اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اشعار ابن داغر حلی

متن فارسی

و اینک سر آغاز چکامه‌های او (داغرحلی) را که در جنگ های ادبی یافته‌ایم با یادی از شماره بیت‏های آن می‌آوریم:

(4) 1- «دوستدار روزگار در تلاش خود باری گران را بر می‌دارد، مرگ را به سوی او می‌رانند و او همچنان سرگرم تکاپو است.» 93 بیت
(5) 2- «آنچه را در کارنامه او به شمار آمده یاد آورد، از راه نادرست بگشت و از این که باز کیفری بر سزای او افزوده شود پرهیز کرد.»- 92بیت.
(6) 3- «چشم گشاده‌ای و از سر نادانی لاف پرهیزکاری می‌زنی اگر از این دعوی باز نایستی خود به خود بیهودگی‌اش آشکار است» 81 بیت
(7) 4- «در آن هنگام که برف پیری دستار و روسری سپید بر سرش بست، گمان می‌کنی گامی در راه راست خواهد نهاد؟» 90 بیت
(8) 5- «پس از آن که موهایت به سپیدی گرائید، باز در جستجوی گیتی هستی؟ و به یاد روزها و شب‏هائی که رفت می‌افتی؟»- 92 بیت
– گزیده‌ای از این چکامه را در «منتخب» ج 2 ص 45 از چاپ بمبئی توان یافت-

(9) 6- «گردش رویدادها؛ رگ و پی‌هایم را از هم گسیخت و گیجگاهم نشانه تیر ناگواری‌ها گردید دست روزگار رشته نیروهایم را برید و هر چه را روزگار ببرد به هم گره نتوان زد»- 77 بیت
– که این چکامه را نیز پیشوای ما طریحی در «منتخب ج 2- ص 36» آورده است-

(10) 7- «جهانا! افسار کار خویش را به دست دیگری سپردم و این برای آن بود که از بخشش و توانگری‌ات به رنج افتادم.»99 بیت
– که همه این چکامه را نیز در «منتخب ج 2 ص 58» توان یافت-

(11) 8- «اشگ‏های پیاپی خود را- در هر شامگاه و بامداد- بر فرزندان پیامبر راهنما فرو می‌ریزم. ای دوست پرده غم از چهره دلم بر کنار نرفته و اندوه من پایان نمی‌پذیرد.» 105 بیت-
(12) 9- «خواب از بسترم گریخته و اندوه؛ دلم را می‌سوزاند در ماتم آن که پسر زیاد کشتش زندگی من با سختی می‌گذرد.» 62 بیت
(13) 10- «کاش من فدای حسین می‌شدم که در کربلا رگ‏های گردنش را بریدند با چشمی شمر را می‌نگرد و با چشمی پردگیان خود را میان دو سپاه»- 106 بیت-
(14) 11- «گریستم ولی نه برای شادابی جوانی و نه برای آنچه از آشیانه‌ای ویران بر جای مانده «1» و نه برای از دست دادن زندگی پاکیزه و نه از جدائی لیلی و عذرا»- 80 بیت-
(15) 12- «تو را که یار گرفتم نه برای شیفتگی به روی تو بود، از من جدائی گزین که دیگری در هوس تو دلباخته»- 88 بیت-
(16) 13- «جوانی- با آن همه نیکوئی- رخت بربست جدائی از آن بر دل‏ها گران است» 81 بیت
(17) 14- «جوانی پر از شادابی را انگیزه‌ای از تو باز ستاند، آیا هنوز هم سپید اندامان نیکو روی را دوست داری؟»- 75 بیت-

در این سخنان نیز بزرگترین پیامبران را می‌ستاید- که درود آفرین
خدا بر او و خاندانش-
(18) ای راننده ستوران راهوار! بر آستان پیامبر برگزیده بایست.
بر آستان کسی بایست که بهترین پیامبران و بهترین پیامگزاران است
»»»»» از میان تیره مضر «1» مبعوث شده
»»»»» راستگوی است و منش او در نامه‌های آسمانی پیشین آمده.
»»»»» ارمغانی از نیکی و مهربانی پروردگار است
»»»»» پیامبری پاک نژاد و برگزیده از سرزمین سنگلاخ‏ها است.
آدم او را به گونه فروغی در میان چار تن دیگر دید که نزدیک به پایگاه
تخت در جهان نهان همچون مرواریدها می‌درخشیدند.
پس گفت: پروردگارا این کیست؟
و پاسخی از سر مهربانی شنید که هیچ چون و چرائی در آن نبود:
«اینان دوستان منند و زادگان شما،
دیده را به آنان روشن دار و دل را خرسند.
سوگند به آنان؛ که اگر جایگاه ایشان چنانچه من می‌نگرم نبود
البته گنبدهای گردون به گردش در نمی‌آمدند.
هرگز! خورشید هم نبود و ماه و اختران فروزان هم،
و چشم‏انداز آسمان و پرتوهای آفتاب هم،
و سپهر و زمین هم،
نه ابرها برای مردم بر سر درختان- باران می‌فرستادند و نه بهشت و دوزخ داغی در کار بود
تا دشمنان آنان را هیزمش گردانم»
خداوند- به آنان که در جهان برین‏ اند- گفت:
«آیا کسی هست تا به راستی- و نه دروغ- نام‏های آنان را به من گزارش دهد؟» آنان پاسخ نگفتند
و آدم- با همان دانش که از خدای توانا گرفته بود- گزارش نام‏ها را داد.
پس خداوند به آنان که در جهان برین‏اند- گفت:
«همه در برابر آدم به خاک افتید، فرمان برید و از خشم من بپرهیزید.»
خداوند- بر بنیاد همان نویدی که چشم می‌داشتیم
آن فروغ را در روی وی به درخشش واداشت
نوح به هراس افتاد و با پروردگارش به راز و نیاز برخاست تا به فرخندگی ایشان- بر روی تخته‌هائی که بازور ریسمان به هم می‌پیوست- از آب رهائی یافت
ابراهیم نیز- در آن آتش دوزخی- خدای را به خجستگی ایشان
خواند تا زبانه‌های آتشی که پیرامونش بود فرو نشست.
و موسی- آنگاه که صاعقه فرود آمد-
خدا را به شکوه آنان سوگند داد تا از سرسختی رنج رهائی یافت.
آن فروغ همچنان از پشتی به پشت دیگر رفت
و- در این جا به جا شدن‏ها- خدا از دستبرد پیش‏آمدها بر کنارش داشت
تا به عبد المطلب رسید و به دو نیمه شد
نیمی در عبد اللّه- پدر پیامبر- جای گرفت و نیمی در ابو طالب- پدر علی-
بخش نخست را خداوند روزی به درون آمنه کوچ داد
تا چندی بگذرد و هنگام زادن فرا رسد
و چون آن هنگام بیامد، بنیاد گمراهی؛ بی‌تابانه فرو ریخت و آگهی
پیکار با دوگانه‌پرستی خوانده شد
ایوان خسرو شکافت و آتش‏های آنان به خاموشی گرائید،
کیش‏های ناراست؛ شکست خود را بر زبان آوردند
اختران پادشاهان «1» سرنگون گشت
و بت‏ها به آتش سوخت
تا محمد به چهل سالگی رسید
و پروردگارم او را در زبان وحی- با نامه‌ای آسمانی- بخواند
و او گفت هان- از سوی یک خدای خوان- تو را پاسخ می‌گویم
آنگاه او را بر همه آفریدگان- از عرب و جز ایشان- برانگیخت
تا همراه با گواهان روشن- نمایش‏هائی آشکار داد
که از انجام ماننده‌هایش ناتوان بودند
نه پروائی داشت و نه هراسی به او راه یافت
بزرگترین نمونه‌ها را به ایشان نمود
و شگفتا! چرا ناسازگاری کردند؟
این از شگفت‏انگیزترین چیزها است
عموزادگانش «2» خواستند سپیده دم به خانه‌اش شبیخون زنند و فرستاده خدا
با گریختن- به مدینه- از دستشان جان به در برد
و بهترین آفریدگان- شیر خدا- جانفشانی نموده
تیغ به دست در بستر او به جایش آرمید «3»
چون دیدند آنچه می‌جستند نیافتند برگشتند
و در پی فرستاده خدا
– هر چه سخت‏تر- به گردش پرداختند پس عنکبوتی سر رسید و بر سر در غار آغاز به تنیدن کرده
تار و پود آن را با زهر بیالود
تا خداوند آنان را از او دور گردانید
و آن گروه- سوار بر شترانی تازان- روی به بازگشت نهادند
و او گام به خانه مردانی گذاشت
که در برابر دشمنانش به بهای جان خویش دست فرمانبری به وی دادند.
هر روز میان سرور آفریدگان و بت‏پرستان
گیر و داری در گرفت
– با یاری خداوند- چنان به پیکار ایشان می‌شتافت
که گفتی ماده شیر است در بیشه
آن هم در میان جوانمردانی همچون شیران
که پنجه‌هاشان نیزه بود
(19) همه پناه‌گاه‌ها را برای رسیدن به تیغ‏های نیکو گرد برگشتند و برای خود پناه‌گاهی به جز زره و سپر و شمشیر نخواستند
(20) درستی، شادمان است و کیش راستین، خرامان و دوگانه‌پرستی، اندوهگین و حق‏پوشی، در رنج
تا خداوند پیامبرش را- با نابودی آنان- آسوده گردانید
که آسایش خودشان نیز در همین بازپسین گزند بود
ای آن که نامه پیام‏آوری را با نام او به پایان بردند
و پس از وی پیامبری به جهان نیامد،
اگر تو بازپسین کسی هستی که وحی خداوندی را گرفت
ولی- از دیدگاه برتری- در آغاز همگان جای داری
پیامبران خدا در میان مردم پیشین
مژده آمدنت را دادند و تو برای آنان ناآشنا نبودی
گواهی می‌دهم که تو- پیام خدا را- نیکو رساندی
و یک روز هم آئین‏های بیهوده تو را به سوی خویش نکشید
تا آن گاه که خدای من تو را خواند و تو نیز از مهری که با او داشتی پذیرفتی
که هر کس را دلدار بخواند سرباز نمی‌زند
برای مردم- در کیش ایشان- جانشینی برگماشتی
که پس از تو- در میانه- بهترین برگماشتگان بود
ولی با او ناسازگاری نموده دیگری را بر جایش نشاندند و ندانستند
آبی که از دل چشمه می‌جوشد همچون آبی نیست که میان چاه و حوض از دلو می‌چکد.

و باز در همین زمینه می‌گوید:
ای آنکه- سوار بر شتری تیزپا- میان را بربسته
به دیدار از آرامگاه بهترین مردمان- از تازیان و جز آنان- رهسپاری!
– در دیدار از خانه خدا- همه‌ی کارهای بایسته را که به انجام رساندی
و به آرزوهائی که داشتی دست یافتی
و آرامگاه سرور ما، پیامبر خدا(ص)
و سرور آفریدگان- از دور و نزدیک- را که دیدار کردی
به جای من نیز بایست و او را از زبان من هم درود بگوی
چنانکه گوئی من خود در آنجایم.
بر آنان که در گورستان بقیع به خاک رفته‌اند درود برسان که من شیفته
و دیوانه کسانی از میان آنانم
دلدادگی مرا در پهنه روزگار به آنان باز نمای
و همراه با سرشگی که بر روی دو گونه سرازیر است بگوی:
ای آنانکه- در دانش و کردار- راهبر آفریدگانید
و در نژاد و بنیاد، پاکیزه‌ترین آنان!
رشته امید خویش را به شما بسته
و از میان همه به شما پیوسته‌ام.
در دوستی و پیروی از کیش راستین به شما نزدیک شده‌ام که اگر این
پیوند مهر نبود نشانی از سرفرازی‌های شما را در خویش نمی‌توانستم جست.
تا آن گاه که زنده باشم ستایشگری شما پیشه من و دیانت؛ همان راهی
است که برای تلاش برگزیده‌ام، گمان خود را به نیکوکاری شما بسته‌ام
اگر روزگار مرا از دیدار آرامگاه شما باز داشت
راستی را که دل من از کوی شما بازگشتنی نیست.
گوشت و استخوان من با دوستی شما آمیخته
و مهر شما در مغز و پی من روان گردیده است «1»
از دشمنان شما دوری گزیده و کینه‌ام را ویژه آنان می‌گردانم،
راستی و دوستی خویش را برای شما گذارده و شادمانی‌ام را در ستایشگری شما می‌شناسم.
گاهی ستایشگرانه به سخن سرائی می‌پردازم
و یک چند نیز در سخنرانی‌ها به پراکندن گفته‌ها سرگرم می‌شوم. «2»
تا- در برابر سروده‌هائی زرین که درباره شما آورده‌ام-
سخنان ناساز با آن را همچون خر مهره‌ای بنمایم
اندیشه‌ام را در ستایشگری شما به کار انداختم تا- در این کار- آموزگار من گردید
و پدرم هم در این باره سفارش‏ها کرد. «3»
اکنون آیا در برابر کارهائی که دیگر جاها کرده‌ام
می‌توانم با دستیاری شما به رستگاری رسم؟
مغامسا! این سروده‌های ستایشگرانه‌ات از آنان را نگاهدار
و در برابر از خداوند پاداش بخواه.

یادداشت دوم
در بخش گذشته، بر روی هم بیش از (150) بیت از سروده‌های ابن داغر را که نگارنده آورده به پارسی برگرداندم و در این جا اصل پاره‌ای از آن‏ها را یاد می‌کنم و چون و چند کار را نیز در ص 59 روشن ساخته‌ام و نیازی به بازگوئی نمی‌بینم.
(1)حیا الا له کتیبة مرتادها یطوی له سهل الفلا و وهادها
(2) و الشهب تغمد فی الرؤس نصولها و السمر تصعد فی النفوس صعادها
(3) کیف السلامة و الخطوب تنوب و مصائب الدنیا الغرور تصوب؟
(4) محب اللیالی فی مساعیه متعب یساق الیه حتفه و هوید أب‏
(5) تذکر ما احصی الکتاب فتابا و حاذر من مس العذاب عقابا
(6) أصبحت للتقوی بجهلک تدعی دعواک باطلة اذا لم تقلع‏
(7) هل حین عممه المشیب و قنعا؟ أتراه یصنع فی الهدایة مصنعا؟
(8) اتطلب دنیا بعد شیب قذال؟ و تذکر ایاما مضت و لیالی؟
(9) فصلت صروف الحادثات مفاصلی و أصاب سهم النائبات مقاتلی‌
(10) لغیرک یادنیا ثنیت عنانی و ذاک لأمر عن غناک عنانی‌
(11)لبنی الهادی مناحی فی غدوی و رواحی‌
(12) هجر الغمض وسادی و کوی الحزن فؤادی‌
(13)لیتنی کنت فداء للحسین و هو بالطف قطیع الودجین‏
(14) بکیت و مالریعان الشباب و لا لدروس منزلة خراب‏
(15) صحبتک لا انی بودک مغرم فبینی فغیری فی هواک المتیم‏
(16) رحل الشباب و انه لکریم و فراغه عند النفوس عظیم‏
(17) أزال الشباب الغض عنک مزیل فهل أنت للبیض الحسان خلیل؟
(18) عرج علی المصطفی یا سائق النجب عرج علی خیر مبعوث و خیر نبی‌
(19) عافوا المعاقل للبیض الحسان فما معاقل القوم غیر البیض و الیلب‏
(20) فالحق فی فرح و الدین فی مرح و الشرک فی ترح و الکفر فی نصب‏

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 42

متن عربی

 و إلیک فهرست قصائده التی وقفنا علیها فی مجامیع الأدب:

عدد القصائد/ المطلع/ عدد الأبیات/ (1)/

         محبُّ اللیالی فی مساعیه متعبُ             یساق إلیه حتفُه و هو یدأبُ‏

             (93) (2) تذکّرَ ما أحصى الکتابُ فتابا             و حاذرَ من مسِّ العذابِ عقابا (92) (3)

             أصبحتَ للتقوى بجهلِکَ تدّعی             دعواک باطلةٌ إذا لم تقلعِ (81) (4)

             هل حین عمّمه المشیبُ و قنّعا             أ تراه یصنعُ فی الهدایةِ مصنعا (90) (5)

             أ تطلب دنیاً بعد شیب قذالِ «1»             و تذکر أیّاماً مضت و لیالی (92)

 

توجد جملة من هذه القصیدة فی المنتخب «2» (2/45) طبع بمبی.

عدد القصائد/ المطلع/ عدد الأبیات/ (6)

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 43

         فصلتْ صروفُ الحادثاتِ مفاصلی             و أصاب سهمُ النائباتِ مقاتلی‏

             قطع الزمان عرى قوای و کلّ ما             قطعَ الزمانُ فما له من واصلِ (77)

 

هذه القصیدة ذکرها شیخنا الطریحی فی المنتخب «1» (2/36).

عدد القصائد/ المطلع/ عدد الأبیات/ (7)/

         لغیرِکِ یا دنیا ثنیتُ عنانی             و ذاک لأمر عن غناکِ عنانی (99)

 

توجد هذه القصیدة برمّتها فی المنتخب «2» (2/58). عدد القصائد/ المطلع/ عدد الأبیات/ (8)/

         لبنی الهادی مناحی             فی غدوّی و رواحی‏

             صاحِ ما قلبی بصاحِ             ما لحزنی من براحِ (105) (9)

             هجر الغمضَ وسادی             و کوى الحزنُ فؤادی‏

             فحیاتی فی نکادی             لقتیلِ ابن زیادِ (62) (10)

             لیتنی کنت فداءً للحسینْ             و هو بالطفِّ قطیعُ الودجینْ‏

             ینظرُ الشمرَ بعینٍ و بعینْ             ینظر النسوةَ بین العسکرینْ‏

             (106) (11) بکیت و ما لریعان الشبابِ             و لا لدروسِ منزلةٍ خرابِ‏

             و لا لفوات عیش مستطابِ             و لا لفراق زینب و الربابِ (80) (12)

             صحبتکِ لا أنِّی بودِّک مغرمُ             فبینی فغیری فی هواکِ المتیَّمُ‏

             (88) (13) رحل الشبابُ و إنّه لکریمُ             و فراغُه عند النفوسِ عظیمُ (81) (14)

             أزال الشباب الغضَّ عنک مزیلُ             فهل أنت للبیض الحسان خلیلُ (75)

 

 (15) یمدح بها النبیّ الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم قوله:

          عرّج على المصطفى یا سائق النجبِ             عرِّج على خیرِ مبعوثٍ و خیرِ نبی‏

             عرّج على السیّد المبعوثِ من مُضرٍ             عرِّج على الصادقِ المنعوتِ فی الکتبِ‏

             عرّج على رحمةِ الباری و نعمتِهِ             عرِّج على الأبطحیِّ الطاهرِ النسبِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 44

         رآه آدمُ نوراً بین أربعةٍ             لألاؤها فوق ساقِ العرشِ من کثبِ‏

             فقال یا ربّ من هذا فقیل له             قولَ المحبِّ و ما فی القولِ من ریبِ‏

             هم أولیائی و هم ذرّیةٌ لکما             فقرَّ عیناً و نفساً فیهمُ و طبِ‏

             أما و حقِّهمُ لو لا مکانُهمُ             منِّی لما دارتِ الأفلاکُ بالقطبِ‏

             کلّا و لا کان من شمسٍ و لا قمرٍ             و لا شهابٍ و لا أُفقٍ و لا حجبِ‏

             و لا سماءٍ و لا أرضٍ و لا شجرٍ             للناس یهمی علیه و اکفُ السحبِ «1»

             و لا جنانٍ و لا نارٍ مؤجَّجةٍ             جعلت أعداءهم فیها من الحطبِ‏

             و قال للملإ الأعلى ألا أحدٌ             یُنبی بأسمائِهمْ صدقاً بلا کذبِ‏

             فلم یجیبوا فأنبا آدمٌ بهمُ             لها بعلمٍ من الجبّارِ مُکتسبِ‏

             فقال للملإ الأعلى اسجدوا کملًا             لآدمٍ و أطیعوا و اتّقوا غضبی‏

             و صیّر اللَّهُ ذاک النورَ ملتمعاً             فی الوجهِ منه بوعدٍ منه مرتقبِ‏

             و خاف نوحٌ فناجى ربَّه فنجا             بهم على دُسُر الألواحِ و الخشبِ‏

             و فی الجحیمِ دعا اللَّهَ الخلیلُ بهمْ             فأُخمدتْ بعد ذاک الحرّ و اللهبِ‏

             و قد دعا اللَّهَ موسى إذ هوى صَعِقاً             بحقِّهمْ فنجا من شدّة الکربِ‏

             فظَلَّ منتقلًا و اللَّهُ حافظُه             على تنقّلِهِ من حادثِ النُوبِ‏

             حتى تقسّم فی عبدِ الإلهِ معاً             و فی أبی طالبٍ عن عبد مُطّلبِ‏

             فأودعَ اللَّهُ ذاک القسمَ آمنةً             یوماً إلى أجلٍ بالحملِ مقتربِ‏

             حتى إذا وضعتْه انهدَّ من فزعٍ             رکنُ الضلالِ و نادى الشرکُ بالحربِ‏

             و انشقَّ إیوانُ کسرى و انطفت حذراً             نیرانُهمْ و أقرَّ الکفرُ بالغلبِ‏

             تساقطت أنجمُ الأملاکِ مؤذنةً             بالرجمِ فاحترقَ الأصنامُ باللهبِ‏

             حتى إذا حاز سنَّ الأربعین دعا             ربِّی به فی لسانِ الوحی بالکتبِ‏

             فقال لبّیک من داعٍ و أرسلَهُ             إلى البریّةِ من عُجمٍ و من عربِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 45

         فأظهر المعجزاتِ الواضحاتِ لهم             بالبیِّنات و لم یحذرْ و لم یهبِ‏

             أراهمُ الآیةَ الکبرى فوا عجباً             ما بالهم خالفوا من أعجب العجبِ‏

             رامت بنو عمِّهِ تبییتَهُ سحراً             فعاذ منهم رسولُ اللَّهِ بالهربِ‏

             و بات یفدیه خیرُ الخلقِ حیدرةٌ «1»             على الفراشِ و فی یُمناه ذو شطبِ «2»

             فأدبروا إذ رأوا غیرَ الذی طلبوا             و أوغلوا لرسولِ اللَّهِ فی الطلبِ‏

             فرابهمْ عنکبٌ فی الغارِ إذ جعلتْ             تسدی و تلحم فی أبرادِها القُشبِ‏

             حتى إذا ردّهم عنه الإلهُ مضى             ذاک النجیبُ على المهریّة النُّجبِ‏

             فحلَّ دارَ رجالٍ بایعوه على             أعدائه فدماء القوم فی صَببِ‏

             فی کلِّ یومٍ لمولى الخلق واقعةٌ             منه على عابدی الأوثان و الصلبِ‏

             یمشی إلى حربِهمْ و اللَّهُ ناصرُهُ             مشیَ العفرناة فی غابِ القنا السلبِ «3»

             فی فتیةٍ کالأسودِ المحذراتِ لها             براثنٌ «4» من رماح الخطِّ و القضبِ‏

             عافوا المعاقلَ للبیضِ الحسانِ فما             معاقلُ القومِ غیرُ البیض و الیلبِ «5»

             فالحقُّ فی فرحٍ و الدینُ فی مَرَحٍ             و الشرکُ فی ترحٍ و الکفرُ فی نصبِ‏

             حتى استراح نبیُّ اللَّه قاضیةً             بهم و راحتُهمْ فی ذلک التعبِ‏

             یا من به أنبیاءُ اللَّهِ قد خُتِموا             فلیس من بعدِهِ فی العالمین نبی‏

             إن کنتَ فی درجاتِ الوحیِ خاتمَهم             فأنت أوّلُهم فی أوّلِ الرُتبِ‏

             قد بشّرت بک رسلُ اللَّهِ فی أُممٍ             خلتْ فما کنتَ فیما بینهم بغبی «6»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 46

         شهدتُ أنَّک أحسنتَ البلاغَ فما             تکون فی باطلٍ یوماً بمنجذبِ‏

             حتى دعاک إلهی فاستجبتَ له             حبّا و من یدْعُهُ المحبوبُ یستجبِ‏

             و قد نصبتَ لهم فی دینِهمْ خلفاً             و کان بعدَکَ فیهم خیرَ منتصبِ‏

             لکنّهم خالفوهُ و ابتغوا بدلًا             تخیّروه و لیس النبعُ کالغربِ «1»

 

و یقول فیها:

          یا راکبَ الهوجلِ المحبوکِ تحملهُ «2»             إلى زیارةِ خیرِ العجمِ و العربِ‏

             إذا قضیتَ فروضَ الحجِّ مکتملًا             و نلتَ إدراکَ ما فی النفسِ من إربِ‏

             و زرتَ قبرَ رسولِ اللَّهِ سیَّدِنا             و سیّدِ الخلقِ من ناءٍ و مقتربِ‏

             قِف موقفی ثمّ سلّم لی علیه معاً             حتى کأنِّیَ ذاک الیومَ لم أغِبِ‏

             و اثنِ السلامَ إلى أهلِ البقیعِ فلی             بها أحبّةُ صبٍّ دائمِ الوصبِ‏

             و بثّهم صبوتی طولَ الزمانِ لهم             و قل بدمعٍ على الخدّین منسکبِ‏

             یا قدوةَ الخلقِ فی علمٍ و فی عملٍ             و أطهرَ الخلقِ فی أصلٍ و فی نسبِ‏

             وصلتُ حبلَ رجائی فی حبائلِکمْ             کما تعلّق فی أسبابِکمْ سببی‏

             دنوتُ فی الدینِ منکم و الودادِ فلو             لا دان لم یدنُ من أحسابِکم حسبی‏

             مدیحُکمْ مکسبی و الدینُ مکتسبی             ما عشتُ و الظنُّ فی معروفِکمْ نشبی‏

             فإن عدَتنی اللیالی عن زیارتِکمْ             فإنَّ قلبیَ عنکم غیرُ منقلبِ‏

             قد سیط لحمی و عظمی فی محبّتِکمْ             و حبُّکم قد جرى فی المخِّ و العَصبِ‏

             هجری و بغضی لمن عاداکمُ و لکمْ             صدقی و حبّی و فی مدحی لکم طربی‏

             فتارةً أنظمُ الأشعارَ ممتدحاً             و تارةً أنثرُ الأقوالَ فی الخطبِ‏

             حتى جعلتُ مقال الضدِّ من شبهٍ             إذ صغتُ فیکم قریضَ القولِ من ذهبِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 47

         أعملتُ فی مدحِکمْ فکری فعلّمنی             نظمَ المدیحِ و أوصانی بذاک أبی‏

             فهل أنالُ مفازاً فی شفاعتِکمْ             ممّا أحتقبتُ له فی سائرِ الحقبِ‏

             فیا مغامس احبس فی مدائحِهمْ             تلک القوافی و أجرَ اللَّهِ فاحتسب