اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۱ خرداد ۱۴۰۳

باز شدن قفل حجره پیامبر(ص) برای دفن ابوبکر

متن فارسی

کرامت دفن ابوبکر

ابن عساکر در تاریخ خود آورده که گفته اند ابوبکر (رض) را چون هنگام مرگ رسید به حاضران گفت چون من مردم و از غسل و کفن من فارغ شدید مرا بردارید و ببرید تا برسید بر در حجره اى که قبر پیامبر (ص) در آن است پس نزدیک در بایستید و بگوئید سلام بر تو اى رسول خدا این ابوبکر است که براى داخل شدن اجازه مى خواهد پس اگر اجازه اى به شما داده شد و در که با قفل بسته بود به رویتان گشوده گردید پس مرا داخل کنید و همان جا به خاک سپارید و گرنه مرا به بقیع برید و آنجا در خاک کنید. پس آنان چون در آستانه در ایستادند و آنچه وى گفته بود بر زبان راندند قفل بیفتاد و در گشوده شد و ناگاه هاتفى از درون قبر ندا در داد:
دوست را بر دوست وارد کنید که دوست به دوست مشتاق است.

این گزارش را رازى در تفسیر خود 5/378 آورده است و نیز حلبى در سیره نبوى 3/394 و دیار بکرى در تاریخ الخمیس 2/264 و قرمانى در اخبار الدول که در حاشیه کامل چاپ شده- 1/200- و صفورى در نزهة المجالس 2/198.

امینى گوید: بازگوگران این گزارش خواسته اند به این وسیله کار پیشوایان خود را در دفن خلیفه در جایگاه پاکى -حجره پیامبر (ص)- درست بنمایند چرا که این مسئله دشوار، آنان را درمانده ساخت و از عهده جواب آن بر نیامدند زیرا حجره شریف یا چنان که حق و آشکار است در ملکیت او (ص) باقى مانده بود یا این که به صورت صدقه در آمده و مربوط به همه مسلمانان بود. در صورت اول مى باید براى دفن در آن از بازماندگان تنها وارث او (ص) -دو امام سبط و خواهرانشان- اجازه بگیرند که چنین کارى نکردند. در صورت دوم هم بر خلیفه یا بر کسى که از پس او عهده دار کارها شد واجب بود از جامعه مسلمانان اجازه بگیرد که هیچ یک چنین کارى نکردند. پس دفن او در آنجا کارى مخالف با قانون دین خواهد بود و اگر گویند که او را در زمینى که به ارث به دخترش رسیده دفن کرده اند گوئیم پس از آنکه خود پدر روایت کرد که ما گروه پیامبران ارث نمى گذاریم و آنچه از ما به جا ماند صدقه است، پس از این دیگر چه ارثى از پیامبر به عایشه تواند رسید با آنکه ما در جلد ششم ص 190 از چاپ دوم روشن کردیم که هیچ یک از زنان پیامبر جز براى سکونت حقى بر حجره هاشان نداشتند یعنى در همان حدى در آن حق داشتند که هر زنى در ایام عده بر خانه شوهرش دارد. پس هیچ کدام از حقوق مالکیت را بر آن ندارند که بتوانند تصرفى به این عنوان بکنند. و هم در آنجا گفتیم که اگر فرض کنیم (بر خلاف مذهب سنت) عایشه از پیامبر ارث ببرد و سهم الارثى هم از زمین به او رسد سهم او 9/1 از 8/1 حجره خواهد بود زیرا او (ص) چون درگذشت 9 زن داشت و مساحت آن محل را اگر حساب کنیم هر چقدر هم حجره بزرگ باشد 9/1 از 8/1 آن گنجایش دفن یک نفر را ندارد گذشته از آنکه حق وى مشاع بود و نمى توانست بى اجازه شرکاء خود تصرفى در آن بکند.

اینان خواسته اند گریبان خود را از چنگ این مشکلات برهانند پس گزارشى آفریده اند که مشکل از پس مشکل دیگر پدید مى آرد زیرا مى پرسیم آیا سخن خلیفه با پشتگرمى به سخنى بود که پیامبر (ص) به او گفته بود یا این که خودش علم غیب داشته؟ دومى را که گمان ندارم کسى مدعى شود چرا که ما هر چه در فضائل وى آورده اند زیر و رو کردیم و چون و چند دانش او را درباره محسوسات برایت باز نمودیم -تا چه رسد به علم غیب!-
فرض نخستین را هم اگر بگیریم، او نباید تردیدى از خود نشان داده و بگوید «اگر در باز شد و قفل افتاد مرا در حجره دفن کنید و گرنه مرا به بقیع برید.» زیرا آنچه پیامبر (ص) خبر داده ناگزیر باید واقع شود پس تردیدى در آن روا نیست.
آرى ممکن است او (ص) خود چنین سخنى به ابوبکر نگفته و بلکه کسانى که خلیفه به سخن آنان اطمینان نداشته آن را از زبان او براى وى بازگو کرده اند و از این روى در آنچه گفته تردید روا داشته یا این که روایت اصلا درست نبوده و از همین روى هم تا روزگار حافظ ابن عساکر در صحاح و مسانید نشانى از آن نبوده زیرا اگر آن را درست انگاریم کرامت بزرگى است که در حضور صحابه و پیش روى آن همه مهاجر و انصار روى داده و آن هم در روزى که همگان او را به سوى آخرین خانه اش مشایعت مى کرده اند. در این حال مى بایستى همگان در نقل آن هم داستان باشند و آن ندائى را که از قبر شریف شنیدند از همان زمان تا پایان روزگار بازگو کنند زیرا در آن روز نه بر چشم ها پرده کشیده بودند نه گوش ها سنگین بود و نه زبان ها لال، ولى افسوس که هیچکس به بازگوگرى آن لب تر نکرد و این هم علتى نداشت مگر آنکه چنان کرامتى اصلا روى نداده بود، نه در گشوده شده بود و نه قفل افتاده بود و نه ندائى در کار بوده و «دوست را بر دوست وارد کنید که دوست مشتاق دوست است» سخنى است زائیده گزافگوئى در فضیلت تراشى که از روح صوفیانه آفریننده آن روایت خبر مى دهد آرى: «نه هر که به دیدار کوى محبوب شتافت آوائى از ساکنان آن مى شنود که هان! دیدار کننده ما خوش آمدى!»

این کرامت در هم بافته ساختگى را رازى و آیندگان او -بدون یاد از زنجیره اى درست براى آن- آورده و آن را مسلم شمرده و آن را دست آویزى بر فضائل ابوبکر گردانیده اند بى آنکه از نقطه ضعف هاى موجود در زنجیره گزارشى اش خبرى داشته و یا آن ها را مهم شمرند ولى ابن عساکر که زنجیره آن را آورده میانجى او ابو طاهر موسى بن محمد بن عطاى مقدسى است و او از عبد الجلیل مدنى و او از حبه عرنى. آنگاه خود گوید این حدیثى انکار پذیر است زیرا ابو طاهر دروغساز بوده و حال عبد الجلیل هم معلوم نیست و در لسان المیزان 3/391 نیز این خبر را باطل شمرده.
ابو زرعه و ابو حاتم نیز ابو طاهر مقدسى را دروغ ساز شمرده اند و نسائى مى گوید: مورد وثوق نیست و ابن حبان گوید: نقل حدیث از وى روا نیست چون حدیث ساز بوده و ابن عدى گوید حدیث دزد بوده و عقیلى گوید: احادیثى ساختگى و باطل از زبان میانجیان مورد اعتماد باز گفته و حدیث وى انکار بردار است. و منصور بن اسماعیل گوید: او گزارش هاى دروغ به مالک مى بسته، بنگرید به مآخذ یاد شده در ج 5 ص 231 ط 2

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 336

متن عربی

7- کرامة دفن أبی بکر
أخرج ابن عساکر فی تاریخه «1» قال: روی أن أبا بکر رضى الله عنه لمّا حضرته الوفاة قال لمن حضره: إذا أنا متّ و فرغتم من جهازی فاحملونی حتى تقفوا بباب البیت الذی فیه قبر النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم فقفوا بالباب و قولوا: السلام علیک یا رسول اللَّه هذا أبو بکر یستأذن، فإن أذن لکم بأن فتح الباب و کان الباب مغلقاً بقفل فأدخلونی و ادفنونی، و إن لم یفتح الباب فأخرجونی إلى البقیع و ادفنونی به، فلمّا وقفوا على الباب و قالوا ما ذکر سقط القفل و انفتح الباب و إذا بهاتف یهتف من القبر: أدخلوا الحبیب إلى الحبیب، فإنّ الحبیب إلى الحبیب مشتاق.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 336

و ذکره «1» الرازی فی تفسیره (5/378)، و الحلبی فی السیرة النبویّة (3/394)، و الدیار بکری فی تاریخ الخمیس (2/264)، و القرمانی فی أخبار الدول هامش الکامل (1/200)، و الصفوری فی نزهة المجالس (2/198).
قال الأمینی: أراد رواة هذه الروایة تصحیح عمل القوم فی دفن الخلیفة فی موطن القداسة حجرة النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم بعد أن أعیتهم المشکلة و عجزوا عن الجواب، فإنّ الحجرة الشریفة إمّا أن تکون باقیة على ملکه صلى الله علیه و آله و سلم کما هو الحقّ المبین. أو أنّها عادت صدقة یؤول أمرها إلى المسلمین أجمع؟ و على الأوّل کان یشترط فیه رضاء أولاد وارثته الوحیدة السبطین الإمامین و أخواتهما و لم یستأذن منهم أحد. و على الثانی کان یجب على الخلیفة أو على من تولّى الأمر بعده أن یستأذن الجامعة الإسلامیّة و لم یکن من أیّ منهما شی ء من ذلک، فبقی الدفن هنالک خارجاً عن ناموس الشریعة. و إن قیل: إنّه دفن بحقّ ابنته، فأیّ حق لها بعد ما جاء به أبوها من قوله: إنّا معاشر الأنبیاء لا نُورَث ما ترکناه صدقة؟ على أنّا أسلفنا فی الجزء السادس (ص 190): أنّه لم یکن لأمّهات المؤمنین إلّا السکنى فی حجرهنّ کالمعتدّة و لم یکن لهنّ ترتیب آثار الملک على شی ء منها. و قدّمنا هنالک أیضاً أنّ على فرض المیراث و على تقدیر الإرث من العقار فإنّ لعائشة تسع الثمن من حجرتها لأنّه صلى الله علیه و آله و سلم توفّی عن تسع، و مساحة المحلّ لا یسع تسع ثمنها جثمان إنسان مهما کبرت الحجرة، على أنّ حقّها کان مشاعاً و لیس لها التصرّف فیه بغیر إذن شریکاتها فی المیراث.
أراد القوم التفصّی عن هذه المشکلات فکوّنوا ما یستتبع مشکلةً بعد مشکلة و هی: أنّ الخلیفة هل قال ما قاله بعهد من النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم أو أنّه أحاط علماً بالمغیّب؟ أمّا الثانی فلا أحسب أحداً یدّعی له ذلک بعد ما أحطنا خُبراً بکلّ ما قیل فی فضائله،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 337

و بعد ما أوقفناک على مبلغ علمه فی المشهودات، فأین هو عن الغیوب؟
و أمّا الأوّل فلو کان ذلک لما کان لتردیده بین الدفن فی الحجرة إن فتح الباب و سقط القفل، و بین الذهاب به إلى البقیع إن لم یکن ذلک [أی معنى ]، فإنّ ما أخبر به النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم لا بدّ أن یکون، فلا تردید فیه.
نعم؛ من المحتمل أنّه صلى الله علیه و آله و سلم لم یعهد ذلک لنفس أبی بکر و إنّما رواه عنه من لا یثق به الخلیفة و لذلک نوّه بما قال بالتردید، أو أنّ الروایة لا صحّة لها، و لذلک لم تنتشر فی الصحاح و المسانید إلى عهد الحافظ ابن عساکر، و هی على فرض صحّتها مکرمة عظمى وقعت بمشهد الصحابة و مزدحم المهاجرین و الأنصار یوم شیّعوه إلى مقرّه الأخیر، و کان یجب و الحالة هذه أن یتواصل الهتاف بها، و بذلک الهتاف المسموع من القبر الشریف منذ ذلک العهد إلى منصرم الدهر، و لم یکن یوم ذاک فی الأبصار غشاوة، و لا فی الآذان وقر، و لا فی الألسنة بکم، لکنه و یا للأسف لم ینبس أحد عنها ببنت شفة، و ما ذلک إلّا لأنّ المکرمة لم تقع، و القفل ما سقط، و الباب ما انفتح، و الهتاف لم یکن، و أدخلوا الحبیب إلى الحبیب، فإنّ الحبیب إلى الحبیب مشتاق مهزأة نشأت من الغلوّ فی الفضائل تنبى ء عن روح التصوّف فی مختلق الروایة. نعم:
          ما کلّ من زار الحمى سمع الندا             من أهله أهلًا بذاک الزائرِ

هذه الکرامة المنحوتة المنحولة ذکرها الرازی و من بعده مرسلین إیّاها إرسال المسلّم، محتجّین بها عداد فضائل أبی بکر، غیر مکترثین لما فی إسنادها من العلل أو جاهلین بها، و إنّما أخرجها ابن عساکر «1» من طریق أبی طاهر موسى بن محمد بن عطاء المقدسی عن عبد الجلیل المدنی عن حبّة العرنی فقال: هذا منکر، و أبو الطاهر

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 338

کذاب، و عبد الجلیل مجهول. و فی لسان المیزان «1» (3/391): خبر باطل.
و أبو الطاهر المقدسی؛ کذّبه أبو زرعة و أبو حاتم «2». و قال النسائی لیس بثقة. و قال ابن حبّان «3»: لا تحلّ الروایة عنه کان یضع الحدیث. و قال ابن عدی «4»: کان یسرق الحدیث. و قال العقیلی «5»: یحدّث عن الثقات بالبواطیل و الموضوعات، منکر الحدیث و قال منصور بن إسماعیل: کان یضع الحدیث على مالک. راجع المصادر المذکورة (5/267)