اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

اجتهاد معاویه

متن فارسی

اشاره
در اینجا لازم است پرده از ماهیت اجتهاد معاویه بر گیریم و از کسانی که مدعیند معاویه در کارهایش ” اجتهاد ” می کرده و آراء استنباطی خویش را بکار می بسته بپرسیم: آیا او در آنچه اجتهاد می نامید تابع نوامیس چهار گانه: قرآن، سنت، اجماع و قیاس بوده است؟ اساسا قرآن شناس بوده است؟ و پیش کی درسش را خوانده و کی آموخته- با اینکه فقط دو سال پس از پیش از وفات پیامبر (ص) با آن آشنا گشته است؟ مگر آیات محکم را از متشابه تمیز می داده؟ و میان مجمل و تشریح شده اش می توانسته فرق بگذارد و عموم و خصوصش را تشخیص دهد و مطلق و مقیدش وناسخ و منسوخش و دیگر انواعش را باز شناسد و دیگر خصوصیات آیات قرآن را که لازمه استنباط احکام است؟
وضع معاویه در دوره اظهار مسلمانیش اجازه و امکان تحصیل این دانستنی ها را به او نمی داده است. علمی که در صورت فراغت و استعداد ذهنی در چندین سال به دست می آید چگونه ممکن است درچنین مدت کوتاهی با عدم استعداد و فراغت و دیگر شرایط بدست آمده باشد برای معاویه ای که روح و عقلش هنوز آکنده از اباطیل جاهلیت بوده و ضمیرش آلوده به باورهای کافری؟ پیش از او به سالها جمعی به اسلام و کتابش ایمان بستند و تعلیمات حکیمانه پیامبرش را شاهد بودند وافاضاتش را حاضر و دمی از انجمنش و درس و بحثش دوری نجستند و پیوسته همدم الهامات وارده بودند و سالها بدین حال سپری ساختند و مدت های مدید و مع ذالک چندان بهره ای از آن نبردند و برخی یکسره تهیدست ماندند و بی نصیب، آن را ببیند که سوره بقره را طی دوازده سال تمام توانسته حفظ کند و چون پس از صرف چنین زمانی دراز از عهده حفظش بر آمده قربانی ها کرده و سپاس ها برده بر آن نعمت، و حال چقدر رنج و زحمت بر تن و جان هموار کرده تا به حفظ سوره ای قادر آمده خدا میداند، و این در نظر آن جماعت به لحاظ علم و فضیلت شخصیت شماره دوی امت است و همو پایه دانش و قرآن دانیش چنان بوده که نمی دانسته در قرآن نوشته است که پیامبر (ص) در خواهد گذشت، و به همین جهت وقتی به او خبرداده اند که خدا می فرماید “: تو مرده خواهی بود و آنان مرده ” شمشیر از دست بیفکند و شعله خشمش فرو کشیده و یقین کرد که پیامبر (ص) در گذشته و مرده است، گوئی تا آن لحظه آن آیه شریفه به گوشش نخورده است، و اگر موارد علمش را به قرآن و آیات و مطالبش بسنجی به شگفت می آئی که چه کم اطلاعی بوده و فهمش چه ناقص، و حیران می مانی که چرا از آموختن اصول اسلام و در قرآن باز مانده و به چه کاری پرداخته که چنین غافل و بی بهره گشته است. اگر حقائقی را که در جلد ششم” غدیر “در این باره نوشتیم از نظر بگذرانید بسختی تکان خواهید خورد و به حیرت در خواهید افتاد. کسی که آن جماعت شخصیت اول امت می شمارند وضعی بهتر از دومی ندارد و بی اطلاعیش از زیر و بم معانی قرآن به حدی است که مردم عادی و عامی اوائل بعثت داشته اند نه برتر و بهتر از آن، و در جلدهفتم ” غدیر ” شواهدی بر این معنا بقدر کافی خواهید یافت. نیازی نیست که برای درک اندازه بهره پیشاهنگان اسلام از علوم و معارف قرآنی یا سنت زحمتی بخود بدهید، بلکه به اسانی به ناچیزی مقدارش پی خواهید برد. وقتی آن پیشاهنگان و کسانی که از روزها و ماه های اول بعثت ایمان آورده و جا در مکتب پیامبر (ص) گرفته اند چنین وضعی داشته باشند حال معاویه که در روزهای آخر حیات پیامبر (ص) اظهار مسلمانی نموده معلوم است، معاویه ای که خانه و خانواده اش پر از تقالید وافکار شرک آمیز جاهلی بوده است و سابقه تجاوز گری و بیراهی درازی داشته و محو عادات جاهلی بوده و پرچم فحشاء و زشتکاری بر بام خانه اجدادیش زده بوده است و خود عناصری بوده اند که گوش از ندای وحی الهی بر می بسته و خرد از درکش باز می داشته و دل بروی پرتو درخشانش بر می بسته اند.
آری، قرآن شناسان نامی دوره اصحاب معلومند، آنان که مراجع امت بودند و خلق برای آموختن مشکلات قرآن و تفسیر آیاتش به ایشان مراجعه می کردند مانند عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عباس، ابی بن کعب، و زید بن ثابت، و بالاتر از همه مولایما علی بن ابیطالب (ع) که همپای قرآن است و دانای رازهایش و رموزش و حلال مشکلاتش، و هم وی قادر به درک و تفسیر مسائل بغرنج و اظهار نظر قاطع و جوابگوی آنها است. و امت همداستانند براین که وی خود فرموده: پیش از آن که از من نپرسید از من بپرسید. و نمی شود از آیه ای از قرآن یا سنت پیامبر خدا (ص) از من بپرسید و پاسختان نگویم “.

سنت دانی معاویه
معاویه ای که سنت پیامبر (ص) را قدر نمی نهد چه نصیبی ممکن است از سنت دانی داشته باشد؟ احمد حنبل در مسندش می نویسد: “عبدالله بن عامر می گوید: خودم شنیدم که معاویه حدیث می خواند و می گفت: برحذر باشید از احادیث پیامبر خدا (ص) مگر آن حدیث ها که در دوره عمر بود “. این تهدید و بر حذر داشتن از احادیثی که بعد ازدوره عمر نقل و روایت گشته چه معنی دارد؟ مگر پس از آن دوره جعل حدیث شایع و بسیار شده؟ یا اصحاب مورد اعتماد و موثقی که در دوره عمر و پیش از آن وجود داشتند پس از آن امانت و اطمینان را از دست دادند و غیر موثق گشتند؟ پنداری- نعوذ بالله- پس از آن جاعل حدیث و دروغ ساز گشته اند. و این حرف مستلزم آن است که بسیاری از احادیث که مدرک احکامند و پس از آن دوره روایت و نشرشده اند عیبناک  شمرده شود. مگر روایاتی که معلوم نیست در چه تاریخ ودوره ای نقل و بیان گشته اند- در دوره عمر یا پس از آن- بی اعتبار است و راویانش قابل اعتماد و موثق نیستند؟ اساسا مشخص نمی کنند که راویان، حدیث را در چه زمان و دوره ای نقل و روایت کرده اند تا بتوان ازروی آن روایات را به دو دسته تقسیم کرد و روایات موثوقان را از غیر موثوقان جدا ساخت. تازه، دوره عمر چه خصوصیتی دارد و چه ربطی به رد و قبول روایات؟ مگر حقائق و دقائق روایت شناسی و علم حدیث در آن دوره کاملا مکشوف و حاصل گشته است؟ چه کسی از عهده این مهم بر آمده است؟ یا مگر در آن دوره جز دست امانت به احادیث نرسیده و امکان دروغ سازی و روایت پردازی نبوده است و هر چه نقل و نشر گشته درست بوده و حقیقت محض؟ اگر چنین است آن حرف های پوچ را کی ودر چه زمانی به نام حدیث جا زده اند و بدعت ها از کی پدید آمده و سنت و احکام چه وقت دگرگون گشته است؟
همین حرفی که معاویه در حق سنت پیامبر (ص) زده کافی است بی اعتنائی و تحقیرش را نسبت به آن برساند، و همو کسی است که راوی حدیث و مبلغش را تحقیر و اهانت می کرده و گاه در جواب نقل و تذکر حدیث حرکت زننده و لجن باری می کرده است و با لحن خشونت بار و مستهجنی به مبلغان حدیث دشنام می داده و منعشان می کرده است. کسی که چنین رفتار و وضعی با حدیث پیامبر (ص) و محدثان و روایاتش داشته باشند فکر می کنید چقدر از آن آموخته باشد؟ یامگر باورکردنی است که چنین موجودی برای حدیث اعتبار و ارزشی قائل باشد و در رفتارو سیاست و کشورداری و اظهار نظر به آن استناد نماید و از آن استنباط کندو رای اجتهادی بر اساسش پیدا کند؟ چنین کسی نه تنها استناد و استنباط از حدیث نخواهد کرد، بلکه در عمل خویش متکی به آن نخواهد گشت، و تاریخ نشان می دهد که در کارهایش همین گونه بوده است.
علاوه بر این که جز مدتی کوتاه در اظهار مسلمانی بسر نبرده و فرصتی و استعدادی برای حیث آموختن نداشته در تمام دوره عمرش سرگرم منشی گری و استانداری و سلطنت بوده و جز به سیاست و اداره و جنگ و دعوا نپرداخته است. با این وصف کجا می توانسته سنت بیاموزد و در حدیث دانشمند گردد؟
تازه از چه کسی بیاموزد حال آن که اکثریت اصحاب از محل اقامت او- شام- دور بودند و معاشر وی یا بیابانگردهای آزاد شده فتوحات اسلامی بودند یا یمنی هائی ازراه به در کشیده شده- چنانکه در وصف معاشران معاویه آمده است- و او خود به اصحاب اهل مدینه- که حاملان احکام و ناقلان حدیث بودند- بدبین بود و به دیده اهانت و خواری می نگریست و بی پروا می گفت:
حجازیان تا وقتی با دین بودند حاکم مردم بودند و چون از آن بیگانه گشتند اهل شام حاکم مردم شدند. در نتیجه همین بدبینی و بدگوئی او و فرماندارانش مردم را از نقل و نشر حدیث باز می داشتند، و این معنا از آنچه حاکم نیشابوری در «مستدرک» نوشته پیدا است.

” نوف به عبدالله بن عمروبن عاص می گوید: تو شایسته تر از منی در نقل و بیان حدیث، تو یار پیامبر خدائی. عبدالله بن عمرو بن عاص در جوابش می گوید: اینها- یعنی حکام و فرمانروایان- ما را از نقل و بیان حدیث منع کرده اند. در حدیثی آمده است که معاویه به عبدالله بن عمر پیغام داده اگر اطلاع پیدا کنم که حدیث نقل و بیان کرده ای گردنت را خواهم زد باز به سبب همین بد بینی و بد خواهی بود که خون باز مانده نیکرو و پاک اصحاب را بریخت و سردارانی چون بسر بن ارطاه را فرستاد به مدینه طیبه تا بباد غارت و وحشت بگیردش و با شبیحخون های بی امان و مرگبار دمار از روزگارشان در آورد، و پس از او سگ توله اش یزید در حمله معروف” حره ” همان کار را تکرار کرد و ادامه داد، و راست گفته اند که هر کس چون پدر شود بیراه نرفته باشد

نگاهی به حدیث هایی که معاویه نقل کرده است
روایات معاویه را می توانیم از جنبه های مختلف رسید گی کنیم و به حسابش برسیم. احمد حنبل در مسندش- جلد چهارم- یکصدو شش حدیث از معاویه ثبت کرده که بسیاری تکراری است.
1 – حدیث ” خدا چون خیر کسی را بخواهد دینشناسش می کند ” که شانزده بار تکرار کرده است در ص 92 دو بار، در 93 پنج بار، در 95 ، در 96 دو بار، 97 ، در 98 دو بار، 99 ، در 101 دو بار.
2 – حدیث ” اصلاح کردن موی پیامبر (ص) که ده بار آمده است در ص 97 و 96 و 95 و 92 سه بار 102 و 98 دو بار
3 – حدیث ” پیامبر (ص) داستان اذان را گفت ” هفت بار در ص 98 و 93 و 92 و 91 دو بار 100 – دو بار.
4 – حدیث ” جزای میگساری ” پنج بار، در ص 101 و 97 و 96 و 95 و 93 .

5 – حدیث در گذشت پیامبر (ص) و ابو بکر و عمر، در ص 96، 97،- دوبار- 100.
6 – حدیث ” کبه الشعر” در ص 101 و 95 و 94 و 91
7 – حدیث ” سفارش در مورد احادیث ” در ص 99 و 96 و 95 و 92
8 – حدیث ” روزه عاشورا ” در ص 97 و 96 و 95
9 – حدیث ” دوستی انصار ” در ص   96 و 100 دو بار.
10- حدیث «هر که دوست دارد …» ص 91، 93، 100.
11- حدیث «نهی از پوشیدن لباس ابریشمین و زیور زرین» ص 96، 100، 101.
12- حدیث «تمجید مؤذن» ص 95، 98.
13- حدیث «من فقط خزانه دارم» ص 99، 100.
14- حدیث «العمری الجائزة» ص 97، 99.
15- حدیث «سجده سهو برای آنچه در نماز فراموش شود» ص 100- دوبار.
16- حدیث «تبعیت در رکوع و سجود» ص 92، 98.
17- حدیث «نهی از بکار بردن پوست خز و پلنگ برای جامه ستور» ص 93- دوبار.

چهل و هفت حدیث دیگر هست که تکراری نیست. این ها که برخی ربطی به احکام نداردمثل روایتی که می گوید پیامبر (ص)و ابوبکر و عمر هر سه در شصت و سه سالگی مردند، یا آن که می گوید: پیامبر (ص) را دیدم که زبان حسن را می مکید، آیا کمکی به استنباط احکام دین می کند یا خلائی را برای مجتهدان پر می نماید؟
اینک جای آن است که دگر باره به متن احادیث وی پرداخته به حسابش برسیم:
1 – معاویه به خانه عائشه می رود. عائشه به او می گوید:نترسیدی مردی را به کمینت بنشانم تا ترا بکشد می گوید: می دانستم در حالی که در خانه امان هستم چنین کاری نخواهی کرد، و شنیده ای که پیامبر (ص) می فرماید: ایمان مانع حمله غافلگیرانه و کشتن است. آنگاه می پرسد: دررابطه با تو و از لحاظ برآوردن تقاضاهایت چگونه ام؟ عائشه جواب می دهد: خوب. معاویه می گوید: بنابراین، حرف و قضیه آنها را بگذار برای وقتی که به دادرسی پروردگار عز و جل می رویم.
از این حدیث بر می آید که ام المومنین عائشه کشتن معاویه را جایز می دانسته به خاطر جرائم و جنایاتی که مرتکب گشته و خون های ناحقی که ریخته است، تا جائی که جایز می دیده مردی را به کمینش بنشناند تا او را اعدام کند، و معاویه وی را با این سخن که در خانه امان و در عهده حمایت او و در رفتار با او خوب است قانع و منصرف می گرداند تا کیفرش را روز قیامت ببیند. همچنین فهمیده می شود که معاویه هیچ دلیل و مستمسکی برای رد اتهام و کیفری که عائشه متوجه او می دانسته نداشته و به هیچ وجه نتوانسته ثابت کند که مستوجب اعدام نیست. تنها کاری که توانسته این بوده که موعد کیفر را به وقت دیگر موکول نماید و به تاخیر اندازد. این هم عجب است که عائشه قانع شده و از تقصیر معاویه به این عذر در گذشته که رابطه اش با او خوب است هر چند در رابطه اش با خدا خوب نباشدو نه رفتار وی با برادرش محمد بن ابی بکر، و گرچه او قاتل محمد بن ابی بکر باشد و بحکم خدا واجب القتل. گرچه عائشه به بهانه این که رفتار معاویه با وی خوب بوده از خون برادرش محمد بن ابی بکر درگذشته باشد خدا هرگزکیفر آن قتل را از یاد نخواهد برد و هرگز از معاویه در نخواهد گذشت، چنانکه عائشه از این که معاویه خون حجر بن عدی و یارانش را ریخت چشم پوشید، ولی خدا محال است آن خونهای پاک را به هدر داند یا دهد و از قاتل تبهکارشان پسر هنده جگر خوار در گذرد.
آری، عائشه از آن خونها و قتلها چشم بربست فقط بخاطر این که معاویه باشخص وی بدنبوده و بدی نکرده است، اما چون رابطه اش با علی بن ابیطالب (ع) خوب نبود حاضر نشد از خون عثمان چشم بپوشد آیا معاویه در رستاخیز و در دادگاه عدل الهی و آنگاه که محمد بن ابی بکر و حجر بن عدی و یارانش و هزاران مرد پاکدامن و عالی مقام و پرهیز گار گریبانش را گرفته و از خدا دادشان را خواستند خواهد توانست خودش را با این حرف پوچ تبرئه کند و نجات دهد که رفتار و رابطه اش با عائشه بد نبوده است؟ آیا این دلیل بدردش خواهد خورد؟ من چه عرض کنم. آیا عائشه نمی توانست بر سر معاویه داد بزند که اگر ایمان مانع حمله غافلگیرانه و کشتن است- و چنین هم هست- چرا مانع او نگشت و از کشتن حجر بن عدی جلوگیری نکرد و از کشتن هزاران شخصیت اسلامی بدست او؟ چرا هیچ یک از اصحاب پیامبر (ص) و مجاوران حرم امن خدا مکه مکرمه یا مدینه منوره از شمشیر او و سربازان و سرداران تبهکار و خون آشامش در امان نماندند؟ شاید ام المومنین عائشه نظربه عقیده و ایمان معاویه افکند و دید که ایمانی محکم واستوار نیست و نه چنان ایمانی که مسلمانان از دست و زبانش ایمن گردند، واز پیامبر (ص)به صحت پیوسته که فرمود: مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش به سلامت باشند و مومن کسی است که مردم از جانب وی در مورد خون و جان و مالشان ایمن باشند.
2 – عباد بن عبدالله بن زبیر می گوید”: چون معاویه به عزم حج باین سامان آمد و همراهش به مکه رفتیم برای ما نماز ظهر خواند چون به مکه میامد در آنجا نماز ظهر و عصر و عشاء را چهار رکعتی می خواند و وقتی به منی و عرفات میرفت نماز را شکسته می خواند و چون حج را بپایان می رساند و در منی اقامت می کرد نماز را تمام می خواند تا از مکه خارج شود. وقتی نماز ظهر را با ما دو رکعتی خواند مروان بن حکم و عمر و بن عثمان برخاسته پیش او رفتند و گفتند: هیچکس به شکلی بدتر از اینکه تو کردی پسر عمویت- یعنی عثمان- را مورد نکوهش قرار نداده است. پرسید: چطور؟ گفتند: مگر نمی دانی او نماز را در مکه تمام می خواند؟ پرسید: وای بر شما مگر غیر از آن است که من انجام دادم؟ من با پیامبر خدا (ص) و با ابو بکر و عمر- رضی الله عنهما- همین گونه نماز خوانده ام. گفتند: پسر عمویت نماز را تمام می خواند واین که تو برخلاف او عمل کنی نکوهش و خرده گیری براو خواهد بود. پس معاویه برای
نماز عصر بیرون شد و آن را برای ما چهار رکعتی خواند. “
نمیدانم اشکال در اینجا برفقه و دین شناسی معاویه وارد است یا ایراد وتردیدی در دینش که نمازی را که رسول خدا (ص) شکسته خوانده و امت اسلام سنت پیروی شده ای شناخته اند و از آن جمله ابوبکر و عمر چنان عمل کرده اندتمام خوانده است حال آنکه بصحت پیوسته که عبدالله از قول پیامبر (ص)گفته است “: نماز در سفر دو رکعتی است، هر که برخلاف سنت عمل کند در حقیقت کافر گشته است، “. اما این مردک برخلاف سنت و بر خلاف همه عمل می کند و برای راضی کردن مروان بن حکم- تبعیدی پسر تبعیدی پیامبر (ص)- و عمرو بن عثمان و به خاطر حفظ آبروی پسر عمویش عثمان- پدید آرنده این بدعت- دستور و سنت پیامبر گرامی را زیر پا می گذارد، اگر دینشاسی و فقه و حدیث دانی این باشد باید فاتحه فقه و دینشناسی را خواند، و اگر اینرا از بی دینی کرده باشد که حسابش پاک است.
3 – هنائی می گوید: با جمعی از اصحاب پیامبر خدا (ص) نزد معاویه بودم. از آنها پرسید: شما را بخدا قسم آیا پیامبر خدا (ص) از پوشیدن جامه ابریشمین نهی نفرمود؟ گفتند: خدای را آری. پرسید تا رسید به این که شما را به خدای متعال سوگند می دهم آیا رسول خدا (ص) از جمع بین حج و عمره نهی نفرمود؟ گفتند: این را نه… یا بعبارتی دیگر پرسید: می دانید که
او از متعه- یعنی متعه حج- نهی فرمود؟ گفتند:خدای را نه، معاویه اصرار داشت هر بدعتی را که در برابر سنت ثابت و مسلم پیامبر (ص) گذاشته شده احیا نماید. به همین سبب در این مورد نیز سرکشی و نافرمانی نموده و با سنت جنگید در جلد ششم دیدیم که متعه حج را قرآن تجویز نموده و تا آخر حیات پیامبر اکرم (ص) نسخ والغا نگشته و در دوره حکومت ابوبکر و بخش اول حکومت عمر بدان عمل می شده تا وی آن را منع نموده است.
بنابراین، کار معاویه که پیروی از منع عمر بوده یا دین نشناسی و بی اطلاعیش از سنت را ثابت می نماید یا بی دینی و بی ایمانیش را، و بهتر است هر دو را ثابت بدانیم، و بی دینی بیشتر از بی اطلاعی و دین نشناسی به او می خورد
4 – حمران می گوید: معاویه گفت: شما نمازی می خوانید که ما که با پیامبر خدا (ص) معاشر بودیم ندیدیم بخواند، و از آن نهی کرد یعنی دو رکعت نماز پس از عصر.
در جلد ششم دیدیم که نماز پس از عصر در دوره نبوی اقامه می شده و حضرتش می خوانده و تا آخر عمر ترکش نکرده است، اصحابش همچنان آن را خوانده اند تا عمر منعشان کرده است واصحاب براو پرخاش کرده ودلیل آورده اند که آن سنتی ثابت است و سنت خدا را تبدیل و تغییر رخ ندهد، هر چند عمر گوش به استدلالشان نداده است و آن بدعت را پی گرفته تا معاویه پیدا شده و وضع را بدتر کرده است و نهی ازآن نماز را به پیامبر (ص) نسبت داده است حال آیا این از نادانی و بی اطلاعیش درباره سنت بوده است یا بهره اش از فقه و دین بیش از این نبوده است؟ مطلب را باید شنید و حق را گفت خواه علیه گوینده باشد و خواه بجانبش.
5 – از چند طریق از معاویه نقل شده که از زبان پیامبر (ص) می گوید: هر که را شراب خورد تازیانه بزنید، اگر تکرار کرد تازیانه بزنیدش، اگر باز هم تکرار کرد تازیانه بزنیدش، اگر برای چهارمین بار تکرار کرد بکشیدش.
در اینجا حیرانم و نمی دانم معاویه حتی یکروز هم که شده در دوره حکومت یا استانداری یا پیش از آن بمفاد این حدیث عمل کرده یا آن را مثل دیگر احکام و دستورات زیر پا گذاشته است؟ اگر مطیع این حکم صریح بود کاروانی با بار شراب به مقصدش روانه نمی شد ودر خانه انبارش نمی کرد و فروشگاهی برایش نمی داشت و خرید و فروشش نمی کرد و نمی خوردش و در حال مستی در شعری ثنای باده نمی گفت و عربده جویانه از آن تعریف نمیکرد و به هیئتهای اعزامی و سفیران تقدیم نمی نمود و سگ توله شرابخوارش را جانشین خویش نمی ساخت و ولیعهدش در برابرش شراب نمیخورد و حکم جزای شرابخوار را تعطیل نمی کرد و شرابخواران را حد میزد.
این روایت معاویه هر چند سندی محکم و ممتاز دارد و محدثانی چون احمد حنبل و ترمذی و ابو داود ثبتش کرده اند باز مورد توجه فقیهان قرار نگرفته و هیچیک از ایشان به آن استناد و اعتماد ننموده اند چون معاویه به تنهائی نقلش کرده و خود قابل اعتماد و موثق شمرده نمی شود. این وضعش نسبت به حدیثی که خود از زبان پیامبر (ص) نقل کرده و همه نقل کرده هایش چند تا بیش نیست. حال معلوم است که نسبت به احادیث هنگفتی که در نیافته و نشنیده و نیاموخته و بخش اعظم سنت، چه وضعی داشته است.
6 – ابو ادریس از معاویه- که بسیار کم از رسول خدا (ص) حدیث نقل می کرد- شنیدم که رسول خدا (ص) می فرمود: هر گناهی را خدا ممکن است ببخشد جز این که انسان کافر بمیرد یا مومنی را به عمد بقتل رساند.
چنانکه دیدیم و در جلد یازدهم خواهد آمد معاویه در نامه ای به امیرالمومنین علی (ص) می نویسد: از پیامبر خدا (ص) شنیدم که می گفت: اگر اهالی صنعاء و عدن بر قتل مردی و یکتن از مسلمان همداستان شوند خدا آنان را به روی در آتش خواهدانداخت.
این دو حدیث که معاویه روایت کرده حجتی به نفع او است یا علیه؟ حقیقت روشن است و غباری بر آن نیست. میدانید که چه کسی در اثنای نبردهای صفین و پس از آن در هر فرصتی خونهای بسیار ریخته و مومنانی بیشماربه قتل رسانده است و هر سنگی و شنی و هر درختی و بوته ای در صحرا و در کوهستان شاهد قتل عمد او است و بسا بیگناه که بدستش و به فرمانش به خون کشیده است. آیا این قتل ها و خونریزی ها را قرآن تجویز کرده یا سنت یا اجماع مسلمانان یا قیاس و رای اجتهادی؟ یا مگر معاویه چیزی از قرآن و سنت میدانسته یا اجتهاد و استنباط احکام بلد بوده است تبهکار خون آشامی جاهل و دین نشناس بوده و تجاوزکاری مسلح که در پی جاه و شهوت ومال دست به هر جنایتی می آلود و دومین فردی که در یک زمان بیعت شده اند و به موجب آن احادیث صحیح- که برخواندیم- باید اعدام می شد. کسی که به حکم شریعت باید اعدامش کرد چه احترام و حقی دارد او را چه رسد به خلافت تا به عنوان خلیفه دست به کشتن این و آن بزند و جنگ ها بر پا سازد ولشکر کشی می دانید چه کسانی را کشته و چه مقدساتی را بر باد داده است؟ خون مجاهدان بدر و صدها تن از شرکت کنندگان بیعت شجره را ریخته است خون کسانی را که قرآن می گوید خدا از آنان خشنود گشت و آنان از خدا خشنود گشتند، و در میانشان کسانی بوده اندمثل عمار که دار و دسته تجاوز کاران مسلح داخلی- یعنی دار و دسته معاویه-او را کشته اند و خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین و ثابت بن عبید انصاری وابو هیثم مالک بن تیهان و ابو عمره بشر النصاری و ابو فضاله انصاری، و همه اینها از مجاهدان بدرند، و در میانشان حجر بن عدی” راهب اصحاب محمد (ص “) بوده است و مجاهد قهرمان مالک بن حارث اشتر نخعی، و عابد صالح محمد بن ابی بکر. بالاتر از این و سهمگین تر آن که از شهادت امام مقدس و خلیفه بر حقی که امت بر خلاف و بیعتش همداستان بوده اند از شهادت مولای ما امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) شادمان گشته و خبر قتلش را بشارتی شمرده و بانگ شادی بر آورده و آن مصیبت عظمی را از الطاف الهی دانسته است تبهکاری را که با نیرنگ وتوطئه، امام حسن مجبتی نواده پیامبر (ص) را مسموم می کند و به قتل می رساند نمی توان دست کم گرفت، تبهکار گستاخی را که پس از تبهکاری و قتل امام و ذریه پیامبر (ص) فریاد شادی بر می آرد و آن را پیروزی یی بزرگ می شمارد. این تبهکار خون آشام را به استناد احادیثی که خود روایت کرده به شدت مواخذه و محکوم خواهند ساخت.
7 – ابو صالح از معاویه نقل می کند که اززبان پیامبر (ص) می گوید: هر که بدون امام بمیرد بحال جاهلیت مرده است.
از طرفداران و دوستداران معاویه می پرسیم خود معاویه به چه حالی مرده و چگونه مرگی داشته است و به هنگام مرگ، امامش که بوده و بیعت کدامین امام بر عهده اش بوده است؟ مگر در آن هنگام امامی واجب الاطاعه امامی که موجب نص و اجماع پیروی و بیعتش واجب باشد وجود داشته غیر از امیرالمومنین علی (ع) جز همان امامی که معاویه به دشمنی اش برخاست و به جنگش کمر بست و خلافتش را قبول نکرد و برای سرنگونی امامت و خلافتش از هیچ تلاش و جنایتی خود داری ننمود و به این ترتیب پیوند مسلمانی از پیکر فرو نهاد و قید اسلام از گردن برداشت؟ همان امامی که چون به شهادت رسید معاویه اظهار خوشحالی کرد و درمصیبت شهادتش که سوگواری پیامبر اکرم (ص) وامت اسلام بود شادمانی نمود، یا آن امامی که در فاجعه مسمومیتش به دسیسه معاویه فاطمه زهراء به عزا نشست و معاویه در عزایش خنده و شادی کرد. آیا با امام و خلیفه ای که شایستگی ونص و اجماع رجال ” حل و عقد ” و باقیمانده صاحب نظران جامعه به خلافتش نشاند بیعت کرد و قید اطاعتش را بگردن گرفت یا بر سر حکومت و خلافت با او جنگید و خیانت و دسیسه کرد و وقتی دید در سپاهش تزلزل و سستی و نافرمانی پدید آمده و می خواهند امام بر حق را گرفتار کرده و تحویل او دهند هر حیله ای که به نظرش رسید بکار بست و از رشوه و تطمیع کار گرفت و از هر دسیسه و نیرنگ سیاسی تا اساس خلافت حقه را برانداخت و سلطنت خویش بر قرار ساخت؟ آیا در طول این مدت هیچ یادی از این روایتش کرد؟ آیا فهمید که آن سال های دراز را بدون اینکه بیعت امامی بر عهده اش باشد سپری کرده است و برای مسلمانان روا نیست که دو شب را بدون این که بیعت امامی بر عهده اش باشد سپری گرداند و اگر بدین حال بمیرد مرگی جاهلی داشته و به وضع جاهلیت از دنیارفته است؟ یا فقه و اجتهادش چنین حکم می کرد که او از این احکام کلی و عمومی- که پیامبر اکرم (ص) هیچکس رااز آن مستثنی نفرموده- مستثنی است؟ یا بی اطلاعیش از احکام و غفلتش درباره خودش سبب شد که طمع به این ببندد که خود خلیفه باشد و با او به خلافت بیعت کنند و بنام خدا و پیامبر (ص) فرمان براند؟ و این از صلاحیت و شایستگی وی بس دور بود و اسیر آزاد شده ای چون او که پدرش هم اسیر آزاد شده بود از علم و خردمندی بی بهره بود و نص واجماعی درباره خلافتش وجود نداشت به هیچ وجه شایسته تصدی خلافت نبود و تنها مایه اش برای آن جاه طلبی بودو نفع جوئی و کامگیری و شرارت، و هیچ نمی اندیشید که با این وضع و رفتارش به حال جاهلیت خواهد مردو مرگی جاهلی خواهد داشت و بر حال ایمان به ” سواع ” و ” هبل ” بت های عصر سیاه شرک از دنیا خواهد رفت.
توجهی دیگر
حدیث معاویه را که پیامبر(ص) فرمود ” هر کس بدون امام بمیرد مرگی جاهلی داشته است ” حافظ هیثمی در ” مجمع الزوائد ” و ابو داود طیالسی در ” مسند ” از طریق عبدالله بن عمر ثبت کرده اند، و ابو داود بااین افزوده که… ” و هر کس پیوند اطاعت بگسلد به صحنه قیامت در حالی در خواهد آمد که هیچ دلیل پسندیده ای(برای دفاع از کار خویش) ندارد.
این حدیث با احادیث دیگری که با همان مضمون، ولی بعبارات گوناگون از طرق مختلف روایت گشته تحکیم گردیده است، از آن جمله روایتی که می گوید:
پیامبر (ص) فرمود: هر که در حالی مرد که بیعتی بر عهده نداشت بحال جاهلیت مرده است “
این را مسلم در ” صحیح ” خویش ثبت کرده است و بیهقی در ” سنن ” ابن کثیر در تفسیرش وحافظ هیثمی در مجمع الزوائد، و شاه ولی الله در ” ازاله الخفاء ” برای اثبات این که نصب خلیفه برای رهبری مسلمانان تا قیامت واجب کفائی است به همین روایت- یعنی با همین عبارت- استناد کرده است.
دیگر روایتی که می گوید “: هر که در حالی بمیرد که اطاعتی بر عهده نداشته باشد بحال جاهلیت مرده است “. این را احمد حنبل در مسندش و هیثمی در مجمع الزوائد ثبت کرده اند.
همچنین روایتی باین عبارت که ” پیامبر فرمود: هر که امام زمان خویش نشناخته مرد بحال جاهلیت مرده است (یا مرگی جاهلی داشته است. “) این را تفتازانی در ” شرح المقاصد ” آورده و آنرا بلحاظ مفهوم و مفاد در کنار آیه ” خدا را فرمان برید و پیامبر را فرمان برید وفرماندهانتان را ” نهاده است. هم تفتازانی در شرح عقائد نسفی به همین عبارت استناد کرده است لکن متصدیان چاپ و نشر آن کتاب در چاپ سال 1313 هفت صفحه از آن را تحریف کرده اند که این حدیث را نیز شامل می شود. شیخ علی قاری مولف ” المرقاه فی خاتمه الجواهر المضیئه ” همین مطلب را آورده و می گوید: معنی این حدیث پیامبر که در صحیح مسلم آمده که هر که امام زمان خویش نشناخته مرد بحال جاهلیت مرده است این است که انسان کسی را که باید در دوره زندگانی خویش به وی اقتدا نماید و تحت رهبری وی قرار گیرد نشناسد.
همچنین این روایت که ” پیامبرفرمود: هر کس از دائره فرمانبری بیرون شد و از جامعه (ی اسلامی) کناره جست و مرد بحال جاهلی مرده است. ” این را مسلم در ” صحیح” خویش و بیهقی در ” سنن ” ثبت کرده است و در ” تیسیرالوصول ” به نقل از دو صحیح مسلم و بخاری از طریق ابو هریره آمده است.
و این روایت که ” هر کس از جامعه (ی اسلامی) گامی کناره جست و مرد بحال جاهلی مرده است ” و این که ” هر کس بدون امام بمیرد بحال جاهلیت مرده است” ابو جعفر اسکافی در خلاصه نقض کتاب العثمانیه جاحظ آورده است و هیثمی باین عبارت که ” هر کس بدون این که امامی بالای سرش باشد بمیرد مردنش مردن جاهلیت است ” و به این عبارت که ” هر کس بدون این که امامی بالای سرش بمیرد بحال جاهلیت مرده است. “
واین “: هر کس در حالی بمیرد که تحت رهبری امام جامعه ای نباشد بحال جاهلیت مرده و ” هر کس از فرماندهش کاری ناگوارببیند باید صبر و تحمل نماید، زیرا هر که گامی از مسلمانان وا پس نشیند (یعنی مخالف نماید) و بمیرد به حال جاهلیت مرده باشد”
این حقیقتی است که کتاب های حدیث و ” صحاح ” و مسند ها بر آن اتفاق دارند و ثابتش نموده اند و گریزی از پذیرفتنش نیست و مسلمان چاره ای جز قبولش ندارند و لازمه مسلمانی است و حتی دو نفر بر سرش اختلاف نیافته اند و هیچکس در آن تردیدی ننموده است. واز آن بر می آید که هر کس بدون امام و رهبر بمیرد بد فرجام و نارستگار خواهد بود، زیرا بحال جاهلیت مردن
پست ترین مردنها است و مردن به حال کفر والحاد.

در اینجا نکته و مطلب دقیقی هست که لازم است به میان آید وآن این که فاطمه زهرا صدیقه طاهره- که به حکم قرآن پاک و منزه از هر گناه و لغزشی است و به حکم فرمایش نبوی خدا و پیامبر از خشمش به خشم میاید و به خشنودیش خشنود می گردند و از آزرده شدنش آزرده می شوند- در حالی از دنیا رفته است که بیعت کسی را که خلیفه و امام زمانش می شمارند بر عهده نداشته و به او اقتدا نمی کرده است و شوهرش نیز مدت شش ماه و در طول زندگانی همسرش از بیعت با آن به اصطلاح خلیفه خودداری نموده است. در دو ” صحیح ” مسلم و بخاری هست که ” مردم تا فاطمه زنده بود برای علی احترام قائل بودند، اما چون فاطمه درگذشت رابطه علی با مردم تیره گشت ” و قرطبی در ” المفهم ” می نویسد “: مردم در دوره زندگی فاطمه و به احترامش علی را احترام می کردند چون فاطمه پاره ای از پیکر رسول خدا بود و علی همسر و عهده دار زندگی فاطمه. اما وقتی فاطمه مرد و تا آن وقت علی باابوبکر بیعت نکرده بود مردم آن احترام رافرو گذاشتند و مانعی ندیدند که او را وادار به قبول تصمیم عمومی سازند و نگذارند وحدتشان بهم بخورد “.
در اینجا سه احتمال بیش نیست و حقیقت در یکی از آنها است. یکی این که صدیقه طاهره سلام الله علیها به یکی از وظائف اسلامی خویش عمل نکرده باشد به بزرگترین و مهم ترین وظیفه ای که دین پدرش مقرر داشته است و مسلمانان همگی از شهر نشین و دهاتی و باسواد و بیسوادبه آن عمل کرده اند و العیاذ بالله در حالی که سنت پدرش را زیر پا گذاشته بوده ازدنیا رفته باشد. دیگر اینکه آن حدیث صحیح نباشد با اینکه حدیث دانان شیعه و سنی روایت و ثبتش کرده و امت اسلام قبول نموده و درستش دانسته است. آخرین احتمال اینکه فاطمه زهراء خلافت ابوبکر را به رسمیت نمی شناخته و او را لایق آن نمی دانسته است  با مولای متقیان امیر المومنین علی (ع) همرای و هم عقیده بوده است.
آیا مسلمان می تواند احتمال اول را وارد بداند وبگوید دختر گرامی و با وفا و دانای پیامبر(ص) که همسر کسی بوده که قرآن خود پیامبر امینش خوانده و وصی و جانشین و پیامبرش تعیینی وی بوده است کاری انجام داده بر خلاف عقل و منطق و رضای خدا و پیامبرش؟ نه، هیچ مسلمانی چنیی حرفی نمی تواند بزند یا چنین احتمالی را وارد بداند. حتمال دوم هم وارد نیست زیرا پس از این که حدیث مذکور به صحت پیوسته و حدیث شناسان شرایط صحت را در آن روایات جمع دیده اند و سر تسلیم در برابرش فرود آورده اند و امت آن را پذیرفته است هیچ نادانی احتمال نادرست بودن آن حدیث را نمی دهد. بنابراین احتمالی جزسومی باقی نمی ماند و یگانه حقیقت این است که خلافت ابوبکر را صدیقه طاهره برسمیت نمی شناخته و او را خلیفه و امام نمی دانسته و در حالی از دنیا رفته که از آن خلافت و خلیفه بیزار بوده و امیرالمومنین علی ع نیز به همین سبب با او بیعت ننموده و نه همسرش را به بیعت با او خوانده درحالی که می دانسته هر کس امام زمانش را نشناخته بمیرد و بیعتی بر عهده اش نباشد به حال جاهلیت مرده است. بنابراین، از خلافتی چنین بایدبیزار بود و سر به فرمان متصدیش فرود نیاورد.
8 – ابو امیه عمرو بن یحیی بن سعید ازقول جدش می گوید: معاویه از پی ابوهریره به دنبال رسول خدا (ص) روان گشت و ابو هریره از او به پیامبر (ص) شکایت کرد. آنگاه پیامبر خدا (ص) در موقع وضو گرفتن یک یا دو بار سر برداشته خطاب به معاویه گفت: ای معاویه اگر عهده دار کاری (از کارهای حکومتی)گشتی از خدای عز و جل بترس و عادل باش. معاویه می گوید: من بر اساس فرمایش رسول خدا(ص) پیوسته می اندیشیدم که گرفتار تصدی کاری شوم تا آنکه گرفتارش شدم.
متاسفانه این مرد سفارش پیامبر (ص) را از یاد برد و نه در دوره استانداری به آن عمل کرد و نه در دوره سلطنت، یا از یاد نبرد واعتنائی به آن نکرد و عدالت و تقوی را یکسره ترک گفت و به مقتضای تبهکاری و گناهورزی و ستمکاری رفتارنمود. ضرورتی نمی بینم که دوباره سیاهه آن جنایات و تجاوزات رادر اینجا بیاورم چون به پاره ای از آن دو دوره ” غدیر “اشارات رفته و خواننده گرامی می تواند به آنها مراجعه نماید.
کاش روزی که پا از یاری عثمان به دامن کشید و گذاشت به کشتن رود یادی از این سفارش کرده بود یا آن روز که کمر به جنگ امام زمانش امیرالمومنین علی (ع) بست و علیه خلافت عظمی و ولایت گرانقدرش دسیسه وتوطئه می نمود و آنگاه که اصحاب عادل و راسترو را می کشت و تبعید می کرد و رجال صالح و پاکدامن امت را به همه توانائی و امکاناتش مورد تعقیب و آزار و تهدید و کشتن و بستن قرار می داد و آنان را بی محاکمه و به مجرد وارد آمدن اتهام می کشت و می زد و زندانی می کرد.
آیا این کارهایش از عدالت و تقوا بود؟ یا خرید و فروش شراب و میگساری و رباخواریش از ره عدل و پرهیزگاری بود؟ یا این که “زیاد ” را بر خلاف سنت و دستور پیامبر(ص) منسوب به ابی سفیان کرد و یزید را جانشین خویش ساخت، یزیدی را که خوب می شناسیمش و پدرش او را بهتر ازهرکس می شناخت؟ شاید بارزترین نمونه های عدل و تقوایش این باشد که امام پاک و منزه و مولای متقیان را یک ریز دشنام می داد و بر سر منبر ناسزا می گفت و در دعای دست بر او لعنت می فرستاد و به مردم و استاندارانش فرمان داد تا در همه شهرهای بزرگ و مراکز استانها به او دشنام دهند و لعنت فرستند و بدعت شرم آورش تاآخر دوره امویان بر جای ماند و از او بیادگار و بمیراث؟
نمی دانم اگر پیامبر اکرم به او این سفارش نکرده بود چه کاری ممکن بود بر خلاف عدل و تقوی بکند که نکرده است؟ یا اگر- نعوذ بالله- پیامبر اکرم سفارشی بر خلاف آن به او کرده بود چه کارهائی بدتر و تبهکارانه تر از آنچه کرده است ممکن بود یا مگر خلافکاریهائی جز آنها می توان یافت؟
9 – از چند طریق از معاویه روایت شده است که از خود پیامبر خدا شنیدم که فرمود “: خدا اگر خیر کسی را بخواهد اورا دین شناس می گرداند ” یا به عبارتی دیگر “: خدا اگر خیری برای کسی بخواهداو را دینشناس می گرداند “. بعضی بر آن افزوده اند که معاویه کمتر می شد نطقی کند واین حدیث را در نطقش نیاورد.
شنیدن و درک این حدیث و تکرار روایتش به طوریکه در مسند احمد بن حنبل شانزده بار آمده و این که معاویه نمی شده نطقی ایراد کند و آن را به زبان نیاورد لازمه اش این بود که در خود معاویه اثر بگذارد و او راپایبند دستورات و تعالیم پیامبر (ص) گرداند و فقیه و دین شناس و عامل به احکام و مبادی فقهی، اما می بینیم چنین نشده و از سنت و فقه و دین شناسی فرسنگ ها دور مانده بطوری که از هر کسی بی اطلاع تر و دین شناستر و بی فقه تر گشته است و نه تنها به احکام و اصول فقهی مقید و پایبند نبوده، بلکه از فقه و دین شناسی هم بهره ای نیافته و از چند حدیثی که با فقه ارتباطی ندارد اگر بگذریم چیز قابل ملاحظه ای از حدیث وسنت روایت ننموده است. تمام این حقائق می رساند که بموجب همان حدیث که خود نقل کرده و پیوسته بر زبان داشته است خدا برای معاویه خیر نخواسته و دین شناسش نکرده است و این تقدیر با وضع پسر هنده جگر خوار متناسب بوده است.
10 – محمد بن جبیر بن مطعم میگوید: من با هیئتی از قریش نزد معاویه بودم که به وی خبر رسید عبدالله بن عمر و بن عاص این حدیث رانشر می دهد که در آینده پادشاهی از قحطان به ظهور خواهد رسید. معاویه خشمناک گشت و برخاست و پس از ثنائی که زیبنده خدای عز و جل بود گفت: به من اطلاع داده اند بعضی از شما سخنانی نقل می کنند و نشر می دهند که نه در قرآن است و نه از رسول خدا (ص) رسیده است. اینها جاهلان شما هستند. از آرمان هائی که صاحبانش را گمراه می سازد برحذر باشید، زیرا من از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: این حکومت در میان قریش خواهد بود و هرکسی بر سر آن با ایشان تا وقتی دین و شریعت را بر قرار می دارندکشمکش نماید خدا او را نگونسار خواهد کرد.
معاویه این حدیث را- بفرض که صحیح باشد- نفهمیده است. عبدالله بن عمرو عاص گفته که آن شخص پادشاه خواهد بود نه این که خلیفه، ومی دانیم پس از رسول خدا (ص) پادشاهان بسیاری از غیر قریش بوده اند و ممکن است پادشاه نامبرده از پادشاهان خودکامه باشد. بنابراین حرف معاویه آن را رد و نقض نمی کند، زیرا آنچه او یاد کرده ائمه و پیشوایانی قرشی هستند که تا وقتی مجری احکام اللهی و برقرارکننده شریعت را برقرار نکرده بلکه بر خلافش عمل کرده اند درشمار آن ائمه و پیشوایان قرشی نخواهند بود. باین ترتیب، معاویه گرچه قحطانی نباشد و قرشی باشد حق ندارد آرمان تصدی خلافت را به دل راه دهد ودر آرزوی چنین مقامی باشد، بلکه بایدبجای برحذرداشتن قحطانیان از آرزوی تصدی خلافت به خاطر آورد که خود نیز از تصدی آن ممنوع و محروم است. مگر اسیران آزاد شده فتوحات اسلامی حق خلافت دارند؟ مگر خلافت را کسی غیر مجاهدان بدر می تواند عهده دار شد؟! مگر خلیفه نباید عادل و راسترو و پرهیزگار باشد؟ مگر هنده جگر خوار و پرچم فحشائی که بر فراز خانه اش بوده سهمی  از خلافت الهی توانند برد.
عجیب است که آن مردک، عبدالله بن عمرو رااز جاهلان و بیخردان می شمارد حال آنکه ابو هریره در حق وی می گوید”:او بیش از همگان از پیامبر (ص) حدیث نقل کرده و حدیث می نوشته است ” یا به عبارتی که ابو عمرآورده می گوید “: او بیش از همگان پیامبر خدا (ص) حدیث حفظ کرده است “… و می گوید “: مردی فاضل وحافظ و دانشمند بود. قرآن آموخت و از پیامبر (ص) اجازه خواست که احادیثش را بنویسد و اجازه دادش ” و ابن حجر وی را به سبب فراوانی دانش و عبادت خستگی ناپذیرش ستوده و تمجید کرده است. معاویه چنان به وی پرخاش می کندو او را نادان و بی علم می خواند که پنداری خود دانشمندی متبحر وفقیهی سترگ است غافل از این که محققان هوشیار و خلق بیدار سخنی را که عباده بن صامت به وی گفته است به خاطر سپرده اند، این سخن را که ” مادرت هنده داناتر از تو است”
این معاویه است و این مقدار علم و حدیث دانی اش.

 اجماع

دانستیم که یکی از مدارک و منابع استنباط احکام شرعی، اجماع است. شاید معتدل ترین تعریف اجماع همان باشد که آمدی در کتاب «الاحکام» کرده آنجا که گوید: «اجماع عبارت است از اتفاق یافتن همه صاحبنظران (یعنی اهل حل و عقد) امت محمد در یک عصر بر سر حکم حادثه ای».
اینک بیائیم نگاهی به معاویه افکنیم و به گفته ها و ادعاها و اظهار عقیده ها و کارها و جرائم و فقه و اجتهادش تا ببینیم ذره ای از آن با اجماع علمای عصرش سازگار بوده است یا نه؟ آن فقیهان و صاحبنظران و اهل حل و عقد در مسائل فقهی و دینی که بوده اند و کجا با بدعت ها و هرزگی های معاویه همداستان گشته اند؟ و کدام یک از ایشان ناظر و مراقب کارهای بیراه او بوده است؟ و مگر اصحاب پیشاهنگ و تابعان نیکروشان در مدینه نبوده اند و از مدینه به شهرستان هائی جز شام نرفته دور از معاویه اقامت نگزیده اند و مگر جملگی از پسر هنده جگرخوار و آرائش بیزاری نجسته اند و مگر او با گفتار و کردار بر ضدشان عمل نمی کرده و بایشان بد و بیراه نمی گفته است؟!
بله، تنی چند فرومایه شامی بوده اند که برای بر آوردن مطامع و شهوات خویش با او موافقت می نموده و هم داستان گشته اند و اجتهادی که یکی از مدارک و منابعش موافقت چنین عناصری باشد چه ارزش و اعتباری تواند داشت؟!

 قیاس

به نظر پیشوایان اهل سنت و جماعت، قیاسی معتبر است که نصی بر مناط آندر قرآن و سنت وجود داشته باشد یا آنکه نوع یا شخص آن مناط از طریق بحث و استنباط حاصل آید.  در کارهای معاویه و آرائش هیچ مناطی که نصی درباره اش وجود داشته باشد یا استنباطی صحیح و قیاسی بدین منوال باشد نمی یابیم. آری، قیاس هائی جاهلی داشته است و خواسته احکام اسلام را بوسیله آن مقیاس ها و قیاس های جاهلیت به دست آورد. این چگونه اجتهادی است که قیاس هایش نه اسلامی، بلکه جاهلی است؟!
دانستید که اجتهاد صحیح بنظر دانشمندان اسلامی و رجال فقه و اصول چیست و مبانی و منابعش کدام است، و معاویه از آن بس دور و بیگانه بوده است. اینک بیائید صفحه ای از صفحات مکرر و متشابه کردار این مجتهد نافرمان و اجتهادات خارق العاده اش را از نظر بگذرانیم تبهکاری های کسی را که ابن حزم و ابن تیمیه و ابن کثیر و ابن حجر و عناصر دیگری از قماش آنها معتقدند گناهی نداشته و در همه جنایاتش بی تقصیر و بی مسؤولیت بوده است، چون با اجتهاد و استنباط شخصی چنان کرده است و از آنجا که مجتهدی خطاکار بوده نه تنها گناهی بر او نخواهد بود، بلکه پاداش هم خواهد برد پاداش اجتهاد و کوشش فقهی خویش را!
اینها نمی گویند این مجتهد با کدام اجتهاد و استنباط وظیفه شرعی خویش دانسته که به مولای متقیان دشنام دهد و در دعای دست بر او لعنت فرستند و او و دو امام دیگر- دو نواده پیامبر (ص) و مردان پاکدامن و نیکرو امت را با هم نفرین کند و بد گوید و این کار را نه وظیفه خود، بلکه واجب شرعی همه مسلمانان بداند و به آنان فرمان انجامش را بدهد؟!
در استنباط این بدعت و در اجتهاد حیرت آورش به کدام آیه قرآن استناد جسته است، به آیه تطهیر یا به آیه مباهله یا صدها آیه ای که در حق علی (ع) نازل گشته است؟! یا به هزاران حدیث شریفی که از بنیان گزار اسلام در فضائل و تمجید وی هست!؟ یا به اجماع و اتفاقی که در هنگام بیعت با وی و برقراری خلافتش و تعیینش بعنوان خلیفه ای واجب الاطاعه صورت گرفته است؟! به فرض که از خلافتش صرفنظر کردیم و خلیفه بودنش را مسلم ندانستیم آیا اجماعی بر نامسلمانیش و بر این صورت گرفته که از برجسته ترین اصحاب عادل و نیکرو نیست تا این مجتهد- که از پستان هنده و زیر تابلو فحشائش شیر خورده- به خود اجازه دهد که به وی دشنام و ناسزا گوید و کمر به قتلش بر بندد؟!
آیا در این مورد قیاسی وجود داشته است مستند به مدارک و منابع سه گانه اجتهاد- قرآن و سنت و اجماع- مستند به آنچه با شمشیر و منطق و بیان علی (ع) برقرار گشته و در میان امت نشر و بسط یافته است؟! آنچه وجود داشته نه قیاسی از این گونه، بلکه قیاس جاهلی بوده است. دو عشیره هاشم و امیه از عهد جاهلیت با هم کشمکش و نسبت به هم کینه و دشمنی داشته اند، و از عادات و تقالید آن عهد این بوده که هر عشیره به دیگری به هرگونه و به هر وسیله و به هر یک از افرادش که شد صدمه بزند و از او انتقام بگیرد گرچه شخصا مسئوولیتی نمی داشته و مستحق کیفری نمی بوده است و بدین ترتیب کسی را که قاتل نبوده به کیفر قتلی که دیگری کرده بود می کشتند و بی گناهان را زیر شکنجه و تحت تعقیب قرار می دادند. روشی جاهلی بود که از دیرگاه در پیش داشتند و آنان که روح و روان خویش از آثار سوء جاهلیت نپیراسته بودند در دوره مسلمانی هم پیش می گرفتند، و معاویه ای که بقول بزک کنندگان کارهایش «در عمل و استنباط جد و چهد مبذول می داشته و اجتهاد می نموده است» به چنین روشی متمسک بوده است.
بکدام اجتهاد و استنباط به خود اجازه می داده که از سر منبر و در تعقیبات نماز به امام مؤمنان علی (ع) لعنت فرستند تا بدانجا که برای رساندن صدای لعن و دشنامش به گوش مردم مقررات الهی و سنت را در مورد خطبه نماز عیدین تغییر دهد و خطبه را پیش از نماز بخواند، و کسانی را که لب از ناسزاگوئی فرو بسته اند صریحا تهدید کند؟! با استناد به کدام کتاب آسمانی و کدامین سنت یا اجماع و قیاس، این مجتهد تبهکار گناه ورز به بدعت های شرم آور پیاپی دست می زد؟!
با کدام اجتهاد و چه استنباطی دوستداران علی (ع) را تعقیب می کرد و در تمام شهرها و استان ها تحت پیگرد قرار می داد و می کشت و تبعید و شکنجه های سخت می کرد و اعتباراتی را که در مورد مسلمان هست ندیده می گرفت و برای ایشان حق و حرمتی قائل نمی گشت حتی احترام صحابی بودن و مصونیتی را که داشتند زیرپا می نهاد؟! در این کارها متکی به آیات کریمه قرآن بود یا به سنت نبوی؟! یا به اجماع و اتفاق آراء صاحبنظران امت و فقیهان، به اتفاق آراء کسانی که مخالف او و کارهایش و بیزار از آرائش بودند؟! یا به قیاسی که از حجت های سه گانه نامبرده حاصل آمده بود؟!
چه اجتهادی به او اجازه می داد علی (ع) را متهم به کفر و الحاد و تجاوز کاری و گمراهی و تعدی و پلیدی و حسد و دیگر گناهان و رذائل سازد؟! گمان می کنید برای اتهامات معاویه و نسبت های ناروایش دلیلی در لابلای قرآن مجید می توان یافت یا در میان احادیث و سنت نبوی؟! یا در اجماع ها و اتفاق نظرهای فقیهان قرون و اعصار؟! با این که امت اسلام آگاه است که همه آن پلیدی ها که معاویه به امام علی بن ابیطالب (ع) نسبت داده جز با شمشیر و منطق و بیان و جهاد حضرتش از میان نرفته و نابود نگشته است و اگر آئین پاک و والای اسلام را آئینه ای باشد و مظهری و مجسمه ای همان علی (ع) خواهد بود و شخصیت والایش.
چه اجتهادی به او اجازه می داد از کشته شدن امیر المؤمنین علی (ع) و فرزند گرامیش امام حسن مجتبی- آن دو امام عالیقدر- خوشحال شود و شادی نماید و به دیگران بگوید که قتل علی (ع) از حسن الطاف و تقدیرات خیر خواهانه الهی است، یا قاتلش آن تبهکارترین و نگونسارترین عنصر پلید را از خدا پرستان بشمارد؟! حال آن که می دانیم فقه و دینشناسی و درک صحیح تر قرآن مغایر چنین کار و اظهار نظری است و سنت پیامبر (ص) آن را محکوم می سازد و اجماع و موازین شرعی و استنباطات فقهی به تمامی با آن منافات دارد، و تنها چیزی که تأییدش می نماید قیاس های جاهلیت است و بس.
این چه اجتهادی است که پایمال کردن مقدسات و هتک حرمت مکه و مدینه را جایز می گرداند و اجازه می دهد به او که مردم مدینه را به جرم دوستی علی (ع) بباد حمله و قتل و غارت بگیرد یا نذر کند که زنان قبیله ربیعه را بخاطر این مردانشان به امیر المؤمنین علی (ع) عشق می ورزند و پیرو حضرتش هستند به قتل رساند؟!
این چه اجتهادی است که به موجبش پیکر کسانی را که در صفین زیر پرچم امیر المؤمنین علی (ع) شهید شده اند مثله و تکه پاره می کند حال آنکه بنا به سفارش و دستور پیامبر (ص) با دار و دسته تجاوزکاران مسلح داخلی جنگیده بودند؟! 
چه اجتهادی حکم می کند که آب را بروی امام راستین و هزاران مسلمان ببندد به این منظور که از تشنگی جان بسپارند و وقتی موفق به بستن آب می شود بگوید: «بخدا این پیش درآمد پیروزی است. خدا مرا و ابو سفیان را سیراب نکند اگر بگذارم از این آب بنوشند تا همه شان بر سر آب به کشتن بروند».
چه اجتهادی به او اجازه میدهد شراب بفروشد و بخرد و بخورد و ربا بخورد و فحشاء و فساد را رواج دهد حال آنکه قرآن و سنت و اجماع و قیاس حرامشان کرده است؟!
این چه اجتهادی است که به او اجازه می دهد مقامات کشوری و لشگری و خروارها سیم و زر را به کسانی که حق و شایستگی آن را ندارند بدهد، تنها به این جهت که دشمن خاندان پیامبرند و به آنان کینه می ورزند و دشنامشان می دهند و با شیعه خاندان رسالت در جنگ و ستیزند؟!
به موجب چه اجتهادی ریختن خون کسانی را که حاضر نیستند به علی (ع) لعنت فرستند جایز می داند و قتل بزرگترین اصحاب پیامبر (ص) و رجال پاکدامن و عظیم الشأنی چون حجر بن عدی و یارانش و عمرو بن حمق را به همین بهانه روا می شمارد؟!
این چگونه اجتهادی است که بر خلاف سنت ثابت و مسلم پیامبر (ص) است و اجازه می دهد چیزهائی که در اذان و نماز و زکات و ازدواج و حج و دیانت نیست و در زمان پیامبر (ص) نبوده است به آنها بیفزایند و این امور را از شکل شرعی و سنتی به درآورند؟! 
چگونه اجتهادی است که اجازه میدهد از لج علی (ع) دین خدا و سنتش را تغییر دهند و دگرگونه سازند؟!
چه اجتهادی که به موجبش برای دلجوئی موجود بی سر و پائی مثل «زیاد بن امه» و جلب همکاری او حکم پیامبر (ص) را که می گوید «فرزند متعلق به بستر است و زناکار را سنگ کیفر»، نقض می کند و حدود و مقررات الهی را زیرپا می نهند؟!
و به موجبش خلافت الهی را به یزید شرابخوار بی بند و بار می سپارد و هرکه را با ولایتعهدی آن موافقت نمی نماید به قتل می رساند؟!
و بیزاری جستن از امیر المؤمنین علی (ع) را شرط بیعت خلافت کسی می سازد که اسیر آزادشده مسلمانان بوده و پدرش هم اسیر آزادشده ای بیش نبوده است؟!
و گذراندن شهادت های دروغ و تهمت زدن و دروغ گفتن و بهتان و نسبتهای ساختگی و حیله و نیرنگ زدن برای وصول به هدفهای پست و ننگین و نامشروع را جایز می گرداند؟!
این چه اجتهادی است که تجویز می کند پیامبر خدا (ص) را در مورد خاندان و عترتش بیازارد و اولیای خدا و بندگان صالحی چون اصحاب پیشاهنگ و تابعان نیکو سیرت و سرورشان را آزار دهد حال آنکه خدا در قرآن کریم می فرماید:
کسانی که پیامبر خدا را می آزارند عذابی دردناک دارند. و کسانی که مردان و زنان مؤمن را بدون اینکه کاری کرده باشند می آزارند مسؤولیت بهتان و گناهی آشکار را بر خویش بار کرده اند. و پیامبر (ص) می فرماید: هر که مسلمانی را بیازارد مرا آزرده باشد و هر که مرا بیازارد خدای عز و جل را آزرده باشد.  و از قول جبرئیل از جانب خدای متعال می فرماید: هر که به دوستدار من اهانت نماید مرا به نبرد خوانده باشد و هر که با دوستدارم دشمنی ورزد به او اعلان جنگ داده باشم. و می فرماید: هرکه دوستدارم را بیازارد جنگیدن با مرا روا شمرده باشد. و می فرماید: هر که به دوستدار من اهانت نماید جنگیدن با مرا روا شمرده باشد. و می فرماید: هر که به یک دوستدارم اهانت نماید با من آشکارا دشمنی نموده باشد. و می فرماید: هر که با یک دوستدارم دشمنی ورزد پرچم جنگ با مرا افراشته باشد؟!
این چگونه اجتهادی است که مجتهدش گسستن پیمان و عهد را در موارد گوناگون و در تعهدات مثبت و منفی مجاز میداند؟!
چگونه اجتهادی است که مجتهدش سنت رسول خدا (ص) را- که از منابع اجتهاد است- به مسخره می گیرد و حرکات زشت و زننده ای به محض شنیدن احادیث پیامبر (ص) از او سرمی زند که گفتنی نیست؟!
این چه اجتهادی است که مایه فساد جامعه و گمراهی مردمان و انهدام وحدت اسلامی و جدائی از رأی اجتماعی مسلمانان است و فرو گذاردن پیوند دین و شانه خالی کردن از بیعت راستین و جنگیدن با امام وقت آنهم پس از اینکه مهاجران و انصار- یعنی صاحب نظران جامعه- بر خلافتش اجماع کرده و در بیعتش همداستان گشته اند؟!
این اجتهادات و دیگر اجتهادات بی اساس و بی ارزش و مسخره ذره ای صحت و اعتبار ندارد. نه عقل می پذیردش و نه دین. جملگی مغایر قرآن است و بر ضد سنت ثابت و صحیح و مسلمات اسلامی و منافی اجماع و اتفاق آرائی که همه قبولش دارند و بر خلاف قیاس هائی که باید بر مبنای قرآن و سنت و اجماع باشد. خواننده گرامی مگر در تاریخ فقه و اجتهاد چنین اجتهاداتی دیده است و اجتهادی بدین گونه بی بهره از صحت و حقیقت و چنین بیگانه با مبانی دین و قواعد شریعت؟! به راستی این ها دلخواه و هوس و شهوت و خودسری است نه اجتهاد دینی و نه استنباط حکم الهی.
اینها صاحبش را به ژرف ترین زوایای دوزخ می افکند تا در آن جاودانه بلولد.
بسیاری از اینها در مواردی صورت گرفته که جای اجتهاد و استنباط نیست یعنی در برابر نص انجام گرفته و آنجا که حکم دین صریح و ثابت است و رأی و نظر و استنباط را محلی از اعراب ندارد، و حکمش از ضروریات دین است و اختلاف نظر و نظر بازی را بدان راه نیست، و هر که در آن موارد بخواهد نظر و رائی خاص اظهار بدارد چنان است که یکی از ضروریات دین را رد کرده و آنچه را شریعت حرام ساخته روا شمرده باشد درست مثل کسی که با اجتهاد خویش کشتن پیامبر (ص) را جایز بداند یا میگساری و رباخواری را تجویز نماید.

  این مجتهد کیست؟

این مجتهد پسر هنده جگر خوار است زنی که خدا پرچم و تابلوی فحشائیش را سرنگون کرده است، همان که مقدسات الهی را لگد مال ساخته و مقرراتش را زیر پا نهاده است همان تبهکار جنایت پیشه ،ابن حزم و ابن تیمیه و ابن کثیر و همقطارانشان می گویند که او مجتهدی است که اجر و پاداش می برد و ابن حجر می گوید “: او خلیفه بر حق است و امام راستین “.

 اینها چنین می گویند، و ما نمی گوئیم که مجتهدند، بلکه آنچه را ” مقبلی ” در کتابش گفته گوشزدشان می کنیم “:علی رضی الله عنه امام و پیشوائی هدایتگربود و گرفتار کشمکش ها و آشوب ها گشت. راه دین با پاکی و ستودگی بپیمود. جمعی درباره وی گمراه گشته اند یک دسته در عشق ورزیدن به وی یا ادعای محبتش مبالغه کرده اند.  مراه ترینشان کسانی هستند که او را از پیامبران بالاتر شمرده اند و از این مرتبه هم فراتر و کم گمراهی تر از همه شان کسانی که آنچه برای خویش پسندیدند برای وی نپسندیدند و برادران و خویشان خود را در هنگام اعطای مقامات حکومتی بر وی ترجیح و مزیت نهادند. خدا از همه شان درگذرد. دسته دیگر مقام والا و بلندش را پائین آورده و  در وی ندانسته اند. گمراه ترین عناصراین دسته عبارتند از خوارج که او را بر سر منبر لعنت می فرستند و ابن ملجم آن نارستگار تیره بخت این امت را می ستایند.  همچنین مروانیه. و خدا این دو دسته را ریشه کن ساخته است. کم گمراهی ترین نوع این دسته کسانی هستند که او را به خاطر جنگیدن با بیعت شکنان، خطاکار شمرده اند حال آنکه خدا می فرماید:با آن دسته که تجاوز می کند بجنگید تا به حکم خداباز آید. و این آیه  اگر در مورد کار امیر المومنین صادق نباشد در حق چه کسی صدق می کند وانگهی آن بیعت شکنان پس از استقرار خلافتش به قیام تجاوزکارانه علیه وی برخاستند بدون اینکه دلیل و بهانه ای داشته باشند جز خونخواهی عثمان، و این را هم حضرتش پاسخ داده است پاسخی اسلامی و مطابق شریعت، و گفته که ورثه عثمان بیایند و اقامه دعوی نمایند تا من به موجب قرآن و سنت پیامبر (ص) قضاوت و حل و فصل نمایم- و این در صورتی است که آن روایت تاریخی راست باشد و گرنه باز معلوم خواهد بود که حضرتش مثل هرمسلمان عادی طبق حکم قرآن و سنت قضاوت و دادرسی می کند. این که بیایدو جمعیت انبوهی از مسلمانان را که درجنبش علیه عثمان شرکت داشتند- یعنی جمعیتی پانصد نفره یا بیشتر را که ابن حجر در کتاب ” صواعق ” می گوید در حدود ده هزار نفر بوده اند- همه را بکشد در حالی که قاتل یک نفر بیشتر نباشد یا چهار نفر یا چنانکه گفته اند دو نفر و ابن حجر نیز همین گفته، چنین چیزی عاقلانه نیست، بنابراین تقاضای بیعت شکنان که می گفتند باید آن جمعیت به خونخواهی عثمان به قتل رسند باطل و بی اعتبار بود و دلیل قیامشان غیر موجه بود. لکن طلحه و زبیر و عائشه-  رضی الله عنهم- و کسانی که به آنها پیوستند و در مرتبه اصحاب بودند، شکی نیست که دچار اشتباه گشته اند و به قصدی پاک استنباطی خطا کرده اند.

 اما معاویه وخوارج، قصدشان کاملا روشن بوده است. اگر علی با آنها نمی جنگید چه کسی می جنگید؟ در گمراه بودن خوارج جز گمراه تردیدی نخواهد داشت. معاویه هم جویای سلطنت بود و در راهش به هر تباهی و گناهی دست آلود که آخرینش بیعت گیری برای یزید بود. بنابر این هر که بگوید معاویه اجتهاد کرده به خطا رفته است یا از حقیقت جریانات بیخبر است و دهن بین و مقلد، یا گمراه و پیرو هوای دل است. خدایا ما گواهیم بر این حقیقت.

 در مکه، کتابچه ای دیدم که در آن سخنی منسوب به ابن عساکر آمده بود بدین عبارت که پیامبر (ص) پیش بینی کرده است که معاویه عهده دار حکومت بر این امت خواهد گشت و کسی بر او چیره نخواهد شد. و علی- کرم الله وجهه- در اثنای جنگ صفین گفته است که اگر این حدیث را بیاد می آوردم یا به اطلاعم می رسید با معاویه نمی جنگیدم. گفتن چنین حرفی از کسانی که بروی علی و حسن و حسین و باز ماندگانشان شمشیر کشیده اند بعید و عجیب نیست، زیرا چنانکه در حدیث آمده هر که از کاری خشنود باشد مثل انجام دهنده آن کار است و اینها که چنین سخنی می نویسند از کار آنها که بروی علی و حسن و حسین شمشیر کشیده اند خشنودند. عجیب این جاست که جماعت موسوم به اهل سنت هم داستانند بر این که معاویه تجاوزکار داخلی بوده است و حق با علی. با این وصف چگونه چنین حرفی درباره سرانجام علی و سرانجام کار حسن- نواده پیامبر (ص)- می زنند همین آدم هائی که جنگیدن علی را با تجاوزکاران داخلی محکوم می کنند کسی را که بدعت لعنت فرستادن بر علی را از فراز منابر گذاشته تحسین می نمایند، بدعتی که از همان وقت تا دوره عمر بن عبدالعزیز- که در ردیف خلفای راشدین قرار دارد- ادامه داشته است با این که دشنام دادن به علی از فراز منابر و رسم کردن آن از همه گناهان سهمگین تراست و در مسند ام سلمه- رضی الله عنها- آمده که گفت: آیا در جامعه شمابه رسول خدا (ص) دشنام میدهند؟ جوابداده شد که نه، پناه بر خدا گفت: من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: هر که علی را دشنام دهد مرا دشنام داده باشد”

 از شرح احوال این مجتهد نادان متوجه خواهید شد که مقدار علمش چیست و از اجتهاد و استنباط احکام خدا چه کم بهره است و تهیدست، و نه تنها از فهم قرآن و سنت شناسی و دریافت ادله اجتهادی عاجز بوده، بلکه به هیچ کار مفیدی در این زمینه توفیق نیافته است. البته معاویه تنها کسی نیست که از دینشناسی و فقه واجتهاد تهیدست مانده و جاهل و بیدانش بوده، بلکه در این زمینه نظائر و امثالی دارد و کسان دیگری هم هستند که چون وی آراء انحرافی و بیگانه از دین داشته و اجتهادات احمقانه و بیرویه ای مرتکب گشته اند و آن جماعت بدعت های آنهارا تصحیح و توجیه نموده و آراء بیگانه از قرآن و سنتشان را به بهانه این که آراء اجتهادی است صحیح شمرده اند و همه جنایاتشان را به دلیل مجتهد بودنشان از قلم انداخته اند. در گذرگاه های ” غدیر “جمعی از این مجتهدان را شناختیم.

 مقام و منزلت این مجتهد را که ” خلیفه برحق و امام راستین ” است وقتی بهتر خواهیم شناخت که به خاطر آوریم پیامبر (ص) او و پدر وبرادرش را لعنت فرستاده است و امیر المومنین علی (ع) در دعای دست به هنگام نماز بر او لعنت فرستاده و ام المومنین عائشه در تعقیبات نمازش نفرینش کرده است، و امام علی بن ابیطالب (ع) و فرزند والا گهرش امام مجتبی (ع) و خداپرست صالح محمد بن ابی بکر به لعنت ننگ آور پیامبر (ص) بر معاویه اشاره کرده اند، و ابن عباس و عمار یاسر نیز به او لعنت فرستاده اند.

 همچنین به خاطر آوریم که پیامبر (ص) چون آوازش را شنید و اطلاع دادند که معاویه و عمرو بن عاص آواز می خوانند فرمود:

 خدایا آنها را به فتنه در انداز. خدایا آنها را به آتش در آور.

 و چون او را با عمرو بن عاص نشسته دید فرمود: هرگاه دیدید معاویه و عمرو بن عاص باهمند متفرقشان کنید، زیرا آندو به قصد خیر متحد نمی شوند.

 وفرمود: هر گاه معاویه را بر منبر دیدید بکشیدش- این حدیث با حدیث صحیح و ثابت زیر مستحکم و موید گشته است، با این حدیث:

 هرگاه برای دو خلیفه بیعت گرفته شد نفر آخری را بکشید- و در حدیث صحیح دیگری چنین آمده:… اگر آمده با او (یعنی اولین خلیفه ای که بیعت شده است) به کشمکش برخاست گردن این یک را بزنید.

 و فرمود: از این دره مردی برخواهد آورد که در حالی که رویه ای غیر از سنتم دارد، می میرد. و معاویه سر در آورد.

 همچنین فرمایشات امیرالمومنین علی (ع) را به یاد آوردیم:

 به او فرمود: تو و دوستدارانت- که دوستان شیطان مطرودند- از دیرگاه دین حق اسلام را افسانه های قدیمیان خوانده اید و آنراپس پشت افکنده اید و در صدد خاموش کردن مشعل الهی برآمده اید با دستتان و با دهنتان (یعنی تبلیغاتتان) و خدا نور خویش به کمال

 و تمام رسانیده است گرچه کافران نخواهند و خوش ندارند.

 و ” تو مرا به حکم قرآن خواندی و من می دانستم که تو اهل قرآن نیستی و نه خواهان حکم و دستورش. “

 اشاره به معاویه “: او سبکسری منافق است و دل سنگ و پریشان عقل ” و ” او فاسقی بی آبرواست”

 و ” او دروغ سازی است پیشوا و سرمشق انحطاط وگمراهی، و خصم پیامبر. او بد کاری بدکار زاده است و منافقی منافق زاده که مردم را به دوزخ می خواند”

 و فرمایشات بسیار دیگر که در همین جلد خواندیم.

 گفته ابو ایوب انصاری را بنظر آوردیم که می گوید:

 “بتی بت زاده است. بناچار به اسلام درآمد و به اختیار از آن بدر گشت. ایمان آوردنش دیری نیست و نه نفاقش چیز نو ظهوری”

 و گفته معن السلمی- صحابی بدری را که ” هیچ زن قرشی یی از مرد قرشی بدتر ازتو نزاده است “.

 بالاخره فرمایشات امام حسن مجتبی و برادرش امام حسین سیدالشهدا- صلوات الله علیهما- و عماربن یاسر، و عبدالله بن بدیل، سعید بن قیس، عبدالله بن عباس، هاشم بن عتبه مرقال، جاریه بن قدامه، محمد بن ابی بکر، و مالک بن حارث اشتر را.

 این است وضع مجتهدی که از اسیران آزاد شده فتح مکه بوده است، و نظر برجسته ترین اصحاب پیشاهنگ به وی، نظر کسانی که از آشکار و نهادش خبرداشته اند و خردی و جوانی و پیریش را بچشم دیده اند. حال شما اختیار دارید یکی از این دو نظر را که درباره معاویه هست برگیرید و بپذیرید: نظری که خدا و پیامبر و جانشینان و اصحاب مجتهد و عادل و نیکروش درباره او داده اند و نظری که ابن حزم وابن تیمیه و ابن حجرها درباره او داده و خواسته اند با عذر و بهانه تراشی پرده بر جنایات و قلم عقو بر گناهانش بکشند.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 479

متن عربی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 479

نظرة فی اجتهاد معاویة:

هاهنا حقّ علینا أن نمیط الستر عن اجتهاد معاویة، و نناقش القائلین به فی أعماله، أ فهل کانت علی شی ء من النوامیس الأربعة: الکتاب، السنّة، الاجماع، القیاس؟ أو هل علم معاویة علم الکتاب؟ و عند من درسه؟ و متی زاوله؟ و قد کان عهده به منذ عامین «1» قبل وفاة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و هل کان یمیّز بین محکماته و متشابهاته؟ أو یفرّق بین مجمله و مبیّنه؟ أو یمکنه الحکم فی عمومه و خصوصه؟ أو أحاط خبراً بمطلقه و مقیّده؟ أو عرف شیئاً من ناسخه و منسوخه، إلی غیر هذه من أضراب الآی الکریمة، و مزایا المصحف الشریف الداخل علمها فی استنباط الأحکام منه؟

إنّ ظروف معاویة علی عهد استسلامه لا یسع شیئاً من ذلک، علی حین أنّها تستدعی فراغاً کثیراً لا یتصرّم بالسنین الطوال، فکیف بهذه الأویقات الیسیرة التی تُلهیه فی أکثرها الهواجس و الأفکار المتضاربة من نوامیس دینه القدیم- الوثنیّة- و قد أتی علیها ما انتحله من الدین الجدید- الاسلام-، فأذهب عنه هاتیک، و لم یجئ بعد هذا علی وجهه بحیث یرتکز فی مخیّلته، و یتبوّأ فی دماغه.

و کان قد سبقه جماعة إلی الإسلام و کتابه، و هم بین حکم النبیّ و محکماته، و إفاضاته و تعالیمه، و هم لا یُبارحون مُنتدیات النبوّة، و هتافها بالتنزیل و التأویل الصحیح الثابت، قضوا علی ذلک أعواماً متعاقبة و مُدداً کثیرة، فلم یتسنّ لهم الحصول علی أکثر تلکم المبادئ، و انکفئوا عنها صفر الأکفّ، خاوی الوطاب، انظر إلی ذلک الذی حفظ سورة البقرة فی اثنتی عشرة سنة، حتی إذا تمکّن من الحفظ بعد ذلک

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 480

الأجل المذکور نحر جزوراً شکراً علی ما أتیح له من تلک النعمة بعد جهود جبّارة، و اللَّه یعلم ماعاناه طیلة تلکم المدّة من عناء و مشقّة، و هذا الرجل ثانی الأُمّة عند القوم فی العلم و الفضیلة، و کان من علمه بالکتاب أنّه لم یعِ تنصیصه علی موت النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم، فلمّا سمع قوله تعالی: (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ ) «1» ألقی السیف من یده، و سکنت فورته، و أیقن بوفاته صلی الله علیه و آله و سلم کمن لم یقرأ الآیة الکریمة إلی حینه، و إن تقس موارد علمه بالکتاب و نصوصه، قضیت منها العجب، و أعیتک الفکرة فی مبلغ فهمه، و ما ذا الذی کان یُلهیه عن الخبرة بأصول الإسلام و کتابه؟ و لئن راجعت فیما یؤول إلی هذا الموقف (الجزء السادس) من هذا الکتاب رأیت العجب العجاب.

و لیس من البعید عنه أوّل رجل فی الإسلام عند القوم، الذی بلغ من القصور و الجهل بالمبادئ و الخواتیم و الأشکال و النتائج حدّا لا یقصر عنه غمار الناس و العادیون منهم الذین أشرقت علیهم أنوار النبوّة منذ بزوغها، و لعلّک تجد فی الجزء السابع من هذا الکتاب «2» ما یلمسک بالید یسیراً من هذه الحقائق.

و أنت إذن فی غنیً عن استحفاء أخبار کثیر من أولئک الأوّلین الذین لا تعزب عنک أنباؤهم فی الفقه و الحدیث و الکتاب و السنّة، فکیف بمثل معاویة الملتحق بالمسلمین فی أُخْریات أیّامهم «3»؟ و کانت تربیته فی بیت حافل بالوثنیّة، متهالک فی الظلم و العدوان، متفانٍ فی عادات الجاهلیّة، ترفّ علیه رایات العهارة و أعلام البغاء، و إذا قرع سمع أحدهم دعاء إلی وحی أو هتاف بتنزیل جعل إصبعه فی أذنه، و راعته من ذلک خاطرة جدیدة لم یکن یتهجّس بها منذ آبائه الأوّلین.

نعم؛ المعروفون بعلم الکتاب علی عهد الصحابة أناس معلومون، و کانوا

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 481

مراجع الأُمّة فی مشکلات القرآن و مغازیه، و تنزیله، و تأویله، کعبد اللَّه بن مسعود، و عبد اللَّه بن العبّاس، و أُبیّ بن کعب، و زید بن ثابت.

و أمّا مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام، فهو عدل القرآن و العالم بأسراره و غوامضه، کما أنّ عنده العلم الصحیح بکلّ مشکلة، و الحکم الباتّ عند کلّ قضیّة، و الجواب الناجع عند کلّ عویصة،

و قد صحّ عند الأُمّة جمعاء قوله الصادق المصدّق صلوات اللَّه علیه: «سلونی قبل أن لا تسألونی، لا تسألونی عن آیة فی کتاب اللَّه و لا سنّة عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إلّا أنبأتکم بذلک».

راجع الجزء السادس (ص 193).

السنّة:

و ما ذا تحسب أن یکون نصیب معاویة من علم الحدیث الذی هو سنّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، من قوله و فعله و تقریره؟ لقد عرّفنا موقفه منها قوله هو فیما أخرجه أحمد فی مسنده «1» (4/99) من طریق عبد اللَّه بن عامر قال: سمعت معاویة یحدّث و هو یقول: إیّاکم و أحادیث رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إلّا حدیثاً کان علی عهد عمر. لما ذا هذا التحذیر عن الأحادیث بعد أیّام عمر؟ أ لأنّ الافتعال و الوضع کثرا بعده؟ أم لأنّ الصحابة العدول الموثوق بهم علی عهد عمر و ما قبله منذ تصرّم العهد النبوی سُلبت عنهم الثقة بعد خلافة عمر؟ فکأنّهم ارتدّوا- العیاذ باللَّه- بعده کذّابین وضّاعین، و لازمه الطعن فی أکثر الأحادیث، و عدم الاعتداد بمدارک الأحکام، لأنّ شیئاً کثیراً منها انتشر بعد ذلک الأجل، و ما کانت الدواعی و الحاجة تستدعیان روایتها قبل ذلک، علی أنّ الجهل بتاریخ إخراجها، هل هو فی أیّام عمر أو بعدها یوجب سقوطها عن الاعتبار لعدم الثقة برواتها و روایتها، و لم تکن الرواة تُسجّل تاریخ ما یروونه حتی یُعلم أن أیّا منها محاط بسیاج الثقة، و أیّا منها منبوذ وراء سورها.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 482

و ما خصوصیّة عهد عمر فی قبول الروایة و رفضها؟ أ لأنّ الحقائق تمحّصت فیه؟ و من ذا الذی محّصها؟ أم لأنّ التمحیص أفرد فیه الصحیح من السقیم؟ و من ذا الذی فعل ذلک؟ أم أنّ ید الأمانة قبضت علی السنّة عندئذ، و عضّتها بالنواجذ حرصاً علیها، فلم یبق إلّا لبابها المحض؟ فمتی وقعت تلکم البدع و التافهات؟ و متی بدّلت السنن؟ و متی غیّرت الأحکام؟ راجع الجزء السادس و هلمّ جرّا.

و لعلّ قول معاویة هذا فی سنّة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم کافٍ فی قلّة اعتداده بها، أو أنّه کان ینظر إلیها نظر مستخفّ بها، و کان یستهین بقائلها مرّة، و یضرط لها إذا سمعها مرّة أخری، و ینال من رواتها بقوارص طوراً، و ینهی راویها عن الروایة بلسان بذی ء بکلّ شدّة و حدّة، إلی أشیاء من مظاهر الهزء و السخریّة «1» فما ظنّک بمن هذا شأنه مع السنّة الشریفة؟ فهل تُذعن له أنّه یعبأ بها و یحتجّ بها فی موارد الحاجة، و یأخذها مدرکاً عند عمله؟ أو ینبذها وراء ظهره کما فعل ذلک فی موارده و مصادره کلّها؟

و إنّ حداثة عهد معاویة بالإسلام و أخذه بالروایات بعد کلّ ما قدّمناه، و ما کان یُلهیه عن الإصاخة إلیها طیلة أیّامه من کتابة و إمارة و ملوکیّة، و إنّ حیاته فی دور الإسلام کلّها کانت مستوعبة بضروب السیاسة و إدارة شئون الملک و النزاع و المخاصمة دونه، فمتی کان یتفرّغ لأخذ الروایات و تعلّم السنن؟ ثم من ذا الذی أخذ عنه السنّة؟ و الصحابة جلّهم فی منتأی عن مباءته- الشام-، و لم یکن معه إلّا طلیق أعرابیّ، أو یمانیّ مستدرج، و هو یسی ء ظنّه بجملة الصحابة المدنیّین، حملة الأحکام و نقلة الأحادیث النبویّة، و یقول بمل ء فمه: إنّما کان الحجازیّون هم الحکّام علی الناس و الحقّ فیهم، فلمّا فارقوه کان الحکّام علی الناس أهل الشام «2». و علی أثر ظنّه السیّئ و قوله الآثم کان یمنع هو و أُمراؤه عن الحدیث عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، کما یظهر ممّا

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 483

أخرجه الحاکم فی المستدرک «1» (4/486) من قول عبد اللَّه بن عمرو بن العاص لمّا قال له نوف: أنت أحقّ بالحدیث منّی، أنت صاحب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: إنّ هؤلاء قد منعونا عن الحدیث یعنی الأمراء. و جاء فی حدیث: إنّ معاویة أرسل إلی عبد اللَّه بن عمر فقال: لئن بلغنی أنّک تحدّث لأضربنّ عنقک «2».

و علی ذلک الظنّ أهدر دماء بقیّة السلف الصالح، و بعث بسر بن أرطاة إلی المدینة الطیّبة فشنّ الغارة علی أهلها، فقتل نفوساً بریئة، و أراق دماء زکیّة، و اقتصّ أثره من بعده جروه یزید فی واقعة الحرّة، و من یشابه أبه فما ظلم.

نظرة فی أحادیث معاویة:

إنّ لنا حقّ النظر فی شتّی مناحی روایاته، لقد أخرج عنه أحمد فی مسنده فی الجزء الرابع «3» (ص 91- 102) مائة و ستّة أحادیث و فیها من المکرّر:

1- حدیث إذا أراد اللَّه بعبده خیراً یفقّهه فی الدین. کرّره ست عشرة مرّة «4» فی (ص 92، 92، 93، 93، 93، 93، 93، 95، 96، 96، 97، 98، 98، 99، 101، 101).

2- حدیث تقصیر شعر النبیّ بمشقص. مکرّر عشر مرّات «5» فی (ص 92، 95، 96، 97، 97، 97، 97، 98، 102، 102).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 484

3- حدیث حکایة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم الأذان. کرّره سبع مرّات «1» فی (ص 91، 92، 93، 98، 98، 100، 100).

4- حدیث عقوبة شرب الخمر. مکرّر خمس مرّات «2» فی (ص 93، 95، 96، 97، 101).

5- حدیث وفاة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و أبی بکر و عمر. جاء «3» فی (ص 96، 97، 97، 100).

6- حدیث کبّة الشعر. یوجد «4» فی (ص 91، 94، 95، 101).

7- حدیث مناشدته عن أحادیث. جاء «5» فی (ص 92، 95، 96، 99).

8- حدیث صوم عاشوراء «6». فی (ص 95، 96، 97).

9- حدیث حبّ الأنصار. یوجد «7» فی (ص 96، 100، 100).

10- حدیث من أحبّ أن یمثل له قیاماً «8». فی (ص 91، 93، 100).

11- حدیث النهی عن لبس الذهب و الحریر. یوجد «9» فی (ص 96، 100، 101).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 485

12- حدیث منقبة المؤذّنین «1». فی (ص 95، 98).

13- حدیث إنّما أنا خازن «2». (ص 99، 100).

14- حدیث العمری جائزة «3». (ص 97، 99).

15- حدیث سجدة السهو لکلّ منسیّ «4». (ص 100، 100).

16- حدیث التبعیّة فی الرکوع و السجود «5». (ص 92، 98).

17- حدیث النهی عن رکوب الخزّ و النمار «6». (ص 93، 93).

فالباقی من أحادیثه من غیر تکریر سبعة و أربعون حدیثاً، و هل تسدّ هی فراغ الاستنباط فی أحکام الدین لأیّ مجتهد؟ مع أنّ فیها ما لیس من الأحکام، مثل روایة أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و أبا بکر و عمر توفّی کلّ منهم و هو ابن ثلاث و ستین، و قوله: رأیت النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم یمصّ لسان الحسن إلی أمثال ذلک.

و لقد آن لنا أن ننظر نظرة أخری فی غیر واحد من متون أحادیثه فمنها:

1- أنّ معاویة دخل علی عائشة، فقالت له: أما خفت أن أُقعد لک رجلًا یقتلک؟ فقال: ما کنت لتفعلیه و أنا فی بیت أمان، و قد سمعت النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم یقول.- یعنی: الإیمان قید الفتک- کیف أنا فی الذی بینی و بینک و فی حوائجک؟ قالت: صالح، قال: فدعینا و إیّاهم حتی نلقی ربّنا عزّ و جلّ. مسند أحمد «7» (4/92).

قال الأمینی: إنّه ینمّ عن أنّ أمّ المؤمنین کانت تستبیح دم الرجل بما ارتکبه من

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 486

الجرائم و المآثم، و سفک دماء زکیّة، و نفوس مزهقة بریئة، حتی أنّها کانت تری من المعقول السائغ أن تُقعد له رجلًا فیقتله، فأقنعها بأنّه فی بیت أمان، و داخل فی ذمّتها، و أنّ ما بینه و بینها صالح، و أرجأ الموافاة للجزاء إلی یوم التلاقی بینه و بین الناس.

و یُستشفّ من هذه أنّه لم یکن عند معاویة درء لما کانت أمّ المؤمنین تنقمه علیه، و إلّا لکان للرجل أن یتشبّث به فی تبریر أعماله، و تبرئة نفسه دون التافهات.

و إن تعجب فعجب اقتناع أُمّ المؤمنین من معاویة بأنّ ما بینه و بینها صالح، و إن لم یکن صالحاً بینه و بین اللَّه، و لا صالحاً بینه و بینها لأنّه قاتل أخیها محمد بن أبی بکر، و کان علی عنق معاویة ذلک الدم الطاهر، و إن غضّت الطرف عنه أُخته لأنّ ما بینه و بینها صالح، کما أنّها غضّت الطرف عن دم حُجر و أصحابه، و هو من موبقات ابن آکلة الأکباد، و طالما نقمت علیه ذلک و کانت توبّخه، لکن برّره ذلک الصالح بینهما بلا عقل و لا قود، و أمّا دم عثمان فما غضّت عنه أمّ المؤمنین مهما لم یکن ما بینها و بین علیّ علیه السلام صالحاً، و هل یحتجّ معاویة یوم القیامة فی موقف العدل الإلهیّ متی خاصمه محمد و حُجر و أصحابه و آلاف من الصلحاء الأبرار ممّن سفک دماءهم بأنّ ما بینه و بین عائشة صالح؟ و هل یفیده هذا الحجاج؟ أنا لا أدری.

أما کان لعائشة أن تفحم الرجل بأنّ الإیمان لو کان قید الفتک- و هو قید الفتک- فلما ذا لم یقیّده؟ و قد فتک بآلاف من وجوه المؤمنین، و أعیان الأُمّة المسلمة، و لم یأمن من فتکه أهل حرم أمن اللَّه- مکة-، و لا مجاورو بیت أمانه- المدینة- و لعلّ أُمّ المؤمنین کانت تنظر إلی إیمان الرجل من وراء ستر رقیق، و لم تجده إیماناً مستقرّا- إن لم نقل إنّها وجدته مستودعا- یقیّد صاحبه، و یسلم المسلمون بذلک من یده و لسانه،

و قد صحّ عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 487

و المؤمن من أمنه الناس علی دمائهم و أموالهم» «1».

2- عن عباد بن عبد اللَّه بن الزبیر، قال: لمّا قدم علینا معاویة حاجّا، قدمنا معه مکة فصلّی بنا الظهر رکعتین، ثم انصرف إلی دار الندوة، و کان عثمان حین أتمّ الصلاة إذا قدم مکة صلّی بها الظهر و العصر و العشاء الآخرة أربعاً أربعاً، فإذا خرج إلی منی و عرفات قصّر الصلاة، فإذا فرغ من الحجّ و أقام بمنی أتمّ الصلاة حتی یخرج من مکة، فلمّا صلّی بنا الظهر رکعتین نهض إلیه مروان بن الحکم، و عمرو بن عثمان، فقالا له: ما عاب أحد ابن عمّک بأقبح ما عبته به، فقال لهما: و ما ذاک؟ قال: فقالا له: أ لم تعلم أنّه أتمّ الصلاة بمکة؟ فقال لهما: و یحکما و هل کان غیر ما صنعت؟ قد صلّیتهما مع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و مع أبی بکر و عمر، قالا: فإنّ ابن عمّک قد کان أتمّها، و إنّ خلافک إیّاه له عیب، قال: فخرج معاویة إلی العصر فصلّاها بنا أربعاً.

مسند أحمد «2» (4/94).

قال الأمینی: أنا لا أدری أنّ الشائنة هاهنا تعود إلی فقه معاویة؟ أم إلی دینه؟ حیث یتعمّد الإتمام حیثما قصّر فیه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و اتّخذته الأُمّة سنّة متّبعة، و فیهم أبو بکر و عمر،

و قد صحّ عن عبد اللَّه مرفوعاً: «الصلاة فی السفر رکعتان»

، من خالف السنّة فقد کفر. لکن الرجل خالف الجمیع، و جابه حکم الرسول صلی الله علیه و آله و سلم نزولًا منه إلی رغبة مروان الطرید ابن الطرید و عمرو بن عثمان، صوناً لسمعة ابن عمّه عثمان، مبتدع هذه الأحدوثة، فإن کان هذا فقه الرجل فی الحدیث فمرحی بالفقاهة! أو أنّ ذلک مبلغه من الدین؟ فبعداً له فی موقف الدیانة.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 488

راجع الجزء الثامن (ص 98- 119، 262).

3- عن الهنائی قال: کنت فی ملأ من أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عند معاویة، فقال معاویة: أنشدکم اللَّه أ تعلمون أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نهی عن لبس الحریر؟ قالوا: اللّهمّ نعم. إلی أن قال: قال: أنشدکم اللَّه تعالی أ تعلمون أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نهی عن الجمع بین حجّ و عمرة؟ قالوا: أمّا هذا فلا، قال: أما إنّها معهنّ.

و فی لفظ:قال: و تعلمون أنّه نهی عن المتعة- یعنی متعة الحجّ- قالوا: اللّهمّ لا.راجع المسند «1» (4/92، 95، 99).

قال الأمینی: هذا معطوف علی ما قبله، فإنّ حرص الرجل علی إحیاء البدع تجاه السنّة النبویّة الثابتة، أوقفه هاهنا موقف المکابر المعاند، فقد أسلفنا فی الجزء السادس (ص 198- 205، 213- 220) أنّ متعة الحجّ نزل بها القرآن الکریم و لم ینسخ حتی قضی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نحبه، و کان علیها العمل أیّام أبی بکر و صدراً من أیّام عمر حتی منع عنها. و علیه فاقتصاص معاویة أثر ذلک المحرّم- بالکسر- یجلب الطعن، إمّا فی فقهه هو و جهله بالسنّة، أو فی دینه، و الجمع أولی، و الثانی أقرب إلیه.

4- من طریق حمران، یحدّث عن معاویة، قال: إنّکم لتصلّون صلاة، لقد صحبنا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فما رأیناه یصلّیها، و لقد نهی عنهما، یعنی الرکعتین بعد العصر «2». (4/99، 100).

قال الأمینی: عرفت- فی الجزء السادس (ص 183- 186)- أنّ الصلاة بعد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 489

العصر کانت مطّردة علی العهد النبویّ، یُصلّیها هو صلی الله علیه و آله و سلم و لم یکن یدعهما سرّا و لا علانیة، و ما ترکهما حتی لقی اللَّه تعالی، و صلّاهما أصحابه إلی أن منع عنها عمر، و احتجّت الصحابة علیه بأنّها سنّة ثابتة، و لا تبدیل لسنّة اللَّه، غیر أنّ الرجل لم یَصِخ إلی قولهم، و طفق یمضی وراء أحدوثته، و جاء معاویة و قد زاد فی الطنبور نغمة، و عزا إلی رسول اللَّه النهی عنهما، و هل هذا مقتضی جهله بالسنّة، أو مبلغه من الفقه و الدین؟ فاسمع القول، و اقض بالحقّ لک أو علیک.

5-من عدّة طرق، عن معاویة مرفوعاً: «من شرب الخمر فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، فإن عاد الرابعة فاقتلوه».أخرجه «1» فی (4/93، 95، 96، 97، 101)

  قال الأمینی: إنّی واقف هاهنا موقف التحیّر، و لا أدری هل کان معاویة عاملًا بمفاد هذا الحدیث یوماً من أیّامه إبّان خلافته و إمارته و قبلهما؟ أو کان یناقضه کمناقضته بکثیر من الأحکام؟ و لئن کان خاضعاً لما فیه من الحکم الباتّ لما حملت إلیه روایا الخمر قطاراً، و لما حملها إلیه خمّاره الذی کان یصاحبه، و لا ادّخرها فی حجرته، و لا اتّخذ متجراً لبیعها، و لا شربها هو، و لا عربد بشعره فیها و هو سکران، و لا قدّمها إلی وفوده، و لا استخلف جروه السکّیر بمرأی منه و مسمع، و لا أضاع حدّ اللَّه علی من یشربها و ینتشی بها و حدیث معاویة هذا مع جودة سنده، و إخراج مثل أحمد، و الترمذی، و أبی داود إیّاه، لم یأخذ به و بمفاده أحد من أئمّة الفقه، و ضربوا عنه صفحاً، لتفرّد معاویة بروایته و هو لا یؤتمن علی حدیثه. هذا موقفه مع السنّة التی اتّخذها هو عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم علی قلّتها، فما ظنّک بالکثیر الذی لم یبلغه منها.

6-عن أبی إدریس قال: سمعت معاویة و کان قلیل الحدیث عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 490

قال: سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و هو یقول: «کلّ ذنب عسی اللَّه أن یغفره إلّا الرجل یموت کافراً، أو الرجل یقتل مؤمناً متعمدّا». المسند «1» (4/99).

 و قد جاء کما یأتی فی الجزء الحادی عشر من کتاب له کتبه إلی علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام: و إنی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «لو تمالأ أهل صنعاء و عدن علی قتل رجل واحد من المسلمین، لأکبّهم اللَّه علی مناخرهم فی النار».

قال الأمینی: هل هذان الحدیثان اللذان رواهما معاویة حجّة له أو علیه؟ و الحقیقة جلیّة لا یخفیها ستار، فإنّک جدّ علیم بالذی باء بإثم تلکم الدماء المهراقة منذ یوم صفّین و بعده، ریثما تُتاح له الفرص مع مهبّ الریح، و تحت کلّ حجر و مدر، و علی الروابی و الثنیّات، و عدد الرمل و الحصی، عند کلّ هاتیک دم مسفوک، و نفس مزهقة، و أوصال مفصولة، و حرمات مهتوکة، و هل شی ء من تلکم البوائق یُباح بآیة من الکتاب؟ أو یبرّر بسنّة صحیحة؟ أو یحبّذ بشی ء من معاقد إجماع المسلمین؟ و هل هناک قیاس ینتهی إلی شی ء من هذه المبادئ الاجتهادیّة؟ و هل معاویة یُحسن شیئاً منها أو یُتقنها؟ و أین و أنّی له الرأی و الاجتهاد؟ أو هو مجرم جاهل، و باغ ظلوم، و ثانی الخلیفتین اللذین بویعا فی عهد، فیجب قتال هذا، و قتل ذاک، بالنصوص النبویّة، فلا یُرْقَب فیه إلّ و لا ذمّة، فلا ذمّة لمهدور الدم، و لا حرمة لمن یجب إعدامه فی الشریعة؟ أین هو و الخلافة؟ حتی یستبیح الدماء الزاکیة دون شهواته و مطامعه، و هل تدری أیّ دماء سفکها؟ و أیّ حرمات انتهکها؟ نعم؛ اقترف بها إراقه دماء المهاجرین و الأنصار من الصحابة العدول و التابعین لهم بإحسان، و باء بإثم دماء البدریّین و مئات من أهل بیعة الشجرة الذین رضی اللَّه عنهم و رضوا عنه، و فیهم مثل عمّار الذی قتلته الفئة الباغیة- فئة معاویة-، و خزیمة بن ثابت ذی الشهادتین، و ثابت ابن عبید الأنصاری، و أبی الهیثم مالک بن التیّهان، و أبی عمرة بشر الأنصاری، و أبی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 491

فضالة الأنصاری، کلّ هؤلاء من البدریّین، و فیهم حُجر بن عدی راهب أصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم، و ثمّ البطل المجاهد مالک بن الحارث الأشتر النخعی، و العابد الصالح محمد ابن أبی بکر.و قبل هذه کلّها استبشاره بدم الإمام المقدّس، الخلیفة علیه و علی الأُمّة جمعاء مولانا أمیر المؤمنین، و سروره بذلک، و عدّه ذلک من لطیف صنع اللَّه.

و ما ظنّک بمجرم یکون عنده دم الإمام السبط الزکیّ أبی محمد الحسن علیه السلام بدسّ السمّ إلیه؟! و قد استبشر لمّا باء بإثمه، و ناء بجرمه، فسیؤاخذ بما رواه عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی هذه کلّها.

7-من طریق أبی صالح عن معاویة مرفوعاً: «من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیّة».المسند للإمام أحمد «1» (4/96).

قال الأمینی: هاهنا نسائل أنصار معاویة و أودّاءه عن أنّ أیّ موتة مات هو بها؟ و عن أیّ إمام مات و فی عنقه بیعته؟ و من الذی اخترم الرجل و قد طوّقته ولایته؟ و هل کان هناک إمام یجب طاعته و بیعته بالنصّ و الإجماع غیر مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام یوم بارزه و کاشفه؟ و ألقح دون مناوأته الحرب الزبون، و نازعه فی أمر الخلافة، و خلع ربقة الإسلام من عنقه، أو یوم استبشر بقتل الإمام علیه السلام، و هی الطامّة الکبری؟ و المصاب بها خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم، أو یوم افتجعت به الصدّیقة الکبری فاطمة بشظیّة قلبها الإمام السبط المجتبی بسمّ من معاویة مدسوس إلیه؟ فهل بایعه یومئذٍ و هو خلیفة الوقت بالجدارة و النصّ و إجماع لا یستهان به من بقایا رجال الحلّ و العقد؟ أو أنّه ناوأه فی الأمر و غدر به و کاده؟ لمّا ظهر من أجناده الخور و الفشل،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 492

و قلبوا علی إمام الحقّ ظهر المجنّ، و حدت بهم المطامع و المیول إلی أن یسلموه لمعاویة إن قامت الحرب علی أشدّها، فالتجأ الإمام إلی الصلح صوناً لدماء شیعته، و إبقاءً علی حیاة ذویه.

فهل کان معاویة طیلة هذه المدد فی ذکر من روایته هذه؟ و هل علم أنّه طوی تلکم السنین و لیس فی عنقه بیعة لإمام؟ و أنّه لا یحلّ لمسلم أن یبیت لیلتین لیس فی عنقه لإمام بیعة «1»؟ و أنّه إن مات و الحالة هذه مات میتة جاهلیّة؟ أو أنّه کان یری من فقهه استثناءه من هذه الکلیّة التی لم یستثن منها الرسول صلی الله علیه و آله و سلم أحداً؟ أو أنّ جهله بالأحکام و بنفسه کان یُطمعه فی أن یکون هو الخلیفة المبایع له، و المطاع بأمر اللَّه و رسوله؟ و هیهات له ذلک، و هو طلیق ابن طلیق، و لم یؤهّله لها علم و لا حنکة، و لا نصّ و لا إجماع، إلّا شره نَهِم، و طمع زائغ، و حلوم مطاشة، أو أنّ الرجل کان لم یکترث لأن یموت میتة جاهلیّة علی ولایة سواع و هبل؟

لفت نظر:

إنّ حدیث معاویة: «من مات بغیر إمام، مات میتة جاهلیّة». أخرجه الحافظ الهیثمی فی مجمع الزوائد (5/218)، و أبو داود الطیالسی فی مسنده (ص 259) من طریق عبد اللَّه بن عمر و زاد: و من نزع یداً من طاعة جاء یوم القیامة لا حجّة له.

و هذا الحدیث معتضد بألفاظ أُخری من طرق شتّی منها:

قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس فی عنقه بیعة، مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: مسلم فی صحیحه «2» (6/22)، و البیهقی فی سننه (8/156)، و ابن کثیر فی تفسیره (1/517)، و الحافظ الهیثمی فی المجمع (5/218)

 

، و استدلّ بهذا اللفظ شاه

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 493

ولیّ اللَّه فی إزالة الخفاء (1/3) علی وجوب نصب الخلیفة علی المسلمین إلی یوم القیامة وجوباً کفائیّا.

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس علیه طاعة، مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: أحمد فی مسنده «1» (3/446)، و الهیثمی فی المجمع (5/223).

 

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة».

ذکره التفتازانی فی شرح المقاصد «2» (2/275)

 

و جعله لدة قوله تعالی: (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ

) «3» فی المفاد. و بهذا اللفظ ذکره التفتازانی أیضاً فی شرح عقائد النسفی المطبوع سنة (1302) غیر أنّ ید الطبع الأمینة علی ودائع العلم و الدین حرّفت من الکتاب فی طبع سنة (1313) سبع صحائف یوجد فیها هذا الحدیث. و حکاه الشیخ علی القاری صاحب المرقاة فی خاتمة الجواهر المضیئة (2/509)، و قال فی (ص 457): و

قوله علیه السلام فی صحیح مسلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة».

معناه: من لم یعرف من یجب علیه الاقتداء و الاهتداء به فی أوانه.

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من خرج من الطاعة و فارق الجماعة فمات مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: مسلم فی صحیحة «4» (6/21)، و البیهقی فی سننه (8/156)، و ذکر فی تیسیر الوصول «5» (3/39) نقلًا عن الصحیحین للشیخین من طریق أبی هریرة.

 

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من فارق الجماعة شبراً، فمات، فمیتة جاهلیّة».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 494

أخرجه مسلم فی صحیحه «1» (6/21).

 

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لا إمام له مات میتة جاهلیّة».

ذکره أبو جعفر الإسکافی فی خلاصة نقض کتاب العثمانیّة للجاحظ (ص 29)، و ذکره الهیثمی فی المجمع (5/224، 225) بلفظ: «من مات و لیس علیه إمام فمیتته میتة جاهلیّة». و بلفظ: «من مات و لیس علیه إمام مات میتة جاهلیّة».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس لإمام جماعة علیه طاعة مات میتة جاهلیّة».

أخرجه الحافظ الهیثمی فی مجمع الزوائد (5/219).

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من أتاه من أمیره ما یکرهه فلیصبر، فإنّ من خالف المسلمین قید شبر ثم مات مات میتة الجاهلیّة».

شرح السیر الکبیر (1/113).

هذه حقیقة راهنة أثبتتها الصحاح و المسانید فلا ندحة عن البخوع لمفادها، و لا یتمّ إسلام مسلم إلّا بالنزول لمؤدّاها، و لم یختلف فی ذلک اثنان، و لا أنّ أحداً خالجه فی ذلک شکّ، و هذا التعبیر ینمّ عن سوء عاقبة من یموت بلا إمام، و أنّه فی منتأیً عن أیّ نجاح و فلاح، فإنّ میتة الجاهلیّة إنّما هی شرّمیتة، میتة کفر و إلحاد، لکنّ هنا دقیقة لا بدّ من البحث عنها، و هی أنّ الصدّیقة الطاهرة المطهّرة بنصّ الکتاب الکریم، التی یغضب اللَّه و رسوله لغضبها و یرضیان لرضاها، و یؤذیهما ما یؤذیها، قضت نحبها و لیس فی عنقها بیعة لمن زعموا أنّه خلیفة الوقت، و مثلها بعلها طیلة ستّة أشهر أیّام حیاة حلیلته، کما جاء فی الصحیحین و فیهما: کان لعلیّ من الناس وجه حیاة فاطمة، فلمّا توفّیت استنکر علیّ وجوه الناس «2». قال القرطبی فی المفهم:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 495

کان الناس یحترمون علیّا فی حیاتها کرامة لها، لأنّها بضعة من رسول اللَّه و هو مباشر لها، فلمّا ماتت و هو لم یبایع أبا بکر، انصرف الناس عن ذلک الاحترام، لیدخل فیما دخل فیه الناس و لا یفرّق جماعتهم. انتهی.

فالحقیقة هاهنا مردّدة بین أنّ الصدّیقة سلام اللَّه علیها عزبت عنها ضروریّة من ضروریّات دین أبیها و هی أولاها و أعظمها، و قد حفظته الأُمّة جمعاء حضریّها و بدویّها، و ماتت- العیاذ باللَّه- علی غیر سنّة أبیها، و بین أن لا یکون للحدیث مقیل من الصحّة، و قد رواه الحفظة الأثبات من الفریقین و تلقّته الأُمّة بالقبول، و بین أنّها سلام اللَّه علیها لم تک تعترف للمتقمّص بالخلافة، و لا توافقه علی ما یدّعیه، و لم تکن تراه أهلًا لذلک، و کذلک الحال فی مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام.

فهل یسع لمسلم أن یختار الشقّ الأوّل و یرتئی لبضعة النبوّة و لزوجها- نفس النبیّ الأمین و وصیّه علی التعیین- ما یأباه العقل و المنطق، و یبرأ منه اللَّه و رسوله؟ لا، لیس لأحد أن یقول ذلک.

و أمّا الشقّ الثانی، فلا أظنّ جاهلًا یسفّ إلی مثله بعد استکمال شرائط الصحّة و القبول، و إصفاق أئمّة الحدیث و مهرة الکلام علی الخضوع لمفاده، و إطباق الأُمم الإسلامیّة علی مؤدّاه.

فلم یبق إلّا الشقّ الثالث، فخلافة لم تعترف لها الصدّیقة الطاهرة، و ماتت و هی واجدة علیها و علی صاحبها، و یجوّز مولانا أمیر المؤمنین التأخّر عنها و لو آناً ما، و لم یأمر حلیلته بالمبادرة إلی البیعة، و لا بایع هو، و هو یعلم أنّ من مات و لم یعرف إمام زمانه و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیّة، فخلافة هذا شأنها حقیقة بالإعراض عنها، و النکوص عن البخوع لصاحبها.

8- من طریق أبی أُمیّة عمرو بن یحیی بن سعید، عن جدّه: أنّ معاویة أخذ الأداوة بعد أبی هریرة یتبع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بها، و اشتکی أبو هریرة، فبینا هو یوضّئ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 496

رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، رفع رأسه [إلیه ] «1» مرّة أو مرّتین، فقال: یا معاویة إن ولیت أمراً فاتّق اللَّه عزّ و جلّ و اعدل. قال: فما زلت أظنّ أنّی مبتلی بعمل، لقول رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم حتی ابتلیت. المسند «2» (4/101).

قال الأمینی: إنّ من المأسوف علیه أنّ الرجل نسی هذه الوصیّة النبویّة فی عهدیه جمیعاً من الإمارة و الملک العضوض، أو أنّه کان یذکرها غیر أنّه لم یکترث لها، فلم یدع شیئاً من مظاهر العدل و التقوی إلّا و ترکه، و لا أمراً من موجبات الإثم و العدوان إلّا و ارتکبه، و إنّ البحث لفی غنیّ عن سرد تلک المآثم و الجرائم، و قد کرّرنا بعضها فی أجزاء هذا الکتاب، و فی حیطة سعة الباحث الوقوف علیها کلّها.

فلیته کان یذکر تلک الوصیّة الخالدة یوم تثبّط عن نصرة عثمان حتی أُودی به، و یوم کاشف إمام الوقت أمیر المؤمنین علیه السلام بالحروب الطاحنة، و جابه ولایة اللَّه الکبری بکلّ ما کان یسعه عناده و مکائده، و ناوأ الصحابة العدول بالقتل و التشرید، و اضطهد صلحاء الأُمّة بکلّ ما فی حوله و طوله من إخافة، و إرجاف، و قتل ذریع، و أخذ بالظنون و التهم، أو کان من العدل و التقوی شی ء من هذه؟ أو کان منهما بیع الخمر و شرابها و أکل الربا، و استلحاق زیاد بأبی سفیان، و استخلاف یزید؟ و لعلّک أعرف بیزید من غیرک، کما أنّ مستخلفه کان أعرف به من کلّ أحد.

و لعلّ من أظهر مصادیق عدله و تقواه دأبه علی سبّ الإمام الطاهر، و لعنه علی صهوات المنابر، و قنوته بذلک فی صلواته- التی کانت تلعنه- و حمله الناس علی ذلک بالحواضر الإسلامیّة و أوساطها طول حیاته، حتی کانت بدعة مخزیة مستمرّة فی العهد الأمویّ کلّه بعد أن اخترمته المنیّة.

و لیتنی کنت أدری أنّه ما ذا کان یفعله ممّا یخالف العدل و التّقوی لو لا وصیّة

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 497

رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إیّاه؟ أو أنّه- و العیاذ باللَّه- لو کانت الوصیّة بخلاف ما سمعه منه صلی الله علیه و آله و سلم؟ فهل کان یُتاح له أکثر و أشنع ممّا فعل؟

9-

من غیر طریق عن معاویة، قال: سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «إذا أراد اللَّه بعبد خیراً فقّهه فی الدین»، و فی لفظ: «من یُرد اللَّه به خیراً یفقّهه فی الدین».

و فی بعض الألفاظ: و کان معاویة قلّما خطب إلّا ذکر هذا الحدیث فی خطبته «1».

قال الأمینی: کان من قضیّة هذا السماع و وعیه، و الإکثار من روایته حتی أنّه جاء مکرّراً فی مسند أحمد ستّ عشرة مرّة، و ما کان یخطب معاویة إلّا و ذکره، التأثّر «2» بمفاده، و التهالک فی التفقّه فی الدین، و الحرص علی ما کان یسمعه أو یبلغه عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی مبادئ الفقه و غایاته، فما هذا الذی قهقره عن ضبط ما هنالک من حکم و أحکام؟ و أبعده عن مستقی السنّة ذلک البون الشاسع، الذی ترکه أجهل خلق اللَّه بأحکامه، عدا ما خالفه و باینه، من أحادیث کانت حجّة علیه، بعیداً عن مغازیه و أعماله، وعدا طفائف لا یعود العالم بها فقیهاً فی دینه متبصّراً فی أمره، کلّ ذلک ینمّ عن أنّ الرجل لم یُرد اللَّه به خیراً و لا فقّهه فی دینه، و لیس ذلک من ابن هند ببعید.

10- من طریق محمد بن جبیر بن مطعم یُحدّث: أنّه بلغ معاویة و هو عنده فی وفد من قریش، أنّ عبد اللَّه بن عمرو بن العاص یحدّث أنّه سیکون ملک من قحطان، فغضب معاویة، فقام فأثنی علی اللَّه عزّ و جلّ بما هو أهله، ثم قال: أمّا بعد: فإنّه بلغنی أنّ رجالًا منکم یحدّثون أحادیث لیست فی کتاب اللَّه و لا تؤثر عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، أولئک جهّالکم، فإیّاکم و الأمانیّ التی تضلّ أهلها، فإنّی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: إنّ هذا الأمر فی قریش لا ینازعهم أحد إلّا أکبّه اللَّه علی وجهه ما أقاموا الدین.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 498

قال الأمینی: لقد غلط معاویة فی فهم الحدیث علی تقدیر صحّته، فإنّ الذی ذکر عبد اللَّه بن عمرو أنّ ذلک الکائن ملک، و لم ینصّ علی أنّه خلیفة، و کم فی الدهر بعد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من ملوک من غیر قریش و من الجائز أن یکون ذلک الملک الموعود به من أصحاب الملک العضوض، فما ردّه به معاویة من أنّ الذین یجب أن یکونوا من قریش هم الأئمّة الذین لا ینازعون فی أمرهم ما أقاموا الدین، فمعاویة و من اهتدی مثاله ممّن لم یقیموا الدین بل ناوأوه و باینوه خارجون عنهم، و هاهنا تسقط مطامع معاویة و أمانیّه التی أضلّته من انطباق الروایة علیه و علی نظرائه و إن لم یکونوا قحطانیّین، فأولی به من تحذّره عن تخلّف نسبة قحطان عنه أخذه الحذر عن موانع الخلافة التی لا تبارحه، أو کانت الخلافة فی الطلقاء؟ أو کانت فی غیر البدریّین؟ أو کان یشترط فیها فقدان العدل و التقوی فی الخلیفة؟ أو کان لآکلة الأکباد و رایتها نصیب من خلافة اللَّه؟

و إن تعجب فعجب أنّ الرجل یعدّ عبد اللَّه بن عمرو من الجهّال، و هو الذی جاء فیه عن أبی هریرة أنّه أکثر الناس حدیثاً من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و کان یکتب الحدیث، و فی لفظ أبی عمر: أحفظ حدیثاً. و قال: کان فاضلًا حافظاً عالماً، قرأ الکتاب و استأذن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فی أن یکتب حدیثه فأذن له، و هو الذی أثنی علیه ابن حجر بغزارة العلم و الاجتهاد فی العبادة «1».

نعم؛ یقع معاویة فی الرجل کمن ملأ إهابه علماً، و شحن الطروس و السطور فقهاً و حدیثاً، ذهولًا منه عن أنّ الأُمّة المنقّبة حفظت علیه حدیث عبادة بن الصامت من قوله له: إنّ أُمّک هند أعلم منک «2».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 499

هذا معاویة و مبلغه من العلم بالسنّة.

الإجماع:

قد عرفت آنفاً أنّ من مدارک الاجتهاد فی الأحکام الشرعیّة و مبادئها: الإجماع، و لعلّ أقسط تعاریفه ما قاله الآمدی فی الاحکام «1» (1/280): إنّه اتّفاق جملة من أهل الحلّ و العقد من أُمّة محمد فی عصر من الأعصار علی حکم واقعة من الوقائع.

فهلمّ و لننظر إلی معاویة و أقواله، و تقوّلاته، و أعماله، و جرائمه، و فقهه، و اجتهاده، هل یقع شی ء منها فی معقد من معاقد الإجماع؟ و أین أُولئک الفقهاء، و أهل الحلّ و العقد فی الفقه و الدین الذین أصفقوا مع معاویة علی ما عنده من بدع و تافهات؟ و من کان منهم یومئذ لیطلوا سقطات معاویة الشاذّة بالإجماع؟ و هل کان مباءة الفقهاء یومئذٍ فی غیر المدینة المنوّرة من الصحابة الأوّلین و التابعین لهم بإحسان؟ و فی بلاد غیرها انتشروا منها إلیها، و کلّهم کانوا فی منتأیً عن ابن هند و آرائه، و لم یزل هو یناوئهم و یضادّهم فی القول و العمل و یتحرّی الوقیعة فیهم.

نعم؛ کان یصافقه علی مخاریقه حثالة من طغام الشام، الذین حدتهم النهمة و الشره و هملج بهم المطامع و الشهوات، فما قیمة اجتهاد یکون هذا أحد مبادئه؟

القیاس:

المعتبر من القیاس عند أئمّة السنّة و الجماعة أن یکون المناط منصوصاً علیه فی الکتاب و السنّة، أو مخرّجاً عنهما بالبحث و الاستنباط إمّا بنوعه أو بشخصه «2»، و لم

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 500

نجد فی اختیارات معاویة شیئاً من تلکم المناطات فی المقیس علیه منصوصة أو مستنبطة یصحّ القیاس فی المقیس و یجوز التعویل علیها، نعم؛ کانت عنده أقیسة جاهلیّة أراد تطبیق أحکام الإسلام بها.

أیّ اجتهاد هذا؟:

لعلّک إلی هنا عرفت معنی الاجتهاد الصحیح و حقیقته و مبانیه عند أئمّة الإسلام من رجالات الفقه و أصوله، و ألمسک بالید بُعد معاویة عن کلّ ذلک بُعد المشرقین، فهلمّ معی نقرأ صحیفة مکرّرة من أفعال هذا المجتهد الطاغیة، و تروکه التی اجتهد فیها، و یری أبناء حزم، و تیمیّة، و کثیر، و حجر، و من لفّ لفّهم، أنّ الرجل لم یلحقه ذمّ و تبعة من تلکم الهفوات، بل یحسبونه مأجوراً فیها لکونه مجتهداً مخطئاً.

ألا تقول أیّ اجتهاد جوّز علی هذا المجتهد أو أوجب علیه و علی کلّ مسلم بأمره- رضی بذلک أم أبی- سبّ مثل مولانا أمیر المؤمنین علیّ صلوات اللَّه علیه، و القنوت بلعنه فی الصلوات، و الدعاء علیه و علی الإمامین السبطین «1» و الصلحاء الأخیار معه؟!

هل اجتهد هذه الأُحدوثة من آیة التطهیر و المباهلة، أو من المئات النازلة فی علی علیه السلام؟ أو من الآلاف من السنّة الشریفة المأثورة عن صاحب الرسالة صلی الله علیه و آله و سلم من فضائله و مناقبه؟ أو من الإجماع المعقود علی بیعته و اتّخاذه خلیفة مفترضة طاعته؟ و لئن تنازلنا عن الخلافة له، فهل هناک إجماع علی نفی إسلامه، و نفی کونه من أعیان الصحابة العدول، حتی یستسیغ هذا المجتهد- رضیع ثدی هند المتفیّئ تحت رایتها- الوقیعة فیه و النیل منه؟

و هل هناک قیاس یخرّج ملاکه من مبادئ الاجتهاد الثلاثة التی قامت بسیف

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 501

علیّ علیه السلام و اعتنقتها الأُمّة ببأسه، و عرفتها ببیانه، یسوّغ للرجل ما تقحّم فیه؟ نعم؛ کانت ترات و إحن بین القبیلتین- أبناء هاشم و بنی أُمیّة- منذ العهد الجاهلیّ، و کان من عادات ذلک العهد و تقالیده نیل کلّ من الفئتین المتخاصمتین من الأخری کیفما وقع، و أینما أصاب، و ریثما انتهز الفرصة من تمکّن من الانتقام، سواء حمل المنکوب شیئاً من الظلامة أولا، فیقتل غیر القاتل، و یعذّب غیر المجرم، و یُؤاخذ غیر الجانی، شنشنة جاهلیّة ثبت علیها الجاهلون، و استمرّوا دائبین علیها حتی بعد انتحالهم الإسلام، و إلی مثل هذا القیاس کان یطمح معاویة- المجتهد فی أعماله و اجتهاده.

أیّ اجتهاد یسوّغ له دأبه علی لعن الإمام المفدّی علی صهوات المنابر، و فی أدبار الصلوات، حتی غیّر سنّة اللَّه بتقدیم خطبة صلاة العیدین علیها لإسماع الناس سبابه، و کان یوبّخ الساکتین عن لعنه بمل ء فمه و صراحة لهجته؟ فبأیّ کتاب، أم بأیّة سنّة، أو إجماع، أو قیاس، کان یستنبط هذا المجتهد الآثم إصراره علی تلکم البدع المخزیة؟

أیّ اجتهاد یُحتم علیه استقراء کلّ من والی علیّا أمیر المؤمنین فی الحواضر و الأمصار و تقتیلهم، و تشریدهم، و التنکیل بهم، و تعذیبهم بأشدّ العذاب، و لم یرقب فیهم ذمّة الإسلام و لا إلّه «1»، و لم یُراع فیهم حرمة الصحبة و صونها؟ أو یساعده علی ذلک شی ء من الآی الکریمة؟ أو أثارة من السنّة الشریفة؟ أو إجماع من أهل الدین؟ و أین هم؟!- و هم کلّهم مناوئو معاویة و منفصلون عن آرائه- أو أنّ هناک قیاساً خرج ملاکه من تلکم الحجج الثلاث؟

أیّ اجتهاد یُبیح له قذف علیّ علیه السلام بالإلحاد، و الغیّ، و البغی، و الضلال، و العدوان، و الخبث، و الحسد، إلی طامّات أخری، أو تحسب أنّک تجد حجّة علی شی ء من ذلک من مطاوی الکتاب الکریم؟ أو من تضاعیف السنّة النبویّة؟ أو من

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 502

معاقد إجماع الأُمّة؟ و الأُمّة علی بکرة أبیها تعلم أنّ شیئاً من هاتیک المفتریات و النسب المائنة لم تُکتسح عنها إلّا ببیان الإمام و بنانه، و سیفه و لسانه، و لو قام للدین مثال شاخص لما عداه أن یقوم بصورة علیّ علیه السلام و مثاله.

أیّ اجتهاد یحبّذ له المسرّة و الاستبشار بقتل أمیر المؤمنین و ولده الحسن الزکیّ، إمامی الهدی صلوات اللَّه علیهما، و التظاهر بالجذل و الحبور علی مصیبة الدین الفادحة بهما، و یری لصاحبه قتل علیّ علیه السلام من لطف اللَّه و حسن صنعه، و زعم قاتله أشقی مراد من عباد اللَّه؟ و أنت جدّ علیم بأنّ فقه الکتاب الکریم فی منتأی عن هذه الشقوة، کما أنّ السنّة الکریمة فی مبتعد عن مثلها من قساوة، و دع عنک معقد إجماع الأُمّة النائی عن هذه الفظاظة، و ملاکات الشریعة- منصوصة و مستنبطة- المباینة لتلک الصلافة؛ نعم: قیاس الجاهلیّة الأولی یضرب علی وتره، و یغنّی فی وتیرته!

أیّ اجتهاد یُرخّص هتک حرمات مکة و المدینة، و شنّ الغارة علی أهلها لمحض ولائهم علیّا علیه السلام، و یُشرّع نذر قتل نساء ربیعة لحبّ رجالهم أمیر المؤمنین و تشیّعهم له علیه السلام؟

أیّ اجتهاد یُحلّل مثلة من قُتل تحت رایة علیّ علیه السلام یوم صفّین، و قد کان قتال الفئة الباغیة بعهد من رسول اللَّه و أمره؟ کما فصّلنا القول فیه فی الجزء الثالث.

أیّ اجتهاد یمنع إمام الحقّ و آلافاً من المسلمین عن الماء المباح، و یُعطی لمعاویة حقّ القول بأنّ هذا و اللَّه أوّل الظفر، لا سقانی اللَّه و لا سقی أبا سفیان إن شربوا منه أبداً حتی یُقتلوا بأجمعهم علیه «1»؟

أیّ اجتهاد یجوّز بیع الخمر و شربها، و أکل الربا، و إشاعة الفحشاء، و قد حرّمها کتاب اللَّه و سنّة نبیّه، و یتلوهما الإجماع و القیاس؟

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 503

أیّ اجتهاد یحثّ الناس بإعطاء الإمارة و الولایات، و بذل القناطیر المقنطرة، لمن لا خلاق لهم علی عداء أهل بیت النبیّ الأقدس، و بغضهم و النیل منهم و من شیعتهم؟

أیّ اجتهاد یُراق به دم من سکت عن لعن علیّ و لم یتبرّأ منه، و لو کان من جلّة الصحابة، و من صلحاء أُمّة محمد، کحجر بن عدی و أصحابه، و عمرو بن الحمق؟

أیّ اجتهاد یؤدّی إلی خلاف ما ثبت من السنّة الشریفة، و یصحّح إدخال ما لیس منها، فی الأذان، و الصلاة، و الزکاة و النکاح، و الحجّ، و الدیات علی التفصیل الذی مرّ فی هذا الجزء؟

أیّ اجتهاد یُغیّر دین اللَّه و سنّته لمحض مخالفته علیّا علیه السلام. کما مرّ (ص 205)؟

أیّ اجتهاد یُنقَض به حدّ من حدود اللَّه لاستمالة مثل زیاد ابن أمه، و جلب مرضاته باستلحاقه بأبی سفیان، و الولد للفراش و للعاهر الحجر؟

أیّ اجتهاد یُحابی خلافة اللَّه لیزید السکّیر المستهتر، و یستحلّ به دماء من تخلّف عن تلک البیعة الغاشمة؟

أیّ اجتهاد یشترط البراءة من أمیر المؤمنین علیّ علیه السلام فی عقد البیعة للطلیق ابن الطلیق؟

أیّ اجتهاد تُدعم به الشهادات المزوّرة، و الفریة، و الإفک، و الکذب، و قول الزور، و النسب المختلقة، و المکر، و الخدیعة، لنیل الأمانیّ الوبیلة المخزیة؟

أیّ اجتهاد یجوّز إیذاء رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی أهل بیته و عترته، و إیذاء أولیاء اللَّه و عباده الصالحین من الصحابة الأوّلین و التابعین لهم بإحسان، و فی مقدّمهم سیّدهم، و فی الذکر الحکیم قوله تعالی (وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ

) «1» (وَ الَّذِینَ

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 504

یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً

) «1»

و جاء عن الصادع الکریم: «من آذی مسلماً فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی اللَّه عزّ و جلّ» «2»

 

و قوله عن جبریل، عن اللَّه تعالی: «من أهان لی ولیّا فقد بارزنی بالمحاربة، و من عادی لی ولیّا فقد آذنته بالحرب».

و قوله: «من آذی لی ولیّا فقد استحلّ محاربتی».

و قوله: «من أهان لی ولیّا فقد استحلّ محاربتی»

. و قوله: «من أهان لی ولیّا فقد بارزنی بالعداوة». و قوله: «من عادی لی ولیّا فقد ناصبنی بالمحاربة» «3»؟

أیّ اجتهاد یُری صاحبه نقض الإلّ و حنث العهد، و من السهل الهیّن فی جمیع موارده و مصادره؟

أیّ اجتهاد یُجابه به سنّة رسول اللَّه و ما یؤثر عنه بالهزء و الازدراء و الضرطة؟ کما فصّل فی (ص 281- 283).

أیّ اجتهاد یُفسد البلاد، و یُضلّ العباد، و یشقّ عصا المسلمین بالشذوذ عن الجماعة، و خلع ربقة الإسلام عن البیعة الحقّة، و محاربة إمام الوقت بعد إجماع الأُمّة من أهل الحلّ و العقد من المهاجرین و الأنصار علی بیعته؟

إلی غیر هذه من اجتهادات باطلة، و آراء سخیفة تافهة، لیس لها فی مستوی الصّواب مقیل، و لا لها فی سوق الدین اعتبار یعذّر صاحبه، و کلّها مباینة للکتاب، مضادّة للسنة الثابتة الصحیحة، و نقض للإجماع الصحیح المتسالم علیه، و القیاس الذی نُصّ فی المقیس علیه علی ملاک الحکم فی أیّ من الکتاب و السنّة، أو أنّه مستنبط بالاجتهاد و التظنّی فیهما؟

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 505

و هل وقف الباحث فی جملة ما سبره من الأحکام و العلل علی اجتهاد یکون هذا نصیبه من تحرّی الحقّ؟ اللّهمّ إنّها میول و أهواء و مطامع و شهوات تُزجی بصاحبها إلی هوّات المهالک، و هل هذا یُضاهی شیئاً من اجتهاد المجتهدین؟

علی أنّ جملة من المذکورات ممّا لا مساغ للاجتهاد فیه، و لا یتطرّق إلیه الرأی و الاستنباط، لأنّ الحکم فیها ملحق بالضروریّات من الدین، و ممّا لا یسع فیه الخلاف، فمن حاول شیئاً من ذلک فقد حاول دفاعاً للضروریّ من الدین، و استباح محظوراً ثابتاً من الشریعة، کمن یستبیح قتل النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم باجتهاده، أو یروم تحلیل حرام من الشریعة دون تحلیله شقّ المرائر، و استمراء جُرع الحتف المبیر.

من هو هذا المجتهد؟:

أهو ابن آکلة الأکباد- نکّس اللَّه رایتها- الهاتک لحرمات اللَّه، المعتدی علی حدوده، المجرم الجانی؟

یحسب أبناء حزم، و تیمیّة، و کثیر، و من لفّ لفّهم أنّه مجتهد مأجور، و یقول ابن حجر: إنّه خلیفة حقّ، و إمام صدق.

هکذا یقول هؤلاء و نحن لا نقول باجتهادهم، بل نقول بما قاله المقبلی «1» فی کتابه العلم الشامخ فی إیثار الحقّ علی الآباء المشایخ (ص 365): ما کان علیّ رضی اللَّه عنه و أرضاه إلّا إمام هدی، و لکنّه ابتُلی و ابتُلی به، و مضی لسبیله حمیداً، و هلک به من هلک، هذا یغلو فی حبّه أو دعوی حبّه لغرض له، أعظمهم ضلالًا من رفعه علی الأنبیاء أو زاد علی ذلک، و أدناهم من لم یرض له بما رضی لنفسه لتقدیم إخوانه و أخدانه علیه فی الإمارة رضی اللَّه عنهم أجمعین.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 506

و آخر یحطّ من قدره الرفیع، أبعدهم ضلالًا الخوارج الذین یلعنونه علی المنابر، و یرضون علی ابن ملجم شقیّ هذه الأُمّة، و کذلک المروانیّة، و قد قطع اللَّه دابرهم، و أقربهم ضلالًا الذین خطّئوه فی حرب الناکثین، و اللَّه سبحانه یقول: (فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ

) «1» فإن لم تصدق هذه فی أمیر المؤمنین ففی من تصدق؟!

مع أنّهم بغوا بغیاً محقّقاً بعد استقرار الأمر له، و لا عذر لهم، و لا شبهة إلّا الطلب بدم عثمان، و قد أجاب رضی الله عنه بما هو جواب الشریعة

فقال: «یحضر وارث عثمان و یدّعی ما شاء، و أحکم بینهم بکتاب اللَّه تعالی و سنّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم».

أو کما قال. فإن تصحّ هذه الروایة، و إلّا فهی معلومة من حاله بل من حال من هو أدنی الناس من المتمسّکین بالشریعة، و أمّا أنّه یقطع قطیعاً من غوغاء المسلمین الذین اجتمعوا علی عثمان خمسمائة و أکثر، بل قیل: إنّهم یبلغون نحو عشرة آلاف کما حکاه ابن حجر فی الصواعق «2»، فیقتلهم عن بکرة أبیهم، و القاتل واحد، أربعة، عشرة، قیل: هما اثنان فقط. و ذکره فی الصواعق أیضاً «3»، فهذا ما یعتذر به عاقل، و لکن کانت الدعوی باطلة و العلّة باطلة، خلا أنّ طلحة و الزبیر و عائشة و من یلحق بهم من تلک الدرجة التی یقدّر قدرها من الصحابة لا یشکّ عاقل فی شبهة غلطوا فیها، و لو بالتأویل لصلاح مقاصدهم!

و أمّا معاویة و الخوارج فمقاصدهم بیّنة، فإن لم یقاتلهم علیّ فمن یُقاتل؟ أمّا الخوارج فلا یرتاب فی ضلالهم إلّا ضالّ، و أمّا معاویة فطالب ملک، اقتحم فیه کلّ داهیة، و ختمها بالبیعة لیزید، فالذی یزعم أنّه اجتهد فأخطأ، لا نقول: اجتهد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 507

و أخطأ. لکنّه إمّا جاهل لحقیقة الحال مقلّد، و إمّا ضالّ اتّبع هواه، اللّهمّ إنّا نشهد بذلک.

و رأیت لبعض متأخّری الطبریّین فی مکة رسالة ذکر فیها کلاماً عزاه لابن عساکر «1» و هو: أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم أخبر أنّ معاویة سیلی أمر الأُمّة، و أنّه لن یُغلب، و أنّ علیّا کرّم اللَّه وجهه قال یوم صفّین: لو ذکرت هذا الحدیث أو بلغنی لما حاربته.

و لا یبعد نحو هذا ممّن سلّ سیفه علی علیّ و الحسن و الحسین و ذرّیتهما، و الراضی کالفاعل کما صرّحت به السنّة النبویّة، إنّما استغربنا وقوع هذا الظهور حکایة الإجماع من جماعة المتسمّین بالسنّة بأنّ معاویة هو الباغی، و أنّ الحقّ مع علیّ، و ما أدری ما رأی هذا الزاعم فی خاتمة أمر علیّ بعد ما ذکر، و کذلک الحسن السبط، و تری هؤلاء الذین ینقمون علی علیّ قتاله البغاة یحسنون لمن سنّ لعنه علی المنابر فی جمیع جوامع المسلمین، منذ وقته إلی وقت عمر بن عبد العزیز اللاحق بالأربعة الراشدین، مع أنّ سبّ علیّ فوق المنابر و جعله سنّة تصغر عنده العظائم. و فی جامع المسانید فی مسند أمّ سلمة: أ یسبّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فیکم؟ قلت: معاذ اللَّه.

قالت: سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «من سبّ علیّا فقد سبّنی».

الکلام.

و لعلّک إن نظرت إلی ما سردناه من سیرة هذا المجتهد الجاهل الضالّ، تأخذ لک مقیاساً لمبلغ علمه، و قسطه المتضائل من الاجتهاد فی أحکام اللَّه، و أنّه منکفئ عنه، فارغ الوطاب، صفر الأکفّ عن أیّ علم ناجع، أو عمل نافع، بعیداً عن فهم الکتاب، و التفقّه فی السنّة، و الإلمام بأدلّة الاجتهاد.

نعم؛ لم یکن معاویة هو نسیج وحده فی الجهل بمبادئ الاجتهاد و غایاته، و إنّما

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 508

له أضراب و نظراء سبقوه أو لحقوه فی الرأی الشائن، و الاجتهاد المائن، ممّن صحّح القوم بدعهم المحدثة، و آراءهم الشاذّة عن الکتاب و السنّة بالاجتهاد و تترّسوا فی طامّاتهم بأنّهم مجتهدون «1».

و لعلّک تعرف مکانة هذا المجتهد- خلیفة الحقّ و إمام الصدق-، من لعن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إیّاه و أباه و أخاه، و من قنوت أمیر المؤمنین فی صلاته بلعنه، و من دعاء أُمّ المؤمنین عائشة علیه دبر صلاتها.

و من إیعاز الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام، و ولده السبط الزکیّ أبی محمد- سلام اللَّه علیه- و العبد الصالح محمد بن أبی بکر، إلی لعن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم المخزی، و من لعن ابن عبّاس و عمّار إیّاه.

و من قوله صلی الله علیه و آله و سلم و قد سمع غناءً و أُخبر بأنّه لمعاویة و عمرو بن العاصی: «اللّهمّ أرکسهم فی الفتنة رکساً، اللّهمّ دعّهم إلی النار دعّا».

و من قوله صلی الله علیه و آله و سلم و قد رآه مع ابن العاص جالسین: «إذا رأیتم معاویة و عمرو ابن العاص مجتمعین ففرّقوا بینهما، فإنّهما لا یجتمعان علی خیر».

و من قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه»

المعُاضَد بالصحیح الثابت من قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «إذا بویع لخلیفتین فاقتلوا الآخر منهما».

و فی صحیح: «فإن جاء أحد ینازعه فاضربوا الآخر».

و من قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «یطلع علیکم من هذا الفجّ رجل یموت و هو علی غیر سنّتی» فطلع معاویة «2».

و من قول أمیر المؤمنین له: «طالما دعوت أنت و أولیاؤک أولیاء الشیطان

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 509

الرجیم الحقّ أساطیر الأوّلین و نبذتموه وراء ظهورکم، و حاولتم إطفاء نور اللَّه بأیدیکم و أفواهکم، و اللَّه متمّ نوره و لو کره الکافرون».

و من قوله علیه السلام: «إنّک دعوتنی إلی حکم القرآن، و لقد علمت أنّک لست من أهل القرآن، و لا حکمه ترید».

و من قوله علیه السلام: «إنّه الجلف المنافق، الأغلف القلب، و المقارب العقل».

و من قوله علیه السلام: «إنّه فاسق مهتوک ستره».

و من قوله علیه السلام: «إنّه الکذّاب إمام الردی، و عدوّ النبیّ، و إنّه الفاجر ابن الفاجر، و إنّه منافق ابن منافق، یدعو الناس إلی النار».

إلی کلمات أخری مفصّلة فی هذا الجزء.

و من قول أبی أیّوب الأنصاری: إنّ معاویة کهف المنافقین.

و من قول قیس بن سعد الأنصاری: إنّه وثن ابن وثن، دخل فی الإسلام کرهاً و خرج منه طوعاً، لم یقدُم إیمانه، و لم یحدُث نفاقه.

و من قول معن السلمی الصحابی البدریّ له: ما ولدت قرشیّة من قرشیّ شرّا منک.

و من أقوال الإمام الحسن السبط و أخیه الحسین صلوات اللَّه علیهما، و عمّار بن یاسر، و عبد اللَّه بن بدیل، و سعید بن قیس، و عبد اللَّه بن العبّاس، و هاشم بن عتبة المرقال، و جاریة بن قدامة، و محمد بن أبی بکر، و مالک بن الحارث الأشتر «3».

هذا مجتهدنا الطلیق عند أُولئک الأطایب، و عند الوجوه و الأعیان من الصحابة الأوّلین العارفین به علی سرّه و علانیته، المطّلعین علی أدوار حیاته طفلًا و یافعاً و کهلًا

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 510

و هِمّا «1»، و أنت بالخیار فی الأخذ بأیّ من النظریّتین: ما سبق للَّه و لرسوله و خلفائه و أصحابه المجتهدین العدول، أو ما یقول هؤلاء الأبناء و من شاکلهم من المتعسّفین الناحتین للرجل أعذاراً هی أفظع من جرائمه.