اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

اشعار ابو محمد صوری درباره اهل بیت(ع) و دیگران

متن فارسی

– اینک که حرمت عدل و داد از میان رفته، چندی از ملامت و نکوهش زبان باز گیر تا عشق و جوانی من کامروا گردد.
– از این مغرور گشتی که با شعله عشقم تار و پودت را به آتش نکشیده‌ام و با داغ هجران دیده‌ات را نگریانده‌ام؟
– خدایت خیر دهاد. امروزم با خیره‌سری به ملامت برخاسته‌ای؟ کاش ایام شوریدگی و شیدائی به ملامت برمی‌خاستی.
– آنروز که با ناله اشتران همنوا بودم و با قمری شاخساران، ترنم می‌گرفتم.
– بر حوادث روزگار می‌تاختم و با مرگ حاضر دست بگریبان می‌شدم.
– برای شیدا زدگان، هر گونه رنجی را ناچیز می‌شمردم و هر گونه شکوه‌ای- گر چه کوتاه- فراوان.
– در کنار کلبه درهم ریخته معشوق مات و مبهوت می‌ایستادم، گویا انتظار می‌بردم سلام مرا پاسخ دهد.
– به یاد آن شبها که با پریچهران لاغر میان دیدار می‌کردم، همانها که خون معشوق را می‌ریزند و دامن خود را از جنایت بری می‌شناسند.
– آهنگ رحیل می‌کنم، چشمان جادویش به سوی وصل می‌خواندم، و چون طالب وصل گردم، اعراض کرده می‌راندم.
– اگر گویم دردآلود خمارم، چشمان خمارش را برانگیزد که سخن در دهانم بشکند.
– من بزاری ناله برکشم که وای از آتش دل، که او را بنکوهش سپارم.
– او فریاد برکشد که ای وای بر تو از آتش رخسارم.
– همت گمارم که دل از عشق او برگیرم، چون کبک در برابرم بخرامد و قرار از کفم برباید.
– قلبی داشتم که در راه جدائی و هجران از کف داده‌ام: ندانم در کدامین ره گم کرده‌ام.
– این روزگار هجر که بر من دراز نماید، خواهد عمر مرا کوتاه بگرداند.
– بگذار تا معشوقه جفاکار خونت حلال داند و با امت ستمکار خونریز محشور آید.
– او از امت سیه کار خون‏آشام الهام گیرد و من چون سرورانم راه صبر و شکیبائی پیش گیرم.
– نه این است که سوک آنان جانگدازتر از سوک من است؟
– ای سروران من- به هنگام درماندگی- و ای ذخیره روزگاران سختی و واماندگی.
– حزب ستمکاران با خدا بجنگ برخاستند و به هر چاهی که خود در افتادند دیگران را به دنبال خود کشاندند.
– دلهائی که با آئین جاهلیت خو گرفتند و از آئین حق نفرت فزودند.
– در پاسخ جدتان احمد، چه عذر و بهانه‌ای خواهند داشت.
– با آنکه وصیت رسول درباره قرآن و عترت، مشهورترین حدیثی است که زیب منابر خود سازند.
– اما نه. دنیا با زر و زیور متجلّی شد و آنان به سویش تاختند. این است که دلها را باژگون بینی.

و نیز درباره خاندان رسول سراید:
– صبحگاهان که تبم برید، از گردم پراکنده شدند، و چون بحران تب فزود، صدا به شیون برکشیدند.
– درنگ نیاوردند تا حق پرستاری ادا کرده باشند، حتی چندان نپائیدند که جانم از تن برآید.
– رهایم کردند تا در مرگ من تعجیل کنند، خوشبختانه از این تنهائی آرامش و راحتم رسید، گاه شود که نیکی و احسان بدون اراده اتفاق افتد.
– من بزودی از این عالم رخت برکشم و شما نیز از پی من در آئید، و ندانید چه عذابی در کمین است؟
– آنجا که داوری بر عهده کسی است که گذشتگان و بازماندگان را گرد آورد.
– داد از این مردم! کاش در میان ایشان پا بدوران ننهاده بودم. چه گونه در ریختن خون بی‌پروایند؟
– چه بسیارشان آزمون ساختم، چونانکه مقاومت سپر را در برابر پیکان بیازمایند.
– دستم بگرفت و ندانسته در حلقه پریچهران رهایم کرد.
– دیدم از میانه، اسیر چشمان تو هستم، آیا شود که آزادم سازی؟
– جنون من، از عشق و شیدائی تو است، نه از آفت جن. خدا را، یا وصل محبوب، یا افسون طبیب.
– جز اینم دوائی نیست که آتش عشق را با وصل معشوق چاره سازد، یا به وعده دل خوش کند و یا آبی بر این دل تفتیده پا شد.
– و یا خواب ناز را به چشمانم باز گرداند و از کابوس شبگیرم وارهاند.
– چه شد که خواب هم با اولین دانه‌های اشک، از گوشه چشمانم فرو ریخت.
– و دگر باز نیاید؟ آری امیدی نیست اشک ریخته به جای خود باز نگردد.
– آهووشی که با سوگند مؤکد، پیمان وصلش گرفتم، و آنگاه اسیر دامش گشتم.
– اگر سودای حرب بر سر ندارد، پس این «حرب» سر خیل بنی امیه است که راه خیانت را هموار کرده است.
– جمعی از زادگان «امیة» که پا از دائره اسلام بیرون نهادند.
– آنچه را به ناحق گرد آورده بودند، در راه نفاق انفاق کردند و کفر پنهان رواج گرفت.
– آری، شیوه دنیای فریب، این است که تنها از جفای عشاق ناله سر می‌دهد.
– نه پندارم که این روزگار فریبکار، روزی با خاندان زهد کنار آید، چون مال و منال دنیا، گردنگیر مردمان است.
– از این است که خاندان احمد: فرزندان علی، آواره هر شهر و دیاراند.
– در حجاز، با آن دولت و مکنت- فقیر و درمانده، در شام، اسیر دست بسته، در عراق به خاک و خون غلطانند.
– زمین پهناور از پناه دادن آنان دریغ دارد، گویا درهای آسمان هم باز نگردد.
– ای زادگان احمد، اگر در ستایشتان سخن کوتاه کنم، و یا تا سر حد امکان در ثنا گستری مبالغه ورزم، هر دو یکسان است:
– هیچگاه به مقام عظمت شما دست نیابم، جز اینکه لطف شما دستگیر من باشد.
– فرشتگان ملا أعلی، با ساکنان زمین، با هم بمقابله برخاسته‌اند:
– آنان فضل و کمال شما را می‌ستایند، و اینان بر ستیز و عناد خود می‌فزایند.
– حق شما را بردند و پندارند- خاک بر دهانشان- که سزاوار آنند.
– دست بدست پیمان خلافت بستند تا هماره بر ظلم و ستم بپایند.
– آنان شمشیر کین بروی شما از نیام برکشیدند و ما به حمایت، نوک قلم را بر صفحه اوراق روان کردیم.
– گویا می‌نگرم بروز رستاخیز که آرزو کرده گویند: کاش در دنیا بودند.
– که راه توبه پیش گیرند، آنگاه که ساقی کوثرشان از کنار حوض براند.
– همانگاه که بنگرند علی سالار محشر است و دشمنان را به دوزخ می‌سپارد.
– این است سزای کفران و ناسپاسی، بچشید عذابی که با دست خود افروختید.

و این قصیده را در مدح حاکم به امر اللّه سروده و در روز عاشورا انشاد کرده است:
– چشمان خمار آلودش را به من دوخت و خدنگی از مژگان رها کرد، و من نیز.
– اینک در چشمانم خمار عشق بینم و ندانم حال او چون است؟ عشق یکجانبه بی‌عدالتی خدای عشق است.
– اگر درد عشق را در سینه پنهان سازم، دیدگانم شاهد و گویاست.
– راز عشق را هم می‌توان در دیده نهفت، ولی از خواب که بیگانه شد، رازش بر ملا افتاد.
– بیاد آن شبهای دراز که با یاد تو کوتاه شد، و گاهی خورشید دمید که ابرها به یکسو رفت.
– تمام شب را بیدار ماندم، اگر واپرسی که از چه؟ گویم: خواب به چشمم راه نکرد.
– سیاهی شب، شبح خود را بر رخ روز افکند، و این روز است که از تیرگی، روی شب را سیاه کرده.
– آن سان که در ماه محرم، فروغ عاشورا پستی گرفته به سیاهی گرائید، از آن رو که حرام آن ماه را حلال شمردند.
– دودمان بنی امیه طوفانی از طغیان و ستم برانگیختند که چشمه خورشید را تیره کرد.
– سر دودمانشان را گوئید که اینک آنچه در دل نهان داشتم برملا کردم.
– روزگار از سیرت شما کاژی و کژی گرفت، اینک با دست نگهبانش راستی یافت.
– سنت مصطفی بدست مردی از خاندانش تازه و تجدید شد، دین حنیف را حاکم آمد.
– شما مجلسیان که بر جد او (حاکم) از دیده اشک می‌بارید، بگذارید که شمشیر آبدارش از خون دشمنان بگرید.
– آنکه رخ برتابد، دین و دنیایش تباه باشد، نه تو او را بر جای نهی و نه خدایش رحمت آرد.
– چنان سوی دوزخ در شتاب است که پنداری از پیشدستی دیگران بیمناک است.
– اینک که شما رکن زندگی باشید، دیگران کار خود را به چه کس حوالت توانند.
– دولت علویت بکام باد، حاکم دوران در خانه سعد و فرخندگی جای دارد.
(تا آخر قصیده)

و از اشعار صوری این چند بیت است:
– ترا به آن خدا که با دهان شیرینت گفت، شرنگ عذاب در کامم ریزد.
– به آن خدا که رخساره‌ات را از رنگ گل نقاب بست.
– و آنکه در دهانت چشمه انگبین برآورد.
– و از طلعت زیبایت جز دوری و هجران نصیبی عطایم نکرد.
– چشمان دلفریبت با این دل دردمند چه گفت که چنین رام شد؟
– با اشک چشمم چه رازی در میان نهاد که چون سیلاب روان گشت.
– ای آهوی رعنا که با تیر نگاهش دل مرا خست.
– سایه‌ات پاینده باد بر این عاشق زار که همیشه در تب و تاب است.

این چند بیت، در دیوان صوری ثبت است. و نسبت آن به شاعر «صنوبری» چنانکه در کشکول شیخ بهائی ج 1 ص 23 آمده بی‌مورد است. شیخ بهائی در این شعر خود، از صوری الهام گرفته که گوید:
– ای ماه تابان که از دوریش دل آب گشت، از آنگاه که رخت سفر بست، صبر و قرار از دلم رخت بربست.
– ترا به خدایت سوگند. چشمانت با این دل دردمند چه گفت که اینسانش به کمند بربست.

و از اشعار صوری است:
– چون ماه تابان پرده از رخ برکشند، و چونان هلال از زیر نقاب برآیند، بسان شاخ سرو رعنا و طناز خرامند، مانند گاو وحشی با گوشه چشمان سیاه می‌نگرند.
– گیسوی خود را بر سر و دوش فرو هشتند و دنیا را در دیدگان ما سیاه کردند.
– چه شبها که خورشید رخسارشان دمید و تاریکی شب را در حیرت فرو برد.
– اینان- هر گاه بخواهند- با گیسوی چون شبه در سیاهی شب فرو روند و با پرتو رخسارشان، روزی پرفروغ بیارایند.

و همو در سوگ ابن المعلم، استاد امت، ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن نعمان مفید در گذشته بسال 413 گوید:
– پاینده آنکه مردمان را با فضل بی‌کران خود نواخته و مرگ را با عدل و انصاف، نصیب همگان ساخته.
– مفید با دریائی از علم بی‌کران رفت و مادر دهر چو او نخواهد زاد.

در کتاب «بدایع البدایة» «1» سند از بکار بن علی ریاحی آورده که عبد المحسن صوری به دمشق آمد، مجدی شاعر نزد من آمده ورود او را اطلاع داده گفت:
اگر مایل باشی باتفاق از او دیدن کنیم و سلامی باز دهیم؟ پذیرفتم و با هم به زیارتش رفتیم. صوری همه وقت در بازار گندم فروشان برای دید و بازدید می‌نشست، در مقابل جایگاه او، دکان پنبه‌فروشی بود که مرد کوری صاحب آن بود، موقعی که دیده بدیدارش تازه کردیم، متوجه شدیم که پیر زالی فرتوت بر در دکه پنبه‌فروش ایستاده مرد کور با او گرم سخن است و آن پیر فرتوت، با سکوت کامل، سخن او را به خاطر می‌سپرد. مجدی بلادرنگ سرود:
– پیر فرتوت سراپا گوش شده که چه گوید.

و عبد المحسن بلا تأمل اضافه کرد:
– بسان موش صحرائی که آوای غول شنود.

مجدی بدو گفت: «بخدا سوگند که نیک آوردی، دو تشبیه در نیم خط شعر! همیشه در پناه خدا باشی».

یکی از دوستان صوری، کتابی به عاریت می‌گیرد، و باز گرداندن آن به درازا می‌کشد، شاعر ما این دو بیت لطیف را درباره او می‌سراید که در دیوان او ثبت است:
– کتاب من چه جنایتی مرتکب گشته که به زندان ابد محکوم گشته؟
– آزادش کن که واپرسم در این روزگار دراز به چه رنج و دردی مبتلا گشته؟

شاعر خوش‏پرداز، احمد بن سلمان فجری به شاعر ما عبد المحسن صوری نوشت:
– ای دوست عزیز! چرا مانند طایر شکسته بال بزانو در آمده‌ای؟
– اگر فکر می‌کنی که تناوری باعث سنگینی گشته و از طی سفر بازت داشته.
– این دریا را نبینی که صخره‌های کوه رضوی و بریده‌های کوه ثبیر را بر پشت خود بار کرده؟
– اگر از راه خشکی بار سفر بندی نپندارم که پشت شتر را بشکنی.
– و اگر دوستانت جور و جفای ترا بجان می‌خرند، نظیر آنان در جای دگر هم یافت می‌شود.
– راه بیفت، باشد که با دیدار کریمان دردهای سینه را شفا بخشی.
– آنها که بدیدارشان مأنوس گشته‌ای، تنها خلق جهان نیستند و نه شهری که در آن پابند مانده‌ای، تنها شهر جهان است.

عبد المحسن در پاسخ او نوشت:
– خدایت پاداش نیک دهد که با خیرخواهی پندی آراسته آوردی، اما چه سود که روزگارم نمانده.
– اینک سنین عمرم به هفتاد رسیده و برای زندگیم برنامه‌ای تنظیم کرده که از سفر راه دور و دراز مانع گشته.
– از آن روز که مردم این سامان همت خود را کوتاه کرده‌اند، من نیز آرزوهای خود را کوتاه کرده‌ام «1».

در وصف کودکی که نامش «مقاتل» بوده و درباره او شعر فراوانی سروده چنین گوید:
– رخسارش افسونی آموخته که از نیش عقرب زلفانش در امان است.
– ناصحانم بنکوهش گیرند که از او دل برگیر، اما گوشم ناشنواست.
– وداعش گفتم و سیلاب اشک بر پهنای سینه‌ام روان بود.
– چون حال زارم بدید، پنداشت که سراپای وجودم اشکبار است.
– گفت: اینک که حالت بدین منوال است، بعد از فراق چون باشد؟
– این اشک را تباه مکن بروزگار جدائی فرصت بسیار است، گفتم: تباه‌تر از این، قلب زارم باشد که پیش تو خوار است.

و نیز در ستایش همین پسرک «مقاتل» گوید:
– قلبم مشکن که خداوندگار آن توئی، رازم فاش مکن که صاحب اختیارش تو باشی.
– ایام فراق هر چه دشوارتر، بر تو آسان گذرد، و هموار آن بر من سخت و ناگوار است.
– با شمشیر دو چشمت «1»، ای مقاتل جنگجو، چه خونها که نریختی.
– گویم آرامش و تسلا، امید آن نبرم. خواهم صبر و تحمل، توان آن نباشد.

و همو در ثنای پسرک زبان بمعذرت گشاید و چنین سراید:
– نه راه آشتی گیرد که عار است، نه و نه راه جدائی پوید که توانش نیست.
– برق نگاهت سلطان وجود من است، بدو بر گو: روا نباشد دوستان را با ناوک دلدوز هدف تیر بلا سازند.
– آتش رخسارت به هر رهگذر افروختی، اینک دل عشاقت در سوز و گداز است.
– زلفان دلاویزت ببازی نتوان گرفت، ویژه اینک که شکن در شکن است.
– این دگر ناگوار است که در صلح و آشتی بدین حد خام و بی‌تجربه باشی.

* شاعر ما، علاوه بر ادب فراوان و نظم بدیع، چونان عبد المنعم، فرزندی گرانمایه از خود بیادگار نهاده است که شرح حالش را ثعالبی یاد کرده است.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 308

متن عربی

 و من شعره فی أهل البیت علیهم السلام:

          تَوَقَّ إذا ما حرمةُ العدلِ جلّتِ             ملامی لتقضی صبوتی ما تمنّتِ‏

             أغرّکَ أن لم تستفزَّکَ لوعةٌ             بقلبی و لا استبکاک بَیْنٌ بمقلتی‏

             لک الخیرُ هذا حین شئتَ تلومُنی             لجاجاً فأَلّا لُمْتَ أیّامَ شِرّتی‏

             غداةَ أجیبُ العیسَ إذ هی حنّتِ             و أحدو إذا وِرْقُ الحمائمِ غنّتِ‏

             و أنتهبُ الأیّامَ حتى کأنّنی             أدافع من بعد الحُلولِ منیّتی‏

             و أستصغر البلوى لمن عرَفَ الهوى             و أستکثرُ الشکوى و إن هی قَلّتِ‏

             أطیل وقوفی فی الطلولِ کأنّنی             أحاولُ منها أن تَرُدَّ تحیّتی‏

             لیالیَ ألقى کلَّ مهضومةِ الحشا             إذا عدلتْ فی ما جناهُ تجنّتِ‏

             أصدُّ فیدعونی إلى الوصلِ طرفُها             و إن أنا سارعتُ الإجابةَ صدّتِ‏

             و إن قلتُ سُقمی وکّلَتْ سقمَ طرفِها             بإبطالِ قولی أو بإدحاضِ حجّتی‏

             و إن سمعتْ و أنار قلبی شناعةً             علیها أجابتنی بوانارِ وجنتی‏

             و أصرفُ همّی عن هواها بهمّتی             عزوفاً فتثنینی إذا ما تثنّتِ‏

             و أَنشدُ بین البینِ و الهجرِ مهجتی             و لم أدرِ فی أیِّ السبیلین ضلّتِ‏

             و ما أحسبُ الأیّامَ أیّامَ هجرِها             تطاولُنی إلّا لتقصرَ مدّتی‏

             دعوا الأمَةَ اللّاتی استحلّت دمی تکنْ             مع الأمّةِ اللّاتی بغتْ فاستحلّتِ‏

             فما یُقتدى إلّا بها فی اغتصابِها             و لا أقتدی إلّا بصبرِ أئمّتی‏

             ألیس بنو الزهراءِ أدهى رزیّةً             علیکمْ إذا فکّرتمُ فی رزیّتی‏

             حُماتی إذا لانت قناتی و عدّتی             إذا لم تکنْ لی عدّةٌ عند شدّتی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 309

         أقامتْ لحربِ اللَّهِ حزب أُمیّةٍ             إذا هی ضلّتْ عن سبیلٍ أضلّتِ‏

             قلوبٌ على الدینِ العتیقِ تألّفتْ             لهمْ و من الحقدِ القدیمِ استملّتِ‏

             بما ذا تُرى تحتجُّ یا آلَ أحمدٍ             على أحمدٍ فیکمْ إذا ما استعدّتِ‏

             و أشهر ما یروونه عنه قولُهُ             ترکتُ کتابَ اللَّهِ فیکم و عترتی‏

             و لکنّ دنیاهم سعتْ فسعوا لها             فتلک التی فلّت ضمیراً عن التی ( «1»)

 

و له فی أهل البیت سلام اللَّه علیهم:

          أصبحوا یفرقونَ من إفراقی             فاستغاثوا فی نکستی بالفراقِ‏

             ما صبرتم لقد بَخِلتمْ على المد             نفِ حقّا حتى بطول السیاقِ‏

             راحةٌ ما اعتمدتموها بقتلی             رُبَّ خیرٍ أتى بغیر اتّفاقِ‏

             سوفَ أمضی و تلحقون و لا عل            – مَ لکم ما یکونُ بعد اللحاقِ‏

             حیث لا یجمعُ القضیّةَ من یج            – معُ بین الخصمینِ ماضٍ و باقِ‏

             ما لهمْ لا خلقتُ فیهم فما أغ            – فلَ قومی عن الدمِ المُهراقِ‏

             رُبّ ظهرٍ قلبته مثل ما یُق            – لَبُ ظهرُ المجنِّ للإرشاقِ‏

             بعد ما قادنی فلم أدرِ حتى             صرتُ ما بین ملتقى الأحداقِ‏

             و أرانی أسیرَ عینیکَ منهنّ             فما ذا تراهُ فی إطلاقی‏

             مسّةٌ من هواکَ بی لا من الجنِّ             فهل من مُعَزِّمٍ أو راقِ‏

             غیر أن یُبرِدَ احتراقی بوصلٍ             أو بوعدٍ أو أن یبلَّ اشتیاقی‏

             أو یعیدَ الکرى کما کان لا یو             حشُنی من خیالِکَ الطرّاقِ‏

             ما لنومی کأنّه کان فی             أوّل دمعی جرى من الآماقِ‏

             غیر مُسترجَعٍ فیُرجى و هل تر             جعُ للعینِ أدمعٌ فی سباقِ‏

             بأبی شادنٌ توثّقتُ بالأَیْ            – مانِ منه من قبلِ شدِّ وثاقی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 310

         فهو إلّا یکنْ لحربٍ فحربٌ             علّمتهُ خیانةَ المیثاقِ‏

             نفرٌ من أُمیّةٍ نَفَر الإس            – لامُ من بینهم نفورَ إباقِ‏

             أنفقوا فی النفاقِ ما غصبوه             فاستقام النفاقُ بالإنفاقِ‏

             و هی دارُ الغرورِ قصّر باللو             م فیها تطاولُ العشّاقِ‏

             و أراها لا تستقیمُ لذی الزه            – د إذا المالُ مالَ بالأعناقِ‏

             فلهذا أبناءُ أحمدَ أبنا             ءُ علیٍّ طرائدُ الآفاقِ‏

             فقراءُ الحجازِ بعد الغنى الأک            – بر أسرى الشآم قتلى العراقِ‏

             جانبتهمْ جوانبُ الأرض حتى             خلتَ أنّ السماءَ ذاتُ انطباقِ‏

             إن أقصّر یا آل أحمد أو أُغ            – رق کان التقصیرُ کالإغراقِ‏

             لستُ فی وصفِکم بهذا و هذا             لاحقاً غیرَ أن تروا إلحاقی‏

             إنّ أهلَ السماءِ فیکم و أهل ال             أرضِ ما دامتا لأَهلُ افتراقِ‏

             عرفَتْ فضلَکم ملائکةُ اللّ            – ه فدانتْ و قومُکمْ فی شقاقِ‏

             یستحقّون حقَّکمْ زعموا ذ             لک سحقاً لهم من استحقاقِ‏

             و أرى بعضَهم یبایعُ بعضاً             بانتظام من ظلمکم و اتّساقِ‏

             و استثاروا السیوفَ فیکم فقُمْنا             نستثیرُ الأقلامَ فی الأوراقِ‏

             أیُّ غبنٍ لو لا القیامةُ و المرْ             جوُّ فیها من قدرةِ الخلّاقِ‏

             فکأنّی بهم یودّون لو أنّ ال            – خوالی من اللیالی البواقی‏

             لیتوبوا إذا یُذادون عن أک            – رمِ حوضٍ علیهِ أکرمُ ساقِ‏

             و إذا ما التقوا تقاسمت النا             ر علیّا بالعدلِ یومَ التلاقِ‏

             قیل هذا بما کفرتمْ فذوقوا             ما کسبتمْ یا بؤس ذاک المذاقِ ( «1»)

 

و قال فی یوم عاشوراء یمدح الإمام الحاکم بأمر اللَّه:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 311

         خلا طرفُهُ بالسقم دونی یلازمُه             إلى أن رمى سهماً فصرتُ أساهمُهْ‏

             فأصبحَ بی ما لستُ أدری أمثلُهُ             بجفنیه أم لا یعدلُ السقمَ قاسمُهْ‏

             لئن کان أخفى الصدرُ صدّا من الجوى             ففی العینِ عنواناتُهُ و تراجمُهْ‏

             و لم یخفِهِ أنّ الهوى خفَّ حملُهُ             و لکن لأنّ اللومَ لیس یلائمُهْ‏

             و یا رُبَّ لیلٍ قصّرَ الذکرُ طولَهُ             فما طَلَعتْ حتى تجلّت غمائمُهْ‏

             و ما نمتُ فیه غیرَ أنْ لو سألتنی             من الشغلِ عنه قلتُ ما قالَ نائمُهْ‏

             و لکنّه ألقى على الصبحِ لونَهُ             فوالاهُ یومٌ شاحبُ الوجهِ ساحِمُهْ‏

             کما جاءَ یومٌ فی المحرّمِ واحدٌ             خبا نورُه لمّا استُحِلّتْ محارمُهْ‏

             طغتْ عبدُ شمسٍ فاستقلَّ محلّقاً             إلى الشمسِ من طغیانِها مُتراکمُهْ‏

             فمن مبلغٌ عنّی أُمیّةَ أنّنی             هتفتُ بما قد کنتُ عنها أکاتمُهْ‏

             مضت أعصرٌ معوجّةٌ باعوجاجِکم             فلا تنکروا أن قوّمَ الدهرَ قائمُهْ‏

             و جدّد عهدَ المصطفى بعضُ أهلِهِ             و حکّم فی الدینِ الحنیفیِّ حاکمُهْ‏

             فیا أیّها الباکون مصرعَ جدِّهِ             دعوا جدَّهُ تبکی علیه صوارمُهْ‏

             ألا أیّها الثکلى التی من دموعِها             إذا هی حَنّت من قتیلٍ جماجمُهْ‏

             لقد خسرَ الدارینِ من صدَّ وجهَهُ             فلا أنت مُبقیه و لا اللَّهُ راحمُهْ‏

             حریصاً على نارِ الجحیمِ کأنّه             یخافُ على أبوابِها من یُزاحمُهْ‏

             إلى من تراه فوّضَ الأمرَ غیرَکمْ             إذا أنتمُ أرکانُه و دعائمُهْ‏

             فیا لکَ منها دولةً علویّةً             تبدّتْ بسعدٍ حاکمُ الدهر خاتمُهْ ( «1»)

 

و له قوله:

بالذی ألهمَ تعذی            – بی ثنایاک العِذابا

و الذی ألبس خدّی            – کَ من الوردِ نقابا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 312

و الذی أودعَ فی فی            – ک من الشَّهدِ شرابا

و الذی صیّر حظّی             منک هجراً و اجتنابا

ما الذی قالته عینا             کَ لقلبی فأجابا

و الذی قالته للدم            – عِ فواراها انصبابا

یا غزالًا صاد باللح            – ظِ فؤاداً فأصابا

عَمْرَکَ اللَّهُ بصبٍّ             لا یُرى إلّا مصابا

 

هذه الأبیات توجد فی دیوان المترجَم ( «1»)، فنسبتها إلى الصنوبری کما فی کشکول البهائی ( «2») (1/23) فی غیر محلّه، و أخذ البهائی ( «3») منها قوله:

یا بدرَ دجىً فراقُه القلبَ أذابْ             مذ ودّعنی فغابَ صبری إذ غابْ‏

باللَّه علیکَ أیَّ شی‏ء قالت             عیناک لقلبی المعنّى فأجابْ‏

 

و للمترجم الصوری:

(سفرنَ بدوراً و انتقبنَ أهلّةً             و مِسْن غصوناً و التفتن جآذرا) ( «4»)

و أَبدینَ أطرافَ الشعورِ تستّراً             فأغدرتِ الدنیا علینا غدائرا

و ربّتَما أطلعنَ و اللیلُ مقبلٌ             وجوهَ شموسٍ تُوقِفُ اللیلَ حائِرا

فهنّ إذا ما شئنَ أمسینَ أو إذا             تعرّضَ أن یصبحنَ کنَّ قوادرا ( «5»)

 

و قال یرثی شیخ الأمّة ابن المعلّم أبا عبد اللَّه محمد بن محمد بن النعمان المفید المتوفّى (413):

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 313

تبارک من عمَّ الأنامَ بفضلِهِ             و بالموتِ بین الخلقِ ساوى بعدلِه‏

مضى مستقلّا بالعلومِ محمدٌ             و هیهاتَ یأتِینا الزمانُ بمثلِه ( «1»)

 

جاء فی بدائع البدائِه ( «2») بإسناده عن بکّار بن علیّ الریاحی أنّه قال:

لمّا وصل عبد المحسن الصوری إلى دمشق جاءنی المجدی الشاعر فعرّفنی به، و قال: هل لک أن نمضی إلیه و نسلّم علیه؟ فأجبت، و قمت معه حتى أتینا إلى منزله، و کان ینزل دائماً إذا قدم فی سوق القمح، و کان بین یدیه دکّان قطّان و فیها رجلٌ أعمى، فوقفت به عجوز کبیرة فکلّمها بشی‏ءٍ و هی منصتة له، فقال المجدی فی الحال:

مُنصتةٌ تسمع ما یقولُ

فقال عبد المحسن فی الحال:

کالخلد ( «3») لمّا قابلته الغولُ

فقال له المجدی: أحسنت و اللَّه یا أبا محمد أتیت بتشبیهین فی نصف بیت أعیذک باللَّه. انتهى.

و من لطیف قول الصوری ما قاله و قد استعیر منه کتاب و حبس علیه، کما یوجد فی دیوانه ( «4»):

ما ذا جناه کتابی فاستحقَّ به             سجناً طویلًا و تغییباً عن الناسِ‏

فاطلقه نسألْهُ عمّا کان حلَّ به             فی طول سجنِکَ من ضرٍّ و من باسِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 314

کتب الشاعر المفلق أحمد بن سلمان الفجری إلى عبد المحسن الصوری:

أعبدَ المحسنِ الصوریَّ لِم قدْ             جثمتَ جثومَ منهاضٍ کسیرِ

فإن قلتَ العبالةُ أقعدتنی             على مضضٍ و عاقت عن مسیری ( «1»)

فهذا البحر یحملُ هُضْبَ رضوى             و یستثنی برکنٍ من ثبیرِ

و إن حاولتَ سیرَ البرِّ یوماً             فلستَ بمثقلٍ ظهرَ البعیرِ

إذا استحلى أخوکَ قلاک یوماً             فمثلُ أخیکَ موجودُ النظیرِ

تحرّکْ علَّ أن تلقى کریماً             تزولُ بقُربِهِ إِحَنُ الصدورِ

فما کلُّ البریّةِ من تراهُ             و لا کلُّ البلادِ بلادُ صورِ

 

فأجابه عبد المحسن:

جزاک اللَّهُ عن ذا النصحِ خیراً             و لکن جاءَ فی الزمنِ الأخیرِ

و قد حدّتْ لیَ السبعون حدّا             نهى عمّا أمرتَ من المسیرِ

و مذ صارتْ نفوسُ الناسِ حولی             قصاراً عُذتُ بالأمل القصیرِ ( «2»)

 

و قال فی صبیِّ اسمه مقاتل- و له فیه شعرٌ کثیرٌ-:

تعلّمتْ وجنتُه رُقیةً             لعقربِ الصدغ فما تلسعُ‏

صُمَّتْ عن العاذل فی حبِّه             أُذنی فما لی مِسمَعٌ یسمعُ‏

ودَّعْتُهُ و الدّمعُ فی مقلتی             فی عَبرتی مستعجلٌ مُسرعُ‏

فظنَّ إذ أبصرتَها أنّها             سائرُ أعضائی بها تدمعُ‏

و قال هذا قبلَ یوم النّوى             فما ترى بعد النّوى تصنعُ‏

فی غیرِ وقتِ الدمعِ ضیّعتَهُ             قلتُ فقَلبی عندَکم أضیعُ ( «3»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 315

و قال فی مقاتل أیضاً:

احفظ فؤادی فأنت تملکُهُ             و استر ضمیری فأنت تهتکُهُ‏

هجرُکَ سهلٌ علیک أصعبُهُ             و هو شدیدٌ علیَّ مسلکُهُ‏

بسیف عینیکَ یا مقاتِلُ کم             قتلتَ قبلی من کنتَ تملکُهُ‏

أمّا عزائی فلستُ آملُه             فیک و صبری ما لستُ أدرکُهُ ( «1»)

 

و قال فیه و هو مُعْذِر:

وقفَ اللیلُ و النهارُ و قد کا             ن إذا ما أتى النهار یفرُّ

لا یرى رجعة فیکسبُ عاراً             لا و لا ثمَّ قوّةٌ فیفِرُّ

أینَ سلطانُ مقلتیک علینا             قل له ما یجوزُ فی الحبِّ سحرُ

أنت فرّقتَ نارَ خدّیک حتى             کلُّ قلبٍ صبٍّ لها فیه جمرُ

فبما ذا تلقى عذارَیْکَ قل لی             سیّما إنْ تدارکَ الشَّعرَ شَعرُ

و عزیزٌ علیَّ أنّک بالحر             بِ و بالسلم طولَ عمرِکَ غرُّ ( «2»)

و خلف المترجم على أدبه الجمّ و قریضه البدیع ولده عبد المنعم، ذکره الثعالبی ( «3»).