اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ خرداد ۱۴۰۳

اعتراض عایشه به سنت‌شکنی‌ها و بدعت‌های عبدالله بن عمر

متن فارسی

1- طبرانى از طریق موسى بن طلحه این روایت را ثبت کرده است: «به عائشه خبر رسید که پسر عمر می‌گوید: مرگ ناگهانى خشمى است که گریبانگر مؤمنان می‌شود. گفت: خدا از سر تقصیر پسر عمر درگذرد. حقیقت این است که رسول خدا (ص) فرمود: مرگ ناگهانى تخفیفى است براى مؤمنان و خشمى که گریبانگیر کافران می‌شود «1».

2- بخارى این سخن را از پسر عمر ثبت کرده است: «پیامبر (ص) در برابر کشتگان بدر ایستاده فرمود: آیا دیدید و عده‌اى را که پروردگارتان به شما داد راست درآمد؟ و افزود: اینها اکنون آنچه را میگویم می‌شنوند. این را براى عائشه گفتند، گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: اینها اکنون می‌دانند آنچه برایشان میگویم راست است.»
احمد حنبل به این عبارت آورده است: «پیامبر خدا (ص) در برابر کشتگان جنگ بدر ایستاده فرمود: آى فلان! آى بهمان! آیا دیدید و عده‌اى را که پروردگارتان به شما داده راست درآمد؟ بخدا اینها اکنون سخنم را می‌شنوند.
یحیى می‌گوید: عائشه گفت: خدا از سر تقصیر پسر عمر درگذرد، زیرا او اشتباه فهمیده است. در حقیقت پیامبر خدا فرمود: بخدا اینها اکنون می‌دانند آنچه را برایشان می‌گفتم راست درآمده است. و می‌دانیم خداى متعال می‌فرماید: تو مردگان را نمی‌شنوانى، و تو نمی‌توانى کسانى را که در گورند بشنوانى «2»

3- حکیم ترمذى در «نوادر الاصول» این روایت را از پسر عمر ثبت کرده که رسول خدا (ص) فرمود: عرش از مرگ سعد بن معاذ به لرزه درآمد. ابو عبد اللّه می‌گوید: عده‌اى این حدیث را تأویل کرده و گفته‌اند: عرش تختى است که او را به رویش حمل کرده‌اند، و به حدیثى استناد نموده‌اند که از پسر عمر نقل شده و آن را تأویل کرده است. جارود نیز همین گونه براى ما روایت کرده می‌گوید: جریر از عطاء بن سائب از مجاهد از قول پسر عمر چنین میگوید: روزى حدیث سعد را که «عرش از عشقى که خدا به دیدار سعد دارد به لرزه در می‌آید» براى او خواندند پسر عمر گفت: عرش به خاطر مرگ هیچ کس به لرزه در نمی‌آید، بلکه تختى است که او را برویش حمل کرده‌اند. می‌گوید: این است مقدار دانش پسر عمر- خدا بیامرز- در باره آنچه دریافته و شنیده، و برتر از هر دانشمندى دانائى هست.
این را حاکم نیشابورى در «مستدرک» به این عبارت ثبت کرده: پسر عمر گفت: به خاطر عشقى که به دیدار خدا دارد عرش لرزیده است یعنى تخته تابوتش. «1»
با ملاحظه روایاتى که بخارى و حاکم- در «مستدرک»- از طریق جابر بن عبد اللّه انصارى ثبت کرده‌اند خواهید دانست تأویل و توجیه پسر عمر در آن باره تا چه اندازه سخیف و نامربوط است. جابر بن عبد اللّه- رضى اللّه عنهما- می‌گوید: شنیدم که پیامبر خدا می‌فرمود: عرش خداى رحمان «2» از مرگ سعد بن معاذ به لرزه درآمد. یکى به جابر گفت: براء می‌گوید: تخت لرزیده است. گفت:
از آن جهت است که میان این دو قبیله- اوس و خزرج- کینه‌هائى هست. من از خود پیامبر خدا شنیدم که فرمود: عرش خداى رحمان از مرگ سعد بن معاذ به لرزه درآمد. «3» «مسلم» آن را به عبارت: «عرش خداى رحمان به لرزه درآمد» آورده است. «4»
ابن حجر در «فتح البارى» می‌نویسد: «حدیث لرزیدن عرش به خاطر سعد بن معاذ از طریق ده تن از اصحاب یا بیشتر آمده و در دو «صحیح» مسلم و بخارى ثبت گشته است و انکار آن بی‌معنى است. «1»

4- شاه صاحب در کتاب «انصاف» می‌نویسد: «پسر عمر از پیامبر (ص) روایت کرده که مرده از گریستن خویشانش بر وى معذب می‌شود. عایشه روایتش را رد کرده و گفته او حدیث را درست نفهمیده است. در حقیقت، پیامبر خدا (ص) از کنار نعش زن یهودی‌یى گذشت که خویشانش بر او می‌گریستند، فرمود: اینها بر او می‌گریند و او در گورش معذب می‌باشد. آن وقت پسر عمر پنداشته معذب بودن او معلول گریستن است و این حکم، کلى و شامل همه مردگان است.»
احمد حنبل روایتى از عائشه ثبت کرده است که چون شنید پسر عمر از قول پدرش روایت می‌کند که پیامبر خدا (ص) فرمود: «مرده از گریستن خویشانش بر وى معذب می‌شود» گفت: خدا عمر و پسرش را بیامرزد. بخدا آنها نه دروغگویند و نه دروغساز و نه چیزى از خود افزوده‌اند در حقیقت، پیامبر خدا (ص) این سخن را در مورد مردى یهودى فرمود که از کنار خویشانش می‌گذشت و دید بر او می‌گریند، فرمود: اینها بر او می‌گریند و خداى عز و جل او را در گورش عذاب می‌کند. «2»
احمد حنبل در «مسند» همین مطلب را به عبارت دیگرى نیز روایت کرده که در چند صفحه بعد خواهد آمد. در جلد ششم در باره این روایت که از چندین «صحیح» و «مسند» نقل نمودیم بحث کرده و حقیقت را به طور قطعى روشن ساختیم.

5- بخارى در «صحیح» خویش، فصل اذان «3» روایتى از قول پسر عمر ثبت کرده به این مضمون: «رسول خدا (ص) فرمود: بلال در شب اذان می‌گوید: پس بخورید و بیاشامید تا آنگاه که ابن ام مکتوم ندا در دهد.» این از احادیثى است که در موردش عائشه بر پسر عمر ایراد گرفته و گفته: پسر عمر اشتباه کرده و صحیح این است: ابن ام مکتوم در شب ندا در میدهد پس بخورید و بیاشامید تا آنگاه که بلال اذان بگوید. ولید این طور یقین دارد و ابن خزیمه و ابن منذر و ابن حبان از چندین طریق از شعبه به همین صورت روایت و ثبت کرده‌اند.
و نیز طحاوى و طبرانى از طریق منصور بن زاذان از خبیب بن عبد الرحمن به همین صورت ثبت کرده‌اند.
بیهقى در «سنن» مطلب را چنین نوشته است: عائشه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: ابن مکتوم مرد نابینائى است، بنابر این هر گاه اذان گفت شما بخورید و بیاشامید تا آنگاه که بلال اذان بگوید. عائشه می‌افزاید که بلال طلوع فجر را می‌دید. و عائشه می‌گفت: پسر عمر اشتباه کرده است. «1»
ابن حجر می‌نویسد: «ابن عبد البر و عده‌اى از علماى حدیث اظهار داشته‌اند که آن روایت به هم ریخته است و درست آن گونه است که بخارى نوشته. من متمایل به همین عقیده بودم تا آنکه این حدیث را در صحیح ابن خزیمه از دو طریق دیگر از قول عائشه دیدم، و بعضى از صورتهاى لفظى آن طورى است که بعید می‌نماید اشتباه شده باشد، این صورت که می‌گوید: هر گاه عمرو که نابینا است اذان گفت فریب نخورید و هر گاه بلال اذان گفت هیچ کس نباید احتمال خلاف بدهد. این را احمد ثبت کرده است. «2» و نیز از عائشه نقل شده که وى حدیث پسر عمر را رد می‌کرده و می‌گفته: او اشتباه کرده است. این را بیهقى از طریق دراوردى از هشام از پدرش از عائشه ثبت کرده است و افزوده: عائشه گفت: بلال طلوع فجر را می‌دید و گفته: عائشه گفت: پسر عمر اشتباه کرده است.» «3»

6- احمد حنبل روایتى از طریق یحیى بن عبد الرحمن بن حاطب ثبت کرده است که پسر عمر گفت: رسول خدا (ص) فرمود ماه بیست و نه روز است. و دستهایش را دو بار بهم زد و بار سوم یک انگشتش را خماند. عائشه گفت: خدا از سر تقصیر پسر عمر درگذرد چون او اشتباه کرده است. در حقیقت، رسول خدا (ص) یکماهه از همسرانش دورى جست و بعد از بیست و نه روز باز آمد. عرض کردند:
اى رسول خدا! پس از بیست و نه روز باز آمدى! فرمود: ماه بیست و نه روز می‌شود. «1» احمد حنبل در جاى دیگر می‌نویسد: گفتند: … فرمود: ماه گاهى بیست و نه روز می‌شود. «2» و این را ابو منصور بغدادى روایت کرده به این عبارت:
به عائشه- رضى اللّه عنها- اطلاع دادند که پسر عمر- رضى اللّه عنه- می‌گوید: «ماه بیست و نه روز است.» آنرا رد کرده و گفت: خدا از پسر عمر درگذرد، رسول خدا چنین نگفت، بلکه فرمود: ماه گاهى بیست و نه روز می‌شود. «3»
پسر عمر به این تصور خطاى خویش عمل میکرد و ماه را بیست و نه روز می‌دانست و می‌گفت: پیامبر خدا فرموده: ماه بیست و نه روز است. و چون شب بیست و نهم بود و در آسمان ابرى یا مهى روزه می‌گرفت «4» (به اعتبار اول رمضان).

7- بخارى و مسلم از قول «نافع» این روایت را ثبت کرده‌اند که به پسر عمر گفته‌اند: ابو هریره میگوید: از پیامبر خدا (ص) شنیدم که هر کس از پى جنازه‌اى برود یک قیراط پاداش خواهد داشت. پسر عمر می‌گوید: ابو هریره بسیار گفته است. و کسى را نزد عائشه می‌فرستد و در باره آن می‌پرسد. عائشه روایت ابو هریره را تصدیق مینماید. پسر عمر می‌گوید: پس بسیار پاداش‏ها از دست داده‌ایم.
«مسلم» از قول عامر بن سعد بن ابى وقاص روایتى ثبت کرده که نزد پسر عمر نشسته بودم که خباب در رسید و به عبد اللّه بن عمر گفت: نمی‌شنوى ابو هریره چه می‌گوید؟ او از پیامبر خدا (ص) شنیده که هر کس جنازه‌اى را از خانه تشییع نماید و بر آن نماز بگزارد و سپس تشییع نماید تا به خاک سپرده شود دو قیراط پاداش خواهد برد هر قیراطش چون کوه احد، و هر کس بر جنازه‌اى نماز بگزارد و بر گردد پاداشى چون کوه احد خواهد داشت. پسر عمر، خباب را نزد عائشه فرستاد تا در باره روایت ابو هریره بپرسد و برگشته به او اطلاع دهد. و خود چنگى
از ریگ‏هاى مسجد برگرفته در دست می‌گرداند تا خباب برگشت و خبر آورد که عائشه می‌گوید: ابو هریره راست می‌گوید. در این هنگام پسر عمر مشت ریگى را که در دست داشت بر زمین زده به حسرت گفت: قیراطهاى فراوان از دست داده‌ایم! «1»

شاید خواننده محقق پس از اطلاع بر این گونه روایات پى برده باشد که روایت پسر عمر در بدى دست کمى از فقه و دینشناسى او نداشته است، و کسى که در فقه و حدیث چنین باشد قابل اعتبار و اعتنا نیست نه خودش و نه نظریه‌اش و نه به حدیثش می‌توان اعتماد کرد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 63

متن عربی

، فإلیک نماذج منها:

1- أخرج الطبرانی «5» من طریق موسى بن طلحة قال: بلغ عائشة أنّ ابن

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 63

عمر یقول: إنّ موت الفجأة سخطة على المؤمنین. فقالت: یغفر اللَّه لابن عمر، إنّما قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «موت الفجأة تخفیف على المؤمنین و سخطة على الکافرین».

الإجابة للزرکشی «1» (ص 119)

 

2- أخرج البخاری «2» من طریق ابن عمر قال: وقف النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم على قلیب بدر فقال: «هل وجدتم ما وعد ربّکم حقّا؟» ثم قال: «إنّهم الآن یسمعون ما أقول» فذُکِر ذلک لعائشة فقالت: قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «إنّهم الآن لیعلمون أنّ ما کنت أقول لهم حقّ»

. و فی لفظ أحمد فی مسنده «3» (2/31): وقف رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم على القلیب یوم بدر فقال: «یا فلان، یا فلان هل وجدتم ما وعدکم ربّکم حقّا؟ أما و اللَّه إنّهم الآن لیسمعون کلامی». قال یحیى: فقالت عائشة: غفر اللَّه لأبی عبد الرحمن إنّه و هم، إنّما قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «و اللَّه إنّهم لیعلمون الآن أنّ الذی کنت أقول لهم حقّا «4»، و أنّ اللَّه تعالى یقول: (إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏) (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ) «5»

 

3- روى الحکیم الترمذی فی نوادر الأصول «6» من طریق ابن عمر قال: قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «اهتزّ العرش لموت سعد بن معاذ»

قال أبو عبد اللَّه: فتأوّل ناس فی هذا الحدیث و قالوا: العرش سریره الذی حمل علیه، و احتجّوا بحدیث رووه عن ابن عمر أنّه تأوّله، کذا حدّثنا الجارود قال: حدّثنا جریر، عن عطاء بن السائب، عن

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 64

مجاهد، عن ابن عمر قال: ذُکر یوماً عنده حدیث سعد: أنّ العرش اهتزّ لحبّ اللَّه لقاء سعد، قال ابن عمر: إنّ العرش لیس یهتزّ لموت أحد، و لکن سریره الذی حُمل علیه. قال: فهذا مبلغ ابن عمر رحمه الله من علم ما أُلقی إلیه من ذلک، و فوق کلّ ذی علم علیم «1». انتهى.

و أخرجه الحاکم فی المستدرک «2» (3/606) و لفظه: قال ابن عمر: اهتزّ لحبّ لقاء اللَّه العرش- یعنی السریر- قال: و رفع أبویه على العرش تفسّخت أعواده.

و أنت تعرف سخافة هذا التأویل ممّا

أخرجه البخاری و الحاکم فی المستدرک من طریق جابر بن عبد اللَّه قال: سمعت و رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یقول: «اهتزّ عرش «3» الرحمن لموت سعد بن معاذ» فقال رجل لجابر: فإنّ البراء یقول: اهتزّ السریر، فقال: إنّه کان بین هذین الحیّین الأوس و الخزرج ضغائن، سمعت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یقول: «اهتزّ عرش الرحمن لموت سعد بن معاذ»». و أخرجه مسلم بلفظ اهتزّ عرش الرحمن «5». و فی فتح الباری «6» (7/98): قد جاء حدیث اهتزاز العرش لسعد بن معاذ عن عشرة من الصحابة أو أکثر و ثبت فی الصحیحین فلا معنى لإنکاره.

 

4-فی کتاب الإنصاف لشاه صاحب: روى ابن عمر عنه صلى الله علیه و آله و سلم من أنّ المیّت

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 65

یعذّب ببکاء أهله علیه، فقضت عائشة علیه بأنّه لم یأخذ الحدیث على وجهه، مرّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم على یهودیّة یبکی علیها أهلها، فقال صلى الله علیه و آله و سلم: «إنّهم یبکون علیها، و إنّها تعذّب فی قبرها»

و ظنّ- ابن عمر- العذاب معلولًا بالبکاء، و ظنّ الحکم عامّا على کلّ میّت.

و أخرج أحمد فی المسند «1» (6/281) عن عائشة: أنّه بلغها أنّ ابن عمر یحدّث عن أبیه أنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم قال: المیت یعذّب ببکاء أهله علیه. فقالت: یرحم اللَّه عمر و ابن عمر، فو اللَّه ما هما بکاذبین و لا مکذّبین و لا متزیّدین، إنّما قال ذلک رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فی رجل من الیهود، و مرّ بأهله و هم یبکون علیه فقال: «إنّهم لیبکون علیه و إنّ اللَّه عزّ و جلّ لیعذّبه فی قبره». و لأحمد فی مسنده لفظ آخر یأتی بعد بضع صحائف من هذا الجزء.

أسلفنا الحدیث نقلًا عن عدّة صحاح و مسانید فی الجزء السادس (ص 151 الطبعة الأولى) و فصّلنا هنالک القول حول المسألة.

 

5- أخرج البخاری فی کتاب الأذان من صحیحه «2» (2/6) عن عبد اللَّه بن عمر أنّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم قال: «إنّ بلالًا یؤذّن بلیل فکلوا و اشربوا حتى ینادی ابن أُمّ مکتوم»

. هذا الحدیث ممّا استدرکت به عائشة على ابن عمر و کانت تقول غلط ابن عمر و صحیحه: «إنّ ابن أُمّ مکتوم ینادی بلیل فکلوا و اشربوا حتى یؤذّن بلال»، و بهذا جزم الولید و کذا أخرجه ابن خزیمة «3» و ابن المنذر و ابن حبّان «4» من طرق عن شعبة،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 66

و کذلک أخرجه الطحاوی و الطبرانی «1» من طریق منصور بن زاذان عن خبیب بن عبد الرحمن.

و فی لفظ البیهقی فی سننه (1/382): قالت عائشة: قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «إنّ ابن مکتوم رجل أعمى فإذا أذّن فکلوا و اشربوا حتى یؤذّن بلال»

. قالت: و کان بلال یبصر الفجر، و کانت عائشة تقول غلط ابن عمر.

و قال ابن حجر: ادّعى ابن عبد البرّ و جماعة من الأئمّة بأنّه مقلوب، و أنّ الصواب حدیث الباب- یعنی لفظ البخاری- و قد کنت أمیل إلى ذلک إلى أن رأیت الحدیث فی صحیح ابن خزیمة من طریقین آخرین عن عائشة، و فی بعض ألفاظه ما یبعد وقوع الوهم فیه و هو قوله: إذا أذّن عمرو فإنّه ضریر البصر فلا یغرّنّکم، و إذا أذّن بلال فلا یَطعمنّ أحد. و أخرجه أحمد «2». و جاء عن عائشة أیضاً: أنّها کانت تنکر حدیث ابن عمر و تقول: إنّه غلط، أخرج ذلک البیهقی من طریق الدراوردی، عن هشام، عن أبیه، عنها، فذکر الحدیث و زاد: قالت عائشة: و کان بلال یبصر الفجر. قال: و کانت عائشة تقول: غلط ابن عمر.

فتح الباری «3» (2/81).

 

6- أخرج أحمد فی مسنده «4» (2/21) من طریق یحیى بن عبد الرحمن بن حاطب، قال: قال عبد اللَّه بن عمر: قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: الشهر تسع و عشرون و صفق بیدیه مرّتین، ثم صفق الثالثة و قبض إبهامه. فقالت عائشة: غفر اللَّه لأبی عبد الرحمن إنّه وَ هَل «5»، إنّما هجر رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم نساءه شهراً، فنزل لتسع و عشرین

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 67

فقالوا: یا رسول اللَّه إنّک نزلت لتسع و عشرین؟ فقال: إنّ الشهر یکون تسعاً و عشرین. و فی (ص 56): فقیل له، فقال صلى الله علیه و آله و سلم: إنّ الشهر قد یکون تسعاً و عشرین. و رواه أبو منصور البغدادی و لفظه: أُخبرت عائشة بقول ابن عمر رضى الله عنه: إنّ الشهر تسع و عشرون، فأنکرت ذلک علیه و قالت: یغفر اللَّه لأبی عبد الرحمن ما هکذا قال رسول اللَّه، و لکن قال: إنّ الشهر قد یکون تسعاً و عشرین.

الإجابة للزرکشی «1» (ص 120).

 

کان ابن عمر یعمل بوهمه هذا و یرى کلّ شهر تسعة و عشرین یوماً و کان یقول: قال رسول اللَّه: الشهر تسع و عشرون، و کان إذا کان لیلة تسع و عشرین و کان فی السماء سحاب أو قتر أصبح صائماً «2».

7- أخرج الشیخان من جهة نافع قال: قیل لابن عمر: إنّ أبا هریرة یقول: سمعت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یقول: من تبع جنازة فله قیراط من الأجر. فقال ابن عمر: أکثر علینا أبو هریرة، فبعث إلى عائشة فسألها فصدّقت أبا هریرة، فقال ابن عمر: لقد فرّطنا فی قراریط کثیرة

. و أخرج مسلم من طریق عامر بن سعد بن أبی وقّاص: أنّه کان قاعداً عند عبد اللَّه بن عمر إذ طلع خباب صاحب المقصورة فقال: یا عبد اللَّه بن عمر ألا تسمع ما یقول أبو هریرة؟ إنه سمع رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یقول: «من خرج مع جنازة من بیتها و صلّى علیها ثم تبعها حتى دفن کان له قیراطان من أجر، کلّ قیراط مثل أحد، و من صلّى علیها ثم رجع کان له من الأجر مثل أُحد» فأرسل ابن عمر خبّاباً إلى عائشة یسألها عن قول أبی هریرة ثم یرجع إلیه فیخبره بما قالت، و أخذ ابن عمر قبضة من حصى المسجد یقلّبها فی یده حتى رجع إلیه الرسول، فقال: قالت عائشة: صدق

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 68

أبو هریرة. فضرب ابن عمر بالحصى الذی کان فی یده الأرض و قال: لقد فرّطنا فی قراریط کثیرة «1». و لعلّ الباحث لا یشکّ إذا وقف على هذه الروایات و أمثالها فی أنّ روایة ابن عمر لا تقلّ عن فقاهته فی الرداءة، و من هذا شأنه فی الفقه و الحدیث لا یعبأ به و برأیه، و لا یوثق بحدیثه.