اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ تیر ۱۴۰۳

احادیثی که معاویه نقل کرده ولی به آن ها عمل نکرده است

متن فارسی

1 – معاویه به خانه عائشه می رود. عائشه به او می گوید:نترسیدی مردی را به کمینت بنشانم تا ترا بکشد می گوید: می دانستم در حالی که در خانه امان هستم چنین کاری نخواهی کرد، و شنیده ای که پیامبر (ص) می فرماید: ایمان مانع حمله غافلگیرانه و کشتن است. آنگاه می پرسد: دررابطه با تو و از لحاظ برآوردن تقاضاهایت چگونه ام؟ عائشه جواب می دهد: خوب. معاویه می گوید: بنابراین، حرف و قضیه آنها را بگذار برای وقتی که به دادرسی پروردگار عز و جل می رویم.
از این حدیث بر می آید که ام المومنین عائشه کشتن معاویه را جایز می دانسته به خاطر جرائم و جنایاتی که مرتکب گشته و خون های ناحقی که ریخته است، تا جائی که جایز می دیده مردی را به کمینش بنشناند تا او را اعدام کند، و معاویه وی را با این سخن که در خانه امان و در عهده حمایت او و در رفتار با او خوب است قانع و منصرف می گرداند تا کیفرش را روز قیامت ببیند. همچنین فهمیده می شود که معاویه هیچ دلیل و مستمسکی برای رد اتهام و کیفری که عائشه متوجه او می دانسته نداشته و به هیچ وجه نتوانسته ثابت کند که مستوجب اعدام نیست. تنها کاری که توانسته این بوده که موعد کیفر را به وقت دیگر موکول نماید و به تاخیر اندازد. این هم عجب است که عائشه قانع شده و از تقصیر معاویه به این عذر در گذشته که رابطه اش با او خوب است هر چند در رابطه اش با خدا خوب نباشدو نه رفتار وی با برادرش محمد بن ابی بکر، و گرچه او قاتل محمد بن ابی بکر باشد و بحکم خدا واجب القتل. گرچه عائشه به بهانه این که رفتار معاویه با وی خوب بوده از خون برادرش محمد بن ابی بکر درگذشته باشد خدا هرگزکیفر آن قتل را از یاد نخواهد برد و هرگز از معاویه در نخواهد گذشت، چنانکه عائشه از این که معاویه خون حجر بن عدی و یارانش را ریخت چشم پوشید، ولی خدا محال است آن خونهای پاک را به هدر داند یا دهد و از قاتل تبهکارشان پسر هنده جگر خوار در گذرد.
آری، عائشه از آن خونها و قتلها چشم بربست فقط بخاطر این که معاویه باشخص وی بدنبوده و بدی نکرده است، اما چون رابطه اش با علی بن ابیطالب (ع) خوب نبود حاضر نشد از خون عثمان چشم بپوشد آیا معاویه در رستاخیز و در دادگاه عدل الهی و آنگاه که محمد بن ابی بکر و حجر بن عدی و یارانش و هزاران مرد پاکدامن و عالی مقام و پرهیز گار گریبانش را گرفته و از خدا دادشان را خواستند خواهد توانست خودش را با این حرف پوچ تبرئه کند و نجات دهد که رفتار و رابطه اش با عائشه بد نبوده است؟ آیا این دلیل بدردش خواهد خورد؟ من چه عرض کنم. آیا عائشه نمی توانست بر سر معاویه داد بزند که اگر ایمان مانع حمله غافلگیرانه و کشتن است- و چنین هم هست- چرا مانع او نگشت و از کشتن حجر بن عدی جلوگیری نکرد و از کشتن هزاران شخصیت اسلامی بدست او؟ چرا هیچیک از اصحاب پیامبر (ص) و مجاوران حرم امن خدا مکه مکرمه یا مدینه منوره از شمشیر او و سربازان و سرداران تبهکار و خون آشامش در امان نماندند؟ شاید ام المومنین عائشه نظربه عقیده و ایمان معاویه افکند و دید که ایمانی محکم واستوار نیست و نه چنان ایمانی که مسلمانان از دست و زبانش ایمن گردند، واز پیامبر (ص)به صحت پیوسته که فرمود: مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش به سلامت باشند و مومن کسی است که مردم از جانب وی در مورد خون و جان و مالشان ایمن باشند.
2 – عباد بن عبدالله بن زبیر می گوید”: چون معاویه به عزم حج باین سامان آمد و همراهش به مکه رفتیم برای ما نماز ظهر خواند چون به مکه میامد در آنجا نماز ظهر و عصر و عشاء را چهار رکعتی می خواند و وقتی به منی و عرفات میرفت نماز را شکسته می خواند و چون حج را بپایان می رساند و در منی اقامت می کرد نماز را تمام می خواند تا از مکه خارج شود. وقتی نماز ظهر را با ما دو رکعتی خواند مروان بن حکم و عمر و بن عثمان برخاسته پیش او رفتند و گفتند: هیچکس به شکلی بدتر از اینکه تو کردی پسر عمویت- یعنی عثمان- را مورد نکوهش قرار نداده است. پرسید: چطور؟ گفتند: مگر نمی دانی او نماز را در مکه تمام می خواند؟ پرسید: وای بر شما مگر غیر از آن است که من انجام دادم؟ من با پیامبر خدا (ص) و با ابو بکر و عمر- رضی الله عنهما- همین گونه نماز خوانده ام. گفتند: پسر عمویت نماز را تمام می خواند واین که تو برخلاف او عمل کنی نکوهش و خرده گیری براو خواهد بود. پس معاویه برای
نماز عصر بیرون شد و آن را برای ما چهار رکعتی خواند. “
نمیدانم اشکال در اینجا برفقه و دین شناسی معاویه وارد است یا ایراد وتردیدی در دینش که نمازی را که رسول خدا (ص) شکسته خوانده و امت اسلام سنت پیروی شده ای شناخته اند و از آن جمله ابوبکر و عمر چنان عمل کرده اندتمام خوانده است حال آنکه بصحت پیوسته که عبدالله از قول پیامبر (ص)گفته است “: نماز در سفر دو رکعتی است، هر که برخلاف سنت عمل کند در حقیقت کافر گشته است، “. اما این مردک برخلاف سنت و بر خلاف همه عمل می کند و برای راضی کردن مروان بن حکم- تبعیدی پسر تبعیدی پیامبر (ص)- و عمرو بن عثمان و به خاطر حفظ آبروی پسر عمویش عثمان- پدید آرنده این بدعت- دستور و سنت پیامبر گرامی را زیر پا می گذارد، اگر دینشاسی و فقه و حدیث دانی این باشد باید فاتحه فقه و دینشناسی را خواند، و اگر اینرا از بی دینی کرده باشد که حسابش پاک است.
3 – هنائی می گوید: با جمعی از اصحاب پیامبر خدا (ص) نزد معاویه بودم. از آنها پرسید: شما را بخدا قسم آیا پیامبر خدا (ص) از پوشیدن جامه ابریشمین نهی نفرمود؟ گفتند: خدای را آری. پرسید تا رسید به این که شما را به خدای متعال سوگند می دهم آیا رسول خدا (ص) از جمع بین حج و عمره نهی نفرمود؟ گفتند: این را نه… یا بعبارتی دیگر پرسید: می دانید که
او از متعه- یعنی متعه حج- نهی فرمود؟ گفتند:خدای را نه، معاویه اصرار داشت هر بدعتی را که در برابر سنت ثابت و مسلم پیامبر (ص) گذاشته شده احیا نماید. به همین سبب در این مورد نیز سرکشی و نافرمانی نموده و با سنت جنگید در جلد ششم دیدیم که متعه حج را قرآن تجویز نموده و تا آخر حیات پیامبر اکرم (ص) نسخ والغا نگشته و در دوره حکومت ابوبکر و بخش اول حکومت عمر بدان عمل می شده تا وی آن را منع نموده است.
بنابراین، کار معاویه که پیروی از منع عمر بوده یا دین نشناسی و بی اطلاعیش از سنت را ثابت می نماید یا بی دینی و بی ایمانیش را، و بهتر است هر دو را ثابت بدانیم، و بی دینی بیشتر از بی اطلاعی و دین نشناسی به او می خورد
4 – حمران می گوید: معاویه گفت: شما نمازی می خوانید که ما که با پیامبر خدا (ص) معاشر بودیم ندیدیم بخواند، و از آن نهی کرد یعنی دو رکعت نماز پس از عصر.
در جلد ششم دیدیم که نماز پس از عصر در دوره نبوی اقامه می شده و حضرتش می خوانده و تا آخر عمر ترکش نکرده است، اصحابش همچنان آن را خوانده اند تا عمر منعشان کرده است واصحاب براو پرخاش کرده ودلیل آورده اند که آن سنتی ثابت است و سنت خدا را تبدیل و تغییر رخ ندهد، هر چند عمر گوش به استدلالشان نداده است و آن بدعت را پی گرفته تا معاویه پیدا شده و وضع را بدتر کرده است و نهی ازآن نماز را به پیامبر (ص) نسبت داده است حال آیا این از نادانی و بی اطلاعیش درباره سنت بوده است یا بهره اش از فقه و دین بیش از این نبوده است؟ مطلب را باید شنید و حق را گفت خواه علیه گوینده باشد و خواه بجانبش.
5 – از چند طریق از معاویه نقل شده که از زبان پیامبر (ص) می گوید: هر که را شراب خورد تازیانه بزنید، اگر تکرار کرد تازیانه بزنیدش، اگر باز هم تکرار کرد تازیانه بزنیدش، اگر برای چهارمین بار تکرار کرد بکشیدش.
در اینجا حیرانم و نمی دانم معاویه حتی یکروز هم که شده در دوره حکومت یا استانداری یا پیش از آن بمفاد این حدیث عمل کرده یا آن را مثل دیگر احکام و دستورات زیر پا گذاشته است؟ اگر مطیع این حکم صریح بود کاروانی با بار شراب به مقصدش روانه نمی شد ودر خانه انبارش نمی کرد و فروشگاهی برایش نمی داشت و خرید و فروشش نمی کرد و نمی خوردش و در حال مستی در شعری ثنای باده نمی گفت و عربده جویانه از آن تعریف نمیکرد و به هیئتهای اعزامی و سفیران تقدیم نمی نمود و سگ توله شرابخوارش را جانشین خویش نمی ساخت و ولیعهدش در برابرش شراب نمیخورد و حکم جزای شرابخوار را تعطیل نمی کرد و شرابخواران را حد میزد.
این روایت معاویه هر چند سندی محکم و ممتاز دارد و محدثانی چون احمد حنبل و ترمذی و ابو داود ثبتش کرده اند باز مورد توجه فقیهان قرار نگرفته و هیچیک از ایشان به آن استناد و اعتماد ننموده اند چون معاویه به تنهائی نقلش کرده و خود قابل اعتماد و موثق شمرده نمی شود. این وضعش نسبت به حدیثی که خود از زبان پیامبر (ص) نقل کرده و همه نقل کرده هایش چند تا بیش نیست. حال معلوم است که نسبت به احادیث هنگفتی که در نیافته و نشنیده و نیاموخته و بخش اعظم سنت، چه وضعی داشته است.
6 – ابو ادریس از معاویه- که بسیار کم از رسول خدا (ص) حدیث نقل می کرد- شنیدم که رسول خدا (ص) می فرمود: هر گناهی را خدا ممکن است ببخشد جز این که انسان کافر بمیرد یا مومنی را به عمد بقتل رساند.
چنانکه دیدیم و در جلد یازدهم خواهد آمد معاویه در نامه ای به امیرالمومنین علی (ص) می نویسد: از پیامبر خدا (ص) شنیدم که می گفت: اگر اهالی صنعاء و عدن بر قتل مردی و یکتن از مسلمان همداستان شوند خدا آنان را به روی در آتش خواهدانداخت.
این دو حدیث که معاویه روایت کرده حجتی به نفع او است یا علیه؟ حقیقت روشن است و غباری بر آن نیست. میدانید که چه کسی در اثنای نبردهای صفین و پس از آن در هر فرصتی خونهای بسیار ریخته و مومنانی بیشماربه قتل رسانده است و هر سنگی و شنی و هر درختی و بوته ای در صحرا و در کوهستان شاهد قتل عمد او است و بسا بیگناه که بدستش و به فرمانش به خون کشیده است. آیا این قتل ها و خونریزی ها را قرآن تجویز کرده یا سنت یا اجماع مسلمانان یا قیاس و رای اجتهادی؟ یا مگر معاویه چیزی از قرآن و سنت میدانسته یا اجتهاد و استنباط احکام بلد بوده است تبهکار خون آشامی جاهل و دین نشناس بوده و تجاوزکاری مسلح که در پی جاه و شهوت ومال دست به هر جنایتی می آلود و دومین فردی که در یک زمان بیعت شده اند و به موجب آن احادیث صحیح- که برخواندیم- باید اعدام می شد. کسی که به حکم شریعت باید اعدامش کرد چه احترام و حقی دارد او را چه رسد به خلافت تا به عنوان خلیفه دست به کشتن این و آن بزند و جنگ ها بر پا سازد ولشکر کشی می دانید چه کسانی را کشته و چه مقدساتی را بر باد داده است؟ خون مجاهدان بدر و صدها تن از شرکت کنندگان بیعت شجره را ریخته است خون کسانی را که قرآن می گوید خدا از آنان خشنود گشت و آنان از خدا خشنود گشتند، و در میانشان کسانی بوده اندمثل عمار که دار و دسته تجاوز کاران مسلح داخلی- یعنی دار و دسته معاویه-او را کشته اند و خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین و ثابت بن عبید انصاری وابو هیثم مالک بن تیهان و ابو عمره بشر النصاری و ابو فضاله انصاری، و همه اینها از مجاهدان بدرند، و در میانشان حجر بن عدی” راهب اصحاب محمد (ص “) بوده است و مجاهد قهرمان مالک بن حارث اشتر نخعی، و عابد صالح محمد بن ابی بکر. بالاتر از این و سهمگین تر آن که از شهادت امام مقدس و خلیفه بر حقی که امت بر خلاف و بیعتش همداستان بوده اند از شهادت مولای ما امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) شادمان گشته و خبر قتلش را بشارتی شمرده و بانگ شادی بر آورده و آن مصیبت عظمی را از الطاف الهی دانسته است تبهکاری را که با نیرنگ وتوطئه، امام حسن مجبتی نواده پیامبر (ص) را مسموم می کند و به قتل می رساند نمی توان دست کم گرفت، تبهکار گستاخی را که پس از تبهکاری و قتل امام و ذریه پیامبر (ص) فریاد شادی بر می آرد و آن را پیروزی یی بزرگ می شمارد. این تبهکار خون آشام را به استناد احادیثی که خود روایت کرده به شدت مواخذه و محکوم خواهند ساخت.
7 – ابو صالح از معاویه نقل می کند که اززبان پیامبر (ص) می گوید: هر که بدون امام بمیرد بحال جاهلیت مرده است.
از طرفداران و دوستداران معاویه می پرسیم خود معاویه به چه حالی مرده و چگونه مرگی داشته است و به هنگام مرگ، امامش که بوده و بیعت کدامین امام بر عهده اش بوده است؟ مگر در آن هنگام امامی واجب الاطاعه امامی که موجب نص و اجماع پیروی و بیعتش واجب باشد وجود داشته غیر از امیرالمومنین علی (ع) جز همان امامی که معاویه به دشمنی اش برخاست و به جنگش کمر بست و خلافتش را قبول نکرد و برای سرنگونی امامت و خلافتش از هیچ تلاش و جنایتی خود داری ننمود و به این ترتیب پیوند مسلمانی از پیکر فرو نهاد و قید اسلام از گردن برداشت؟ همان امامی که چون به شهادت رسید معاویه اظهار خوشحالی کرد و درمصیبت شهادتش که سوگواری پیامبر اکرم (ص) وامت اسلام بود شادمانی نمود، یا آن امامی که در فاجعه مسمومیتش به دسیسه معاویه فاطمه زهراء به عزا نشست و معاویه در عزایش خنده و شادی کرد. آیا با امام و خلیفه ای که شایستگی ونص و اجماع رجال ” حل و عقد ” و باقیمانده صاحب نظران جامعه به خلافتش نشاند بیعت کرد و قید اطاعتش را بگردن گرفت یا بر سر حکومت و خلافت با او جنگید و خیانت و دسیسه کرد و وقتی دید در سپاهش تزلزل و سستی و نافرمانی پدید آمده و می خواهند امام بر حق را گرفتار کرده و تحویل او دهند هر حیله ای که به نظرش رسید بکار بست و از رشوه و تطمیع کار گرفت و از هر دسیسه و نیرنگ سیاسی تا اساس خلافت حقه را برانداخت و سلطنت خویش بر قرار ساخت؟ آیا در طول این مدت هیچ یادی از این روایتش کرد؟ آیا فهمید که آن سال های دراز را بدون اینکه بیعت امامی بر عهده اش باشد سپری کرده است و برای مسلمانان روا نیست که دو شب را بدون این که بیعت امامی بر عهده اش باشد سپری گرداند و اگر بدین حال بمیرد مرگی جاهلی داشته و به وضع جاهلیت از دنیارفته است؟ یا فقه و اجتهادش چنین حکم می کرد که او از این احکام کلی و عمومی- که پیامبر اکرم (ص) هیچکس رااز آن مستثنی نفرموده- مستثنی است؟ یا بی اطلاعیش از احکام و غفلتش درباره خودش سبب شد که طمع به این ببندد که خود خلیفه باشد و با او به خلافت بیعت کنند و بنام خدا و پیامبر (ص) فرمان براند؟ و این از صلاحیت و شایستگی وی بس دور بود و اسیر آزاد شده ای چون او که پدرش هم اسیر آزاد شده بود از علم و خردمندی بی بهره بود و نص واجماعی درباره خلافتش وجود نداشت به هیچ وجه شایسته تصدی خلافت نبود و تنها مایه اش برای آن جاه طلبی بودو نفع جوئی و کامگیری و شرارت، و هیچ نمی اندیشید که با این وضع و رفتارش به حال جاهلیت خواهد مردو مرگی جاهلی خواهد داشت و بر حال ایمان به ” سواع ” و ” هبل ” بت های عصر سیاه شرک از دنیا خواهد رفت.
توجهی دیگر
حدیث معاویه را که پیامبر(ص) فرمود ” هر کس بدون امام بمیرد مرگی جاهلی داشته است ” حافظ هیثمی در ” مجمع الزوائد ” و ابو داود طیالسی در ” مسند ” از طریق عبدالله بن عمر ثبت کرده اند، و ابو داود بااین افزوده که… ” و هر کس پیوند اطاعت بگسلد به صحنه قیامت در حالی در خواهد آمد که هیچ دلیل پسندیده ای(برای دفاع از کار خویش) ندارد.
این حدیث با احادیث دیگری که با همان مضمون، ولی بعبارات گوناگون از طرق مختلف روایت گشته تحکیم گردیده است، از آن جمله روایتی که می گوید:
پیامبر (ص) فرمود: هر که در حالی مرد که بیعتی بر عهده نداشت بحال جاهلیت مرده است “
این را مسلم در ” صحیح ” خویش ثبت کرده است و بیهقی در ” سنن ” ابن کثیر در تفسیرش وحافظ هیثمی در مجمع الزوائد، و شاه ولی الله در ” ازاله الخفاء ” برای اثبات این که نصب خلیفه برای رهبری مسلمانان تا قیامت واجب کفائی است به همین روایت- یعنی با همین عبارت- استناد کرده است.
دیگر روایتی که می گوید “: هر که در حالی بمیرد که اطاعتی بر عهده نداشته باشد بحال جاهلیت مرده است “. این را احمد حنبل در مسندش و هیثمی در مجمع الزوائد ثبت کرده اند.
همچنین روایتی باین عبارت که ” پیامبر فرمود: هر که امام زمان خویش نشناخته مرد بحال جاهلیت مرده است (یا مرگی جاهلی داشته است. “) این را تفتازانی در ” شرح المقاصد ” آورده و آنرا بلحاظ مفهوم و مفاد در کنار آیه ” خدا را فرمان برید و پیامبر را فرمان برید وفرماندهانتان را ” نهاده است. هم تفتازانی در شرح عقائد نسفی به همین عبارت استناد کرده است لکن متصدیان چاپ و نشر آن کتاب در چاپ سال 1313 هفت صفحه از آن را تحریف کرده اند که این حدیث را نیز شامل می شود. شیخ علی قاری مولف ” المرقاه فی خاتمه الجواهر المضیئه ” همین مطلب را آورده و می گوید: معنی این حدیث پیامبر که در صحیح مسلم آمده که هر که امام زمان خویش نشناخته مرد بحال جاهلیت مرده است این است که انسان کسی را که باید در دوره زندگانی خویش به وی اقتدا نماید و تحت رهبری وی قرار گیرد نشناسد.
همچنین این روایت که ” پیامبرفرمود: هر کس از دائره فرمانبری بیرون شد و از جامعه (ی اسلامی) کناره جست و مرد بحال جاهلی مرده است. ” این را مسلم در ” صحیح” خویش و بیهقی در ” سنن ” ثبت کرده است و در ” تیسیرالوصول ” به نقل از دو صحیح مسلم و بخاری از طریق ابو هریره آمده است.
و این روایت که ” هر کس از جامعه (ی اسلامی) گامی کناره جست و مرد بحال جاهلی مرده است ” و این که ” هر کس بدون امام بمیرد بحال جاهلیت مرده است” ابو جعفر اسکافی در خلاصه نقض کتاب العثمانیه جاحظ آورده است و هیثمی باین عبارت که ” هر کس بدون این که امامی بالای سرش باشد بمیرد مردنش مردن جاهلیت است ” و به این عبارت که ” هر کس بدون این که امامی بالای سرش بمیرد بحال جاهلیت مرده است. “
واین “: هر کس در حالی بمیرد که تحت رهبری امام جامعه ای نباشد بحال جاهلیت مرده و ” هر کس از فرماندهش کاری ناگوارببیند باید صبر و تحمل نماید، زیرا هر که گامی از مسلمانان وا پس نشیند (یعنی مخالف نماید) و بمیرد به حال جاهلیت مرده باشد”
این حقیقتی است که کتاب های حدیث و ” صحاح ” و مسند ها بر آن اتفاق دارند و ثابتش نموده اند و گریزی از پذیرفتنش نیست و مسلمان چاره ای جز قبولش ندارند و لازمه مسلمانی است و حتی دو نفر بر سرش اختلاف نیافته اند و هیچکس در آن تردیدی ننموده است. واز آن بر می آید که هر کس بدون امام و رهبر بمیرد بد فرجام و نارستگار خواهد بود، زیرا بحال جاهلیت مردن
پست ترین مردنها است و مردن به حال کفر والحاد.در اینجا نکته و مطلب دقیقی هست که لازم است به میان آید وآن این که فاطمه زهرا صدیقه طاهره- که به حکم قرآن پاک و منزه از هر گناه و لغزشی است و به حکم فرمایش نبوی خدا و پیامبر از خشمش به خشم میاید و به خشنودیش خشنود می گردند و از آزرده شدنش آزرده می شوند- در حالی از دنیا رفته است که بیعت کسی را که خلیفه و امام زمانش می شمارند بر عهده نداشته و به او اقتدا نمی کرده است و شوهرش نیز مدت شش ماه و در طول زندگانی همسرش از بیعت با آن به اصطلاح خلیفه خودداری نموده است. در دو ” صحیح ” مسلم و بخاری هست که ” مردم تا فاطمه زنده بود برای علی احترام قائل بودند، اما چون فاطمه درگذشت رابطه علی با مردم تیره گشت ” و قرطبی در ” المفهم ” می نویسد “: مردم در دوره زندگی فاطمه و به احترامش علی را احترام می کردند چون فاطمه پاره ای از پیکر رسول خدا بود و علی همسر و عهده دار زندگی فاطمه. اما وقتی فاطمه مرد و تا آن وقت علی باابوبکر بیعت نکرده بود مردم آن احترام رافرو گذاشتند و مانعی ندیدند که او را وادار به قبول تصمیم عمومی سازند و نگذارند وحدتشان بهم بخورد “.
در اینجا سه احتمال بیش نیست و حقیقت در یکی از آنها است. یکی این که صدیقه طاهره سلام الله علیها به یکی از وظائف اسلامی خویش عمل نکرده باشد به بزرگترین و مهم ترین وظیفه ای که دین پدرش مقرر داشته است و مسلمانان همگی از شهر نشین و دهاتی و باسواد و بیسوادبه آن عمل کرده اند و العیاذ بالله در حالی که سنت پدرش را زیر پا گذاشته بوده ازدنیا رفته باشد. دیگر اینکه آن حدیث صحیح نباشد با اینکه حدیث دانان شیعه و سنی روایت و ثبتش کرده و امت اسلام قبول نموده و درستش دانسته است. آخرین احتمال اینکه فاطمه زهراء خلافت ابوبکر را به رسمیت نمی شناخته و او را لایق آن نمی دانسته است  با مولای متقیان امیر المومنین علی (ع) همرای و هم عقیده بوده است.
آیا مسلمان می تواند احتمال اول را وارد بداند وبگوید دختر گرامی و با وفا و دانای پیامبر(ص) که همسر کسی بوده که قرآن خود پیامبر امینش خوانده و وصی و جانشین و پیامبرش تعیینی وی بوده است کاری انجام داده بر خلاف عقل و منطق و رضای خدا و پیامبرش؟ نه، هیچ مسلمانی چنیی حرفی نمی تواند بزند یا چنین احتمالی را وارد بداند. حتمال دوم هم وارد نیست زیرا پس از این که حدیث مذکور به صحت پیوسته و حدیث شناسان شرایط صحت را در آن روایات جمع دیده اند و سر تسلیم در برابرش فرود آورده اند و امت آن را پذیرفته است هیچ نادانی احتمال نادرست بودن آن حدیث را نمی دهد. بنابراین احتمالی جزسومی باقی نمی ماند و یگانه حقیقت این است که خلافت ابوبکر را صدیقه طاهره برسمیت نمی شناخته و او را خلیفه و امام نمی دانسته و در حالی از دنیا رفته که از آن خلافت و خلیفه بیزار بوده و امیرالمومنین علی ع نیز به همین سبب با او بیعت ننموده و نه همسرش را به بیعت با او خوانده درحالی که می دانسته هر کس امام زمانش را نشناخته بمیرد و بیعتی بر عهده اش نباشد به حال جاهلیت مرده است. بنابراین، از خلافتی چنین بایدبیزار بود و سر به فرمان متصدیش فرود نیاورد.

8 – ابو امیه عمرو بن یحیی بن سعید ازقول جدش می گوید: معاویه از پی ابوهریره به دنبال رسول خدا (ص) روان گشت و ابو هریره از او به پیامبر (ص) شکایت کرد. آنگاه پیامبر خدا (ص) در موقع وضو گرفتن یک یا دو بار سر برداشته خطاب به معاویه گفت: ای معاویه اگر عهده دار کاری (از کارهای حکومتی)گشتی از خدای عز و جل بترس و عادل باش. معاویه می گوید: من بر اساس فرمایش رسول خدا(ص) پیوسته می اندیشیدم که گرفتار تصدی کاری شوم تا آنکه گرفتارش شدم.
متاسفانه این مرد سفارش پیامبر (ص) را از یاد برد و نه در دوره استانداری به آن عمل کرد و نه در دوره سلطنت، یا از یاد نبرد واعتنائی به آن نکرد و عدالت و تقوی را یکسره ترک گفت و به مقتضای تبهکاری و گناهورزی و ستمکاری رفتارنمود. ضرورتی نمی بینم که دوباره سیاهه آن جنایات و تجاوزات رادر اینجا بیاورم چون به پاره ای از آن دو دوره ” غدیر “اشارات رفته و خواننده گرامی می تواند به آنها مراجعه نماید.
کاش روزی که پا از یاری عثمان به دامن کشید و گذاشت به کشتن رود یادی از این سفارش کرده بود یا آن روز که کمر به جنگ امام زمانش امیرالمومنین علی (ع) بست و علیه خلافت عظمی و ولایت گرانقدرش دسیسه وتوطئه می نمود و آنگاه که اصحاب عادل و راسترو را می کشت و تبعید می کرد و رجال صالح و پاکدامن امت را به همه توانائی و امکاناتش مورد تعقیب و آزار و تهدید و کشتن و بستن قرار می داد و آنان را بی محاکمه و به مجرد وارد آمدن اتهام می کشت و می زد و زندانی می کرد.
آیا این کارهایش از عدالت و تقوا بود؟ یا خرید و فروش شراب و میگساری و رباخواریش از ره عدل و پرهیزگاری بود؟ یا این که “زیاد ” را بر خلاف سنت و دستور پیامبر(ص) منسوب به ابی سفیان کرد و یزید را جانشین خویش ساخت، یزیدی را که خوب می شناسیمش و پدرش او را بهتر ازهرکس می شناخت؟ شاید بارزترین نمونه های عدل و تقوایش این باشد که امام پاک و منزه و مولای متقیان را یک ریز دشنام می داد و بر سر منبر ناسزا می گفت و در دعای دست بر او لعنت می فرستاد و به مردم و استاندارانش فرمان داد تا در همه شهرهای بزرگ و مراکز استانها به او دشنام دهند و لعنت فرستند و بدعت شرم آورش تاآخر دوره امویان بر جای ماند و از او بیادگار و بمیراث؟
نمی دانم اگر پیامبر اکرم به او این سفارش نکرده بود چه کاری ممکن بود بر خلاف عدل و تقوی بکند که نکرده است؟ یا اگر- نعوذ بالله- پیامبر اکرم سفارشی بر خلاف آن به او کرده بود چه کارهائی بدتر و تبهکارانه تر از آنچه کرده است ممکن بود یا مگر خلافکاریهائی جز آنها می توان یافت؟
9 – از چند طریق از معاویه روایت شده است که از خود پیامبر خدا شنیدم که فرمود “: خدا اگر خیر کسی را بخواهد اورا دین شناس می گرداند ” یا به عبارتی دیگر “: خدا اگر خیری برای کسی بخواهداو را دینشناس می گرداند “. بعضی بر آن افزوده اند که معاویه کمتر می شد نطقی کند واین حدیث را در نطقش نیاورد.
شنیدن و درک این حدیث و تکرار روایتش به طوریکه در مسند احمد بن حنبل شانزده بار آمده و این که معاویه نمی شده نطقی ایراد کند و آن را به زبان نیاورد لازمه اش این بود که در خود معاویه اثر بگذارد و او راپایبند دستورات و تعالیم پیامبر (ص) گرداند و فقیه و دین شناس و عامل به احکام و مبادی فقهی، اما می بینیم چنین نشده و از سنت و فقه و دین شناسی فرسنگ ها دور مانده بطوری که از هر کسی بی اطلاع تر و دین شناستر و بی فقه تر گشته است و نه تنها به احکام و اصول فقهی مقید و پایبند نبوده، بلکه از فقه و دین شناسی هم بهره ای نیافته و از چند حدیثی که با فقه ارتباطی ندارد اگر بگذریم چیز قابل ملاحظه ای از حدیث وسنت روایت ننموده است. تمام این حقائق می رساند که بموجب همان حدیث که خود نقل کرده و پیوسته بر زبان داشته است خدا برای معاویه خیر نخواسته و دین شناسش نکرده است و این تقدیر با وضع پسر هنده جگر خوار متناسب بوده است.
10 – محمد بن جبیر بن مطعم میگوید: من با هیئتی از قریش نزد معاویه بودم که به وی خبر رسید عبدالله بن عمر و بن عاص این حدیث رانشر می دهد که در آینده پادشاهی از قحطان به ظهور خواهد رسید. معاویه خشمناک گشت و برخاست و پس از ثنائی که زیبنده خدای عز و جل بود گفت: به من اطلاع داده اند بعضی از شما سخنانی نقل می کنند و نشر می دهند که نه در قرآن است و نه از رسول خدا (ص) رسیده است. اینها جاهلان شما هستند. از آرمان هائی که صاحبانش را گمراه می سازد برحذر باشید، زیرا من از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: این حکومت در میان قریش خواهد بود و هرکسی بر سر آن با ایشان تا وقتی دین و شریعت را بر قرار می دارندکشمکش نماید خدا او را نگونسار خواهد کرد.
معاویه این حدیث را- بفرض که صحیح باشد- نفهمیده است. عبدالله بن عمرو عاص گفته که آن شخص پادشاه خواهد بود نه این که خلیفه، ومی دانیم پس از رسول خدا (ص) پادشاهان بسیاری از غیر قریش بوده اند و ممکن است پادشاه نامبرده از پادشاهان خودکامه باشد. بنابراین حرف معاویه آن را رد و نقض نمی کند، زیرا آنچه او یاد کرده ائمه و پیشوایانی قرشی هستند که تا وقتی مجری احکام اللهی و برقرارکننده شریعت را برقرار نکرده بلکه بر خلافش عمل کرده اند درشمار آن ائمه و پیشوایان قرشی نخواهند بود. باین ترتیب، معاویه گرچه قحطانی نباشد و قرشی باشد حق ندارد آرمان تصدی خلافت را به دل راه دهد ودر آرزوی چنین مقامی باشد، بلکه بایدبجای برحذرداشتن قحطانیان از آرزوی تصدی خلافت به خاطر آورد که خود نیز از تصدی آن ممنوع و محروم است. مگر اسیران آزاد شده فتوحات اسلامی حق خلافت دارند؟ مگر خلافت را کسی غیر مجاهدان بدر می تواند عهده دار شد؟! مگر خلیفه نباید عادل و راسترو و پرهیزگار باشد؟ مگر هنده جگر خوار و پرچم فحشائی که بر فراز خانه اش بوده سهمی  از خلافت الهی توانند برد.
عجیب است که آن مردک، عبدالله بن عمرو رااز جاهلان و بیخردان می شمارد حال آنکه ابو هریره در حق وی می گوید”:او بیش از همگان از پیامبر (ص) حدیث نقل کرده و حدیث می نوشته است ” یا به عبارتی که ابو عمرآورده می گوید “: او بیش از همگان پیامبر خدا (ص) حدیث حفظ کرده است “… و می گوید “: مردی فاضل وحافظ و دانشمند بود. قرآن آموخت و از پیامبر (ص) اجازه خواست که احادیثش را بنویسد و اجازه دادش ” و ابن حجر وی را به سبب فراوانی دانش و عبادت خستگی ناپذیرش ستوده و تمجید کرده است. معاویه چنان به وی پرخاش می کندو او را نادان و بی علم می خواند که پنداری خود دانشمندی متبحر وفقیهی سترگ است غافل از این که محققان هوشیار و خلق بیدار سخنی را که عباده بن صامت به وی گفته است به خاطر سپرده اند، این سخن را که ” مادرت هنده داناتر از تو است”
این معاویه است و این مقدار علم و حدیثدانی اش.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 486

متن عربی

و لقد آن لنا أن ننظر نظرة أخری فی غیر واحد من متون أحادیثه فمنها:

1- أنّ معاویة دخل علی عائشة، فقالت له: أما خفت أن أُقعد لک رجلًا یقتلک؟ فقال: ما کنت لتفعلیه و أنا فی بیت أمان، و قد سمعت النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم یقول.- یعنی: الإیمان قید الفتک- کیف أنا فی الذی بینی و بینک و فی حوائجک؟ قالت: صالح، قال: فدعینا و إیّاهم حتی نلقی ربّنا عزّ و جلّ. مسند أحمد «7» (4/92).

قال الأمینی: إنّه ینمّ عن أنّ أمّ المؤمنین کانت تستبیح دم الرجل بما ارتکبه من

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 486

الجرائم و المآثم، و سفک دماء زکیّة، و نفوس مزهقة بریئة، حتی أنّها کانت تری من المعقول السائغ أن تُقعد له رجلًا فیقتله، فأقنعها بأنّه فی بیت أمان، و داخل فی ذمّتها، و أنّ ما بینه و بینها صالح، و أرجأ الموافاة للجزاء إلی یوم التلاقی بینه و بین الناس.

و یُستشفّ من هذه أنّه لم یکن عند معاویة درء لما کانت أمّ المؤمنین تنقمه علیه، و إلّا لکان للرجل أن یتشبّث به فی تبریر أعماله، و تبرئة نفسه دون التافهات.

و إن تعجب فعجب اقتناع أُمّ المؤمنین من معاویة بأنّ ما بینه و بینها صالح، و إن لم یکن صالحاً بینه و بین اللَّه، و لا صالحاً بینه و بینها لأنّه قاتل أخیها محمد بن أبی بکر، و کان علی عنق معاویة ذلک الدم الطاهر، و إن غضّت الطرف عنه أُخته لأنّ ما بینه و بینها صالح، کما أنّها غضّت الطرف عن دم حُجر و أصحابه، و هو من موبقات ابن آکلة الأکباد، و طالما نقمت علیه ذلک و کانت توبّخه، لکن برّره ذلک الصالح بینهما بلا عقل و لا قود، و أمّا دم عثمان فما غضّت عنه أمّ المؤمنین مهما لم یکن ما بینها و بین علیّ علیه السلام صالحاً، و هل یحتجّ معاویة یوم القیامة فی موقف العدل الإلهیّ متی خاصمه محمد و حُجر و أصحابه و آلاف من الصلحاء الأبرار ممّن سفک دماءهم بأنّ ما بینه و بین عائشة صالح؟ و هل یفیده هذا الحجاج؟ أنا لا أدری.

أما کان لعائشة أن تفحم الرجل بأنّ الإیمان لو کان قید الفتک- و هو قید الفتک- فلما ذا لم یقیّده؟ و قد فتک بآلاف من وجوه المؤمنین، و أعیان الأُمّة المسلمة، و لم یأمن من فتکه أهل حرم أمن اللَّه- مکة-، و لا مجاورو بیت أمانه- المدینة- و لعلّ أُمّ المؤمنین کانت تنظر إلی إیمان الرجل من وراء ستر رقیق، و لم تجده إیماناً مستقرّا- إن لم نقل إنّها وجدته مستودعا- یقیّد صاحبه، و یسلم المسلمون بذلک من یده و لسانه،

و قد صحّ عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 487

و المؤمن من أمنه الناس علی دمائهم و أموالهم» «1».

2- عن عباد بن عبد اللَّه بن الزبیر، قال: لمّا قدم علینا معاویة حاجّا، قدمنا معه مکة فصلّی بنا الظهر رکعتین، ثم انصرف إلی دار الندوة، و کان عثمان حین أتمّ الصلاة إذا قدم مکة صلّی بها الظهر و العصر و العشاء الآخرة أربعاً أربعاً، فإذا خرج إلی منی و عرفات قصّر الصلاة، فإذا فرغ من الحجّ و أقام بمنی أتمّ الصلاة حتی یخرج من مکة، فلمّا صلّی بنا الظهر رکعتین نهض إلیه مروان بن الحکم، و عمرو بن عثمان، فقالا له: ما عاب أحد ابن عمّک بأقبح ما عبته به، فقال لهما: و ما ذاک؟ قال: فقالا له: أ لم تعلم أنّه أتمّ الصلاة بمکة؟ فقال لهما: و یحکما و هل کان غیر ما صنعت؟ قد صلّیتهما مع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و مع أبی بکر و عمر، قالا: فإنّ ابن عمّک قد کان أتمّها، و إنّ خلافک إیّاه له عیب، قال: فخرج معاویة إلی العصر فصلّاها بنا أربعاً.

مسند أحمد «2» (4/94).

قال الأمینی: أنا لا أدری أنّ الشائنة هاهنا تعود إلی فقه معاویة؟ أم إلی دینه؟ حیث یتعمّد الإتمام حیثما قصّر فیه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و اتّخذته الأُمّة سنّة متّبعة، و فیهم أبو بکر و عمر،

و قد صحّ عن عبد اللَّه مرفوعاً: «الصلاة فی السفر رکعتان»

، من خالف السنّة فقد کفر. لکن الرجل خالف الجمیع، و جابه حکم الرسول صلی الله علیه و آله و سلم نزولًا منه إلی رغبة مروان الطرید ابن الطرید و عمرو بن عثمان، صوناً لسمعة ابن عمّه عثمان، مبتدع هذه الأحدوثة، فإن کان هذا فقه الرجل فی الحدیث فمرحی بالفقاهة! أو أنّ ذلک مبلغه من الدین؟ فبعداً له فی موقف الدیانة.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 488

راجع الجزء الثامن (ص 98- 119، 262).

3- عن الهنائی قال: کنت فی ملأ من أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عند معاویة، فقال معاویة: أنشدکم اللَّه أ تعلمون أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نهی عن لبس الحریر؟ قالوا: اللّهمّ نعم. إلی أن قال: قال: أنشدکم اللَّه تعالی أ تعلمون أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نهی عن الجمع بین حجّ و عمرة؟ قالوا: أمّا هذا فلا، قال: أما إنّها معهنّ.

و فی لفظ:

قال: و تعلمون أنّه نهی عن المتعة- یعنی متعة الحجّ- قالوا: اللّهمّ لا.

راجع المسند «1» (4/92، 95، 99).

قال الأمینی: هذا معطوف علی ما قبله، فإنّ حرص الرجل علی إحیاء البدع تجاه السنّة النبویّة الثابتة، أوقفه هاهنا موقف المکابر المعاند، فقد أسلفنا فی الجزء السادس (ص 198- 205، 213- 220) أنّ متعة الحجّ نزل بها القرآن الکریم و لم ینسخ حتی قضی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نحبه، و کان علیها العمل أیّام أبی بکر و صدراً من أیّام عمر حتی منع عنها. و علیه فاقتصاص معاویة أثر ذلک المحرّم- بالکسر- یجلب الطعن، إمّا فی فقهه هو و جهله بالسنّة، أو فی دینه، و الجمع أولی، و الثانی أقرب إلیه.

4- من طریق حمران، یحدّث عن معاویة، قال: إنّکم لتصلّون صلاة، لقد صحبنا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فما رأیناه یصلّیها، و لقد نهی عنهما، یعنی الرکعتین بعد العصر «2». (4/99، 100).

قال الأمینی: عرفت- فی الجزء السادس (ص 183- 186)- أنّ الصلاة بعد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 489

العصر کانت مطّردة علی العهد النبویّ، یُصلّیها هو صلی الله علیه و آله و سلم و لم یکن یدعهما سرّا و لا علانیة، و ما ترکهما حتی لقی اللَّه تعالی، و صلّاهما أصحابه إلی أن منع عنها عمر، و احتجّت الصحابة علیه بأنّها سنّة ثابتة، و لا تبدیل لسنّة اللَّه، غیر أنّ الرجل لم یَصِخ إلی قولهم، و طفق یمضی وراء أحدوثته، و جاء معاویة و قد زاد فی الطنبور نغمة، و عزا إلی رسول اللَّه النهی عنهما، و هل هذا مقتضی جهله بالسنّة، أو مبلغه من الفقه و الدین؟ فاسمع القول، و اقض بالحقّ لک أو علیک.

5-

من عدّة طرق، عن معاویة مرفوعاً: «من شرب الخمر فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، فإن عاد الرابعة فاقتلوه».

أخرجه «1» فی (4/93، 95، 96، 97، 101)

 

. قال الأمینی: إنّی واقف هاهنا موقف التحیّر، و لا أدری هل کان معاویة عاملًا بمفاد هذا الحدیث یوماً من أیّامه إبّان خلافته و إمارته و قبلهما؟ أو کان یناقضه کمناقضته بکثیر من الأحکام؟ و لئن کان خاضعاً لما فیه من الحکم الباتّ لما حملت إلیه روایا الخمر قطاراً، و لما حملها إلیه خمّاره الذی کان یصاحبه، و لا ادّخرها فی حجرته، و لا اتّخذ متجراً لبیعها، و لا شربها هو، و لا عربد بشعره فیها و هو سکران، و لا قدّمها إلی وفوده، و لا استخلف جروه السکّیر بمرأی منه و مسمع، و لا أضاع حدّ اللَّه علی من یشربها و ینتشی بها و حدیث معاویة هذا مع جودة سنده، و إخراج مثل أحمد، و الترمذی، و أبی داود إیّاه، لم یأخذ به و بمفاده أحد من أئمّة الفقه، و ضربوا عنه صفحاً، لتفرّد معاویة بروایته و هو لا یؤتمن علی حدیثه. هذا موقفه مع السنّة التی اتّخذها هو عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم علی قلّتها، فما ظنّک بالکثیر الذی لم یبلغه منها.

6-

عن أبی إدریس قال: سمعت معاویة و کان قلیل الحدیث عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 490

قال: سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و هو یقول: «کلّ ذنب عسی اللَّه أن یغفره إلّا الرجل یموت کافراً، أو الرجل یقتل مؤمناً متعمدّا». المسند «1» (4/99).

 

و قد جاء کما یأتی فی الجزء الحادی عشر من کتاب له کتبه إلی علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام: و إنی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «لو تمالأ أهل صنعاء و عدن علی قتل رجل واحد من المسلمین، لأکبّهم اللَّه علی مناخرهم فی النار».

قال الأمینی: هل هذان الحدیثان اللذان رواهما معاویة حجّة له أو علیه؟ و الحقیقة جلیّة لا یخفیها ستار، فإنّک جدّ علیم بالذی باء بإثم تلکم الدماء المهراقة منذ یوم صفّین و بعده، ریثما تُتاح له الفرص مع مهبّ الریح، و تحت کلّ حجر و مدر، و علی الروابی و الثنیّات، و عدد الرمل و الحصی، عند کلّ هاتیک دم مسفوک، و نفس مزهقة، و أوصال مفصولة، و حرمات مهتوکة، و هل شی ء من تلکم البوائق یُباح بآیة من الکتاب؟ أو یبرّر بسنّة صحیحة؟ أو یحبّذ بشی ء من معاقد إجماع المسلمین؟ و هل هناک قیاس ینتهی إلی شی ء من هذه المبادئ الاجتهادیّة؟ و هل معاویة یُحسن شیئاً منها أو یُتقنها؟ و أین و أنّی له الرأی و الاجتهاد؟ أو هو مجرم جاهل، و باغ ظلوم، و ثانی الخلیفتین اللذین بویعا فی عهد، فیجب قتال هذا، و قتل ذاک، بالنصوص النبویّة، فلا یُرْقَب فیه إلّ و لا ذمّة، فلا ذمّة لمهدور الدم، و لا حرمة لمن یجب إعدامه فی الشریعة؟ أین هو و الخلافة؟ حتی یستبیح الدماء الزاکیة دون شهواته و مطامعه، و هل تدری أیّ دماء سفکها؟ و أیّ حرمات انتهکها؟ نعم؛ اقترف بها إراقه دماء المهاجرین و الأنصار من الصحابة العدول و التابعین لهم بإحسان، و باء بإثم دماء البدریّین و مئات من أهل بیعة الشجرة الذین رضی اللَّه عنهم و رضوا عنه، و فیهم مثل عمّار الذی قتلته الفئة الباغیة- فئة معاویة-، و خزیمة بن ثابت ذی الشهادتین، و ثابت ابن عبید الأنصاری، و أبی الهیثم مالک بن التیّهان، و أبی عمرة بشر الأنصاری، و أبی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 491

فضالة الأنصاری، کلّ هؤلاء من البدریّین، و فیهم حُجر بن عدی راهب أصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم، و ثمّ البطل المجاهد مالک بن الحارث الأشتر النخعی، و العابد الصالح محمد ابن أبی بکر.

و قبل هذه کلّها استبشاره بدم الإمام المقدّس، الخلیفة علیه و علی الأُمّة جمعاء مولانا أمیر المؤمنین، و سروره بذلک، و عدّه ذلک من لطیف صنع اللَّه.

و ما ظنّک بمجرم یکون عنده دم الإمام السبط الزکیّ أبی محمد الحسن علیه السلام بدسّ السمّ إلیه؟! و قد استبشر لمّا باء بإثمه، و ناء بجرمه، فسیؤاخذ بما رواه عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی هذه کلّها.

7-

من طریق أبی صالح عن معاویة مرفوعاً: «من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیّة».

المسند للإمام أحمد «1» (4/96).

قال الأمینی: هاهنا نسائل أنصار معاویة و أودّاءه عن أنّ أیّ موتة مات هو بها؟ و عن أیّ إمام مات و فی عنقه بیعته؟ و من الذی اخترم الرجل و قد طوّقته ولایته؟ و هل کان هناک إمام یجب طاعته و بیعته بالنصّ و الإجماع غیر مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام یوم بارزه و کاشفه؟ و ألقح دون مناوأته الحرب الزبون، و نازعه فی أمر الخلافة، و خلع ربقة الإسلام من عنقه، أو یوم استبشر بقتل الإمام علیه السلام، و هی الطامّة الکبری؟ و المصاب بها خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم، أو یوم افتجعت به الصدّیقة الکبری فاطمة بشظیّة قلبها الإمام السبط المجتبی بسمّ من معاویة مدسوس إلیه؟ فهل بایعه یومئذٍ و هو خلیفة الوقت بالجدارة و النصّ و إجماع لا یستهان به من بقایا رجال الحلّ و العقد؟ أو أنّه ناوأه فی الأمر و غدر به و کاده؟ لمّا ظهر من أجناده الخور و الفشل،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 492

و قلبوا علی إمام الحقّ ظهر المجنّ، و حدت بهم المطامع و المیول إلی أن یسلموه لمعاویة إن قامت الحرب علی أشدّها، فالتجأ الإمام إلی الصلح صوناً لدماء شیعته، و إبقاءً علی حیاة ذویه.

فهل کان معاویة طیلة هذه المدد فی ذکر من روایته هذه؟ و هل علم أنّه طوی تلکم السنین و لیس فی عنقه بیعة لإمام؟ و أنّه لا یحلّ لمسلم أن یبیت لیلتین لیس فی عنقه لإمام بیعة «1»؟ و أنّه إن مات و الحالة هذه مات میتة جاهلیّة؟ أو أنّه کان یری من فقهه استثناءه من هذه الکلیّة التی لم یستثن منها الرسول صلی الله علیه و آله و سلم أحداً؟ أو أنّ جهله بالأحکام و بنفسه کان یُطمعه فی أن یکون هو الخلیفة المبایع له، و المطاع بأمر اللَّه و رسوله؟ و هیهات له ذلک، و هو طلیق ابن طلیق، و لم یؤهّله لها علم و لا حنکة، و لا نصّ و لا إجماع، إلّا شره نَهِم، و طمع زائغ، و حلوم مطاشة، أو أنّ الرجل کان لم یکترث لأن یموت میتة جاهلیّة علی ولایة سواع و هبل؟

لفت نظر:

إنّ حدیث معاویة: «من مات بغیر إمام، مات میتة جاهلیّة». أخرجه الحافظ الهیثمی فی مجمع الزوائد (5/218)، و أبو داود الطیالسی فی مسنده (ص 259) من طریق عبد اللَّه بن عمر و زاد: و من نزع یداً من طاعة جاء یوم القیامة لا حجّة له.

و هذا الحدیث معتضد بألفاظ أُخری من طرق شتّی منها:

قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس فی عنقه بیعة، مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: مسلم فی صحیحه «2» (6/22)، و البیهقی فی سننه (8/156)، و ابن کثیر فی تفسیره (1/517)، و الحافظ الهیثمی فی المجمع (5/218)

 

، و استدلّ بهذا اللفظ شاه

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 493

ولیّ اللَّه فی إزالة الخفاء (1/3) علی وجوب نصب الخلیفة علی المسلمین إلی یوم القیامة وجوباً کفائیّا.

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس علیه طاعة، مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: أحمد فی مسنده «1» (3/446)، و الهیثمی فی المجمع (5/223).

 

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة».

ذکره التفتازانی فی شرح المقاصد «2» (2/275)

 

و جعله لدة قوله تعالی: (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ

) «3» فی المفاد. و بهذا اللفظ ذکره التفتازانی أیضاً فی شرح عقائد النسفی المطبوع سنة (1302) غیر أنّ ید الطبع الأمینة علی ودائع العلم و الدین حرّفت من الکتاب فی طبع سنة (1313) سبع صحائف یوجد فیها هذا الحدیث. و حکاه الشیخ علی القاری صاحب المرقاة فی خاتمة الجواهر المضیئة (2/509)، و قال فی (ص 457): و

قوله علیه السلام فی صحیح مسلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة».

معناه: من لم یعرف من یجب علیه الاقتداء و الاهتداء به فی أوانه.

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من خرج من الطاعة و فارق الجماعة فمات مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: مسلم فی صحیحة «4» (6/21)، و البیهقی فی سننه (8/156)، و ذکر فی تیسیر الوصول «5» (3/39) نقلًا عن الصحیحین للشیخین من طریق أبی هریرة.

 

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من فارق الجماعة شبراً، فمات، فمیتة جاهلیّة».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 494

أخرجه مسلم فی صحیحه «1» (6/21).

 

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لا إمام له مات میتة جاهلیّة».

ذکره أبو جعفر الإسکافی فی خلاصة نقض کتاب العثمانیّة للجاحظ (ص 29)، و ذکره الهیثمی فی المجمع (5/224، 225) بلفظ: «من مات و لیس علیه إمام فمیتته میتة جاهلیّة». و بلفظ: «من مات و لیس علیه إمام مات میتة جاهلیّة».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس لإمام جماعة علیه طاعة مات میتة جاهلیّة».

أخرجه الحافظ الهیثمی فی مجمع الزوائد (5/219).

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من أتاه من أمیره ما یکرهه فلیصبر، فإنّ من خالف المسلمین قید شبر ثم مات مات میتة الجاهلیّة».

شرح السیر الکبیر (1/113).

هذه حقیقة راهنة أثبتتها الصحاح و المسانید فلا ندحة عن البخوع لمفادها، و لا یتمّ إسلام مسلم إلّا بالنزول لمؤدّاها، و لم یختلف فی ذلک اثنان، و لا أنّ أحداً خالجه فی ذلک شکّ، و هذا التعبیر ینمّ عن سوء عاقبة من یموت بلا إمام، و أنّه فی منتأیً عن أیّ نجاح و فلاح، فإنّ میتة الجاهلیّة إنّما هی شرّمیتة، میتة کفر و إلحاد، لکنّ هنا دقیقة لا بدّ من البحث عنها، و هی أنّ الصدّیقة الطاهرة المطهّرة بنصّ الکتاب الکریم، التی یغضب اللَّه و رسوله لغضبها و یرضیان لرضاها، و یؤذیهما ما یؤذیها، قضت نحبها و لیس فی عنقها بیعة لمن زعموا أنّه خلیفة الوقت، و مثلها بعلها طیلة ستّة أشهر أیّام حیاة حلیلته، کما جاء فی الصحیحین و فیهما: کان لعلیّ من الناس وجه حیاة فاطمة، فلمّا توفّیت استنکر علیّ وجوه الناس «2». قال القرطبی فی المفهم:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 495

کان الناس یحترمون علیّا فی حیاتها کرامة لها، لأنّها بضعة من رسول اللَّه و هو مباشر لها، فلمّا ماتت و هو لم یبایع أبا بکر، انصرف الناس عن ذلک الاحترام، لیدخل فیما دخل فیه الناس و لا یفرّق جماعتهم. انتهی.

فالحقیقة هاهنا مردّدة بین أنّ الصدّیقة سلام اللَّه علیها عزبت عنها ضروریّة من ضروریّات دین أبیها و هی أولاها و أعظمها، و قد حفظته الأُمّة جمعاء حضریّها و بدویّها، و ماتت- العیاذ باللَّه- علی غیر سنّة أبیها، و بین أن لا یکون للحدیث مقیل من الصحّة، و قد رواه الحفظة الأثبات من الفریقین و تلقّته الأُمّة بالقبول، و بین أنّها سلام اللَّه علیها لم تک تعترف للمتقمّص بالخلافة، و لا توافقه علی ما یدّعیه، و لم تکن تراه أهلًا لذلک، و کذلک الحال فی مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام.

فهل یسع لمسلم أن یختار الشقّ الأوّل و یرتئی لبضعة النبوّة و لزوجها- نفس النبیّ الأمین و وصیّه علی التعیین- ما یأباه العقل و المنطق، و یبرأ منه اللَّه و رسوله؟ لا، لیس لأحد أن یقول ذلک.

و أمّا الشقّ الثانی، فلا أظنّ جاهلًا یسفّ إلی مثله بعد استکمال شرائط الصحّة و القبول، و إصفاق أئمّة الحدیث و مهرة الکلام علی الخضوع لمفاده، و إطباق الأُمم الإسلامیّة علی مؤدّاه.

فلم یبق إلّا الشقّ الثالث، فخلافة لم تعترف لها الصدّیقة الطاهرة، و ماتت و هی واجدة علیها و علی صاحبها، و یجوّز مولانا أمیر المؤمنین التأخّر عنها و لو آناً ما، و لم یأمر حلیلته بالمبادرة إلی البیعة، و لا بایع هو، و هو یعلم أنّ من مات و لم یعرف إمام زمانه و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیّة، فخلافة هذا شأنها حقیقة بالإعراض عنها، و النکوص عن البخوع لصاحبها.

8- من طریق أبی أُمیّة عمرو بن یحیی بن سعید، عن جدّه: أنّ معاویة أخذ الأداوة بعد أبی هریرة یتبع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بها، و اشتکی أبو هریرة، فبینا هو یوضّئ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 496

رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، رفع رأسه [إلیه ] «1» مرّة أو مرّتین، فقال: یا معاویة إن ولیت أمراً فاتّق اللَّه عزّ و جلّ و اعدل. قال: فما زلت أظنّ أنّی مبتلی بعمل، لقول رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم حتی ابتلیت. المسند «2» (4/101).

قال الأمینی: إنّ من المأسوف علیه أنّ الرجل نسی هذه الوصیّة النبویّة فی عهدیه جمیعاً من الإمارة و الملک العضوض، أو أنّه کان یذکرها غیر أنّه لم یکترث لها، فلم یدع شیئاً من مظاهر العدل و التقوی إلّا و ترکه، و لا أمراً من موجبات الإثم و العدوان إلّا و ارتکبه، و إنّ البحث لفی غنیّ عن سرد تلک المآثم و الجرائم، و قد کرّرنا بعضها فی أجزاء هذا الکتاب، و فی حیطة سعة الباحث الوقوف علیها کلّها.

فلیته کان یذکر تلک الوصیّة الخالدة یوم تثبّط عن نصرة عثمان حتی أُودی به، و یوم کاشف إمام الوقت أمیر المؤمنین علیه السلام بالحروب الطاحنة، و جابه ولایة اللَّه الکبری بکلّ ما کان یسعه عناده و مکائده، و ناوأ الصحابة العدول بالقتل و التشرید، و اضطهد صلحاء الأُمّة بکلّ ما فی حوله و طوله من إخافة، و إرجاف، و قتل ذریع، و أخذ بالظنون و التهم، أو کان من العدل و التقوی شی ء من هذه؟ أو کان منهما بیع الخمر و شرابها و أکل الربا، و استلحاق زیاد بأبی سفیان، و استخلاف یزید؟ و لعلّک أعرف بیزید من غیرک، کما أنّ مستخلفه کان أعرف به من کلّ أحد.

و لعلّ من أظهر مصادیق عدله و تقواه دأبه علی سبّ الإمام الطاهر، و لعنه علی صهوات المنابر، و قنوته بذلک فی صلواته- التی کانت تلعنه- و حمله الناس علی ذلک بالحواضر الإسلامیّة و أوساطها طول حیاته، حتی کانت بدعة مخزیة مستمرّة فی العهد الأمویّ کلّه بعد أن اخترمته المنیّة.

و لیتنی کنت أدری أنّه ما ذا کان یفعله ممّا یخالف العدل و التّقوی لو لا وصیّة

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 497

رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إیّاه؟ أو أنّه- و العیاذ باللَّه- لو کانت الوصیّة بخلاف ما سمعه منه صلی الله علیه و آله و سلم؟ فهل کان یُتاح له أکثر و أشنع ممّا فعل؟

9-

من غیر طریق عن معاویة، قال: سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «إذا أراد اللَّه بعبد خیراً فقّهه فی الدین»، و فی لفظ: «من یُرد اللَّه به خیراً یفقّهه فی الدین».

و فی بعض الألفاظ: و کان معاویة قلّما خطب إلّا ذکر هذا الحدیث فی خطبته «1».

قال الأمینی: کان من قضیّة هذا السماع و وعیه، و الإکثار من روایته حتی أنّه جاء مکرّراً فی مسند أحمد ستّ عشرة مرّة، و ما کان یخطب معاویة إلّا و ذکره، التأثّر «2» بمفاده، و التهالک فی التفقّه فی الدین، و الحرص علی ما کان یسمعه أو یبلغه عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی مبادئ الفقه و غایاته، فما هذا الذی قهقره عن ضبط ما هنالک من حکم و أحکام؟ و أبعده عن مستقی السنّة ذلک البون الشاسع، الذی ترکه أجهل خلق اللَّه بأحکامه، عدا ما خالفه و باینه، من أحادیث کانت حجّة علیه، بعیداً عن مغازیه و أعماله، وعدا طفائف لا یعود العالم بها فقیهاً فی دینه متبصّراً فی أمره، کلّ ذلک ینمّ عن أنّ الرجل لم یُرد اللَّه به خیراً و لا فقّهه فی دینه، و لیس ذلک من ابن هند ببعید.

10- من طریق محمد بن جبیر بن مطعم یُحدّث: أنّه بلغ معاویة و هو عنده فی وفد من قریش، أنّ عبد اللَّه بن عمرو بن العاص یحدّث أنّه سیکون ملک من قحطان، فغضب معاویة، فقام فأثنی علی اللَّه عزّ و جلّ بما هو أهله، ثم قال: أمّا بعد: فإنّه بلغنی أنّ رجالًا منکم یحدّثون أحادیث لیست فی کتاب اللَّه و لا تؤثر عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، أولئک جهّالکم، فإیّاکم و الأمانیّ التی تضلّ أهلها، فإنّی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: إنّ هذا الأمر فی قریش لا ینازعهم أحد إلّا أکبّه اللَّه علی وجهه ما أقاموا الدین.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 498

قال الأمینی: لقد غلط معاویة فی فهم الحدیث علی تقدیر صحّته، فإنّ الذی ذکر عبد اللَّه بن عمرو أنّ ذلک الکائن ملک، و لم ینصّ علی أنّه خلیفة، و کم فی الدهر بعد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من ملوک من غیر قریش و من الجائز أن یکون ذلک الملک الموعود به من أصحاب الملک العضوض، فما ردّه به معاویة من أنّ الذین یجب أن یکونوا من قریش هم الأئمّة الذین لا ینازعون فی أمرهم ما أقاموا الدین، فمعاویة و من اهتدی مثاله ممّن لم یقیموا الدین بل ناوأوه و باینوه خارجون عنهم، و هاهنا تسقط مطامع معاویة و أمانیّه التی أضلّته من انطباق الروایة علیه و علی نظرائه و إن لم یکونوا قحطانیّین، فأولی به من تحذّره عن تخلّف نسبة قحطان عنه أخذه الحذر عن موانع الخلافة التی لا تبارحه، أو کانت الخلافة فی الطلقاء؟ أو کانت فی غیر البدریّین؟ أو کان یشترط فیها فقدان العدل و التقوی فی الخلیفة؟ أو کان لآکلة الأکباد و رایتها نصیب من خلافة اللَّه؟

و إن تعجب فعجب أنّ الرجل یعدّ عبد اللَّه بن عمرو من الجهّال، و هو الذی جاء فیه عن أبی هریرة أنّه أکثر الناس حدیثاً من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و کان یکتب الحدیث، و فی لفظ أبی عمر: أحفظ حدیثاً. و قال: کان فاضلًا حافظاً عالماً، قرأ الکتاب و استأذن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فی أن یکتب حدیثه فأذن له، و هو الذی أثنی علیه ابن حجر بغزارة العلم و الاجتهاد فی العبادة «1».

نعم؛ یقع معاویة فی الرجل کمن ملأ إهابه علماً، و شحن الطروس و السطور فقهاً و حدیثاً، ذهولًا منه عن أنّ الأُمّة المنقّبة حفظت علیه حدیث عبادة بن الصامت من قوله له: إنّ أُمّک هند أعلم منک «2».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 499

هذا معاویة و مبلغه من العلم بالسنّة.