اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

اشعاری از شریف رضی در مدح اهل بیت(ع)

متن فارسی

یک نمونه از شعر شریف رضی، قصیده است که درباره مذهب سروده، با یاد اهل بیت افتخار می‌جوید، و اشتیاق خود را بزیارت تربت پاکشان می‌رساند:

– هلا! چه خوش است حمله با شتاب، و اراده که نلرزد از بیم عتاب.
– و آنکه دامن همت بر کمر زده می‌تازد، همچون تاختن شمشیر به سوی گردنها و رقاب.
– ملامتش کنم که از چه دوری گرفتی؟ و او نکوهش آرد که زود آمدی نابهنگام.
– من به چشم دیدم که عجز و ناتوانی از بیم صولت شب به خاک افتاده جنایات او را ستایش کرد.
– اگر روزگار، با صولت و سطوت راه مرا نمی‌بست، از همه سو به جانب سروری و ارجمندی می‌تاختم.
– شیوه جوانمرد عرب، هم آغوشی با شمشیر بران و سمند تیز گام است.
– از دشمنان: جز تهدید دروغین نبیند و از او جز شمشیر راست نبینند.
– فرداست که از شمشیر و سنان خفتان سازم، با اینکه از شیوه جوانی بر کنار نیم.
– و از سیاهی شب جامه بر تن آرایم، بهنگامی که کاروان برون تازد، برون تاختن شمشیر از نیام.
– چه شبها که با مرکوب رهوار، آماده تاخت شدم، دیگران در اطراف آتش پر شرر سرگرم.
– نگریستم که زمین چهره خود را دگرگون ساخته و با شیر و گرگ ببازی برخاسته.
– من نیز چهره و دیدار خود دگرگون ساختم، چنانکه سپیدی مو از خضاب.
– زیباتر از آن ندیدیم که سفیدی را با سیاهی طراز بندند.
– من با آرزوی خود همخوابه‌ام ولی سنگینی آمال و آرزو شتران قوی هیکل را بزانو درآورده است.
– اگر یأس و ناامیدی بر ما چیره شود، امید را در دل زنده کنیم و با شجاعت پیش تازیم.
– هر آنگاه که ژاله بهاری از ابر خیزد و شرار باران همراه حباب برقص آید.
– گویا آسمانرا آب در گلو شکسته، بر سر وادیها از دهان فرو ریزد.
– دره و هامون با سیلاب، هم آغوش گشته، ابر سپید بر سر آن دامن بگسترد.
– و چون بر تپه و ماهور بگذرد، مانند لعاب از گردنه‌ها سرازیر شود.
– گویم: خداوند سرزمین مدینه را از باران رحمت و آب گوارا سیراب کند.
– به ویژه، تربت بقیع را و خفتگان آن، آبی دامن کشان و سیلابی ریزان.
– و تپه‌های «غری» و چکیده حسبی که در بلندیهای آن جا گرفته.
– و تربت آن شهیدی که در بیابان «طف» خفته و با لب تشنه داعی حق را لبیک گفته.
– و هم بغداد و سامرا و طوس را، سیراب کن، از ژاله بهاران و سیلاب باران.
– چشمها در کنار این گورها اشکبار است همچون گریه آسمان بر کوهساران.
– اگر ابر آسمان از ریزش باران دریغ ورزد، سرابها آب گشته بر زبر آن گورها روان گردد.
– خدایت سیراب کند! که چه روزها تشنه دیدار بودم، از راه دور و نزدیک.
– ای باد «جنوب» از سر راهم بر کنار شو، و سرمای جان گزایت را از ساحت من دور ساز.
– در سیاهی شب به سویم متاز که از آن تربت پاک توشه نگرفتم.
– اگر ابرها از اکناف آسمان بدان سوی کشانده شوند و چون شتر قربانی از گلوی آنها ناودانها سرازیر شود. باز هم حق آن تربت پاک ادا نشود.
– مگر آن تنهای پاک در کام زمین فرو نشدند که به رستاخیز برای نعمت جاودانی انگیخته شوند.؟
– چه بسیار شد که کینه حسودان، مست و خراب، جام مرگ را در میانشان به گردش آورد.
– درود الهی هر دم و هر روز بر آن نشانه‌های هدایت و قبه‌های عظمت چون نسیم وزان باد.
– پیوسته عزم سفر را تجدید کنم، گرچه یاران از رفاقت و یاری دریغ ورزند.
– سینه باد و طوفان بشکافم تا نسیم جانفزائی از تربت بوتراب دریابم.
– چشم دارم که روزگارم سریاری در قدم نهد و صید آرزو در میان چنگالم بال و پر زند.
– شتران بادپیما را جانب شما روان سازم تا چون تیر شهاب دل هامون را بشکافند.
– لعاب از دهانشان بر سر و گردن ریزد، چونانکه لعاب سیل بر دامن جبال.
– مهار توسن تیز گام را یدک کشم و بنوبت خستگی از جان شتران برآرم.
– باشد که آبی بر این آتش تفته بپاشم که در میان سینه‌ام جای کرده است.
– دیدار و زیارتتان رهبری است که ما را به گنجور رستگاری و پاداش هدایت کند.
– در «زورا»» بغداد (کاظمیه) دو تربت پاک می‌شناسم که درد حسرت و اشتیاقم را کنار آن شفا می‌جویم.
– مهار جانرا جانب آن درگاه می‌کشم و سلام خود را تقدیم آن بارگاه می‌سازم که بی‌جواب نخواهد ماند.
– زیارتشان روان مرا پاک سازد و جامه‌ام را از هر عیب و عاری بپالاید.
– جدم علی فرمانروای دوزخ است «1» روزی که نجات بخشی از عذاب خدا جز او نیست.
– ساقی حوض کوثر، روزیکه دلها از تب و تاب کباب است، و همو پیشگام بر «صراط» باشد، برای حساب.
– دست راستش انگشتری خاتم به سائل بخشد «2» و بخل ورزد که مجد و عزتش به یغما رود.
– آیا کندن در از خیبر معجزه نیست که اعتراف کنند و یا «غائله» آن مار.
– می‌خواست که مکری اندیشد و خدا نخواست، کلاغی پرواز گرفت و فتنه از میان برخاست. «3»
– آیا این چنین بدر تابان در تاریکی و سیاهی محو شود؟ و این خورشید درخشان در میان ابر و مه پنهان ماند؟
– هر که بر او ستم راند، با گذشت و وقار، کیفر او در کف نهاد.
– بینم که ماه شعبان درآمد و مرا مشتاق زیارت ساخت، کیست که پاداش مرا خاطر نشان سازد؟
– در قصائد خود با نام شما افتخار جویم، نه با شعر و احساسم، و با مدد شماست که گامهای استواری در خطابه و نثر بردارم.
– از آلودگی برکنارم. از اینرو که با دشمن شما در جدالم، هدف تیر فحش و ناسزایم.
– آشکارا دم از ولای شما زنم نه در پرده. از دگران بیزاری جویم و باک نیارم.
– سزاوارتر از من به ولاء شما کیست؟ با آنکه رشته خاندانم بشما منتهی است.
– دوستار شمایم، گرچه دشمنم دارند، به پابوس شما روانم گرچه از پای درمانم.
– فتنه روزگار میان ما جدائی افکند، ولی بازگشت ما به یک دودمان و تبار است.

در این قصیده بسال 391 روز عاشورا، سید الشهدا سبط پیامبر امام حسین علیه السلام را مرثیه گفته است:
– اینک سرزمین «غمیم» است: صلادرده! و سیلاب اشک از دیده روان ساز!
– گر این حصار بلند را وامی بر دوش است بپرداز و اگر خون دلی در این خاکدان اسیر است، فدابخش و رهاساز.
– یا بر شو بر فراز جهاز شتران و با نظاره این ویرانه، آبی بر آتش درون بیفشان.
– خندقی بپیرامون همچون قوس کمان، نزدیکتر گودالی سیاه پر از خاکستر میراث مطبخیان.
– اینک طناب بند خیمه‌ها و در کنارش نشیمنگاه جوانمردان، آتش دگران رو به خاموشی است، جز آتش اینان.
– و این مهار بند، ویژه آن جوانان که با سمند زرد و سرخ خیمه خود آزین بندند، و دیگران با حله آویزان.
– بخدا سوگند! با کاروانی برگرد این دیار از حرکت باز ماندم که دستها بر جگر نهادند.
– با حسرت و زاری سیلاب اشک بر رخسار روان کرده از سوز دل جامه بر تن دریدند.
– چندان در این ماتم سرا ماندند که گویا پای شتران و استران میخکوب زمین کردند.
– سپس راه برگرفتند، آبشخور آنان، سیلاب دیدگان، توشه راهشان غم واندهان.
– هر یک جامه عزا حمایل ساخته، دانه‌های اشک چون مروارید بر حله‌ها رخشان.
– به تهنیت قدومت، بارانی فرو ریزد که توده خاک را جان بخشد، نرم و هموار.
– و چون به دشت و هامون بنگری، مرغزاری در نظر آید چون حله یمن شاهوار.
– از این دیدگان که اینک بزیارت آمده‌اند، بجز بیخوابی و غمگساری چه میجوئید؟
– دیگر اشکی بر این دیده‌ها نماند، نه بخدا، خواب هم بدان راه نبرد.
– اینک از گریه بر این دیار باز ماندیم، و بر حال زار فاطمه گریانیم که در سوگ فرزندانش اشکبار است.
– آیا بهنگام ولادتش دانست که زنازادگان سر حسین را بر سر نی خواهند کرد؟
– آن روز که عراقیان به سوگ و ماتم نشینند، شامیان با جشن و سرورش عید شمارند.
– از خشم پیامبر نهراسیدند که یکسر کشتزار او را درو کردند.
– بینش و هدایت را در برابر سرگشتگی و ضلالت فروختند، رشد و صلاح را وانهاده نکبت و جهالت خریدند.
– رسول خدا را خصم خود ساختند و چه بد ذخیره برای روز جزا مهیا کردند.
– خاندان پیامبر بر پشت شتران بدخوسوار، خون پیامبر بر ناوک نیزه‌ها نمایان.
– ای دل بسوز، بر خاندان علی که پس از عزت و ارجمندی، پامال امویان گشت.
– مهار ذلت و خواری در بینی کشیدند و ریسمان اسارت بر گردن نهادند.
– گفتند: هلاک آل علی، دین کردگار است! مگر نه این دین از جدشان بیادگار است؟
– به آئین «جاهلیت» خون کشتگان بازجستند و سینه‌های پر کینه را از آتش التهاب، شفا بخشیدند.
– حقوق غائبین را ویژه خود ساختند و بدلخواه خود بر حاضرین ستم راندند.
– خدا، ارواحشان را از معرکه نبرد به عالم بالا برکشید، و شما با تاختن بر اجسادشان فجیع‏ترین جنایات را مرتکب گشتید.
– اگر قبه‌های افراشته آن پاکان بر زمین فرو خوابید، ارکان دین خدا هم به خاک در غلطید.
– اینک خلافت اسلامی از مسیر خود منحرف است، دیگر به رشد و صلاح امت امید نتوان برد.
– منبر خلافت پی سپر قلدران گشت: گرگهای بنی‌امیه بر زبر آن جستند.
– خلافت، ویژه برگزیدگان خداست که بآنان الهام بخشید و کفیل دین و آئین ساخت.
– بتمام افتخارات چنگ یازیده ویژه خود ساختند، ملامتی نیست که جن و انس به حسادت برخاستند.
– پارسائی و بردباری، منش گستاخان خونریز، خونریزی و جلادت- اگر از خدایشان بیم نبود- روش زاهدان گوشه گیر.
– خاندانی که نوزادان خود را با یراق جنگ در «قماط» پیچند و به جای گهواره در صدر زین جای دهند.
– حدیث آزادگی و کمالاتشان بر زبان دشمنان، که همواره از رقیبان روایت کنند.
– ای خشم خدای! بپاخیز و بخاطر پیامبرش بر دشمنان بتاز، و شمشیر تیز از نیام برکش!
– بتاز بر آن گروهی که خون محمد و خاندانش را بخاطر یزید و زیاد تباه کرده بر زمین ریخت.
– حقوق الهی را چنگ چنگ به یغما برند و دست خاندان الهی را در غل و زنجیر کشند.
– با شمشیر محمد، در پی آل و تبار او تاخته بهر سو راندند، چونانکه شتران غریبه را از سر آبگاه برانند.
– گفتم- کاروان خسته و رنجور را که چون عقاب‏های خاکستری بر قله کوهساران روان است.
– ساروان در پی شترانی می‌دود که از لاغری چون کمان‏اند، سرکش آنها از بیم تازیانه مطیع گشته و او بر کفل رامها می‌نوازد.
– چنان تند و سریع در اهتزازند که پنداری گردن شتران، پیشاپیش، جدا از تنشان دوان است.
– گفتم: بایست! گرچه دامنم پرغبار است، دلی در سینه دارم که از فراق یاران در تب و تاب است.
– در این صحرای «طف» که قربانگاه شهیدان و نبردگاه دلیران بود.
– اینک رواقش خشک و سوزان، پناهنده‌اش مرغان آسمان، زائرش وحش بیابان است.
– دانه‌های اشکی بر این زمین‏ریزان است که سوز و گداز عشقش مددکار است.
– ای عاشورای حسین! شعله‌های جانسوزت تار و پود مرا بسوخت.
– هر ساله به سوز درونم دامن زنی، هر چند به خاموشی آن بکوشم.
– چون مار گزیده روزگارم تلخ و دردبار و چشمم در تب و تاب است.
– ای جد والاتبار! سپاه غم و حسرت، همواره بر دلم می‌تازد: حمله می‌کند و می‌ستیزد.
– سیلاب اشکم ریزان است، اگر شبانگاهم دریغ کند، صبحگاهان روان است.
– این بود ثنا و ستایشم. و رسا نیست. بلی. هر کسی به میدان تازد، مهار سمند را از کف بگذارد.
– آیا بگویم: «تربتت سیراب باد»؟ که شما خود باران رحمتید و ابر بهاران.
– با مدح و ثنایم، ارج و منزلت شما را بیفزایم؟؟! شما بر قله کوهساران و من در تپه و هامون!
– با چه زبان به ستایش اختران خیزم که بر طاق آسمان همطراز کهکشان باشند؟
– خورشید که با روشنی و جلال میدمد، از ستایش ما بی‌نیاز است.

در عاشورای سال 377، این قصیده را در سوگ جدش سید الشهدا سروده است:
– بغداد، فریادم برکشید که برون شو! و من بر پشت سمند و تکاور، با خاطری آرام.
– هر چند از این سوبآن سویم کشاند، با شهامت و جلادت بیشتر در برابر خود یافت.
– بی‌واهمه بر شهر بغداد بتازم و بی‌محابا آنچه خواهم کنم.
– فتنه برخاست و آواره دیارم کرد، مرا آفریدند که بر صدر زین جای گیرم یا جهاز شتران. نه بر بالش نرم در کنار زنان.
– هر چند از مقابله و دفاع ناتوان ماندم، بدون باخت، از معرکه جان بدر بردم.
– با شتاب، در سیاهی شب روی نهان کردم، آنگاه که بیابان لخت و عریان شد از دد و دام.
– گوینده گفت- و سوز دل، اشک بر رخسارم می‌بارید:
– آرام گیر و درد را بر خود هموار کن- برای اندوه و غم وقت بسیار است.
– گفتم: هیهات! پندت نه بموقع است، غم و اندوه جز در روز عاشورا به دلم راه نگیرد.
– روزی که بر پسر فاطمه، آوای رحیل برکشید، ناوک تیری دو پهلو و تیز.
– به خاک در غلطید، بی‌پرستار و غمخوار، پرستارش سم ستوران، غمخوارش تیغ ساربان.
– با لب تشنه، نیزه جان ستان در دلش جا گرفت، سوز تشنگی و آرزوی آب گوارا از خاطرش برد.
– گویا شمشیرهای تیز و بران که در پیکرش جا می‌گرفت، آتشی بود که بر خرمنی از نور در می‌گرفت.
– خدا را. بر ریگزار تفتیده کربلا، پیکری نگون است که از نیش هیولای مرگ پاره‌پاره غرق در خون است.
– تپه‌ها با سایه خود بر پیکر چاک چاکش رحمت آرد و گرد باد، جسم عریانش را با دامن محبت مستور دارد.
– وحش بیابان حرمت قربانگاهش شناخت، با آنکه سه روز بر خاک افتاده بود، گامی پیش نگذاشت.
– بسا دریای آرام، که گرداب اجل در پیش دارد و امواج مرگبارش بدنبال است.
– بسا قهرمانی که بر روزگار می‌بالید و چرخ زمانه به کام مرگش درافکند.
– زاده زیاد را ناپاکی حسب بر حسین بیاشوفت، تلاش او در استحکام قدرت یزید تحسین و سپاسی برنینگیخت.
– خواست جنایت ننگین خود را جبران کند، ولی شکست، قابل ترمیم نبود.
– دختران رسول را به اسارت بردند، با آنکه نهال دین سرسبز و خرم بود.
– اگر غول مرگ نجیب زاده از خاندان ما در ربود، این هیولا، چنگ و دندانش هماره به خون رنگین است.
– اینک با صفحه جبین نیزه دشمن را بجان می‌خرد، که از خاک و خون خضاب بسته.
– بعد از آنکه، با قلبی آرام و اندیشه استوار، ناوک سنان را از جبین خود بر می‌تافت.
– غبار میدان، دامن کشان می‌گذرد، گریبان در ماتم خورشید چاک زده.
– بر گروهی که شمشیرشان در گلو شکسته، گویا برقی بود که بر فراز تپه‌ها درخشید.
– ای پسران امیه! تیغ دلاورانی که عزیزانشان در اقصی نقاط زمین بخون طپیدند، بخواب نخواهد رفت.
– شمشیر در نیام بخود می‌پیچد، سمند تیزگام در میدان تمرین بی‌قرار است.
– و من به انتظار روزی نشسته‌ام که بی‌پروا درآید و لرزه بر اندام این فریب- خوردگان افکند.
– تیغها، هر چند بخواهد بر گردن دشمنان فرود آید و شراب خون بیاشامد.
– رواست که هر روز از خاندان مصطفی، با ضرب تیغ و سنان ماهی بر زمین افتد؟
– و هر روز چشمه زلال آنان با حوادث روزگار، تیره و تار گردد؟
– غار تبر قوم که دیو مرگ از چنگالش می‌گریخت، اینک در پنجه غارتگران اسیر است.
– سپید چهره‌ایکه با کبر و ناز می‌گذشت، در روز عاشورا دیده از جهان بربست.
– چیست که از چهره غمین و دیدگان فرو رفته‌ام در شگفتی؟ جراحت قلبم عمیق گشته التیام نگیرد.
– با کدام چشم سوی معالی و ارجمندی بنگرم که دیدگانم خشک شده چاره پذیر نباشد.
– با روزگار، با زخمی جانکاه روبرو شوم، تا عمر باقی است، و هم قلبی که خرم و شادان نیست.
– یا جداه! غم جانکاه و سوز درونم در اختیار نباشد. خواهم آبی از دیدگان بر- آتش دل بیفشانم.
– دیده بیخوابم خیانت کرده از ریزش اشک دریغ دارد، همچون کمان سخت که از اطاعت کماندار سرپیچد.
– تسلای خاطر بر دل من حرام است، با آنکه بر هیچ دلی حرام نباشد.

و در عاشورای سال 387 باز هم سید الشهدا را چنین در سوگ و ماتم نشسته:
– از این سرا کوچ خواهی کرد، روزگار هم نخواهد ماند. دیر زیستن درد بی- درمانی است.
– نه دلاوری بجا ماند که با شمشیر هم آغوش گردد، نه آرزوئی و نه آرزومندی.
– پایان زندگی- در این جهان- نابودی است، بوستان سبز و خرم روزی افسرده خواهد گشت.
– آدمیزاده طعمه مرگ است، اسب تازی هم که پرورش جنگی یابد، عاقبت هدف تیر و نیزه خواهد بود.
– زندگی در شکم مادر، با خواب نوشین شروع شود، بعد از آن درد و رنجی است طولانی تا در خاک تیره به خواب ابد آرام گیرد.
– زندگی چون ابر است که باد جنوبش، در روزی آکنده از مه، گرد آورد، و باد صبایش پراکنده سازد.
– شیوه روزگار است: دوستان راه سفر گیرند و بازماندگان بر آنها بگریند.
– گذشت روزان و شبان، فراق و جدائی را تسریع کند، چونانکه گیاه، هر چند بیش قد برافرازد، طراوت خود را از دست بدهد.
– بسا جوانمردی که از روزگار خود خرم و شادان است، و دگری در تب و تاب
– دنیاست. اگر با آن سر وصل دارد، با این تخم جفا کارد، چون زیبا رویان بی‌وفا.
– اینک بر فراق عزیزش عزادار و گریان است، فرداست بر او بگریند و بعزایش نشینند.
– آرزوها مایه حسرت و رنج است، نه دلگرمی و امید.
– غول مرگ را چه باک است که کدامین عزیز را در رباید، بعد از آنکه پسر فاطمه را در ربود.
– کدامین روز، بخاطر حادثه هولناک و فاجعه دردناک، دیده‌ها اشکبار است؟
– روز عاشورای حسین، که نه دوست وفا کرد، نه میزبان پناه داد.
– ای پسر فاطمه! عهد کردند و عهد خود شکستند، وفاداران چه اندک‏اند.
– سفارش رسول را در حق تو زیر پا نهادند و به خونخواهی جاهلیت برخاستند.
– به رویت شمشیر کشیدند، و مقدرات الهی را بهانه کردند، عذری بدتر از گناه.
– عذر خواستند و پشیمان گشتند، بعد از آنکه سپاه خود را بسیج کردند این نه هنگام معذرت و پشیمانی است؟
– کاری که جز با ضرب شمشیر سرانجام نگیرد، فرجامش تلخکامی و نابودی است.
– ای شمشیر بران که سرها شکستی و عاقبت با تیغ کین سرت را شکستند.
– ای جوانمردی که با سمند تیزگام به دریای خون تاختی، بازگشتی و گلویت گلگون است.
– ساق ستوران از خون رنگ شقایق گرفت، روزی که طعن نیزه آشکار است و سپیدی ساقها در خون پنهان.
– روزی که سمند تیز تک در لای و لجن گرفتار ماند. ضعف و سستی بالا گرفت شیهه ستوران جانب پستی.
– پنداری صورت خود را نهان سازم، با آنکه با خیل ستور، بر سر و صورت او تاختند؟
– پنداری شربت آب گوارا باشدم و هنوز سینه دشمن از خون او سیراب نگشته؟
– نیزه‌ها سینه‌اش را بوسه زدند، تیرها از شوق رخش بپرواز آمدند، ناوک سنانها در آغوشش نشستند.
– اسیرانش بر شتران سوار گشته، گریبانها تا به دامن چاک زده‌اند.
– بخاطر آن دلها که دیده عشق بدیدارشان خونچکان و بخاطر آن اشکها که بر رخسارشان روان است.
– نقاب از چهره چون آفتابشان کشیدند، تابش آفتاب هم خود نقاب است.
– با سر انگشت چهره ماهشان را پنهان نمودند، اشک رخسار هم چون حجاب است.
– شکوه بردند، اما با گریه و زاری، فریاد زدند، ولی با نوحه و شیون.
– ساربان بدخیم کناری نگیرد. و ناله یتیمان آرام نپذیرد.
– ای آواره شهر و دیار! صبر و قرارم نماند. ای کشته دشمنان! خواب بر من حرام است.
– دل بی‌قرارم به سویت پر می‌کشد، با عشق و شعف، با ناله و شور.
– کاش در کنارت به خاک می‌رفتم، یا تربتت را در چشم می‌انباشتم.
– همواره مزارت بموسم باران سیراب باد.
– بارانی نرم و هموار، همراه بادی لطیف و نسیمی خنک و سایه بر دوام.
– ای زادگان احمد! تا چند امروز و فردا کنم و سنان نیزه‌ام از طعن و ضرب محروم.
– خیل تیز گامم در زیر زین، اشتران باد پیمایم در کمین، تازه وارد از آمادگیم در اندیشه و بیم.
– تا چند؟ باز هم تا چند، سرکشان و جانیان گردن افرازند؟ و تا چند فرو- مایگان دون بر والا گهران ارجمند فرمانروا باشند؟
– آتش درون تار و پود قلبم را بسوخت، عجبی نیست که دل سوخته در پی درمان برآید.
– من رعیتی سر بفرمانم، گرچه از خاندان شمایم: پدرم حیدر است و مادرم زهرای بتول.
– هر گاه دیگران با مجد و جمال به میدان مفاخرت آیند، گوی سبقت آنراست که گوید: جدم رسول.
– همگان از دیدارم خرم و شاداند، چون به فضل و برتریم شناسند. دگران را هر که بینم زائد و فضول.
– جمعی با شور و نوا چکامه دلربایم را در بزم ادب بخوانند، برخی دگر به خطابه و سخن پردازیم گوش سپارند.
– کاش می‌دانستم نکوهشگرم کیست؟ با آنکه اندیشمندان حقشناس بر سخنم خرده نگیرند.
– با هدف و خواسته‌ام وداع گویم که گمنامی بملامتم برخاست؟ با آنکه جهانیان معذورم شناسند؟
– آری آرزویم همین است- اگر خداوندم با بخت فیروز قرین سعادت سازد- پایگاه برتر، آرزوی خردمندان هوشیار است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 291

متن عربی

و من نماذج شعر الشریف الرضی فی المذهب قوله یفتخر بأهل البیت و یذکر قبورهم و یتشوّق إلیها:

          ألا للَّه بادرةُ الطلابِ             و عزمٌ لا یُرَوَّعُ بالعتابِ‏

             و کلّ مشمّرِ البُردینِ یهوی             هویَّ المصلَتات إلى الرقابِ‏

             أعاتبُه على بُعد التنائی             و یعذلنی على قربِ الإیابِ‏

             رأیت العجزَ یخضع للّیالی             و یرضى عن نوائبِها الغضابِ‏

             و لولا صولةُ الأیّام دونی             هجمتُ على العلى من کلِّ بابِ‏

             و من شیمِ الفتى العربیِّ فینا             وصالُ البیضِ و الخیلِ العرابِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 292

         له کِذْبُ الوعیدِ من الأعادی             و من عاداتِهِ صدقُ الضرابِ‏

             سأدّرع الصوارمَ و العوالی             و ما عُرِّیتُ من خِلَعِ الشبابِ‏

             و أشتملُ الدجى و الرکبُ یمضی             مضاءَ السیف شذَّ عن القرابِ‏

             و کم لیلٍ عبأتُ له المطایا             و نارُ الحیِّ حائرةُ الشهابِ‏

             لقیتُ الأرضَ شاحبةَ المحیّا             تَلاعبُ بالضراغمِ و الذئابِ‏

             فَزِعتُ إلى الشحوبِ و کنتُ طَلْقاً             کما فَزِعَ المشیبُ إلى الخضابِ‏

             و لم نرَ مثلَ مُبیضِّ النواحی             تعذّبُهُ بِمُسودِّ الإهابِ‏

             أبیتُ مضاجعاً أملی و إنّی             أرى الآمالَ أشقى للرکابِ‏

             إذا ما الیأس خیّبنا رجونا             فشجَّعَنا الرجاءُ على الطلابِ‏

             أقول إذا استطار من السواری             زَفونُ القطرِ رقّاصُ الحَبابِ ( «1»)

             کأنّ الجوَّ غصَّ به فأوما             لیقذفَهُ على قممِ الشعابِ‏

             جدیرٌ أن تصافحه الفیافی             و یسحبَ فوقها عَذَبَ الربابِ ( «2»)

             إذا هتم التلاع رأیتَ منه             رضاباً فی ثنیّاتِ الهضابِ ( «3»)

             سقى اللَّهُ المدینةَ من محلٍّ             لُبابَ الماءِ و النطَفِ العذابِ‏

             و جادَ على البقیعِ و ساکنیه             رخیُّ الذیلِ ملآنُ الوطابِ‏

             و أعلامَ الغریّ و ما استباحتْ             معالمُها من الحسب اللبابِ‏

             و قبراً بالطفوف یضمُّ شلواً             قضى ظمأً إلى بَرد الشرابِ‏

             و بغدادٍ و سامرّا و طوسٍ             هطولُ الودْقِ منخرقُ العبابِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 293

         قبورٌ تنطُفُ العبراتُ فیها             کما نطفَ الصبیرُ على الروابی ( «1»)

             فلو بَخِلَ السحابُ على ثراها             لذابتْ فوقَها قِطَعُ السرابِ‏

             سقاکَ فکم ظمئتُ إلیک شوقاً             على عُدواء داری و اقترابی‏

             تجافی یا جَنُوبَ الریح عنِّی             و صونی فضلَ بُردکِ عن جنابی‏

             و لا تسری إلیَّ مع اللیالی             و ما استحقبت من ذاکَ الترابِ ( «2»)

             قلیلٌ أن تُقادَ له الغوادی             و تُنحَرَ فیه أعناقُ السحابِ ( «3»)

             أما شَرِقَ الترابُ بساکنیه             فیلفظهمْ إلى النعم الرغابِ‏

             فکم غدتِ الضغائنُ و هی سکرى             تدیرُ علیهمُ کأسَ المصابِ‏

             صلاةُ اللَّهِ تخفقُ کلَّ یوم             على تلکَ المعالمِ و القبابِ‏

             و إنّی لا أزالُ أکرُّ عزمی             و إن قلّتْ مساعدةُ الصحابِ‏

             و أخترقُ الریاحَ إلى نسیمٍ             تَطلّعَ من تراب أبی ترابِ‏

             بودّی أن تطاوعَنی اللیالی             و ینشَبَ فی المنى ظفری و نابی‏

             فأرمی العیسَ نحوکمُ سهاماً             تغلغلُ بین أحشاءِ الروابی‏

             ترامى باللُّغامِ على طلاها             کما انحدر الغثاء عن العقابِ ( «4»)

             و أجنُبُ بینها خُرْقَ المذاکی             فأملی باللُّغامِ على اللغابِ ( «5»)

             لعلّی أن أبلَّ بکم غلیلًا             تغلغلَ بین قلبی و الحجابِ‏

             فما لُقیاکُمُ إلّا دلیلٌ             على کنزِ الغنیمةِ و الثوابِ‏

             و لی قبرانِ بالزوراءِ أشفی             بقربِهما نزاعی و اکتئابی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 294

         أقودُ إلیهما نفسی و أهدی             سلاماً لا یحیدُ عن الجوابِ‏

             لقاؤهما یطهِّر من جنانی             و یدرأُ عن ردائی کلَّ عابِ‏

             قسیمُ النارِ جدّی یوم یلقى ( «1»)             به باب النجاة من العذابِ‏

             و ساقی الخلقِ و المهجاتُ حرّى             و فاتحةُ الصراطِ إلى الحسابِ‏

             و من سمحتْ بخاتمِهِ یمینٌ ( «2»)             تضِنُّ بکلّ عالیةِ الکعابِ‏

             أما فی بابِ خیبرَ معجزاتٌ             تُصَدَّقُ أو مناجاةُ الحُبابِ ( «3»)

             أرادت کیدَهُ و اللَّه یأبى             فجاءَ النصرُ من قِبَلِ الغرابِ ( «4»)

             أ هذا البدرُ یُکسَفُ بالدیاجی             و هذی الشمسُ تُطمَسُ بالضبابِ‏

             و کان إذا استطال علیه جانٍ             یرى ترکَ العقابِ من العقابِ‏

             أرى شعبانَ یُذْکِرُنی اشتیاقی             فمن لی أن یذکّرکم ثوابی‏

             بکم فی الشعرِ فخری لا بشعری             و عنکم طالَ باعی فی الخطابِ‏

             أُجَلّ عن القبائحِ غیر أنّی             لکم أرمی و أُرمى بالسبابِ‏

             فأجهرُ بالولاءِ و لا أُوَرّی             و أنطقُ بالبراءِ و لا أحابی‏

             و من أولى بکم منّی ولیّا             و فی أیدیکمُ طَرَفُ انتسابی‏

             محبّکمُ و لو بغضتْ حیاتی             و زائرُکمْ و لو عقرتْ رکابی‏

             تُباعِدُ بیننا غِیَرُ اللیالی             و مرجِعُنا إلى النسب القرابِ ( «5»)

 

و قال یرثی الإمام السبط المفدّى الحسین بن علیّ علیهما السلام فی یوم عاشوراء سنة (391):

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 295

         هذی المنازلُ بالغمیمِ فنادِها             و اسکبْ سخیَّ العینِ بعد جمادِها

             إن کان دَیْنٌ للمعالمِ فاقضِه             أو مهجةٌ عند الطلولِ ففادِها

             یاهل تَبُلُّ من الغلیلِ إلیهمُ             إشرافةٌ للرکبِ فوق نجادِها

             نُؤیٌ کمنعطف الحنیّةِ دونَهُ             سُحُم الخدودِ لهنّ إرثُ رمادِها

             و مناطُ أطنابٍ و مقعدُ فِتْیةٍ             تخبو زنادُ الحَیّ غیرَ زنادِها

             و مَجَرُّ أرسانِ الجیادِ لِغلمةٍ             سجفوا البیوتَ بشقرِها و ورادِها

             و لقد حبستُ على الدیارِ عصابةً             مضمومةَ الأیدی إلى أکبادِها

             حسرى تجاوبُ بالبکاءِ عیونُها             و تعطُّ بالزفراتِ فی أبرادِها

             وقفوا بها حتى کأنّ مطیَّهمْ             کانت قوائمُهنّ من أوتادِها

             ثمّ انثنتْ و الدمعُ ماءُ مزادِها             و لواعجُ الأشجانِ من أزوادِها

             من کلِّ مشتملٍ حمائِلَ رنّةٍ             قطْرُ المدامعِ من حُلیِّ نجادِها

             حیّتکَ بل حیّتْ طلوعَکَ دیمةٌ             یشفی سقیمَ الربعِ نفثُ عِهادِها

             و غدتْ علیک من الخمائل یَمنةٌ             تستامُ نافقةً على روّادِها ( «1»)

             هل تطلبونَ من النواظرِ بعدَکم             شیئاً سوى عبراتِها و سُهادِها

             لم یبقَ ذُخرٌ للمدامعِ عنکمُ             کلّا و لا عینٌ جرى لرقادِها

             شغلَ الدموعَ عن الدیارِ بکاؤنا             لبکاءِ فاطمةٍ على أولادِها

             لم یخلُفوها فی الشهیدِ و قد رأى             دُفَعَ الفراتِ یُذادُ عن أورادِها ( «2»)

             أَ تُرى دَرَتْ أنّ الحسینَ طریدةٌ             لِقَنا بنی الطرداءِ عند ولادِها

             کانت مآتمُ بالعراقِ تعدُّها             أمویَّةٌ بالشام من أعیادِها

             ما راقبتْ غضبَ النبیِّ و قد غدا             زرعُ النبیِّ مظنّةً لحصادِها

             باعتْ بصائرَ دینِها بضلالِها             و شَرَتْ معاطبَ غیِّها برشادِها

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 296

         جعلتْ رسولَ اللَّهِ من خُصَمائِها             فلبئس ما ذخرتْ لیومِ معادِها

             نسلُ النبیِّ على صعابِ مطیِّها             و دمُ النبیِّ على رءوس صِعادِها

             وا لهفتاهُ لعصبةٍ علویّةٍ             تبعتْ أُمیّةَ بعد عزِّ قیادِها

             جعلتْ عِرانَ الذلِّ فی آنافِها             و عِلاطَ وسْمِ الضیمِ فی أجیادِها ( «1»)

             زعمتْ بأنّ الدینَ سوّغَ قتلَها             أ وَ لیس هذا الدینُ عن أجدادِها

             طلبتْ تراثَ الجاهلیّةِ عندَها             و شفتْ قدیمَ الغِلِّ من أحقادِها

             و استأثرتْ بالأمر عن غُیّابِها             و قضتْ بما شاءت على شُهّادِها

             اللَّهُ سابقُکمْ إلى أرواحِها             و کسبتمُ الآثامَ فی أجسادِها

             إن قُوِّضتْ تلک القبابُ فإنّما             خرّتْ عمادُ الدین قبل عمادِها

             إنّ الخلافةَ أصبحتْ مزویّةً             عن شعبِها ببیاضِها و سوادِها

             طمسَتْ منابرَها علوجُ أمیّةٍ             تنزو ذئابُهمُ على أعوادِها

             هی صفوةُ اللَّهِ التی أوحى لها             و قضى أوامِرهُ إلى أمجادِها

             أخذتْ بأطرافِ الفخارِ فعاذرٌ             أن یصبحَ الثقَلانِ من حسّادِها

             الزهدُ و الأحلامُ فی فتّاکِها             و الفتکُ لو لا اللَّهُ فی زهّادِها

             عُصَبٌ یُقمَّطُ بالنجادِ ولیدُها             و مُهُودُ صبیتِها ظهورُ جیادِها

             تروی مناقبَ فضلِها أعداؤها             أبداً و تسندُه إلى أضدادِها

             یا غیرةَ اللَّهِ اغضبی لنبیِّه             و تزحزحی بالبیضِ عن أغمادِها

             من عصبةٍ ضاعتْ دماءُ محمدٍ             و بنیه بین یزیدِها و زیادِها

             صفداتُ مالِ اللَّهِ مل‏ءُ أکُفِّها             و أکفُّ آلِ اللَّهِ فی أصفادِها ( «2»)

             ضربوا بسیف محمدٍ أبناءَهُ             ضربَ الغرائبِ عُدنَ بعد ذِیادِها

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 297

         قد قلتُ للرکبِ الطلاحِ کأنّهمْ             رُبْدُ النسور على ذرى أطوادِها ( «1»)

             یحدو بعُوجٍ کالحنیِّ أطاعَهُ             مُعتاصُها فطغى على مُنقادِها ( «2»)

             حتى تخیّلَ من هِباب رقابها             أعناقَها فی السیرِ من أعدادِها ( «3»)

             قف بی و لو لوثَ الإزارِ فإنّما             هی مهجةٌ علِقَ الجوى بفؤادِها ( «4»)

             بالطفِّ حیث غدا مُراقُ دمائِها             و مُناخُ أینُقِها لیومِ جِلادِها

             القفرُ من أرواقِها و الطیر من طرّا             قها و الوحشُ من عُوّادِها

             تجری لها حَبَبُ الدموعِ و إنّما             حبُّ القلوبِ یکنُّ من أمدادها

             یا یومَ عاشوراءَ کم لک لوعةٍ             تترقّصُ الأحشاءُ من إیقادِها

             ما عدتَ إلّا عاد قلبی غلّةٌ             حرّى و لو بالغتُ فی إبرادِها

             مثلُ السلیمِ مضیضةٌ آناؤه             خُزْرُ العیونِ تعودُهُ بعدادِها

             یا جدُّ لا زالتْ کتائبُ حسرةٍ             تغشى الضمیرَ بکرِّها و طرادِها

             أبداً علیک و أدمعٌ مسفوحةٌ             إن لم یراوحْها البکاءُ یغادِها

             هذا الثناءُ و ما بلغتُ و إنّما             هی حلبةٌ خلعوا عِذارَ جوادِها

             أ أقول جادَکمُ الربیعُ و أنتمُ             فی کلِّ منزلةٍ ربیعُ بلادِها

             أم أستزیدُ لکم عُلىً بمدائحی             أینَ الجبالُ من الربى و وهادِها

             کیف الثناءُ على النجوم إِذا سمتْ             فوقَ العیون إلى مدى أبعادها

             أغنى طلوعُ الشمسِ عن أوصافِها             بجلالِها و ضیائِها و بعادِها ( «5»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 298

و قال یرثی جدّه الإمام السبط الشهید فی عاشوراء سنة (377):

          صاحت بِذَودیَ بغدادٌ فآنسنی             تقلّبی فی ظهورِ الخیلِ و العیرِ

             و کلّما هَجْهَجَتْ بی عن منازِلها             عارضتُها بجَنانٍ غیرِ مذعورِ

             أطغى على قاطنیها غیرَ مکترثٍ             و أفعلُ الفعلَ فیها غیرَ مأمورِ

             خطبٌ یهدِّدنی بالبعدِ عن وطنی             و ما خُلقتُ لغیر السرجِ و الکورِ

             إنّی و إن سامنی ما لا أقاومه             فقد نجوتُ و قِدحی غیرُ مقمورِ

             عجلانَ ألبسُ وجهی کلَّ داجیةٍ             و البَرُّ عریانُ من ظبیٍ و یعفورِ

             و رُبَّ قائلةٍ و الهمُّ یُتحِفُنی             بناظرٍ من نطافِ الدمعِ ممطورِ

             خفِّضْ علیک فللأحزانِ آونةٌ             و ما المقیمُ على حُزنٍ بمعذورِ

             فقلت هیهات فات السمع لائمه             لا یُفهَمُ الحزنُ إلّا یومَ عاشورِ

             یومٌ حدا الظُّعْنَ فیه بابن فاطمةٍ             سنانُ مطّردِ الکعبینِ مطرُورِ ( «1»)

             و خرَّ للموتِ لا کفٌّ تقلِّبُهُ             إلّا بوطءٍ من الجُردِ المحاضیرِ

             ظمآنَ سلّى نجیعُ الطعنِ غُلّتَهُ             عن باردٍ من عُبَابِ الماءِ مقرورِ ( «2»)

             کأنّ بیضَ المواضی و هی تنهبُهُ             نارٌ تحکّم فی جسمٍ من النورِ

             للَّه مُلقىً على الرمضاء عضَّ به             فمُ الردى بین إقدامٍ و تشمیرِ

             تحنو علیه الربى ظلّا و تسترُهُ             عن النواظرِ أذیالُ الأعاصیرِ ( «3»)

             تهابُه الوحشُ أن تدنو لمصرعِهِ             و قد أقامَ ثلاثاً غیرَ مقبورِ

             و موردٌ غمراتِ الضربِ غُرّتَهُ             جرّتْ إلیه المنایا بالمصادیرِ

             و مُستطیلٌ على الأزمان یقدرُها             جنى الزمانُ علیها بالمقادیرِ

             أغرى به ابنَ زیادٍ لؤمُ عنصرِهِ             و سعیُهُ لیزیدٍ غیرُ مشکورِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 299

         و ودّ أن یتلافى ما جنتْ یدُهُ             و کان ذلک کسراً غیر مجبورِ

             تُسبى بناتُ رسولِ اللَّهِ بینهمُ             و الدینُ غضُّ المبادی غیرُ مستورِ

             إن یظفرِ الموتُ منّا بابن مُنجِبَةٍ             فطالما عادَ ریّانَ الأظافیرِ

             یلقى القنا بجبینٍ شانَ صفحتَهُ             وقعُ القنا بین تضمیخٍ و تعفیرِ

             من بعد ما ردَّ أطرافَ الرماحِ به             قلبٌ فسیحٌ و رأیٌ غیرُ محصورِ

             و النقعُ یسحبُ من أذیالِهِ و له             على الغزالةِ جیبٌ غیرُ مزرورِ

             فی فیلقٍ شرقٍ بالبیضِ تحسبُه             برْقاً تدلّى على الآکام و القورِ ( «1»)

             بنی أمیّةَ ما الأسیافُ نائمةٌ             عن شاهرٍ فی أقاصی الأرض موتورِ

             و البارقاتُ تلوّى فی مغامدها             و السابقاتُ تمطّى فی المضامیرِ

             إنّی لأرقبُ یوماً لا خفاءَ له             عریانَ یقلقُ منهُ کلُّ مغرورِ

             و للصوارمِ ما شاءتْ مضاربُها             من الرقابِ شرابٌ غیرُ منزورِ

             أ کلَّ یومٍ لآلِ المصطفى قمرٌ             یهوی بوقعِ العوالی و المباتیرِ

             و کلَّ یومٍ لهم بیضاءُ صافیةٌ             یشوبُها الدهرُ من رنقٍ و تکدیرِ

             مغوارُ قومٍ یروعُ الموتُ من یدِهِ             أمسى و أصبح نهباً للمغاویرِ

             و أبیضُ الوجهِ مشهورٌ تغطرفُهُ             مضى بیومٍ من الأیّام مشهورِ

             مالی تعجّبتُ من همّی و نَفرتِهِ             و الحزن جرحٌ بقلبی غیرُ مسبورِ

             بأیّ طرفٍ أرى العلیاء إن نَضَبت             عینی و لجلجْتُ عنها بالمعاذیرِ

             ألقى الزمانَ بِکَلْمٍ غیرِ مندملٍ             عمرَ الزمانِ و قلبٍ غیرِ مسرورِ

             یا جدِّ لا زالَ لی همٌّ یحرّضُنی             على الدموعِ و وجدٌ غیرُ مقهورِ

             و الدمعُ تحفزُهُ عینٌ مؤرَّقةٌ             حفزَ الحنیّة عن نزعٍ و توتیرِ

             إنّ السلوَّ لمحظورٌ على کبدی             و ما السلوُّ على قلبٍ بمحظورِ ( «2»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 300

و قال یرثی سیّدنا الإمام الشهید فی یوم عاشوراء سنة (387):

          راحلٌ أنت و اللیالی نُزولُ             و مضرٌّ بک البقاءُ الطویلُ‏

             لا شجاعٌ یبقى فیعتنقُ ال            – بیضَ و لا آملٌ و لا مأمولُ‏

             غایةُ الناسِ فی الزمانِ فناءٌ             و کذا غایةُ الغصونِ الذبولُ‏

             إنّما المرءُ للمنیّةِ مخبو             ءٌ و للطعنِ تُستجَمُّ الخیولُ‏

             من مَقِیلٍ بین الضلوعِ إلى طو             ل عناءٍ و فی الترابِ مقیلُ ( «1»)

             فهو کالغیمِ ألَّفته جَنوبٌ             یومَ دُجْنٍ و مزّقتْهُ قَبولُ ( «2»)

             عادةٌ للزمان فی کلِّ یومٍ             یتناءى خِلٌّ و تبکی طلولُ‏

             فاللّیالی عونٌ علیکَ مع البی            – نِ کما ساعدَ الذوابلَ طولُ‏

             ربّما وافقَ الفتى من زمانٍ             فرحٌ غیرُهُ بهِ متبولُ ( «3»)

             هی دنیا إن واصلتْ ذا جفته            – ذا ملالًا کأنّها عطبولُ ( «4»)

             کلُّ باکٍ یُبکى علیه و إن طا             ل بقاءٌ و الثاکلُ المثکولُ‏

             و الأمانیُّ حسرةٌ و عناءٌ             للذی ظنَّ أنّها تعلیلُ‏

             ما یُبالی الحِمام أین ترقّى             بعد ما غالتِ ابنَ فاطمَ غولُ‏

             أیُّ یومٍ أدمى المدامعَ فیه             حادثٌ رائعٌ و خطبٌ جلیلُ‏

             یومُ عاشوراءَ الذی لا أعان ال            – صحبُ فیهِ و لا أجار القبیلُ‏

             یا ابن بنتِ الرسولِ ضیّعَتِ العه            – دَ رجالٌ و الحافظون قلیلُ‏

             ما أطاعوا النبیَّ فیک و قد ما             لت بأرماحِهم إلیک الذحولُ ( «5»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 301

         و أحالوا على المقادیرِ فی حر             بِک لو أنّ عذرَهمْ مقبولُ‏

             و استقالوا من بعدِ ما أجلبوا فی            – ها أ الآن أیّها المستقیلُ‏

             إنّ أمراً قنّعتَ من دونِه السی            – فَ لمن حازَه لمرعىً وبیلُ‏

             یا حساماً فلّتْ مضاربُه الها             مَ و قد فلّه الحسامُ الصقیلُ‏

             یا جواداً أدمى الجوادَ من الطع            – ن و ولّى و نحرُهُ مبلولُ‏

             حجلُ الخیلِ من دماءِ الأعادی             یوم یبدو طعنٌ و تخفى حجولُ‏

             یوم طاحتْ أیدی السوابق فی الن            – قعِ و فاض الونى و غاضَ الصهیلُ‏

             أ تُرانی أُعیرُ وجهیَ صوناً             و على وجهِهِ تجولُ الخیولُ‏

             أ تُرانی ألذُّ ماءً و لمّا             یروَ من مهجةِ الإمامِ الغلیلُ‏

             قبّلتهُ الرماحُ و انتضلتْ فی            – ه المنایا و عانقتْهُ النصولُ‏

             و السبایا على النجائب تُستا             قُ و قد نالت الجیوبَ الذیولُ‏

             من قلوبٍ یدمى بها ناظرُ الوج            – د و من أدمعٍ مراها الهُمولُ ( «1»)

             قد سلبنَ القناعَ عن کلِّ وجهٍ             فیه للصون من قناعٍ بدیلُ‏

             و تنقّبن بالأناملِ و الدم            – ع على کلِّ ذی نقابٍ دلیلُ‏

             و تَشاکَیْنَ و الشکاةُ بکاءٌ             و تنادینَ و النداءُ عویلُ‏

             لا یغبّ الحادی العنیفُ و لا یف            – تُرُ عن رنّةِ العدیلِ العدیلُ‏

             یا غریبَ الدیارِ صبری غریبٌ             و قتیلَ الأعداءِ نومی قتیلُ‏

             بی نزاعٌ یطغى إلیک و شوقٌ             و غرامٌ و زفرةٌ و عویلُ‏

             لیت أنّی ضجیعُ قبرِکَ أو أ             نّ ثراه بمدمعی مطلولُ‏

             لا أغَبَّ الطفوفَ فی کلِّ یومٍ             من طِراقِ الأنواءِ غیثٌ هطولُ‏

             مطرٌ ناعمٌ و ریحُ شمالٍ             و نسیمٌ غضٌّ و ظلٌّ ظلیلُ‏

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 302

         یا بنی أحمدٍ إلى کم سنانی             غائبٌ عن طعانه ممطولُ‏

             و جیادی مربوطةٌ و المطایا             و مقامی یروعُ عنه الدخیلُ‏

             کم إلى کم تعلو الطغاة و کم یح            – کمُ فی کلِّ فاضل مفضولُ‏

             قد أذاعَ الغلیلُ قلبی و لکن             غیر بدعٍ إنِ استطبَّ العلیلُ‏

             لیت أنّی أبقى فأمترقَ النا             سَ و فی الکفِّ صارمٌ مسلولُ‏

             و أجرَّ القنا لثارات یوم الط            – فِ یستلحقُ الرعیلَ الرعیلُ‏

             صبغَ القلبَ حبُّکمُ صبغةَ الشی            – ب و شیبی لو لا الردى لا یحولُ‏

             أنا مولاکُمُ و إن کنت منکم             والدی حیدرٌ و أُمّی البتولُ‏

             و إذا الناس أدرکوا غایةَ الفخ            – ر شآهم من قالَ جدّی الرسولُ ( «1»)

             یفرح الناس بی لأنّیَ فضلٌ             و الأنامُ الذی أراهُ فضولُ‏

             فهمُ بین منشدٍ ما أقفّی             هِ سروراً و سامعٍ ما أقولُ‏

             لیت شعری من لائمی فی مقالٍ             ترتضیهِ خواطرٌ و عقولُ‏

             أترکُ الشی‏ءَ عاذری فیه کلُّ النا             سِ من أجلِ أن لحانی عَذُولُ‏

             هو سؤلی إن أسعد اللَّهُ جَدّی             و معالی الأمور للذِّمرِ ( «2») سولُ ( «3»)