اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

احتجاج امام حسن مجتبی(ع) بر عمرو عاص در مجلس معاویه

متن فارسی

زبیر بن بکار در کتاب ” مفاخرات ” روایت نموده که:
عمرو بن عاص، و ولید بن عقبه بن ابی معیط، و عتبه بن ابی سفیان بن حرب، و مغیره بن شعبه، نزد معاویه جمع بودند و سخنان دردناکی از امام حسن به آنها رسیده بود و نظیر همین سخنان از ناحیه آنها به امام حسن رسیده بود.
آن جمع به معاویه گفتند: ای امیر المومنین بنگر که حسن پسر علی چگونه نام پدرش را زنده نموده و سخنانش مورد تصدیق مسلمین واقع شد و امر او را گردن می نهند و از او پیروی می نمایند و بر اثر این جریان او بیش از آنچه هست بلند مرتبه و مشهور می گردد. ما، پیوسته از او چیزهائی می شنویم که باعث نگرانی ماست.
معاویه گفت: اکنون در این باره چه می گوئید؟
گفتند: به دنبال او بفرست تا او را و پدرش را در محضر تو دشنام دهیم و نکوهش و سرزنش نمائیم به او بگوئیم که پدرش قاتل عثمان بود و در این باره از او اقرار می گیریم و حال آنکه او نمی تواند (در حضور تو) با ما معارضه کند.
معاویه گفت: وای بر شما، چنین نکنید، به خدا قسم هیچ گاه در نزد او ننشستم مگر آنکه مقام او وعیب جوئیش مرا بیمناک ساخت.
گفتند: به هر صورتی شده تو این کار را بکن.
معاویه گفت: اگر به دنبال او بفرستم تا در این محضر حاضر شود، بدانید که من جانب انصاف را نسبت به او از دست نمی دهم.
عمرو بن عاص گفت: آیا ترس آن داری که باطل او بر حق ما غلبه کند؟ و یا سخن او بر سخن ما برتری یابد؟
معاویه گفت: اگر بفرستم و او راحاضر کنم که بیاید به او امر می کنم که تمام آنچه به نظرش می رسد، بازگو کند، گفتند: باشد. معاویه گفت: حال که بر خلاف نظر من، تصمیم به احضار او گرفتید در هنگام سخن با او معارضه نکنید و این مطلب را بدانید که این خاندان کسانی هستند که به هیچ وجه نمی توانید بر آنها عیب گیرید و هیچ عار و ننگی به آنها نمی چسبد، فقط شما با همان سنگ (تهمت) او را هدف قرار دهید و به او بگوئید پدرت عثمان را کشت و خلافت خلفای قبل را ناخوش داشت.
سپس معاویه، کسی را بر این اساس نزد آن حضرت فرستاد، حضرت از او پرسید:
چه کسانی نزد معاویه بودند؟ فرستاده معاویه یک یک آنها را نام برد. امام حسن (ع) فرمود: آنها چه مقصدی دارند؟ سقف بر سرشان فرود آید و دچار عذاب الهی گردند، سپس به خدمتکار خود دستور فرمود، که لباسش را حاضر کند و قبل از خروج از منزل این کلمات را فرمود:
خداوندا! من، از بدی های آنها به تو پناه می برم و از تو می خواهم که آنها را محکوم و خوار سازی؟ تو! در هر زمان و مکان امور مرا با نیرو و قدرتت یاری فرما ای خدائی که بیش از همه به من مهربانی.
پس از این سخن برخاست و به مجلس معاویه رفت. گوینده این داستان ادامه می دهد تا اینکه گوید: عمرو بن عاص شروع به سخن کرد و بعد از حمد وثنای خداوند و فرستادن درود بر فرستاده او به ذکر نام علی (ع) پرداخت و آن چه توانست از حضرت نکوهش کرد و نسبتهای ناروا به او داد و گفت:
علی به ابوبکر، دشنام داد و خلافتش را خوش نداشت و از بیعت با او امتناع ورزید و بعد هم به اکراه بیعت نمود و در خون عمر هم شرکت نمود و عثمان را هم از روی ستم کشت و بناروا ادعای خلافت نمود….
بعد حوادثی که در گذشته به وقوع پیوسته به او نسبت داد و هر چه توانست به حضرت ناروا گفت.
و باز اضافه کرد:
همانا شما فرزندان عبدالمطلب، در مرز آن نبودید که با کشتن خلفا، و خونریزی های ناروا به ملک و پادشاهی برسید، و به سلطنت و حکومت این قدر حریصید که در راه رسیدن به این منظور دست به هر ناروائی می زنید، اما آنچه مربوط به تو است ای حسن، تو چنین پنداشتی که به خلافت می رسی در حالی که هیچ عقل و تدبیر این کار را نداری، درباره خدا چگونه می اندیشی که صلاحیت این مسولیت را از تو سلب نموده به حدی که در خور سخریه و استهزا هستی، و این نتیجه عمل بد پدر تواست غرض از اینکه تو را به این مجلس احضارنمودیم، این بود که به تو و پدرت دشنام دهیم.
اما پدرت را خداوند به تنهایی کار او را ساخت، و ما از دست او راحت کرد، اما تو در دسترس مائی، ما هر طوری که بخواهیم، درباره تو عمل می کنیم. و اگر تو را بکشیم در پیشگاه خداوند گناهی نکرده ایم و در نظر مردم هم، مورد نکوهش واقع نمی شویم. آیا تو می توانی بر این گفتار خورده بگیری، و سخنان ما را تکذیب کنی؟
اگر خیال می کنی، بر خلاف حق سخنی گفته ایم، سخنمان را رد کن و اگر نتوانستی رد کنی، باید  که تو و پدرت ستمکارید!
پس از اینکه عمرو عاص، این سخنان را گفت: امام حسن (ع) شروع به سخن فرمود، حمد و ثنای الهی را بجای آورد و بر پیغمبر درود فرستاد (و پس از جمله هائی که در ص 222 گذشت به عمرو گفت): با رسول خدا (ص) در تمام جنگ ها، به ستیز برخاستی و حضرت را به هنگامی که در مکه بود، هجو کردی و آزارش نمودی و هر چه کید و حیله و مکر داشتی، علیه او به کار بستی و در مقام تکذیب و دشمنی با رسول خدا از همه سر سخت تر بودی و بعد با کشتی به حبشه رفتی تا نجاشی را تحت تاثیر قرار داده و جعفر و یارانش را بازستانی و به اهل مکه تحویل دهی ولی تیرت به سنگ خورد و از دربار نجاشی، ناامید باز گشتی و خداوند، تو را با حالت یاس و سرشکستگی از حبشه بر گرداند و فتنه انگیزی تو را ضمن تکذیب گفتارت، آشکار ساخت.
به رفیقت، عماره بن ولید حسد ورزیدی و رفتار او را نسبت به همسر نجاشی وسیله سخن چینی قرار دادی و از او نزد نجاشی سخن گفتی ولی خداوند، تو و رفیقت را رسوا نمود، پس تو در جاهلیت و اسلام دشمن سر سخت بنی هاشم بودی
سپس فرمود: تو خود بهتر میدانی و این جمع آگاهند که هفتاد شعر سرودی و رسول خدا فرمود: خداوندا! من شعر نمی گویم و سزاوارم نیست که شعر بسرایم، خداوندا، به هر هر حرفی از این (سروده ناروایش)، هزار لعنت فرست، و بنابراین نفرین پیامبر خدا، لعن خدا بر تو، از شماره بیرون می شود.
اما سخنی که درباره امر عثمان گفتی، تو دنیا را برای او به کانونی پر آتش بدل ساختی و سپس به فلسطین رفتی و هنگامی که خبر کشته شدن عثمان به تو رسید، گفتی: کنیه ام ابوعبدالله است و هر گاه زخمی را بفشارم، آن را خونین می کنم و سپس خود را در اختیار معاویه گذاردی و دینت را به دنیای او فروختی.
باید بدانی، ملامتی که از تو می شود نه جهت خشمی است که از تو داریم و عتابی که به تو می کنیم نه ازروی دوستی است. بخدا سوگند که در زندگی عثمان، یاریش نکردی و بعد از کشته شدنش هم، غضبناک نگشتی وای به حالت ای پسر عاص مگر تو، هنگام خروجت از مکه به سوی حبشه، درباره بنی هاشم این اشعار را نسرودی؟
دخترم می گوید: این چه سفری است؟ و حال آنکه طی این مسیر برای من چیز بی سابقه و ناآشنائی نبود.
بدو گفتم: مرا ول کن که من مردی هستم به سوی نجاشی روان، تا به جعفر دست بیابم.
جعفر را نزد نجاشی چنان داغ کنم و بگذارم که نخوت و فخر فروشی او را به کوچکی پست کنم.
من نکوهش کننده احمدم و در گفتن ناروائی نسبت به او پر گوترین اشخاصم.
و پاداش من در این کوشش متوجه عتبه(بن ربیعه) است، هر چند که او (از حیث مقام) چون طلای سرخبود.
و من از بنی هاشم (در کینه توزی نسبت به آنها) در حضور و غیابشان چیزی فرو نگذارم.
اگر کسی از او پوزش طلبید به نفع خودش هست والا عنان مرکبم را (یا شمشیرم را) به سوی او می گردانم.
این اشعار را، سبط این جوزی در ص 14 ” تذکره”اش، و ابن ابی الحدید در ج 2 ص 103 ” شرح نهج البلاغه “اش و زکی صفوت درج 2 ص 12 ” جمهره الخطب “نقل کرده اند.
اما توضیح و بیان سخن امام حسن (ع):
1 – این که حضرت خطاب به عمرو فرمود: تو به حبشه رفتی تا جعفر و یارانش را به مکه باز گردانی، اشاره به دومین سفر عمرو عاص به حبشه است، از مردان مسلمان حدود هشتاد و سه تن و از زنان هجده تن به حبشه هجرت نموده بودند که از جمله مردان، جعفر بن ابی طالب(برادر حضرت علی ع) بود موقعی که قریش هجرت مسلمانان را به حبشه مشاهده نمودند، عمرو بن عاص و عماره بن ولید را به حبشه اعزام داشتند و هدایائی چند برای نجاشی پادشاه حبشه و شخصیت های روحانی دربار فرستادند تا بدین وسیله نجاشی را تحت تاثیر اهداف خود قرار دهند و مسلمین را تحویل
گیرند، ولی بر خلاف انتظارشان نجاشی از پناهندگان مسلمان طرفداری نمود وآن دو مایوس به مکه باز گشتند.
2 – سخن حضرت که فرمود: تو به رفیقت رشگ بردی و رفتار او را نسبت به همسر نجاشی سبب سخن چینی قرار دادی خلاصه این داستان چنین است:
هنگامی که عمرو و عماره به مقصد حبشه سوار کشتی شدند، همسر عمرو هم همراهش بود. عماره از اندامی مناسب و زیبائی چهره بهره مند بود به طوریکه زنان را شیفته می ساخت. در یکی از شبها عماره و عمرو در کشتی شراب خوردند و عماره سخت مست شد، رو کرد به همسر عمرو و گفت: مرا ببوس. عمرو به همسرش امر کرد که تقاضای عمار را رد نکند و پسر عموی خود را ببوسد، زن عمرو این کار را کرد و عماره دلباخته او گشت، عماره در مقام این بر آمد که از همسر عمرو کامی برگیرد ولی او امتناع کرد.
عماره در فکر شد تدبیری کند تا اینکه یک روز عمرو را دید بر لبه سکان کشتی نشسته بول می کند، عماره بلادرنگ عمرو را به دریا افکند، عمرو شناکنان خود را به کشتی رسانده نجات یافت ولی کینه عماره را بدل گرفت چه، از این عمل عماره دریافت که اوقصد کشتنش را داشته است.
این جریان در کشتی بود و پس از آنکه به حبشه رسیدند، عماره با بهره ای که از زیبائی چهره و اندام داشت وسائلی را فراهم ساخت تا توانست با همسر نجاشی ارتباط محرمانه حاصل نماید و همسر نجاشی نیز او را پذیرفت ، پیوسته نزد او می رفت و کام می گرفت و در موقع مراجعت، همه ماجرا و کیفیت آمیزش با همسر نجاشی را برای عمرو تعریف می کرد. عمرو می گفت من که تصدیقت نمی کنم، چگونه می توانی به همسر نجاشی دست یابی، مقام و شخصیت او بالاتر از این است که تو بتوانی با او مربوط شده و از او کامیاب گردی.
ولی این مراوده تکرار می شد بطوری که اغلب شب ها را با همسر نجاشی به سر می برد و سحرگاه که بر می گشت تمام قضایا را برای عمرو تعریف می کرد. عمرو به او گفت: اگر تو راست می گوئی این دفعه که با او ملاقات کردی، تقاضا کن از عطر مخصوص نجاشی به تو هم بدهد و مقداری از آن را جهت گفتارت برای من بیاور تا تو را تصدیق کنم. عماره تعهد کرد که این کار را انجام دهد و هنگامی که با همسر نجاشی ملاقات کرد این تقاضا را نمود او هم مضایقه ننمود، و یک شیشه از عطر مخصوص همسرش را به عماره داد، عمرو وقتی عطر مخصوص شاه را در دست عماره دید، گفت: حالا فهمیدم که تو در همه آن گفتارت راست می گوئی و تو به چیزی دست یافته ای که احدی از عرب چنین بهره ای نبرده، تو به همسر پادشاه حبشه دست یافته و از او کام گرفته ای، و نشنیده ایم که چنین نصیبی به کسی رسیده باشد. سپس عمرو به نزد نجاشی رفت و مفصل قضیه را برای نجاشی تعریف کرد و عطر مخصوص را به شاه نشان داد پس از آنکه این راز بر نجاشی مسلم شد، عماره را طلبید و زنانی چند حاضر نمود، دستور داد عماره را برهنه سازند و به زنها امر کرد تا در آلت رجولیت عماره بدمند و پس از این تنبیه او را رها ساختند و عماره هم با رسوائی فرار کرد مصادر این داستان:
” ص 37 ج 1 ” عیون الاخبار ابن قتیبه، ص 56 ج 9 ” اغانی، ” ص 107 ج 2 ” شرح نهج البلاغه ” ابن ابی الحدید و ص 89 ج 1 قصص العرب.”

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص: 200

 

متن عربی

9- الإمام الحسن الزکیّ و عمرو

روی الزبیر بن بکّار فی کتاب المفاخرات قال: اجتمع عند معاویة عمرو بن العاص، و الولید بن عقبة بن أبی مُعَیْط، و عتبة بن أبی سفیان بن حرب، و المغیرة بن شعبة، و قد کان بلغهم عن الحسن بن علیّ علیه السلام قوارص، و بلغه عنهم مثل ذلک، فقالوا: یا أمیر المؤمنین إنَّ الحسن قد أحیا أباه و ذِکره، و قال فصُدِّق، و أمر فأُطیع، و خفقتْ له النعال، و إنَّ ذلک لرافعه إلی ما هو أعظم منه، و لا یزال یبلغنا عنه ما یسوؤنا. قال معاویة: فما تریدون؟

قالوا: ابعث علیه فلیحضر لِنَسُبَّه و نَسُبَّ أباه! و نعیِّره، و نوبِّخه، و نخبره أنَّ أباه

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص: 200

قتل عثمان، و نقرّره بذلک، و لا یستطیع أن یغیِّر علینا شیئاً من ذلک. قال معاویة: إنّی لا أری ذلک و لا أفعله. قالوا: عزمنا علیک یا أمیر المؤمنین لَتفعلَنَّ. فقال: ویْحَکم لا تفعلوا، فو اللَّه ما رأیته قطُّ جالساً عندی إلّا خفتُ مقامه و عیبه لی. قالوا: ابعث إلیه علی کلِّ حال. قال: إن بعثتُ إلیه لأُنصِفَنَّه منکم. فقال عمرو بن العاص: أ تخشی أن یأتی باطله علی حقِّنا؟! أو یربی قوله علی قولنا؟ قال معاویة: أما إنّی إن بعثتُ إلیه لآمرنَّه أن یتکلّم بلسانه کلّه. قالوا: مُره بذلک. قال: أمّا إذا عصیتمونی و بعثتم إلیه و أبیتم إلّا ذلک، فلا تمرضوا له فی القول، و اعلموا أنَّهم أهل بیت لا یعیبهم العائب، و لا یَلصقُ بهم العار، و لکن اقذفوه بحجره، تقولون له: إنَّ أباک قتل عثمان، و کره خلافة الخلفاء من قبله.

فبعث إلیه معاویة، فجاءه رسوله، فقال: إنَّ أمیر المؤمنین یدعوک. قال: «من عنده؟» فسمّاهم، فقال الحسن علیه السلام: «ما لهم؟ خرَّ علیهم السقف مِن فوقهم و أتاهم العذاب من حیث لا یشعرون». ثمّ قال: «یا جاریة ابغینی ثیابی، اللّهمّ إنّی أعوذ بک من شرورهم، و أدرأ بک فی نحورهم، و أستعین بک علیهم، فاکْفِنیهم کیف شئت، و أنّی شئت، بحول منک و قوّة یا أرحم الراحمین».

ثمّ قام فدخل علی معاویة. إلی أن قال: فتکلّم عمرو بن العاص، فحمد اللَّه و صلّی علی رسوله، ثمّ ذکر علیّا علیه السلام فلم یترک شیئاً یعیبه به إلّا قاله، و قال: إنّه شتم أبا بکر، و کره خلافته، و امتنع من بیعته ثمّ بایعه مکرهاً، و شرک فی دم عمر، و قتل عثمان ظلماً، و ادّعی من الخلافة ما لیس له. ثمّ ذکر الفتنة یعیِّره بها، و أضاف إلیه مساوئ. و قال: إنّکم یا بنی عبد المطّلب لم یکن اللَّه لیعطیکم الملک علی قتلکم الخلفاء، و استحلالکم ما حرّم اللَّه من الدماء، و حِرصِکم علی المُلک، و إتیانِکم ما لا یَحِلُّ! ثمّ إنّک یا حسن تحدِّث نفسک أنّ الخلافةَ صائرةٌ إلیک، و لیس عندک عقلُ ذلک و لا لبُّه، کیف تری اللَّه سبحانه سلبک عقلک، و ترکک أحمق قریش، یُسخَرُ منک و یُهزَأُ بک! و ذلک لسوء عمل أبیک، و إنّما دعوناک لِنَسُبّک و أباک. فأمّا أبوک فقد تفرّد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص: 201

اللَّه به و کفانا أمره، و أمّا أنت فإنَّک فی أیدینا نختار فیک الخصال، و لو قتلناک ما کان علینا إثمٌ من اللَّه، و لا عیبٌ من الناس، فهل تستطیع أن تردَّ علینا و تکذِّبنا؟ فإن کنت تری لأنّا کذبنا فی شی ء فاردُدْهُ علینا فیما قلنا، و إلّا فاعلم أنَّک و أباک ظالمان.

فتکلّم الحسن بن علیّ علیهما السلام فحمد اللَّه و أثنی علیه و صلّی علی رسوله- إلی أن قال لعمرو بعد جُمل ذکرت (ص 122)-:

 «و قاتلتَ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی جمیع المشاهد، و هجوتَه و آذیتَه بمکّة، و کِدْتَه کَیْدَک کلّه، و کنت من أشدِّ الناس له تکذیباً و عداوةً، ثمَّ خرجتَ ترید النجاشیَّ مع أصحابِ السفینة، لتأتی بجعفر و أصحابه إلی أهل مکّة، فلمّا أخطأکَ ما رجوتَ، و رجعک اللَّه خائباً، و أکذَبَک واشیاً. جعلتَ حسدَکَ علی صاحبک عمارة بن الولید، فوشیتَ به إلی النجاشی، حسداً لما ارتکب من حلیلته، ففضحکَ اللَّه و فضحَ صاحبک، فأنت عدوُّ بنی هاشم فی الجاهلیّة و الإسلام، ثمّ إنّک تعلم، و کلُّ هؤلاء الرهط یعلمون: أنَّک هجوت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بسبعین بیتاً من الشعر، فقال رسول اللَّه: اللّهمّ إنّی لا أقول الشعر و لا ینبغی لی، اللّهمّ العنه بکلِّ حرف ألف لعنة. فعلیک إذن من اللَّه ما لا یُحصی من اللعن.

و أمّا ما ذکرت من أمر عثمان، فأنت سعّرت علیه الدنیا ناراً، ثمَّ لحقتَ بفلسطین، فلمّا أتاک قتله قلت: أنا أبو عبد اللَّه إذا نکأتُ- أی: قشرت- قرحةً أدمیتها. ثمّ حبستَ نفسک إلی معاویة، و بعتَ دینک بدنیاه، فلسنا نلومک علی بغض، و لا نعاتبک علی وُدّ، و باللَّه ما نصرتَ عثمان حیّا، و لا غضبت له مقتولًا.

ویحک یا ابن العاص أ لست القائل فی بنی هاشم لمّا خرجت من مکّة إلی النجاشی:

          تقول ابنتی أین هذا الرحیلُ             و ما السیرُ منِّی بمُسْتَنکَرِ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص: 202

         فقلتُ ذَرِینی فإنّی امرؤٌ             أرید النجاشیّ فی جعفرِ

          لِأکْوِیَهُ عندَهُ کَیّةً             أُقیم بها نخوةَ الأصعرِ

          و شانئُ أحمد من بینهم             و أقْوَلُهمْ فیه بالمُنکرِ

             و أجری إلی عتبةَ جاهداً             و لو کان کالذهبِ الأحمرِ

             و لا أنثنی عن بنی هاشمٍ             و ما اسطعتُ فی الغَیْبِ و المحضرِ

          فإن قَبِلَ العَتبَ منّی له             و إلّا لویتُ له مِشفری»

تذکرة سبط ابن الجوزی) (ص 14)، شرح ابن أبی الحدید (2/103)، جمهرة الخطب (2/12).

بیان:

قوله علیه السلام: «لتأتی بجعفر و أصحابه إلی مکّة»

یشیر إلی هجرته الثانیة إلی الحبشة و قد هاجر إلیها من المسلمین نحو ثلاثة و ثمانین رجلًا و ثمانی عشرة امرأة. و کان من الرجال جعفر بن أبی طالب، و لمّا رأت قریش ذلک، أرسلت فی أثرهم عمرو بن العاص، و عمارة بن الولید بهدایا إلی النجاشیِّ و بطارقته لیسلّم المسلمین، فرجعا خائبین، و أبی النجاشیُّ أن یَخفِر ذمّته.

قوله علیه السلام: «لما ارتکب من حلیلته».

ذلک: أنّ عمراً و عمارة رکبا البحر إلی الحبشة، و کان عمارة جمیلًا وسیماً تهواه النساء، و کان مع عمرو بن العاص امرأته، فلمّا صاروا فی البحر لیالی أصابا من خمر معهما، فانتشی عمارة، فقال لامرأة عمرو: قبِّلینی. فقال لها عمرو: قبِّلی ابن عمِّک. فقبّلته، فَهَوِیَها عمارة و جعل یراودها عن

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص: 203

نفسها، فامتنعت منه، ثمّ إنَّ عمراً جلس علی منجاف السفینة یبول، فدفعه عمارة فی البحر، فلمّا وقع عمرو سبح حتی أخذ بمنجاف السفینة، و ضغن علی عمارة فی نفسه، و علم أنَّه کان أراد قتله، و مضیا حتی نزلا الحبشة، فلمّا اطمأنّا بها لم یلبث عمارة أن دبّ لامرأة النجاشیِّ فأدخلته، فاختلف إلیها، و جعل إذا رجع من مدخله ذلک یخبر عمراً بما کان من أمره، فیقول عمرو: لا أصدِّقک أنَّک قدرت علی هذا! إنَّ شأن هذه المرأة أرفع من ذلک.

فلمّا أکثر علیه عمارة بما کان یخبره، و رأی عمرو من حاله و هیئته و مبیته عندها، حتی یأتی إلیه من السحر ما عرف به ذلک، قال له: إن کنت صادقاً فقل لها: فلتدهنک بدهن النجاشیِّ الذی لا یَدّهِنُ به غیره، فإنّی أعرفه، و آتنی بشی ء منه حتی أصدِّقک. قال: أفعل. فسألها ذلک، فدهنته منه، و أعطته شیئاً فی قارورة. فقال عمرو: أشهد أنَّک قد صدقت، لقد أصبت شیئاً ما أصاب أحدٌ من العرب مثله قطُّ: امرأة الملک! ما سمعنا بمثل هذا. ثمَّ سکت عنه حتی اطمأن، و دخل علی النجاشی فأعلمه شأن عمارة، و قدّم إلیه الدهن. فلمّا أثبت أمره، دعا بعمارة، و دعا نسوة أُخر، فجرّدوه من ثیابه، ثمّ أمرهنَّ ینفخن فی إحلیله، ثمّ خلّی سبیله، فخرج هارباً.

عیون الأخبار لابن قتیبة (1/37)، الأغانی «1» (9/56)، شرح النهج لابن أبی الحدید «2» (2/107)، قصص العرب «3» (1/89) «4».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص: 204