اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۳ مرداد ۱۴۰۵

اخلاق خوب خلیفه

متن فارسی

5 ورزیدگی خلیفه در اخلاق
از اخلاقیات خلیفه چیزی به دست ما نرسیده است که بر بنیاد آن بتوانیم وی را بالا ببریم جز آن که در صحیح بخاری- کتاب تفسیر از زبان ابن ابی ملیکه و او از عبد اللّه بن زبیر- آمده است که کسانی از تمیمیان سوار شده و بر پیامبر (ص) در آمدند، بوبکر به او گفت قعقاع بن معبد را امارت ده و عمر گفت اقرع بن حابس «1» را بوبکر گفت تو جز ناسازگاری با من خواستی نداری عمر گفت من نخواهم با تو ناسازگاری نمایم پس بگو مگو کردند تا آوازشان بلند شد و این آیه در این باره فرود آمد: ای آنانکه ایمان آورده اید از خدا و رسول او (در انجام کاری) پیش نیفتید و از خدا بپرهیزید که خداوند شنوا و دانا است سوره حجرات آیه 1
و نیز بخاری از زبان ابن ابی ملیکه آورده که گفت نزدیک بود هلاک شوند آن دو نیکوکار- بوبکر و عمر (ض)- زیرا نزد پیامبر (ص) بانگ خویش را بلند کردند و این هنگامی بود که سوارانی از تمیمیان بر وی وارد شدند پس یکی از آندو گفت اقرع بن حابس مجاشعی را کار بفرمای و دیگری مردی دیگر را پیشنهاد کرد. که نافع گفته اسمش را نمیدانم، پس بوبکر به عمر گفت تو جز ناسازگاری با من خواسته ای نداری عمر گفت من نمی خواهم با تو ناسازگاری نمایم پس صداهاشان بر سر این موضوع بلند شد و خداوند این آیه را فرستاد ای مؤمنان
صداهاتان را از صدای پیامبر بلندتر نکنید و در گفتار خویش با او آهسته سخن کنید نه آنچنانکه با یکدیگر سخن می گوئید مبادا بی آنکه بدانید این شیوه، کارهاتان را به هدر دهد «1» حجرات: 2
امینی گوید از این دو مرد عجب نداری که در طول آن همه معاشرت خویش با پیامبر بزرگ (ص) مایل به خوی بزرگوارانه او نشدند و آن را به خویش نگرفتند تا ادب حضور در مجلس بزرگان و چگونه بودن در برابر ایشان را بیاموزند آن هم در برابر چنین بزرگمردی که خوی او بتصریح قرآن حکیم، بزرگ است، و ندانستند که سخن در برابر او باید به نرمی و آهستگی گفته شود تا تعظیم گوینده از مقام وی و بزرگداشتش از جایگاه او آشکار گردد و هم نباید کسی در گفتار بر او پیشی جوید مگر بخواهد پاسخ پرسشی را دهد یا فرمانبرداری خود را برساند یا گزارش مهمی را دهد یا درباره حکمی پرسش کند ولی آندو در بیرون از این مرزها خود را در گفتار، بر او پیش انداختند و بگو مگو کردند تا جار و جنجال میان شان سخت داغ شد و صداهاشان در این باره بالا گرفت و نزدیک شد که آن دو نیکمرد هلاک شده کارهاشان در معرض هدر رفتن قرار گیرد که آیه کریمه نازل شد.
و بر بنیاد گزارشی که ابن عساکر از مقدام آورده عقیل بن ابیطالب و ابوبکر به دشنام گوئی با یکدیگر برخاستند و ابوبکر سباب (دشنام گوی) بود، گویا ابن حجر از این واژه چیزی دریافته که خوش نمی داشته، این بوده که نوشته سباب یا نساب (نسابه نسب شناس) بوده ولی این اندازه انصاف داشته که خود را میان دو کلمه مردد نماید ولی سیوطی که پس از وی آمده کلمه سباب را حذف کرده و بی هیچ تردیدی کلمه نساب را به جای آن نهاده «2» و هر کاوشگری می داند که
فعل «بدشنام گوئی با یکدیگر برخاستند» هیچ ارتباطی با «نسابه و نسب گوی بودن بوبکر» ندارد که بلافاصله پس از آن ذکر شود بلکه مناسب مقام همان است که گفته شود او دشنام گوی بوده، و گویا راوی با قید این صفت برای او می خواسته برساند که او در دشنام گوئی از عقیل هم پیش بوده زیرا این کار، خوی او شده بود و اگر چه می رسد که کسانی با زمینه چینی هائی بگویند مقصود از «نسابه» بودن او آن است که او با پیچ و خم نسب ها آشنائی داشته و نقطه ضعف های آن ها و آنچه را در موقع بدگوئی می توان بر آن انگشت نهاد می دانسته و این بوده که چون بدشنام می پرداخته ناموس و آبرو و پدر و مادر و نسب طرف را به بدی یاد می کرده ولی این گونه پخت و پزها هم سودی برای صاحب آن در طرفداری از ابوبکر ندارد زیرا خود نشان دهنده زشت ترین نمونه های دشنام گوئی است و مستلزم آن است که وی، زنان و مردان را در معرض اتهام در آورده و پلیدی را نشر دهد.
چنانچه از عبارت گزارش که در خصایص الکبری 2 ص 86 می بینیم بر می آید دشنام گوئی میان عقیل و بوبکر در برابر رسول خدا (ص) انجام گرفته و آن هم در آخرین روزهای زندگی وی (ص).
نمونه دیگر بر دشنام گوی بودن او را (که دشنام گفتن به مسلمان نیز فسق است «1») در ج 7 ص 153 آوردیم که در پاسخ کسی که در زمینه تقدیر پرسشی از وی کرد گفت: پسر زن گندیده ..! و نمونه دیگر این است که به عمر گفت پسر خطاب! مادرت به عزایت نشیند و داغت بر دلش بماند! و این را هنگامی گفت که خبر شد انصار مایلند مردی فرمانده ایشان باشد که از اسامه سالخورده تر باشد پس ریش عمر را گرفت و گفت رسول خدا (ص) او را به کار گماشته و آنگاه می گوئی او را بر کنار سازم؟ «2»
و تازه این سخن وی از دو لحاظ بی پایه است یکی اینکه: کسی که از بر گماشتگان رسول خدا (ص) نباید بر کنار کرد فقط خلیفه او است و بس که در مورد وی اظهار نظر و سلیقه بی جا است همچنانکه در احکام و سننی که پیامبر نهاده دیگری را حق دخالت نیست زیرا پیامبر خلیفه خود را در روزی که بر گماشت بدستور خداوند بود که او را تا پایان زندگی وی سرپرستی برای همه جهانیان گردانید همچنانکه دستورهائی جهانی بیاورد که تا پایان روزگار باید آن را به کار بست ولی این بغیر از نصب فرماندهان سپاه و فرمانداران و کارگزاران است زیرا او (ص) ایشان را برای مصلحت وقت به کار می گماشت و آن هم پس از خاطر جمعی از شایستگی ایشان برای فرماندهی و فرمانداری و کارگزاری. ولی چون شرایطی که آن مصلحت را پدید آورد پایان می یافت یادگر گونه می شد یا یکی از آنان شایستگی خود را از دست می داد در این صورت او را از سمتی به سمت دیگر منتقل می کرد یا برای همیشه از کار بر کنارش می ساخت یا برای مدتی که بتواند در طی آن شایستگی اش را باز یابد او را کنار می زد خلیفه ای هم که پس از او (ص) روی کار می آید همین شیوه را دارد زیرا وی نیز در جای او (ص) نشسته و حق بر گماشتن و بر کنار کردن و زیر و بالا بردن را دارد و از همین جهت بود که بوبکر خودش خالد بن سعید را در گیر و دار با مرتدان، به فرماندهی بخش های خاوری شام فرستاد با آنکه پیامبر (ص) او را به کار در سرزمینی ما بین زمع و زبید تا مرز نجران یا به کار صدقات مذحج گماشته بود و تا هنگام مرگ او (ص) نیز بر سر کار خود بود.
و باز خود بوبکر یعلی بن امیه را به کارگزاری حلوان فرستاد و او بعدها در دوره عمر به کارگزاری در پاره ای از نواحی یمن رفت و سپس عثمان او را کارگزار صنعا گردانید با آن که رسول خدا (ص) او را به کارهای لشگری گماشته بود و هنگام وفات حضرت نیز بر سر همان کار بود.
و نیز بوبکر عکرمه را به کارگزاری عمان فرستاد سپس او را بر کنار ساخت
و حذیفة بن محصن را به جای او گذاشت و خود رسول خدا (ص) عمرو بن عاص را به کار گزاری عمان فرستاد که هنگام وفات رسول خدا (ص) نیز او فرماندار آنجا بود چنانکه حضرت در سال وفاتش عکرمه را مأمور صدقات هوازن گردانید.
و نیز عمر، عثمان بن ابی العاص را در سال 15 کارگزار عمان و بحرین گردانید با آنکه پیامبر (ص) او را به کارگزاری طائف فرستاده و پس از وفات وی (ص) ابوبکر نیز او را در سمت خود تثبیت کرد.
و هم عمر، عبد اللّه بن قیس را که ابو موسی اشعری باشد به کارگزاری بصره فرستاد سپس عثمان او را بر کنار کرده و به کار کوفه گماشت سپس علی (ع) او را از آنجا برداشت در حالیکه پیامبر خدا (ص) او را به کارگزاری در بلوک های یمن گماشته بود.
ابو الفدا در تاریخ خود: 1/166 می نویسد عثمان یکسال فرمانداران عمر را در جای خود گذاشت زیرا خواست به وصیت وی در این باره عمل کرده باشد سپس مغیرة بن شعبه را از کوفه برداشت و سعد بن ابی وقاص را منصوب کرد سپس او را نیز عزل کرد و برادر مادری خود ولید بن عقبه را به فرمانداری کوفه گماشت.
بنگرید به تاریخ طبری و کامل ابن اثیر و استیعاب و اسد الغابه و تاریخ ابو الفدا و تاریخ ابن کثیر و اصابه و جز این ها از کتاب های تاریخ و زندگی نامه های گسترده.
نمونه هائی که آوردیم نظایر بسیار دارند پس عزل کسانی که بر گماشته رسول بودند در مورد اسامه کار تازه ای نبود زیرا او هم یکی بود مانند همه و هر حق و تکلیف و سود و زیانی که برای همه بود برای او هم بود.
پس این که خلیفه برای باقی گذاشتن او در منصب خویش اکتفا کرده به این که بگوید: رسول خدا (ص) این منصب را به او داده درست نبود مگر بگوید مصلحتی که آن روز رسول خدا بخاطر آن، اسامه را امارت داد هنوز باقی است و این هم نه نیازی به آن داشت که عمر را به باد دشنام گیرد و نه ریش او را چنگ بکشد.
دیگر آنکه درخواست انصار در بر کناری اسامه تقلیدی بود از روش خود خلیفه و دو رفیقش که در روز سقیفه او را به خاطر سالخوردگی و ریش سفیدی اش جلو انداختند- که در ص 91، 92 از ج 7 گذشت- پس چه ایرادی بر انصار بود که بخواهند کسی سالخورده تر از اسامه بر ایشان فرماندهی کند زیرا این توقع نیز با تقلید از برنامه خلافت عرضه شده بود اگر منصوب شدن اسامه به دست رسول (ص)- برای پیشوائی- مانع از بر کنار کردن وی باشد پس چرا کسی را که او (ص) برای خلافت خویش بر گماشته بود- آن هم در حضور صد هزار تن یا بیشتر در غدیر خم و در بسیاری جاهای دیگر- چرا او را از کار بر کنار می کنند و هر کس هم سخنی به انکار می گوید به هیچ روی گوش نمی دهند و گفتار هیچ مخالفی را نمی شنوند، مگر نبود که قیس در روز سقیفه همان گونه ریش عمر را گرفت که بعدها ابوبکر در قضیه اسامه گرفت و دیگران نیز به طرفداری امیر المؤمنین (ع) استدلال ها کردند و بازار گفتگو داغ شد ولی آن کس را که فرمان نبرند اندیشه ای نیست.
آری ابن حبان از طریق اسماعیل بن محمد- دروغگوی حدیث ساز- و آن هم بدون زنجیره پیوسته درباره اخلاق خلیفه آورده است که جبرئیل گفت بوبکر در آسمان معروف تر است تا در زمین زیرا فرشتگان او را بردبار قریش می نامند الخ و ما در ج 5 ص 344 ط 2 آن را آوردیم و دروغ و ساختگی بودن آن را آشکار کردیم.
اگر خلیفه، بردبار قریش بود یا چیزی از اخلاق عظیم بزرگ ترین پیامبران به او رسیده بود پاره پاک تن وی (ع) در حالی جان نمی سپرد که بر او خشمگین باشد آن هم بخاطر آنچه از او کشید از درشتی و تندی در بازرسی خانه اش که خود او در هنگام مرگ آرزو می کرد کاشکی آنرا نکرده بود و اگر بردبار بود دستور نمی داد با هر که در آن خانه است بجنگند «1» و رسوائی پشت رسوائی ببار آرند.
بخاری در باب واجب گردیدن خمس- ج 5 ص 5- از زبان عایشه آورده
است که فاطمه (ع) دختر رسول خدا (ص) پس از مرگ رسول خدا (ص) از بوبکر صدیق (ض) درخواست کرد که سهم الارث وی را از غنیمت هائی که خدا به رسول خود بخشیده و پس از او (ص) بر جای مانده بود به وی بدهد بوبکر به او گفت رسول خدا (ص) گفت ما ارث نمی گذاریم و هر چه از ما بماند صدقه است پس فاطمه دختر رسول خدا (ص) خشم گرفت و از ابوبکر دوری گزید و همچنان از وی دوری گزیده بود تا درگذشت.
و هم در بخش غزوات باب غزوه خیبر ج 6 ص 196- از زبان عایشه آورده که فاطمه … تا آنجا که گفته: بوبکر سر باز زد از این که چیزی از آن را به فاطمه دهد پس فاطمه از این جهت بر بوبکر خشم گرفت و از او دوری گزید و با وی سخن نگفت تا در گذشت و پس از پیامبر (ص) شش ماه زنده ماند و چون درگذشت شوهرش علی او را شبانه به خاک سپرد و خود بر او نماز گزارد و بوبکر را خبر نکرد.
این گزارش را در صحیح مسلم- ج 2 ص 72 توان یافت و در مسند احمد 1 ص 6 و 9 و تاریخ طبری 3 ص 202 و مشکل الاثار از طحاوی 1 ص 48، و سنن بیهقی 6 ص 300، 301 و کفایة الطالب ص 226، و تاریخ ابن کثیر 5 ص 285 و در ج 6 ص 333 نیز می نویسد: فاطمه تا واپسین دم از زندگی اش بوبکر را دشمن می داشت، دیار بکری نیز در تاریخ الخمیس- 2/193- گزارش را به همان عبارت که در دو صحیح بخاری و مسلم بوده آورده است.
«از روی چه انگیزه ای باید شبانه به خاک سپرده شود
جگر گوشه پیامبر برگزیده؟ و چرا باید نشانی از آرامگاه او نماند؟»
خشم وی بدانجا رسید که سفارش کرد او را شبانه در خاک کنند و هیچکس بر او در نیاید و بوبکر بر وی نماز نکند پس شبانه او را به خاک سپردند و ابوبکر از آن آگاهی نیافت و علی خود بر او نماز گزارد و همراه با اسماء بنت عمیس او را غسل داد. «1»
بر بنیاد آنچه در «سیره حلبی» ج 3 ص 390 آمده واقدی می نویسد نزد ما ثابت است که علی کرم اللّه وجهه خودش او (ض) را شبانه دفن کرد و بر وی نماز گزارد و عباس و فضل نیز با او بودند و کسی دیگر را خبر نکردند.
و هم ابن حجر در اصابه 4/379 و زرقانی در شرح مواهب 3/207 می نویسند واقدی از طریق شعبی آورده است که بوبکر بر فاطمه نماز گزارد و این حدیث هم ضعیف است و هم زنجیره اش گسیختگی دارد. و نیز برخی از متروکان «1» از مالک و او از جعفر بن محمد و او از پدرش مانند حدیث بالا را روایت کرده اند ولی دار قطنی و ابن عدی سخن آنان را بی پایه شمرده اند و بخاری از عایشه روایت کرده که چون فاطمه در گذشت همسرش علی شبانه او را دفن کرد و بوبکر را خبر نکرد و خود بر وی نماز گزارد.
امینی گوید حدیث مالک از جعفر بن محمد را در ج 5 ص 350 ط 2 با این عبارت آوردیم: «شب بود که فاطمه در گذشت پس بوبکر و عمر و گروهی بسیار بیامدند بوبکر به علی گفت پیش بیفت و نماز بگزار گفت نه بخدا من پیش نمی افتم تو جانشین رسول خدائی پس بوبکر جلو افتاد و بانگ به چهار تکبیر برداشته بر او نماز گزارد» ما همانجا روشن کردیم که این روایت از بافته های عبد اللّه بن محمد قدامی مصیصی است که ذهبی نیز در میزان- 2/7- آن را از گرفتاری های آفریده شده با دست او می داند.
و برای همان خشمناکی فاطمه بود که در آن روز راه نداد عایشه- گرامی دختر بوبکر- به خانه وی در آید- تا چه رسد به پدرش- که چون خواست وارد شود اسماء جلوی او را گرفت و گفت داخل مشو او شکایت به بوبکر برد و گفت این زن خثعمی میان ما و دختر رسول خدا (ص) مانع می شود پس بوبکر بر در خانه ایستاد و گفت: اسماء چه تو را بر آن داشته که نگذاری زنان پیامبر (ص) در
خانه رسول خدا (ص) وارد شوند و برای فاطمه هودج عروسان را درست کرده ای؟
گفت او خودش به من دستور داده که هیچکس را به خانه او راه ندهم و چنان چیزی برای او بسازم.
بنگرید به استیعاب 2/772، ذخائر العقبی ص 53 اسد الغابة 5/524، تاریخ الخمیس 1/313، کنز العمال 7/114، شرح صحیح مسلم از سنوسی 6/281 و شرح مسلم از آبی 6/282، اعلام النساء 3/1221.

  الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 300

متن عربی

6- تبرّز الخلیفة فی الأخلاق

لم نقف من أخلاقیّات الخلیفة علی شی ء یرفع الإنسان من هذه الناحیة عدا ما فی صحیح البخاری فی کتاب التفسیر من طریق ابن أبی ملیکة عن عبد اللَّه بن الزبیر قال: قدم رکب من بنی تمیم علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال أبو بکر: أمّر القعقاع بن معبد، و قال عمر: أمّر الأقرع بن حابس «1». فقال أبو بکر: ما أردت إلّا خلافی، فقال عمر: ما أردت خلافک، فتماریا حتی ارتفعت أصواتهما، فنزل فی ذلک: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ) «2».

و أخرج البخاری من طریق ابن أبی ملیکة أیضاً، قال: کاد الخیّران أن یهلکا أبو بکر و عمر، رفعا أصواتهما عند النبی صلی الله علیه و آله و سلم حین قدم علیه رکب بنی تمیم، فأشار أحدهما بالأقرع بن حابس أخی بنی مجاشع، و أشار الآخر برجل آخر. قال نافع: لا أحفظ اسمه. فقال أبو بکر لعمر: ما أردت إلّا خلافی، قال: ما أردت خلافک، فارتفعت أصواتهما فی ذلک، فأنزل اللَّه: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ

 

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 300

أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ ) «1» «2».

قال الأمینی: ألا تعجب من الرجلین أنّهما طیلة مصاحبتهما هذا النبی المعظّم صلی الله علیه و آله و سلم لم یحدُهما التأثّر بأخلاقه الکریمة إلی الحصول علی أدب محاضرة العظماء و المثول بین أیدیهم لا سیّما هذا العظیم، العظیم خلقه بنصّ الذکر الحکیم، و ما عرفا أنّ الکلام بین یدیه لا بدّ أن یکون تخافتاً و همساً إکباراً لمقامه و إعظاماً لمرتبته. و أن لا یتقدّم أحد إلیه بالکلام إلّا أن یکون جواباً عن سؤال، أو ما ینمّ عن امتثال أمر، أو إخباراً عن مهمّة، أو سؤالًا عن حکم لکنّهما تقدّما بالکلام الخارج عن ذلک کلّه، و تماریا و احتدم الحوار بینهما، و ارتفعت أصواتهما فی ذلک، و کاد الخیّران أن یهلکا حتی جعلا أعمالهما فی مظنّة الإحباط، فنزلت الآیة الکریمة.

و ما أخرجه ابن عساکر «3» عن المقدام أنّه قال: استبّ عقیل بن أبی طالب و أبو بکر و کان أبو بکر سبّاباً. و کأنّ ابن حجر استشعر من هذه الکلمة ما لا یروقه فقال: سبّاباً أو نسّاباً، لکن الرجل أنصف فی التردید و قد جاء بعده السیوطی فحذف کلمة: سبّاباً و جعلها نسّاباً بلا تردید «4»، و المنقّب یعلم أنّ لفظة (نسّاباً) لا صلة لها بقوله استبّا بل المناسب کونه سبّاباً، و کأن الراوی یرید بذلک أنّه فاق عقیلًا بالسبّ لأنّه کان مَلَکة له، و إن کان یسع المحوّر أن یقول بإرادة کونه نسّاباً أنّه کان عارفاً بحلقات الأنساب و مواقع الغمز فیها، فکان إذا استبّ یطعن مستابّه فی عرضه و نسبه، لکنّه لا یجدی المتمحّل نفعاً فإنّه من أشنع مصادیق السبّ، و فیه القذف و إشاعة الفحشاء.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 301

و یظهر من لفظ الحدیث کما فی الخصائص الکبری «1» (2/86)؛ أنّ السباب بین أبی بکر و عقیل کان بمحضر من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و کان ذلک فی أخریات أیّامه صلی الله علیه و آله و سلم.

و من شواهد کونه سبّاباً- و سباب المسلم فسوق «2»- ما مرّ فی صفحة (153) من قوله للسائل عن القدر: یا ابن اللخناء. و قوله لعمر: ثکلتک أمّک و عدمتک یا ابن الخطّاب، لمّا بلّغه طلب الأنصار أن یولّی علیهم رجلًا أقدم سنّا من أسامة، فأخذ بلحیته فقال: استعمله رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و تأمرنی أن أنزعه «3».

علی أنّه و هم فی قوله هذا من ناحیتین:

إحداهما: أنّ الذی یجب أن لا یعزل من منصوبی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم هو الخلیفة فحسب لا یتسرّب إلیه الرأی و المقاییس، کما لا یتطرّقان إلی الأحکام و السنن المشرّعة، لأنّه صلی الله علیه و آله و سلم نصبه یوم نصب بأمر من المولی سبحانه رئیساً عالمیّا مدی أمد حیاته، کما أنّه شرّعها أحکاماً عالمیّة مدی أمد الدهر. بخلاف أُمراء الجنود و الولاة و العمّال فإنّه صلی الله علیه و آله و سلم کان یولّیهم الأمر لمصالح وقتیّة بعد الفراغ من تأهّلهم للإمارة و الولایة و العمل، و إذا انقضی ظرف المصلحة أو تبدّلت بأخری أو سلب التأهّل من أحدهم کان یزحزحه من عمل إلی عمل، أو یسقطه عن الوظیفة نهائیّا، أو إلی أمد تعود بعده إلیه جدارته، و کذلک شأن الخلیفة من بعده فإنّه قائم مقامه صلی الله علیه و آله و سلم و له

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 302

النصب و النزع، و الخفض و الرفع، و لذلک أمّر أبو بکر نفسه خالد بن سعید علی مشارق الشام فی الردّة، و کان قد استعمله النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم علی ما بین زمع و زبید إلی حدّ نجران أو علی صدقات مذحج و مات صلی الله علیه و آله و سلم و هو علی عمله.

و استعمل أبو بکر نفسه أیضاً یعلی بن أُمیّة علی حلوان، ثمّ عمل لعمر علی بعض الیمن، ثمّ استعمله عثمان علی صنعاء، و کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم قد استعمله علی الجند و توفّی و هو علی عمله.

و استعمل أبو بکر عکرمة علی عمان ثمّ عزله و استعمل علیها حذیفة بن محصن و کان قد استعمل رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عمرو بن العاص علی عمان فمات رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و هو أمیرها، و استعمل عکرمة علی صدقات هوازن عام وفاته.

و استعمل عمر عثمان بن أبی العاص علی عمان و البحرین سنة (15)، و کان قد استعمله النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم علی الطائف و أقرّه أبو بکر بعد وفاته صلی الله علیه و آله و سلم.

و استعمل عمر عبد اللَّه بن قیس أبا موسی الأشعری علی البصرة، ثمّ عزله عثمان و أقرّه علی الکوفة، ثمّ عزله علیّ علیه السلام عنها، و کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ولّاه مخالیف الیمن.

و قال أبو الفدا فی تاریخه (1/166): أقرّ عثمان ولاة عمر سنةً؛ لأنّه کان أوصی بذلک ثمّ عزل المغیرة بن شعبة عن الکوفة، و ولّاها سعد بن أبی وقاص ثمّ عزله، و ولّی الکوفة الولید بن عقبة و کان أخا عثمان من أُمّه.

راجع «1»: تاریخ الطبری، و الکامل لابن الأثیر، و الاستیعاب، و أُسد الغابة، و تاریخ أبی الفداء، و تاریخ ابن کثیر، و الإصابة، و غیرها من کتب التاریخ و معاجم التراجم.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 303

و کم و کم لهؤلاء الولاة المذکورین من نظیر، فلیس أُسامة ببدع من هؤلاء، و إنّما هو کأحدهم، له مالهم و علیه ما علیهم.

فاقتصار الخلیفة فی الحِجاج بنصب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أسامة فی غیر محلّه، إلّا أن یقیّده بأنّ ما ارتآه صلی الله علیه و آله و سلم من المصلحة یوم ذلک باقیة بعد من غیر حاجة إلی أیّ من القول و الفعل اللذین ارتکبهما.

الناحیة الثانیة: أنّ طلبة الأنصار هذه متّخذه عن عمل الخلیفة نفسه و صاحبیه، حیث قدّماه یوم السقیفة بکبر سنّه و شیبته کما مرّ فی صفحة (91، 92) فلا غضاضة علی الأنصار إذن أن یتحرّوا للإمارة علیهم من هو أقدم سنّا من أُسامة تأسّیا بالخلافة.

و إذا کان تولیة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم أُسامة للقیادة مانعة عن نزعه فما بال منصوبه صلی الله علیه و آله و سلم للخلافة یوم غدیر خمّ بمشهد من مائة ألف أو یزیدون، و فی مواقف أُخری متکثّرة یعزل عن الأمر؟ و لا منکر یصاخ إلیه، و لا وازع یسمع منه، هب أنّ قیساً أخذ بلحیة عمر یوم ذاک کما أخذ بها أبو بکر یوم أُسامة، و احتجّ آخرون لأمیر المؤمنین علیه السلام و احتدم الحوار، لکن: لا رأی لمن لا یطاع.

نعم، أخرج ابن حبّان «1» فی خلق الخلیفة من طریق إسماعیل بن محمد الکذّاب الوضّاع مرفوعاً عن جبرئیل أنّه قال: أبو بکر لفی السماء أشهر منه فی الأرض، فإنّ الملائکة لتسمّیه حلیم قریش. انتهی. و قد أسلفناه فی الجزء الخامس (ص 344) و بینّا هناک بأنه کذب موضوع.

و لو کان الخلیفة حلیم قریش أو کان یرث النبیّ الأعظم شیئاً فی خلقه العظیم؛ لما توفّیت بضعته الطاهرة سلام اللَّه علیها و هی واجدة علیة من جرّاء ما تلقّت منه من

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 304

غلظةٍ و عنف فی کشفِ بیتها الذی تمنّی ترکه عند وفاتهِ و لم یکن یأمر بقتال من فیه «1»، الی هناتٍ و هنات.

أخرج البخاری فی باب فرض الخمس «2» (5/5)، عن عائشة: أنّ فاطمة علیها السلام ابنة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم سألت أبا بکر الصدّیق رضی الله عنه بعد وفاة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أن یقسم لها میراثها، ما ترک رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ممّا أفاء اللَّه علیه، فقال لها أبو بکر: إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم قال: لا نُورَث، ما ترکنا صدقة. فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فهجرت أبا بکر، فلم تزل مهاجرتهُ حتی توفّیت.

و أخرج فی الغزوات باب غزوة خیبر»

 (6/196)، عن عائشة قالت: إنّ فاطمة … إلی أن قالت: فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً، فوجدت فاطمة علی أبی بکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلّمه حتی توفّیت، و عاشت بعد النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم ستّة أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلًا، و لم یؤذِن بها أبا بکر، و صلّی علیها.

و یوجد الحدیث «4» فی صحیح مسلم (2/72)، مسند أحمد (1/6، 9)، تاریخ الطبری (3/202)، مشکل الآثار للطحاوی (1/48)، سنن البیهقی (6/300، 301)، کفایة الطالب (ص 226)، تاریخ ابن کثیر (5/285). و قال فی (6/333): لم تزل فاطمة تبغضه مدّة حیاتها، و ذکره بلفظ الصحیحین الدیاربکری فی تاریخ الخمیس (2/193).

          و لأیّ الأُمورِ تُدفنُ لیلًا             بَضعةُ المصطفی و یُعفی ثراها

 

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 305

بلغت من موجدتها أنّها أوصت بأن تُدفَن لیلًا، و أن لا یدخل علیها أحد، و لا یصلّی علیها أبو بکر، فدفنت لیلًا و لم یشعر بها أبو بکر، و صلّی علیها علیّ و هو الذی غسّلها مع أسماء بنت عمیس «1».

و قال الواقدی کما فی السیرة الحلبیّة «2» (3/390): ثبت عندنا أنّ علیّا- کرّم اللَّه وجهه دفنها لیلًا و صلّی علیها و معه العبّاس و الفضل، و لم یُعلموا بها أحداً.

و قال ابن حجر فی الإصابة (4/379)، و الزرقانی فی شرح المواهب (3/207): روی الواقدی من طریق الشعبی قال: صلّی أبو بکر علی فاطمة. و هذا فیه ضعف و انقطاع، و قد روی بعض المتروکین عن مالک عن جعفر بن محمد عن أبیه نحوه و وهّاه الدارقطنی و ابن عدی «3»، و قد روی البخاری عن عائشة: أنّها لمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلًا، و لم یؤذن بها أبا بکر، و صلّی علیها.

قال الأمینی: حدیث مالک عن جعفر بن محمد أسلفناه فی الجزء الخامس صحیفة (350) و لفظه: توفّیت فاطمة لیلًا، فجاء أبو بکر و عمر و جماعة کثیرة، فقال أبو بکر لعلیّ: تقدّم فصلِّ. قال: لا و اللَّه لا تقدّمت و أنت خلیفة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، فتقدّم أبو بکر فصلّی أربعاً. و قد بیّنا هنالک أنّه من موضوعات عبد اللَّه بن محمد القدامی المصّیصی کما عدّه الذهبی فی المیزان «4» (2/7) من مصائبه.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 306

و من جرّاء تلک الموجدة منعت عن أن تدخلها یوم ذاک عائشة کریمة أبی بکر فضلًا عن أبیها، فجاءت تدخل فمنعتها أسماء فقالت: لا تدخلی. فشکت إلی أبی بکر و قالت: هذه الخثعمیّة تحول بیننا و بین بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، فوقف أبو بکر علی الباب و قال: یا أسماء ما حملک علی أن منعت أزواج النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم أن یدخلن علی بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و قد صنعتِ لها هودج العروس؟ قالت: هی أمرتنی أن لا یدخل علیها أحد، و أمرتنی أن أصنع لها ذلک.

راجع «1»: الاستیعاب (2/772)، ذخائر العقبی (ص 53)، أُسد الغابة (5/524)، تاریخ الخمیس (1/313)، کنز العمّال (7/114)، شرح صحیح مسلم للسنوسی (6/281)، شرح الآبی لمسلم (6/282)، أعلام النساء (3/1221).