اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

ابن مکی نیلی

متن فارسی

سعید «1» بن احمد بن مکی، نیلی، مؤدب؛ از بزرگان شیعه و سرایندگان خوش‏پرداز، و فدائیان عترت طه است که در راه عقیده و مذهب ثنا و ستایش اهل بیت پیامبر، فراوان سروده و نیک در سفته، مآثر و مفاخر آل طه را بر ملا منتشر ساخته، بدان حد که کوتاه‌نظران او را به غلو و افراط، نسبت داده‌اند، در حالی که شاعر گرانمایه، از دوستان معتدل و میانه‌رو است، منتهی تا سر حد قدرت از مشعل فروزان اهل بیت پرتو گرفته و قدم جای قدم آنان نهاده است. و لذا ابن شهرآشوب در کتاب «معالم العلماء» او را در شمار پرهیز- گاران از سرایندگان نام برده است.

یاقوت حموی در معجم الادباء ج 4 ص 230 گوید: مؤدب شیعه مذهب، نحوی دانشوری بود، با لغت و ادب آشنا، در شیعه‌گری راه افراط و مبالغه می‌پیمود، شعر نیکوئی دارد، و بیشتر در ثنا و ستایش اهل بیت سروده. در غزل سرائی لطیف است، با عمری قریب صد سال، در سنه 565 در گذشت.

از جمله اشعار او:

– ماهپاره‌ای با قد دلجویش قیامت بپا کرد، خدا را، بر این دل زارم رحمتی آرد.
– قلبم بدو سپردم، خون دلم ریخت، با جمال دلارایش، لهجه خوش بیانش.
– با لب و دندانی شیرین، شهد گوارایش آغشته با شراب انگبین.
– با نگاهی دلربا، چشمانی سیاه و گیرا، دلها در خون کشد با تیر مژگان.و

– خط عذارش بر دمیده، گویا خورشید رخش نقاب برکشیده.
– سپیده صبحگامی از پرتو رویش نمونه‌ای، سیاهی شب از سیاهی زلفش جلوه‌ای.
– نگاه آهو، با نگاهش برابر نباشد، بالای سرو، با قد والایش همانند نباشد.

– ماهی که در حسن و نکوئی چون عشق است که خود طالب عشق است و خدای عشق را با آن سریاری است.
– از این رو، حسن و ملاحت است که از سیمایش می‌بارد، از پس و پیش، از چپ و راست.
– چنان ظریف و لطیف که اگر خواهد بر سر پاخیزد، ترسم میان باریکش درهم شکند.

عماد کاتب در شرح حال شاعر گوید:
در تشیع راه افراط می‌پیمود، در عین حال مردی پرهیزکار، ادیب و ادیب- پرور، در تعصب دینی پیشوا و مقدم بود، کهن سال شد و از حد پیری به فرتوتی پیوست، دیدگانش نابینا، وجودش چون عدم گشت. از نود سال عمرش برگذشته، آخرین دیدار من و او در بغداد، محله صالح بسال 562 اتفاق افتاد.

امینی گوید:
درست همین است که آخرین دیدار عماد کاتب با شاعر ما ابن مکی، در سال 562 اتفاق افتاده، و این همان سال است که عماد کاتب از بغداد خارج شده و دیگر بدان دیار بازنگشته تا در سال 597 دار فانی را ترک گفته، چنانکه ابن خلکان در وفیات الاعیان ج 2 ص 189 یاد کرده است. در این صورت، تاریخ 592 که در فوات الوفیات ج 1 ص 169، دائرة- المعارف فرید و جدی ج 10 ص 440 از عماد کاتب نقل شده، نادرست و تصحیف واضحی است که دچار آن شده‌اند.
شگفت‏تر آنکه همین تاریخ 592 در شذرات الذهب ج 4 ص 309 و اعیان الشیعه ج 1 ص 595، به عنوان سال وفات ابن مکی، شاعر صاحب ترجمه، یاد شده، با آنکه تاریخ آخرین ملاقات او با عماد کاتب است، نه تاریخ وفات او، تازه رقم صحیح آن 562 است نه 592.
در این صورت، تاریخ وفات شاعر، همان سال 565 خواهد بود که یاقوت حموی یاد کرده، و اینکه می‌بینیم، عماد کاتب، نام شاعر را در فرهنگ خود ثبت نموده، گواه بر این است که نباید در سال 592 فوت کرده باشد، زیرا این فرهنگ ویژه شعرائی است که بعد از شروع قرن پنجم و فقط تا سال 572 زندگی داشته‌اند، آن چنانکه در تاریخ ابن خلکان ج 2 ص 190 تصریح شده است.

عماد الدین کاتب گوید: خواهر زاده شاعر، عمر واسطی، صفار، در بغداد می‌گفت: خالویم سعید بن مکی در ضمن سخنی چنین سروده است:

– در پناه این تل خاک، کلبه دوستان بود، از چه درهم ریخت؟ دیری در این سامان درنگ کردم، با غم دل بسر بردم.
– اینک بساط آن خشک و بی‌آب، کرانه وادی بی‌گیاه، دیگر از انس و شادی خبری نیست.
– طوفان از چپ و راست، جنوب و شمال، بنیاد آن درهم نوردید، آنجا که بهر شامگاه از ژاله باران خرم و دلفزا بود.
– ای همسفر- لختی بیارام تا از در و دیوار فرو ریخته خبری پرسم، باشد که از حال دوستانم خبری گیرم.
– این دل زارم نشکست، جز ناله جغدی شوم که آهنگ فراق و جدائی نواخت.
– ناله‌ای زد و پرواز گرفت، دلم را غم فرو گرفت، وای از دوری آن لعبت صاحب خال.
– نرمک نرمک می‌خرامید، با ناز وادا، از فرط شرم تا پنهان سازد آوای خلخال.

صفدی در «نکت الهمیان» و ابن شاکر در «فوات الوفیات» ج 1 ص 169 بشرح حال شاعر پرداخته‌اند و گویند: شعری استوار دارد و بیشتر در ستایش اهل بیت است، و بعد از این کلام، سخن عماد کاتب را آورده‌اند.

شرح حال ابن مکی، در لسان المیزان ج 3 ص 23. مجالس المؤمنین ص 469 یافت می‌شود، و از اشعار مذهبی اوست که در ثنای امیر مؤمنان سروده است:

– اگر آدم بو البشر، پیش از عالمیان پیامبر شد و در بوستان برین مأوا گرفت.
– سرور و سالارم علی صاحب معالی، از آن پیشتر پرتو انوارش بالا گرفت.
– خدای جهان بحرمت پنجتن از خطای آدم درگذشت، پناه و حرمت یافت.
– اگر نوح سرخیل رسولان، کشتی نجات آراست تا از سیل طوفان در امان مانند.
– سرور و سالارم علی صاحب معالی، خود کشتی نجات است، یارانش بدو پناه و آرام گیرند.
– اگر یونس در شکم ماهی از دریا نجات یافت.
– داستان «جلندی» از امام مبین عبرتی است که رهبر دوستان است.
– در سرزمین بابل، خورشید بخاطر او بازگشت، از آن پس که شب پرده تاریکی برآویخت.

– و اگر موسی عمران، ده سال شبانی کرد، با انتظاری مشقت بار.
– تا دخت شعیب را تزویج کرد و در وادی طور آتش اخضر دید.
– سرور و سالارم علی صاحب معالی بامر خدا با دخت محمد جفت شد.
– و اگر عیسی را فضل و مقامی است که بامر خدا، مادرش حمل گرفت.
– علی در شکم مادر به تسبیح و استغفار پرداخت و مادر خود از سجده لات و عزی باز داشت.

آخرین بیت قصیده، ناظر به حدیثی است که «حلبی» در سیره حلبیه ج 1 ص 285، زینی دحلان در سیره‌اش، صفوری در نزهة المجالس ج 2/210، شبلنجی در نور الابصار، روایت کرده‌اند، دائر باینکه علی امیر مؤمنین در زمان حمل، مادرش را از سجده کردن بر بتها مانع می‌گشت «1».

و باز از اوست:

– رسول خدا در روز حشر، شفیع مؤمنان باشد و هم بندگان رام و مطیع.
– علی با دو فرزندش زادگان فاطمه، شیعیان را برستگاری رسانند.
– و زین العابدین علی، باقر علم پیامبر محمد و از آن پس زاده‌اش جعفر، رهبر آمال‏اند.
– کاظم فرخنده مآل موسی، زاده‌اش رضا پرچم هدایت و تقوی در مشکلات پناه من‏اند.
– زاده رضا محمد هادی سبل، از آن پس علی برگزیده امم، ذخیره فردای من‏اند.
– دو پیشوای عسکر: حسن و زاده‌اش مهدی که امیدوارم به یمن وجودشان به حقیقت راه یابم.

قصیده‌ای هم در ثنای امیر مؤمنان و غزوه خیبر دارد:

– در از قلعه خیبر برکند، لرزه بر ارکان حصار افکند.
– چنانش پرتاب کرد که پنجاه ذراع بدور افکند.
– سپس بر سر دست گرفت و سپاه را از خندق عبور داد.
* از جمله قصیده‌ایکه خطاب به امیر مؤمنان گوید:
– دست بریده را بر جای خود پیوند کردی، چونان که چشم برکنده را در حدقه جای دادی. «1»
– جمجمه «جلندی» را که استخوانی پوسیده بود، مخاطب ساختی با تو سخن گفت «2».

در پایان قصیده‌ای که ده بیت آن به نقل از حموی گذشت، چنین گوید:

– ای سعید، هوای نفس از سربنه، بدامن آنها چنگ زن که سعادت یابی و از قید گناهان وارهی.
– با محمد و حیدر و فاطمه و فرزندانشان که پیمان ولایت کامل شد.
– آن گروه که دوستانشان برستاخیز مسرور شوند، بدخواهانشان انگشت ندامت بدندان گزند.
– نور از پیشانی دوستانشان بلکه دوست دوستانشان در لمعان است، نامه اعمالش بدست راست.
– از حوض کوثر سیراب شوند، جامی شراب که دیگر تشنگی نیابند.
– از دست امیر مؤمنان علی، خوشا بر حالش که از دست امامش آب حیات نوشد.
– اگر نبود، راه هدایت روشن نمی‌بود، با پست و بلندیها، دشت و هامونها.
– خدا را می‌پرستید، دیگران از جهالت بدامن بتها پناه می‌گرفتند.
– آصف برخیا، شمعون صفا، یوشع وصی موسی، در علم و دانش کمترین شاگرد او باشند.

یوسف واسطی دو بیت در نکوهش سرور عالمیان علی سروده، و ابن مکی نیلی او را چنین پاسخ گفته است:

– بگو بآن نابخرد کافر که در ناسپاسی گوید و خدایم شاهد گفتار است:
– آنگاه که مردمان در خلافت متفق گردند، یکتن از میانه مخالف باشد.
– اتفاق آراء آنان گواه است که رأی آن یک نفر فاسد است.

– خطا گفتی، دروغی بهم بافتی، تصورت در نظر ناقدان مردود است.
– قوم موسی، همگان بر گوساله سامری متفق ویکرأی شدند. ای خبیث! ای نابکار.
– گوساله را خدای خود گرفتند و بپرستش ادامه دادند. هارون وصی موسی یکه و تنها ماند.
– اکثریت، خطا کار بودند که دنبال گوساله گرفتند، آنکه تنها و منفرد ماند، رأیش صحیح و بر حق بود.

و در قصیده دگر، امیر مؤمنان را چنین ثنا می‌گوید:

– خدایش بدانش برکشید، بدان حد که از راز پنهان با خبر گشت.
– مایه دانش از برادرش محمد گرفت، و محمد از خداوند یکتا، لطیف خبیر.

توجه:
سرورمان، سید امین، در اعیان الشیعه ج 6 ص 407 تحت عنوان (ابو سعید نیلی) فصلی باز کرده، و شرح حالی که در مجالس المؤمنین برای (سعید بن احمد نیلی) آمده، در آن فصل بازگو نموده، و دنباله سخن را به تحقیق در نام صاحب ترجمه کشانده است، تحقیقی که مایه شگفتی است.

فرموده است که سخن شاعر (دع با سعید هواک و استمسک بمن)، با سعید مخفف ابا سعید است، حرف ندا حذف شده، خطاب بخود اوست که گوید ای ابا سعید، از اینجا معلوم می‌شود کنیه شاعر ابو سعید است، در حالی که شعر (دع یا سعید) ضبط شده و با نام کوچک خود را مخاطب ساخته است، نه با کنیه.

سید امین، در ج 14 ص 207 أعیان الشیعه نوشته: ابن مکی نامش سعد یا سعید است، وفات شاعر را در ج 1 ص 595 اول بسال 592 ثبت کرده و در طبع دوم ج 1 ص 177 قسم دوم، بسال 595 ثبت نموده که هر دو اشتباه است. ضمنا شرح حال شاعر را از ابن خلکان نقل کرده، با اینکه ابن خلکان، شاعر ما نیلی را عنوان نکرده است.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 523

متن عربی

الشاعر

سعید ( «3») بن أحمد بن مکّی النیلی المؤدِّب، من أعلام الشیعة و شعرائها المجیدین المتفانین فی حبّ العترة الطاهرة و ولائها، المتصلِّبین فی اعتناق مذهبهم الحقِّ، و لقد أکثر فیهم و أجاد، و جاهر بمدیحهم و نشر مآثرهم حتى نسبه القاصرون إلى الغلوّ،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 524

لکن الرجل موالٍ مقتصد، قد أغرق نزعاً فی اقتفاء أثر القوم و الاستضاءة بنورهم الأبلج، و قد عدّه ابن شهرآشوب فی معالمه ( «1») من المتّقین من شعراء أهل البیت علیهم السلام.

قال الحموی فی معجم الأدباء ( «2») (4/230): المؤدِّب الشیعیّ، کان نحویّا فاضلًا، عالماً بالأدب، مغالیاً فی التشیّع، له شعر جیّد أکثره فی مدیح أهل البیت، و له غزل رقیق، مات سنة (565) و قد ناهز المائة، و من شعره:

قمرٌ أقام قیامتی بقوامِهِ             لِمَ لا یجودُ لمهجتی بذمامهِ‏

ملّکتُه کبدی فأتلفَ مهجتی             بجمالِ بهجتِهِ و حسن کلامهِ‏

و بمبسمٍ عذبٍ کأنّ رضابَهُ             شهدٌ مذابٌ فی عبیرِ مُدامهِ‏

و بناظرٍ غنجٍ و طرفٍ أحورٍ             یصمی القلوبَ إذا رنا بسهامهِ‏

و کأنّ خطَّ عذارِهِ فی حسنِهِ             شمسٌ تجلّت و هی تحت لثامهِ‏

فالصبحُ یسفرُ من ضیاءِ جبینهِ             و اللیلُ یُقبل من أثیثِ ظلامهِ‏

و الظبیُ لیس لحاظُه کلحاظِهِ             و الغصنُ لیس قوامُهُ کقوامهِ‏

قمرٌ کأنّ الحسنَ یعشقُ بعضَهُ             بعضاً فساعدُهُ على قَسّامهِ‏

فالحسنُ من تلقائِه و ورائِه             و یمینهِ و شمالِه و أمامهِ‏

و یکاد من تَرَفٍ لدقّةِ خَصرِهِ             ینقدُّ بالأردافِ عند قیامهِ‏

 

و قال العماد الکاتب: کان غالیاً فی التشیّع، حالیاً بالتورّع، عالماً بالأدب، معلّماً فی الکتب، مقدّماً فی التعصّب، ثمّ أسنَّ حتى جاوز حدّ الهرم، و ذهب بصره و عاد وجوده شبیه العدم، و أناف على التسعین، و آخر عهدی به فی درب صالح ببغداد فی سنة اثنتین و ستّین و خمسمائة.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 525

قال الأمینی: الصحیح فی تاریخ آخر عهد العماد بالمترجم سنة (562) و هی سنة خروجه من بغداد، و لم یعد إلیها بعدها حتى مات سنة (597) کما أرّخه ابن خلکان فی وفیات الأعیان ( «1») (2/189)، فما فی فوات الوفیات ( «2») (1/169) و دائرة المعارف لفرید وجدی (10/440) نقلًا عن العماد من سنة (592) تصحیف واضح.

و العجب أنّ هذا التاریخ- أعنی (592)- جعل فی شذرات الذهب ( «3») (4/309) و أعیان الشیعة ( «4») (1/595) تاریخ وفاة ابن مکّی المترجَم له، و أنت ترى أنّه تاریخ آخر عهد العماد بالمترجَم لا تاریخ وفاته، على أنّ الصحیح (562) لا (592) فالصحیح فی وفاته- کما مرَّ عن الحموی ( «5»)- (565)، و کون المترجَم مذکوراً فی معجم العماد الکاتب یومئ إلى عدم وفاته سنة (592)، إذ الکتاب موضوع لترجمة الشعراء الذین کانوا بعد المائة الخامسة إلى سنة (572) کما فی تاریخ ابن خلکان ( «6») (2/190).

و قال عماد الدین أیضاً: أنشدنی له ابن اخته عمر الواسطی الصفّار ببغداد، قال: أنشدنی خالی سعید بن مکّی من کلمة له:

ما بالُ مغانی اللوى بشخصِکَ أطلال             قد طالَ وقوفی بها و بثّیَ قد طالْ‏

الربعُ دثورٌ متناه قفار             و الربع محیلٌ بعد الأوانسِ بطّالْ‏

عفته دیورٌ و شمالٌ و جنوب             مع مرّملث مرخی العزالی محلالْ‏

یا صاح قفا باللوى فسائل رسماً             قد خال لعلّ الرسومَ تنبی عن حالْ‏

ما شفّ فؤادی إلّا لغیب غرابٍ             بالبین ینادی قد طار یضرب بالغالْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 526

مذ طار شجا بالفراق قلباً حزیناً             بالبین و أقصى بالبعد صاحبة الخالْ‏

تمشی تتهادى و قد ثناها دلٌّ             من فرط حیاها تخفی رنین الخلخالْ‏

 

و ترجمه الصفدی فی نکت الهمیان ( «1»)، و ابن شاکر فی فوات الوفیات ( «2») (1/169) و قالا: له شعر و أکثره مدیح فی أهل البیت، ثمّ ذکرا عبارة العماد الأولى. و توجد ترجمته فی لسان المیزان ( «3») (3/23)، و مجالس المؤمنین ( «4») (ص 469).

و من شعره المذهبیّ قوله یمدح به أمیر المؤمنین علیه السلام:

فان یکن آدمُ من قبلِ الورى             نُبِّی و فی جنّةِ عدنٍ دارهُ‏

فإنّ مولایَ علیّا ذا العُلى             من قبله ساطعةٌ أنوارهُ‏

تاب على آدمَ من ذنوبِهِ             بخمسةٍ و هو بهم أجارهُ‏

و إن یکن نوحٌ بنى سفینةً             تنجیهِ من سیلٍ طمى تیّارهُ‏

فإنّ مولای علیّا ذا العُلى             سفینةٌ تنجو بها أنصارهُ‏

و إن یکن ذو النون ناجى حوتَهُ             فى الیمِّ لمّا کظّه حصارهُ‏

ففی جلندی ( «5») للأنام عبرةٌ             یعرفها من دلّه اختیارهُ‏

رُدّتْ له الشمسُ بأرضِ بابل             و اللیلُ قد تجلّلتْ أستارهُ‏

و إن یکن موسى دعا مجتهداً             عشراً إلى أن شقّه انتظارهُ‏

و سار بعد ضرِّهِ بأهلِهِ             حتى علت بالوادیینِ نارهُ‏

فإنّ مولای علیّا ذا العُلى             زوّجه و اختار من یختارهُ‏

و إن یکن عیسى له فضیلةٌ             تدهشُ من أدهشَهُ انبهارهُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 527

من حملته أمّهُ ما سجدتْ             للّات بل شغّلها استغفارهُ ( «1»)

 

البیت الأخیر فیه إشارة إلى ما رواه الحلبی فی السیرة الحلبیة ( «2») (1/285) و زینی دحلان فی سیرته ( «3»)، و الصفوری فی نزهة المجالس (2/210)، و الشبلنجی فی نور الأبصار ( «4»): من أنّ أمیر المؤمنین کان یمنع أُمّه من السجود و هو حملٌ ( «5»).

و له:

و محمدٌ یومَ القیامةِ شافعٌ             للمؤمنین و کلِّ عبدٍ مُقنتِ‏

و علیُّ و الحسنان ابنا فاطمٍ             للمؤمنین الفائزین الشیعةِ

و علیُّ زینُ العابدین و باقرُ ال            – علمِ التقیُّ و جعفرٌ هو منیتی‏

و الکاظمُ المیمونُ موسى و الرضا             علمُ الهدى عند النوائبِ عُدّتی‏

و محمدُ الهادی إلى سبلِ الهدى             و علیّا المهدی جعلت ذخیرتی‏

و العسکریّین اللذین بحبّهم             أرجو إذا أبصرتُ وجهَ الحجّة ( «6»)

 

و له من قصیدة یمدح بها أمیر المؤمنین علیه السلام و دحوه باب خیبر:

فهزّها فاهتزَّ من حولِهمْ             حصناً ( «7») بنوهُ حجراً جلمدا

ثمّ دحا البابَ على نبذةٍ             تمسحُ خمسین ذراعاً عددا

و عبّرَ الجیش على راحتِهِ             حیدرةُ الطاهرُ لمّا وردا ( «8»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 528

و له من قصیدة مخاطباً أمیر المؤمنین علیه السلام:

رددتَ الکفَّ جهراً بعد قطعٍ ( «1»)             کردِّ العینِ من بعد الذهابِ‏

و جمجمة الجلندی و هو عظمٌ ( «2»)             رمیمٌ جاوبتکَ عن الخطابِ‏

 

و له من قصیدة- مرّت عشرة أبیات منها نقلًا عن الحموی:

دعْ یا سعیدُ هواکَ و استمسک بمنْ             تسعد بهم و تزاح من آثامهِ‏

بمحمدٍ و بحیدرٍ و بفاطمٍ             و بولدِهمْ عقدُ الولا بتمامهِ‏

قومٌ یُسَرُّ ولیُّهمْ فی بعثِهِ             و یعضُّ ظالمُهم على إبهامهِ‏

و نرى ولیَّ ولیّهم و کتابُه             بیمینِهِ و النورُ من قدّامهِ‏

یسقیه من حوض النبیّ محمدٍ             کأساً بها یشفی غلیلَ أُوامهِ‏

بیدی أمیرِ المؤمنین و حسبُ من             یسقى به کأساً بکفّ إمامهِ‏

ذاک الذی لولاه ما اتّضحت لنا             سُبلُ الهدى فی غورهِ و شآمهِ‏

عَبَد الإلهَ و غیرُه من جهله             ما زال معتکفاً على أصنامهِ‏

ما آصفٌ یوماً و شمعونُ الصفا             مع یوشعٍ فی العلمِ مثلُ غلامهِ‏

 

و له فی ردِّ بیتی یوسف الواسطی فی الغمز على أمیر المؤمنین علیه السلام و تخلّفه عن البیعة قوله:

ألا قل لمن قال فی کفره             و ربِّی على قوله شاهدُ

(إذا اجتمع الناس فی واحدٍ             و خالفهم فی الرضا واحدُ)

(فقد دلَّ إجماعُهمْ کلِّهمْ             على أنّه عقلُه فاسدُ)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 529

کذبتَ و قولُک غیرُ الصحیحِ             و زعمُکَ ینقدُه الناقدُ

فقد أجمعتْ قومُ موسى جمیعاً             على العجل یا رجسُ یا ماردُ

و داموا عکوفاً على عجلهم             و هارونُ منفردٌ فاردُ

فکان الکثیرُ هم المخطئون             و کان المصیب هو الواحدُ ( «1»)

 

و له من قصیدة یمدح بها أمیر المؤمنین علیه السلام:

خصّه اللَّه بالعلومِ فأضحى             و هو یُنبی بسرِّ کلِّ ضمیرِ

حافظُ العلمِ عن أخیه عن اللَّهِ             خبیراً عن اللطیفِ الخبیرِ ( «2»)

 

لفت نظر:

ذکر سیّدنا الأمین فی أعیان الشیعة ( «3») (6/407) ترجمة تحت عنوان: أبی سعید النیلی، و أخذ ما فی مجالس المؤمنین من ترجمة المترجَم له و جعله ترجمة لما عنونه، و أردفها بتحقیق فی اسمه یقضى منه العجب، استخرجه من شعر المترجم له المذکور: دع یا سعید هواک و استمسک بمن، فقال:

قوله: دع با سعید (با) بالباء الموحّدة مخفّف أبا و حذف منه حرف النداء أی یا أبا. و قال ( «4») (14/207): ابن مکّی اسمه سعد أو سعید، أرّخ وفاته فی (1/595) من الطبعة الأولى بسنة (592)، و فی الطبعة الثانیة فی القسم الثانی من الجزء الأول (1/177) بسنة (595)، و نقل ترجمته عن ابن خلّکان، و ابن خلّکان لم یذکره.