اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۱ خرداد ۱۴۰۳

اجتهاد خلیفه در نام ها و کنیه ها

متن فارسی

96 اجتهاد خلیفه در نامها و کنیه ها
1- از زید بن اسلم از پدرش حکایت شده که عمر بن خطاب پسرى را زد که کنیه ابو عیسى داشت، و مغیره بن شعبه دارای کنیه ابى عیسى بود پس عمر به او گفت: آیا تو را کافى نیست که مکنّى به ابى عبد الله باشى، پس گفت که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرا کنیه ابو عیسى داد، عمر گفت: به درستی که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بتحقیق که بر او گناه گذشته و آینده اش بخشیده شده و ما در مجلسمان (و یا بلفظ ابو داود در جلجتنا و تغ تغمان) هستیم پس همواره او را بکنیه ابو عبد الله صدا میزد تا هلاک شد.
صورت دیگر
مغیره اجازه خواست بر عمر پس گفت: کى، گفت: ابو عیسى گفت: ابو عیسى کیست، گفت: مغیره بن شعبه، گفت: پس آیا براى عیسى پدرى است، پس بعضى از صحابه گواهى دادند که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله او را مکنّى بکنیه ابو عیسى نمودند، پس گفت: به درستی که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله گناه او بخشیده شده و ما نمیدانیم با ما چه میشود او را کنیه ابو عبد الله داد. «1»
2- کنیز عبید الله بن عمر آمد پیش عمر که از او شکایت کند، پس گفت: آیا مرا معاف نمیکنى و نجات نمیدهى از ابى عیسى، گفت: ابو عیسى کیست، گفت: پسرت عبید الله، گفت: لعنت بر تو او را بکنیه ابو عیسى میخوانى و عبید الله را خواست و گفت واى بر تو خود را کنیه ابو عیسى داده اى پس ترسید و ناراحت شد و گرفت دست او را و گاز گرفت تا آنکه فریاد زد پس آنرا با شلّاقش زد و گفت واى بر تو آیا براى عیسى پدر است، آیا نمیدانى کنیه عرب چیست، ابو سلمه، ابو حنظله، ابو عرفطه، ابو مره.
3- عمر … نوشت به اهل کوفه: هیچکس را به اسم پیامبرى موسوم نکنید و دستور داد به جماعتى که تغییر دهند اسامى پسرانشان را که محمد نامیده بودند تا آنکه به او جماعتى از صحابه گفتند که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله اجازه داده بایشان در نام گذارى فرزندانشان بنام آنحضرت پس آنها را ول کرد. «1»
4- از حمزه بن صهیب: حکایت شده که صهیب دارای کنیه ابى یحیى بود و میگفت: که او از عرب است و بسیار به مردم طعام میداد، پس عمر به او گفت: اى صهیب تو را چه میشود که کنیه و لقب ابو یحیى گرفته اى و حال آنکه براى تو فرزندى نیست و میگوئى که تو از عرب هستى و اطعام فراوان میکنى و این اسراف و زیاده روى در مال است، پس صهیب گفت: که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرا مکنّى بابى یحیى نمود، و اما قول تو در نسب پس من مردى از نمر بن قاسط از اهل موصلم ولى من بچه کوچکى بودم اسیر شدم که اهل و خویشان خود را گم کردم و اما قول تو در طعام، پس به درستی که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله میفرمود اطعام طعام کنید و جواب سلام دهید پس این مرا بر آن داشت که اطعام طعام کنم.
و در عبارتى براى ابى عمر: عمر گفت: نیست چیزى در تو که من تو را اى صهیب عیب کنم و تنقیص نمایم مگر سه خصلت اگر اینها نبود هیچکس را بر تو مقدم نمیداشتم، آیا تو مرا از آنها خبر میدهى، صهیب گفت: هیچ چیزى تو از من نمیپرسى مگر آنکه راست آنرا بتو میگویم، گفت میبینم که تو خود را منتسب بعرب میدانى و حال آنکه زبان تو عجمى است و خود را دارای کنیه ابى یحیى که نام پیامبریست نموده اى و در مالت اسراف و زیاده روى میکنى.
گفت: اما اسراف مالم پس من خرج نکردم آنرا مگر در راه حق و امّا دارای کنیه ابى یحیى بودنم پس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرا کنیه ابو یحى داد آیا آنرا ترک کنم براى تو و اما نسبتم بعرب پس براستیکه رومیان مرا در کودکى اسیر کردند پس زبان آنها را فرا گرفتم و من مردى از نمر بن قاسط هستم اگر تو بشکافى از من سر گینى را هر آینه خود را نسبت به آن دهم (کنایه از اینکه هر ریشه و منبث و نژادیکه تو پیدا کنى من خود را به او منسوب خواهم کرد) «1»
5- عمر بن خطاب شنید که مردى صدا میزند (یا ذالقرنین) گفت آیا از نامهاى پیامبران خلاص شدید که اسامى فرشتگان را بلند می کنید. «2»
امینى (رحمه الله علیه) گوید: این روایات روشن میکند از مواردى از جهل و نادانى را:
1- نهى کردن خلیفه از نام گذارى به اسم پیامبر بزرگوار صلّى الله علیه و آله و فرمان دادن او به کسانیکه محمّد نام بودند که آنرا تغییر دهند و حال آنکه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: کسیکه سه پسر براى او متولد شود و یکى از آنها را محمّد نگذارد پس نادانى کرده. «1»
و آنحضرت صلّى اللّه علیه و آله فرمود: هر گاه محمّد نامیدید پس او را نزنید و محرومش نکنید.
و فرمود: صلّى اللّه علیه و آله: هر گاه فرزندنتانرا محمّد نامیدید پس او را اکرام کنید و در مجلس به او جا دهید و صورت و چهره را بر او زشت و کریه نکنید. «2»
و فرمود: صلّى اللّه علیه و آله: به درستی که خدا بنده را نگه میدارد روز قیامت در برابر خود که نام او احمد یا محمّد است پس خداوند تعالى به او می فرماید: بنده من آیا حیاء نکردى از من که مرا معصیت کردى و حال آنکه نام تو نام حبیب من محمّد است، پس بنده از خجلت و شرمنده گى سرش را بزیر انداخته و میگوید: بار خدایا به درستی که من کردم (آنچه نباید بکنم) پس خداوند عز و جل میفرماید:
اى جبرئیل بگیر دست بنده مرا و او را وارد بهشت کن به درستی که من حیاء میکنم که عذاب کنم به آتش کسى را که نام او نام حبیب من است. «1»
و فرمود صلّى اللّه علیه و آله: کسیکه براى او نوزادى بدنیا آید پس او را براى محبّت من و تبرّک من محمّد نامد او و نوزادش در بهشت خواهد بود. «2»
و عایشه … گفت زنى آمد پیش پیامبر صلّى اللّه علیه و آله، پس گفت: اى رسول خدا به درستی که من پسرى زائیدم و او را محمّد نامیدم و او را دارای کنیه ابى القاسم نمودم پس بمن یادآور شدند که شما این را مکروه میدارید، پس فرمود: چیست آنکه حلال کرده اسم مرا و حرام کرده کنیه مرا یا: کیست که حرام کرده کنیه مرا و حلال کرده اسم مرا «3».
و آن حضرت صلّى اللّه علیه و آله محمّد بن طلحه بن عبید الله را محمّد نامید و او را دارای کنیه ابى القاسم نمود «4» و این محمّد از آن افرادی است که عمر نام او را تغییر داد. «5»
م- و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله عدّه اى از فرزندان عصر خودش را محمّد نامید که از آنهاست:
محمد بن ثابت بن قیس انصارى «1» و محمد بن عمرو بن حزم انصارى «2» و محمد بن عماره بن حزم انصارى «3» و محمد بن انس بن فضاله انصارى «4» و محمد بن یفدیدویه هروى «5»
و آن حضرت صلّى اللّه علیه و آله بمردى انصارى که میخواست نام پسرش را محمّد بگذارد پس مردم خوش نداشتند و از آنحضرت پرسیدند فرمود: نام گذارى کنید بنام من. «6»
و درباره مردیکه پسرى براى او بدنیا آمد و او را قاسم نامید و به او گفتند ما تو را بکنیه و لقب ابو القاسم صدا نخواهیم زد پس از آنحضرت سئوال کرد، پس فرمود: موسوم به اسم نمائید ولى دارای کنیه ای به نام کنیه من نکنید. «1»
مضافا بر این خوب بودن نامها از چیزهائیست که شریعت پاک ترغیب و تشویق در آن نموده و محمّد بهترین آنهاست و بهترین نامها آنستکه عبادت به آن شود (چون عبد الله و عبد الرحمن و عبد الرحیم و عبد الکریم و …) و ستوده باشد پس از آنحضرت صلّى اللّه علیه و آله آمده: که شما روز قیامت به نامهایتان و نامهاى پدرانتان خوانده میشوید پس نیکو گذارید نامهاى خود را. «2»
و فرمود: از حق فرزند بر پدرش اینست که اسم خوب بر او گذارد و او را خوب ادب کند. «3»
و فرمود: هر گاه قاصدى نزد من فرستادید پس خوش صورت و خوش نام بفرستید. «4»
و در جامع ترمذى ج 2 ص 107 از عایشه روایت کرده که گفت:
پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نامهاى زشت را تغییر میداد.
و از کسانیکه نامش را تغییر داد (عاصیه) دختر عمر بود پس او را رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله جمیله نامید چنانچه در صحیح ترمذى ج 2 ص 137 و مصابیح السنه ج 2 ص 148 یاد شده است ..
2- نهى کردن عمر از موسوم کردن باسامى پیامبران و حال آنکه آن بهترین نامهاست بعد از این نامهائى که مشتق از نامهاى نیکوى خدا شده از محمّد و على و حسن و حسین و بتحقیق از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله وارد شده قول آن بزرگوار: هیچ خانه اى نیست که در آن اسم پیامبرى باشد مگر آنکه خداوند تبارک و تعالى برانگیزد بسوى ایشان فرشته اى را که ایشان صبح و شام تقدیس کند. «1»
و آنحضرت صلّى اللّه علیه و آله فرمود: بنامید بنامهاى پیامبران و محبوب ترین اسمها نزد خدا عبد الله و عبد الرحمن و راست ترین آنها حارث و همام و قبیح ترین آنها حرب و مرّه است. «2»
3- قرقر کردن و دلتنگ شدن او از کنیه ابو عیسى و استدلال کردن بقولش: پس آیا براى عیسى پدریست (فهل لعیسى من اب) آیا خلیفه خیال میکرد که هر کس دارای کنیه ابى عیسى باشد خود را پدر براى عیسى بن مریم میداند که کنیه بنام او گذارده تا آنکه باو گفته شود: (فهل لعیسى من اب) یا اینکه (آقاى عمر) براى عیسائى که پدرش مکنّى بنام او شده پدرى نمیدید و خیال میکرد که پدران بنام فرزندانشان کنیه و لقب میگذارند و از اینجا بصهیب گفت: چیست تو را که کنیه و لقب ابو یحیى گذارده اى و حال آنکه براى تو پسرى نیست (که یحیى موسوم باشد).
4- و عجیب تر از همه اینها اینکه خلیفه بعد از شنیدنش از از مغیره که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله او را دارای کنیه ابى عیسى نموده از رأى و عقیده اش برنگشت و حال آنکه تصدیق کرده بود مغیره را در گفته اش لکن این را گناه بخشوده براى رسول خدا صلّى الله علیه و آله شمرده و خواسته بود که او و دوست صمیمش مغیره گناه نکند چونکه نمیدانست چه میشود به ایشان.
و ایکاش من میدانستم آیا ثابت کرده بودن این کنیه (ابو عیسى) را که گناهى بزرگ که در پى آن عذاب یا آمرزش باشد به دلیل قطعى و دندان شکنى، آنگاه دانسته که رسول خدا صلّى الله علیه و آله مرتکب آن گناه شده پس حکم مغفرت و آمرزش براى او آمده بدلالت آیه کریمه سوره فتح یا نه، ثابت نکرده این را مگر به این سفسطه از قولش: (هل لعیسى من اب) آیا براى عیسى پدر است.
اگر اوّلى باشد، که من آنرا نمیگویم، پس آفرین به پیامبر غیر معصوم، و پناه بر خدا از این سخن و اگر دوّم باشد پس آفرین …
بگوینده ایکه نمى داند.
5- اینکه او بعد از آنکه خیال کرد این دو لقب و کنیه دو گناه است شروع کرد به تعزیر و کتک زدن و گزیدن دست را پیش از زدن و هرگز گوش روزگار نشنیده مانند این تعزیر ناگوار طاقت فرسا
6- به درستی که از چیزهائی که خلیفه اختیار کرده و برگزیده از القاب و کناء عرب: ابو مره است و حال آنکه گذشت که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نهى فرمود از نام گذارى بمرّه، مضافا بر اینکه ابو مره کنیه و لقب ابلیس و شیطان است چنانچه در کتب تواریخ و لغات آمده. «1»
و بعضى گفته اند که شیطان ملقب به ابو مره شد براى آنکه دخترى بنام مرّه داشت و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله منع فرمود از نام گذارى بحیات و فرمود: که حیات شیطان است.
و ابو داود در سننش ج 2 ص 308 نقل کرده از مسروق که گفت: ملاقات کردم عمر بن خطاب … را پس گفت تو کیستى:
گفتم: مسروق بن اجدع، پس عمر گفت: شنیدم که رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود: اجدع شیطانست، پس گویا اینکه او فراموش کرده بود وقتیکه دستور داد که کنیه و لقب ابو مره گذارده شود یا نمیدانست که ابو مره لقب شیطانست یا براى او رأى و اجتهادى برابر رأى پیامبر اسلام است. و الله اعلم.
و همینطور لقب و کنیه ابى حنظله که ابن قیّم حنظله را از زشت ترین اسماء شمرده چنانچه در زاد المعاد ج 1 ص 260 گفته است.
7- تصوّر و خیال او که ذى القرنین از نامهاى فرشتگانست و از خاطر او رفته و دور شده که ذى القرنین جوانى رومى بود که خدا به او شاهى و سلطنت داد چنانچه طبرى آنرا نقل کرده و در روایت صحیحى از امیر المومنین علیه السّلام آمده که او مردى بود خدا را دوست میداشت پس خدا هم او را دوست داشت و براى خدا نصیحت کرد و خدا هم خیر او را خواست نه پیامبر بود و نه فرشته «1»
و در قرآن کریم آیت سودمندیست در ذکر ذى القرنین مثل اینکه آنها همگى از یاد خلیفه رفته و بر او مخفى شده نام گذارى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، امیر المومنین على علیه السّلام را به ذى القرنین که در ملاء عام و حضور همه مردم فرمود:
«یا ایها الناس اوصیکم بحب ذى قرنیها اخى و ابن عمى على بن ابیطالب فانه لا یحّبه الا مومن و لا یبغضه الا منافق من احبّه فقد احبنّى و من ابغضه فقد ابغضنى»
«2» آى مردم من شما را سفارش و توصیه میکنم بدوستى ذى القرنین برادرم و پسر عمویم على بن ابیطالب پس به درستی که او را دوست نمیدارد مگر مومن و دشمن نمیدارد مگر منافق کسیکه او را دوست دارد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.
و بعلى علیه السّلام فرمود: به درستی که براى تو در بهشت خانه ایست، و کنز (گنج) هم روایت شده، و تو صاحب دو قرن آنى و شارحین حدیث گفته اند: یعنى صاحب دو طرف بهشت هستى و ملک و مساحت آن بزرگ تر است و سیر میکنى تمام بهشت را چنان چه ذو القرنین تمام زمین را سیر کرد یا صاحب دو قرن امت پس امه ضمیر و حذف شده از ظاهر کلام هر چند که جلوتر ذکر آن نشده مثل قول خداى تعالى: حتى توارت بالحجاب تا آنکه پنهان در پشت پرده شد قصد نمود خورشید را و یادى در ظاهر از آن نشده ابو عبید گوید: و من این تفسیر دوّم را برگزیدم بر اوّل.
گویند: و روایت شده از على رضى الله عنه که آنحضرت یادى از ذى القرنین کرده و فرمود: او خویشان خود را به عبادة خداى تعالى دعوت کرد پس دو ضربت بر جلوى سر او زدند و در میان شما مانند اوست، و ما میبینیم که مقصود آنحضرت خودش بود یعنى من دعوت بحق میکنم تا آنکه بر سرم دو ضربت میزنند که شهادت من در آن است.
یا صاحب دو کوه آن حسن (ع) و حسین (ع) دو سبط و نوه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، و این ثعلب روایت شده.
یا صاحب دو شکاف و شکستگى در دو جلوى سر مبارکش یکى از عمرو بن عبدود در روز خندق و دوّمى از ابن ملجم لعنت الله علیه و ابو عبید گوید و این صحیح ترین چیزیست که گفته اند «1» ا ه
و بعد مخفى ماندن آنچه در قرآن و سنّت است بر خلیفه ما را نمیرسد که او را مواخذه بجهل و نادانى کنیم بشعر شعراء و مردان دوره جاهلیت و حال آنکه ذو القرنین در شعر امرء و القیس و اوس بن حجر و طرفه بن عبد یاد شده.
و اعشى بن ثعلبه گفته:
و الصعب ذو القرنین امسى ثاویا بالحنو فى جدث هناک مقیم

و ذو القرنین سر سخت و محکم شام کرد در حالیکه منزل کرده بود با خمیدگى در خانه قبر که در اینجا اقامت کند.
و ربیع بن ضبیع گوید:
و الصعب ذو القرنین عمر ملکه الفین امسى بعد ذلک رمیما

و ذى القرنین نیرومند دو هزار شهرش را آباد کرد بعد از آن شام کرد در حالیکه خاک شده بود.
و قیس بن ساعده گوید:
و الصعب ذو القرنین اصبح ثاویا باللحد بین ملاعب الاریاح

و ذو القرنین قهرمان و سخت صبح کرد در حالیکه در لحد قبر منزل کرده میان بازی کردن بادها.
و تبع حمیرى گوید:
قد کان ذو القرنین قبلى مسلما ملکا تدین له الملوک و تحشد

بتحقیق که ذو القرنین پیش از من پادشاه مسلمانى بود که شاهان باو پیروى کرده و زیر پرچم او بودند.
بلغ المشارق و المغارب یبتغى اسباب امر من حکیم مرشد

رسید بتمام مشرقها و مغربها خاور و باختر را و میطلبید
اسباب کار را از داناى رهنمائى (چون خضر «ع»).
فراى مغیب الشمس عند غروبها فى عین ذى قلب و ثاط حرمد

پس دید محل پنهان شدن خورشید را موقع غروب آن در چشمه اى رباینده و گل بد بو و فاسدى.
من بعده بلقیس کانت عمتى ملکتهم حتّى اتاها الهدهد

پس از او بلقیس عمه من (ملکه سبا) بود که بر ایشان حکومت کرد تا آنکه هدهد از (طرف سلیمان آمد نزد او).
و نعمان بن بشیر صحابى انصارى گوید:
و من ذا یعادینا من الناس معشر کرام و ذو القرنین مناو حاتم

و کیست آنکه دشمنى کند ما را از مردم که گروهى بزرگوار هستیم و ذو القرنین و حاتم طائى از ماست آنگاه چه مانعى از نام گذارى بنامهاى فرشتگانست و چه اندازه زیاداند کسانیکه موسوم شده اند باسامى بالاترین فرشتگان مثل جبرئیل و میکائیل و اسرافیل زیرا که آنها عبرى و ترجمه آنها به عربى عبد الله و عبید الله و عبد الرحمن است چنانچه در خبریکه ابن حجر آنرا نقل کرده و در صحیح بخارى از عکرمه آمده که جبرومیک و سراف: عبد، وایل: الله «1» است و در صحیح آمده که محبوب ترین نامها نزد خداى تعالى عبد الله
و عبد الرحمن «1» است و نیز مانعى نیست هر گاه نام گذارى باین الفاظ بعبرانیه واقع شود.
8- خیال کردن او که در اطعام طعام و خوراک دادن به مردم اسراف و زیادروى در مالست پس او را صهیب با دلیل ساکت کرد بگفته رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در آن و از آنحضرت صلّى الله علیه و آله آمده:
«یا ایها الناس افشوا السّلام و اطعموا الطعام، و صلوا الارحام»
آى مردم سلام را افشاء و اظهار کنید و اطعام طعام نمائید و ارحام و خویشان را دیدن و صله کنید.
و از عبد الله بن عمرو: روایت شده که مردى سئوال کرد از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، و گفت: اى رسول خدا چه اسلامى خوبست، فرمود: اطعام طعام کنى و بر هر کس که شناختى یا نشناختى سلام نمائى. «2»
م- و خطیب در تاریخ خود ج 4 ص 212 نقل کرده از طریق ابن عمر قول آنحضرت را افشاء و اظهار کنید سلام را و اطعام طعام نمائید و بنده گانى باشید چنانچه خداوند عز و جل شما را توصیف و تعریف نموده.
9- موآخذه کردن او صهیب را براى لقب و کنیه و نبودن فرزندى براى او در حالیکه فرزند داشتن از شرایط لقب و کنیه نیست
این عبد الله بن مسعود است که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله او را ملقب به ابو عبد الرحمن نمود پیش از آنکه فرزندى براى او تولید شود. «1»
و این محمد بن طلحه است که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله او را کنیه ابو القاسم داد و او طفل شیرخوار بود و این برادر انس بن مالک در جلوى چشمان او بود که پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله او را مکنّى به ابى عمیر نمود او کودکى بود که هنوز بالغ نشده بود و این خود انس است که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله او را کنیه ابو حمزه داد و حال آنکه حمزه اى براى او نبود و این همسران پیامبر بودند که همگى جز عایشه کنیه داشتند پس پیامبر صلّى اللّه علیه و آله او را کنیه ام عبد الله داد و حال آنکه غیر از یکى از آنها فرزندى نداشتند. «2»

(الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 436 الی 446

متن عربی

96- اجتهاد الخلیفة فی الأسماء و الکنى

1- عن زید بن أسلم، عن أبیه: أنّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه ضرب ابناً له تکنّى أبا عیسى، و أنّ المغیرة بن شعبة تکنّى بأبی عیسى، فقال له عمر: أما یکفیک أن تکنّى بأبی عبد اللَّه؟ فقال: رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم کنّانی أبا عیسى، فقال: إنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم قد غفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و إنّا فی جلستنا «2» فلم یزل یکنّى بأبی عبد اللَّه حتى هلک.

صورة أخرى:

إنّ المغیرة استأذن على عمر فقال: أبو عیسى. قال: من أبو عیسى؟ فقال: المغیرة بن شعبة. قال: فهل لعیسى من أب؟ فشهد له بعض الصحابة أنّ النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم کان یکنّیه بها فقال: إنّ النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم غُفر له و إنّا لا ندری ما یُفعل بنا و کنّاه أبا عبد اللَّه.

راجع «3»: سنن أبی داود (2/309)، سنن البیهقی (9/310)، الاستیعاب (1/250)، تیسیر الوصول (1/39)، الکنى و الأسماء للدولابی (1/85)، زاد المعاد لابن

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 437

القیّم (1/262)، نهایة ابن الأثیر (1/198)، الإصابة (2/413 و 3/453).

2- جاءت سریّة لعبید اللَّه بن عمر إلى عمر تشکوه فقالت: یا أمیر المؤمنین ألا تعذرنی من أبی عیسى؟ قال: و من أبو عیسى؟ قالت: ابنک عبید اللَّه. قال: ویحک! و قد تکنّى بأبی عیسى؟ و دعاه و قال: إیهاً اکتنیت بأبی عیسى؟ فحذر و فزع فأخذ یده فعضّها حتى صاح، ثمّ ضربه و قال: ویلک هل لعیسى أب؟ أما تدری ما کنى العرب؟: أبو سلمة، أبو حنظلة، أبو عرفطة، أبو مرّة. راجع شرح ابن أبی الحدید «1» (3/104).

3- کان عمر رضى الله عنه کتب إلى أهل الکوفة: لا تسمّوا أحداً باسم نبیّ، و أمر جماعة بالمدینة بتغییر أسماء أبنائهم المسمّین بمحمد، حتى ذکر له جماعة من الصحابة أنّه صلى الله علیه و آله و سلم أذن لهم فی ذلک فترکهم. عمدة القاری «2» (7/143).

4- عن حمزة بن صهیب: أنّ صهیباً کان یکنّى أبا یحیى، و یقول: إنّه من العرب، و یطعم الطعام الکثیر. فقال له عمر بن الخطّاب: یا صهیب ما لک تتکنّى أبا یحیى و لیس لک ولد؟ و تقول إنّک من العرب، و تطعم الطعام الکثیر، و ذلک سرف فی المال. فقال صهیب: إنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم کنّانی أبا یحیى، و أمّا قولک فی النسب فأنا رجل من النمر بن قاسط من أهل الموصل، و لکنّی سبیت غلاماً صغیراً قد عقلت «3» أهلی و قومی. و أمّا قولک فی الطعام،

فإنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم کان یقول: « [خیارکم من ] أطعم الطعام، و ردّ السلام».

فذلک الذی یحملنی على أن أُطعم الطعام.

و فی لفظ لأبی عمر: قال عمر: ما فیک شی ء أعیبه یا صهیب إلّا ثلاث خصال لولاهنّ ما قدّمت علیک أحداً، هل أنت مُخبری عنهنّ؟ فقال صهیب: ما أنت بسائل عن شی ء إلّا صدقتک عنه. قال: أراک تنسب عربیّا و لسانک أعجمیّ، و تتکنّى بأبی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 438

یحیى اسم نبیّ، و تبذّر مالک. قال: أمّا تبذیر مالی فما أنفقه إلّا فی حقِّه، و أمّا اکتنائی بأبی یحیى فإنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم کنّانی بأبی یحیى أفأترکها لک؟ و أمّا انتسابی إلى العرب فإنّ الروم سَبَتنی صغیراً فأخذت لسانهم و أنا رجل من النمر بن قاسط، لو انفلقت عنّی روثة لانتسبت إلیها.

أخرجه «1» أحمد فی مسنده (6/16)، و الحاکم فی المستدرک (4/288)، و ابن ماجة شطراً منه فی سننه (2/406)، و أبو عمر فی الاستیعاب فی ترجمة صهیب (1/315)، و الهیثمی فی مجمع الزوائد (8/16).

5- سمع عمر بن الخطّاب رضى الله عنه رجلًا ینادی رجلًا: یا ذا القرنین. قال: أ فرغتم من أسماء الأنبیاء فارتفعتم إلى أسماء الملائکة؟

راجع «2» حیاة الحیوان (2/21)، فتح الباری (6/295).

قال الأمینی: تکشف هذه الروایات عن موارد من الجهل:

1- نهی الخلیفة عن التسمیة باسم النبیّ الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم، و أمره المسمَّین به بتغییر أسمائهم،

و قد قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «من ولد له ثلاثة أولاد فلم یسمّ أحدهم محمداً فقد جهل» «3».

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «إذا سمّیتم محمداً فلا تضربوه و لا تحرموه» «4».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 439

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «إذا سمّیتم الولد محمداً فأکرموه، و أوسعوا له فی المجلس، و لا تقبّحوا له وجهاً» تاریخ بغداد (3/91).

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «إنّ اللَّه لیوقف العبد بین یدیه یوم القیامة اسمه أحمد أو محمد فیقول اللَّه تعالى له: عبدی أما استحییتنی و أنت تعصینی و اسمک اسم حبیبی محمد؟ فینکّس العبد رأسه حیاءً و یقول: اللّهمّ إنّی قد فعلت، فیقول اللَّه عزّ و جلّ: یا جبریل خذ بید عبدی و أدخله الجنّة فإنّی أستحی أن أُعذِّب بالنار من اسمه اسم حبیبی» «1».

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «من وُلد له مولود فسمّاه محمداً حبّا لی و تبرّکاً باسمی کان هو و مولوده فی الجنّة» «2».

و قالت عائشة: جاءت امرأة إلى النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم فقالت: یا رسول اللَّه إنّی قد ولدت غلاماً فسمّیته محمداً و کنّیته أبا القاسم فذُکِر لی أنّک تکره ذلک، فقال: «ما الذی أحلَّ اسمی و حرّم کنیتی؟» أو: «ما الذی حرّم کنیتی و أحلَّ اسمی؟» «3».

و قد سمّى صلى الله علیه و آله و سلم محمد بن طلحة بن عبید اللَّه محمداً و کنّاه بأبی القاسم «4»، و محمد هذا کان ممّن همَّ عمر أن یغیِّر اسمه «5».

و قد سمّى رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم غیر واحد من ولدان عصره محمداً منهم:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 440

محمد بن ثابت بن قیس الأنصاری «1».

و محمد بن عمرو بن حزم الأنصاری «2».

و محمد بن عمارة بن حزم الأنصاری «3».

و محمد بن أنس بن فضالة الأنصاری «4».

و محمد بن یفدیدویه- بالمهملتین- الهروی «5».

و قال صلى الله علیه و آله و سلم لرجل أنصاری همَّ بأن یسمّی ابنه محمداً فکرهوه و سألوه صلى الله علیه و آله و سلم: «سمّوا باسمی» «6».

و فی رجل وُلد له غلام فسمّاه القاسم فقالوا له: لا نکنّیک به، فسأله صلى الله علیه و آله و سلم فقال: «تسمّوا باسمی و لا تکنّوا بکنیتی» «7».

على أنّ تحسین الأسماء ممّا رغّبت فیه الشریعة المطهّرة و محمد أحسنها، و خیر الأسماء ما عُبد به و حُمد،

فجاء عنه صلى الله علیه و آله و سلم قوله: «إنّکم تُدعون یوم القیامة بأسمائکم و أسماء آبائکم فأحسنوا أسماءکم» «8».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 441

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «من حقّ الولد على الوالد أن یحسن اسمه و أن یحسن أدبه» «1».

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «إذا أبردتم إلیّ بریداً فابعثوه حسن الوجه حسن الاسم» «2».

و فی جامع الترمذی «3» (2/107)، عن عائشة قالت: کان النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم یغیّر الاسم القبیح.

و ممّن غیّر اسمه عاصیة بنت عمر؛ فسمّاها رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم جمیلة کما فی صحیح الترمذی «4» (2/137)، و مصابیح السنّة «5» (2/148).

2- نهیه عن التسمّی بأسماء الأنبیاء و هی أحسن الأسماء بعد تلکم الأسماء المشتقّة من أسماء اللَّه الحسنى من محمد و علیّ و الحسن و الحسین.

و قد ورد عن رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم قوله: «ما من أهل بیت فیه اسم نبیّ إلّا بعث اللَّه تبارک و تعالى إلیهم ملکاً یقدِّسهم بالغداوة و العشیِّ» «6».

و قال صلى الله علیه و آله و سلم: «سمّوا بأسماء الأنبیاء، و أحبّ الأسماء إلى اللَّه عبد اللَّه و عبد الرحمن، و أصدقها حارث و همام، و أقبحها حرب و مرّة» «7».

3- تذمّره من التکنّی بأبی عیسى مستدلّا بقوله: فهل لعیسى من أب؟ أ کان

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 442

الخلیفة یحسب أنّ من یکنّى به یرى نفسه أباً لعیسى بن مریم و یکنّى به حتى یُقال علیه: فهل لعیسى من أب؟ أو أنّه لم یرَ لعیسى الذی کنّاه به أبوه من أب؟ و کان یحسب أنّ الآباء یکنّون بأسماء أولادهم، و من هنا قال لصهیب: مالک تکنّى أبا یحیى و لیس لک ولد؟

4- و أعجب من هذه کلّها أنّ الخلیفة بعد سماعه من المغیرة أنّ النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم کنّاه بأبی عیسى لم یتزحزح عن رأیه، و قد صدّقه فی مقاله، لکنّه عدَّ ذلک ذنباً مغفوراً لرسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، و أراد أن لا یذنب هو و لفیفه إذ لا یدری ما یُفعل بهم، و لیت شعری هل أثبت کون ذلک إثماً مستتبعاً للعذاب أو المغفرة ببرهان قاطع؟ ثمّ علم أنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم ارتکبه فحکم بالمغفرة له بدلالة الآیة الکریمة من سورة الفتح؟ لا، لم یثبت ذلک إلّا بتلک السفسطة من قوله: هل لعیسى من أب؟ إن کان الأوّل- و لا أقوله- فمرحباً بنبیّ غیر معصوم! و العیاذ باللَّه، و إن کان الثانی فزهٍ بقائل لا یعلم!

5- إنّه بعد ما حسب کون هاتیک التکنیة سیّئة جعل التعزیر بها عَضّ الید قبل الضرب، و لم تسمع أذن الدهر بمثل ذلک التعزیر القاسی قطّ.

6- إنّ ممّا اختاره الخلیفة من کنى العرب: أبا مرّة. و قد مرّ نهی رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم عن التسمیة بمرّة. على أنّ أبا مرّة کنیة إبلیس کما فی المعاجم «1». و قیل تکنّى بابنة له تسمّى مرّة. و قد نهى رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم عن التسمیة بحیات و قال: فإنّ الحیات الشیطان. و أخرج أبو داود فی سننه «2» (2/308)، عن مسروق، قال: لقیت عمر بن الخطّاب رضى الله عنه فقال: من أنت؟ قلت: مسروق بن الأجدع، فقال عمر: سمعت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یقول: الأجدع الشیطان. فکأنّه کان ناسیاً ذلک حین أمر بالتکنّی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 443

بأبی مرّة، أولم یکن یعلم أنّها کنیة إبلیس؟ أو کان له رأی تجاه الرأی النبویّ. و اللَّه أعلم.

و کذلک التکنّی بأبی حنظلة، فقد عدّ ابن القیّم حنظلة من أقبح الأسماء کما فی زاد المعاد «1» (1/260).

7- حسبانه أنّ ذا القرنین من أسماء الملائکة و قد عزب عنه أنّه کان غلاماً رومیّا أُعطی الملک، کما فیما أخرجه الطبری «2»،

و فی صحیحة عن أمیر المؤمنین علیه السلام: أنّه کان رجلًا أحبّ اللَّه فأحبّه، و ناصح اللَّه فناصحه، لم یکن نبیّا و لا ملکاً «3».

و فی القرآن الکریم آیات کریمة فی ذکر ذی القرنین کأنّها عزبت عن الخلیفة برمّتها، و خفیت علیه تسمیة رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم علیّا أمیر المؤمنین بذی القرنین،

فقال على رءوس الأشهاد: «یا أیّها الناس أُوصیکم بحبِّ ذی قرنیها أخی و ابن عمّی علیِّ ابن أبی طالب فإنّه لا یحبّه إلّا مؤمن و لا یبغضه إلّا منافق، من أحبّه فقد أحبّنی، و من أبغضه فقد أبغضنی» «4».

و قال صلى الله علیه و آله و سلم لعلیّ علیه السلام: «إنّ لک فی الجنّة بیتاً- و یروى: کنزاً- و أنت لذو قرنیها».

و قال شرّاح الحدیث: أی ذو طرفی الجنّة و ملکها الأعظم تسلک ملک جمیع الجنّة کما سلک ذو القرنین جمیع الأرض. أو ذو قرنی الأُمّة فأضمرت و إن لم یتقدّم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 444

ذکرها کقوله تعالى: (حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ) «1». أراد الشمس و لا ذکر لها، قال أبو عبید: و أنا أختار هذا التفسیر الأخیر على الأوّل.

قالوا: و یروى عن علیّ رضى الله عنه، و ذلک أنّه ذکر ذا القرنین فقال: «دعا قومه إلى عبادة اللَّه تعالى فضربوه على قرنه ضربتین و فیکم مثله». فنرى أنّه أراد نفسه، یعنی: أدعو إلى الحقّ حتى یُضرب رأسی ضربتین یکون فیهما قتلی. أو ذو جبلیها الحسن و الحسین- سبطی الرسول- رضی اللَّه عنهما روی ذلک عن ثعلب. أو ذو شجنتین فی قرنی رأسه إحداهما من عمرو بن عبد ودّ یوم الخندق، و الثانیة من ابن ملجم لعنه اللَّه. قال أبو عبید: و هذا أصحّ ما قیل «2» انتهى.

و بعد خفاء ما فی الکتاب و السنّة على الخلیفة لا یسعنا أن نؤاخذه بالجهل بشعر رجالات الجاهلیة، و قد ذُکر ذو القرنین فی شعر امرئ القیس، و أوس بن حجر، و طرفة بن العبد، و قال الأعشى بن ثعلبة:

و الصعبُ ذو القرنین أمسى ثاویاً             بالحنو فی جدثٍ هناک مقیم

 

و قال الربیع بن ضُبیع:

و الصعبُ ذو القرنین عمّر ملکه             ألفین أمسى بعد ذاک رمیما

 

و قال قُس بن ساعدة:

و الصعبُ ذو القرنین أصبح ثاویاً             باللحد بین ملاعبِ الأریاح

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 445

و قال تبّع الحمیری:

قد کان ذو القرنین قبلی مسلماً             ملکاً تدین له الملوکُ و تحشد

بلغ المشارقَ و المغاربَ یبتغی             أسبابَ أمرٍ من حکیمٍ مرشد

فرأى مغیبَ الشمسِ عند غروبها             فی عینِ ذی خُلب و ثأطٍ حرمد

من بعده بلقیس کانت عمّتی             مَلَکَتْهمُ حتى أتاها الهدهد

 

و قال النعمان بن بشیر الصحابیّ الأنصاریّ:

و من ذا یعادینا من الناس معشر             کرام و ذو القرنین منّا و حاتم

ثمّ ما المانع عن التسمّی بأسماء الملائکة؟ و ما أکثر من سُمّی بأسماء أفضل الملائکة کجبرئیل، و میکائیل، و إسرافیل؟ فإنّها بالعبرانیّة و ترجمتها بالعربیة عبد اللَّه و عبید اللَّه و عبد الرحمن کما فیما أخرجه ابن حجر «1»، و فی صحیح البخاری عن عکرمة أنّ جبر، و میک، و سراف: عبد. و إیل: اللَّه «2».

و قد ورد فی الصحیح: «إنّ أحبّ الأسماء إلى اللَّه تعالى عبد اللَّه و عبد الرحمن» «3»

 

و لا وازع إذا وقعت التسمیة بتلکم الألفاظ العبرانیّة أیضاً.

8- حسبانه أنّ فی إطعام الطعام سرفاً فی المال، فأفحمه صهیب بقول رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فیه،

و جاء عنه صلى الله علیه و آله و سلم: «یا أیّها الناس أفشوا السلام، و أطعموا الطعام وصلوا الأرحام».

و عن عبد اللَّه بن عمرو: أنّ رجلًا سأل رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فقال: یا رسول اللَّه أیّ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 446

الإسلام خیر؟ قال: «تطعم الطعام، و تقرأ السلام على من عرفت و من لم تعرف» «1».

و أخرج الخطیب فی تاریخه (4/212) من طریق ابن عمر قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «أفشوا السلام، و أطعموا الطعام، و کونوا عباداً کما وصفکم اللَّه عزّ و جلّ».

9- أخذه صهیباً بالتکنیة و لیس له ولد و لم یکن هذا من شرطها، هذا عبد اللَّه ابن مسعود کنّاه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم أبا عبد الرحمن قبل أن یولد له. کما فی المستدرک «2» (3/313).

و هذا محمد بن طلحة کنّاه صلى الله علیه و آله و سلم أبا القاسم و هو رضیع. و هذا أخو أنس بن مالک بین عینیه کنّاه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم بأبی عمیر و کان صغیراً لم یبلغ الحلم، و هذا أنس کنّاه صلى الله علیه و آله و سلم أبا حمزة و لا حمزة له، و هذه نساء النبیّ کلّها کانت تکنّى غیر عائشة فکنّاها النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم بأُمّ عبد اللَّه، و غیر واحد منهنّ لم یکن لها ولد.

راجع «3» صحیحی البخاری و مسلم، و سنن البیهقی (9/310)، و مصابیح السنّة (2/149)، و زاد المعاد (1/261)، و الاستیعاب، و أُسد الغابة، و الإصابة.