اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اشعاری در مدح ابوطالب‏(ع)

متن فارسی

بسیارى از بزرگان شیعه نیز در این زمینه‌ها اشعارى سروده‌اند و از میان آنچه می‌توانیم در این جا بگنجانیم سخن سید ابو محمد عبد اللّه بن حمزه حسنى زیدى است که در قصیده‌اى گوید:

پدر ما ابوطالب، او (پیامبر) را پشتیبانى کرد.
و با اینکه هنوز مردم مسلمانى نگرفته بودند او اسلام آورد
راستى را که او مسلمانى خویش را پنهان می‌داشت.
ولى دوستی‌اش را نمی‌نهفت.

و هم سید دانشمند سید على خان شیرازى «2» در الدرجات الرفیعه گوید:

ابوطالب عم پیامبر ما محمد است
که دین به یارى او بر پاى ایستاد و پشت آن استوارى یافت.
و میان همه گردن فرازی‌ها این سر بلندى براى او بس
که از میان همه مردم تنها او دستیار و سرپرست او بود.
اگر گروهى کلان پایگاه او را درنیابند.
پس پرتو بامداد را زیانى نمی‌رسد که این و آن نشناسندش.
اگر او نبود نه دعوت احمدى بر پاى می‌خاست.
و نه شب گمراهى در می‌گذشت و نه ناراستی‌هاى آن زدوده می‌گردید.
براى حکمتى که بود پنهانى به کیش خدا اعتراف کرد.
و این شد که دشمن حقیقت، گفت آنچه گوینده آن بود.
و با آن که او در جهان دین به کوهى بلند می‌ماند.
چگونه یاوه‌هاى دشمن که بادى بیش نیست زیانى براى او دارد.
و چگونه رواست که به آستان بزرگوارى پرخاش کنند،
که آغاز و انجام همه کارهایش ستوده است.
تا آنگاه که مهر تابان، بالا بر می‌آید.
و سخن از منش و برتری‌هاى او خوانده می‌شود درود خدا بر وى باد.

و این هم از چکامه آیة اللّه سید میرزا عبد الهادى شیرازى:

مرا زمینه‌اى بس فراخ است در ستایش آن گرامى مرد زیرک
پدر پیشوایانى که همتاى نامه خدا و سرپرست کار مسلمانان بودند.
او است برجسته مردى راهنما که با ستایش او ادراکات خود را می‌آرایم
و با یاد از سرافرازی‌هایش سرودم به درخشش می‌افتد.
ابوطالب، پاسدار حقیقت سرورى که مکه در دریا و خشکى به او آراسته است.
ابوطالب که اسب و شب و پرچم
در برخوردگاه نبرد گواه پیروزى او است.
پدر جانشینان درخشان پیامبر و عموى محمد.
که نژادهائى همچون بوى مشک از سوى او پراکنده می‌شود و خود پاکیزه
بنیادى براى آن‏ها است.
راستى را که پیش آمدهاى سهمگین، او را مردى بس کار آزموده می‌شناسد.
که در روز نبرد زرهى از خردمندى و دلیرى بر تن می‌کند.
همچنانکه خشکسالی‌ها از او مردى دهشکار می‌شناسد.
که در بخشندگى، موج دریاى پر آشوب، از نیکوئی‌هاى او فروتر است.
یگانه دنیا است و باران در بخشش، دومى او است.
و درباره فروغش بگوى که خورشید و ماه دو هفته را سومى است.
سخن کجا می‌تواند پیرامون منش‏هاى درخشانش را فرا گیرد؟
با این که به راستى چکامه سازان از به هم پیوند زدن آن‏ها درماندند.
با دلیرى و خردمندى، و مسلحانه از پیامبر برگزیده پاسدارى کرد
به گونه‌اى که هر جا و هر گاه او تاخت می‌برد یلان به خوارى می‌افتادند
اگر او نبود به هیچ روى تبلیغات پیامبر نتیجه‌اى نداشت
و کار اسلام سر و سامان نمی‌یافت.
هنگامى او به خداى گواه بر همه چیز گروید که آفریدگان
به سوى بتان- نسر و یعوق- جست و خیز می‌کردند
و آنگاه که پیامبر هدایت بیامد و کار خود را آشکار ساخت
او وى را راستگو شمرد و پرتگاه‌هاى گمراهى را جلو گرفت.
همین سرفرازى براى بزرگ مکیان بس که پدر شیر خدا است
که در تنگناى سختی‌ها وى را به یارى می‌خواندند
تا آنگاه که باد صبا می‌وزد
خداوند بر او که بزرگ مکه است درود فرستد.

و هم استاد ما اوردبادى «1» گوید:

با پیشواى مکیان بود که نیکو کارى نمایان شد
و در فروغ‏هاى او سنگلاخ تازیان به درخشندگى افتاد
خداوند او را براى یگانه پرستى، شمشیرى برّان گردانید
که به دست او سرکشی‌هاى بت پرستى به نرمى گراید.
و عموى مصطفى، که اگر او نبود
یغماى حریم اسلام را روا می‌شناختند
شمشیر اراده‌اى را براى پاسدارى دین بر کشید
که پهنه تیغ‏هاى برّان از اثر آن خسته گردید
براى هدایت، دلیرى سهمناکى را روان گردانید
که در برابر آن، نیزه‌هاى سرسخت در هم شکست
و در سروده‌هائى حقیقت را آشکار ساخت
که از شایستگى و درستى لبالب است.
در کارهاى سهمناک، فریاد رس هاشمیان است.
و شتران مانده را براى رسیدن به او مهار در بینى می‌کنند.
گرامى مرد خالص، کارى را بر پاى داشت
که تنها ارجمندى، او را به آن وا داشته بود و بس
هیچگونه کاستى، او را آلوده نساخت
و همیشه سرشت‏هائى نیکو در برابر او بود
پس دانشى که خوئى بزرگوارانه آن را آرایش می‌داد
و چنان پابندی‌اى به کیش، که جوانمردى در دنبال آن بود
آنگاه که خشکسالى همه جا را فرا گیرد باران را نزد او باید جست
و چون بامداد آشکار شود پناه را در کنار او توان یافت
برجستگی‌هاى او را شیوا سخنان نتوانند ستود
و در برابر آن‏ها، گفتارهاى بی‌کاستى نابود می‌گردد.
و چکیده سخن اینکه پدر على را کیشى ریشه‌دار و پایدار بود.
ولى چون به دشمنى و کین توزى با فرزند او برخاستند.
و نتوانستند برتری‌هاى شیر خدا را از او جدا نمایش دهند.
این بود که پدر را به باد ناسزا گرفتند.
و هر کس که آهنگ سر بلندی‌ها کند چنین نیست که به آن تواند رسید.
فروغ ماه دو هفته درخشان است و روى پنهان نمی‌دارد.
هر چند که پیرامون آن سگان بسیار پارس کنند «1»
چنان بگیر که من گفتم بامداد، شب است.
ولى آیا بامداد از چشم مردم پنهان می‌ماند؟
رها کن سرگردان شدگان گمراه را
و آن گروهى که در خم و چم‏هاى هوس پرستى درمانده‌اند.
این سرور مکیان است در راه یافتگى خویش
که پیشوائى و رستگارى دست در دست او نهاده‌اند.
پدر گرامی‌ترین شکاریان از نژاد لوى
و همان سروران شتابنده به سوى نیکی‌ها و دلیران روشن روى
آنان نیز همچون پدرشان به هنگامى که تیرى براى برتر مردمان افکنده شود.
تیرهاى برد و باختشان به پیروزى می‌رسد.
و هم شیخ محمد تقى صادق عاملى در چکامه‌اى که در ستایش اهلبیت (ع) سروده گوید:
با شمشیر على بود که ساختمان دین استوار گردید.
چنانچه پیشتر نیز بناى آن به یارى پدرش بر پاى ایستاد.
همان ابوطالب، بنیاد سرافرازی‌ها و نشانه آن
و آغاز و انجام نشانى راهنمائى
در فراهم آوردن برتری‌ها و خردمندى یگانه بود.
و جامه او همه گونه جوانمردى را در خویش گرد آورد.
تارک دورترین ستاره‌ها در برابر بلندى جایگاهش ناچیز می‌نماید
و ستایش وى بوى خوش شب بوى دشتى را می‌پراکند.
ترسندگان پناه خواه را سراى حریم آسایش است.
و همچون کعبه است که امیدواران آهنگ آن کنند و به بی‌نیازى رسند خود در میان همه جوانمردی‌ها به ماه می‌مانست که هاله‌اى پیرامونش را فرا گرفته باشد.
و گردن فرازى او از دو گردنده رخشان نیز برتر می‌رفت.
گوش خود را به آواى کیش یگانه پرستى وا داشت.
و چون آواز آن را بشنید، دعوت آن را لبیک گفت.
جان خویش را براى گرامى داشتن آئین بفروخت.
که هان! چه خجسته و بلند پایه خرید و فروشى!

و هم سید علینقى لکهنوى «1» می‌گوید:

سرزمین مکه را پدر جانشین پیامبر درخشندگى بخشید
همان بامدادى که به راندن بدخواهان از پیرامون پیامبر برخاست
یک تنه به یارى اسلام برخاست
و با همه گمراهان و گردنکشان آشکارا به نبرد پرداخت.
با اراده‌اى گذراتر از لبه تیغ هندى،
نیرنگ دشمنان را از پیروان راه راست باز می‌گردانید
خرد خود را از کیش پیامبر بینائى بخشید
و از سه راز پنهان که در دل داشت آن را آشکار ساخت
با دلى لبریز از یگانه پرستى و پرهیزگارى و نیکوکارى،
و با راستى و درستى به خدا گروید
براى سرورى تازیان بنیادى نهاد
که پیرامون آن را سرفرازى هاشمیان فرا گرفته بود
گامزن راهى راست بود که پدرانى راست رو بوى نموده
و از برگزیده‌اى به گزیده‌اى رسیده بود
که گفتى مادرانشان نمی‌خواستند فرزندى داشته باشند
مگر پیامبر یا جانشین پیامبر باشد
او نیز از پیشتر همچون پدرش از راه یافتگان بود
و هماره نیز پاى بر شاهراه راستین داشت
سیراب شدن از آبشخور آئین خدا با او آغاز شد
و با فرزند پاکش على به انجام آمد

و شیخ محمد سماوى «1» هم چکامه‌اى دارد که در پایان کتاب الحجة ص 135 به چاپ رسانده و سر آغاز آن:

از دست آن نگار نازک اندام نارپستان،
دل من همچون گوى است در دست بازیگران
گویا من پیرامون هوس گرد بر آمده‌ام
تا یکى برایم روى می‌نماید و یکى روى نهان می‌دارد
دچار کسى شده‌ام که پرده خود را در جائى می‌زند
که نگاه تیز بین از هم گسیخته می‌شود.
در همانجائى که لبه تیغ‏هاى یمانى و نیزه‌ها در کار است
در باروهاى بلند دودمانش چنان از او پاسدارى می‌شود
که گویا پدرش ابوطالب است
مایه سربلندى گردن فرازان و عموى پیامبر
و بزرگ مرد مکیان از خاندان غالب
بلند پایه‌اى که هیچ مرغ شکارى
خود را به فراز پایگاهش نتوانست رسانید
هنگامى که نگاه خود را به بالا بر داریم و آرام و پیوسته به او بنگریم نگاه ما بر می‌گردد و رنج و گرفتارى را از میان می‌برد
رخسار او براى دیدگان همه درخشان می‌گردد
همانگونه که تیغ از نیام به در می‌آید
بلند بنیاد سرفرازى را بر چهار ستون نهاد
که به روشنائى ستارگان بودند
از کسى همچون على بگیر تا جعفر و از مردى مانند عقیل تا طالب
آرى همانان نه مردان فرومایه دامن گسترده یا دامن در هم کشیده
کیست که از میان پیادگان و سواران
در بزرگى به پاى ابوطالب رسد
با خوددارى از سازش، به شمشیر خود در مکه از دین پشتیبانى کرد
به گونه‌اى که کس را به حریم او راه نبود
براى کارى که بر جویندگان، آشکار است نهانى به خدا گروید
و فرود آمدن وحى بر احمد را راست شمرد
و به انجام آنچه بر او بایسته بود برخاست
پس چه بسیار جدائى است میان آنکس که تصدیق خود را پنهان دارد
و آن دیگرى که به دروغ، خود را جزء تصدیق کنندگان نماید
راستى را چه نیکو پناهى است براى گام زنان در راه راست و پرهیزگارى
و چه خوب میزبانى براى خواهندگان و میهمانان
آنگاه که دین در مکه یک یاور بیش نداشت
او رشته امیدى بود که دین به آن آویخت
تا هنگامى که زنده بود
مرزهاى ره یافتگان را از دستبردها به دور می‌داشت
اگر او نبود پیامبر برگزیده،
نمی‌توانست آواز بر دارد و راه روشن را بنماید.
و کار بت پرستى – با پشتگرمى به روزى که بر تباه سازنده آن تنگ می‌آید- به تباهى نمی‌کشید

شیخ جعفر بن حاج محمد نقدى «1» دارنده نگارش‏هائى چند نیز چکامه‌اى دارد که آن را در ص 154 از کتاب خود مواهب الواهب فى فضائل ابى طالب که در نجف ارجمند چاپ شده آورده و سر آغاز آن:

آذرخش لبخند تو همه جا را روشن کرده
شبنم‏هائى که بر گونه‌ات می‌غلطد تشنگان را سیراب می‌سازد

تا آنجا که گوید:
هر چه رویدادهاى سهمناک بر روى هم انباشته باشد
باز چون پدر جانشین پیامبر را آواز دهم چهره دلم درخشان می‌گردد
همان عبد مناف- ابو طالب- پاک عموى محمد
که پدران و نیاکانى پاک هم داشت
هنگام جوانمردى به باران می‌ماند و در پیش آمدهاى سخت به شیر
هر که او را آواز دهد پناه می‌یابد و در چشم انداز انجمن‏ها به ماه دو هفته می‌ماند
بزرگمرد مکیان و همان کس که با شمشیر اراده‌اش
مردمان را به شاهراه راهنمائى رسانید
جوانمردی‌ها گردن خود را در برابر او فرود آوردند
و روزگار نیز برترى راهبرى را به سوى او افکند
نیاى امامان، پیرمرد توده محمدیان
که آستانش سراى آرزوها و میهمان خانه در آیندگان است
شمشیرى که بزرگوارى استوار، حمایل آن است،
و سرفرازى نیز پیرایه حمایل آن گردیده
در روزگارى آفریدگان را به راه راست می‌خوانده
که مردم راه راست را نمی‌شناختند.
چه بسیار شگفت کارى که قریش از او دیدند
و به آن وسیله دانستند که او یگانه یگانه‌ها است.
همچون شیر دادن او به بهترین آفریدگان احمد «1»
و پذیرفته شدن درخواست او از خدا در سیراب شدن آن مرز و بوم «2»
و نوید شیر صف شکن به فرزند او
و بهبود یافتنش به درخواست پیامبر راهنما از خداوند «3»
و بازگوگرى او از سرچشمه وحى پیش از آنکه باز نموده شود
و ترکیدن زمین و جوشیدن آب از دل آن در هنگامى که وى تشنه بود
و گزارش دادن او از زاده شدن شیر تازان خداوند «4»
در روز زاده شدن پیامبر ستوده
او را بر اسلام شیوه‌هائى است
که سپس همچون گردن بندهائى آویزه گردن مسلمانان گردید
بهترین آفریدگان پیامبر برگزیده را سرپرستى کرد
و حقوق او را با دوستى راستین مراعات نمود
در کودکى او را بپرورد و اندکى پیش از بلوغ او از وى پیروى کرد
و چون سالخورده شد او را از گزند دشمنان پاسداشت
و بخاطر او بود که چون قریش راه گمراهى و تبهکارى پیش گرفتند
به دشمنى با ایشان برخاست
چون دید آنان دست به هم داده‌اند
تا سرور گردن فرازان و بهترین آفریدگان را بکشند.
پس با همان اراده‌اى خشم گرفت که از گروهى دلاوران یگانه به او رسیده بود
– همگان داراى منش و همت بلند و کارشان زد و خورد با شمشیرها-
و او به گونه‌اى برگشت که پایگاه و دارائى و فرزندان و جان خود را
براى فدا کردن در راه ستوده‌ترین پیامبران- احمد- آماده کرده بود.
و در یارى او به پاى ایستاد تا آئین وى در همه شهرها درخشندگى یافت
همچون تشنه درفش راهنمائى. فدایش شوم
که او خود پشتیبان شیواگوترین کسانى است که به زبان تازى سخن کرده‌اند
زیرا به راستى می‌دانست که وى
بر گزیده پروردگار آسمان است و سالار همه ارجمندان
و به راستى از نیاکان خویش که پیامبر بودند
حدیثى درباره او گزارش می‌کرد که زنجیره‌هاى آن روشن بود
در میان همه آفریدگان، چشم به سوى او برداشت
و با ترانه‌اى شادى بخش گفت:
«راستى که محمد پیامبر فرزند آمنه نزد من از فرزندانم بالاتر است
هم نزدیکى و بستگى را درباره او مراعات کردم
و هم سفارش‏هاى نیاکان را درباره‌اش به کار بستم.»
اى پدر شیر تازان و جعفر طیار و همه پاکمردانى که
فرزندان پیامبر راهنما نیز بودند
چه بسیار شگفت کاری‌ها که از محمد دیدى
و با گروه‌هاى رشگبران درباره او به نفرین خوانى بر یکدیگر برخاستى
از چسبیدن سنگ‏ها و دریده شدن نامه
و فرود آمدن باران و سخن گفتن جمادات «1»
هیچ سر افرازی‌اى نیست مگر سر افرازى والاى تو
که کینه توزان را چشم در آوردى
اگر چشمى، کالبدهاى جوانمردی‌ها را ببیند
خواهد دید که تو روان آن کالبدهائى
خداوند سپاس گفت آن کارهاى درخشان تو را
که با انجام آن‏ها فرشتگان هفت گنبد گردون را شادمان گردانیدى
خدا را از همت تو! که کوه‌هاى بلند از بیم واکنش‏هایت
در برابر آن سر فرود آورد
خدا را از هیبت تو! که دشمنان بزرگواری‌ات
– یا همان گروه بد کیشان- را به لرزه افکند
خدا را از دست بخشنده‌ات!
که چه بسیار تهیدستان را با دهشکاری‌ات زنده گردانیدى تا پایان

و هم او را چکامه‌اى است در 43 بیت که در ستایش سرور مکه ابوطالب (ع) سروده و در ص 151 از نگاشته او مواهب الواهب می‌توان یافت و آغاز آن:

«خدا را اى کسى که میان نشانه‌هاى به جا مانده از سراها،
آن خانه‌ها را می‌جوئى به ذو سلم که رسیدى نگار من سلمى را درود برسان»

این جا دیگر قلم را از دنبال کردن سخن باز می‌داریم زیرا دامنه گفتار، گسترده‌تر از آن است که در همین مجلد به آن پردازیم و امیدواریم که اگر خدا خواهد دنباله پژوهش را در مجلد آینده بیاوریم
و آخرین سخن ما این است که: ستایش خداى را که پروردگار جهانیان است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 543

متن عربی

و قد نظم ذلک کثیرون من أعاظم الشیعة فی قریضهم، و ممّا یسعنا إثباته هاهنا قول السید أبی محمد عبد اللَّه بن حمزة الحسنی الزیدی من قصیدة:

حماه أبونا أبو طالب             و أسلمَ و الناسُ لم تسلم‏

و قد کان یکتمُ إیمانه             و أمّا الولاء فلم یکتم‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 543

و قول الشریف العلّامة السیّد علی خان الشیرازی «1» فی الدرجات الرفیعة «2»:

أبو طالب عمُّ النبیّ محمدٍ             به قامَ أزرُ الدینِ و اشتدَّ کاهله‏

و یکفیه فخراً فی المفاخرِ أنّه             موازرُه دون الأنامِ و کافلُه‏

لئن جهلت قومٌ عظیمَ مقامِهِ             فما ضرَّ ضوءَ الصبح من هو جاهله‏

و لولاه ما قامت لأحمدَ دعوةٌ             و لا انجاب لیلُ الغیِّ و انزاح باطله‏

أقرَّ بدین اللَّه سرّا لحکمةٍ             فقال عدوُّ الحقِّ ما هو قائله‏

و ما ذا علیه و هو فی الدین هضبةٌ             إذا عصفت من ذی العناد أباطله‏

و کیف یحلُّ الذمُّ ساحةَ ماجدٍ             أواخره محمودةٌ و أوائله‏

علیه سلامُ اللَّهِ ما ذرَّ شارقٌ             و ما تلیت أحسابه و فضائله «3»

 

و من قصیدة للشریف الأجلِّ سیّدنا آیة اللَّه السیّد میرزا عبد الهادی الشیرازی «4»:

و لی ندحةٌ فی مدحة الندبِ والدِ ال             أئمّةِ أعدالِ الکتابِ أولی الأمرِ

هو العلم الهادی أزینُ بمدحِهِ             شعوری و یزهو فی مآثرِه شعری‏

أبو طالبِ حامی الحقیقةِ سیّدٌ             تُزانُ به البطحاءُ فی البرِّ و البحرِ

أبو طالبٍ و الخیلُ و اللیلُ و اللوا             له شهدت فی ملتقى الحربِ بالنصرِ

أبو الأوصیاءِ الغرّ عمُّ محمدِ             تضوع به الأحسابُ عن طیِّب النجرِ

لقد عرفتْ منه الخطوبُ محنَّکاً             تدرّعَ یوم الزحفِ بالباس و الحجرِ

کما عرفت منه الجدوبُ أخا ندىً             دُوین سداه الغمرِ ملتطمُ البحرِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 544

فذا واحدُ الدنیا و ثانٍ له الحیا             و قل فی سناه ثالث الشمس و البدرِ

و أنّى یحیط الوصفُ غُرَّ خصالِهِ             و قد عجزت عن سردِها صاغة الشعرِ

حمى المصطفى فی باس ندب مدجّجٍ             تذلُّ له الأبطالُ فی موقف الکرِّ

فلولاه لم تنجح لطه دعایةٌ             و لا کان للإسلامِ مستوسقُ الأمرِ

و آمن باللَّهِ المهیمنِ و الورى             لهم و ثباتٌ من یعوقَ إلى نسرِ

و جابه أسرابَ الضلالِ مصدِّقاً             نبیُّ الهدى إذ جاء یصدع بالأمرِ

کفى مفخراً شیخَ الأباطح أنّه             أبو حیدرِ المندوبِ فی شدّة الضرِّ

و صلّى علیه اللَّهُ ما هبّتِ الصبا             بریّا ثنا شیخِ الأباطحِ فی الدهرِ

 

و قال العلّامة الحجّة شیخنا الأوردبادی «1»:

بشیخِ الأبطحین فشا الصلاحُ             و فی أنوارِه زهتِ البطاحُ‏

براهُ اللَّهُ للتوحیدِ عضباً             یلینُ به من الشرکِ الجماحُ‏

و عمّ المصطفى لولاه أضحى             حمى الإسلام نهباً یستباحُ‏

نضا للدین منه صفیحَ عزمٍ             عنت لمضائِهِ القضُبُ الصفاحُ‏

و أشرع للهدى بأساً مریعاً             تحطَّم دونه السمرُ الرماحُ‏

و أصحرَ بالحقیقةِ فی قریضٍ             علیه الحقُّ یطفحُ و الصلاحُ‏

صریخةُ هاشمٍ فی الخطبِ لکن             تزمّ لنیلِهِ الإبلُ الطلاحُ «2»

أخو الشرفِ الصراحِ أقام أمراً             حداه لمثلِهِ الشرفُ الصراحُ‏

فلا عابٌ «3» یدنِّسه و لکن             غرائز ما برحن به سجاحُ‏

فعلمٌ زانه خلقٌ کریمٌ             و دینٌ فیه مشفوعٌ سماحُ‏

و منه الغیث إمّا عمَّ جدب             و فیه الغوث إن عنّ الصیاحُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 545

مناقبُ أعیتِ البلغاءَ مدحاً             و تنفدُ دونها الکَلِمُ الفِصاحُ‏

و صفو القولِ أنَّ أبا علیٍّ             له الدینُ الأصیلُ و لا براحُ‏

و لکن لابنه نصبوا عداءً             و ما عن حیدرٍ فضلٌ یزاحُ‏

فنالوا من أبیه و ما المعالی             لکلِّ محاولٍ قصداً تُباحُ‏

و ضوءُ البدرِ أبلجُ لا یوارى             و إن یکُ حولَه کَثُر النباحُ‏

وهبنی قلت إنَّ الصبح لیلٌ             فهل یخفى لذی العینِ الصباحُ‏

فدع بمتاهةِ التضلیلِ قوماً             بمرتبکِ الهوى لهمُ التیاحُ‏

فذا شیخُ الأباطحِ فی هداه             تصافقه الإمامةُ و النجاحُ‏

أبو الصِّیدِ الأکارمِ من لؤیٍّ             مقادیمٌ جحاجحةٌ وِضاحُ‏

لهم کأبیهمُ إن جال سهمٌ             لأهلِ الفضلِ فائزةٌ قداحُ‏

 

و قال العلّامة الأوحد الشیخ محمد تقی صادق العاملی من قصیدة یمدح بها أهل البیت علیهم السلام:

بسیف علیٍّ قد أُشیدت صروحُه             کما بأبیهِ قامَ قدماً بناؤه‏

أبو طالبٍ أصلُ المعالی و رمزُها             و مبدأ عنوانِ الهدى و انتهاؤه‏

توحَّد فی جمعِ الفضائلِ و النهى             و ضمَّ جمیع المکرماتِ رداؤه‏

و تنحطُّ عنه رفعةً هامة السُّها «1»             و یأرج فی عَرفِ الخزامى ثناؤه‏

حمى الخائفِ اللاجی و مربعُ أمنِهِ             و کعبةُ قصدِ المرتجی و غَناؤه‏

تحلّق فی جمعِ المکارمِ نفسه             و یسمو به للنیِّرین إباؤه‏

أصاخ إلى الدین الحنیف ملبِّیاً             لدعوته لمّا أتاه نداؤه‏

و باع بإعزاز الشریعةِ نفسَه             فبورک قدراً بیعُه و شراؤه‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 546

و قال العلّامة الشریف المبجّل السید علی النقی اللکهنوی «1»:

زهت أُمُّ القرى بأبی الوصیِّ             غداةَ غدا یذود عن النبیِ‏

و قام بنصرةِ الإسلامِ فرداً             یراغم کلَّ مختالٍ غویِ‏

یذبُّ عن الهدى کیدَ الأعادی             بأمضى من ذبابِ المشرفیِّ»

و أبصر رشده من دین طه             فجاهر فیه بالسرِّ الخفیِ‏

و آمن بالإلهِ الحقِّ صدقاً             بقلبِ موحِّدٍ بَرٍّ تقیِ‏

بنى للسؤددِ العربیِّ صرحاً             محاطاً بالفخارِ الهاشمیِ‏

تلقّى الرشدَ عن آباءِ صدقٍ             توارثُه صفیّا عن صفیِ‏

کأنَّ الأمّهاتِ لهم أبت أن             تلدن سوى نبیّ أو وصیِ‏

فکان على الهدى کأبیه قِدماً             و لم یبرحْ على النهجِ السویِ‏

و کان به رواءُ الشرعِ بدءاً             و تمَّ بنجله الزاکی علیِ‏

 

و قال العلّامة الفاضل الشیخ محمد السماوی «3» من قصیدة نشرت فی آخر کتاب الحجّة (ص 135) مطلعها:

فؤادیَ بالغادةِ الکاعبِ             غدا کُرةً فی یدی لاعبِ‏

کأنّی بدائرةٍ من هوى             فمن طالعٍ لی و من غاربِ‏

بلیتُ بمن ضربتْ خدرَها             بمنقطعِ النظر الصائبِ‏

بحیث الصفاحُ و حیث الرما             حُ فمن مشرفیٍّ إلى راغبی‏

لها منعةٌ فی ذرى قومها             کأنَّ أباها أبو طالبِ‏

فخارُ الأبیِّ و عمُّ النبیِّ             و شیخُ الأباطحِ من غالبِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 547

أمنعُ لا یرتقی أجدلٌ             إلى ذروةٍ منه أو غاربِ‏

إذا الرافع الطرف یرنو له             یعودُ بتنحیةِ الناصبِ‏

تهلّل طلعتُه للعیو             نِ کما جرّد الغمدُ عن قاضبِ‏

أقام عمادَ العلى سامکاً             بأربعةٍ کالسنا الثاقبِ‏

بمثل علیٍّ إلى جعفرٍ             و مثلِ عقیلٍ إلى طالبِ‏

أولئک لا زمعاتُ الرجا             لِ من قالصِ الذیلِ أو ساحبِ‏

و من ذا کعبد منافٍ یطو             ل على راجلٍ ثمّ أو راکبِ‏

حمى الدین فی سیفِهِ فانبرى             بمکّة ممتنعَ الجانبِ‏

و آمن باللَّهِ فی سرِّه             لأمرٍ جلیٍّ على الطالبِ‏

و صدَّق أحمدَ فی وحیه             و قام بما کان من واجبِ‏

فکم بین مخفٍ لتصدیقه             و آخر مبدٍ له کاذبِ‏

لَنعم ملاذُ الهدى و التقى             و منتجعُ الوافدِ الراغبِ‏

و معتصمُ الدینِ فی مکّة             إذ الدینُ منفردُ الصاحبِ‏

و مانح حوزةِ أهلِ الهدى             مدى العمرِ من وثبةِ الواثبِ‏

فلولاه ما طفقَ المصطفى             ینادی على المنهجِ اللاحبِ‏

و لم یعب الشرک مستظهراً             بیومٍ یضیق على العائبِ‏

 

و للبحّاثة الفاضل صاحب التآلیف القیّمة الشیخ جعفر ابن الحاج محمد النقدی «1» من قصیدة ذکرها فی کتابه مواهب الواهب فی فضائل أبی طالب «2». المطبوع فی النجف الأشرف فی (154) صفحة مطلعها:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 548

برقُ ابتسامِک قد أضاء الوادی             و حیا خدودِک فیه ریُّ الصادی‏

 

قوله:

مهما تراکمتِ الخطوب فإنّها             تجلى متى بأبی الوصیّ أنادی‏

عبد المناف الطُهر عمُّ محمدٍ             الطاهرُ الآباءِ و الأجدادِ

غیثُ المکارمِ لیثُ کلّ ملمّةٍ             غوثُ المنادی بدرُ أفق النادِ

شیخُ الأباطحِ من بصارِم عزمِهِ             بلغَ الأنامُ لخطّةِ الإرشادِ

دانت لدیه المکرماتُ رقابُها             و إلیه ألقى الدهرُ فضلَ قِیادِ

جدُّ الأئمّةِ شیخُ أُمّةِ أحمدٍ             ربعُ الأمانی مربعُ الوفّادِ

سیفٌ له المجدُ الأثیلُ حمائلٌ             و له الفخارُ غدا حلیَّ نجادِ

داعی الورى للرشد فی عصرٍ به             لا یعرفون الناس نهجَ رشادِ

و له قریشٌ کم رأت من معجزٍ             عرفوه فیه واحد الآحادِ

کرضاعِهِ خیرَ البریّة أحمداً «1»             و قبول دعوته لسقی الوادی «2»

و بشارة الأسدِ الهصورِ بنجلِه             و شفائِه بدعا النبیّ الهادی «3»

و کلامه بالوحی قبل صدورِه             و له انفجارُ الأرض إذ هو صادی‏

و بیومِ مولدِ أحمدٍ إخبارُه             عن حیدرِ الکرّارِ بالمیلادِ «4»

و له على الإسلام من سننٍ غدت             للمسلمین قلائدَ الأجیادِ

کفلَ النبیّ المصطفى خیرَ الورى             و رعى الحقوقَ له بصدقِ ودادِ

ربّاه طفلًا و اقتفاهُ یافعاً             و حماه کهلًا من أذى الأضدادِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 549

و لأجله عادى قریشاً بعد ما             سلکوا سبیل الغیّ و الإفسادِ

و رآهمُ متعاضدین لیقتلوا             خیرَ البریّةِ سیّدَ الأمجادِ

فسطا بعزمٍ ناله من معشرٍ             شمِّ الأُنوفِ مصالتٍ أنجادِ

و انصاع یفدی أحمداً فی نفسِهِ             و الجاهِ و الأموالِ و الأولادِ

و أقامَ ینصرُه إلى أن أصبحتْ             تزهو شریعتُه بکلّ بلادِ

أفدیه من صادٍ لواءً للهدى             یحمی لأفصح ناطق بالضادِ

قد کان یعلم أنَّه المختار من             ربِّ السماء عمید کلِّ عمادِ

و لقد روى عن أنبیاء جدودِه             فیه حدیثاً واضح الإسنادِ

و علا به عیناً على کلّ الورى             إذ قال فیه بمطرب الإنشادِ

إنَّ ابن آمنة النبیّ محمداً             عندی یفوق منازل الأولادِ «1»

راعیت فیه قرابةً موصولةً             و حفظتُ فیه وصیّةَ الأجداد

یا والد الکرّارِ و الطیّارِ و ال             أطهارِ أبناءِ النبیّ الهادی‏

کم معجزٍ أبصرته من أحمدٍ             باهلت فیه معاشر الحسّادِ

من لصق أحجارٍ و مزق صحیفةٍ             و نزول أمطارٍ و نطق جمادِ «2»

لا فخر إلّا فخرُک السامی الذیّ             فقئت به أبصارُ أهل عنادِ

إنَّ المکارم لو رأت أجسادَها             عین رأتک الروح للأجسادِ

شکر الإلهُ فعالَکَ الغرَّ التی             فرحت بها أملاکُ سبعِ شدادِ

للَّه همّتُک التی خضعت لها             من خوفِ بأسِک شامخ الأطوادِ

للَّه هیبتک التی رجفت بها             أعداء مجدک عصبة الإلحادِ

للَّه کفّک کم بها من معدمٍ             أحییت فی الإصدارِ و الإیرادِ

 

إلى آخره.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 550

و له قصیدة (43) بیتاً یمدح بها شیخ الأباطح أبا طالب سلام اللَّه علیه توجد فی الواهب «1» (ص 151) مستهلها:

باللَّه یا قاصد الأطلال فی العَلَم             سلمتَ سلّمْ على سلمى بذى سَلَمِ‏

 

هاهنا نجعجع بالقلم عن الافاضة فی القول لأنّ نطاق الجزء

ضاق عن التبسّط فنرجئ تکملة البحث إلى اولیات

الجزء الثامن إن شاء اللّه تعالى

و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین