اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اشعار ابو محمد عونی در مدح اهل بیت(ع)

متن فارسی

اشعار و قصائد عونی، آنچه درباره اهل بیت سروده، چه در ثنا و ستایش و یا ماتم و سوگواری، در کتاب «مناقب ابن شهر آشوب» و «روضة الواعظین فتال» و «صراط المستقیم بیاضی» پراکنده است و آنچه از چکامه‌هایش گرد آوری کرده‌ایم، از 350 بیت تجاوز می‌کند، علامه سماوی اشعار او را در دیوانی ثبت کرده و از جمله قصیده معروف به «مذهبه» است که در «مناقب» ابن شهر آشوب بطور ناقص و نامنظم یاد شده است.

قصیده مذهبه:
پرسید: آیا در شأن علی عالی، نصی در قرآن مجید هست که
اوست وصی احمد پاک گوهر عدنانی، نه دیگر کس؟
* حجتی صریح و روشن آر*
گفتم: آری نص «غدیر خم» و آیه تبلیغ بدو اختصاص دارد.
باضافه اخبار و نصوص فراوان، غیر از آنها که دست خائنان ربود.
* پنهان کرد، باشد که بنی امیه را خشنود سازد*
ای کور ذهن! نشنیدی که احمد مصطفی با حال تهنیت گفت:
نسبت تو به من، نسبت هارون است به موسی که برادرش را گفت جانشین من باش.
* از ایشان پرس: کز چه مخالفت کردند*
داستان مباهله را نشنیدی و ندانستی که بدان وسیله برتر آمدند
از همگان، آیا کسی با او برابر هست و نزد خدا رتبت او دارد؟
* مگر نه رسولش او را بخود خواند*
نشنیدی که رسولش وصی خود ساخت با آنکه فقیر بود و تو هم دانی
او را مخصوص کرد که تواند ادای دین کند و اگر جز او را مخصوص می‌کرد- و نکرد.
* دین او را کس ادا نتوانست*
پرسید: آیتی هست که بی تعلل بر علی پاک گوهر دلالت آرد
بدان سان که تنها آن پاک گوهر صاحب فضل باشد و دیگران مهجور.
* و هر کس جز او رانده و مطرود؟*
گفتم: خداوند فرمود: آنگاه که لباس تشریف بر قامت پدران و فرزندان آراست
آل ابراهیم از همگان برتر و والاتراند و ما بدانها مرحمت کردیم.
* خاطره‌ای گرامی و آوازه‌ای بلند*
از این رو ابراهیم مردی گشت الهی و از آن پس رسول پسندیده
و از آن پس خلیل خدا و برگزیده و از آن پس پیشوائی راهیاب و راهبر.
* نزد خدایش ستوده گوهر*
این گاه بود که استدعا کرد: پروردگارا از نژاد من پیشوائی برانگیز، فرمودش نه
ولی عهدی من به ستمگران از خلق نرسد، از ذات یگانه من بدورست.
* منزه باد آنکه پیوسته یکتاست*
مصطفی هم در این امت آمر و ناهی است، شبیه و نظیر ندارد
کردارش با گفتاری چون لؤلؤ رخشان جز به فرمان حق صادر نگشت.
* و نه از پیش خود افترا بست*
گر او از هوای دل سخن نکند بلکه بفرمان حق دم زند
از چه طرد آنها کرد و علی را پیش خواند؟ بیهوده؟ اینکه گمراهی است.
* حاشا که گمراه و سرگشته باشد*
قصه این است که مهاجر و انصار در سقیفه با نظر خود خلیفه ساختند و پرداختند
و علی سرگرم وظیفه انسانی و دینی خود بود که جثه شریف رسول را غسل دهد.
* با اندوهی گرانبار و غمی جانکاه*
دوری گذشت و خلیفه در گذشت و دست دومی را در میان عرب افراشت
او هم در گذشت و سومی را علم کرد، البته با مجلس شوری که آنهم انگیزه داشت.
* پیدا بود که چگونه برگزار خواهد گشت*
سومی هم درگذشت و گروه گروه به در خانه علی روان گشتند
و او جز قبول چاره نیافت در حالی که اتفاق نظر محال بود.
* چه هر کس در پی آرزوی خود بود*
ابتدا زنی شتر سوار برخاست و آن دو (طلحه و زبیر) با او همعنان گشتند
شمشیر قضیه را فیصله بخشید ولی زبان ملامتگران را نبرید.
* البته نبرد هم اندکی بیش نبود*
بعد از آن معاویه خشمگین برخاست و علی با ذوالفقارش در پی شتافت
اما یار موافق دشمن مخالف گشت، چون قرآنها بر سر نی بالا رفت.
* بسان پرچم صلح که فراز و نشیب گیرد*
نزدیک بود سر تسلیم فرود آرد و بر تکاوری رعدزا راه فرار گیرد
نیرنگی ساز نمود و بفرمان شیطان مطرود، شور حکمیت آغاز کرد.
* رعیت حاکم بر سلطان گشت*
علی ناچار دست از نبرد کشید و حکمیت سرنوشت همگانرا بدست گرفت
شامیان با پسر عاصی (عمرو) به میعاد آمدند و او دام خود را پهن کرده.
* ابو موسی اشعری را بفریفت*
ابو موسی بر منبر به خطبه برخاست، گفت: من علی را خلع کردم
چونانکه این انگشتری از انگشت خلع کنم، خلافت از آن زاده عمر باد.
* ای پسر عاص بر شو و معاویه را خلع کن*
پسر عاص گفت: ای مردم گواه باشید که این مرد مقتدای خود را خلع نمود
سخن مرا هم بشنوید و بر من متابید: من زاده هند معاویه را بخلافت برگرفتم.
* مردم راه و روش عمروعاص را می‌پسندند*
با وجود این حال و مقال، نظرت چیست؟ چه میگوئی و چه خواهی کرد
دست به دل هر کس بگذاری، انباشته از کینه و پدر کشتگی است.
* آتشها در درونشان شعله‌ور است*
علی با گواهی اهل حدیث، اول کسی است که به این نام مفتخر آمد
این مرتبت از جانب خدا و به دست برادر و پسر عمش بدو مخصوص شد.
* وحی الهی از عنایت ازلی پرده برداشت*
اوست که در تورات نامبردار است، پیشینیان که او را هادی امم خوانند
صریح و آشکار در صف پاکان نامبرده شده تا بینی دشمنان بخاک مالیده شود.
* آری از هر عیب و عواری بری است*
و نزد کاهنان معبد: آنها که پس از ضایعه تورات، به جمع آن پرداختند
از هر فصلی آنچه نیکتر بود گرفتند، همانها که گنجوران تورات کلیم محسوبند.
* تا حق را به کرسی بنشانند، نامش بوری است*
اوست که نامش در انجیل معروف است و با عظمت و بزرگواری همعنان.
سرور دست و رو سپیدان ناظر بر کارگاه امکان‏
* در نزد آنان نامش الی است*
اوست که در زبور نامش مشهور است، زبور داود تابان و درخشان
صاحب مقام و منصب والا و پرچم بلند، همنام شیر ژیان.
* یکه‌تاز میدان، منظورم أری است*
اوست که بزرگان هند و سران آن سرزمین از میان جهانیان نام برند
همانها که از تاریخ پیشین مطلع‏اند نامش را کنگر صاحب هنر دانند.
* و کنگر قهرمان تاریخ باستان است*
اوست که رومیان فطرسش خوانند: ابرقدرت و ابردانش
حافظ اسرار پنهانی، خطیب و سخن دان صاحب معانی.
* و هر کس چنین باشد بطرسی خوانند*
اوست که فارسیانش به هنگام درس و تعلیم یاد کنند
با نام نمرسنا که نامی است مقدس و معنایش رباینده جانها.
* و گاهی بنام بازی شاهباز پرندگان*
اوست که در میان ترکان معروف به تیر است یعنی محک
از این رو که زداینده هر گونه شک است از پیرامون حق.
* اگر با لغت ترک آشنائی*
اوست که سیاهان حبشه بتریک خوانند: شجاع بی‌پروا
پر قدرت و بی‌مهابا درهم کوبنده هر هیولا ابر قهرمان والا.
* از آن پرس که زبان حبشی شناسد*
اوست که در زنگبار بنام حنبر شناخته آید: بنیاد کن و نجات بخش
شیر صحرا که دشت و دمن حوزه اقتدار اوست و جز به فرمان او نگذرند.
* اگر خواهی از زنگیان پرس*
در لغت ارمن بنام فریق معروف است: فاروق حق و باطل، مؤمن و منافق
بزرگسالان و پیران از قدیم می‌شناسند، اگر اهل تحقیق و اطلاع باشی
* از مردم ارمن بازجو*
مادر پاک گوهر برای او نامی برگزید: آنگاه که در کعبه قدسش بزائید
از کعبه برون آمد و خلق گفتند: این چیست؟ گفت: شیر بچه‌ام حیدر.
* پاک و مقدس پای بجهان نهاد*
پدرش او را ظهیر نامید، چه او را از کودکی یار و پشتبان دید
چون دامن کشتی بر میان می‌بست، برادران بزرگتر را بر زمین می‌کوبید.
* درشت استخوان، ورزیده و نیرومند*
دایه‌اش بنام میمون می‌شناخت که مبارک و سعادت قرین بود
بسان دانه درش به جان مواظب بود، چه او حامی نوزادان همشیر بود.
* ببرکت وجودش پستان او چون جوی روان*
نام برادر همشیرش در بنی هلال، آویخته دست میمون با حبال «1»
این داستانی است که مردان قبیله در شب‏نشینیها بازگو کرده‌اند.
* موهبتی شریف، در کودکی و صباوت*
نام او در آسمانها نزد خداوند عزت علی است، صریح و روشن و آشکار
نامش از نام خود مشتق ساخت چونانکه نام رسول را در ازل از نام خود گرفت.
* عطائی بود مخصوص رسول و وصی*
آراء اهل علم در نام مبارک علی متفق است در معنی آن مختلف
در معنی و مقصود این لفظ، هر کس سخنی گفته، البته مناسب و مؤتلف.
* تیر فکرش به هدف نشست*
جمعی گفتند: او بر همه قهرمانان چیره گشت و دست همه را بر بست
هر دلیری که او را شناخت، کناری گرفت و سر بر تافت.
* زین رو نامش علی است*
برخی گفتند: علی پای بر دوش نبی نهاده بتهای کعبه را سرنگون ساخت
چون نتوانست سنگینی رسول را بر دوش کشد، که از بار وحی گرانبار است.
* زین رو منزلت عالی یافت*
فرقه گفتند: چون جایگاهش بلند است و با رسول مختار هم‏مکان
فرمانروای عرش بر نیکانش برگزید و اینک در بوستانی مخصوص خرامان
* مرتضی صاحب جایگاه برترین است*
و جماعت دگر گویند: دانش علی از همه سر بود که رسولش «اقضاکم علی» فرمود
آنکه با فرمان رسول بر کرسی قضا بالا رود، مقامش عالیتر و والاتر بود
* بکوش که شیعه آن دانشور والا شوی*
در قرآن و حدیث راه تأویل مپوی، و جز ظاهر و آشکار آن مجوی
خدای با مهین فرد بشر چنان سخن گفت که همگان توانند شنفت
* هم مقام رسول را باز شناسند و هم منزلت وصی*
به دستاویز محکم الهی چنگ زن که نه بگسلد و نه یاوه گردی پایدار
آزادانه بر صراط روی- با قدمی ثابت، قلبی آرام و استوار
* جانب بهشت گیری سالم و با قرار*
بهشت جاویدان، بالاترین مراتب، که هر کس با محبوب خود دمساز شود
این موهبتی است از جانب خدای که سپاسش واجب است، مهربان پروردگار
* عزیز و با شوکت، پادشاه با اقتدار*
بار پروردگارا- برده که با فضل و انعامت پروریدی از روز نخست
ندانسته نافرمانی کرد، گفتی: اگر باز گردد گناهش بیامرزی
* اینک بازگشتم تجاوزم را بیامرز*
بار پروردگارا- کرداری ندارم جز ولاء احمد و خاندان والایش
همتای رسول و وصی او آزمون گشته با بلایا و هم فاطمه و دو فرزندش
* سپیدرویان، زیور عرش و کرسی*
از آن پس علی و فرزندش محمد و هم جعفر صادق و موسی راهبر
باز علی و آنکه سرور جوادان محمد و بعد علی هادی کامور
* و حسن آنکه مهدی را برآورد*
بارخدایا، بپاس اینانم عزت دنیا بخش و هم راحت در گور
در زندگی باز پسین ایمنی از عذاب و پرده بر گناهان و سیرابی از کوثر
* و دمساز گشتن با آنان در مقام ارجمند*
ای طلحه! اگر پایان دفترت بر این نسق باشد، دلهره و اضطرابت نباشد
طلحه‌ای باشی نیک انجام، و پاداشت بر خدای جهانیان در فرجام
* آری پروردگار مهربان مرا بس*

و از چکامه اوست در ستایش امیر المؤمنین (ع):
– من کفالت کسی را پذیرفتم که رسول خدایش در میان انبوه گفت:
– به رستاخیز سوارانی به محشر آیند: ما پنج سواریم که ششمی نداریم
– از آن میان، من بر براق سوارم و پاره تنم فاطمه دنبال من روان
– در آن روز ناقه عضبای من پاکش محمل او خواهد بود. بهر سوی دوان
– پدرم ابراهیم خلیل حق بر تکاوری رهوار، شوکت ما در آنروز باشد پدیدار
– برادرم صالح بر ناقه الهی پیشاپیش من در صحرای محشر کامگار
– و علی بر شتری سپید از شترهای بهشتی سوار، چه گویم در وصف آن شاهباز
– پرچم سپاس را بنام خدای یکتای پسندیده در دست دارد بر سر من فراز
– بر سر او تاجی مرصع از نور، درخشان و تابان چون آفتاب
– پرتو نورش عرصه رستاخیز را روشن ساخته، وه چه باشکوه
– تاجی که هفتاد کنگره دارد، کنگره رخشان چون اختر پر فروغ
– سپاس گزارم پروردگار خود را بر نعمت ولاءشان فراوان و بی‌حساب

قصیده‌ای دارد که در ماتم حسین سبط فداکار رسول سروده است:
– ای ماه تابان که دیر نپائیدی، در ماتم تو است که نوحه‌سرا گشته‌ام
– ای چرخ غدار، گردش ناموزونت حوادث نامطلوب ببار آورد
– بعد از عاشورای حسین وای بر من، شوخی و طرب گواراست؟
– ای ماه تابان! راه کربلا گرفتی تا بامت رسم زندگی آموزی و هم راه رستگاریو صلاح.
– از این رو، دین خدا حله شاهوار به تن کرد و شرک بال و پر فرو هشت.
– از این رو، صبح شرک تاریکی گرفت و شام دین روشنائی یافت.
– نامه نگاشتند و به کربلایش خواندند، شتابان آمد تا حقیقت خالص مشهود گردد.
– و چون به وعده گاه رسید، ازو کناره گرفتند، بلکه به سویش تاختند.
– دشت صاف را از نیزه و شمشیر چون جنگلی انبوه آراسته در کشتنش شتاب کردند.
– دوستانش به دفاع برخاستند و با شمشیر و نیزه هم آغوش گشتند.
– هفتاد تن در میان هفتاد هزار لشکر، مجروح و غرقه خون بر زمین افتاد.
– جملگی شربت شهادت نوشیدند، جامی که از پیش مهیا بود.
– حسین بر ایشان بتاخت و شمشیرهای پهن به سویش شتافت.
– ای خشم خدای! مباد که به ناله و فریادشان رحم آوری.
– بالاخره تنها و تشنه از میان دشمن برگشت، و همچنان تشنه و تنها رفته بود.
– پیوسته، مرغ جانش به سوی جانان پر می‌کشید، تا پیک حق در رسید. گفت:
– بیائید. بیائید! این جرعه خون دلم را بریزید که مرا سوی عالم بالا خواندند.
– هجوم بردند بر سرش: آن یک سرش برید و آن دیگر بازویش.
– پدرم قربان آن تشنه کامان که خشکیده لب سوی جنان پر کشیدند.
– پدرم فدای آن چهره‌های تابناک که سپیده دم سر در قدم جانان کردند.
– پدرم فدای آن تنهای عریان که از خون، جامه گلگون ساختند.
– ای سروران من! ای زادگان علی! دین خدا در ماتم شما شیون و زاری آغاز کرد.
– کعبه و حجر و هم صفا و مروه از وحشت فقدان شما به خود لرزان و ریگزار دشتها با در آغوش گرفتن پیکر شریفتان روح افزاست.
– با فقدان شما ارکان دین ویران گشت، قرآن و مثانی با سوره‌های فرقانی.
– خدای بر آنها رحمت نیاورد که شما را دشمن گرفتند و بر آنان که پیرو شمایند رحمت فراوان باد.

در ثنای امام صادق گوید:
– مهار شتر را سوی مزار بقیع بچرخان و درود فراوان بر جعفر بن محمد نثار کن.
– بگو ای زاده دخت محمد! ای پسر علی! ای فروغ هدایت که قابل انکار نیست.
– ای صادق راست گفتار که خدایت به راستی گواه است و گواهی او بس.
– پدرت رهبر، زاده‌ات رهبر، خودت رهبر! ای پرتو جان یکتا پرستان.
– ای زاده رسول! توئی که دوستی اهل بیت و راه و رسم ولایت را بنیاد نهادی.
– ششمین فروغ جاوید! پرچم هدایت! آنکه آئین ولایت شما نیاموخت سرگشته و گمراه ماند.

و در قصیده که امیر المؤمنین را ثناخوان گشته می‌گوید:
– خدایش از میان خلق برگزید و حامل قرآن ساخت، و او به سرشت خلق داناست.
– با تنزیل سوره‌های محکم و استوار، دستوری روشن و تابناکش عطا کرد.
– پرتو خود را بر او افکند وصلا داد: برخیز که اینک توئی مژده بخش و بیم ده از خطر.
– بصیرت آشکار گشت و کوری رخت بربست، گمراهی پشت کرد و فریبکاری نفرت بار.
– آنگاه علی را وصی خود ساخت، به‌به از این وصی: سرپرستی گزین و یاوری نیک «1».

در ضمن قصیده که در ستایش ائمه طاهرین سروده چنین می‌گوید:
– رسول حق به جانشینی خود نام شش تن و شش تن را صریحا یاد کرد، که همگان پیشوایند و صاحب برهان.
– درود صاحب عرش بر او باد و رحمت و رضوانش پیوسته بر او ریزان.

و در قصیده دگر گوید:
– گفتی: «براثا» خانه مریم است، این حدیثی است کژ با ضعف روایان.
– «براثا» خانه عیسی زاده مریم است. پناهگاه پیامبران، جایگاه اختران.
– و هم خانه اوصیاء پیامبران و مأوایشان در دوران باستان.
– هفتاد وصی، بعد از هفتاد پیامبر مرسل، پیشانی عبودیت بر این درگاه سایان.
– آخرین آنان پیشوای ما علی است که در آنجا نماز برد، این است حدیث شایگان.

قصیده طولانی دیگر دارد که خاندان رسول را ستایش کرده، از آن جمله:
– نبینی جبریل که در آسمانهای افراشته مقرب است، کارگزار اراده الهی.
– به خاندان رسول گوید: «من از شمایم»! چه کسی همشأن آنهاست اگر صاحب انصافی.
– آری! آل طه از هر که پای بر توده خاک نهاده، شریفتر و از هر که چشم به دنیا گشوده، کریمتر.
– کلمات تابناکی که بر ساقه عرش می‌درخشند و ببرکت آنان گناهان آدم بخشیده شود با کرامت و مرحمت.
– برکات و عنایاتی که بر سر همگان فرو ریخت و مؤمنین را در بر گرفت.
– یاد آنان، خود عمل صالحی است که برای ابد پابرجاست و بالاترین پاداش بر آن مهیا.
– آنان، خود صلوات زاکیات و درود تابناک‏اند که در تشهد نماز بر آن صلا دهند.
– و حرم امن الهی که دوستانشان ایمن و دشمنان از عذاب الهی بی‌امان.
– هر که خواهد دیده به دیدار حق باز کند بدیشان نگرد و هر که خواهد در
کنار حق آرام گیرد، کنار آنان جوید و همانها کشتی نوح‏اند که هر که از آن کنار ماند هلاک ابد یابد.
– هر که خواهد خانه حق پوید، در خانه آنان کوبد، و هر که خواهد به ریسمان حق آویزد و سوی سما خیزد، بدامن آنان چنگ یازد، اینان دستاویز محکم الهی‌اند که دست همگان گیرند.
– و هم نامهای نیکوی حق‏اند که هر که خدا را با نام ایشان خواند، به مراد رسد، کس را از ایشان گزیری نیست.

سمعانی در کتاب «انساب» می‌نویسد که: عونی شاعری شیعه مسلک بود صحابه را در شعر خود یاد کرد و ببدی برشمرد، در قصیده که آغازش چنین است:
لیس الوقوف علی الاطلال من شانی …
شنیدم که چون عمر عبد العزیز بشنید که عونی صحابه را ناسزا گوید، فرمان کرد تا با چوبش بزدند تا بمرد.

امینی گوید: نام عونی و عصر زندگانی او و هم مزار او بر سمعانی پنهان مانده که چنین سخنی بر زبان رانده است، این قصیده‌ای که نام برده، از قصائد ابو محمد عبد اللّه بن عمار برقی شاعر اهل بیت است که در نزد متوکل از او سعایت بردند و همین قصیده را که قافیه نون دارد. بر او خواندند، دستور داد: «زبانش قطع کنند و دیوان شعرش بسوزند» و چنان کردند، نامبرده از این زخم پس از چند روز رخت به دار بقا کشید و این در سال 245 هجری بود، از این قصیده نونیه این چند بیت است:
فهو الذی امتحن اللّه القلوب به عما یجمجمن من کفر و ایمان‏
– اوست که خداوند دلهای مردم را با دوستی و ولایش آزمون کرد که کفر آرند یا ایمان.
– خدای صاحب شان، اراده فرمود که در مقام و مرتبه فضل بی‌نظیر باشد.
– آنها که در صدد ابطال شما برآمدند، دچار خشم و عصیان الهی گشتند.
– ممکن نیست حق شما را زیر پا گذارند، جز اینکه آیات قرآن را زیر پا نهند.
– از این رو خلافت را به اهل بیت گذارید، که بیگانه‌اید و آنان پیوند رسول.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 183

متن عربی

و شعره فی أهل البیت علیهم السلام مدحاً و رثاءً مبثوث فی المناقب لابن شهرآشوب، و روضة الواعظین لشیخنا الفتّال، و الصراط المستقیم لشیخنا البیاضی، و قد جمعنا من شعره ما یربو على ثلاثمائة و خمسین بیتاً، و جمعه و رتّبه العلّامة السماوی فی دیوان، و ممّا رتّبه قصیدته المعروفة بالمذهّبة توجد فی مناقب ابن شهرآشوب ناقصة الأطراف:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 184

         وسائلٍ عن العلیّ الشانِ             هل نصّ فیه اللَّهُ بالقرآنِ‏

             بأنّه الوصیُّ دون ثانِ             لأحمدَ المطهّرِ العدنانی‏

 فاذکر لنا نصّا به جلیّا

 

          أجبتُ یکفی خمُّ فی النصوصِ             من آیةِ التبلیغِ بالمخصوص‏

             و جملةُ الأخبارِ و النصوصِ             غیر الذی انتاشت یدُ اللصوص‏

 و کتّمته ترتضی أمیّا

 

        أما سمعتَ یا بعید الذهنِ             ما قاله أحمدُ کالمهنّی‏

             أنت کهارونَ لموسى منّی             إذ قال موسى لأخیه اخلفنی‏

 فاسألهمُ لِمْ خالفوا الوصیّا

 

        أما سمعتَ خبرَ المباهله             أما علمتَ أنّها مفاضله‏

             بین الورى فهل رأى من عادله             فی الفضلِ عند ربّه و قابله‏

 و لم یکن قرّبه نجیّا ( «1»)

 

        أما سمعتَ أنّه أوصاهُ             و کان ذا فقرٍ کما تراهُ‏

             فخصّ بالدین الذی یرعاهُ             فإن عداهُ و هو ما عداهُ‏

 غادر دیناً لم یکن مرعیّا

 

        فقال هل من آیةٍ تدلُّ             على علیّ الطهرِ لا تُعلُ‏

             بحیثُ فیها الطهرُ یستقلُّ             تدنیه للفضلِ فیُقصى کلُ‏

 و یغتدی من دونه مقصیّا

 

        فقلتُ إنّ اللَّه جلّ قالا             إذ شرّف الآباء و الأنسالا

             و آلُ إبراهیم فازوا آلا             إنّا وهبنا لهمُ إفضالا

 لسانَ صدقٍ منهمُ علیّا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 185

         فکان إبراهیم ربّانیّا             ثمّ رسولًا منذراً رضیّا

             ثمّ خلیلًا صفوةً صفیّا             ثمّ إماماً هادیاً مهدیّا

 و کان عند ربّه مرضیّا

 

        فعندها قال و من ذریّتی             قال له لا لن ینالَ رحمتی‏

             و عهدیَ الظالمَ من بریّتی             أبتْ لملکی ذاک وحدانیّتی‏

 سبحانهُ لا زال وحدانیّا ( «1»)

 

        فالمصطفى الآمرُ فینا الناهی             و عادمُ الأمثالِ و الأشباهِ‏

             فالفعلُ منه و المقامُ الزاهی             لم یصدرا إلّا بأمر اللَّهِ‏

 لم یتقوّل أبداً فریّا

 

        إن کان غیر ناطق عن الهوى             إلّا بأمرٍ مبرمٍ من ذی القوى‏

             فکیف أقصاهمْ و أدنى المجتوى ( «2»)             إذن لقد ضلّ ضلالًا و غوى‏

 و لم یکن حاشا له غَویّا ( «3»)

 

        لکنّما الأقوامُ فی السقیفه             قد نصبوا برأیِهم خلیفه‏

             و کان فی شغلٍ و فی وظیفه             من غُسلِ تلک الدرّةِ النظیفه‏

 و حزنه الذی له تهیّا

 

        حتى إذا قضى الخلیفةُ انتخبْ             من عقدَ الأمرَ له بین العربْ‏

             ثمّ قضى و اختار منهم من أحبْ             و إن ت کن شورى فللشورى سببْ‏

 إن کان ذا ترتیبهُ مقضیّا

 

        ثمّ قضى ثالثُهم فانثالوا             له الرجال تتبعُ الرجالُ‏

             فلم تسعْ غیرَ القبولِ الحالُ             فقام و الرضا به محالُ‏

 إذ کان کلٌّ یتمنّى شیّا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 186

         فغاضبتْ أوّلهم ذاتُ الجمَلْ             و قام معْها الرجلان فی العملْ‏

             فردّهم سیفُ القضاءِ و فصلْ             و لم یکن قد سبقَ السیفُ العذلْ‏

 فقد تأتّى حربهم ملیّا

 

        و غاضب الشانی لأمرٍ سالفِ             فاجتاحه ب ذی الفقارِ القاصفِ‏

             و أصبح الناصرُ کالمخالفِ             إذ شُکّتِ الرماحُ بالمصاحفِ‏

 و أخذ الإنحدار و الرقیّا ( «1»)

 

        و کان أن یردَّ للتسلیمِ             إذ ردّ للأحبشِ فی الهزیمِ‏

             فأعمل الحیلةَ فی التحکیمِ             بأمر شیطانِهمُ الرجیمِ‏

 ففی الرعاة حکّم الرعیّا

 

          فلم یجد للکفّ من مناصِ             و أخذَ التحکیمَ بالنواصی‏

             فجاء أهلُ الشامِ بابنِ العاصی             فاحتالَ فیها حیلةَ القنّاصِ‏

 غرّ أبا موسى الاشعریّا

 

        قام أبو موسى فویق المنبرِ             و قال إنّی خالعٌ لحیدرِ

             کما خلعتُ خاتمی من خنصری             ثمّ جعلتها لنجلِ عمرِ

 یا عمرو قم أنت اخلع الشامیّا

 

        فقال عمرو أیّها الناس اشهدوا             أن خلعَ الذی له یعتمدُ

             ثمّ اسمعوا قولی و لا تردّدوا             به فإنّی لابن هندٍ أعقِدُ

 فاتّخذوه مذهباً عمریّا ( «2»)

 

        فما ترى أنت بهذی الحالِ             من المقالِ و من الأفعالِ‏

             لا تُدخلِ المفتاحَ فی الأقفالِ             تفتحْ عن الأضغانِ و الأذحالِ‏

 و ما یکون فی الحشا مطویّا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 187

         إنّ علیّا عند أهل العلمِ             أوّل من سُمّی بهذا الإسمِ‏

             قد ناله من ربّه فی الحکمِ             على یدَی أخیه و ابن العمِ‏

 وحیاً قدیمَ الفضلِ عُدْمُلیّا ( «1»)

 

        و هو الذی سُمّی فی التوراةِ             عند الأُلى هادوا من الهداةِ

             بالنصّ و التصریحِ فی البراةِ             برغمِ من سی‏ءَ من العداةِ

 من کلّ عیبٍ فی الورى بریّا

 

        و هو الذی یُعرَفُ عند الکهنه             إذ جمعوا التوراةَ فی الممتحنه‏

             فأخذوا من کلّ شی‏ء حسنه             و هم لتوراة الکلیمِ الخزنه‏

 لیوردوا الحقّ لهم بوریّا

 

        و هو الذی یُعرَفُ فی الإنجیلِ             برتبة الإعظامِ و التبجیلِ‏

             و میزة الغرّةِ و التحجیلِ             و فوزةِ الرقیبِ للمجیلِ‏

 و کان یُدعى عندهم ألیّا ( «2»)

 

        و هو الذی یُعرَفُ بالزبورِ             زبورِ داودَ حلیفِ النورِ

             و ذی العلى و العلَمِ المنشورِ             فی اسمِ الهزبرِ الأسد الهصورِ

 لیث الوغى أعنی به آریّا

 

        و هو الذی تدعوه ما بین الورى             أکابرُ الهندِ و أشیاخُ القرى‏

             ذوو العلومِ منهمُ بکنکرا             لأنّه کان عظیماً خطرا

 و کنکرٌ کان له سمیّا

 

        و هو الذی یُعرَفُ عند الرومِ             ببطرسِ القوّةِ و العلومِ‏

             و صاحبِ السترِ لها المکتومِ             و مالکِ المنطوقِ و المفهومِ‏

 و من یکن ذا یُدعَ بطرسیّا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 188

         و هو الذی یُعرَفُ عند الفرسِ             لدى التعالیم و عند الدرسِ‏

             بغَرسنا و ذاک إسمٌ قُدسی             معناه قابضٌ بکلّ نفسِ‏

 کما دعوه عندهم باریّا

 

        و هو الذی یُعرَف عند الترکِ             تیرا و ذاک مشبهُ الَمحَکّ‏

             و أنّه یرفع کلَّ شکّ             عن کلّ حاکٍ قولُه و محکی‏

 إذا عرفت المنطقَ الترکیّا

 

        و هو الذی یدعونه فی الحبشِ             بتریکَ أی مدبّرٌ لا یختشی‏

             لقدرةٍ به و بطشٍ مدهشِ             و ینعتونه بأقوى قرشی‏

 فاسأل به من یعرِفُ الحبشیّا

 

        و هو الذی یُعرَفُ عند الزنجِ             بحنبنی أی مُهلکٌ و مُنجِ‏

             و قاطع الطریق فی المحجِّ             إلّا بإذنٍ فی سلوک النهجِ‏

 فإن أردتَ فاسأل الزنجیّا

 

        و هو فریقٌ بلسانِ الأرمنِ             فاروقَة الحقِّ لکلّ مؤمنِ‏

             تعرفُهُ أعلامهمْ فی الزمنِ             فاسأل به إن کنت ممّن یعتنی‏

 تحقیقَهُ من کان أرمنیّا ( «1»)

 

        و هو الذی سمّته تلک الجوهره             إذ ولدت فی الکعبة المطهّره‏

             و خرجتْ به فقال الجمهره             من ذا فقالتْ هو شبلی حیدره‏

 ولدتُه مُطهّراً قدسیّا

 

        هذا و قد لقّبه ظهیرا             أبوه إذ شاهدَهُ صغیرا

             یصرع من إخوانه الکبیرا             مُشمّراً عن ساعدٍ تشمیرا

 و کان عَبلًا فَتِلًا ( «2») قویّا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 189

         و لقّبته ظِئره ( «1») میمونا             إذ رأتِ السعدَ به مقرونا

             فکان درّا عندها مکنونا             یحمی أخا رضاعه المنونا

 ثمّ یدرّ ثدیها الأبیّا

 

        و اسم أخیه فی بنی هلالِ             معلّقُ المیمونِ بالحبالِ‏

             یذکرُهُ فی سمرِ اللیالی             رجالُهم فاسمع من الرجالِ‏

 موهبةً خصّ بها صبیّا

 

        و الاسمُ عند اللَّهِ فی العُلى علی             و هو الصحیحُ و الصریحُ و الجلی‏

             إشتقّه من إسمه فی الأزلِ             کمثل ما اشتقّ لخیرِ الرسلِ‏

 و مَنَحَ النبیّ و الوصیّا

 

        و اتّفقت آراءُ أهلِ العلمِ             على اسمه من دون معنى الإسمِ‏

             فاختلفت فی قصدِهِ و الفهمِ             له و کلٌّ لم یطشْ بسهمِ‏

 إذ قد أصاب الغرضَ المرقیّا

 

        فقال قومٌ قد عَلا برازا             أقرانَهُ و ابتزّها ابتزازا

             فما رآه القِرنُ إلّا انحازا             و کان دوناً سافلًا فامتازا

 فهو علیٌّ إذ علا العدیّا

 

        و قال قومٌ قد عَلا مکانا             متنَ النبیِّ و رمى الأوثانا

          إذ لم یَطِق حملَ نبیٍّ کانا             من ثقلِ الوحیِ حکى ثهلانا ( «2»)

 فنال منه المنزلَ العلیّا

 

        و قال فرقةٌ علیُّ الدارِ             فی جنّة الخلد مع المختارِ

             عَلّاه ذو العرش على الأبرارِ             فی روضةٍ تزهو و فی أنهارِ

 فنال منه المرتضى العلویّا ( «3»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 190

         و قال فرقةٌ عَلاهمْ علما             فکان أقضاهم لذاکَ حکما

             و من إلى القضاءِ قد تسمّى             یکون أعلى رفعةً و أسمى‏

 فوالِ ذاک العالمَ السمیّا

 

        ودَع تآویلَ الکتابِ و الخبرْ             و خُذ بما بانَ لدیکَ و ظهرْ

             قد خاطبَ اللَّهُ به خیرَ البشرْ             لیفهموا الأحکامَ فی بادی النظرْ

 و یعرفوا النبیَّ و الوصیّا

 

        فاستمسکنْ بالعروة الوثقى التی             لم تنفصمْ عنه و لم تنفلتِ‏

             تمشِ على الصراطِ لم تلتفتِ             فی قدمٍ راسٍ و قلبٍ مثبتِ‏

 حتى تجوزَ سالماً سویّا

 

        إلى جنان الخلدِ فی أعلى الرتبْ             إذ ینثنی کلُّ امرئٍ مع من أحبْ‏

             موهبةً ممّن له الشکرُ وجبْ             فهو أبرُّ خالقٍ و خیرُ ربْ‏

 عزّ و جلَّ مَلِکاً قویّا

 

        یا ربّ عبدک الذی غمرتَهُ             بالفضلِ و الإنعامِ مذ صیّرتهُ‏

             و قد عصى جهلًا و قد أمرتهُ             إن تابَ فالذنبُ له غفرتهُ‏

 قد تبتُ فاغفر ذنبیَ العدیّا

 

        یا ربّ مالی عملٌ سوى الولا             لأحمدٍ و آلِهِ أهلِ العُلى‏

             صنوِ الرسولِ و الوصیِّ المبتلى             و فاطمٍ و الحسنینِ فی المَلا

 غُرّا تزینُ العرشَ و الکرسیّا

 

        ثمّ علیٍّ و ابنه محمدِ             و جعفرِ الصدقِ و موسى المهتدی‏

             ثمّ علیٍّ و الجوادِ الأجودِ             محمدٍ ثمّ علیِّ الأمجدِ

 و الحسن الذی جلا المهدیّا

 

        فأعطنی بهم جمالَ الدنیا             و راحةَ القبرِ زمانَ البُقیا

             و الأمنَ و السترَ بحشر المحیا             و الریَّ من کوثرِ أهلِ السقیا

 و الحشرَ معْهم فی العلى سویّا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 191

         یا طلحُ إن تختم بهذا فی العملْ             لم یدنُ منک فزعٌ و لا وجلْ‏

             و أنت طلحُ الخیرِ إنْ جاء الأجلْ             بالأجر من ربّ الورى عزّ و جلْ‏

 کفى بربّی راحماً کفیّا

 

و له یمدح أمیر المؤمنین علیه السلام:

          أنا مولىً لمن یقول رسول ال            – له فیه ما بین جمٍّ غفیرِ

             سوف تأتی یومَ القیامةِ رکبٌ             خمسةٌ ما لغیرِنا من ظهورِ

             أنا منهم على البراقِ و بعدی             بَضعتی فاطمٌ تسیرُ مسیری‏

             تحتها یوم ذاک ناقتیَ العض            – باءُ تطوی الفجاجَ طیَّ المُغیر

             و أبی إبراهیمُ فوق ذلولٍ             عزَّ قدراً بنا على الجمهورِ

             و أخی صالحٌ على ناقةِ اللَّه             أمامی فی العالمِ المحشورِ

             و علیُّ على أغرَّ من الجن             نَة ما خطبُ نعتِه بالیسیرِ ( «1»)

             فی یدیه من فوقِ رأسی لواءُ ال            – حمد للواحد الحمید الشکورِ

             و علیهِ تاجٌ بدیعٌ من النو             رِ یُزاهی بإکلیله المستدیرِ

             قد أضاءت من نوره عرصة الحش            – ر فیا حُسنَ ذاک من منظورِ

             و لتاجِ الوصیِّ سبعون رکناً             کلُّ رکنٍ کالکوکب المستنیرِ ( «2»)

             فلربّی الحمدُ الکثیرُ على ما             قد حبانی من حبِّهِ بالکثیرِ

 

و له یرثی الإمام السبط المفدّى- صلوات اللَّه علیه-:

          یا قمراً غاب حین لاحا             أورثنی فقدُکَ المناحا

             یا نُوَبَ الدهرِ لم یدعْ لی             صرفُکِ من حادثٍ صلاحا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 192

         أبَعدَ یومِ الحسینِ ویحی             أستعذبُ اللهوَ و المزاحا

             کربت کی تهتدی البرایا             به و تلقى به النجاحا

             فالدینُ قد لفَّ بردتیهِ             و الشرکُ ألقى لها جناحا

             فصار ذاک الصباحُ لیلًا             و صار ذاک الدجى صباحا

             فجاء إذ کاتبوه یسعى             لکی یُریها الهدى الصراحا

             حتى إذا جاءهم تنحّوا             لا بل نَحوا قتلَه اجتیاحا

             و أنبتوا البیدَ بالعوالی             و القُضْبِ و استعجلوا الکفاحا

             فدافعتْ عنهُ أولیاهُ             و عانقوا البیضَ و الرماحا

             سبعون فی مثلِهم أُلوفاً             فأثخنوا بینهم جِراحا

             ثمّ قَضَوا جملةً فلاقوا             هناک سهمَ القضا المتاحا

             فشدَّ فیهم أبو علیٍ             و صافحت نفسُهُ الصفاحا

             یا غیرةَ اللَّهِ لا تُغیثی             منهم صیاحاً و لا ضباحا ( «1»)

             ثمّ انثنى ظامئاً وحیداً             کما غدا فیهمُ و راحا

             و لم یزل یرتقی إلى أن             دعاه داعی اللقا فصاحا

             دونکمُ مهجتی فإنّی             دُعیت أن أرتقی الضراحا

             فکلکلوا فوقَه فهذا             یقطعُ رأساً و ذا جناحا

             یا بأبی أنفساً ظِماءً             ماتت و لم تشربِ المُباحا

             یا بأبی أوجهاً صِباحاً             باکرها حتفُها صَباحا

             یا بأبی أجسماً تعرّتْ             ثمّ اکتست بالدماء وشاحا ( «2»)

             یا سادتی یا بنی علیٍّ             بکى الهدى فقدکم و ناحا

             أوحشتمُ الحِجرَ و المساعی             آنستمُ القَفْرَ و البِطاحا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 193

         أوحشتمُ الذکرَ و المثانی             و السُّوَر الطوَّلَ الفصاحا ( «1»)

             لا سامحَ اللَّهُ من قَلاکم             و زادَ أشیاعَکم سماحا

 

و له فی الإمام الصادق- صلوات اللَّه علیه:

          عُجْ بالمَطیِّ على بقیع الغرقدِ             و اقرَا التحیّة جعفرَ بنَ محمدِ

             و قل: ابنَ بنت محمدٍ و وصیَّه             یا نورَ کلِّ هدایةٍ لم تجحدِ

             یا صادقاً شهد الإلهُ بصدقِهِ             فکفى شهادةَ ذی الجلالِ الأمجدِ

             یا ابن الهدى و أبا الهدى أنت الهدى             یا نورَ حاضرِ سرِّ کلِّ موحِّدِ

             یا ابن النبیِّ محمدٍ أنت الذی             أوضحتَ قصد ولاءِ آلِ محمدِ

             یا سادسَ الأنوار یا علمَ الهدى             ضلّ امرؤٌ بولائِکمْ لم یهتدِ ( «2»)

 

و له من قصیدة یمدح بها أمیر المؤمنین- صلوات اللَّه علیه-:

          تخیّرهُ اللَّهُ من خلقِهِ             فحمّلَهُ الذکرَ و هو الخبیرُ

             و أُنزِلَ بالسُّوَرِ المحکماتِ             علیه کتابٌ مبینٌ منیرُ

             و أغشاه نوراً و ناداه قمْ             و أنذرْ فأنتَ البشیرُ النذیرُ

             فلاحَ الهدى و اضمحلّ العمى             و ولّى الضلالُ و عِیفَ الغرورُ

             فوصّى علیّا فنعمَ الوصیُّ             و نعمَ الولیُّ و نعمَ النصیرُ ( «3»)

 

و له من قصیدة فی الأئمّة الطاهرین علیهم السلام قوله:

          نصَّ على ستٍّ و ستٍّ بعدَهُ             کلٌّ إمامٌ راشدٌ برهانُهُ‏

             صلّى علیه ذو العلى و لم یزل             یغشاه منه أبداً رضوانُهُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 194

و له من قصیدة أخرى:

          و قلت براثا کان بیتاً لمریمِ             و ذاک ضعیفٌ فی الأسانیدِ أعوجُ‏

             و لکنّه بیتٌ لعیسى بن مریمِ             و للأنبیاءِ الزهرِ مثوىً و مدرجُ‏

             و للأوصیاءِ الطاهرین مقامُهم             على غابرِ الأیّام و الحقُّ أبلجُ‏

             بسبعینَ موصىً بعد سبعینَ مرسلٍ             جباهُهمُ فیها سجودٌ تَشجّجُ‏

             و آخرُهم فیها صلاةً إمامُنا             علیٌّ بذا جاءَ الحدیثُ المنهّجُ‏

 

و له من قصیدة کبیرة یمدح بها أهل البیت علیهم السلام:

          أ لستَ ترى جبریلَ و هو مقرَّبٌ             له فی العلى من راحةِ القصدِ موقفُ‏

             یقول لهم: أهلَ العبا أنا منکمُ             فمن مثلُ أهلِ البیتِ إن کنتَ تنصفُ‏

             نعم آلُ طه خیرُ من وطأ الحصى             و أکرمُ أبصارٍ على الأرض تطرفُ‏

             هم الکلماتُ الطیّباتُ التی بها             یُتاب على الخاطی فیُحبا و یُزلفُ‏

             هم البرکاتُ النازلاتُ على الورى             تعمُّ جمیعَ المؤمنین و تکنفُ‏

             هم الباقیاتُ الصالحاتُ بذکرِها             لذا کرِها خیرُ الثوابِ المضعّفُ‏

             هم الصلواتُ الزاکیاتُ علیهمُ             یدلُّ المنادی بالصلاةِ و یعکفُ‏

             هم الحرمُ المأمونُ آمن أهلُهُ             و أعداؤه من حولِه تتخطّفُ‏

             هم الوجهُ وجهُ اللَّهِ و الجنبُ جنبُهُ             و هم فُلک نوحٍ خابَ عنه المخلّفُ‏

             هم البابُ بابُ اللَّهِ و الحبلُ حبلُه             و عروتُه الوثقى تواری و تکنفُ‏

             و أسماؤه الحسنى التی من دعا بها             أُجیبَ فما للناسِ عنها تحرّفُ ( «1»)

 

ذکر السمعانی فی الأنساب ( «2»): أنّ العونی کان شاعر الشیعة، و ذکر الصحابة و ثلبهم فی قصیدة أوّلها:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 195

         لیس الوقوف على الأطلال من شانی            …..

 

سمعت أنّ عمر بن عبد العزیز لمّا بلغه عنه سبُّ الصحابة، أمر به فضرب بالعمود بالمدینة فمات فیه.

قال الأمینی: خفی على السمعانی اسم العونی و عصره و مدفنه، و أنّ القصیدة النونیة المذکورة إنّما هی لأبی محمد عبد اللَّه بن عمّار البرقی أحد شعراء أهل البیت، وُشی به إلى المتوکِّل و قُرئت له نونیّته، فأمر بقطع لسانه و إحراق دیوا نه، ففُعل به ذلک و مات بعد أیام، و ذلک سنة (245). و من النونیّة قوله:

          فهو الذی امتحنَ اللَّهُ القلوبَ به             عمّا یجمجمنَ من کفرٍ و إیمانِ‏

             و هو الذی قد قضى اللَّهُ العلیُّ له             أن لا یکونَ له فی فضلِهِ ثانِ‏

             و إنّ قوماً رجوا إبطال حقِّکمُ             أمسوا من اللَّه فی سخطٍ و عصیانِ‏

             لن یدفعوا حقَّکم إلّا بدفعهمُ             ما أنزلَ اللَّهُ من آیٍ و قرآنِ‏

             فقلِّدوها لأهل البیتِ إنّهمُ             صنوُ النبیّ و أنتمْ غیرُ صنوان