logo-samandehi

ابوبکر در غار حافظ جان پیامبر(ص) بود!!

[32] ابوبکر و شبی که در آن شکاف کوه گذراند
ابونعیم سپاهانی در «حلیه الاولیاء» 1/22 از زبان عبد اللّه- پسر محمد پسر جعفر- و او از محمد- پسر عباس پسر ایوب- و او از احمد- پسر محمد پسر حبیب مؤدب- و او از ابو معاویه و او از هلال- پسر عبد الرحمان- و او از ابو معاذ- عطاء پسر ابو میمونه- آورده است که انس پسر مالک گفت چون شبی که می باید به آن شکاف کوه پناه برند رسید ابوبکر گفت ای رسولخدا! بگذار تا من پیش از تو درآیم تا اگر ماری چیزی باشد پیش از تو به من رسد او گفت در آی پس بوبکر بدرون رفت و با هر دو دست جستجو می کرد و هر جا سوراخی می دید جامه اش را می آورد و می درید و آن را در سوراخ فرو می کرد تا همه جامه اش را بر سر این کار گذاشت و هنوز یک سوراخ مانده بود پس پشت خود را بدانجا نهاد و برانگیخته خدا (ص) به درون آمد، (انس گفت:) چون بامداد شد پیامبر (ص) به او گفت ابو بکر جامه ات کو؟ او گزارش کار خود را برای وی باز گفت پس پیامبر (ص) دست برداشت و گفت بار خدایا در روز رستاخیز بوبکر را با من و در پایگاه من بگذار پس خدای برتر از پندار، نهانی به او رساند که خداوند آن چه را می خواستی پذیرفت.
و ابن هشام در سیره 2/98 می نویسد: برخی از دانشوران به من گزارش دادند که حسن بصری گفت چون برانگیخته خدا (ص) و بوبکر شبانه به آن شکاف کوه رسیدند بوبکر (ض) پیش از برانگیخته خدا (ص) درآمد و همه جای آن شکاف کوه را دست مالید تا ببیند که آیا درنده یا ماری در آن هست؟ و این گونه بود که برانگیخته خدا را با جان خود پاسداری کرد.
گزارش بالا را ابن کثیر در تاریخ خود 3/179 آورده و گوید این گزارش از هر دو سو گسسته است.
و در گزارش محب طبری که زنجیره پیوسته ندارد آمده است که- الریاضالنضرة 1/65- که ابو بکر درون آن شکاف کوه شد و هر سوراخی که دید انگشت خود را در آن فرو برد تا به سوراخ بزرگی رسید که پای خود را تا ران در آن فرو برد سپس گفت ای برانگیخته خدا به درون آی که جا را برای تو نیکو آماده کرده ام
و ابو بکر آن شب را با پریشانی از زخم یک مار به سر برد و چون بامداد شد برانگیخته خدا (ص) به او گفت: ابو بکر! این چیست؟- تنش باد کرده بود- پس گفت ای رسول خدا! زخم مار است. برانگیخته خدا (ص) به او گفت: چرا مرا آگاه نکردی؟ بوبکر گفت: خوش نداشتم که پریشانت گردانم پس برانگیخته خدا (ص) دست خود را بر تن بوبکر گذراند تا دردی که در آن بود از میان رفت که گفتی گرهی بود و باز شد.
و نیز در ص 68 گزارش دیگری که زنجیره پیوسته ندارد از زبان عمر آورده است که می رساند در آن شکاف کوه، سوراخ های پر از مار بود و بوبکر بترسید که از آن چیزی بیرون آید که برانگیخته خدا (ص) را بیازارد پس پای خود را در دهانه آن نهاد و مارها نیز آغاز به زدن و گزیدن او کردند تا اشک هایش سرازیر گردید و برانگیخته خدا (ص) می گفت: ابو بکر! اندوهگین مباش خدا با ما است پس خداوند آرامش خود را که همان آسودگی دل است برای بوبکر فرو فرستاد.
گزارشی هم که حاکم در «المستدرک» از زبان عمر درست دانسته این است:
چون به شکاف کوه رسیدند بوبکر گفت ای برانگیخته خدا تو در جای خود باش تا من آن جا را از سر تا ته وارسی کنم پس به درون شد و به وارسی پرداخت سپس گفت ای برانگیخته خدا فرود آی. پس او فرود آمد. و عمر گفت سوگند به آن که جانم در دست او است که ارزش آن شب از خاندان عمر بیشتر است و حاکم گوید: اگر این گزارش، زنجیره اش گسیختگی نداشت درست بود.
گزارش دیگری هم هست که ابن کثیر با گواهی به گسیختگی زنجیره اش آن را ناسره نموده و بر بنیاد آن: بوبکر گفت: همان گونه که هستی باش تا من دست خود را به درون برم تا آن چه را هست بیابم و تو را از آن، آگاهی دهم تا اگر جانوری در آن باشد به من پیش از تو رسد نافع گفت: به من چنان رسیده که در آن شکاف کوه لانه ای بود که بوبکر پای خود را در دهان آن لانه نهاد از بیم آن که جانوری چیزی از آن بیرون آید و برانگیخته خدا (ص) را گزندی برساند
و بر بنیاد یک گزارش: چون بدرون شکاف کوه شد همه آن لانه ها را گرفت و تنها یک لانه ماند که پای خود را بر دهانه آن نهاد و مارها آغاز کردند به گزیدن او تا اشک هایش روان گردید- بنگرید به تاریخ ابن کثیر 3/180 که می نویسد این گونه پرداخت سخن، شگفت و نکوهیده است.
و حلبی در سیره بر این ها می افزاید: او (ص) سر در دامن بوبکر (ض) نهاد و بخفت پس اشک های بوبکر (ض) بر چهره برانگیخته خدا (ص) ریخت، گفت: ابو بکر تو را چه می شود. گفت پدر و مادرم برخی تو باد! گزیده شدم پس برانگیخته خدا آنجا را که گزیده شده بود آب دهان مالید تا گزند از وی دور شد.
و هم می نویسد: در یک گزارش، این افزونی آمده است که او بر تن ابو بکر نشانه باد کردگی دید پرسید چه شده گفت: از گزیدگی مار است گفت چرا مرا آگاه نکردی گفت خوش نداشتم بیدارت کنم پس پیامبر بر آن دست کشید تا نشانی از درد و باد کردگی نماند
و باز می نویسد: برخی گفته اند رافضیان (شیعیان) ایرانی که پوششی پشمین بر سر خویش می گیرند از همین روی است که می خواهند یاد آن مار را بزرگ بدارند که بوبکر را در شکاف کوه گزید زیرا می پندارند که آن مار به این گونه بوده است.
سیره حلبی 2/39 و 40، السیرة النبویة از زینی دحلان که در کنار نگاشته
حلبی چاپ شده 1/342
امینی گوید: پژوهشگران را می رسد که از چندین چشم انداز در این گزارش ها بنگرند یکی با شناختن میانجیان گزارش که از روزی که ساخته شده زنجیره گزارشی آن پیوسته نبوده و چه در نگاشته های خیلی کهن و چه در نوشته های آیندگانشان هماره با زنجیره ای گسسته بازگو شده- یا گسسته از یک سوی مانند زنجیره حاکم و بو نعیم یا از هر دو سوی مانند گزارش ابن هشام- و خیلی شگفت انگیز است که گر چه پیش آمدهای این داستان را بیش از دو تن- برانگیخته خدا (ص) و بوبکر- کسی ندیده و گزارش آن نیز نخستین بار تنها باید از زبان ایشان بازگو شود با این همه هیچیک از گزارش ها از زبان یکی از آن دو بازگو نشده و در هیچ یک از زنجیره ها یادی از ایشان نمی بینیم با این که نام بردن از چنین گزارشگرانی- آن هم در مانند چنین گزارش هائی- انگیزه هایش یکی دو تا نیست و به شوندهای بسیار باید یادآوری شوند تا برای همیشه آن گزارش ها بازگو شوند و پیاپی بر زبان ها بگذرند زیرا که در آن، نشانه ها و درفش های پیامبری است و گذشته از آن، نشانه ای بر بزرگواری و شگفت کاری بوبکر.
گذشته از این ها، زنجیره بو نعیم، پشتگرمی را نشاید زیرا عبد اللّه پسر محمد پسر جعفر در آن جای دارد که ابن یونس می گوید کار وی سرانجام به آشفتگی کشید و گزارش هائی بر زمینه نگاشته های شناخته شده بساخت و بر دست نوشته های بلند آوازده چیزها بیفزود تا رسوا شد و نگاشته ها را در روی خودش سوزاندند
و حاکم از زبان دار قطنی آورده است که وی دروغگو است و کتاب «سنن» از شافعی را گرد آورد و در آن دویست گزارش بود که شافعی آن ها را بازگو نکرده بود.
و دار قطنی می گوید: در دست نویس عمرو پسر حارث بیش از صد حدیث بساخت
و علی پسر رزیق گوید: چون وی به گزارشگری می پرداخت می گفت ابو جعفر ابن برقی را در گزارشی پس از گزارشی هست که: این را از گفته کسی نوشتم. و می گفت: آری از گفته که و که. پس مردم گفتند که او گزارش بافی می کند و چنان چه در کار دروغ گوئی آموخته شده آن ها را به ابن برقی می بندد گفت: و هم نامه های استادان را دگرگونه می نمود. «1»
و تازه به گفته «لسان المیزان» عبد اللّه پسر محمد در سال 315 مرده پس گزارش ابو نعیم- که در سال 336 زاده شده- از زبان وی سخنی بی سرانجام است.
دیگر از میانجیان گزارش، محمد پسر عباس پسر ایوب، حافظ نامبردار به ابن اخرم است که- چنان چه در لسان المیزان 5/216 آمده خود ابو نعیم می گوید وی یک سال پیش از مرگش دچار آشفته مغزی گردید و آن گاه اگر همین گزارش وی را از نشانه های آشفته مغزی اش نگیریم باز چون نمی دانیم که آیا آن را در روزگار آشفته مغزی اش بازگو کرده یا پیش از آن؟ از این روی مانند همه گزارش هائی که بازگو گرانش به آشفته مغزی دچار شوند از ارزش می افتد. و تازه او گزارش را از زبان احمد پسر محمد پسر حبیب مؤدب بازگو کرده- که گمانم سرخسی باشد- که خطیب در تاریخ خود 5/140 گزارشی از راه وی آورده و گوید میانجیان گزارش آن، همگی شایسته پشتگرمی و- از این دیدگاه- شناخته شده اند مگر مؤدب. و او نیز گزارش را از زبان ابو معاویه محمد پسر خازم بازگو کرده که چنان چه در تهذیب التهذیب 9/139 آمده بر آئین مرجئه بوده و سر پیروان این کیش در کوفه به شمار می رفته و کاستی گزارش ها را پوشیده می داشته. و او نیز گزارش را از زبان هلال پسر عبد الرحمن گزارش کرده که عقیلی گوید: گزارش وی ناپسند است، و پس از آن که گزارش هائی چند از او یاد می کند گوید: همه این ها ناپسند است که پایه ای ندارد و از آن ها پیروی نشده و ذهبی گفته: نشانه سستی بر گزارش هایش
هویدا است پس باید رهایش کرد «لسان المیزان 6/202» و هلال نیز گزارش را از زبان عطاء پسر ابو میمونه بازگو کرده که هر چند خود نیکمردی شایسته پشتگرمی بوده آئین قدریان داشته و گزارش او را پشتوانه نتوان گرفت برگردید به تهذیب التهذیب 7/215
و چون هیچ یک از زنجیره ها و زمینه های این گزارش، درست نبوده سیوطی نیز در «الخصایص الکبری» در بخش «پیش آمدهای شگفت آوری که به هنگام کوچیدن پیامبر روی داده» نشانی از آن ها نداده (با آن که او گزارش های سستی را هم که در پیرامون این پیش آمدها داشته با یادآوری سست بودن آن ها آورده) و گویا می دانسته است که دیگر، آوردن آن گزارش ها آبروی نگارنده را می ریزد و نگاشته او را در چشم ها از جایگاه والائی که دارد به زیر می آرد. به همین گونه کسانی که در پیرامون نشانه ها و درفش های پیامبری و کارهای نتوانستنی بزرگ ترین پیامبران به گردآوری گزارش ها پرداخته اند هیچ کدامشان گزارش های یاد شده را نیاورده اند
دوم این که: در نگاشته های کهن که در سده های نخستین فراهم آمده و زیر بنیاد داوری است تنها این را می بینیم که بو بکر پیش از پیامبر (ص) به درون شکاف کوه شد تا- به گونه ای که در سیره ابن هشام می بینیم- ببیند که آیا درنده یا ماری در آن هست؟ و حاکم نیز- چنانچه شنیدی- این داستان را بیش از این اندازه درست نمی شمارد و اگر چیزی بیش از این را هم درست می شمرد از بازگوگری آن هر چند با زنجیره ای گسسته بود خودداری نمی نمود.
آن گاه در سده چهارم داستان جامه، ماندن یک لانه، نهادن بوبکر پشت خود را بر آن، خواندن پیامبر (ص) خدا را به سود وی که با جامه اش او (ص) را از نیش آن گزندگان پنداری بر کنار داشت افزوده شده است.
و در سده ای که محب طبری بود نواهای تازه ای ساز شده و این مرد که در بازگوگری گزارش های ساختگی و گردآوردن پراکنده های آن، هنرمندی
ورزیده و کار کشته بوده گزارشی به آن گونه آورده است که شنیدی جز آن که فرازهای او با همه کوتاهی و رسائی آن ها بسیار آشفته است که یک گوشه آن هم با گوشه دیگر سازگار نیست.
سپس حلبی آمده و برانگیخته خدا (ص) را خوابانیده و سرش را در دامن بوبکر نهاده و چهره برانگیخته گرامی را با اشک هائی که بوبکر از روی درد می ریخته سیراب کرده و تازه همه این ها دل حلبی را خنک نکرده و آتش او را فرو ننشانده تا زبان گزنده خود را به سوی شیعیان گردانیده و سر ایشان را با پوششی پشمین به سان آن مار پنداری ای پوشانیده که هرگز هیچ شیعی ای بودن آن را نپذیرفته.
و تازه آن گاه که بوبکر پای خود را تا رانش در آن لانه فرو کرد و پیامبر (ص) به درون آمد و دید او نشسته است و تکان نمی خورد و خود خواست بخوابد و سرگرامی خویش را در دامن او نهاد، چرا پیامبر از یار همراهش نپرسید که این چه شگفت کاری و چه ناجور نشستنی است که از آن برنمی خیزی؟ و آیا با این که از نزدیک وی را می دید او می توانست همه این ها را از یار همراهش پنهان دارد؟
چه مار گزیده ای بوده؟ و چه شکیبائی و چابکی ای داشته؟ و چه چشم انداز هراس آوری است که پای مرد- آن هم بی هیچ پوششی- تا ران در لانه باشد و سر پیامبر بزرگ در دامن او، مارهای گوناگون از این جا و آنجا او را بگزند و نیش بزنند، نه مار گزیده مانند همه مارگزیده ها به خود بپیچد که تکانی به پا یا به پشتش بدهد و آن گزندگان جائی بیابند و از او دور شوند نه ناله ای سر دهد و نه آه و فغانی از او شنیده شود، اشک هایش چنان سرازیر گردد که پیامبر که دیده اش خواب می رود و دلش خواب نمی رود «1» بیدار شود و یار همراه خود
را که برای همراهی با خویش برگزیده از نیش مارها برهاند.
آیا از روی دادگری و فرزانگی و خردمندی است که خداوند پیامبرش را از همه آن درد سرها رهائی بخشد و در دمی چند، پی در پی نشانه های توانائی خود را در پاسداری از او بنماید و هنگامی که از برابر بت پرستان قریش می گذرد او را از چشم ایشان پوشیده بدارد و در روی او بر در آن شکاف کوه درختی برویاند- تا او در پناه آن از ایشان پنهان باشد- سپس نیز دو کبوتر رام نشدنی بر دهانه شکاف کوه بنهد و با فرمان او- که کارش برتر از پندار است- کار تنک بر در آن شکاف کوه تاربتند «1» با همه این ها آیا می شود یار همراه او را که او به دستور خودش وی را برگرفته و در دوستی پیامبر (ص) جانفشانی کرده و- با پیش افتادن در آن شکاف کوه- خویش را در پرتگاه افکنده و سپر او شده، آیا می شود که او را واگذارد؟ نه در برابر نیش مارها او را نگاه دارد و نه در آن حالی که همه دل ها را می سوزد و جگرها را کباب می کند بر وی مهربانی نماید؟ از یک سوی برانگیخته خدا (ص) وی را می نگرد و می گوید: اندوه مخور که به راستی خدا با ما است و از یک سوی نیز آن بیچاره می گرید و اشک هایش سرازیر است.
و آیا بوبکر نمی دانست خداوندی که دستور کوچیدن را به پیامبرش داده و او را به درون آن شکاف کوه برده به همان گونه که چشمان درندگان دو پا را از دیدن او بازداشت و چنگال های آن گروه نادان را از رسیدن به او کوتاه نمود به همان سان نیز با توانائی خویش- و بی آن که نیاز به جانفشانی بوبکر باشد- او را از نیش مارها به دور می دارد؟
و آیا باور نداشت یار همراهش که خود داشت جانش را در راه او می داد اگر از درد او آگاه شود یا همچون عیسی با یک دست کشیدن یا با خواندن خدای و خواستن از وی او را رهائی می بخشد؟ پس این همه گزارش هائی که درباره او
داده اند چه معنائی داشته؟
آری دوستی، اینان را تا آن جا کور و کر می کند که برای گزافه گوئی در برتر خوانی ها، گزارش هائی به این ناچیزی و بی ارزشی بیافرینند.
الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 64

رفتن به بالا