اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

برداشت «تفتازانی» از «اجماع» و فاحش ترین اشتباهات او

متن فارسی

استنتاج تفتازانی از ” اجماع ” و فاحش ترین غلطهای او

اما استنتاج تفتازانی از آن دو ” اجماع “، از فاحش ترین غلطهای او است .

اولا – بیاییم به بررسی ” اجماع ” ادعایی او در مورد هر یک از سه حاکم .

حاکمیت ابوبکر نه از طریق اجماع بلکه‌ به شکلی صورت گرفت که روی او را سیاه کرده و لکه ننگی ابدی و پاک نشدنی بر دامن امت نهاده است. حاکمیتش با بیعت یک نفر و دو نفر یا پنج نفر صورت گرفت، و به اتکای همین واقعه است که آن جماعت پنداشته و معتقد گشته اند که خلافت با بیعت کردن یک یا دو یا پنج نفر به تحقیق می رسد و مستقر می گردد. آن وقت در برابر آن چند نفری‌ که بیعت خلافت با ابوبکر بستند – چنانکه در جلد هفتم به تفصیل بیان گشت – جمع کثیری از بزرگان و چهره های مشخص اصحاب از بیعت با او خودداری ورزیدند و تنها وقتی حاضر شدند به آن چند نفر ملحق شوند که تهدید و ارعاب و دار و دسته پردازی و برق شمشیر آنها را دیدند و لشکرکشی آنها را که در میانشان جمعی ” جن ” بودند که بعدها سعد بن عباده – رییس قبیله خزرج – را به خاطر مخالفتش با حکومت ابوبکر و خودداریش از بیعت، به تیر دوختند این از تصدی ابوبکر .

اما تصدی عمر ، با فرمان صادره از ابوبکر صورت گرفت نه با اجماع، و در حالی که اصحاب به ‌ابوبکر درباره تعیین عمر اعتراض داشتند و از او انتقاد می کردند، و چه بسیار از آنان که سخن طلحه را تایید نموده و با او در این اعتراض به ‌ابوبکر هم داستان بودند که ” تو که آدم خشک و خشنی را بر ما گماشته ای جواب پروردگارت را چه خواهی داد؟ ” اما عثمان از طرف شورای شش نفره به این مقام گماشته شد که با هم اختلاف داشتند و تنها عبد الرحمن بن عوف بود که او را به این منصب گماشت و چنانکه ” ایجی ” اعتراف ‌نموده حتی اجماع مردم مدینه را شرط استقرار حکومتش نشمردند تا چه رسد به‌ اجماع امت را آری عبد الرحمن بن عوف در حالی با عثمان پیمان حکومت بست که ‌شمشیرش را بر سر امام علی بن ابیطالب ‌آخته و تهدید می کرد که ” بیعت کن، وگرنه گردنت را می زنم ” و اعضای شورا او را تهدید می نمودند که ” بیعت کن وگرنه با تو مبارزه خواهیم کرد “.

این حرف هم که اجماع پس از آن و به تدریج صورت گرفته است فایده ای ندارد، زیرا خلافت به نظر آنان با همان بیعت اول استقرار یافته است و دیگران که بعدا بیعت کرده اند در حالی به بیعت اقدام می کرده اند که اساس خلافت استوار گشته است.

ثانیا- بفرض، اجماعی را که تفتازانی می گوید بر خلافت آن سه نفر شده است – و آن را دلیل بر شرط نبودن، عصمت برای تصدی خلافت می گیرد – بپذیریم برای اجماع دیگری که ادعای تحققش را کرده چه دلیلی دارد؟ برای این اجماع ‌که می گوید بر عدم وجوب عصمت برای خلافت شده است ؟ زیرا راهی نیست برای‌ حصول آن از آراء و نظریات اصحاب. تفتازانی چه وقت در نظریات پیشینیان – که بر صدها هزار بالغند – تتبع کرده تا از روحیات و کردار و اقوالشان دریافته که معتقد به وجوب عصمت خلفایشان نیستند؟ یا چه کسی ممکن بوده این را تتبع و کسب کند و به تفتازانی خبر بدهد و این تتبع و درک را به دوره صحابه برساند؟ یا کی‌ آنها به مسایل کلامی و اعتقادی می پرداخته و به مباحثه و گفتگو و نقد و تحلیل آنها همت می گماشته اند تا یکی نتیجه را به دیگری و آن به سومی برساند تا آن نتایج و آراء به تسلسل نقل شود و اشاعه یابد؟ کسی که‌ در تاریخ نخستین دوره حکومت پس از پیامبر گرامی یعنی از سقیفه تا شورای‌ شش نفره مطالعه و دقت نماید ملاحظه خواهد کرد که در انجمن ها و مباحثات هرگز ذکری از مساله ” عصمت ” نمی رود و اساسا مطرح نمی شود و همواره از خلافت تلقی سلطنت دارند و دستگاه حاکمیتی که به برقراری امنیت داخلی و حفظ مرزها – یا امنیت خارجی – و اجرای قانون کیفری و امثال آن می پردازد و اختیاراتش به همین امور محدود است، چنانکه از آن در جلد هفتم به تفصیل سخن رفت، و علما و متکلمان آن جماعت همه جا را ” خلافت ” همین تصور را داشته و بر اساس همین طرز تلقی اظهار نظر و بحث کرده اند و به همین جهت بحث شرایط معنوی و روحی ای ‌از قبیل اتصاف به علم و تقوی و پاکدامنی و پاکدلی و عصمت را یا مطرح ‌نساخته اند یا اگر ساخته اند وجوب و ضرورتش را نفی و رد کرده اند.

ثالثا- ما اجماع را وقتی دلیل می دانیم که حجت بودن آن ثابت باشد. وقتی ثابت شد که ” اجماع ” دلیل و حجت شمرده می شود دیگر نمی توان آن را به یک یا چند مورد اختصاص داده در آنجا دلیل گرفت و در دیگر موارد حجت و دلیل نشمرده اگر اجماع براستی چنانکه تفتازانی و آن جماعت می گویند حجت و دلیل باشد نه فقط در مورد تصدی ابوبکر – که البته صورت نگرفته ولی برای همراهی در بحث با آنان مفروض می گیریم – بلکه در مورد روا دانستن قتل عثمان هم حجت خواهد بود و اگر درمورد اجماع اخیر گفته شود که سه چهارنفر اموی بی سر و پا یا از وابستگان و هواخواهان آنها در اجماع علیه عثمان شرکت نداشته اند… در جواب‌ می گوییم در اجماع اول – اجماع ادعایی‌شما – جمع کثیری از اصحاب صالح و پاکدامن و ستوده و بزرگان اصحاب پیامبر (ص) و در طلیعه آنان سرور و دودمان پاک پیامبر خدا (ص) و امام امت امیر المومنین علی (ع) و امام حسن و امام حسین و صدیقه طاهره – فاطمه – زهراء سلام الله علیها – که اصحاب کسایند و همانان که خدا ایشان را از آلایش پلیدی بزوده و پاک و پاکیزه گردانیده است، و دیگر اشخاص از خاندان بنی هاشم و مردان بزرگی از مهاجر و انصار از بیعت و شرکت در ” اجماع ” خودداری ورزیده اند، و اگر بعدها هم داستانی نموده اند بر اثر تهدید و ارعاب بوده است و چنین چیزی را نمی توان موافقت نامید و اتفاق آراء و متمم اجماع چه ایشان در همان حال که به ملاحظه شرایط سیاسی جامعه یا اوضاع خارجی کشور و پرهیز از وقوع آشوب و تفرقه و تضعیف وحدت ملی از کشیدن شمشیر و دست زدن به مبارزه خونین رو گردانیده و موقتا چشم از حق خویش و حکومت مطلوب اسلامی‌ پوشیده اند همچنان بر رای خویش و بر مخالفت اصولی با حکومت ابوبکر و تصدی ‌وی باقی بوده اند. چنانکه می بینیم مولا امیر المومنین (ع) پس از گذشت دوره حکام سه گانه در اجتماع ملی کوفه می گوید: ” هان بخدا قسم خلعت خلافت را پسر ابو قحافه (یعنی ابوبکر) در حالی به تن کرد که بخوبی ‌می دانست موقعیت من نسبت به کار خلافت‌ مانند موقعیت استوانه آسیا نسبت به سنگ آن است (یعنی خلافت بر مدار من می چرخد). سیل از قله (مقام ‌رفیع و رهبری کننده ام) سرازیر می گردد و پرنده را یارای پرواز و وصول به اوجم ‌نیست. پرده بر آن فرو افکندم و روی از آن بگردانیدم، و بنای اتخاذ تصمیم و اندیشه در این نهادم که با دستی تنها بر شورم یا بر جریان کورکورانه جامعه شکیبایی ورزم و بر شرایطی که کلان را می فرساید و خرد را به پیری می گراید و انسان مومن چندان رنج می برد تا به دیدار پروردگارش نایل آید . دیدم شکیبایی ورزیدن بر آن شرایط و احوال، به مصلحت نزدیکتر است. پس در حالی صبر نمودم که خاشاک در دیده بود و استخوان در گلو و می نگریستم که میراثم به باد رفته است تا آنکه اولی (یعنی ابوبکر) راه خویش گرفت و آن را پس از خویش به چنگ پسر خطاب (یعنی عمر) افکند. (سپس به بیتی از” اعشی ” تمثل جست و چنین ادمه داد) :

در آن مدت طولانی و با همه شدت ناگواری آن صبر و شکیبایی نمودم، تا آن هنگام که او در می گذشت خلافت را به‌ جماعتی (یعنی شورایی) واگذاشت که به پندارش من از شمار ایشانم. خدایا این چه شورایی است کی درباره منزلت من نسبت به اولی (یعنی ابوبکر) تردید یا ابهامی بوده است که حالا مرا با چنین افرادی شبیه و قرین می سازند با اینهمه، من با آنها هم داستانی و تظاهر به هماهنگی نمودم . آن وقت یکی از آنها (یعنی اعضای شورای شش نفره) گوش تصمیم به کینه دیرینه اش سپرده و دیگری به پیوند خویشاوندیش، و دیگر چیزها . تا سومین نفر از آن دار و دسته به حکومت ‌برخاست و در حالیکه باد در پهلو انداخته بود میان اصطبل و آخورش لولید و همراهش قوم و خویشانش مال خدا را چنان خوردند که شتر سبزه نو رسته بهاره را . تا آن که رشته حکومتش پنبه گشت و کارش گریبانگیرش شد و دار و دسته اطرافیش او را نگونسار ساخت. “

این نطق گرانقدر نظر حضرتش را درباره حکومت های سه گانه ای که پس از رسول اکرم (ص) برقرار گشته باز می نماید، و هر جمله‌اش گواه است بر این که از عصمت ادعایی بی نصیب بوده اند، و این ” معصومان ” را با همه زوایای حیات و خصوصیاتشان به تماشا می گذارد. در نامه‌ای هم که به معاویه نوشته تصویری دقیق و روشن از آنها پرداخته است ، می گوید : ” سخن از خودداری و پا به دامن کشی من در برابر خلفا گفته ای و حسادتم و تجاوز مسلحانه ام به آنها. درباره تجاوز مسلحانه باید بگویم پناه بر خدا اگر چنین باشد اما این که من از آنها نفرت داشتم بخدا قسم این چیزی است که در برابر مردم از آن‌عذرخواهی نخواهم کرد. سخن از تجاوزم‌ بر عثمان گفته ای و این که پاس خویشاوندیش را نداشته ام، حقیقت این ‌است که عثمان به رویه ای که می دانی عمل کرد و مردم با او چنان کردند که به اطلاعت رسیده است “. همچنین در نطقی که پس از تصمیم به لشکرکشی به بصره ایراد کرد : ” خدا چون پیامبرش را از دنیا ببرد قبیله قریش به زیان ما حکومت را به خویش اختصاص داد و ما را از دسترسی به حقی که از عموم مردم نسبت به آن سزاوارتر بودیم دور ساخت. دیدم شکیبایی ورزیدن بر آن حال برتری دارد بر این که سبب تفرقه اعتقادی مسلمانان و ریخته شدن خونشان فراهم آید آن هم در شرایطی که مردم تازه مسلمانند و دین هنوز بر روح آنان نقش نبسته و با کمترین تزلزل به تباهی می گراید و با اندک شکافی بر می درد . در نتیجه، عده ای متصدی حکومت گشتند که در کار حکومت کوشش فکری و استنتاجی نمی نمودند. سپس به سرای مکافات رخت کشیدند و خداعهده دار بررسی کارهای بد آنها و صاحب – اختیار گذشت از لغزش های آنها است. ” و نیز در این گفتارش : ” به هنگام درگذشت پیامبر (ص) هیچکس را سزاوارتر و ذی حق تر از خویش برای تصدی حکومت نمی دیدم، اما مردم با ابوبکر بیعت کردند، پس من هم مثل آنها بیعت کردم. بعد ابوبکر مرد و می دیدم که هیچکس سزاوارتر و ذی حق تر از من به تصدی حکومت نیست، اما مردم ‌با عمر بن خطاب بیعت نمودند، در نتیجه من هم مثل آنها بیعت کردم. آنگاه عمر مرد و هیچکس را سزاوارتر و ذی حق تر از خویش به تصدی حکومت نمی دیدم، اما او مرا یک سهم از شش سهم داد و بعد مردم با عثمان بیعت کردند “. همچنین گفتارش روزی که ابوبکر – آزاده شده اش – قنفذ را نزد وی فرستاده گفت برو و علی را بگو نزد من بیاید . چون به خدمت علی (ع) رسید حضرتش پرسید : چه می خواهی؟ گفت : خلیفه رسول خدا تو را نزد خویش می خواند. علی (ع) فرمود : خیلی زود به تکذیب رسول خدا پرداخته اید ” قنفذ ” پیام وی را به ابوبکر رسانید. ابوبکر گفت : دوباره نزد او برو و بگو امیر المومنین تو را نزد خویش می خواند تا با او بیعت کنی، رفته پیغام را ببرد. علی (ع) چون پیغامش را شنید بانگ برداشت که پناه بر خدا ادعایی بگزاف و بناحق می کنند …

و دیگر فرمایشاتش که ما را بر حقیقت امر و بر نظر امیر المومنین علی‌بن ابیطالب (ع) به حکام سه گانه آگاه می سازد. بنابراین، معصوم بودنی که برای حکام سه گانه ادع می کنند کجاست ؟ و کجا بر وجود آن ‌اجماع گشته است ؟ خود تصدی خلافت با اجماع صورت نگرفته است تا چه رسد به اجماع بر عصمت حاکم تازه – چنانکه گفتیم – اگر اجماعی صورت گرفته و حجت ‌باشد بایستی در مورد انحراف و قتل عثمان نیز حجت و دلیل شمرده شود و اگر قرار است باطل و بی اثر شمرده شود بایستی در هر دو مورد چنین باشد .

هر گاه به رد و ابطال چنین یاوه هایی‌ که ناشی از زیاده روی در تجلیل و فضیلت – تراشی است ادامه دهیم از مسیر اصلی بحث باز می مانیم و به وادی های انحرافی کشیده خواهیم شد. وانگهی این حرفها پایه و اساسی ندارد تا به اعتنا و جواب دادن و رد کردن بیارزد. پاره ای از آن افسانه های باطل را به معرض بررسی و نقد درآوردیم تا نمونه ای از آن در دست باشد و دیگر حرفها از آن قماش که بی تعقل و بی حساب و نسنجیده گفته شده فهمیده آید.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 516

متن عربی

و أمّا ما استنتجه التفتازانی من الإجماعین فمن أفحش أغلاطه:

أمّا أوّلًا: فلمنع الإجماع فی کلّ من الثلاثة؛ فإنّ خلافة أبی بکر إنّما تمّت بعد وصمات سودّت صحیفة تاریخه، و أبقت علی الأُمّة عاراً إلی منصرم الدنیا، لا تُنسی قطّ بمرّ الجدیدین و کرّ الملوین، إنّما تمّت ببیعة رجل أو رجلین أو خمسة، و من هنا حسبوا أنّ الخلافة تنعقد برجل أو رجلین أو خمسة «2» مع تقاعد جمع کثیر عنها من عمد الصحابة و أعیانهم، کما فصّلناه فی الجزء السابع (ص 93) ثمّ لم یجمعهم مع القوم إلّا الترعید و الترعیب و محاشد الرجال و بروق الصوارم و کان من حشدهم اللهام رجال من الجنّ رموا سعد بن عبادة أمیر الخزرج.

و أمّا خلافة عمر فکانت بالنصّ من أبی بکر مع إنکار الصحابة علیه و نقدهم إیّاه بذلک، و کم أُناسٍ کانوا یشارکون طلحة فی قوله لأبی بکر: ما تقول لربّک و قد ولّیت علینا فظّا غلیظاً»

و أمّا عثمان فنصبته الشوری علی هنات بین رجال الشوری، و عقد له

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 517

عبد الرحمن بن عوف و لم یشترطوا کما قال الإیجی «1» إجماع من فی المدینة فضلًا عن إجماع الأُمّة. نعم؛ عقد عبد الرحمن البیعة لصاحبه و سیفه مسلول علی رأس الإمام علیّ بن أبی طالب قائلًا له: بایع و إلّا ضربت عنقک. و لحقه أصحاب الشوری قائلین: بایع و إلّا جاهدناک. أنساب البلاذری «2» (5/22).

و التمحّل بحصول الإجماع بعد ذلک تدریجاً لا یُجدیهم نفعاً، فإنّ الخلافة قد ثبتت عندهم بالبیعة الأولی فجاء متمّمو الإجماع بعد ذلک علی أساس موطّد.

و أمّا ثانیاً: فإنّ من الممکن علی فرض التنازل مع التفتازانی أن یکون إجماعهم علی خلافة الثلاثة لکونهم معصومین کما ینصّ به هو، و أمّا الإجماع المنقول عنهم بعدم وجوب العصمة فممّا لا طریق إلی تحصیله من آراء الصحابة، فمتی سبر التفتازانی نظریّات السلف و هم معدودون بمئات الألوف فعلم من نفسیّاتهم أنّهم لا یرون وجوب العصمة فی خلفائهم و هم رهائن أطباق الثری؟ و من ذا الذی کان یسعه أن یعلمها فینهیها إلی التفتازانی و هلمّ جرّا إلی دور الصحابة؟ و متی کانوا یتعاطون المسائل الکلامیّة و یتفاوضون علیها فیحفی هذا خبر ذاک ثمّ ینقله إلی ثالث إلی أن یتسلسل النقل فیشیع؟ و السابر لصحائف دور الخلافة الأولی منذ یوم السقیفة إلی یوم الشوری لا یجد لأمر العصمة فی منتدیات القوم ذکراً و لا یسمع منه رکزاً، و إنّما اتّخذوا أمر الخلافة کملوکیّة یتسنّی لهم بها الحصول علی أمن البلاد و حفظ الثغور و قطع السارق و الاقتصاص من القاتل و ما إلی هذه من لداتها کما فصّلنا القول فیه تفصیلًا (7/136) و علی ذلک جری العلماء و المتکلّمون، فلیس لهم فی الشروط النفسانیّة من العلم و التقوی و القداسة أخذ و لا ردّ إلّا کلمات سلبیّة حول اشتراطها، و متی کانت الخلافة عند السلف إمرة دینیّة حتی یبحثوا عن حدودها؟ و لم تکن إلّا سیاسة وقتیّة مدبّرة بلیل.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 518

و أمّا ثالثاً: فإنّا لا نحتجّ بالإجماع إلّا بعد ثبوت حجیّته، فإذا ثبتت فإنّها لا تختصّ بمورد دون آخر فیجب أن یکون حجّة فی الخلافتین معاً من أبی بکر و عثمان، ذلک علی نصبه، و هذا علی استباحة قتله، و النقض بخروج ثلاثة أو أربعة من ساقة الأمویّین أو ممّن یمت بهم و یحمل بین جنبیه نزعتهم فی الإجماع علی عثمان مقابلٌ بخروج أُمّة صالحة عن الإجماع الأوّل من أعیان الصحابة و فی طلیعتهم سیّد العترة و إمام الأُمّة أمیر المؤمنین علیّ علیه السلام و الإمامان الحسنان و الصدّیقة الطاهرة أصحاب الکساء الذین أذهب اللَّه عنهم الرجس و طهّرهم تطهیراً، إلی غیرهم من بنی هاشم و العمد و الدعائم من المهاجرین و الأنصار، و وفاقهم الأخیر مشفوعاً بالترهیب لا یُعدّ وفاقاً و لا یکون متمّماً للإجماع، فإنّهم کانوا مستمرّین علی آرائهم و إن ألجأتهم الظروف و حذار وقوع الفرقة إن شهروا سیفاً و باشروا نضالًا إلی المغاضاة عن حقّهم الواضح و المماشاة مع القوم کیفما حلّوا و ربطوا، فهذا

مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام یقول بعد منصرم أیّام الثلاثة فی رحبة الکوفة:

 «أما و اللَّه لقد تقمّصها ابن أبی قحافة، و إنّه لیعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرحی، ینحدر عنّی السیل و لا یرقی إلیّ الطیر، فسدلت دونها ثوباً، و طویت عنها کشحاً، و طفقت أرتئی بین أن أَصول بید جذّاء أو أصبر علی طخیة عمیاء، یهرم فیها الکبیر، و یشیب فیها الصغیر، و یکدح فیها مؤمن حتی یلقی ربّه، فرأیت أنّ الصبر علی هاتا أحجی، فصبرت و فی العین قذی، و فی الحلق شجی، أری تراثی نهباً، حتی مضی الأوّل لسبیله فأدلی بها إلی ابن الخطّاب بعده. ثمّ تمثّل بقول الأعشی:

          شتّان ما یَوْمی علی کورِها             و یومُ حیّانَ أخی جابر

فیا عجباً! بینا هو یستقیلها فی حیاته إذ عقدها لآخر بعد وفاته، لشدّ ما تشطّرا ضرعیها، فصیّرها فی حوزة خشناء یغلُظ کلمها، و یخشن مسّها، و یکثر العثار فیها و الاعتذار منها، فصاحبها کراکب الصعبة، إن أشنق لها خرم، و إن أسلس

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 519

لها تقحّم، فَمُنی الناس لعمر اللَّه- بخبط و شماس، و تلوّن و اعتراض، فصبرت علی طول المدّة، و شدّة المحنة، حتی إذا مضی لسبیله جعلها فی جماعة زعم أنّی أحدهم، فیا للَّه و للشوری، متی اعترض الریب فیّ مع الأوّل منهم حتی صرت أُقرن إلی هذه النظائر، لکنّی أسففت إذا سفّوا و طرت إذا طاروا، فصغا رجل منهم لضغنه، و مال الآخر لصهره، مع هنٍ وهنٍ، إلی أن قام ثالث القوم نافجاً حضنیه بین نثیله و معتلفه، و قام معه بنو أبیه یخضمون مال اللَّه خضمة الإبل نبتة الربیع، إلی أن انتکث فتله، و أجهز علیه عمله، و کبت به بطنته» «1».

تُعرب هذه الخطبة الشریفة عن رأیه علیه السلام فی الخلافة، و کلّ جملة منها تشهد علی عدم العصمة المزعومة، أو تمثّل أُولئک المعصومین للملإ بعُجرهم و بُجرهم، أضف إلیها

قوله علیه السلام من کتاب له إلی معاویة: «ذکرت إبطائی عن الخلفاء، و حسدی إیّاهم، و البغی علیهم، فأمّا البغی فمعاذ اللَّه أن یکون، و أمّا الکراهة لهم فو اللَّه ما أعتذر للناس من ذلک، و ذکرت بغیی علی عثمان و قطعی رحمه فقد عمل عثمان بما قد علمت و عمل به الناس ما قد بلغک» «2».

و قوله علیه السلام من خطبة له لمّا أراد المسیر إلی البصرة: «إنّ اللَّه لمّا قبض نبیّه صلی الله علیه و آله و سلم؛ استأثرت علینا قریش بالأمر، و دفعتنا عن حقّ نحن أحقّ به من الناس کافّة، فرأیت أنّ الصبر علی ذلک أفضل من تفریق کلمة المسلمین و سفک دمائهم، و الناس حدیثو عهد بالإسلام، و الدین یُمخض مخض الوطب یفسده أدنی وهن، و یعکسه أقلّ خلق، فولی الأمر قوم لم یألوا فی أمرهم اجتهاداً، ثمّ انتقلوا إلی دار الجزاء، و اللَّه ولیّ تمحیص سیّئاتهم و العفو عن هفواتهم» «3».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 520

و قوله علیه السلام: «إنّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قُبض و ما أری أحداً أحقّ بهذا الأمر منّی، فبایع الناس أبا بکر، فبایعت کما بایعوا، ثمّ إنّ أبا بکر هلک و ما أری أحداً أحقّ بهذا الأمر منّی، فبایع الناس عمر بن الخطّاب، فبایعت کما بایعوا، ثمّ إنّ عمر هلک و ما أری أحداً أحقّ بهذا الأمر منّی، فجعلنی من ستّة أسهم، فبایع الناس عثمان» «1».

و قوله علیه السلام یوم قال أبو بکر لقنفذ و هو مولی له: اذهب فادع لی علیّا. فذهب إلی علیّ، فقال: «ما حاجتک؟» فقال: یدعوک خلیفة رسول اللَّه. فقال علیّ: «لسریع ما کذبتم علی رسول اللَّه». فرجع فأبلغ الرسالة، ثمّ قال أبو بکر: عُد إلیه فقل له: أمیر المؤمنین «2» یدعوک لتبایع. فجاءه قنفذ فأدّی ما أُمر به، فرفع علیّ صوته فقال: «سبحان اللَّه لقد ادّعی ما لیس له». الحدیث. الإمامة و السیاسة «3» (1/13).إلی کلمات أخری توقف الباحث علی جلیّة الحال.

فأین العصمة المزعومة؟ ثم أین الإجماع المدّعی علیه؟ و أنّی کان الإجماع علی الخلافة؟ و متی تحقّق؟ و إن تمّ الإجماع فیجب أن یحتجّ به فی الخلافتین و صاحبیهما، و إن أبطلناه ففیهما معاً.و نحن لو اندفعنا إلی تفنید أمثال هذه السفاسف المنبعثة عن الغلوّ فی الفضائل لضاق بنا المجال عن السیر فی مواضیع الکتاب علی أنّها غیر مُبتنیة علی أُسس رصینة تستحقّ أخذاً بها أو ردّا علیها، و إنّما ذکرنا هذه الأُسطورة فحسب لنعطیک شیئاً من نماذج تلکم الأقاویل المسطّرة بلا أیّ تعقّل و تدبّر، فدونک شیئاً ممّا عزوه إلی الروایات من فضائل الثلاثة: