اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۰ خرداد ۱۴۰۳

ابن رومی، هجوسرای بزرگ قرن سوم

متن فارسی

قرن سوم هجرى، دو شاعر هجاء گو بیرون داد که از دیگر شعراى قرون اسلامى در این زمینه مشهورتر شدند: یکى ابن رومى و دیگرى دعبل خزاعى که خلفا، حکام و مردم، همه را هجو گفته‌اند.
«ابو العلاء معرى» این دو شاعر را با هم، در شعرش آورده و در هجو گوئى روزگار بر فرزندان خود، به آن دو مثل زده است:

لو انصف الدّهر هجا أهله                         کأنّه الرّومىّ أو دعبل‏

حتى تاریخ نویس امروز هم نمی‌تواند اسم تازه‌اى به این دو نام بیفزاید، زیر در دوره‌هاى بعد از قرن سوم کسى که شبیه آن دو در این زمینه باشد و نفوذ و تأثیر نشان دهد، پیدا نشد.

این دو هجاگو، هر کدام سبک خاصى در هجا دارند که در مقارنه با هم به خوبى آشکار میگردد. دعبل چنانکه در غیر این کتاب گفته‌ایم … (بحث دعبل او را چون به اینجا مربوط نیست، متذکر نمیشویم)،

و اما ابن رومى در طبعش نفرتى از مردم دیده نمی‌شود، او نمی‌خواهد براى جامعه در ادبیات عرب، راهزن باشد. او هنرمندى است چیره دست، که قدرت نقاشى و دقت تخیل دارد. ابتکار نشان میدهد، و با معانى و شکل الفاظ، بازى می‌کند. وقتى بخواهد شخص یا چیزى را هجا گوید، دوربین عکاسى دقیقش را به طرف او متوجه می‌سازد و صورتى از آن در شعرش می‌پردازد به طورى که تصویر موجود، خود را وسیله خودش هجو کرده باشد، در آن تصویر نگاه دوربین را به نقیصه‌ها و نقطه‌هاى ضعف چهره عکس بردارى شده می‌افکند. درست مانند وقتى که شکلى را در آینه‌هاى مقعر و محدّب بخواهند ارائه دهند، از این رو هجاهاى او یک نوع نقاشى آماده‌اى براى هر شکلى است که بخواهد و یک نوع بازى با مفاهیم مختلفى است، نسبت به کسانى که او را تحریک کرده باشند.

ابن رومى از شخص هجو شده خود، عقل و هوش و علم را می‌گیرد و تمام عیوب تمدن را که در یک جمله گرایش به پستى در غرقاب شهوات است، به او می‌چسباند وقتى از هجاهاى او موجبات تمدن و بی‌بند و بارى حاکم بر تمدن آنروز را، بیندازیم، زننده‌ترین قسمتش را حذف کرده‌ایم و باقیمانده آن چیزى جز، از قبیل شوخ طبعى و شکلک سازى نیست

ابن رومى در هجا هنر خاصى داشت که بی‌تردید آن را برگزیده و زیاد در آن کار کرده هر چند بدان نیازى نداشت، و به حساب دشمنى با کسى هم نبود، مقصود از آن هنر شکلک سازى و بازى با تصاویر مضحک و منظره‌هاى فکاهى و شبیه‌سازیهاى دقیق بود. گویا این تمایل در سرشت ابن رومى چنانکه در طبع نقاش چیره دست است وجود داشته، که هر چه دیده عینا بقلم آورده و نقاشى خود را در کمال محکمى، و ابتکار می‌پرداخت.

آنچه از هجاها، در شعر ابن رومى دیده می‌شود، هر چند ضرورتى براى آن وجود نداشته و بین او و مردم روابط حسنه‌اى موجود بوده است، بمنظور ابراز هنر- مندى او صورت گرفته است. و این هنر را بهتر است، قدرت تخیل و تصور بنامیم تا هجا و یکى از محسنات است نه سیئات، مطلوب است نه مطرود و مذموم؛ شما اگر به بینید فرزندتان در چنین هنرى وارد است و رموز و خفایاى آن را می‌داند هر چند شما در صدد تهذیب و ارشادش باشید، بدتان نمی‌آید. با اینکه وقتى به بینید به کسى فحش می‌دهد و او را توهین می‌کند و هجامى گوید نگران و عصبانى خواهید شد. زیرا اگر او را از توجه به نقاشی‌هاى فکاهى و درک معانى و تصاویر آن و تجسم تصورات مشابه آن باز دارید، در حقیقت شما او را از اخلاقى که باعث رشد و نمو فکرى او می‌شده است باز داشته‌اید و احساس صادق او را از تصدیق و فهم آنچه می‌فهمد، جلوگیرى شده‌اید.
ولى اگر او را از هجاگوئى و انگیزه‌هاى آن باز دارید، از خوى زائدى که قابل نیست او را باز داشته‌اید.

این است هنر ابن رومى که نه عذرى دارد و نه می‌خواهد تا عذرى برایش بتراشند در غیر از این نمونه هجاها که یاد کردیم باید گفت مواردى است که او را بدانها کشانیده‌اند نه او خود بدانها دست زده باشد. و یا از خود دفاع کرده است نه اینکه حمله‌اى را آغاز کرده باشد و یا در پاره‌اى موارد عمدا او را بر انگیخته‌اند، نه او خود برانگیخته شده باشد با اینکه وقتى در شعرش می‌خوانید:

«دو نفر که با هم فحاشى کنند همیشه کسى که خودش و پدر و مادرش از دیگرى بدتر باشد، پیروز میگردد».

باور نمی‌کنید، گوینده آن ابن رومى هجا آفرین زبان عرب و کسى که هجا گویان را به نقاط ضعفشان هجا می‌گوید، باشد. ولى حقیقت همین است، او برخى اوقات متوجه راه تکاملش می‌گردید، از هجا گوئى متنفر و مستعفى می‌شد، دوست می‌داشت
از هجاى دیگران هر چند بدگو و هجا کننده‌اش باشند، خود را نجات بخشد و سوگند یاد می‌کرد تا دیگر توبه را نشکند و کسى را هجو نکند چنانکه گوید:

«سوگند یاد کرده‌ام در دوران روزگار، جز کسى که مرا هجو کند؛ احدى را هجا نگویم».
«بلکه به کلى هجا گوئى را هر چند مرا هجا کنند؛ به یک سو بیندازم».
«تا همه مردم خط امان خود را از من بگیرند».
«مرا بردبارى عزیزتر آید تا خشم؛ بشرط اینکه خشمم؛ مرا رها کند»
«اگر عنان حلم در کفم باشد، حلم از إعمال جهالت (خشم و هجاگوئى) برتر است».

این شیوه اندیشه، با ابن رومى متناسب‏تر است زیرا او از باطن سلیم النفس و آسانگیر آفریده شده، و شرارت آمیخته با درشتخوئى و دشمنى در باطن او نیست؛ بلکه اگر او شرارت داشت، به این همه هجاگوئى نیازش نمی‌افتاد و یا اگر شرارتش افزون بود، هجا گوئی‌اش را کمتر می‌نمود زیرا در مقابل دشمنی‌ها اگر از راه شرارت براى خود تأمینى ساخته بود، (با هجایش) مقابله به مثل نمی‌کرد. چنانکه گفتیم هجاى او اسلحه دفاعى بود نه به عنوان هجوم و حمله و هجایش نشانه کینه‌توزى و دشمنى و انواع شرور باطنى نبود. چنانکه نمی‌توان آن را نمودار ناراحتى درونى تنفر طبع، احساس ظلم غیر قابل تحمّل و غیر قابل پرهیز دانست. بسیارى از مردم شرور که مرتکب قتل و تعدى و فساد می‌شوند، زندگى را بدون اینکه کلمه‌اى در بدگوئى کسى از آنها شنیده شود، بسر می‌برند و بسیارى از مردم، بدگوئى و کینه توزى نشان می‌دهند زیرا خوى مذمّت و کینه‌توزى گرفته‌اند.

ولى کسى که رثاهاى ابن رومى را درباره فرزندان، مادر، برادر، همسر و خاله و پاره‌اى از دوستانش بخواند، به خوبى درک میکند این رثاها از طبع کسى تراوش کرده که از سرشت او مهر و محبت فیضان دارد، و توجه به رحم، و انس به دوستان و برادران، از باطنش، می‌جوشد. از این رو مراثى او، دلیل روشنى بر میزان عطوفت و مهربانى اوست که می‌تواند براى شناخت او راهنماى منصفى باشد نه مدح‏هاى او که بر اثر میل و طمع سروده شده یا هجاهایش که از انگیزه کینه توزى و بى صبرى و بر خوى مردم ریشه گرفته است. در این رثاها سرشت مردى خود نمائى می‌کند که آز و نیاز او را دگرگون نساخته است و بعکس نشان دهنده فرزندى نیک، برادرى با شفقت، پدرى مهربان، همسرى محبوب، فامیلى رؤف، و چون برادرى در حزن برادرش محزون است. چنین مردى نمی‌تواند انسانى شرور، سخت‏دل، کینه توز و موذى باشد.

و هرگاه میان او و مردم زمانش اختلافى در قول پدید آید، عقل ما حکم می‌کند قبل از اینکه سخن مردم را درباره او بپذیریم، سخن او را درباره مردم زمانش بنگریم. زیرا آنان آزار او را مجاز، و دروغ بستن بر او را که رفتارش به نظرشان غریب میآمد. آسان تلقى می‌کردند. مردم عادت کرده‌اند هر گاه رفتار غریبى از کسى دیدند، هر نوع تهمت و شگفتى را درباره‌اش بپذیرند در حالیکه او خود از این تهمت‏ها بیزار است و بدیهاى مردم را یکى بعد از دیگرى از ترس بالا گرفتن شکایتش از مردم می‌بخشد با اینکه می‌داند مردم بی‌انصافند چنانکه گوید:

«از برادرى به من سخنى رسید که من او را بخشیدم هر چند کمتر از آن هم آدم را گله‌مند می‌کند».
«هنگام بر افروختن خشم، محاسنى چند از او، که گناه هر خطا کارى را می‌بخشد، بخاطر آوردم».
«مناسب من همین است که خوبی‌ها را با دیده روشن بنگرم و از بدیها بدون توبیخ چشم پوشى کنم».
«اى کسى که از خشم ما گریزانى و خود را تبرئه می‌کنى، نجات بخش‏ترین گریزگاه را براى خود برگزیده‌اى».
«پوزش شما با گشاده روئى بر گناهتان مقدم است و مهر شما با شایستگى و خوش آمد پذیرفته است».
«اگر چیزى از تو بگوشم برسد، من در مقام دشمنى با گوشم آن را تکذیب می‌کنم».
«من به مجرد تغییر زبانى، تا دل دگرگون نشده باشد، رفاقتم را نمی‌شکنم»

بنابر این با اینکه ابن رومى مردى شرور و بد نفس و زود رنج نبود، پس چرا هجاهایش زیاد است و به شدت متعرض آبروى هجو شدگانش میگردد؟، گمان می‌کنم از آن رو بدین کار دست میزند که حیله باز نیست خوش باطن است. با مکر و حیله و کجروى و افزارهائى از این قبیل، که وسیله زندگى آن عصر بود، سرو کارى نداشت. او در هنر خود فرو رفته بود، شعر و دانش و ادب را براى موفقیت خود و رسیدن به مقام وزارت و ریاست، به تنهائى کافى می‌پنداشت زیرا او در دوره‌اى بود که مقام وزارت را به نویسندگان و راویان حدیث می‌سپردند و براى رسیدن به این مقامات، هزاران هزار داوطلب بودند که براى تقرب بدربار خلفا و حکام، وسیله فراهم می‌کردند.

ابن رومى شاعرى نویسنده، و خطیبى پر روایت، همراه با معلوماتى در زمینه منطق، هیئت، لغت و هر علمى که فرهنگ زمان اقتضا داشت یا چنانکه «مسعودى» گفته است کمترین افزارهایش شعر است … و شعر به تنهائى براى فراهم آوردن مال و رسیدن به آرزوها کافى است.

بنابراین وقتى مردم او را شاعر، نویسنده و روایت کننده‌اى که بر فلسفه و نجوم نیز آگاهى دارد بشناسند، چه خواهد شد، جز اینکه پایگاه وزارت خواستار او شده، به سوى او بشتابد و محبوب خود را خواستگارى کند، چنانکه براى بسیارى از مردمى که نه علم او را داشتند، و نه بپایه بلاغت او می‌رسیدند، وزارت فراهم شد، آیا این «ابن زیات» نبود که بر اثر یک کلمه که براى معتصم تفسیر کرد و به تفصیل آن پرداخت، به مقام وزارت رسید؟ و آن کلمه «الکلاء» بود که عموم ادباهم بلد بودند.

بلى ابن رومى کسى است که آنقدر غرایب لغت می‌داند که احدى از شعرا و ادباى عصرش نمی‌داند، پس او خیلى زیاده شایستگى وزارت را دارد این دنیا چه قدر ستم پیشه است که از دادن حق ابن رومى از منصب و ثروت به او بخل می‌ورزد!
حال که وزارت نشد، آیا کمتر از نویسندگى یا کارمندى برخى از وزراء و نویسندگان بزرگ هم می‌شود؟ وقتى نه آن شد و نه این، آیا خسارتى براى انسان از این بالاتر میتوان تصور کرد؟ و آیا روزگار از این تقصیر، تقصیرى شومتر و فرومایه‌تر هم دارد؟.
پیشگوئى پدرش و امید به آینده فرزند که گفته بود «تو براى شرافت خواهى بود» آیا اینها همه از بین می‌رود؟ و چیزى دستش را نمی‌گیرد؟

اینگونه پیشگوئی‌ها است که در قلب کودکان مانند شراره‌هاى آتش اثر می‌گذارد و پیوسته طول دوران کودکى، و آرزوهاى جوانى، آن را زینت می‌بخشد، و دراعماق دل شخص، اثر می‌گذارد. آیا با این حال وقتى جوانى فرا رسد آرزوهاى بر باد رفته، همه بیهوده و ناپدید می‌گردد؟ دیگر دیده نمی‌شود یا خلافتش دیده می‌شود و روزگار آنها را به بیمارى، درویشى و کسادى بر می‌گرداند. و چگونه می‌توان این آرمانها را از دل سترد مگر وقتى که قلبى که در آن نقش بسته است، سترده شود؟ و چگونه می‌توان آنها را در خارج بعکس آنچه در دل گذشته در آورد، مگر وقتى که اندیشه‌هاى قلبى همه واژگون گردد و پایه‌هاى اساسى آن درهم پیچد و این کارى است که بر دلها بسیار دشوار آید و جز، براى کسى که دورادور آن را به بازى گیرد، کار آسانى نیست.
این چنین بود که ابن رومى هر دفعه، و هر روز، در شعرش از خود می‌پرسید:

«چرا من شمشیرم را از غلاف بیرون کشیده، دوباره غلاف می‌کنم؟ چرا آن را برهنه نکنم که شمشیرها همه برهنه است».
«چرا یک بار در طبیعت روى آن تجربه نکنم و نگویم اى مردم، بدانید من شمشیرم آبدار است».

او نمی‌دانست چگونه سؤالش را پاسخ گوید زیرا نمی‌دانست تمام فضائل و کمالاتش بدون نیرنگ و آشنائى با روش معاشرت با مردم، پشیزى ارزش ندارد، نیرنگ به تنهائى او را از همه این فضائل بی‌نیاز می‌ساخت، دیگر لازم نیست کسى که نیرنگ بکار می‌بندد شعر بسراید، یا به کتابهاى فلسفه حدیث و نجوم، نظرى بیندازد.

در این صورت خوب است وزارت، امارت، و کارمندى را پس از حرمانى دردناک رها کند، هر چند براى ما آسان است با یک جمله از آن بگذریم ولى براى کسى که در رنج رسیدن به آن است و مایل است تا براى یک لحظه زندگى هم که شده خود را از این رنج برهاند، کار آسانى نیست، با این حال خوبست ما آنها را رها کنیم، و به پاداشى که وزراء، امراء و کارمندان عالیرتبه به شعرا و مداحان می‌دهند قناعت کنیم حال آیا بعقیده شما آنها پاداش میدهند؟
پاسخ منفى است، زیرا براى روان ساختن جوائز و پاداشها مانند هر هدف دیگر از اهداف زندگى، مخصوصا در آن زمان که فتنه جوئى و سخن چینى، شایع گردیده بود، مکر و حیله لازم است.
هیچ سالى نمی‌گذشت که یک مکر و دسیسه نهانى، منتهى به پایان دادن زندگى خلیفه‌اى یا امیر، یا وزیرى نشود، این حیله‌ها بوسیله سازشکارى در بانان، و یا هوا پرستى نفوس حاشیه نشینان و ندیمان، و بازیگرى و کرشمه‌هاى مرموز آنان و یا خنداندن این و آن، صورت می‌گرفت و اینها همه در این باره براى شاعر مفیدتر بود از اشعار بلیغ و علم فراوانش.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 74

متن عربی

هجاؤه

أخرج القرن الثالث للهجرة شاعرین هجّاءین، هما أشهر الهجّائین فی أدب

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 74

العصور الإسلامیّة عامّة، أحدهما ابن الرومی، و الآخر دعبل الخزاعی هاجی الخلفاء و الأمراء و هاجی الناس جمیعاً و القائل:

إنّی لأَفتحُ عینی حین أفتحُها             على کثیرٍ و لکن لا أرى أحدا

 

و قد جمع المعرّی بینهما فی بیت واحد، و ضرب بهما المثل لهجاء الدهر لبنیه، فقال:

لو أنصفَ الدهرُ هجا أهلَهُ             کأنَّه الرومیُّ أو دعبلُ‏

 

و لیس للمؤرّخ الحدیث أن یضیف اسماً جدیداً إلى هذین الاسمین، فإنّ العصور التالیة للقرن الثالث لم تخرج من یضارعهما فی قوّة الهجاء و النفاذ فی هذه الصناعة، و کلاهما مع هذا نوع فذٌّ فی الهجاء یظهر متى قُرن بالآخر.

فدعبل کما قلنا فی غیر هذا الکتاب … (لا یهمّنا ما ذکره فی دعبل) «1».

أمّا ابن الرومی فلم یکن مطبوعاً على النفرة من الناس، و لم یکن قاطع طریق على المجتمع فی عالم الأدب، و لکنّه کان فنّاناً بارعاً أُوتی ملکة التصویر، و لطف التخیّل و التولید، و براعة اللعب بالمعانی و الأشکال، فإذا قصد شخصاً أو شیئاً به جاء صوّب إلیه (مصوّرته) الواعیة، فإذا ذلک الشخص أو ذلک الشی‏ء صورةٌ مهیّأةٌ فی الشعر تهجو نفسها بنفسها، و تعرض للنظر مواطن النقص من صفحتها کما تنطبع الأشکال فی المرایا المعقوفة و المحدّبة، فکلّ هجوه تصویرٌ مستحضرٌ لأشکاله، أو لعبٌ بالمعانی على حساب من یستثیره.

و ابن الرومی یسلب مهجوّه الفطنة و الکیاسة و العلم، و یلصق به کلّ عیوب الحضارة التی یجمعها التبذّل و التهالک على اللذّات، فإذا حذفت من هجوه کلّ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 75

ما أوجبته الحضارة و الخلاعة الفاشیة فی تلک الحضارة فقد حذفت منه شرّ ما فیه، و لم یبقَ منه إلّا ما هو من قبیل الفکاهة و التصویر.

و کان لصاحبنا فنٌّ واحد من الهجاء، لا ترتاب فی أنَّه کان یختاره و یکثر منه و لو لم تحمله الحاجة و تلجئه النقمة إلیه، و نعنی به فنّ التصویر الهزلیّ و العبث بالأشکال المضحکة و المناظر الفکاهیّة و المشابهات الدقیقة، فهو مطبوعٌ على هذا کما یطبع المصوّر على نقل ما یراه، و إعطاء التصویر حقّه من الإتقان و الاختراع، و ما نراه کان یقع عنه فی شعره، و لو بطلت ضروراته و حسنت مع الناس علاقاته، لکنّ هذا الفنّ أدخلُ فی التصویر منه فی الهجاء، و هو حسنة و لیس بسیّئة، و قدرةٌ تُطلب و لیس بخَلّة تُنبذ، و أنت لا یغضبک أن ترى ابنک الذی تهذِّبه و تهدیه ماهراً فیه، خبیراً بمغامزه و خوافیه، و إن کان یغضبک أن تراه یشتم المشتوم، و یهین المهین، و یهجو من یستهدف عرضه للهجاء؛ لأنَّک إذا منعته أن یفطن إلى الصور الهزلیّة و أن یفتنّ فی إدراک معانیها و تم ثیل مشابهاتها منعت ملکة فیه أن تنمو، و أبیتَ على حاسّته الصادقة فیه أن تصدقه و تفقه ما تقع علیه، أمّا إذا منعت الهجاء و بواعثه، فإنّک تمنع خُلُقاً یستغنى عنه، و میلًا لا بدّ له من التقویم.

ذلک هو فنُّ ابن الرومی الذی لا عذر له منه و لا موجب للاعتذار، فأمّا ما عدا ذلک من هجائه فهو مسوقٌ فیه لا سائق، و مدافعٌ لا مهاجم، و مستثارٌ عن عمد فی بعض الأحیان لا مستثیرٌ، و إنّک لتقرأ له قوله:

ما استبّ قطُّ اثنانِ إلّا غلبا             شرّهما نفساً و أمّا و أبا

 

فلا تصدّق أنّ قائله هو ابن الرومیّ هجّاء اللغة العربیّة و قاذف المهجوّین بکلّ نقیصة، لکنّ الواقع هو هذا، و الواقع کذلک أنَّه کان یسکن إلى رشده أحیاناً، فیسأم الهجاء و یعافه و یودُّ الخلاص منه حتى لو کان مهجوّا معدوّا علیه، و یع تزم التوبة عن الهجاء مقسماً:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 76

آلیتُ لا أهجو طوا             لَ الدهرِ إلّا من هجانی‏

لا بل سأطّرحُ الهجا             ءَ و إن رمانی من رمانی‏

أمنَ الخلائقُ کُلُّهم             فلیأخذوا منّی أمانی‏

حِلْمی أعزُّ علیَّ من             غضبی إذا غضبی عَرانی‏

أولى بجهلی بعد ما             مکّنتُ حلمی من عِنانی‏

 

و هذا أشبه بابن الرومی لأنَّه فی صمیمه خُلِق مسالماً سهلًا، و لم یُخلق شریراً مطویّا على الشکس و العداوة، بل هو لو کان شرّیراً لما اضطرّ إلى کلّ هذا الهجاء، أو هو لو کان أکثر شرّا لکان أقلّ هجاءً، لأنَّه کان یأمن من جانب العدوان فلا یقابله بمثله، و ما کان الهجاء عنده کما قلنا إلّا سلاح دفاع لا سلاح هجوم، و ما کان هجاؤه یشفُّ عن الکید و النکایة و ما شابههما من ضروب الشرّ المستقرّ فی الغریزة، کما کان یشفُّ عن الحرج و التبرّم و الشعور بالظلم الذی لا طاقة له باحتماله و لا باتّقائه، و کثیرٌ من الأشرار الذین یقتلون و یعتدون و یفسدون فی الأرض، یقضون الحیاة دون أن تسمع منهم کلمة ذمٍّ فی إنسان، و کثیرٌ من الناس یذمّون و یتسخّطون لأنّهم على ذلک مطبوعون.

و من قرأ مراثی ابن الرومی فی أولاده، و أمّه، و أخیه، و زوجته، و خالته، و بعض أصدقائه، علم منها أنّها مراثی رجل مفطور على الحنان و رعایة الرحم و الأنس بالأصدقاء و الإخوان، فمراثیه هی التی تدلُّ علیه الدلالة المنصفة و لیست مدائحه التی کان یملیها الطمع و الرغبة، أو أهاجیه التی کان یملیها الغیظ و قلّة الصبر على خلائق الناس. ففی هذه المراثی تظهر لنا طبیعة الرجل لا تشوبها المطامع و الضرورات، و نرى فیه الولد البارّ، و الأخ الشفیق، و الوالد الرحیم، و الزوج الودود، و القریب الرؤوف، و الصدیق المحزون، و لا یکون الرجل کذلک ثمّ یکون مع ذلک شرّیراً مغلق الفؤاد، مطبوعاً على الکید و الإیذاء.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 77

و إذا اختلف القولان بینه و بین أبناء عصره فأحجى بنا أن نصدّق کلامه هو فی أبناء عصره قبل أن نصدّق کلامهم فیه، لأنّهم کانوا یستبیحون إیذاءه، و یستسهلون الکذب علیه لغرابة أطواره، و تعوّد الناس أن یصدّقوا کلّ ما یُرمى به غریبُ الأطوار من التهم و الأعاجیب، فی حین أنَّه کان یتحاشى عن تلک التهم، و یغفر الإساءة بعد الإساءة مخافةً من کثرة الشکایة و علماً منه بقلّة الإنصاف:

أتانی مقالٌ من أخٍ فاغتفرتُهُ             و إن کان فیما دونه وجهُ معتب‏

و ذکّرتُ نفسی منه عند امتعاضِها             محاسنَ تعفو الذنبَ عن کلِّ مُذنب‏

و مثلی رأى الحُسنى بعینٍ جلیّةٍ             و أغضى عن العوراءِ غیرَ مؤنّب‏

فیا هارباً من سُخطنا متنصِّلًا             هربتَ إلى أنجى مفرٍّ و مهرب‏

فعذرُکَ مبسوطٌ لدینا مقدَّمٌ             و ودُّک مقبولٌ بأهلٍ و مرحب‏

و لو بلَّغَتْنی عنک أذنی أقمتُها             لدیّ مقام الکاشحِ المتکذِّب‏

و لستُ بتقلیبِ اللسانِ مصارماً             خلیلی إذا ما القلبُ لم یتقلّب‏

 

فالرجل لم یکن شرّیراً، و لا ردی‏ء النفس، و لا سریعاً إلى النقمة، فلما ذا إذن کثر هجاؤه، و اشتدّ وقوعه فی أعراض مهجوّیه؟ نظنُّ أنَّه کان کذلک لأنَّه کان قلیل الحیلة، طیّب السریرة، خالیاً من الکید و المراوغة و الدسیسة، و ما شابه هذه الخلائق من أدوات العیش فی مثل عصره، فکان مستغرقاً فی فنّه یحسب أنّ الشعر و العلم و الثقافة وحدها کفیلةٌ بنجاحه و ارتقائه إلى مراتب الوزارة و الرئاسة، لأنَّه کان فی زمن یتولّى فیه الوزارة الکتّاب و الرواة، و یجمعون فی مناصبهم ألوف الألوف، و یحظوْن بالزلفى عند الأمراء و الخلفاء، و قد کان هو شاعراً کاتباً، و کان خطیباً واسع الروایة، مشارکاً فی المنطق و الفلَک و اللغة، و کلّ ما تدور علیه ثقافة زمان، أو کما قال المسعودی: کان الشعر أقلّ أدواته.

و کان الشعر وحده کافیاً لجمع المال و بلوغ الآمال؛ فما ذا بعد أن یعرف الناس

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 78

أنَّه شاعرٌ، و أنَّه کاتبٌ، و أنَّه راویةٌ مطّلعٌ على الفلسفة و النجوم إلّا أن تجیئه الوزارة ساعیة إلیه تخطب ودّه، کما جاءت إلى أناس کثیرین لا یعلمون علمه، و لا یبلغون فی البلاغة مکانه؟! أ لم یصل ابن الزیّات إلى الوزارة بکلمة واحدة فسّرها للمعتصم و فصّل له تفسیرها، و هی کلمة الکلأ التی یعرفها عامّة الأدباء؟ بلى، و ابن الرومی کان یعرف من غرائب اللغة ما لم یکن یعرفه شعراء عصره و لا أدباؤه، فما أولاه إذن بالوزارة! و ما أظلم الدنیا إن هی ضنّت علیه بحقّه من المناصب و الثراء!

فإذا لم تکن الوزارة، فهل أقل من الکتابة أو العمالة لبعض الوزراء و الکتّاب المبرّزین؟ فإذا لم یکن هذا و لا ذاک، فهل غبنٌ أصعب على النفس من هذا الغبن؟ و هل تقصیرٌ من الزمان ألأم من هذا التقصیر؟

و نبوءة أبیه و رجاؤه فی مستقبله و قوله: أنت للشرف، أ یذهب هذا کلّه هباءً لا یقبض منه الیدین على شی‏ء؟ تلک النبوءات التی تنطبع على أفئدة الصغار بمثل النار، و لا تزال غرارة الطفولة و أحلام الصبا تزخرفها و توشّیها و تعمّق فی الضمیر أغوارها، أ یأتی الشباب و هی محوٌ لغوٌ مطموسٌ لا یبین، أَ وَ لا یبین منه إلّا ما ینقلب إلى الأضداد، و تترجمه الأیّام بالسقم و الفقر و الکساد؟ و کیف یُمحى إلّا و قد مُحی القلب الذی طبعت فیه؟ و کیف ینعکس معناه إلّا و قد انعکس فی القلب کلّ قائم و التوى فیه کلّ قویم؟ ذلک صعبٌ على النفوس و لیس بالسهل، إلّا على من یلهو به و هو بعیدٌ.

و هکذا کان ابن الرومی یسأل نفسه مرّة بعد مرّة و یوماً بعد یوم:

ما لی أُسَلُّ من القرابِ و أُغمَدُ             لِمْ لا أُجرَّدُ و السیوفُ تُجرَّدُ

لِمْ لا أُجرَّبُ فی الضرائبِ مرّةً             یا لَلرجالِ و إنّنی لَمهنّدُ

 

و لا یدری کیف یجیب نفسه على سؤاله، لأنَّه لم یکن یدری أنّ فضائله کلّها لا تساوی فتیلًا بغیر الحیلة و العلم بأسالیب الدخول بین الناس، و أنّ الحیلة وحدها

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 79

قد تغنی عن فضائله جمیعاً و لو کان صاحبها لا ینظم شعراً، و لا ینظر فی کتب الفلسفة و الروایة و النجوم.

حسن، إذن ندع الوزارة و الولایة و العمالة بعد یأس مضیض یسهل علینا هنا أن نسطّره فی کلمة عابرة، و لکنّه لا یسهل على من یعالجه و یشقى بمحنته فی کلّ ساعة من ساعات حیاته، ندع الوزارة و الولایة و العمالة، و نقنع بالمثوبة من الوزراء و الولاة و العمّال، إن کانوا یثیبون المادحین، فهل تراهم یفعلون؟

لا! لأنّ الحیلة لازمةٌ فی استدرار الجوائز و المثوبات لزومها فی کلّ غرض من أغراض المعاش، و لا سیّما فی ذلک الزمان الذی شاعت فیه الفتن و السعایات، و ما کانت تنقضی منه سنةٌ واحدةٌ بغیر مکیدة خبیثة تؤدی بحیاة خلیفة، أو أمیر، أو وزیر، و ربما کانت مصانعة الحجّاب، و التماس مواقع الهوى من نفوس الحاشیة و الندمان، و اللعب بمغامز النفوس الخفیّة، و إضحاک هؤلاء و هؤلاء، أجدى على الشاعر فی هذا الباب من بلاغة شعره و غزارة علمه.