اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

ابن الطباطبا اصفهانی

متن فارسی

نامش، ابو الحسن محمد بن احمد بن ابراهیم طباطبا فرزند اسماعیل بن ابراهیمبن حسن فرزند امام سبط پیغمبر، حسن بن على بن ابیطالب صلواة اللّه علیهم، مشهور به ابن طباطبا است.
او دانشمندى زبر دست، شاعرى در شعر سر آمد و قوى و بزرگى از بزرگان ادبیت است مرزبانى در معجم الشعراء 463 گوید: او را کتابى است در شعر و ادبیات، و تذکره نویسان کتابهاى زیر را به او نسبت داده‌اند. «1»
1- کتاب سنام المعالى.
2- کتاب عیار الشعر. و در فهرست ابن ندیم 221، معایر الشعر، آمده و حموى در معجم الادباء 3/58 گوید: حسن بن بشر آمدى، کتابى در اصلاح محتویات آن نوشته است.
3- کتاب الشعر و الشعراء.
4- کتاب نقد الشعر.
5- کتاب «تهذیب الطبع».
6- کتاب «العروض» حموى گوید: این کتاب بی‌سابقه است.
7- کتاب «فرائد الدرر»، از شعر زیر معلوم می‌شود این کتاب را به دوستش عاریه داده بود و براى باز گرفتنش به او نوشته است:
یادّر! ردّ فوائد الدّرر و ارفق بعبد فى الهوى حرّ«2»
8- کتاب المدخل فى معرفة المعمى من الشعر.
9- کتاب فى تقریض الدفاتر.
10- کتاب دیوان اشعار او.
11- کتاب منتخبات دیوان اشعار او.

«حموى» در معجم الادباء از او یاد کرده، گوید: او به هشیارى و فطانت وقریحه صاف و سلامت ذهن، و نیکوئى هدف و مقصد، معرفى شده است. «ابو عبد اللّه حمزة بن حسن اصفهانى» گوید: شنیدم گروهى از ناقلان اشعار در بغداد، از عبد اللّه بن معتز حدیث می‌کردند که او ابو الحسن (ابن طباطبا) را چون یاد می‌کرد، او را بر سایر اهل ادب، مقدم داشته، می‌گفت: کسى در صفاتش جز محمد بن یزید بن مسلمة بن عبد الملک، او را مانند، نبود، با این حال اشعار ابو الحسن (ابن طباطبا) بر اشعار او فزونى داشت.
و در اولاد حسن، کسى شبیه او نبود، ولى شبیه‌ترین کس نسبت به او، على بن محمد الافوه، «1» است.

حمزه اصفهانى گوید: و براى من ابو عبد اللّه بن عامر نقل کرده گفت:
ابو الحسن، در تمام مدت زندگی‌اش اشتیاق فراوانى به دیدار عبد اللّه بن معتز داشت و آرزو می‌کرد او را ببیند یا شعرش را بنگرد، اما دیدار او برایش اتفاق نیفتاد، زیرا ابن طباطبا هیچ گاه اصفهان را ترک نگفته بود، ولى در روزهاى آخر عمرش به شعر ابن معتز دست یافت، و او را در این زمینه داستان عجیبى است.

وقتى ابو الحسن به خانه «معمر» که یک نسخه از شعر عبد اللّه المعتز را از بغداد برایش آورده بودند، وارد شد و نسخه او را عاریه طلبید، معمر این کار را به آینده موکول کرد، در آن مجلس ابو الحسن موفق شد در میان جمع، نسخه او را از نظر بگذراند آنگاه از مجلس خارج شد و راه خود را بسوى من گردانید در حالى که زبانش لکنت داشت گویا بار سنگینى با خود برداشته بود.

از من قلمدانى و کاغذى طلبید و شروع کرد از حفظ قطعاتى از شعر را در اوراق پراکنده‌اى، نوشتن. من از او پرسیدم این اشعار از کیست؟ پاسخى به من نداد تا از نوشتن باز ایستاد، او پنج برگ را که هر کدام به اندازه نیمى از کاغذهاى مأمونى بود، پر کرد. اشعارش را شماره کردم صد و هشتاد و هفت بیت بود که ازاشعار ابن معتز، در آن مجلس حفظ کرده و آنها را بین سائر اشعارش برگزیده بود.

در معجم حموى، بخش مهمى از اشعارش موجود است، از جمله قصیده‌اى در 39 بیت که در آن از بکار بردن حرف راء و کاف خوددارى شده است. در این قصیده مدح ابو الحسن محمد بن یحیى بن ابى البغل را گفته، آغازش اینست:

یا سیدا دانت له السادات                  و تتابعت فى فعله الحسنات‏
و تواصلت نعماؤه عندى                   فلى منه هبات خلفهن هبات‏
نعم ثنت عنى الزمان                   و خطبه من بعد ما هیبت له غدوات‏«1»

و در توصیف قصیده خود گوید:

میزانها عند الخلیل معدل                متفاعل متفاعل فعلات‏

ثعالبى در ثمار القلوب/ 518 از شعر او آورده:

در حالى که از خواب غفلت بیدار شده‌ام، با زبانى نیشدار مانند نیش گرماى شدید،
(خود را ملامت کرده) بخود گویم: مرا با خیالات بیحاصلم در شبهاى رؤیائى آرزوها رها کنید و با ملامت و شکنجه بیدارم نکنید.
به من می‌گویند بیدار شو جوانی‌ات بدر شد، به آنها می‌گویم لذت خواب، دمادم فجر است.
و در صفحه 435، ثمار القلوب شب خوشى را در شعر او یاد کرده آنجا که گوید:
شبى که صبحش مرا به وجد آورد، پندارى من آنشب را در عروسىزنگیان گذرانیده‌ام. «1»
گویا در آن شب برج آسمانى جوزاء بال و پر در تاریکى گسترده و طبل زبان، سنج میزند.

و گویا در توصیف آن شب چنین نوشته شده: ایستاده‌اى که سر خود را از کرشمه و ناز بزیر افکنده است.

و در صفحه 229 گوید: روزى ابو الحسن بن طباطبا وارد خانه ابى على بن رستم شد بر در خانه‌اش دو سیاه پوست از اولاد عثمان را دید که عمامه‌هاى قرمز بر سر دارند. آنها را آزمایش کرد معلوم شد هر دو از ادب بی‌بهره‌اند. وقتى در مجلس ابن رستم استقرار یافت، تقاضاى دوات و کاغذ کرده و این اشعار را نوشت:

أرى بباب الدار اسودین ذوى عمامتین حمراوین‏

بر در خانه دو سیاه پوست می‌بینم.
هر دو عمامه‌هاى قرمز بسر دارند.
مانند دو گل آتش بر فراز دو ذغال.
هر دو که رفض (تشیع) را ترک گفته، خرسندند.
جد شما عثمان ذو النورین بود.
چرا نسلى که از او آمده دو موجود تیره رنگ است.
چه زشت است بدى از خوبى زاده شود.
چون آهنى که از سیمان بیرون آید.
شما به کسى جز به دو کلاغ پرنده نسبت ندارید.
که در محنت و رنج افتاده‌اید.
شما نسبت به آندو شخص ابراز دوستى می‌کنید، شما اهل سنت را در آن دو شهر رها کنید.
و رها کنید شیعه دو سبط پیغمبر حسن و حسین پاک را.
بزودى من بشما در مدت دو سال سندى به مبلغ ناچیزى خواهم داد. «1»

ابن رستم، اشعار را پسندید و مردم آنها را ضبط کردند. و در هجاى ابا على بن رستم که مردم را به خود دعوت می‌کرد و به بیمارى برص مبتلا بود، به هر دو امر (دعوت به خود و بیمارى برص) اشاره کرده گوید:

از دلائل پیامبران الهى آیتى به شما داده شد که بر سرهاى همه مردم بالا رفته‌اى.
تنها بدون پدر به دنیا آمدى، و در دست راستت سفیدى است، پس تو هم عیسى و هم موسى باشى.

و درباره ابى على بن رستم وقتى با روى اطراف شهر اصفهان را خراب کرده بود تا خانه‌اش را گسترش دهد، با اشاره به اینکه اصفهان را ذى القرنین ساخته گوید:

قد کان ذو القرنین یبنى مدینة               فاصبح ذو القرنین یهدم سورها

«ذو القرنین شهرى می‌سازد آنگاه ذو القرنین (دیگر) دیوارش را ویران می‌کند»

على انه لو کان فى صحن داره            بقرن له سینا زعزع طورها

«به طورى که هر گاه بیابان سینا در صحن خانه‌اش باشد، با یک قرن (شاخ) خود، طور سینا را به لرزه آورد»

و از اوست درباره ابن رستم که با روى شهر اصفهان را بنا می‌کند:

یا رستمى استعمل الجدّا و کدنا فى حطّنا کدا

«اى فرزند رستم تو کوشش بکار بر و ما، به سهم خود می‌کوشیم»
تو محل آمال و آرزوهائى، و کار بزرگ و پیچیده را، تو آسان می‌سازى.
تو چنان این با روى شهر را مستحکم ساختى، که سوگند بخدا چاره‌اى از قرصى و محکمى ندارد.
به دنبال آن، خلق بسیارى از نسل «ارزبون» «1» اظهار محبت خواهند کرد.
و آنان چون یأجوج و مأجوج اسکندرند، اگر آنها را به آمار کشى.
و تو مانند ذو القرنین باشى که براى آنان سدى فراهم کرده‌اى.

و در هجاى ابو على رستمى گوید:

اى فرزند رستم طه! من دانش ترا نپذیرم و جز کتاب منزل، هر چه را حفظ کرده‌اى، باور ندارم.
اگر تو در علم نحو، به احاطه یونس نحوى باشى. یا در لغات غریب عرب، در حدود قطرب باشى.
و بر علم فقه ابو حنیفه، به طور کامل دست یابى، آنگاه نزد رستم آئى، مورد تقدیر واقع نخواهى شد.
و از اوست:

لا تنکرن اهداءنا لک منطقا               منک استفدنا حسنه و نظامه‌

«بر ما انکار مکن حسن منطقى را که حسن و نظم آن را، از تو فرا گرفتیم، و آن را به تو تقدیم می‌کنیم خداى بزرگ کار از کسى که وحى و کلامش را بر او می‌خواند، تشکر کند،»
و بر ابا عمرو بن جعفر بن شریک، که شعر «خروس جن» را از او دریغ داشته، سرزنش کرده گوید:
اى مرد سخاوتمندى که صبح و شام در بین ما از لحاظ جود و بخشش بی‌مانندى!
تو از تمام مردم در کار شعر مردم، با گذشت ترى، این لجاجت در شعر «خروس» براى چیست!؟
اى مرد بخشایشگر! اگر خروس جن، از دوده خروس عرش پروردگار بود. «1»
بعد از آنکه در شمار خروس‏ها در آمد، دیگر از اهمیت می‌افتاد.

و این شعر نیز از اوست:

بابى الذى نفسى علیه حبیس ما لى سواه من الانام أنیس‏
لا تنکروا ابدا مقاربتى له قلبى حدید و هو مغناطیس‏

پدرم فداى آن کس که جانم در گرو اوست، و جز او در بین مردم مونسى ندارم.
هیچ گاه نزدیک شدنم را به او، به دیده انکار ننگرید، زیرا هر چند قلب من آهن باشد، او مغناطیس است.

و از اوست:

چه خوش بود شبى که خلوت کردم با کسى که نمی‌توانم شور و شعفم را با او توصیف کنم.
شبى چون سردى و گوارائى جوانى که در ظلمت شب فرو رفته باشد، و من در تاریکى و محتوایش کیفى کردم.

و از اوست:

شعرى منظوم، به دستم رسید که مانند حلقه منظم مروارید، و یا درختان بهشت، یا قلبى مطمئن.
و یا همچون دوران عشق، و نسیم صبا، و گوارائى و خنکى دل، و خواب نوش بود.

«مرزبانى» در معجم الشعراء/ 463 این شعر را از او در توصیف قلم آورده است:

او را شمشیر برائى در کف است، که براى نقض و یا تأکید اوامرش بکار می‌برند.
و از آنچه در ضمیرش می‌گذرد، تفسیر می‌کند و حکمتش را هنگام نگارش به جریان می‌اندازد.
یعنى قلم او، که در کف او، مانند فلک، با سعد و نحسش در گردش است.

و در «المعجم» نیز از او روایت کرده:

سوگند به انس و نشاطى که به نامه رسیده از او درد و عید اضحى و عید فطر، دارم.
هیچ گاه شب تاریک، براى من وحشتى پیش نیاورد مگر که تو اى نامه! مثل ماه کامل برایم ظاهر شدى.
با گفتارى که انس خاطرم را شوق آید و با لبخندى که پریشانى دلم را جبران کند.

و «نویرى» در نهایة الادب 3/97 از او نقل کرده:

در رسیدن به آرزو، سرعت سقوط در بین است، و میزان حد وسط را، هنگام اسراف باید شناخت.
مانند چراغى که روغنش خوراک آن است، وقتى در روغن غرقش کردى، خاموش گردد.

و سخن اوست:

لقد قال ابو بکر صوابا بعد ما انصت‏
فرحنا لم نصد شیئا و ما کان لنا افلت‏

«ابو بکر، بعد از سکوتى که کرد سخن درستى گفت:
خوشحال شدیم، صیدى نکردیم و شکارمان هم، فرا کرد

و «ابن خلکان» از دیوانش این اشعار را نقل کرده:

بانوا و ابقوا فى حشاى لبینهم وجدا اذا ظعن الخلیط أقاما

«رفتند و در دل من از فراقشان سوزى گذاشتند که چون دوست رفت، آن سوز بماند.»

للّه ایام السرور کانّما کانت لسرعة مرّها احلاما

«چه خوش بود روزگار مسرت، گویا از گذشت شتابانش، رؤیائى بیش نبود.»

لو دام عیش رحمة لاخى هوى لاقام لى ذاک السرور و داما

«اگر از روى ترحم زندگى بر عاشقان دوام می‌یافت براى من هم آن سرور، پایدار می‌ماند.»

یا عیشنا المفقود خذ من عمرنا عاما وردّ من الصبا ایاما

«اى عیش گمشده ما! یکسال از عمر ما را برگیر و بجاى آن، چند روز عشق بما بازده.»

و از اوست:

اى کسى که آب، حکایت از رقت و لطافت او کند و دلش به سختى سنگ است.
کاش بهره من، مانند بهره لباسهایت از بدن تو بود، اى بشر یگانه!
شگفتى نکنید از کهنگى جامه او، تکمه‌هایش بر ماه بسته شده است.

لا تعجبوا من بلا غلالته قد زرّ ازراره على القمر

«ابن طباطبا» بنا بر طبق آنچه در «المجدى» است در اصفهان متولد شده و در آنجا به سال 332 ه بر طبق آنچه در «معاهد التنصیص» است، وفات یافته است. از این رو آنچه در «نسمة السحر» آمده است که او در سال 322 ه به نقل معاهد، متولد شده، اشتباهى است ناشى از فهم کلام معاهد، آنجا که گوید: «تولدش در اصفهان و مرگش آنجا به سال 322 ه بود» آنگاه پنداشته سال 322 ه مربوط به ولادت اوست، چنانکه برخى از معاصرین این اشتباه را کرده‌اند، و این امر درست نیست، زیرا ابو على رستمى، که ابن طباطبا اشعار فراوانى درباره‌اش دارد از رجال دوره (مقتدر باللّه» است که به سال 320 ه کشته شد و در ایام او بود که رستمى در با روى شهر اصفهان و مسجد جامع آن، تصرف کرد و ابن طباطبا او را هجا گفت. و چنانکه از معجم الادباء گذشت ابن طباطبا پیوسته آرزوى ملاقات عبد اللّه بن معتز را می‌کرد و اشتیاق دیدار او را داشت و ابن معتز به سال 296 ه در گذشت.
در جلد دوم «نسمة السحر فى من تشیع و شعر» و جلد اول صفحه 179 معاهد التنصیص، شرح حال ابن طباطبا و تعریف و تمجید او به نهایت فشرده، آمده است.

«ابن خلکان» در تاریخش 1/42 در ذیل شرح حال ابو القاسم ابن طباطبا متوفى به سال 345 ه ابیات یاد شده را از دیوان ابو الحسن ابن طباطبا نقل کرده، آنگاه گوید: من نمی‌دانم این ابو الحسن کیست و چه نسبتى بین او و ابو القاسم یاد شده، وجود داشته و خدا دانا است. فهم این سخن ابن خلکان و آنچه در ذیل آن آورده، بر سید ما سید محسن امین عاملى نیز پیچیده شده و او را در اشتباه بزرگى افکنده است، او تحت عنوان «ابو الحسن الحسنى المصرى» در اعیان الشیعه 6/312 شرح حالى عنوان کرده و او را بی‌دلیل، مصرى خوانده است و تاریخ وفات ابى القاسم بن طباطبا را براى او ذکر کرده و شرح حالش را با این جمله پایان داده است: «ما دلیلى بر تشیع او نداریم، مگر اینکه اصلى کلى در علویان تشیع است.»

شگفتى اینجا است که در جلد نهم/ 305 ابو الحسن را به نام و نسبش آورده و گوید: این است آنکه ابن خلکان گفته: نمی‌دانم این ابو الحسن کیست، و کسى را جز از ناحیه خدا عصمت از خطا نیست.
ابن طباطبا را اولاد فراوانى در اصفهان بود که در بین آنان دانشمندان، ادبا، اشراف و نقبا وجود داشته‌اند. «نسابه عمرى» در «المجدى» گوید، او را نسلى گسترده و طولانى است که افرادى موجه و با شخصیت، بین آنها بوده‌اند مانند، ابو الحسن احمد شاعر اصفهانى، و برادرش ابو عبد اللّه الحسین متصدى نقابت در اصفهان، که هر دو فرزندان على بن محمد شاعر معروف می‌باشند. و دیگر شریف ابو الحسن محمد، در بغداد که او را «ابن بنت خصبة» گویند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 465

متن عربی

الشاعر

أبو الحسن محمد بن أحمد بن [محمد بن أحمد بن‏] «2» إبراهیم طباطبا ابن إسماعیل بن إبراهیم بن الحسن ابن الإمام السبط الحسن ابن الإمام علیِّ بن أبی طالب- صلوات اللَّه علیهم-، الشهیر بابن طباطبا.

عالم ضلیع، و شاعر مفلق، و شیخ من شیوخ الأدب، ذکر المرزبانی فی معجم الشعراء «3» (ص 463): إنّ له کتباً ألَّفها فی الأشعار و الآداب، و ذکر منها

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 466

أصحاب المعاجم «1»:

1- کتاب سنام المعالی.

2- کتاب عیار الشعر، و فی فهرست ابن الندیم «2» (ص 221): معیار الشعر. و قال الحموی فی معجم الأدباء «3» (3/58): ألّف الآمدی الحسن بن بشر کتاباً فی إصلاح ما فیه.

3- کتاب الشعر و الشعراء.

4- کتاب نقد الشعر.

5- کتاب تهذیب الطبع.

6- کتاب العروض. قال الحموی: لم یُسبق إلى مثله.

7- کتاب فرائد الدرّ. کتب إلى صدیق له کان قد استعاره یسترجعه منه:

یا درُّ ردَّ فرائدَ الدرِّ             و ارفق بعبدٍ فی الهوى حرِّ

 

8- کتاب فی المدخل فی معرفة المعمّى من الشعر.

9- کتاب فی تقریض الدفاتر.

10- کتاب دیوان شعره.

11- کتاب اختیاره دیوان شعره.

ذکره الحموی فی معجم الأدباء «4» و قال: إنّه کان مذکوراً بالذکاء و الفطنة، و صفاء القریحة، و صحّة الذهن، وجودة المقاصد ….

ذکر أبو عبد اللَّه حمزة بن الحسن الأصبهانی قال: سمعت جماعة من رواة الأشعار ببغداد یتحدّثون عن عبد اللَّه بن المعتزّ أنّه کان لهجاً بذکر أبی الحسن، مقدِّماً له على سائر أهله و یقول: ما أشبهه فی أوصافه إلّا محمد بن یزید بن مسلمة بن عبد الملک،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 467

إلّا أنّ أبا الحسن أکثر شعراً من المَسلَمیّ، و لیس فی ولد الحسن من یشبهه، بل یُقاربه علیّ بن محمد الأفوه «1».

قال: و حدّثنی أبو عبد اللَّه بن عامر قال: کان أبو الحسن طول أیّامه مشتاقاً إلى عبد اللَّه بن المعتزّ، متمنّیاً أن یلقاه أو یرى شعره، فأمّا لقاؤه فلم یتّفق له؛ لأنّه لم یفارق أصبهان قطُّ، و أمّا ظفره بشعره فإنّه اتّفق له فی آخر أیّامه. و له فی ذلک قصّة عجیبة، و ذلک أنّه دخل إلى دار معمر و قد حُملت إلیه من بغداد نسخة من شعر عبد اللَّه ابن المعتزّ، فاستعارها فسوّف بها، فتمکّن عندهم من النظر فیها، و خرج و عدل إلیّ کالّا معییاً کأنّه ناهض بحمل ثقیل، فطلب محبرةً و کاغداً، فأخذ یکتب عن ظهر قلبه مقطّعات من الشعر، فسألته لمن هی؟ فلم یجبنی حتى فرغ من نسخها، و ملأ منها خمس ورقات من نصف المأمونی، و أحصیت الأبیات فبلغ عددها مائة و سبعة و ثمانین بیتاً تحفّظها من شعر ابن المعتزّ فی ذلک المجلس، و اختارها من بین سائرها.

یوجد فی معجم الحموی «2» شطر مهمٌّ من شعره، منه قصیدة فی (39) بیتاً لیس فیها راء و لا کاف، یمدح بها أبا الحسین محمد بن أحمد بن یحیى بن أبی البغل، أوّلها:

یا سیّداً دانت له الساداتُ             و تتابعتْ فی فعلِهِ الحسناتُ‏

و تواصلت نعماؤه عندی فلی             منه هباتٌ خلفهنَّ هباتُ‏

نِعمٌ ثنتْ عنّی الزمانَ و خطبَهُ             من بعد ما هِیبتْ لهَ غَدَواتُ‏

 

و یصف قصیدته بقوله:

میزانُها عند الخلیل مُعَدّلٌ             متفاعلن متفاعلن فَعِلاتُ‏

 

و روى الثعالبی فی ثمار القلوب «3» (ص 518) له قوله:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 468

أقولُ و قد أُوقظتُ من سِنَةِ الهوى             بعذلٍ یُحاکی لذعُهُ لذعةَ الهجرِ

دعونی و حُلمَ اللهوِ فی لیلةِ المُنى             و لا توقظونی بالملامِ و بالزجرِ

فقالوا لیَ استیقظْ فشیبُکَ لائحٌ             فقلتُ لهم طیبُ الکرى ساعة الفجرِ

 

و ذکر فی (ص 435) له یصف لیلة ممتعة:

و لیلةٍ أطربنی صبحُها             فَخِلْتُنی فی عُرُس الزنجِ «1»

کأنّما الجوزاءُ جنحَ الدجى             طبّالةٌ تضربُ بالصنْجِ‏

قائمةٌ قد حرّرت وصفها             مائلةُ الرأس من الغنجِ‏

 

و قال فی (ص 229): دخل یوماً أبو الحسن بن طباطبا دار أبی علیّ بن رستم، فرأى على بابه عثمانیَّینِ أسودَینِ قد لبسا عمامتین حمراوین، فامتحنهما فوجدهما من الأدب خالیین، فلمّا تمکّن فی مجلس ابن رستم دعا بالدواة و القرطاس و کتب:

أرى بباب الدارِ أسودینِ             ذَوَیْ عمامتینِ حمراوینِ‏

کجمرتینِ فوقَ فحمتینِ             قد غادرا الرفض قریری عینِ‏

جدّکما عثمانُ ذو النورینِ             فما لهُ أنسلَ ظُلمتینِ‏

یا قبحَ شینٍ صادرٍ عن زینِ             حدائدٍ تُطبَعُ من لُجَینِ‏

ما أنتما إلّا غُرابا بَینِ             طِیرا فقد وقعتما لِلْحَیْنِ «2»

المُظهرینِ الحبَّ للشخصینِ             ذرا ذوی السنّة فی المصرینِ‏

و خلّیا الشیعة للسبطینِ             للحسن الطیِّب و الحسینِ‏

ستُعطَیان فی مدى عامینِ             صکّا بخفّین إلى حنینِ «3»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 469

فاستظرفها ابن رستم و تحفّظها الناس.

و له قوله یهجو به أبا علیّ بن رستم یرمیه بالدعوة «1» و البرص:

أنت أُعطیت من دلائل رُسْلِ اللَّه             آیاً بها علوتَ الرؤوسا

جئت فرداً بلا أب و بیُمنا             کَ بیاضٌ فأنت عیسى و موسى‏

 

و له فی أبی علیِّ بن رستم لمّا هدم سور أصبهان لیزید به فی داره، و أشار فیه إلى کون أصبهان من بناء ذی القرنین:

و قد کان ذو القرنین یبنی مدینةً             فأصبحَ ذو القرنینِ یهدمُ سورَها

على أنّه لو کان فی صحنِ دارِهِ             بقرنٍ له سَیْناء زعزعَ طورَها

 

و له فی ابن رستم یذکر بناءه سور أصبهان:

یا رستمیُّ استعمل الجدّا             و کدنا فی حظِّنا کدّا

فإنّک المأمولُ و المرتجى             تهوِّنُ الخطبَ إذا اشتدّا

أحکمتَ من ذا السورِ ما لم تجدْ             و اللَّهِ من إحکامِهِ بُدّا

فخلفَهُ نسلٌ کثیرٌ لمن             أصفت لأرز بونها الودّا «2»

و همْ کَیأجوجَ و مأجوجَ إن             عدّدتهم لم تُحصِهِمْ عَدّا

و أنت ذو القرنینِ فی عصرِهِ             جعلتَهُ ما بینهم سدّا

 

و قال یهجو أبا علیّ الرستمی:

کفراً بعلمِکَ یا ابن رُسْتم طه             و بما حفظتَ سوى الکتابِ المُنزَلِ‏

لو کنتَ یونسَ فی دوائرِ نحوهِ             أو کنت قُطْربَ فی الغریبِ المُشکلِ‏

و حویتَ فقهَ أبی حنیفةَ کلَّهُ             ثمّ انتهیتَ لرستمٍ لم تَنْبُلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 470

و له قوله:

لا تُنْکِرَنْ إهداءَنا لک منطقاً             منک استفدنا حسنَهُ و نظامَهْ‏

فاللَّه عزّ و جلّ یشکر فعلَ من             یتلو علیه وحیَهُ و کلامَهْ‏

 

و یعاتب أبا عمرو بن جعفر بن شریک على منعه إیّاه شعر دیک الجنِّ بقوله:

یا جواداً یمسی و یصبحُ فینا             واحداً فی الندى بغیرِ شریکِ‏

أنت من أسمحِ الأنامِ لشعر ال             ناس ما ذا اللجاجُ فی شعرِ دیکِ‏

یا حلیفَ السماحِ لو أنّ دیکَ ال             جنّ من نسلِ دیکِ عرشِ الملیکِ «1»

لم یکن فیه طائلٌ بعد أن ید             خلَهُ الذکْرُ فی عِدادِ الدیوکِ‏

 

و له قوله:

بأبی الذی نفسی علیه حبیسُ             مالی سواهُ من الأنامِ أنیسُ‏

لا تنکروا أبداً مقاربتی له             قلبی حدیدٌ و هو مغناطیسُ‏

 

و له:

یا طیبَ لیلٍ خلوتُ فیهِ بمن             أقصرُ عن وصفِ کُنْهِ وَجدی بهِ‏

لیلٌ کبَردِ الشباب حالکُهُ             نعمتُ فی ظلّهِ و فی طیبهِ‏

 

و له:

أتانی قریضٌ کنظم الجُمانِ             و روضِ الجنانِ و أَمْنِ الفؤادِ

و عهدِ الصِّبا و نسیمِ الصَّبا             و بَرْدِ الفؤاد و طیبِ الرقادِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 471

و ذکر المرزبانی فی معجم الشعراء «1» (ص 463) له یصف به القلم:

و له حسامٌ باترٌ فی کفِّهِ             یمضی لِنقضِ الأمر أو توکیدِهِ‏

و مترجمٌ عمّا یُجنُّ ضمیرُهُ             یجری بحکمتِه لدى تسویدهِ‏

قلمٌ یدور بکفِّه فکأنّهُ             فَلَکٌ یدور بنحسِه و سُعودهِ‏

 

و روى له فی المعجم أیضاً:

لا و أُنسی و فرحتی بکتابٍ             قد أتانی فی عیدِ أضحى و فِطرِ

ما دجا لیلُ وحشتی قطُّ إلّا             کنتَ لی فیه طالعاً مثل بَدرِ

بحدیثٍ یقیم للأنس سوقاً             و ابتسامٍ یَکفُّ لوعةَ صدری‏

 

و ذکر له النویری فی نهایة الأرب «2» (3/97):

إنّ فی نیل المنى وَشْکَ الردى             و قیاسَ القصد عند السرَفِ‏

کسراجٍ دهنُهُ قوتٌ له             فإذا غرَّقته فیه طَفی‏

 

و قوله:

لقد قال أبو بکرٍ             صواباً بعد ما أنصتْ‏

فَرُحْنا لم نَصِدْ شیئاً             و ما کانَ لنا أفلتْ‏

 

و ذکر ابن خلّکان «3» نقلًا عن دیوانه قوله:

بانُوا و أبقَوا فی حَشای لبَیْنِهمْ             وجْداً إذا ظَعَنَ الخلیطُ أقاما

للَّه أیّامُ السرور کأنّما             کانت لسُرعةِ مَرِّها أحلاما

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 472

لو دامَ عیشٌ رحمةً لأخی هوىً             لأقامَ لی ذاک السرورُ و داما

یا عیشَنا المفقودَ خُذْ من عمرِنا             عاماً و رُدّ من الصِّبا أیّاما

 

و له قوله:

یا من حکى الماءَ فرطُ رقّتِهِ             و قلبُهُ فی قساوةِ الحجرِ

یا لیت حظّی کحظِّ ثوبِکَ من             جسمِکَ یا واحدَ البشرِ

لا تعجبوا من بلى غِلالَتِهِ             قد زَرّ أزرارَهُ على القمرِ

 

وُلد المترجَم کما فی المجدی «1» بأصبهان، و توفّی بها سنة (322) کما فی معاهد التنصیص، فما فی نسمة السحر من أنّه ولد سنة (322) نقلًا عن المعاهد اشتباه نشأ عن فهم ما فی المعاهد من کلامه، قال: مولده بأصبهان و بها مات سنة (322). فحسب التاریخ ظرف ولادته کما زعمه بعض المعاصرین و هو لا یقارف الصواب، لأنّ أبا علیّ الرستمیّ الذی للمترجَم فیه شعر کثیر من رجال عهد المقتدر باللَّه المقتول سنة (320)، و فی أیّامه أحدث الرستمی ما أحدث فی أصبهان فی سورها و جامعها و هجاه المترجَم، و لأنّ المترجَم کما مرّ عن معجم الأدباء کان یتمنّى لقاء عبد اللَّه بن المعتز و یشتاق إلیه، و ابن المعتزّ توفّی سنة (296).

توجد ترجمته و الثناء علیه فی غایة الاختصار، نسمة السحر فیمن تشیّع و شعر «2» (ج 2)، معاهد التنصیص «3» (1/179).

نقل ابن خلّکان فی تاریخه «4» (1/42) فی ذیل ترجمة أبی القاسم بن طباطبا المتوفّى سنة (345) عن دیوان المترجم الأبیات المذکورة، فقال: و لا أدری من هذا

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 473

أبو الحسن، و لا وجه النسب بینه و بین أبی القاسم المذکور، و اللَّه أعلم. انتهى.

و اشتبه على سیّدنا الأمین العاملی فهم کلام ابن خلّکان هذا و ذیله، و أوقعه فی خلط عظیم، فعقد ترجمة تحت عنوان- أبو الحسن الحسنی المصریّ- فی أعیان الشیعة فی الجزء السادس (ص 312) و جعله مصریّا بلا مستند، و أخذ تاریخ وفاة أبی القاسم بن طباطبا و ذکره لأبی الحسن، و ختم ترجمته بقوله: و لا دلیل لنا على تشیّعه غیر أصالة التشیّع فی العلویّین. و العجب أنّه ذکر فی الجزء التاسع «1» (ص 305) أبا الحسن باسمه و نسبه و قال: هذا الذی قال ابن خلّکان: لا أدری من هذا أبو الحسن. لا عصمة إلّا للَّه.

و للمترجَم عقبٌ کثیر بأصبهان، فیهم علماء، أدباء، أشراف، نقباء، قال النسّابة العمری فی المجدی «2»: له ذیل طویل فیهم موجّهون، منهم: أبو الحسن أحمد الشاعر الأصبهانی، و أخوه أبو عبد اللَّه الحسین وَلِیَ النقابة بها، ابنا علیّ بن محمد الشاعر الشهیر. و منهم: الشریف أبو الحسن محمد ببغداد، یقال له: ابن بنت خصبة.