اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

اشعار مهیار دیلمی در مدح اهل بیت(ع)

متن فارسی

– بر سر آتش گریست تا راز آتش افروز مستور ماند، راه فرود گرفت که ندانند مقصد او بر فراز فلات است.

– عاشق است، نام معشوق را نهان کرده، آشیانه دوست را گم ساخته از کسی جویا نیست.
– اینک از پند ناصحان بدور افتاده. یکه و تنها سیلاب اشکش روان است، نیازی به یاور همنوا ندارد.
– ناتوان است و بار سنگینی بدل دارد، تشنه کام است و بر لب آب شکیبا.

– متین و آرام است. البته مرد محتاط از کار جاهلانه بدور است: امروز سپیدی مو را مستور سازد فردا بر سر پیمانه آید.
– ای دل، آزرده مباش. گرت این لولیان با مهار کشند، فراوانت مهار کردند و رام نگشتی.
– بهوش باش. که از بخت نامساعد، دهان چون قندشان از آبشخور من تلخ خواهد گشت.

– روزگار سپیدم که با دوستی آنان شروع گشته با دیدن موی سپیدم سیاه خواهد بود.
– سپیدی مو اولین خیانت روزگار نیست، با خیانتهای او خو گرفته‌ام.

– این بخت من نگون باد، که تا چند دست تمنا دراز کنم و او حق شایسته‌ام باز ندهد.
– تا چند بزندگی نکبت بار بسازم: امروز را بنکوهش سپارم و امید به فردای بهتر بندم.
– بخدا گر چه روزگارم در راه آرزوها بخواب رفته و از رسیدن بکامم باز داشته.
– و هیچگاه نتوانستم گردش روزگار را بستایم، توانم با تأسی به فرزندان احمد مختار، تسلی خاطر جویم.
– بهترین جهانیان، فرزندان بهترینشان. جز اینان فرزند نیک پا بجهان نگذارد.
– گرامی‌ترین زندگان که بر بساط زمین قدم نهند و گرامی‌ترین مردگان که در دل خاک نهان گردند.
– خاندانی بر فراز خاندانها، تا آنجا که بر فراز «فرقدان» برشده‌اند.
– فرشتگان در گردشان به طواف اندر، وحی و الهام بر قلوبشان مستتر.

– از قریش واپرس. آنها که سزاوار عتاب‏اند بنکوهش در سپار و آنها که خطاکاراند خاطرنشان ساز.
– بگو: از چه سپاس رهبر خود نگذاشتید، آنکه شما را از پس عمری ضلالت و سرگشتگی نجات بخشید.
– به دوران فترت انبیا گسیل آمد و شما را به راه راست رهبری فرمود.
– آزاد و وارسته بسوی جنان پر کشید. هر آنکه بر سنت او رود مورد سپاس است.
– و امر خلافت را به حیدر وانهاد، آن چنان که خبر معتبر حاکی است.
– بر همگانش سرور و مولی ساخت، آنها که شیفته حق‏اند معترف‏اند.
– و شما- حاسدان فضیلت- زمام خلافت از چنگ او بربودید. هر آنکه صاحب فضل باشد بر او رشگ برند.
– گفتید اجتماع امت رهبرما بود! اما بدانید یکه تاز امت ویژه خلافت بود.
– چه ناگوار است بر سر دودمان هاشم و هم بر رسول کردگار که خلافت بازیچه تیم و عدی باشد.
– بعد از علی، حق خلافت مخصوص فرزندان اوست، اگر آیه میراث زیر پا نماند.
– آن یک خائف و ناامید از پا نشست و آن دگر که پپاخاست یاور نیافت.
– دست نفاق از آستین ظلم و ستم برآمد، سروری از پس سروری بخاک هلاک افکند.

– در صفوف اجتماع بر ایشان تاختند، و چون در محراب عبادت گوشه انزوا گرفتند، پی کار خود رفتند.
– پدر این خاندان علی و مادرشان فاطمه معروف همگان‏اند، از مفاخر ایشان دم زن یا دم فرو بند.
– از پس روز حسین، آئین حق به بستر بیماری خفت، مرگ هم در کمین است.
– اگر راه و روش مردم را قیاس گیری، دوره جاهلیت بخاطر آید.
– خاندان پسر امیه جنایت تازه مرتکب نشدند، آئین جاهلیت را بقدرت پیشین اعاده کردند.
– آنکه را فاطمه خصم خونخواه باشد، روز قیامت خواهد دید که با چه عقوبتی دست به گریبان باشد.
– ای سبط پیامبر! هر آنکه دست بخون تو آلود، بروز قیامت چه غرامتی خواهد پرداخت.
– جانم فدایت باد، و کیست که آنرا بفدا گیرد. کاش برده را جانفدای سرورش بپذیرند.

– کاش هیولای مرگ از خون من سیراب می‌شد، و خون تو بر زمین نمی- ریخت.
– ای خفته کربلا! کاش می‌بودم و در برابرت بخاک و خون می‌طپیدم.
– شود که روزگار این دل پردرد را از دست دشمنانت شفا بخشد.
– شود که شوکت حق بر باطل چیره شود، شود سفله مغلوب آزاده شود.
– این آرزوها همه با دست خدائی برآورده شد، اما هنوز جگر من تفتیده و داغدار است.
– شنیدم که قائم شما را ندای عدالتی است که هر صاحب شهامتی بپاسخ لبیک گوید.
– من برده شمایم و با تار و پود قلبم بشما پیوند خورده‌ام. آنگاه که اعتراف دگران قلبی نباشد.
– دین و دوستیم در وجود شما خلاصه گشته، با آنکه زادگاهم ایران است.
– از برکت شما بر حیرت و ضلالت پیروز گشتم، اگر نبودید، به صراط حق راه نمی‌بردم.
– تا در دست شرک بودم، چون شمشیری در نیام بودم. بدست شما از نیام برآمده افراشته ماندم.
– هماره قصائد من دست بدست می‌چرخد: از زبان این نوحه‌سرا به سینه آن ماتمزده غم فزا.
– اگر زمان نیافتم که با دست بیاری شما خیزم، اینک با زبان شعر بپاخاسته‌ام.

و در قصیده دیگری امیر المؤمنین علی علیه السلام و فرزندش حسین را به سوگ و ماتم نشسته، مناقب و فضائل آنان را یاد می‌کند. این قصیده را محرم سال 392 گفته و طلیعه و پیش درآمد تشرف او بدین اسلام بوده است. «1»

– نیم شبان، به نیابت حسنا، شبحی‌ترسان و لرزان بزیارت آمد.
– گویا او بود، جز اینکه عطر دلاویزش بمشام نرسید و شرابی از لب و دندانش نصیب نگشت.
– کاشانه‌اش دور، خوشبختم که رؤیا راه را نزدیک کرد، از دیدارش محروم ولی درود او نثار است.
– با نرمی نیاز برم، امتناع کند، گویا سوگندی یاد کرده که رعایت آن را فرض داند.
– در دامن فلات، منزلگاه آن بیوفایان فراموشکار است، که مرغ روحمبتابستان و زمستان بدان سوی شتابان و مشتاق است.
– خواهم راز عشق را پنهان کنم: از این رو نام و نشانش پرسم با آنکه دانم، از حالش جویا شوم با آنکه مشهود همگان است.
– دوستانم به نصیحت راه ملامت گیرند، پندارند اولین روز است که در وادی عشق پاگذارم.
– نگارا! اگر میان من و تو- و خدا نکند- صدها تپه و صحرا حایل شود.

– یقین بدان: این پرده آویخته نشد جز اینکه روزی کنار رود و این ماه چهارده کمال نگرفت جز اینکه روزی تاریک شود.
– اگر از اشتیاق من می‌هراسید که با شتاب این پرده را بیکسو نهم، ایمن باشید که از بی‌پروائی شراب کمک نگیرم.
– انگوری که اگر شراب کهنه‌اش حلال باشد، بخل ورزند و تازه آن را برای چیدن روا نشمارند.
– ساغر آن در کف لباده‌پوشی از خاندان کسری است که حدیث شراب را از شاهان قبائل روایت کند.

– سرخی شراب ناب، گونه چون گلش را از طراوت سیراب کرد، سبزه عذارش بر کنار دمید.
– سوگند که اگر با کف زرینش شراب مرا ممزوج کند، غم دل فرو نهم، جز آن غمی که با دلم پیمان وفا بسته.
– بروزگار این مهلت نگذاشتم که موهبت این غم از دل برباید: چه باپند ناصحان و یا فریب دوست مهربان.
– آتشی شعله‌ور که هر چند دم فرو کشد، برقی خیره کننده از سرزمین کوفان برجهد و بازش مشتعل سازد.
– برقی خاطف که تربت علی را بخاطر آرد، گویا سروش مصیبتش را بگوش می‌شنوم.
– مشتاقانه بر مرکب قافیه بر شدم و با اشک ریزان، هروله کنان رهسپار گشتم.
– بسوی ثنا و ستایشی که اگر احساسم رسا باشد، طوفانهای سهمگین را بازیچه شمارم.
– در این وادی بی‌کران، با نیروی جان راه بجائی نبرم، گر چه خود را به آب و آتش زنم.

– ولی اینم کافی است که شهد انگبین با سرانگشتی ممتاز باشد، و شمیم عنبر جامه عنبری بپالاید.
– جانم فدای آن سرور که بنده راه حق بود، روزگاری که دیگران مدعیان ناحق بودند.
– اگر مدارج دین را وارسند، بنهایت عابد. اگر دنیا را بخش کنند، اولین زاهد.
– روز «بدر» و «هوازن» حجتی است رسا، بر آنها که راه فرار گرفتند و یا به تماشا رهسپار بودند.
– و قلعه «خیبر» با آن در سنگین که بر دست ناتوان چه سهمگین بود.

– یا ابا الحسن! اگر حق ترا بجهالت منکر آمدند، و بخدا سوگند که دانسته انکار نمودند.
– با وجود این. اگر یکه تاز میدان شهامت نبودی و با تشریف «خاصف النعل» همتا و هم‏سنگ رسول نمی‌شدی.
– اگر پسر عم. کارگزار. داماد و همریشه رسول نبودی- با آنکه بودی- دگران با تو برابر و هم سنگ نبودند.
– می‌دانست که دیگران از بر شدن به این مدارج ناتوان‏اند، از این رو بویژه نام ترا به فضیلت یاد فرمود.
– جمعی نیرنگ زدند و بعد از رسول راه خیانت گرفتند، این یک در نیرنگ و دغل همتای دیگری بود.

– گیرم که با سفاهت سخن رسول را برتابیدند، آیات قرآن را چگونه برمی‌تابند؟
– بعد از تو فاتحه اسلام را خواندند: دین را با خواری و خفت زیر پا نهادند.

– این سفاهت و خیانت در بیابان «طف» بر سر فرزندت حسین تجدید شد:
– روا شمردند که زخم کهنه را با سرانگشت خونبار سازند.
– ناگوار است بر رسول خدا که از سینه دخترزاده‌اش خون چون ناودان روان است.
– میراث خلافت را از چنگ تو ربودند، و خلافت خود را چونان غل جامعه بر گردن آیندگان بستند.
– ای تشنه در خون طپیده که اگر در رکابش بودم، با سیلاب اشک خود سیرابش می‌ساختم.

– از دریای رحمتی که به کویت اندر است، موجی برآمد و از عطشم وارهانید، با آنکه در کنار تربتت حاضر نبودم.
– زایران مرقد پاکش درود مرا به نیابت نثار کردند تا تشریف جویم اگر چه دیدگانم از این شرافت محروم ماند.
– بازگشتند و غباری از تربتش بر سینه‌ام فشاندند، شفای من در همان بود که آنان ذخیره روز درماندگی سازند.
– مهر دوستانت به دل نهفتم، مهری موافق. شتم دشمنانت بر زبان دارم، دشمنی آشکار.

– از این رو حاسدانت به کین برخاستند که همگان دانند مانند آنان برای بت سجده نبردی.
– دست آلودگان به دامن طهارتت نرسید، دهان بدگویان، حسبت را نیالود.
– این افتخاری کهن که از خون تبارم در رگ و پی دارم، افزون نشمارم از مهری که تازه به دل می‌پرورانم.
– بسا حاسدان که آرزو دارند کاش در زمره خفتگان بودند و من در برابر آنان با زبانی چون تیر و شمشیر به دفاع و حمایت برنمی‌خاستم.
– در ثنا و ستایشتان داد سخن دادم، و این دشمن بدخواه تواست که از خشم دست به دندان می‌گزد.
– عشق شما با تمام دنیا برابر است، و دانم روز حشر، سیه نامه اعمالم را سپید خواهد کرد.

 نظمی در سوک اهل بیت قرائت شد که مبتذل و بی‌ارج بود، از مهیار تقاضا کردند قصیده‌ای بر آن وزن و قافیه بسراید، در همان مجلس این چکامه بدیع را بپرداخت:

– خرامان و سرخوش گذشتند، چون پرچم در اهتزاز، مست و خراب.
– میوه جوانی بر سر هر شاخی در انتظار چیدن.
– راستی عالم پریچهران هم عالمی است: آنکه زیباتر است بر دیگران ناز و ادا می‌فروشد.
– دوستان! دانید که داستان خلخال و گوشواره چه بود؟
– از منش پرسید! نام آن زیبائی است، معنایش تباهی پارسائی.
– در این تاریکی شب، این رؤیای خیال‏پرور آن ماه‌پیکر عدنانی است؟
– ذاتش جلوه‌گر است یا شبح او. نزدیک بود که در جمع دوستان رسوا شوم.
– آری خود او بود، پیمان عشق را خاطر نشان کرد، اگر بر سر پیمان روم با دلی ناگوار است.
– این گردش ناگوار زمانه بر آل علی بود که زبان مرا به هجو زمانه باز کرده.
– با آنکه از دیارم بدوراند، اما از درد فراق آن کشم که دوست همنشین در فراق همنشین.
– اینک همدم من، تنها عزاداران و غمگساران حسین‏اند.
– کینه دیرین در کمین بود، بروز عاشورا طوفانی سهمگین بپا کرد.

– و شهیدی بجای نهاد که کینه انسانها را برآشوفت، چونان که جراحت را با سرانگشت بخون بپالایند.
– با آن دستی که دیروز بیعت سپردند، امروز هیولای مرگ را به سویش راندند.
– بدین زودی جدش را از یاد بردند، حقوق دیرین و نوین یکسره از خاطر ستردند.
– بار نفاق در دل، به سویش پرواز گرفتند، مکر و فسون در زیر بال نهفتند.
– چه ناگوار است بر من که غول مرگ بر سینه با وقارت بر شد.
– و سر انورت که خاک آلوده بر سرنی کردند، با آنکه خورشیدش به زیر پی بود.
– مطرودتر، فرمانروایشان که پویا شد، دوان و خیزان.
– وای بر فرمانبرانشان که بهشت عدن را به بهای اندک فروختند.
– و تو ای سرور من- گر چه از مقامت محروم کردند- پیشوائی، همچون پدر ارجمندت برغم انف کافران.
– بروز خیبر، معجز قلعه و در، بر دست که جاری شد؟ و بر سر چاه شر جنیان که برتافت؟
– به روز «بدر» و «احد» صفوف دشمن که پراکند؟ شمل آشفته دین را که مجتمع آورد.
– بتهایشان را برضای حق، که درهم کوبید؟ با آنکه بت‏پرستان حاضر و ناظر بودند.
– جز پدرت بود: پیشوای هدایت و چراغ امت شیر بیشه شجاعت.
– کند باد شمشیری که پیکرت در خون کشید و روی هر چه شمشیر است سیاه کرد.
– آب گوارا در کامم شرنک شد، جامه حریرم سوهان تن گشت.
– این تن ناتوانم کی تواند، این بار مصیبت توان فرسا بر دوش کشد.
– حسرت و افسوسم بر تو است. و این نیز گفت با خبران است که روز قیامت آتش حسرت با اشاره تو سرد و سلامت خواهد گشت.
– سرور من. این بوی دلاویز تو است که زایران با خود آوردند، یا مشک ختن که با تربتت بیامیخت.
– گویا عرصه مزارت گلزار بهاری است که سوز پائیزی بر آن وزید.
– من بشما مهرورزم مادام که طائفان کعبه به سعی پردازند و یا قمری بر شاخساران بنالد.
– گر چه نژادم پارسی است، اما مرد شریف و آزاده، تعلق خاطرش وقف آزادگان شریف است.

– بر سمند تیزگام ادب بر شدم و بر دشمنان بدخواهتان تاختم.
سمندی تیز رفتار از قصائد آبدار که از طغیان و سرکشی آن هراسی در دل نداشتم. با آنکه سواران دگر از سرکشی و طغیان تکاور واژگون گشتند، و ردیف آنان نیز بخاک درغلتید.

و از سروده‌های شاعر در مدح و ثنای اهل بیت این ابیات زیر است:

– آنکه از ما دل برید. ندانم چه کسی را برگزید؟ چگونه مهر نوین عشق دیرین را از یاد برد.
– آن پیمانهای مؤکد کجا شد؟ و آن عشق آتشین که ملامت ناصحان را به چیزی نشمرد؟
– آرزوهای خام بود که با گذشت ایام از سر بنهاد؟ یا رؤیای شبانه که با سپیده صبح از میان برخاست؟
– اشکهای جاری نه از سوز دل بود؟ خدا را، پاسخ دهید عاشق سرگردان را.
– بر سر آن آبگاه گفتم: قدری بپائید. و اگر مهلتی می‌دادند، چه منتی بر من می‌نهادند.

– به بالین این بیمارتان بپائید، اگر مایه شفا نباشد، باری وسیله دلداری است.

– در کنار «وجره» از کاشانه او سراغ گرفتم، گر چه بر گمراهی ما افزود.
– آن پریوش که اگر خورشید رخش براه انصاف می‌رفت، از تابش خود بخل نمی‌ورزید.
– رأت هجر هامر خصا من دمی علی النّای علقا قدیما غلا

– بسا سخن‏چین که نبض او را شناخته و من پیشدستی کنم تا سعایت او برتابم.
– با این تصور که مهر دلداده‌ام چون عرصه ریگزار است، رطب و یابسی بهم بافته تا ریشه عشق و شوریدگی را بسوزاند.
– و بسا زبانهای چون نی‌فراز و چونان سنان تیز و دراز که از خود برتافتم.
– اگر آن پریوش رخ بتابد، چه نیازش که ماه تابان برآید.
– خدا شبهای «غویر» را سیراب کناد، از باران صبحگاهی و ژاله شامگاهی.
– بارانی که چون از چشم مشتاقی قطره اشکی روان بیند، به همدردی بر خروشد و سیلاب کشد.
– به ویژه آن شب وصل، گر چه دیگر باز نگشت، از آن پس خواب به چشمم راه نکرد.
– اما در رؤیا، هنوز بر سر پیمان است، گر چه پیمان شکنی راه و رسم دیرین است.
– خدا را چه شب کوتاهی. اگر وصل دلدار نبود، چون شب یلدا بود.
– آن دامن کبریا که در شور و شیدائی بر زمین می‌کشیدم، اینک به پیری کوتاه گشته.
– بزودی هم و غم بر دل برجهد و از شوق و سرخوشی بازم دارد.
– از آه سوزانم سوهانی بسازد که شمشیر جانکاه را بساید.

– اینک به ثنای آل پیامبر حریصم، قصیده‌ای بسرایم، غزلی بیارایم.
– جانم فدای آن اختران خاموش، لکن چراغ هدایت خاموشی نگیرد.
– پیکر انورشان در بیابان، فضای جهان را پرتو افکن است.
– توده غبرا از حمل این بار سنگین درماند، از این رو شمع وجودشان را در دل نهفت.
– فیض بحثی کردند: ابر و دریا آفریدند. فرو افتادند: قله‌های عظمت را بنیاد نهادند.
– از رقیب که بمفاخرت خیزد، واپرس که پایه‌های عظمت و مجدشان تا بکجا برشده است.
– قرآن، کدام خاندان را با مباهله تشریف داد، که رسول خدا به آبروی آنان بدعا برخاست.
– معجز قرآن بر که نازل گشت؟ و در کدام خاندان؟
– در روز «بدر» بدری که پرچم دین را بر افراشت، چه کسی یکه تاز میدان بود؟
– که بیدار ماند و دیگران بخواب غنودند؟ داناتر که بود؟ دادگسترین آنان کدام.

– مساعی جمیله فراوان است، تفصیل آن سخن را بدرازا کشد، اجمال آن در مقام سند کافی است.
– سوگند بحق که ملحدان و کجروان بر آئین حق چیره شدند، بلکه آن را تباه کردند.

– آری پیروزی حق ضمانت الهی است و گرنه در جدل شرمسار و سرافکنده بودیم.
– خدا را. ای قوم. رواست که رسول مطاع فرمان دهد، هنوزش غسل نداده نافرمانی کنند.
– جانشین خود را معرفی کرد و ما بیاوه پنداشتیم آئین خود را مهمل وانهاد.
– پندارند که اجماع و اتفاق دارند، از سعد بن عباده خبر واپرس.
– آنهم اجماعی که بی‌فضل را بر صاحب فضل مقدم شناخت.
– و حق را از صاحب حق بازگرفت. آری علی صاحب حق بود.
– منزل به منزل راه سپردند، از بغی و ستم، خاندان علی را پی سپر سینه اشتران ساختند.
– و از کید و کین، چونان عقرب جراره، چه نیشها که بر جانشان نزدند.
– مایه ضلال و حیرت بدان پایه که عزای حسین را بپا کرد و مصیبتهای پیشین و پسین.
– خاندان امیه، جامه این عار و شنار بر تن آراست. گر چه خون شهیدان یکسره پامال نگشت.
– ای زاده مصطفی، این خود روز سقیفه بود که راه کربلا را هموار کرد.
– حق علی و فاطمه زیر پا ماند، از این رو کشتنت روا شمردند.

– ای تک سواری که بر خنگ بادپیما روانی، و چونان شاهین در پرواز.
– خنگی که در چهار جهت از طوفان سبق بردگاهی که در کوه و دره‌وزان گردد.
– و چون طرف چشم به آسمان دوزد، پندارند که خواهد به سما بر شود.
– سپیدی کاکلش بر قرص خورشید طعنه زند، اندامش غزال رعنا را بچیزی نخرد.

– گمانم که با این سیر و شتاب به سوی مدینه روان باشی.
– بسلامت. و هر که در نیاز من بکوشد، بسلامت باد.
– پیام این دلسوخته را همراه بر. و به پیشگاه احمد مرسل آواز برکش.
– پس از ثنا و سپاس بر گو: ای رهبر هدایت، راه و رسمت دگرگون گشت.
– به جوار حق راه گرفتی، و ما در آتش فراق ماندیم. اما شرع و آئینت تمام بود.
– پسر عمت بر آن شد که به آئین و سنتت قیام ورزد.
– نیرنگبازان، آنها که حق را واژگون کردند، راه خیانت و دغل پیش گرفتند.
– سرانجام، «تیم» آنان زیور خلافت بر تن آراست، بنی هاشم عاطل و باطل ماندند.
– نوبت «تیم» که بپایان آمد، خاندان «عدی» طنابها را کشیدند.
– خاندان امیه هم گردن طمع فراز کردند، دیگر جاده‌ها هموار بود.
– از میانه پسر عفان بر سریر خلافت بر شد که گمان نمی‌رفت. بلکه او را بر سریر نشاندند.
– دیدگان امیه روشن گشت و عیش همگان بکام. پیش از آن سخت و ناگوار.
– کار شوری و اجماع، در آخر به آئین اردشیر پیوست، آن دو آتش زدند این یک پاک بسوخت.
– روان گشتند و قدم به قدم تا گودال هلاکش سوق دادند، بهتر بگویم: کشاندند.

– و چون برادرت علی زمام خلافت کشید تا به سوی حق باز گرداند، از این رو دشوار و سنگین بود.
– آمدند که با خواری به قاتلانش سپارند، با آنکه خود معرکه آرای قتال بودند.
– ناگفتنی بسیار است، دادخواه آنان بروز قیامت توئی، وای بر آنان که مهلت یابند.

– ای خاندان مصطفی. اینک ثنایم چون آب زلال، مهرم شیرین و خوشگوار، قلبم خالی از مهر اغیار است.
– سخنان گزنده‌ام برای دشمنان آماده، مادام که زبان در کام بچرخد.

– اگر با گام هموار به مقصود نرسم. بشتابم و دامن صحرا پر کنم:
– از تیر جان شکاف که بر هر جا نشیند، هلاک سازد.
– چرا چنین نباشم. با آنکه راه نجات بخش دینم براهنمائی شما مکشوف افتاد.
– با درستی براه راست قدم نهادم. پیش از آن، سر خود گرفته بیراهه می- شتافتم.
– زنجیر شرک را پاره کردم. با آنکه در گردنم قفل بود.
– سروران من. مادام که ابری خیزد و رعدی برانگیزد، دوستار شمایم.
– و از دشمنان شما بیزاری جویم. بیزاری شرط مهر کیشی است.
– وابسته مهر شما از کیفر هراس نکند. در روز فردا، بایدش که پناه باشید.

در سروده‌ای دگر، امیر المؤمنین را ستوده و کید و کین دشمنانش را یاد نموده گوید:

– اگر بدین دره و هامون روانی، از مردم آن سامان پرس که قلب من کو؟
– دیده‌ای؟- و غریب کجا بیند- کسی پیکر خود را یابد و قلب خود نیابد؟
– آهوان این دشت و دمن را گو که عشق و دلدادگی مرد، بعد از شما دختر رز را طلاق گفتند.
– از یاد شما گذشتند، صیاد ناامید دام بگشاد، ولی خود در دام افتاد.
– گوئی آهیختن تیغ و ریختن خون حرام است، خدا را. رحمی بر این کشته‌های در خون از تیر مژگان.
– ساکنان وادی «منی» را پرس تا چه گویند: دلیر مردی اسیر آهوئی گشت با آنکه هزار مرد جنگی در رکابش بود.
– باسنان نیزه از جان خود بدفاع برخاست، اما سیه چشمان شهلا بخونش کشیدند.
– خون حرام، آنهم در سرزمین حرام؟ خدا را از چه حلال شمرد؟
– گفتی: آنکه شکوه آرد، دعوی صبرش نشاید. آخر، چشم بگشا و حال زارم بنگر.
– تیر عشقت بجان نشست، طاقتم بربود، عشق و شیدائی قهرمان پیلتن را مقهور سازد.
– در این سیاهی شب کدامین چراغت رهنمود؟ هیهات. چهره‌ات خود بدر تابانی است که سیاهی شب بزدود.
– جویای شوکت بودی. با قهر و زور، گردن زیبارویان ببند کشیدی.

– با چشمان فتان که به شمشیر، کشتن و بستن آموزد، با قد و بالائی که به نیزه تابدار طعنه جان ستان.
– ای که در وادی «حاجر» می‌گذری و در برابرت جولانگاه وسیعی می‌نگری.

– چون به سراپرده‌های «قبا» بگذری، هنگامی که خورشید در حال غروب است.
– اختران سما را بر گو در حجاب شوید، جلوه‌گاه حسن ویژه اختران این بارگاه است.
– به آرزوی آن شبهای «خیف». آیا روزگار عیش و شادمانی باز خواهد گشت؟
– رؤیای شبانه بود که سپیدی صبحش گریزاند، یا سایه جوانی که رخت بر بست.

– هیچ کس جوانی و بی‌نیازی را با هم گرد نیاورد، و نه پیری با شادمانی.
– آن غم که روزگار عیش و شیدائیم را سیاه کرد، کاش با سپیدی عذارم همان می‌کرد.
– نه گمانم بود که موی سپیدم از رنگ خضاب در آمده تا آنکه از فرتوتی بدامنم ریخت.
– ناگهان از در بلائی درآمد و ایام پیریم را بجرم شور جوانی بکیفر گرفت.
– موی سپید، اعلام خطر است اگر بر حذر باشند، پیری زبان به پند و نصیحت گشوده اگر بپذیرند.
– سالهای عمری که در فناء زندگی بار افکنده، گواه است که بخت و اقبالت بار بسته.
– زندگی سراسر درس عبرت است، و تو بی‌خبر دنبال دیو آرزو می‌تازی.

– فاصله آرزوها با مرگ نه چندان است، چونان که فاصله دست راست با چپ.
– اینک که توانی در کار خیر بکوش. آرزوی سعادت کن باشد که دریابی.
– سبکبال جانب حوض کوثر پوی که صاحبان حوض، ترازوی عملت را گرانبار سازند.
– به مهر آل احمد چنگ برزن، این دستاویز رستگاری ناگسستنی است.
– سوگی نثار تربتشان ساز یا ثنائی: چکیده اندیشه‌های بلند و احساس دلپسند.

– دوشیزگان قصائد که در پرده نهان باشند، و چون از پرده برآیند، رهزن مسافران باشند.

– از دفاتر فضلشان آن چند به سراسر گیتی بر! که اشتران قوی هیکل از حمل آن عاجز آیند.
– آویزه‌ای بر کاکل خیل و استر، آویخته از کوهان اشتر.
– سروران را یکی پس از دیگری ثنا برخوان، قهرمانان را یکی پس از دیگری بسوک و ماتم نشین.
– پاکدامنان در سیاهی شب، پناه درماندگان به سیه روزی.
– بخشندگان نعمت بهنگامی که پهنه زمین از قحط و غلاتیره و درهم، چهره زمانه از خشم دژم.

– سرور نمازگزاران از فرشته و بشر. مهتر فرزندان آدم از پوشیده و برهنه سر.
– آنان، و پدر و مادرشان. عزیزترین مردمان در زیر این کهکشان.
– نه از زمره «طلقا» که رهین منت باشند چون اسیران، در گیر و دار نبرد مضطرب و سرگردان.
– شعارشان: «اللّه اعلی و اجلّ» نه چون دیگران: اعل هبل. اعل هبل.
– صنمی از دست آنان زیور نبست، و نه قلب آنان بفریفت.
– و نه از شیر مادران، آلودگی خبائث بر وجود آنان نشست.
– ای سواری که شتر نجیب بزیر ران داری، پشتش از زخم جهاز دو تا گشته.
– اگر از جراحت دست بلنگد یاوری نیابد، سنگینی بار هم بر سر و دوش او لنگر آرد.
– به هر پنج یک نوبت آب بیاشامد و از چرا به نشخوار خار قناعت جوید، با آنکه آب فراوان و مرغزار خرم است.
– بدان حد شیفته و مشتاق که چون راکب خستور آرزوی خواب کند، سحرگاهش گوید:

باشد سپیده دم، نیمروزش گوید: مهلتی تا غروب دم.
ای سوار باد پیما!
– در روضه نجف به ریگزارش اقامت جوی، به پاکترین تربت والاترین مرتبت.
– و درود و تحیات مرا تقدیم کن به پیشگاه بهترین اوصیا، همتای بهترین انبیاء.
– گوشدار! ای سرور مؤمنان! و این نامی است که بحق ترا در خور است.

– قریش در پیمان ولایت از چه باخلاص نرفت، دوستی را با غل و غش در آمیخت.
– و بعد از برادرت رسول خدا، کینه‌های دیرین: خونهای بدر واحد را از تو جویا گشت.
– چه شد که یکرای و یکرنگ بیاری هم برخاستند، چون ترا در گوشه انزوا یافتند.
– با آنکه عیب و عاری در وجودت نمی‌یافتند و نه ضعف و زبونی در اندیشه و افکارت.
– منقبتی بمفاخرت یاد نشد، جز اینکه مفصل و مجملش زیوراندام تو بود.
– خدا را از این قوم که با محمد- سراسر حیاتش- نفاق ورزیدند و برای نابودیش کمین نشستند.
– با چنان دلهائی دنبال او گرفتند، که قرآن کریم بیانگر آن است.

– پس از رحلت او که اولی بر سر کار آمد، نه از شترشان ناله‌ای برآمد و نه از شتربان.
– دومی هم که بجایش نشست، از نفاق و دو رنگی آنان شکوه نکرد، و نه آزارشان داد و ملامت کرد.
– پنداشتی با مرگ رسول، نفاق از میان برخاست، نیاتشان خالص گشت؟
– نه بآن خداوندی که رسول را با وحی خود مؤید ساخت و پشت او را بیاری تو محکم کرد.
– علت آن بود که نیات و افکارشان در راه کفر هم آهنگ بود.
– در میانه دوستی برقرار بود یک دوستی صادقانه. از آن رو که از کردار هم راضی و خرسند بودند.
– چنان گیر که مدعیان گویند: نفاقی بود و منتفی گشت.
– پس چه شد که با شروع خلافتت، باز بر سر نفاق شدند، و کینه‌ها را در دل بجوش آوردند؟
– با مکر و دغل دست بیعت سپردند: دستها بر سینه و در زیر آن دلهای پر کینه.
– بدیهی است. از اینان هر که با برادرت احمد مرسل پیمان بست، عهد خود بگسست.
– آن یک که از ترس انقلاب، عجولانه کار بشوری گذاشت، نگوئی چرا از تو روی برگاشت.
– چه شد که زاده امیه تو را عقب راند و دیگران را برای دریافت عطا پیش خواند.
– در مسند خلافت کار بشیوه خسروان عجم کرد، آئین حق ضایع شد تا دولت او برقرار ماند.
– آن چند که عرصه بر همگان تنگ آورد، آنانکه بدست خود بر تواش مقدم کردند.
– و چون بر مسند نشستی و حقوق مسلمانان بمساوات بگذاشتی، بر آنان دشوار و ناگوار آمد.

– از این رو، تیغها تیز شد، سنگرها مهیا، شعله‌ها برافروخته گشت.
– نیرنگها باختند، از جمله روز جمل را براه انداختند، کاری سزاوار عار ودشنام.
– کاش دانستمی: آن دستها که تیغ تیز و نیزه کین بر سرت آهیخت.
– هیزم آورد و شرار آتش برانگیخت. بروز رستاخیز چه خاکی بر سر بایدش ریخت؟
– فرامش کرد که دیروزش دست بر دستت بسود: پیمان بست که راه تبدیل و خلاف نخواهد پیمود.
– کاش دانستمی. آن دستها که حرم رسول را از حجاب برآورد.
– تا خون عثمان جوید: عجبا. آنها که بیاری برخاستند، هم آنها بودند که در یاری او از پا نشستند.
– ای مردم آزاده. بگردش روزگار بنگرید: اینک «تیم» خونخواه «امیه» آمد.
– خون را به دامن دیگران وابستند، قاتلین در میانه از کینه رستند.
– اما آسیای ستمشان بر سر چرخید، تیغ تیز زبان معذرت برید.
– نقض بیعت کیفرشان را امروز و فردا کرد، بآخر بر سر پیمان شد، پیمانه عذاب بر سرشان ریخت.
– باری به عفو کریمانه علی پناه جستند، آنکه با صبر و شکیبائی عذر خواه و عذرپذیر است.
– پیوند رحم به افغان، ناله الامان کشید، کس بناله‌اش ننگرید. نائره خشم بالا گرفت، آتش دل خاموش نگشت.
– جمعی که عمری داشتند راه نجات جستند، ما بقی از دم شمشیر گذشتند.
– جمعی از پی آمدند، در مقام جدل زبان احتجاج گشودند، جز رسوائی و عار نفزودند.

– گفت: «آن یک (زبیر) راه ندامت گرفت، سرکشی وا نهاده گوشه عزلت گرفت.
– سنان نیزه را برکند، چون بملامتش در سپردند، خصمانه تاخت و حمله آورد».
– اما شواهد ماجرا حاکی است که عزلت او از ناامیدی و سستی بود.

– و گفت: «آن دگر (طلحه) در کشاکش مرگ توبه کرد» اما از توبه هنگام مرگ چه سود «1»؟
– اما صاحب هودج (عایشه) اگر از خلافکاری دست کشید، برغم انف راوی که گفت و احتجاج نمود.
– چه شد که در برابر جنازه حسن بکین برخاست؟ جز این بود که جراحت قلبش را شفا می‌خواست.
– اما آن دو پلید دگر، پسر هند و زاده او. گر چه بعد از علی کارشان بالا کشید.
– آنچند که کینه و شر آوردند، جای شگفت نبود، چون براه دگران رفتند.
– ای سرور من! اگر به کمالت حسد بردند، از ضعف و ناتوانی در مشکلات بود.
– همریشه رسول توئی. جانشین او توئی. وارث دانش توئی. و هم رفیق با اخلاص.
– خورنده مرغ بریان. کشنده اژدهای دمان. هم کلام با ثعبان.
– خاصف نعل رسول. بخشنده خاتم در حال رکوع. سقای لشکریان بر چاه «بدر».

– اما بازگشت خورشید، خود آیتی از عظمت تو است که خرد را حیران کرد.
– از این رو حاسدان را نکوهش نکنم که از خشم جانبت رها کردند، و نه آنها که گامشان لغزید.
– ای ساقی کوثر! آنکه به ولایت عشق ورزد، از شراب کوثر محروم مباد.
– و نه شعله آتش گردن او بزیر آرد که در برابر مهرت خاضع است.

– در راهت با دیگران دشمنی گرفتم، و نه ارجشان نهادم، تا آنجا که جز معدودی- همگان مرا چون کف خاک از دست فشاندند.
– خلوت گزیده به غیبت نشستند، گوشت و استخوانم به نیش کشیدند، و من سرگرم ثنا و ستایشتان به آنان نپرداختم.
– رضایت با خشم جهانیان سنجیدم، و رضایت برگزیدم.

– اگر دریا چون دو پاره کوه بشکافد و مرا در کام کشیده سر بهم آرد، پروایم نباشد.
– مهر و پیوندم سابقه دیرین دارد، چونانکه سلمان محمدی را مجد و عظمت از شما بیادگار باشد.

– نبض‏هایم از شور و اشتیاق چنان در تب و تاب است که شتر مست به هنگام لقاح.
– پیوند من به حبل ولایت شما استوار است: با مهری دیرین و آئینی نوین.
– بدین پیوند بر پدرانم که شاهان بودند برتری جستم، برتری اسلام بر سایر ملل.

– از این رو چکامه‌ام را بسان تیر دلدوز، سوی مادرانی پران سازم که از مرگ و ماتم فرزندان پروا ندارند.
– ناوک آبدار از شست من رها شود، و دشمنانت از بیم جان کناری گیرند.

– پیکان تیرم به هدف نشیند، اگر از جانب شما رها سازم. چه بسا که تیر انداز پارتی هم خطا کند.

و در قصیده دگر استاد امت، ابن المعلم، شیخ مفید متوفی 413 را سوگ و ماتم سروده بدین مطلع:
ما بعد یومک سلوة لمعلّل                    منّی و لا ظفرت بسمع معذّل‏

(این قصیده در اصل کتاب 91 بیت است، و چون ترجمه آن باعث ملال خواننده بود، صرف‏نظر گردید. مترجم).

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 327

متن عربی

و من نماذج شعر مهیار فی المذهب قوله یمدح أهل البیت علیهم السلام:

          بکى النارَ ستراً على الموقدِ             و غارَ یغالطُ فی المُنجِدِ

             أحبَّ و صانَ فوَرّى هوىً             أضلَّ و خاف فلم ینشدِ

             بعیدُ الإصاخةِ عن عاذلٍ             غنیُّ التفرّدِ عن مُسعدِ

             حمولٌ على القلبِ و هو الضعیفُ             صبورٌ على الماءِ و هو الصدی‏

             وقورٌ و ما الخُرقُ من حازمٍ             متى ما یَرُح شیبُهُ یغتدی‏

             و یا قلبُ إن قادک الغانیاتُ             فکم رسَنٍ فیک لم یَنْقَدِ

             أفِقْ فکأنّی بها قد أُمِرَّ             بأفواهها العذبُ من موردی‏

             و سُوِّدَ ما ابیضَّ من ودِّها             بما بیّضَ الدهرُ من أسوَدی‏

             و ما الشیبُ أوّلُ غدرِ الزمانِ             بلى من عوائدِهِ العوّدِ

             لحَا اللَّهُ حظّی کما لا یجودُ             بما أستحقُّ و کم أجتدی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 328

         و کم أتعلّلُ عیشَ السقیمِ             أُذمِّمُ یومی و أرجو غدی‏

             لئن نامَ دهریَ دون المنى             و أصبحَ عن نَیلها مُقعدی‏

             و لم أکُ أحمدُ أفعالَهُ             فلی أسوةٌ ببنی أحمدِ

             بخیر الورى و بنی خیرِهمْ             إذا ولَدُ الخیرِ لم یُولَدِ

             و أکرمِ حیٍّ على الأرض قامَ             و میتٍ توسّدَ فی مَلحدِ

             و بیتٍ تقاصرُ عنه البیوتُ             و طالَ علیّا ( «1») على الفرقدِ

             تحوم الملائکُ من حولِهِ             و یُصبحُ للوحی دارَ الندی‏

             ألا سَلْ قریشاً و لُمْ منهمُ             من استوجبَ اللومَ أو فنِّدِ

             و قل: ما لکم بعد طولِ الضلا             لِ لم تشکروا نعمةَ المرشدِ

             أتاکم على فترةٍ فاستقامَ             بکم جائرین عن المقصدِ

             و ولّى حمیداً إلى ربِّه             و من سنَّ ما سنّه یُحمَدِ

             و قد جعل الأمرَ من بعدِهِ             لحیدرٍ بالخبرِ المُسنَدِ

             و سمّاه مولىً بإقرار من             لو اتّبعَ الحقَّ لم یَجْحَدِ

             فملتم بها حسدَ الفضلِ عنه             و من یکُ خیرَ الورى یُحْسَدِ

             و قلتم بذاک قضى الاجتماع             ألا إنّما الحقُّ للمفردِ

             یعزُّ على هاشمٍ و النبیِّ             تلاعُبُ تَیمٍ بها أو عدی‏

             و إرثُ علیٍّ لأولادِهِ             إذا آیةُ الإرثِ لم تُفسَدِ

             فمن قاعدٍ منهمُ خائفٍ             و مِن ثائرٍ قام لم یُسعَدِ

             تَسَلَّطُ بغیاً أکفُ النفا             قِ منهم على سیّدٍ سیّدِ

             و ما صُرفوا عن مقامِ الصلاةِ             و لا عُنِّفوا فی بُنى ( «2») المسجدِ

             أبوهم و أمّهمُ مَن علم            – تَ فأنقص مفاخرَهمْ أو زدِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 329

         أرى الدینَ من بعد یومِ الحسین             علیلًا له الموتُ بالمرصَدِ

             و ما الشرکُ للَّهِ من قبلِهِ             إذا أنتَ قستَ بمستبعَدِ

             و ما آلُ حربٍ جنوا إنّما             أعادوا الضلالَ على من بُدی‏

             سیعلمُ من فاطمٌ خصمُهُ             بأیِّ نکالٍ غداً یرتدی‏

             و من ساء أحمدَ یا سِبطَهُ             فباءَ بقتلِکَ ما ذا یدی‏

             فداؤک نفسی و من لی بذا             کَ لو أنّ مولىً بعبدٍ فُدی‏

             و لیت دمی ما سقى الأرضَ منک             یقوتُ الردى و أکون الردی‏

             و لیت سبقتُ فکنتُ الشهیدَ             أمامَکَ یا صاحبَ المشهدِ

             عسى الدهرُ یشفی غداً من عدا             ک قلبَ مَغیظٍ بهم مُکمَدِ

             عسى سطوةُ الحقِّ تعلو الُمحال             عسى یُغلَبُ النقصُ بالسؤددِ

             و قد فعلَ اللَّهُ لکنّنی             أرى کبدی بعدُ لم تبرُدِ

             بسمعی لقائمِکم دعوةٌ             یُلبّی لها کلُّ مستنجَدِ

             أنا العبدُ والاکمُ عقدُهُ             إذا القولُ بالقلبِ لم یُعقَدِ

             و فیکم ودادی و دینی معاً             و إن کان فی فارسٍ مولدی‏

             خصمتُ ضلالی بکم فاهتدیتُ             و لولاکمُ لم أکنْ أهتدی‏

             و جرّدتمونی و قد کنتُ فی             یدِ الشرکِ کالصارمِ المُغمَدِ

             و لا زال شعریَ من نائحٍ             یُنَقَّلُ فیکمْ إلى مُنشدِ

             و ما فاتنی نصرُکمْ باللسانِ             إذا فاتنی نصرُکمْ بالیدِ ( «1»)

 

و قال یرثی أمیر المؤمنین علیّا و ولده الحسین و یذکر مناقبهما، و کان ذلک من نذائرِ ما منَّ اللَّه تعالى به من نعمة الإسلام فی المحرّم سنة (392) ( «2»):

          یزوِّرُ عن حسناءَ زورةَ خائفِ             تعرُّضُ طیفٍ آخرَ اللیلِ طائفِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 330

         فأشبهها لم تغدُ مِسکاً لناشقٍ             کما عوّدَتْ و لا رحیقاً لراشفِ‏

             قصیّةُ دارٍ قرّبَ النومُ شخصَها             و ما نعةٌ أهدت سلامَ مساعفِ‏

             ألینُ و تُغری بالإباءِ کأنّما             تبرُّ بهجرانی ألیّةَ حالفِ‏

             و بالغور للناسینَ عهدیَ منزلٌ             حنانَیْکَ من شاتٍ لدیه وصائفِ‏

             أغالطُ فیهِ سائلًا لا جهالةً             فأسألُ عنه و هو بادی المعارفِ‏

             و یعذلُنی فی الدارِ صحبی کأنّنی             على عرصاتِ الحبِّ أوّلُ واقفِ‏

             خلیلیَّ إن حالت- و لم أرضَ- بیننا             طِوالُ الفیافی أو عِراضُ التنائفِ ( «1»)

             فلا زُرَّ ذاک السجفُ إلّا لکاشفٍ             و لا تمَّ ذاک البدرُ إلّا لکاسفِ‏

             فإن خِفتما شوقی فقد تأمنانِهِ             بخاتلةٍ بین القنا و المخاوفِ‏

             بصفراءَ لو حلّتْ قدیماً لشاربٍ             لضنّت فما حلّتْ فتاة لقاطفِ‏

             یطوفُ بها من آلِ کسرى مقرطَقٌ             یحدِّث عنها من ملوکِ الطوائفِ ( «2»)

             سقى الحُسْنُ حمراءَ السلافةِ خدَّهُ             فأنبعَ نبتاً أخضراً فی السوائفِ ( «3»)

             و أحلفُ أنّى شُعشِعَتْ لی بکفِّه             سلوتُ سوى همٍّ لقلبی مُحالفِ‏

             عصیتُ على الأیّامِ أن ینتزعنَهُ             بنهی عذولٍ أو خداعِ ملاطفِ‏

             جوىً کلّما استخفى لیخمدَ هاجَهُ             سنا بارقٍ من أرضِ کوفانَ خاطفِ‏

             یذکِّرُنی مثوى علیٍّ کأنّنی             سمعتُ بذاک الرزءِ صیحةَ هاتفِ‏

             رکبتُ القوافی ردفَ شوقی مطیّةً             تَخبُّ بجاری دمعیَ المترادفِ‏

             إلى غایةٍ من مدحِهِ إن بلغتُها             هزأتُ بأذیالِ الریاحِ العواصفِ‏

             و ما أنا من تلکَ المفازةِ مدرکٌ             بنفسی و لو عرّضتُها للمتالفِ‏

             و لکن تؤدّی الشهدَ إصبعُ ذائقٍ             و تعلَقُ ریحَ المسکِ راحةُ دائفِ ( «4»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 331

         بنفسیَ من کانتْ مع اللَّهِ نفسُهُ             إذا قلَّ یومَ الحقِّ من لم یجازفِ‏

             إذا ما عزوا دیناً فآخرُ عابدٍ             و إن قسموا دنیاً فأوّلُ عائفِ‏

             کفى یومُ بدرٍ شاهداً و هوازنٌ             لمستأخرینَ عنهما و مزاحفِ‏

             و خیبرُ ذاتُ البابِ و هی ثقیلةُ ال            – مرامِ على أیدی الخطوبِ الخفائفِ‏

             أبا حسنٍ إن أنکروا الحقَّ واضحاً             على أنَّه و اللَّهِ إنکارُ عارفِ‏

             فإلّا سعى للبینِ أخمصُ بازلٍ             و إلّا سمتْ للنعل إصبعُ خاصفِ‏

             و إلّا کما کنتَ ابنَ عمٍّ و والیاً             و صهراً و صنواً کان من لم یقارفِ‏

             أخصّکَ بالتفضیلِ إلّا لعلمِهِ             بعجزِهمُ عن بعضِ تلک المواقفِ‏

             نوى الغدرَ أقوامٌ فخانوک بعدَهُ             و ما آنِفٌ فی الغدرِ إلّا کسالِفِ‏

             و هبْهُمْ سَفاهاً صحّحوا فیک قولَهُ             فهل دفعوا ما عندَهُ فی المصاحفِ‏

             سلامٌ على الإسلامِ بعدَکَ إنّهم             یسومونه بالجورِ خطّةَ خاسفِ‏

             و جدّدها بالطفِّ بابنِکَ عصبةٌ             أباحوا لذاک القرفِ حکّةَ قارفِ ( «1»)

             یعزُّ على محمدٍ بابن بنتِهِ             صبیبُ دمٍ من بین جنبیه واکفِ‏

             أجازوکَ حقّا فی الخلافةِ غادروا             جوامعَ ( «2») منه فی رقابِ الخلائفِ‏

             أیا عاطشاً فی مصرعٍ لو شهدتُهُ             سقیتُکَ فیه من دموعی الذوارفِ‏

             سقى غُلّتی بحرٌ بقبرِکَ إنّنی             على غیر إلمامٍ به غیرُ آسفِ‏

             و أهدى إلیه الزائرون تحیّتی             لِأَشْرُفَ إنْ عینی له لم تشارفِ‏

             و عادوا فذرّوا بین جنبیَّ تربةً             شفائیَ ممّا استحقبوا فی المخاوفِ ( «3»)

             أسرُّ لمن والاک حبَّ موافقٍ             و أبدی لمن عاداکَ سبَّ مخالفِ‏

             دعیٌّ سعى سعی الأُسودِ و قد مشى             سواه إلیها أمسِ مشیَ الخوالفِ ( «4»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 332

         و أغرى بک الحسّادَ أنّک لم تکنْ             على صنمٍ فیما رووهُ بعاکفِ‏

             و کنت حصانَ الجیبِ من یدِ غامرٍ             کذاک حصانَ العرضِ من فمِ قاذفِ‏

             و ما نسبٌ ما بین جنبیَّ تالدٌ             بغالبِ ودٍّ بین جنبیَّ طارفِ‏

             و کم حاسدٍ لی ودَّ لو لم یعشْ و لم             أُنابلْهُ فی تأبینِکم و أسایفِ ( «1»)

             تصرّفتُ فی مدحیکمُ فترکتُهُ             یعضُّ علیَّ الکفَّ عضَّ الصوارفِ ( «2»)

             هواکمْ هو الدنیا و أعلمُ أنّهُ             یُبیِّضُ یومَ الحشرِ سُودَ الصحائفِ‏

 

و أُنشِدَ قصیدةً فی مراثی أهل البیت علیهم السلام من مرذول الشعر على هذا الرویِ‏الذی یجی‏ء، و سُئل أن یعمل أبیاتاً فی وزنها على قافیتها، فقال هذه فی الوقت ( «3»):

          مشینَ لنا بین مِیلٍ و هِیفِ             فقل فی قناةٍ و قل فی نزیفِ ( «4»)

             على کلّ غصنٍ ثمارُ الشبا             بِ من مُجتنیه دوانی القُطوفِ‏

             و من عَجَبِ الحسنِ أنّ الثقی            – لَ منه یُدِلُّ بحملِ الخفیفِ‏

             خلیلیّ ما خُبرُ ما تُبصرا             نِ بین خلاخیلِها و الشنوفِ ( «5»)

             سلانی به فالجمالُ اسمُهُ             و معناهُ مَفسدةٌ للعفیفِ‏

             أمن عربیّة تحتَ الظلامِ             تولجُ ذاک الخیالِ المُطیفِ‏

             سرى عینها أو شبیهاً ( «6») فَکا             د یفضحُ نومیَ بین الضیوفِ‏

             نعم و دعا ذکرَ عهدِ الصبا             سیلقاه قلبی بعهدٍ ضعیفِ‏

             بآلِ علیٍّ صروفُ الزمانِ             بسطنَ لسانی لذمِّ الصروفِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 333

         مصابی على بُعدِ داری بهمْ             مصابُ الألیفِ بفقدِ الألیفِ‏

             و لیس صدیقیَ غیرَ الحزینِ             لیومِ الحسینِ و غیرَ الأَسوفِ ( «1»)

             هو الغصن ( «2») کان کمیناً فهبَّ             لدى کربلاءَ بریحٍ عصوفِ‏

             قتیلٌ به ثارَ غِلُّ النفوسِ             کما نَغَر الجرحَ حکُّ القُروفِ ( «3»)

             بکلِّ یدٍ أمسِ قد بایعتْهُ             و ساقت له الیومَ أیدی الحتوفِ‏

             نسوا جدَّهُ عند عهدٍ قریبٍ             و تالدَهُ معَ حقٍّ طریفِ‏

             فطاروا له حاملین النفاقَ             بأجنحةٍ غِشُّها فی الحفیفِ ( «4»)

             یعزُّ علیَّ ارتقاءُ المنونِ             إلى جبلٍ منک عالٍ منیفِ‏

             و وجهُکَ ذاکَ الأغرُّ التریبُ             یُشَهَّرُ و هو على الشمس موفی‏

             على ألعنِ أمرِه قد سعى             بذاک الذمیلِ و ذاک الوجیفِ ( «5»)

             و ویلُ امّ مأمورِهم لو أطاعَ             لقد باعَ جنّتَه بالطفیفِ‏

             و أنت و إن دافعوک الإمامُ             و کان أبوک برغمِ الأنوفِ‏

             لِمَن آیةُ البابِ یومَ الیهودِ             و من صاحبُ الجنِّ یومَ الخسیفِ‏

             و من جمعَ الدینَ فی یومِ بدرٍ             و أُحدٍ بتفریقِ تلک الصفوفِ‏

             و هدّمَ فی اللَّهِ أصنامَهمْ             بمرأى عیونٍ علیها عُکوفِ‏

             أ غیرُ أبیکَ إمامِ الهدى             ضیاءِ الندیِّ هزبرِ العزیفِ ( «6»)

             تفلّلَ سیفٌ به ضرّجوک             لَسوّدَ خِزیاً وجوهَ السیوفِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 334

         أمرَّ بفیَّ علیک الزلالُ             و آلمَ جِلدیَ وقعُ الشفوفِ ( «1»)

          أ تحملُ فقدَک ذاک العظیمَ             جوارحُ جسمیَ هذا الضعیفِ‏

             و لهفی علیک مقالُ الخبی            – ر: إنّک تُبرِدُ حَرَّ اللهیفِ‏

             أنشرُک ما حملَ الزائرو             ن أم المسکُ خالطَ تربَ الطفوفِ‏

             کأنّ ضریحَک زهرُ الربی            – عِ هبّتْ علیه نسیمُ الخریفِ‏

             أحبّکمُ ما سعى طائفٌ             و حنّتْ مطوَّقةٌ فی الهُتوفِ‏

             و إن کنتُ من فارسَ فالشری            – فُ معتلِقٌ ودُّهُ بالشریفِ‏

             رکبتُ على من یعادیکُمُ             و یفسدُ تفضیلَکمْ بالوقوفِ‏

             سوابقَ ( «2») من مدحِکمْ لم أهبْ             صعوبةَ ریِّضِها و القَطوفِ ( «3»)

             تُقطِّرُ غیریَ أصلابُها             و تزلقُ أکفالُها بالردیفِ ( «4»)

 

و قال یمدح أهل البیت علیهم السلام ( «5») و هی من أوّل قوله:

          سلا من سلا من بنا استبدلا             و کیف محا الآخرُ الأوّلا

             و أیُّ هوىً حادثِ العهد أم            – سِ أنساه ذاک الهوى المُحوِلا ( «6»)

             و أینَ المواثیقُ و العاذلاتُ             یضیقُ علیهنَّ أن تعذلا

             أ کانتْ أضالیلَ وعدِ الزما             ن أم حُلُمَ اللیلِ ثمّ انجلى‏

             و ممّا جرى الدمعُ فیه سؤا             لُ من تاه بالحسنِ أن یُسألا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 335

         أقول برامةَ ( «1») یا صاحبیّ             مَعاجاً ( «2») و إن فعلا أجملا

             قفا لعلیلٍ فإنّ الوقوفَ             و إن هو لم یشفِه عَلّلا

             بغربیِّ وجرةَ ( «3») ینشدنه             و إن زادنا صلةً منزلا ( «4»)

             و حسناءَ لو أنصفتْ حسنَها             لکان من القبحِ أن تبخلا

             رأت هجرَها مُرخِصاً من دمی             على النأی عِلقاً قدیماً غلا ( «5»)

             و رُبّتَ واشٍ بها منبضٍ ( «6»)             أسابقه الردّ أن یُنبلا

             رأى ودَّها طللًا مُمحِلا             فلفّق ما شاء أن یَمحلا

             و ألسنة کأعالی الرماحِ             رددتُ و قد شرعتْ ذُبَّلا ( «7»)

             و یأبى لحسناءَ إن أقبلتْ             تعرُّضَها قمراً مُقبلا

             سقى اللَّه لیلاتِنا بالغُوَی            – رِ فیما أعلَّ و ما أنهلا ( «8»)

             حیاً کلّما أسبلت مقلةٌ             حنیناً له عبرةً أسبلا ( «9»)

             و خصَّ و إن لم تعد لیلةً             خلتْ فالکرى بعدها ماحَلا

             وفَى الطیفُ فیها بمیعادِهِ             و کان تعوّد أن یمطُلا

             فما کان أقصرَ لیلی به             و ما کان لو لم یَزُر أطولا

             مساحبُ قصّر عنّی المشی            – بُ ما کان منها الصبا ذَیّلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 336

         ستصرفنی نزواتُ الهمو             مِ بالأرَبِ الجِدِّ أن أهزِلا

             و تنحتُ من طرَفی زفرةٌ             مباردها تأکل المُنصُلا ( «1»)

             و أُغرى بتأبین آل النبی             یِ و إن نسّبَ الشعرُ أو غَزّلا

             بنفسی نجومَهمُ المخمَداتِ             و یأبى الهدى غیر أن تُشعَلا

             و أجسامَ نورٍ لهم فی الصعی            – د تملؤه فیُضی‏ء الملا

             ببطن الثرى حملُ ما لم تُطِقْ             على ظهرها الأرضُ أن تحملا

             تفیض فکانت ندىً أبحراً             و تهوی فکانت عُلًا أجبُلا

             سلِ المتحدّی بهم فی الفخا             ر أین سَمَتْ شرفاتُ العلى‏

             بمن باهلَ اللَّهُ أعداءَهُ             فکان الرسولُ بهم أبهلا

             و هذا الکتابُ و إعجازُهُ             على من و فی بیتِ من نُزِّلا

             و بدرٌ و بدرٌ به الدین تَم             مَ من کان فیه جمیلَ البلا

             و من نام قومٌ سواه و قام             و من کان أفقهَ أو أعدلا

             بمن فُصِل الحکمُ یومَ الجنین             فطبّقَ فی ذلک المَفصِلا ( «2»)

             مساعٍ أطیلُ بتفصیلها             کفى معجزاً ذکرُها مجملا

             یمیناً لقد سُلِّط الملحدونَ             على الحقِّ أو کاد أن یبطُلا

             فلو لا ضمانٌ لنا فی الطهورِ             قضى جدَلُ القولِ أن نخجلا

             أ اللَّهَ یا قومُ یقضی النبیُّ             مطاعاً فیُعصى و ما غُسِّلا

             و یوصی فنخرُصُ دعوى علی            – هِ فی ترکِهِ دینَهُ مهملا

             و یجتمعون على زعمِهمْ             و یُنبیک سعد ( «3») بما أشکلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 337

         فیُعقبُ إجماعُهم أن یبى            – تَ مفضولُهمْ یقدُمُ الأفضلا

             و أن یُنزعَ الأمرُ من أهلِهِ             لأنّ علیّا له أُهِّلا

             و ساروا یحطّون فی آلِهِ             بظلمهمُ کلکلًا کلکلا ( «1»)

             تدبُّ عقاربُ من کیدِهمْ             فتفنیهمُ أوّلًا أوّلا

             أضالیلُ ساقتْ مصابَ الحسینِ             و ما قبلَ ذاک و ما قد تلا

             أُمیّةُ لابسةٌ عارَهَا             و إن خفی الثارُ أو حُصِّلا

             فیومُ السقیفةِ یا ابن النبی             یِ طرّق یومک فی کربلا

             و غصبُ أبیکَ على حقِّه             و أمِّک حَسّنَ أن تُقتَلا

             أیا راکباً ظهرَ مجدولةٍ             تُخالُ إذا انبسطت أجدلا ( «2»)

             شأت أربَعَ الریحِ فی أربعٍ             إذا ما انتشرنَ طوینَ الفلا

             إذا وکّلتْ طرفَها بالسماء             خِیل بإدراکها وُکِّلا

             فعزّتْ غزالتَها غُرّةً             و طالت غزالَ الفلا أَیْطَلا ( «3»)

             کطیِّک فی منتهىً واحدٍ ( «4»)             لنُدرک یثربَ أو مرقلا ( «5»)

             فَصِلْ ناجیاً و علیَّ الأمانُ             لمن کان فی حاجةٍ موصَلا

             تحمَّلْ رسالةَ صبٍّ حملتَ             فنادِ بها أحمدَ المرسَلا

             و حیِّ و قل یا نبیَّ الهدى             تأشّبَ نهجُک و استوغلا ( «6»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 338

         قضیتَ فأرمَضَنا ما قضیتَ             و شرعُک قد تمَّ و استکملا ( «1»)

             فرامَ ابنُ عمِّک فیما سنن            – تَ أن یتقبّل أو یَمثُلا

             فخانک فیه من الغادری            – ن من غیّرَ الحقَّ أو بدّلا

             إلى أن تحلّتْ بها تیمُها             و أضحتْ بنو هاشم عُطَّلا

             و لمّا سرى أمرُ تیمٍ أطا             لَ بیتُ عدیٍّ لها الأحبلا ( «2»)

             و مدّت أُمیّةُ أعناقَها             و قد هوّنَ الخطبَ و استسهلا

             فنال ابنُ عفّانَ ما لم یکنْ             یُظنُّ و ما نال بَلْ نُوِّلا

             فقرَّ و أنعمُ عیش یکو             نُ من قبلِهِ خشناً قُلقلا ( «3»)

             و قلَّبها أردشیریّةً             فحرّق فیها بما أشعلا

             و ساروا فساقوه أو أوردوه             حیاضَ الردى منهلًا منهلا

             و لمّا امتطاها علیٌّ أخو             ک ردَّ إلى الحقِّ فاستثقِلا

             و جاؤوا یسومونه القاتلینَ             و هم قد ولُوا ذلک المقتَلا

             و کانت هناةٌ و أنت الخصیمُ             غداً و المُعاجَلُ من أُمهِلا

             لکمْ آلَ یاسینَ مدحی صفا             و ودِّی حَلا و فؤادی خلا

             و عندی لأعدائکم نافذا             تُ قولیَ ما صاحبَ المِقْوَلا ( «4»)

             إذا ضاق بالسیرِ ذرعُ الرفیقِ             ملأتُ بهنّ فروجَ الملا

             فواقرُ من کلِّ سهمٍ تکونُ             له کلُّ جارحةٍ مقتَلا

             و هلّا و نهجُ طریقِ النجاةِ             بکم لاحَ لی بعد ما أشکلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 339

         رکبتُ لکم لَقَمی فاستننت ( «1»)             و کنتُ أُخابطُه مَجهَلا

             و فُکَّ من الشِّرک أسری و کا             ن غُلّا على منکبی مُقفلا

             أُوالیکمُ ما جرت مُزْنةٌ             و ما اصطخب الرعدُ أو جلجَلا

             و أبرأ ممّن یُعادیکمُ             فإنّ البراءةَ أصلُ الولا

             و مولاکمُ لا یخافُ العقابَ             فکونوا له فی غدٍ موئلا

 

و قال یذکر مناقب أمیر المؤمنین- صلوات اللَّه علیه- و ما مُنی به من أعدائه ( «2»):

          إن کنتَ ممّن یلجُ الوادی فسلْ             بین البیوتِ عن فؤادی ما فعلْ‏

             و هل رأیتَ و الغریبُ ما ترى             واجدَ جسمٍ قلبُه منه یضِلْ‏

             و قل لغزلانِ النقا مات الهوى             و طُلِّقتْ بعدکمُ بنتُ الغزلْ‏

             و عادَ عنکنّ یخیبُ قانصٌ             مدَّ الحبالات لکُنَّ فاحتُبلْ ( «3»)

             یا من یرى قتلى السیوفِ حُظِرتْ             دماؤهمْ اللَّهَ فی قتلى المُقَلْ‏

             ما عند سکّانِ مِنىً فی رجلٍ             سباه ظبیٌ و هو فی ألف رَجُلْ‏

             دافعَ عن صفحته شوکُ القنا             و جرّحتْهُ أعینُ السربِ النُّجُلْ‏

             دمٌ حرامٌ للأخِ المسلمِ فی             أرضٍ حرامٍ یا لَ نُعْمٍ کیف حلْ‏

             قلتِ شکا فأین دعوى صبرِهِ             کُرِّی اللحاظَ و اسألی عن الخبلْ‏

             عنَّ هواکِ فأذلَّ جَلَدی                    و الحبُّ ما رقَّ له الجَلْدُ و ذَلْ ( «4»)

من دلَّ مسراکِ علیَّ فی الدجى‏             هیهاتَ فی وجهِکِ بدرٌ لا یَدُلْ

رمتِ الجمالَ فملکتِ عنوةً             أعناقَ ما دقَّ من الحسنِ وجلْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 340

         لواحظاً علَّمَتِ الضربَ الظبا             على قوامٍ علّمَ الطعنَ الأسلْ ( «1»)

             یا من رأى بحاجرٍ مَجالیا             من حیثُ ما استقبلها فهی قِبَلْ ( «2»)

             إذا مررتَ بالقِبابِ من قُبا             مرفوعةً و قد هوتْ شمسُ الأصُلْ ( «3»)

             فقل لأقمارِ السماءِ اختمری             فحلبةُ الحسنِ لأقمارِ الکِلَلْ ( «4»)

             أینَ لیالینا على الخیفِ و هلْ             یردُّ عیشاً بالحمى قولُکَ هلْ‏

             ما کنَّ إلّا حُلُماً روّعه الصّ             بحُ و ظلّا کالشبابِ فانتقلْ‏

             ما جمعتْ قطُّ الشبابَ و الغنى             یدُ امرئٍ و لا المشیبَ و الجذلْ‏

             یا لیتَ ما سوّدَ أیّامَ الصبا             أعدى بیاضاً فی العذارین نزلْ‏

             ما خلتُ سوداءَ بیاضی نصَلتْ             حتى ذوى أسودُ رأسی فنصَلْ ( «5»)

             طارقةٌ من الزمانِ أخذتْ             أواخرَ العیش بفَرْطات الأُوَلْ‏

             قد أنذرتْ مُبیضّةٌ أن حذّرتْ             و نَطَقَ الشیبُ بنصحٍ لو قُبِلْ‏

             و دلّ ما حطَّ علیک من سنی             عمرِک أنّ الحظَّ فیما قد رحلْ‏

             کم عِبرةٍ و أنت من عظاتِها             ملتفتٌ تتبعُ شیطانَ الأملْ‏

             ما بین یُمناک و بین أختِها             إلّا کما بین مُناک و الأَجلْ‏

             فاعمل من الیوم لِما تلقى غداً             أو لا فقل خیراً تُوَفَّقْ للعملْ‏

             وَ رِدْ خفیفَ الظهر حوضَ أُسرةٍ             إن ثقّلوا المیزانَ فی الخیرِ ثَقَلْ‏

             أُشددْ یداً بحبِّ آلِ أحمدٍ             فإنّه عقدةُ فوزٍ لا تُحَلْ‏

             و ابعث لهم مراثیاً و مِدَحاً             صفوةَ ما راضَ الضمیرُ و نخَلْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 341

         عقائلًا تصانُ بابتذالها             و شارداتٍ و هی للساری عُقُلْ‏

             تحملُ من فضلِهمُ ما نهضتْ             بحملِهِ أقوى المصاعیبِ الذُّلُلْ ( «1»)

             موسومةً فی جبهاتِ الخیلِ أو             معلّقاتٍ فوقَ أعجازِ الإبلْ‏

             تنثو العلاءَ سیّداً فسیّداً             عنهم و تنعى بطلًا بعدَ بطلْ ( «2»)

             الطیّبونَ أُزُراً تحت الدجى             الکائنونَ وَزَراً یومَ الوجلْ ( «3»)

             و المنعمون و الثرى مُقطِّبٌ             من جدبِهِ و العامُ غضبانُ أزِلْ ( «4»)

             خیرُ مُصلٍّ مَلَکاً و بشراً             و حافیاً داسَ الثرى و منتعِلْ‏

             همْ و أبوهمْ شَرَفاً و أمُّهمْ             أکرمُ من تحوی السماءُ و تُظِلْ‏

             لا طُلقاءٌ مُنْعَمٌ علیهمُ             و لا یحارونَ إذا الناصرُ قَلْ‏

             یستشعرون ( «5»): اللَّهُ أعلى فی الورى             و غیرُهمْ شعارُهُ أُعلُ هبلْ ( «6»)

             لم یتزخرفْ وثَنٌ لعابدٍ             منهم یُزیغُ قلبَه و لا یُضِلْ‏

             و لا سرى عرقُ الإماءِ فیهمُ             خبائثٌ لیست مریئاتِ الأُکُلْ‏

             یا راکباً تحمله عیدیّةٌ ( «7»)             مهویّةُ الظهرِ بعضّاتِ الرحَلْ‏

             لیس لها من الوَجا منتصرٌ             إذا شکا غاربُها حَیْفَ الإطِلْ ( «8»)

             تشرب خِمساً و تجرُّ رعیَها             و الماءُ عِدٌّ و النبات مکتهلْ ( «9»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 342

         إذا اقتضتْ راکبها تعریسةً             سوّفها الفجرُ و منّاها الطَّفلْ ( «1»)

             عرِّج بروضات الغریِّ سائفاً             أزکى ثرىً و واطئاً أعلى محلْ ( «2»)

             و أدِّ عنّی مُبْلِغاً تحیّتی             خیرَ الوصیّین أخا خیرِ الرُسُلْ‏

             سمعاً أمیرَ المؤمنین إنّها             کنایةٌ لم تکُ فیها منتحِلْ‏

             ما لقریشٍ ماذَقَتْکَ عهدَها             و دامجتکَ ودّها على دَخَلْ ( «3»)

             و طالبتک عن قدیم غِلِّها             بعد أخیک بالتراثِ و الذحَلْ‏

             و کیف ضمّوا أمرَهمْ و اجتمعوا             فاستوزروا الرأیَ و أنت منعزِلْ‏

             و لیس فیهم قادحٌ بریبةٍ             فیک و لا قاضٍ علیکَ بوهَلْ ( «4»)

             و لا تُعدُّ بینهمْ منقبةٌ             إلّا لکَ التفصیلُ منها و الجُمَلْ‏

             و ما لقومٍ نافقوا محمداً             عمرَ الحیاةِ و بَغَوا فیه الغِیَلْ‏

             و تابعوهُ بقلوبٍ نزلَ ال            – فرقانُ فیها ناطقاً بما نزلْ‏

             مات فلم تنعَقْ على صاحبِهِ             ناعقةٌ منهم و لم یُرغِ جمَلْ‏

             و لا شکا القائمُ فی مکانِهِ             منهمْ و لا عنّفهمْ و لا عذَلْ‏

             فهل تُرى مات النفاقُ معهُ             أم خَلصَتْ أدیانُهمْ لمّا نُقِلْ‏

             لا و الذی أیّدَهُ بوحیِهِ             و شدّهُ منک برکنٍ لم یَزُلْ‏

             ما ذاک إلّا أنّ نیّاتِهمُ             فی الکفر کانت تلتوی و تعتدِلْ‏

             و إنّ وُدّا بینهمْ دلَّ على             صفائِهِ رضاهمُ بما فعلْ‏

             و هبهمُ تخرُّصاً قد ادّعوا             أنّ النفاقَ کان فیهمْ و بَطَلْ‏

             فما لهم عادوا و قد ولِیتَهم             فذکروا تلک الحزازاتِ الأُوَلْ‏

             و بایعوک عن خداعٍ کلُّهمْ             باسطُ کفٍّ تحتها قلبٌ نَغِلْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 343

         ضرورة ذاک کما عاهد مَن             عاهد منهم أحمداً ثمّ نکلْ‏

             و صاحبُ الشورى لما ذاک ترى             عنک و قد ضایقه الموت عدلْ‏

             و الأُمویُّ ما لهُ أخّرَکُمْ             و خصَّ قوماً بالعطاءِ و النفَلْ‏

             و ردّها عجماءَ کِسرویّةً             یضاعُ فیها الدینُ حِفظاً للدولْ‏

             کذاک حتى أنکروا مکانَهُ             و همْ علیک قدّموهُ فقَبِلْ‏

             ثمّ قسمتَ بالسواءِ بینهمْ             فعظُمَ الخطبُ علیهم و ثَقُلْ‏

             فشُحذتْ تلک الظبا و حُفِرتْ             تلک الزبى و أُضرمت تلک الشُّعَلْ‏

             مواقفٌ فی الغدرِ یکفی سُبّةً             منها و عاراً لهمُ یومُ الجملْ‏

             یا لیتَ شعری عن أکفٍّ أرهفتْ             لک المواضی و انتَحَتْکَ بالذُّبُلْ ( «1»)

             و احتطبتْ تبغیکَ بالشرِّ على             أیِّ اعتذارٍ فی المعادِ تتّکلْ‏

             أَ نَسیت صفقتَها أمسِ على             یدیک ألّا غِیَرٌ و لا بدلْ‏

             و عن حصانٍ أُبرزتْ یُکشَفُ باس            – تخراجِها سترُ النبیِّ المنسدلْ‏

             تطلبُ أمراً لم یکن ینصرُهُ             بمثلِها فی الحربِ إلّا من خذَلْ‏

             یا لَلرجالِ و لِتَیمٍ تدّعی             ثارَ بنی أُمیّةٍ و تنتحلْ‏

             و للقتیل یُلزمون دمَهُ             و فیهمُ القاتلُ غیرَ من قتَلْ‏

             حتى إذا دارتْ رحى بغیهمُ             علیهمُ و سبقَ السیفُ العذَلْ‏

             و أنجز النکثُ العذابَ فیهمُ             بعد اعتزالٍ منهمُ بما مُطِلْ‏

             عاذوا بعفوِ ماجدٍ معوّدٍ             للصبرِ حمّالٍ لهمْ على العللْ‏

             خ أطّتْ بهم أرحامهمُ فلم تطعْ             ثائرة الغیظِ و لم تشفِ الغلَلْ‏

             فنجّت البُقیا علیهمْ من نجا             و أکلَ الحدیدُ منهم من أکلْ‏

             و احتجَّ قومٌ بعد ذاکَ لهمُ             بفاضحاتِ ربِّها یومَ الجدَلْ‏

             فقلَّ منهم من لوى ندامةً             عنانَه عن المِصاع ( «2») فاعتزلْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 344

         و انتزعَ العاملَ ( «1») من قناتِهِ             فرُدَّ بالکرهِ فشدَّ فحملْ‏

             و الحال تُنبی أنّ ذاک لم یکنْ             عن توبةٍ و إنّما کان فشلْ‏

             و منهمُ من تابَ بعد موتِهِ             و لیس بعدَ الموتِ للمرءِ عملْ‏

             خ و إن تکن ذاتُ الغبیطِ أقلعتْ             برغم مَن أسند ذاک و نقلْ‏

             فما لها تمنعُ من دفنِ ابنِهِ             لو لا هناتُ جرحِها لم یندملْ ( «2»)

             و ما الخبیثانِ ابنُ هند و ابنُهُ             و إن طغى خطبُهما بعدُ وجلْ‏

             بمُبدِعَینِ فی الذی جاءا به             و إنّما تقفّیا تلک السبلْ‏

             إن یحسدوکَ فلفرطِ عجزهمْ             فی المشکلاتِ و لما فیک کملْ‏

             الصنوُ أنت و الوصیُّ دونهمْ             و وارثُ العلمِ و صاحبُ الرسُلْ‏

             و آکلُ الطائرِ و الطاردُ للصِ            – لّ و من کلّمهُ قبلک صلْ ( «3»)

             و خاصفُ النعلِ و ذو الخاتمِ و ال            – مُنهلُ فی یومِ القلیبِ و المُعِلْ‏

             و فاصلُ القضیّةِ العسراءِ فی             یومِ الجنینِ و هو حُکمٌ ما فصلْ‏

             و رجعةُ الشمسِ علیکَ نبأٌ             تشعّبُ الألباب فیه و تضِلْ‏

             فما ألومُ حاسداً عنک انزوى             غیظاً و لا ذا قدَمٍ فیک تزلْ‏

             یا صاحبَ الحوضِ غداً لا حُلِّئتْ             نفسٌ توالیک عن العذب النَّهِلْ ( «4»)

             و لا تُسلَّطْ قبضةُ النارِ على             عُنقٍ إلیک بالوداد ینفتلْ‏

             عادیتُ فیک الناسَ لم أحفلْ بهمْ             حتى رمونی عن یدٍ إلّا الأقلْ‏

             تفرّغوا یعترقون غیبةً             لحمی و فی مدحِکَ عنهم لی شُغُلْ ( «5»)

             عدلتُ أن ترضى بأن یسخطَ من             تُقِلُّهُ الأرضُ علیَّ فاعتدلْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 345

         و لو یُشَقُّ البحرُ ثمّ یلتقی             فِلْقاه فوقی فی هواکَ لم أُبَلْ ( «1»)

             علاقةٌ بی لکم سابقةٌ             لمجدِ سلمانَ إلیکمْ تتّصلْ‏

             ضاربةٌ فی حبِّکم عروقُها             ضرب فحولِ الشَّوْلِ فی النوقِ البُزُلْ ( «2»)

             تضمّنی من طَرَفی فی حبلِکمْ             مودّةٌ شاخت و دینٌ مقتبلْ‏

             فضَلتُ آبائی الملوکَ بکمُ             فضیلةَ الإسلامِ أسلافَ المِللْ‏

             لذاکُمُ أُرسلُها نوافذاً             لأُمّ من لا یتّقیهنَّ الهَبَل ( «3»)

             یمرقن زُرقاً من یدی حدائداً             تُنحى أعادیکم بها و تُنْتَبَلْ ( «4»)

             صوائباً إمّا رمیتُ عنکمُ             و ربّما أخطأ رامٍ من ثُعَلْ ( «5»)

 

و له یرثی شیخ الأمّة ابن المعلّم محمد بن محمد بن النعمان المفید المتوفّى (413) ( «6»):

          ما بعدَ یومِکَ سلوةٌ لمعلَّلِ             منّی و لا ظفرتْ بسمعِ معذَّلِ‏

             سوّى المصابُ بکَ القلوبَ على الجوى             فیدُ الجلیدِ على حشا المتململِ ( «7»)

             و تشابهَ الباکون فیک فلم یَبِنْ             دمعُ المحقِّ لنا من المتعمِّلِ‏

             کنّا نُعیَّرُ بالحلومِ إذا هفتْ             جزعاً و نهزأ بالعیونِ الهُمَّلِ‏

             فالیومَ صارَ العذرُ للفانی أسىً             و اللومُ للمتماسکِ المتجمِّلِ‏

             رحل الحِمامُ بها غنیمةَ فائزٍ             ما ثار قطُّ بمثلِها عن منزلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 346

         کانتْ یدَ الدینِ الحنیفِ و سیفَهُ             فلأبکِیَنَّ على الأشلِّ الأعزلِ ( «1»)

             مالی رقدتُ و طالبی مستیقظٌ             و غفلتُ و الأقدارُ لمّا تغفُلِ‏

             و لویتُ وجهی عن مصارعِ أُسرتی             حذرَ المنیّةِ و الشفارُ تُحَدُّ لی‏

             قد نمّتِ الدنیا إلیَّ بسرِّها             و دُلِلتُ بالماضی على المستقبلِ‏

             و رأیتُ کیف یطیرُ فی لهواتها ( «2»)             لحمی و إن أنا بعدُ لمّا أُوکل‏

             و علمتُ مع طیبِ المحلِّ و خصبِهِ             بتحوّل الجیرانِ کیف تحوّلی‏

             لم أرکبِ الأملَ الغَرورَ مطیّةً             بَلهاءَ لم تبلغْ مدىً بمؤمِّلِ‏

             ألوى لیمهلنی إلیَّ زمامُها             و وراءها أُلهوب سَوْقٍ مُعجِلِ ( «3»)

             حُلمٌ تزخرفُهُ الحنادسُ فی الکرى             و یقینُهُ عند الصباحِ المنجلی‏

             أحصی السنین یسرُّ نفسی طولُها             و قصیرُ ما یُغنیک مثلُ الأطوَلِ‏

             و إذا مضى یومٌ طرِبتُ إلى غدٍ             و ببضعةٍ منّی مضى أو مَفصِلِ‏

             أُخْشُنْ إذا لاقیتَ یومَکَ أو فَلِنْ             و اشدد فإنّکَ میِّتٌ أو فاحلُلِ‏

             سیّان عند یدٍ لقبضِ نفوسِنا             ممدودةٍ فمُ ناهشٍ و مقبِّلِ‏

             سوّى الردى بین الخَصاصةِ و الغنى             فإذا الحریصُ هو الذی لم یَعقِلِ ( «4»)

             و الثائرُ العادی على أعدائِهِ             ینقادُ قَوْدَ العاجزِ المتزمِّلِ‏

             لو فُلَّ غَرْبُ الموتِ عن متدرِّعٍ             بعَفافِهِ أو ناسکٍ مُتعزِّلِ ( «5»)

             أو واحدِ الحسناتِ غیرَ مشبّةٍ             بأخٍ و فردِ الفضِل غیرَ ممثَّلِ‏

             أو قائلٍ فی الدینِ فَعّالٍ إذا             قال المفقّه فیه ما لم یفعَلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 347

         وَقتِ ابن نعمانَ النزاهةُ أو نجا             سَلماً فکان من الخطوبِ بمعزلِ‏

             و لجاءَهُ حبُّ السلامةِ مؤذناً             بسلامِهِ من کلِّ داءٍ معضلِ‏

             أو دافعتْ صدرَ الردى عُصَبُ الهدى             عن بحرِها أو بدرِها المتهلّلِ‏

             لحمتْهُ أیدٍ لا تنی فی نصرِهِ             صدقَ الجهادِ و أنفسٌ لا تأتلی ( «1»)

             و غدتْ تطاردُ عن قناةِ لسانِهِ             أبناءُ فهرٍ بالقُنیِّ الذُّبَّلِ ( «2»)

             و تبادرتْ سبقاً إلى علیائِها             فی نصرِ مولاها الکرامُ بنو علی‏

             من کلِّ مفتولِ القناةِ بساعدٍ             شطْبٍ کصدرِ السمهریّةِ أفتلِ‏

             غیرانَ یسبقُ عزمُهُ أخبارَهُ             حتى یغامرَ فی الرعیلِ الأوّلِ‏

             وافی الحِجا و یُخالُ أنّ برأسِهِ             فی الحربِ عارضَ جِنّةٍ أو أخبلِ‏

             ما قنّعتْ أُفقاً عجاجةُ غارةٍ             إلّا تخرّقَ عنه ثوبُ القَسطلِ‏

             تعدو به خَیفانةٌ لو أُشعِرَتْ             أنّ الصهیلَ یُجمُّها لم تصهَلِ ( «3»)

             صبّارةٌ إن مسّها جَهدُ الطَّوَى             قنعتْ مکانَ عَلیقها بالمِسحلِ ( «4»)

             فسَرَوا فناداهم سَراةُ رجالِهمْ             لمُجَسَّدٍ من هامِهمْ و مُرجَّلِ ( «5»)

             بُعَداءُ عن وهنِ التواکلِ فی فتىً             لهمُ على أعدائهمْ مُتوکِّلِ‏

             سمْحٍ ببذلِ النفسِ فیهم قائمٍ             للَّهِ فی نصرِ الهدى متبتِّلِ‏

             نزّاعِ أرشیةِ التنازعِ فیهمُ             حتى یسوقَ إلیهمُ النصَّ الجلی ( «6»)

             و یُبینُ عندَهمُ الإمامةَ نازعاً             فیها الحجاجَ من الکتابِ المنزَلِ‏

             بطریقةٍ وضحتْ کأنْ لم تشتبهْ             و أمانةٍ عُرِفتْ کأنْ لم تُجهَلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 348

         یصبو لها قلبُ العدوِّ و سمعُهُ             حتى یُنیبَ فکیف حالُک بالولی‏

             یا مرسَلًا إن کنت مبلغَ میّتٍ             تحت الصفائحِ قولَ حیٍّ مرسِلِ ( «1»)

             فَلِجِ الثرى الراوی فقل لمحمدٍ             عن ذی فؤادٍ بالفجیعةِ مشعَلِ‏

             من للخصومِ اللدِّ بعدَکَ غصّةٌ             فی الصدرِ لا تهوی و لا هی تعتلی‏

             من للجدالِ إذا الشفاهُ تقلّصتْ             و إذا اللسانُ بریقِهِ لم یُبلَلِ‏

             مَن بعدَ فقِدکَ ربُّ کلِّ غریبةٍ             بکرٍ بکَ افتُرعتْ و قولةِ فیصلِ‏

             و لغامضٍ خافٍ رفعتَ قِوامَهُ             و فتحتَ منهُ فی الجوابِ المقفَلِ‏

             مَن للطروس یصوغُ فی صفحاتِها             حَلْیاً یقعقعُ کلّما خَرِسَ الحلی‏

             یَبقینَ للذکرِ المخلّدِ رحمةً             لک من فمِ الراوی و عینِ المجتلی‏

             أین الفؤادُ الندب غیرَ مُضعَّفٍ             أین اللسانُ الصعبُ غیرَ مفلَّلِ ( «2»)

             تفری بهِ و تحزُّ کلَّ ضریبةٍ             ما کلُّ حزّةِ مفصِلٍ للمُنْصُلِ ( «3»)

             کم قد ضممتَ لدینِ آلِ محمدٍ             مِن شاردٍ و هدیتَ قلبَ مضلَّلِ‏

             و عقلتَ من ودٍّ علیهمْ ناشطٍ             لو لم تَرُضْهُ ملاطفاً لم یُعقَلِ‏

             لا تطّبیک ملالةٌ عن قولةٍ             تروی عن المفضولِ حقَّ الأفضلِ ( «4»)

             فلیجزینَّکَ عنهمُ ما لم یزل             یبلو القلوبَ لیجتبی و لیبتلی‏

             و لتنظُرَنَّ إلى علیٍّ رافعاً             ضَبْعَیْکَ یومَ البعثِ ینظرُ من علِ ( «5»)

             یا ثاویاً وسّدتُ منهُ فی الثرى             عَلَماً یطولُ به البقاءُ و إن بَلی‏

             جَدثاً لدى الزوراءِ بین قصورِها             أجللتُه عن بطنِ قاعٍ مُمحلِ ( «6»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 349

         ما کنتُ- قبلُ أراکَ تُقبرُ- خائفاً             من أن تُوارى هضبةٌ بالجندلِ ( «1»)

             من ثلَّ عرشَکَ و استقادَک خاطماً             فانقدتَ یا قطّاعَ تلک الأحبُلِ ( «2»)

             من فلَّ غرْبَ حسامِ فیکَ فردّهُ             زُبُراً تساقطُ من یمینِ الصیقلِ ( «3»)

             قد کنتَ من قُمُص الدجى فی جُنّةٍ             لا تُنتحى و من الحِجا فی معقِلِ‏

             متمنِّعاً بالفضل لا ترنو إلى             مَغناکَ مقلةُ راصدٍ مُتأمِّلِ‏

             فمنَ ایِّ خرْمٍ أو ثنیّةِ غِرّةٍ             طلعتْ علیکَ یدُ الردى المتوغِّلِ‏

             ما خلتُ قبلَکَ أنّ خدعةَ قانصٍ             تلِجُ العرینَ وراءَ لیثٍ مُشبلِ‏

             أو أنّ کفَّ الدهرِ یقوى بطشُها             حتى تُظَفِّر فی ذؤابة یذبُلِ ( «4»)

             کانوا یَروْنَ الفضلَ للمتقد             دم السبّاقِ و النقصانَ فی المتقبِّلِ‏

             قولُ الهوى و شریعةٌ منسوخةٌ             و قضیّةٌ من عادةٍ لم تعدلِ‏

             حتى نجمتَ فأجمعوا و تبیّنوا             أنّ الأخیرَ مقصِّرٌ بالأوّلِ‏

             بکرَ النعیُّ فسکَّ فیکَ مسامعی             و أعادَ صبحی جنحَ لیلٍ ألیَلِ‏

             ونزت بنیّاتُ الفؤادِ لصوتِهِ             نزوَ الفصائلِ فی زفیرِ المِرجلِ ( «5»)

             ما کنت أحسبُ و الزمانُ مقاتلی             یرمی و یخطئ أنّ یومَک مقتلی‏

             یومٌ أطلَّ بغُلّةٍ لا یشتفی             منها الهدى و بغُمّةٍ لا تنجلی‏

             فکأنّه یومُ الوصیِّ مدافعاً             عن حتفِهِ بعد النبیِّ المرسَلِ‏

             ما إن رأتْ عینای أکثرَ باکیاً             منهُ و أوجعَ رنّةً من مُعولِ‏

             حُشِدوا على جنباتِ نعشک وُقَّعاً             حشْدَ العطاشِ على شفیرِ المنهلِ‏

             و تنازفوا الدمعَ الغریبَ کأنّما ال             إسلامُ قبلَک أُمُّه لم تثکلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 350

         یمشون خلفَکَ و الثرى بک روضةٌ             کحَلَ العیونَ بها ترابُ الأرجلِ‏

             إن کان حظّی من وصالِکَ قبلَها             حظَّ المغبِّ و نهزةَ المتقلّلِ ( «1»)

             فلأُعطِینّکَ من ودادی میّتاً             جهدَ المنیبِ و رجعةَ المتنصّلِ‏

             لو أنفدتْ عینی علیکَ دموعَها             فَلَیَبْکِینَّکَ بالقوافی مِقولی‏

             و متى تلفّتَ للنصیحةِ موجعٌ             یبغی السلوّ و مالَ میلَ العُذّلِ‏

             فسلوّک الماءُ الذی لا أستقی             عطشانَ و النارُ التی لا أصطلی‏

***

          رقّاصةُ القطراتِ تختمُ فی الحصى             وسماً و تفحصُ فی الثرى المتهیِّلِ‏

             نسجتْ لها کفُّ الجَنوب مُلاءةً             رتقاءَ لا تُفصى بکفِّ الشمألِ ( «2»)

             صبّابة الجنبات تَسمعُ حولَها             للرعد شقشقةَ القُروم البزّلِ ( «3»)

             تُرضی ثراک بواکفٍ متدفِّقٍ             یروی صداک و قاطرٍ مُتسلسِلِ ( «4»)

             حتى یرى زوّارُ قبرِک أنّهمْ             حطّوا رحالَهمُ بوادٍ مبقِلِ‏

             و متى وَنَتْ أو قصّرتْ أهدابُها             أمددتُها منّی بدمعٍ مُسبَل