اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

شبهه چهارم «ابن تیمیه» درباره شأن نزول آیه عذاب واقع

متن فارسی

وجه چهارم- از اشکالات ابن تیمیه : این آیه -سال سائل بعذاب واقع- به سبب گفتار مشرکین در مکه نازل شده و حال آنکه در آنجا عذاب بر آنها نازل نگردیده به واسطه وجود پیغمبر صلی الله علیه و آله در بین آنها. به دلیل قول خدای تعالی: «و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون».

جواب علامه – بین عدم نزول عذاب در مکه بر مشرکین با عدم نزول عذاب در اینجا بر این مرد معاند ملازمه نیست. زیرا افعال خدای متعال به سبب اختلاف وجوه حکمت مختلف است، در مورد آنها در آن موقع خداوند متعال میدانست که گروهی از آنها بعدا اسلام خواهند آورد و یا از صلب آنها افرادی به وجود خواهند آمد که آنها مسلم خواهند بود بنا براین اگر آن روز با نزول عذاب آنها را نابود میساخت، با منظور اصلی از بعثت رسول گرامی صلی الله علیه و آله منافات داشت، و نسبت به این فرد منکر و معاند که با کفر بعد از ایمان سیر قهقرائی نموده و علم الهی احاطه دارد به اینکه با این گفتار خصمانه و سرسختی در عناد به شاهراه سعادت و هدایت دیگر راهی ندارد و از صلب او هم فرد با ایمانی تولید نمیشود (همان طور که حضرت نوح نسبت به گروه کفار این حقیقت را درک نمود و طبق حکایت قرآن کریم از او عرض نمود: «و لن یلدوا الا فاجرا کفارا»)، ریشه حیات او را بر حسب تمنای خودش برکند و او را کشت، بنابراین، خیلی فرق است بین آن گروه در بدو امر که به امید هدایت و صلاحیت بعدی با آنها مدارا شد و همین رفق و مدارا بود که تدریجا از همان افراد و از اعقاب آنها امت مرحومه تشکیل و احیانا افرادی از آنان که ازصلاحیت واقعی محروم و نسل و اعقاب آنها هم فاقد صلاحیت ایمانی بودند در جنگهای خونین هلاک و یا دچار بدبختی های دیگر شدند که در نتیجه گمراهی آنها به وجود خود آنها محدود بود و به دیگری نشر نکرد و فسادی هم نتوانستند برانگیزند.

آری خیلی فرق است میان این گروه نامبرده و میان این فرد نابه‌کار و سرسخت در عناد و دشمنی، و علم خداوندی به اینکه وجود او منشاء فتنه و موجب الحاد است به طوری که نه در خود او امید هدایتی هست و نه استفاده از نسل او پیش بینی میشود، و اما وجود رسول اکرم صلی الله علیه و آله درست است که رحمت است و عذاب را از امت منع میکند ولی به این نکته هم باید توجه داشت که لازمه رحمت کامله این است که موانع زیان بخش را هم از جلو راه سعادت امت برطرف کند، و روی همین اساس بود که خدای سبحان آن وجود پلید و انگل زیان بخش را به جرم مخالفت با امر خلافت الهیه که از طرف پیغمبر و خدا اعلام و ابرام شده به سزای بدنهادی خودش رساند، همانطور که همین پیغمبر رحمت در جنگها و غزوات با تیغ بی دریغ خود ریشه ستمکاران را برمی‌کند و نسبت به کسانی که سرکشی میکردند و امر رسالت را به مسخره و بازی میگرفتند نفرین میفرمود و دعوت آن جناب درباره آن افراد مستجاب میشد!

مسلم در جزء 2 صحیح خود در ص 468 به اسنادش از ابن مسعود روایت نموده که: چون قریش سر نافرمانی را در قبال پیغمبر و آیات او پیش گرفتند و از پذیرش اسلام خودداری نمودند پیغمبر درباره آنها دعا فرمود و گفت: بار خدایا، مرا بر آنها یاری فرما به قحط و غلائی هفت ساله مانند دوران یوسف. در اثر نفرین پیغمبر سختی و قحطی به آنها رو آورد که آنچه داشتند مصرف کردند و گرسنگی و بیچارگی به طوری آنها را مستاصل نمود که به خوردن گوشت مردار و لاشه حیوانات پرداختند و گرسنگی آنها به جائی رسید که قوه بینش از چشم آنها گرفته شده بود و فضا در مقابل دیدگانشان به مانند دود نمایان میشد و این مدلول قول خدای تعالی است که فرماید: “یوم تاتی السماء بدخان مبین” و همین داستان را بخاری نیز در جزء 2 ص 125 روایت کرده.

و در جزء 7 تفسیر رازی ص 467 مذکور است: چون در مکه پیغمبر صلی الله علیه و آله را قومش تکذیب کردند گفت: بار خدایا سالهای آنان را مانند سالهای یوسف گردان در قحط و غلا، در نتیجه باران از آنها منع شد و از زمین گیاه نروئید و شدت گرسنگی و بی قوتی قریش را به انجا رساند که به خوردن استخوانها و سگان و مردارها مجبورشان ساخت، و چشمان آنها در فضا جز دود نمیدید و همین معنی از قول ابن عباس و مقاتل و مجاهد و ابن مسعود نقل شده و فراء و زجاج آن را اختیار نموده اند.

و ابن اثیر در جلد 3 “النهایه” ص 124 روایت کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله در دعای خود چنین فرمود: “اللهم اشدد وطاتک علی مضر مثل سنی یوسف” در نتیجه کار زندگی چنان بر آنان سخت شد که ناچار به خوردن علهز شدند، و این داستان را سیوطی در جزء 1″ الخصایص الکبری ” ص 257 از طریق بیهقی از عروه و از طریق او و طریق ابی نعیم از ابی هریره روایت نموده است.

و ابن اثیر در جلد 2 “الکامل ” ص 27 گوید: ابو زمعه اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزی و یاران او از روی تمسخر به پیغمبرصلی الله علیه و آله چشمک میزدند و استهزاء مینمودند، پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره او نفرین کرد که کور شود و در مرگ فرزند سوگوار شود، نامبرده در سایه درختی نشسته بود که جبرئیل با برگ آن درخت و خارهای آن بر صورت و چشم او زد تا نابینا شد. نامبرده نیز گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله بر مالک بن طلاله بن عمرو بن غبشان نفرین کرد، در نتیجه با اشاره جبرئیل به سر او، چرک و جراحت سر او را فرا گرفت و هلاک شد.

و ابن عبد البر در ” الاستیعاب ” در حاشیه جزء 1 ” الاصابه ” 218 روایت کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله هنگامی که راه میرفت بدن مبارکش به جلو متمایل میشد و حکم بن ابی العاص کیفیت راه رفتن آن حضرت را تقلید میکرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله روزی ملتفت عمل او شد، و به او فرمود: چنین باش، حکم بن ابی العاص از آن روز دچار ارتعاش و اختلاج شد، عبد الرحمن بن حسان بن ثابت او را نکوهش نمود، و در هجو عبد الرحمن بن حکم چنین سرود:

ان اللعین ابوک فارم عظامه                 ان ترم، ترم مخلجا مجنونا

یمسی خمیص البطن من عمل التقی                        و یظل من عمل الخبیث بطینا

و ابن اثیر در ج 1 ” النهایه ” ص 345 از طریق عبد الرحمن بن ابی بکر روایت نموده که: حکم بن ابی العاص بن امیه پدر مروان، پشت سر پیغمبر صلی الله علیه و آله مینشست و هنگامی که آن حضرت سخن میگفت روی خود را به طریق استهزاء دگرگون میساخت و اشکال مسخره آمیز نشان میداد، پیغمبر او را با آن هیئت دید به او فرمود: چنین باش پس تا هنگام مرگ صورتش به همان هیئت کریه در اختلاج بود. بنا بر روایت دیگر تا دو ماه مبتلا به تشنج و اضطراب شد، و پس از افاقه از اضطراب و تشنج مرض صرع او را فرا گرفت و پس از افاقه از آن گرفتار تشنج و اختلاج بود تا در نتیجه نیرو و گوشت بدن او از بین رفت و به جای اختلاج ارتعاش نیز گفته اند.

و ابن حجر در جلد 1 ” الاصابه ” ص 345 از طریق طبرانی روایت نموده، و بیهقی در ” الدلائل ” و سیوطی در ج 2 ” الخصایص الکبری” صفحه 79 از حاکم(در حالی که به صحت آن تصریح کرده) و از بیهقی و طبرانی از عبد الرحمن بن ابی بکر صدیق روایت نموده اند که: حکم بن ابی العاص در نزدیک پیغمبر صلی الله علیه و آله مینشست و هنگام سخن گفتن آن جناب با تغییر چهره و شکل خود آن حضرت را استهزاء مینمود، پیغمبر صلی الله علیه و آله به او فرمود چنین باش، در نتیجه پیوسته مبتلا به اختلاج و تشنج بود تا مرد

و مانند این روایت از طریق دیگر نیز روایت شده و در ج 1″ الاصابه ” ص 346 مذکور است که: بیهقی از طریق مالک بن دینار آورده که او از هند پسر خدیجه زوجه پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل نموده که: پیغمبر صلی الله علیه و آله از برابر حکم عبور فرمود، و نامبرده با حرکت دادن انگشت آن حضرت را مسخره و استهزاء نمود، پیغمبر که او و حرکت او را مشاهده فرمود نفرین کرد و فرمود: بار خدایا او را چلپاسه گردان، بلا درنگ مبتلا به خزیدن شد.

و در جلد 1 “الاصابه ” ص 276 و جلد 2 ” الخصائص الکبری ” صفحه 79 مذکور است که: ابن فتحون از طبری ذکر نموده اینکه: پیغمبر صلی الله علیه و آله از حارث بن ابی الحارثه دخترش جمره را خواستگاری فرمود، حارث گفت: دخترم به بیماری بدی مبتلاست، در حالتی که چنین نبود، ولی پس از آنکه به خانه آمد مشاهده نمود که دخترش مبتلا به برص شده،

و در جلد 2 ” الخصائص الکبری” صفحه 78 از طریق بیهقی از اسامه بن زید روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله مردی را به ماموریتی اعزام فرمود، آن مرد دروغ بر رسول خدا بست، پیغمبر او را نفرین کرد، در نتیجه او را مردار یافتند در حالی که شکم او شکافته شده بود و زمین او را نپذیرفته بود.

و باز در جلد 1″ الخصائص الکبری ” صفحه 147 مذکور است که بیهقی و ابو نعیم از طریق ابی نوفل ابن ابی عقرب از پدرش روایت نموده اند که گفت: لهب بن ابی لهب به نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و آن حضرت را دشنام داد، رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: بار خدایا، سگ خود را بر ما مسلط فرما، گوید: ابو لهب مال التجاره به شام میفرستاد و فرزندش لهب را نیز با غلامان و وکلای خود اعزام میداشت، به آنها سفارش نمود که مراقب لهو باشید زیرا من در اثر نفرین محمد صلی الله علیه و آله بر او ترسناک هستم، آنها به هر منزل که فرود می آمدند لهب را پهلوی دیوار میخوابانیدند و او را با لباس و اثاث می پوشانیدند، مدتی در راه به این کیفیت از او مواظبت میکردند تا شبی درنده ای آمد و او را به زمین زد و به قتل رسانید.

و بیهقی از قتاده روایت نموده که عتبه بن ابی لهب بر ایذاء رسول خدا صلی الله علیه و آله دست یافت، رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: همانا من از خدا مسئلت میکنم که سگ خود را بر او مسلط فرماید، نامبرده با جمعیتی از قریش بیرون شد و هنگام شب در حوالی شام در محلی به نام (زرقاء) فرود آمدند، ناگاه شیری بر آن گروه دست یافت و پیرامون آنها گردش کرد تا در میان آن قوم عتبه را یافت، به او حمله نمود و سر او را به دهن گرفت و با دندان از بدن جدا کرد. و بیهقی از عروه روایت کرده که: در آن شب شیر پس از یافتن آن گروه در آن منزل به سوی دیگر برگشت، آنها از جای برخاستند و عتبه را در میان گرفتند، سپس مجددا شیر آمد و در میان آنها رفت تا به عتبه رسید و سرش را گرفت و شکاند. و از ابی نعیم و ابن عساکر نیز از طریق عروه مانند آن روایت شده، و ابن اسحاق و ابو نعیم این داستان را از طریق دیگر هم از محمد بن کعب قرظی و غیره روایت نموده اند و اضافه نموده اند که: حسان بن ثابت در این موضوع چنین سروده:

 سائل بنی الاشقر ان جئتهم / ما کان انباء ابی واسع

 لا وسع الله له قبره / بل ضیق الله علی القاطع

 رحم نبی جده ثابت / یدعو الی نور له ساطع

 اسبل بالحجر لتکذیبه / دون قریش نهزه القارع

 فاستوجب الدعوه منه بما / بین للناظر و السامع

ان سلط الله بها کلبه / یمشی الهوینا مشیه الخادع

حتی اتاه وسط اصحابه / و قد علتهم سنه الهاجع

فالتقم الراس بیافوخه / و النحر منه فغره الجایع

مولف گوید: در دیوان حسان جز بیت اول یافت نمیشود و بعد از بیت اول چنین سروده:

اذ ترکوه و هو یدعوهم / بالنسب الاقصی و بالجامع

و اللیث یعلوه بانیابه / منعفرا وسط دم ناقع

لا یرفع الرحمن مصروعهم / و لا یوهن قوه الصارع

و ابو نعیم از طاووس روایت کرده که گفت: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را “و النجم اذا هوی ” تلاوت فرمود، عتبه بن ابی لهب گفت: من کافر شدم به پرورگارم نجم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا بر تو سگی از سگان خود را مسلط فرماید… تا پایان داستان.

و ابو نعیم از ابی الضحی روایت کرده که: پسر ابی لهب گفت: او کافر است به کسی که گفت: و النجم اذا هوی، سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله آن نفرین را فرمود…. تا پایان حدیث.

و با توجه به این امور خواهید دانست که عذابی که به سبب وجود مقدس پیغمبر صلی الله علیه و آله به مدلول دو آیه معهود نفی شده، مراد نفی فی الجمله است نه نفی کلی و این معنی، مقتضای حکمت و رعایت مصلحت عمومی است، زیرا عضوی که فاسد شد بالضروره برای مصمون ماندن سایر اعضاء آن عضو فاسد باید قطع شود، به خلاف عضوی که قسمتی از آن بیمار است و آن طور نیست که باعث سرایت به سایر اعضاء شود و یا عضوی که تمامش صدمه دیده ولی امید هست که با معالجه بهبودی یابد خدای متعال قریش را تهدید فرمود به مانند صاعقه عاد و ثمود که اگر همگی از دین اعراض کردند آنها را عذاب فرماید چنانکه این آیه حاکی است: “فان اعرضوا فقل انذرتکم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود ” و چون مناط حکم اعراض و همگی بوده و افرادی مومن در میان آنها به وجود آمد، صاعقه بر آنها نازل نشد، و اگر همگی آنان به گمراهی خود ادامه میدادند صاعقه بر طبق تهدیدی که شده بود بر آنها نازل میگشت در حالتی که اگر وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله به طور کلی مانع از تمام اقسام عذاب میبود این تهدید درست نبود، و احدی از آنها که گفتیم گرفتار عذاب نمیشد و حتی احدی در غزوات و جنگهای آن حضرت به سبب خشم آن جناب کشته نمیشد، زیرا تمام این امور از اقسام عذاب است، خدای ما را پناه دهد از آنها.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 490

متن عربی

الوجه الرابع: أنَّها نزلت بسبب ما قاله المشرکون بمکّة، و لم ینزل علیهم العذاب هناک لوجود النبیّ صلی الله علیه و سلم بینهم؛ لقوله تعالی: (وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ‏ ) «2». الجواب: لا ملازمة بین عدم نزول العذاب فی مکّة علی المشرکین، و بین عدم نزوله هاهنا علی الرجل؛ فإنّ أفعال المولی سبحانه تختلف باختلاف وجوه الحکمة، فکان فی سابق علمه إسلام جماعة من أولئک بعد حین، أو وجود مسلمین فی أصلابهم، فلو أبادهم بالعذاب النازل لأُهملت الغایة المتوخّاة من بعث الرسول صلی الله علیه و آله و سلم. و لمّا لم یرَ سبحانه ذلک الوجه فی هذا المنتکس علی عقبه عن دین الهدی بقیله ذلک، و لم یکن لِیَلِدَمؤمناً، کما عرف ذلک نوح علیه السلام من قومه، فقال: (وَ لا یَلِدُوا إِلَّا فاجِراًکَفَّاراً ) «1»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 490

، قطع جرثومة فساده بما تمنّاه من العذاب الواقع. و کم فرق بین أولئک الذین عوملوا بالرفق رجاء هدایتهم، و تشکیل أمّةٍ مرحومةٍ منهم و من أعقابهم، مع العلم بأنّ الخارج منهم عن هاتین الغایتین سوف یُقضی علیه فی حروب دامیة، أو یأتی علیه الخزی المبیر، فلا یسعه بثُّ ضلالةٍ، أو إقامة عیثٍ، و بین هذا الذی أخذته الشدّة، مع العلم بأنّ حیاته مثار فتن، و منزع إلحاد، و ما عساه یتوفّق لهدایته، أو یُستفاد بعقبه. و وجود الرسول صلی الله علیه و آله و سلم رحمةٌ تَدْرأ العذاب عن الأُمّة، إلّا أنَّ تمام الرحمة أن یکون فیها مکتسح للعراقیل أمام السیر فی لاحب الطریق المَهْیع، و لذلک قمَّ سبحانه ذلک الجَذْم «2» الخبیث، للخلاف عمّا أبرمه النبیُّ الأعظم فی أمر الخلافة، کما أنَّه فی حروبه و مغازیه کان یجتاح أصول الغیّ بسیفه الصارم، و کان یدعو علی من شاهد عتوّه، و یئس من إیمانه، فتُجاب دعوته: أخرج مسلم فی صحیحه «3» (2/468) بالإسناد عن ابن مسعود: أنَّ قریشاً لمّا استعصت علی رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم و أبطئوا عن الإسلام، قال: «اللّهمّ أعنّی علیهم بسبعٍ کسبع یوسف»، فأصابتهم سنةٌ فحصّت کلّ شی‏ء، حتی أکلوا الجِیَف و المَیْتة، حتی إنَّ أحدهم کان یری ما بینه و بین السماء کهیئة الدخان من الجوع، فذلک قوله: (یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ‏ ) «4»، و رواه البخاری «5» (2/125). و فی تفسیر الرازی «6» (7/467): أن النبیّ صلی الله علیه و سلم دعا علی قومه بمکّة لمّا کذّبوه، فقال:                 

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 491  

«اللّهمّ اجعل سنیّهم کسنیّ یوسف»، فارتفع المطر، و أجدبت الأرض، و أصابت قریشاً شدّة المجاعة حتی أکلوا العظام و الکلاب و الجِیَف، فکان الرجل لما به من الجوع یری بینه و بین السماء کالدخان، و هذا قول ابن عبّاس و مقاتل و مجاهد و اختیار الفرّاء و الزجّاج، و هو قول ابن مسعود. و روی ابن الأثیر فی النهایة «1» (3/124): أنَّ النبیّ صلی الله علیه و سلم قال: «اللّهمّ اشدد وطأتک علی مضر مثل سنی یوسف»، فجهدوا حتی أکلوا العَلْهَز «2». و رواه السیوطی فی الخصائص الکبری «3» (1/257) من طریق البیهقی «4» عن عروة و من طریقه و طریق أبی نعیم «5» عن أبی هریرة.

و قال ابن الأثیر فی الکامل «6» (2/27): کان أبو زمعة الأسود بن المطّلب بن أسد بن عبد العزّی و أصحابه یتغامزون بالنبیّ صلی الله علیه و سلم فدعا علیه رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم أن یعمی و یثکل ولده، فجلس فی ظلِّ شجرةٍ، فجعل جبریل یضرب وجهه و عینیه بورقة من ورقها و بشوکها حتی عمی. و قال: دعا رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم علی مالک بن الطلالة بن عمرو بن غبشان، فأشار جبریل إلی رأسه، فامتلأ قیحاً فمات. و روی ابن عبد البَرّ فی الاستیعاب «7» هامش الإصابة (1/318): أنَّ النبیّ صلی الله علیه و سلم کان إذا مشی یتکفّأ، و کان الحکم بن أبی العاص یحکیه، فالتفت النبیّ صلی الله علیه و سلم یوماً فرآه                    

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 492

یفعل ذلک، فقال صلی الله علیه و آله و سلم: «فکذلک فلْتکن»، فکان الحکم مختلجاً یرتعش من یومئذٍ، فعیّره عبد الرحمن بن حسان بن ثابت، فقال فی عبد الرحمن بن الحکم یهجوه:      

إنَّ اللعینَ أبوکَ فارمِ عظامَهُ             إنْ ترْمِ ترْمِ مُخَلَّجاً مجنونا    

یُمسی خَمیصَ البطنِ من عملِ التقی             و یظلُّ من عملِ الخبیثِ بَطینا

و روی ابن الأثیر فی النهایة «1» (1/345) من طریق عبد الرحمن بن أبی بکر:

أنَّ الحکم بن أبی العاص بن أمیّة- أبا مروان- کان یجلس خلف النبیّ صلی الله علیه و سلم فإذا تکلّم اختلج بوجهه، فرآه فقال له: «کن کذلک»، فلم یزل یختلج حتی مات. و فی روایة: فضرب به شهرین ثمّ أفاق خلیجاً: أی صرع، ثمّ أفاق مختلجاً «2»، قد أُخذ لحمه و قوّته. و قیل: مرتعشاً. و روی ابن حجر فی الإصابة (1/345) من طریق الطبرانی «3»، و البیهقی فی الدلائل «4»، و السیوطی فی الخصائص الکبری «5» (2/79) عن الحاکم «6» و صحّحه، و عن البیهقی و الطبرانی عن عبد الرحمن بن أبی بکر الصدّیق قال:

کان الحکم بن أبی العاص یجلس إلی النبیّ صلی الله علیه و سلم فإذا تکلّم النبیّ صلی الله علیه و سلم اختلج بوجهه، فقال له النبیّ: «کن کذلک». فلم یزل یختلج حتی مات. و روی مثله بطریق آخر. و فی الإصابة (1/346): أخرج البیهقی «7» من طریق مالک بن دینار:

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 493

حدّثنی هند بن خدیجة زوج النبیّ صلی الله علیه و سلم: مرّ النبیّ صلی الله علیه و سلم بالحکم، فجعل الحکم یغمز النبیّ صلی الله علیه و سلم بإصبعه فالتفت فرآه، فقال: «اللّهمّ اجعله وزغاً»، فزحف مکانه. و فی الإصابة (1/276)، و الخصائص الکبری «1» (2/79):

ذکر ابن فتحون عن الطبری: أنَّ النبیّ صلی الله علیه و سلم خطب إلی الحارث بن أبی الحارثة ابنته جمرة بنت الحارث، فقال: إنَّ بها سوءً. و لم تکن کما قال، فرجع فوجدها قد برصت. و فی الخصائص الکبری «2» (2/78) من طریق البیهقی «3» عن أُسامة بن زید قال: بعث رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم رجلًا، فکذب علیه، فدعا علیه رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم، فوجد میّتاً قد انشقّ بطنه، و لم تقبله الأرض. و فی الخصائص «4» (1/147): أخرج البیهقی «5» و أبو نعیم من طریق أبی نوفل بن أبی عقرب عن أبیه قال:

أقبل لهب بن أبی لهب یسبُّ النبیّ، فقال النبیّ صلی الله علیه و سلم: «اللّهمّ سلِّط علیه کلبک». قال: و کان أبو لهب یحتمل البزَّ إلی الشام، و یبعث بولده مع غلمانه و وکلائه، و یقول: إنَّ ابنی أخاف علیه دعوة محمد فتعاهدوه. فکانوا إذا نزلوا المنزل ألزقوه إلی الحائط و غطّوا علیه الثیاب و المتاع، ففعلوا ذلک به زماناً، فجاء سبع، فتلّه فقتله.                      

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 494

و أخرج البیهقی عن قتادة: أنَّ عتبة «1» بن أبی لهب تسلّط علی رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم، فقال رسول اللَّه: «أما إنِّی أسأل اللَّه أن یسلِّط علیه کلبه»، فخرج فی نفر من قریش حتی نزلوا فی مکان من الشام یقال له الزرقاء لیلًا، فأطاف بهم الأسد، فغدا- أی وثب- علیه الأسد من بین القوم، و أخذ برأسه فضغمه «2» ضغمة فذبحه. و أخرج البیهقی «3» عن عروة: أنَّ الأسد لمّا کان بهم تلک اللیلة انصرف عنهم، فقاموا و جعلوا عتبة فی وسطهم، فأقبل الأسد یتخطّاهم، حتی أخذ برأس عتبة ففدغه «4». و روی عن أبی نعیم «5» و ابن عساکر «6» من طریق عروة مثله، و أخرجه ابن إسحاق و أبو نعیم «7» من طریق آخر عن محمد بن کعب القرظی و غیره. و زاد: أنَّ حسّان بن ثابت قال فی ذلک:       

سائلْ بنی الأشقرِ إن جئتَهم «8»             ما کان أنباءُ أبی واسعِ «9»  

لا وسّع اللَّه له قبرَهُ             بل ضیّقَ اللَّهُ علی القاطعِ‏            

رحْمَ نبیٍّ جدُّهُ ثابتٌ             یدعو إلی نورٍ له ساطعِ‏           

أسبل بالحجرِ لتکذیبهِ             دون قریشٍ نهزة القارعِ‏       

فاستوجب الدعوةَ منه ما             بیّنَ للناظر و السامعِ‏

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 495       

أنْ سلّطَ اللَّهُ بها کلبَهُ             یمشی الهُوَینا مِشیة الخادعِ‏        

حتی أتاهُ وسْطَ أصحابه             و قد علتهمْ سِنةُ الهاجعِ‏      

فالتقم الرأسَ بیافوخه             و النحر منه فغرةَ الجائعِ‏

قلت: لا یوجد فی دیوان حسّان من هذه الأبیات إلّا البیت الأوّل، و فیه بعده قوله:

إذ ترکوهُ و هو یدعوهُمُ بالنسب الأقصی و بالجامعِ             و اللیثُ یعلوه بأنیابهِ مُنْعفِراً وسْط دمٍ ناقعِ‏          

لا یرفعِ الرحمنُ مصروعَهُمْ و لا یُوَهِّنْ قُوّة الصارعِ‏

و أخرج أبو نعیم «1» عن طاووس قال:

لمّا تلا رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم (وَ النَّجْمِ إِذا هَوی‏ ) قال عتبة بن أبی لهب: کفرتُ بربِّ النجم. فقال رسول اللَّه صلی الله علیه و سلم: «سلّط اللَّه علیک کلباً من کلابه»… الحدیث. و أخرج أبو نعیم عن أبی الضحی قال: قال ابن أبی لهب: هو یکفر بالذی قال (وَ النَّجْمِ إِذا هَوی‏ ) فقال النبیّ صلی الله علیه و سلم… الحدیث. و بهذه کلِّها تعلم أنَّ العذاب المنفی فی الآیتین بسبب وجوده المقدّس یراد به النفی فی الجملة لا بالجملة، و هو الذی تقتضیه الحکمة، و یستدعیه الصالح العام، فإنّ فی الضرورة ملزماً لقطع العضو الفاسد، اتّقاء سرایة الفساد منه إلی غیره، بخلاف الجثمان الدنف «2») بعضه؛ بحیث لا یُخشی بِدارُه إلی غیره، أو المُضنی کلّه و یؤمّل فیه الصحّة، فإنّه یعالج حتی یبرأ. و إنَّ اللَّه سبحانه هدّد قریشاً بمثل صاعقة عاد و ثمود إن مردوا عن الدین جمیعاً،

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏1، ص: 496

و قال: (فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ ) «1»، و إذ کان مناط الحکم إعراض الجمیع لم تأتِهم الصاعقة بحصول المؤمنین فیهم، و لو کانوا استمرّوا علی الضلال جمیعاً لأتاهم ما هُدّدوا به، و لو کان وجود الرسول صلی الله علیه و آله و سلم مانعاً عن جمیع أقسام العذاب بالجملة لما صحَّ ذلک التهدید، و لَما أُصیب النفر الذین ذکرناهم بدعوته، و لَما قُتل أحدٌ فی مغازیه بعضبه الرهیف، فإنَّ کلّ هذه أقسام العذاب أعاذنا اللَّه منها.