logo-samandehi

اجتهاد از نظر ابن حزم اندلسی

و در «استیعاب»، حاشیه الاصابه، جزء 4 ص 151 مذکور است که: ابو الغادیه دوستدار عثمان بود و او کشنده عمار است، نامبرده هر وقت برای ورود بمجلس معاویه و غیره اذن میطلبید، میگفت: کشنده عمار بر در است،! و هر وقت نسبت به داستان کشتن عمار از او سئوال میشد، چگونگی کشتن او را وصف میکرد و باکی نداشت و در نزد اهل علم در داستان او شگفتی است، زیرا همین مرد از پیغمبر صلی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرمود: بعد از من بازگشت بکفر نکنید که بعض از شما بعض دیگر را بکشد، او این سخن را از پیغمبر صلی اللّه علیه و آله شنیده مع الوصف عمار را بقتل رسانید!!

و این جهات من حیث المجموع حاکی و مشعر است از هدف مورد علاقه او در کشتن عمار و آگاهی و وقوف او بر آنچه پیغمبر گرامی و منزه صلی اللّه علیه و آله درباره قاتل عمار فرموده، و عدم خود داری و بی پروائی او در کشتن عمار، پس از این غیر از اینکه بالطبع این مرد (ابو الغادیه) پیروی و همعقیده با پیشوایش معاویه بوده که به محدثین فرمایش پیغمبر صلی اللّه علیه و آله، سخن نامبرده‌اش را میگفت که: تو پیری احمق هستی و پیوسته حدیث مینمائی در حالی که در بول خود شستشو میشوی!!

و تو (خواننده گرامی) بمقصد این سخن (معاویه) و مقدار علاقمندی گوینده آن به سنّت نبویه و پیروی او از آنچه که از مصدر وحی الهی روایت شده داناتری! و به امثال این (مبانی و معتقدات) بوده اجتهاد ابو الغادیه در آنچه که مرتکب شد و در آن ورطه‌ای که افتاد!!

و منتهای آنچه ابن حزم درباره کشندگان عثمان معتقد است، اینست که: اجتهاد آنها در برابر این نص نبوی است: روا نیست «ریختن» خون مرد مسلمی که به وحدانیت خدا و رسالت من شهادت میدهد، مگر یکی از سه شخص: مرد متأهل زناکار، نفس در مقابل نفس (قصاص در قبال قتل) و کسی که دین خود را واگذارد و از جماعت جدا شود «1»!

ولی این عقیده را درباره قاتل علی علیه السّلام و آنان که با او مقاتله نمودند، و درباره قاتل عمّار قائل نیست! و حال آنکه دانستی که جریان در مورد اینان عین همان جریانی است که درباره کشندگان عثمان پنداشته!

علاوه بر اینکه، این مبنا بنا بر اصلی که این شخص درست کرده، در موارد عدیده منتهی نمیشود مگر به خطاء این گروه در اجتهادشان، پس چرا درباره آنها روا نمی‌داند استحقاق یک پاداش را همانطور که برای عبد الرحمن بن ملجم و نظرات او روا میداند؟! بلی. ممکن است، معتذر باین معنی شود که این: قاتل علی است و آنها کشندگان عثمان!!!

گذشته از اینکه در این مورد (در مورد کشندگان عثمان) مجال و محلّی برای اجتهاد قائل نیست، این معنی بنا بر پندار او فقط در مورد اجتهادیست که درست و بر وفق صواب باشد! و اما اجتهاد ناصواب، در این مورد نیز جاریست چنانکه در امثال این بنا به عقیده‌اش جریان دارد.

بعد از این مراتب این مرد در اثبات و پا بر جا نمودن نظریات فاسده که پنداشته خود را در یک ورطه نامطلوبی افکنده است: یعنی دشنام دادن بصحابه، که گفت: آنها (یعنی کشندگان عثمان) گناهکار و ملعون هستند!! در حالیکه تمام یاران و هم کیشان او برآنند که هر کس آنها را دشنام دهد گمراهست و در خور تکفیر یا تفسیق است و این امر در نظر بسیاری از پیشوایان به قول مطلق بدون تفکیک بین فرقه با فرقه دیگر و یا استثناء احدی از آنان موجب تعزیر است، زیرا اجماع دارند بر عدالت تمام صحابه «1» و خود این شخص در جلد 3 «فصل» ص 257 میگوید:
اما کسیکه یکی از صحابه رضی اللّه عنهم را دشنام دهد، اگر نادان باشد معذور است، و اگر بر او دلیل و حجتی قائم شود مع هذا او به روش خود ادامه دهد بدون عناد و لجاج چنین کسی فاسق است، مانند کسی که زنا و دزدی مرتکب شود، و اگر به خدا و رسول صلی اللّه علیه و آله در این کار عناد و لجاج ورزید او کافر است، و به تحقیق رسیده که عمر رضی اللّه عنه در محضر پیغمبر صلی اللّه علیه و آله نسبت به حاطب (که از مهاجرین و از اصحاب بدر است) گفت: بگذار، این منافق را گردن بزنم، عمر در تکفیر حاطب، کافر نشد، بلکه متأول خطا کار بود، در حالیکه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده است: علامت نفاق کینه ورزی با انصار است، و به علی فرمود: با تو کینه نمی ورزد مگر منافق .. اه.

و در نظر ابن حزم چه بسیار مجتهدین نظیر عبد الرحمن بن ملجم و ابو الغادیه هستند که در «فصل» حکم داده به اینکه آنها مجتهدند و در آنچه بخطا تشخیص دهند در خور پاداش هستند!!

در جلد 4 ص 161 گوید: قطع داریم که معاویه رضی اللّه عنه و یاران او بخطا اجتهاد نمودند و مستحق یک پاداش و اجر هستند، و در ص 160 معاویه و عمرو بن عاص را از مجتهدین شمرده، سپس گوید: جز این نیست که اینان در مسائل خونهائی اجتهاد نمودند مانند خونهائی که اهل فتوا درباره آنها اجتهاد میکنند، و در میان فتوا دهندگان کسانی هست که رأی آنها بر کشتن ساحر است و کسان دیگری هستند که چنین رأی ندارند. و کسانی هستند که نظرشان کشتن آزاد است به قصاص کشتن بنده، و کسانی هستند که رأیشان چنین نیست، و کسانی در میان آنها معتقدند که مؤمن به قصاص کشتن کافر کشته شود و کسانی نه چنینند، پس چه فرقی هست بین این گونه اجتهادها با اجتهاد معاویه و عمرو و غیرهما؟! اگر نادانی و نابینائی و درهم نمودن مطالب بدون دانش در میان نبود!!!

و چقدر تفاوت هست، بین فتوی دهندگانی که أدلّه در فتوی بر آنها مشتبه گشته و یا از جهت صراحت و ظهور ولو نسبت به فهم مفتی اختلاف داشته یا اینکه مفتی یکی از دو دسته دلائل را از دسته دیگر بعلت صحّت طریق در نزد او یا تعدّد اسناد قویتر یافته و در نتیجه به جانب قوّت تمایل پیدا کرده و مفتی دیگر به نوعی از استنباط جانب دیگر را بر خلاف مفتی اوّل قویتر دانسته پس هر یک بنا به مذهب خود فتوی داده و همه در رأی خود تکیه و اعتماد بکتاب و سنّت کرده و آنرا دلیل مدّعی قرار داده‌اند؟!

چقدر فرق و تفاوت است بین اینان و بین جنگجویان با علی علیه السّلام در حالی که کتاب عزیز الهی در برابر چشم و گوش ملت اسلامی واقع و آیه تطهیر که ناطق به عصمت پیغمبر و داماد برگزیده او و دو دختر زاده اوست و در آن کتاب مقدّس آیه مباهله در حقّ آنان نازل گشته و علی در آن آیه، نفس پیغمبر خوانده شده و غیر از آن دو از آیات دیگر بالغ بر سیصد آیه «1» که همگی درباره امام امیر المؤمنین شرف صدور یافته هر روز و هر ساعت خود نمائی میکند.

و اینست تصریحات و نصوص حفاظ دارای دقت نظر و پیشوایان مشهور و در مقابل آنها کتب صحیح و مسندها است و در آن کتب داستان تطهیر، و حدیث منزلت و حدیث برائت، همان بانک رسا و روشن و متواتر نبوی صلی اللّه علیه و آله که صحابه همه آنها را بر زبان خود جاری ساخته و از آنان بتابعین رسیده است.

آیا در نظر شما امکان دارد که مولی سبحانه و تعالی در مجتمعی، پاکی و منزه بودن ذات و شخصیتی را از هر گونه ناپاکی و تیرگی اعلام فرماید و عصمت او را از هر پلیدی اشعار یا او را بمنزله نفس نفیس پیغمبر صلی اللّه علیه و آله بزرگوار قرار دهد و (این مناقب او را) بگوش بندگانش برساند، یا بموجب نص کتاب مقدسش بر امت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله اقدسش مودّت خویشاوندان او را واجب گرداند (در حالیکه امیر المؤمنین سرور آنها است) و ولاء آنها را پاداش تحمّل بار سنگین رسالت نهائی عظمی قرار دهد و بلسان پیغمبرش صلی اللّه علیه و آله بامّت او خبر دهد که طاعت علی علیه السّلام طاعت او و تمرّد و عصیان باو تمرّد و عصیان او است «1» و با همه اینها مجال و محلّی برای اجتهاد باقی باشد که بر طبق آن جایز گردد که با او جنگ نمایند، و یا کشته شود و یا از روی زمین نفی شود، یا در ملاء عام باو دشنام و ناسزا گویند؟!! و یا بر منابر مسلمین بر او لعن کنند! و علنا با او محاجّه و معارضه شود! آیا فهم آزاد و درّاکه تو (خواننده عزیز) حکم میکند به اینکه این چنین اجتهادها در این گونه موارد به مانند اجتهاد اهل فتوا است در مورد قتل ساحر و امثال آن؟؟!!

در حالیکه خود ابن حزم در جزء 3 فصل ص 258 میگوید: هر کس از اهل اسلام تأویل کند و بخطا رود اگر حجتی بر او قائم نشود و حق بر او آشکار نگردد او معذور است و مستحق یک پاداش است به پاس اینکه در طلب حق بوده و قصد به سوی حق داشته، و چون تعمّد نداشته، خطای او بخشوده است بدلیل قول خدای تعالی «وَ لَیسَ عَلَیکمْ جُناحٌ فِیما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لکنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکمْ‏ / و باکی بر شما نیست در امری که در آن بخطا افتادید ولی دلهای شما بآن تعمد نداشته»، و اگر در تأویل خود به واقع و صواب رسیده، برای او دو پاداش است، یکی برای رسیدن او به واقع و صواب و یکی هم برای طلب و کاوش او، و اگر حجت بر او قائم شده باشد و حق برای او آشکار شده باشد و معذلک عناد نموده باشد ولی معارض با خدا و رسول نباشد، او فاسق است، برای اینکه به سبب اصرار در امر حرام بر خدای تعالی جرأت نموده، و اگر ضمن عناد از حق با خدا و رسولش معارضه کند او کافر و مرتدّ است و خون و مال او حلال است و در این احکام فرقی نیست بین خطای در اعتقاد در هر چیزی که از شریعت باشد و خطای در فتوی در هر امری که باشد …

بنابر این: آیا ممکن است انکار حجیت کتاب عزیز خداوند؟ یا نفی آنچه تلاوت نمودیم از آن؟ یا ممکن است احتمال داده شود که این حجّت‏های قاطع کلا بر این مجتهدین! پنهان مانده و حق بر آنها آشکار نشده؟؟! و حجت بر آنها قائم نگشته؟ یا اجتهاد و تأویل در این نصوص نیز جریان یافته؟!

مضافا بر آنچه ذکر شد، در این زمینه نصوص دیگری از پیغمبر صلی اللّه علیه و آله هست درباره حرب با علی علیه السّلام و سلم با او از جمله آن نصوص:

حدیثی است که حاکم در جلد 3 مستدرک ص 149 با دقت در طریق از زید بن ارقم از پیغمبر صلی اللّه علیه و آله روایت نموده که آن جناب بعلی علیه السّلام و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام فرمود:
«انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم / من با کسی که شما بجنگید در جنگم و با کسی که شما مسالمت کنید در حال سلم و آرامشم»،

و ذهبی این حدیث را در تلخیص خود ذکر کرده و گنجی در «الکفایه» ص 189 از طریق طبرانی، و خوارزمی در مناقب ص 90 و سیوطی در جمع الجوامع بطوریکه در جزء 6 ترتیبش ص 216 مذکور است از طریق ترمذی و ابن ماجه و ابن حبان و حاکم روایت نموده‌اند، و خطیب در جلد 7 تاریخش در ص 137 حدیث مزبور را باسنادش از زید بلفظ: «انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم» : یعنی من با کسی که با شما بجنگد در جنگم، و با کسی که با شما مسالمت کند در سلم میباشم، آورده و حافظ ابن عساکر در جلد 4 تاریخش ص 316 آنرا ذکر نموده، و گنجی در «کفایه» ص 189 از طریق ترمذی، و ابن حجر در «صواعق» ص 112 از طریق ترمذی و ابن ماجه و ابن حبان و حاکم، و ابن صباغ مالکی در فصولش ص 11 و محب الدین در جلد 2 «الریاض» ص 189، و سیوطی در «جمع الجوامع» بطوریکه در جزء 7 ترتیبش ص 102 مذکور است از طریق ابن ابی شیبه و ترمذی و طبرانی و حاکم، و ضیاء مقدسی در مختاره‌اش- روایت نموده‌اند. [زیادتی چاپ دوم: و ابن کثیر در جلد 8 تاریخش این روایت را ص 36 بلفظ اوّل از ابی هریره از طریق نسائی از حدیث ابی نعیم- فضل بن دکین و ابن ماجه از حدیث وکیع- هردوی آنها از سفیان ثوری روایت نموده‌اند].

و احمد در جلد 2 مسندش ص 442 از ابی هریره به لفظ: انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم روایت نموده. و حاکم در جلد 3 «مستدرک» ص 149، و خطیب در جلد 4 تاریخش ص 208 و گنجی در «الکفایه» ص 189، از طریق احمد آنرا روایت نموده و گفته: این حدیث، حسن و صحیح است، و متقی در «کنز» جلد 6 ص 216 از طریق احمد و طبرانی و حاکم روایت کرده.

و محب الدین طبری در جلد 2 «الریاض» ص 189 از ابی بکر صدّیق با دقت در طریق آورده که گفت: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را دیدم که خیمه بر پا نموده در حالی که بر کمان عربی تکیه داشت و در خیمه علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام بودند پس فرمود معشر المسلمین، انا سلم لمن سالم اهل الخیمة، حرب لمن حاربهم، ولی لمن والاهم، لا یحبّهم الّا سعید الجدّ طیب المولد، و لا یبغضهم الّا شقی الجدّ ردی المولد، یعنی: ای گروه مسلمین، من با هر کس که با اهل این خیمه در مسالمت باشد مسالم هستم و با هر کس که با آنها بجنگد در جنگم و با دوستان آنها دوستم، دوست نمیدارد آنها را مگر کسی که نیک بخت و پاک زاد باشد و با آنها کین نمیورزد مگر بدبخت و ناپاک زاده.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 600

رفتن به بالا