اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۰ آذر ۱۴۰۱

نظر عبدالرحمن بن حسان درباره علی(ع)، عثمان و معاویه

متن فارسی

سخن عبدالرحمن بن حسان

وقتی حجر بن عدی و پنج تن از دوستانش- سلام الله علیهم- کشته شدند عبد الرحمن بن حسان عنزی کوفی و کریم بن عفیف (که از دوستان حجر بودند) به ماموران گفتند: ما را نزد معاویه ببرید تا درباره آن مرد (یعنی علی ع) همان عقیده ای رااظهار کنیم که خود او اظهار میدارد. از معاویه کسب تکلیف کردند، و او دستور داد آن دو را به دمشق اعزام دارند. آن دو رو به جسد حجر نمودند، و عبد الرحمن گفت: ای حجر دور از مانباشی، و نه آرامگاهت از ما بر کنارماند، چه برادر مسلمان خوبی بودی و کریم نیز سخنی مشابه آن گفت. بعد آنها را بردند نزد معاویه. کریم بن عفیف همینکه وارد شد گفت: خدایرا خدایرا ای معاویه تو از این دنیای رفتنی به سرای جاودانی خواهی رفت و آنجا از تو خواهند پرسید چرا ما را کشتی و به چه مجوزی خون ما را ریختی؟ معاویه پرسید: درباره علی چه میگوئی؟ گفت: درباره او سخنی میگویم که تو میگوئی. مگر میتوانی از دین علی و روشی که در خداپرستی داشت بیزاری بجوئی؟ شمر بن عبد الله که هم قبیله کریم بن عفیف بود از معاویه خواست که او را به وی ببخشد. معاویه گفت: او را به تو می بخشم ولی قبلا یکماه زندانیش خواهم کرد. پس از یکماه او را باین شرط آزاد کرد که تا پایان حکومت معاویه به کوفه نرود. در موصل اقامت کرد و انتظار مرگ معاویه را میکشید تا به کوفه درآید ولی یکماه پیش از مرگ معاویه، درگذشت.

معاویه آنگاه از عبد الرحمن بن حسان نظرش را درباره علی (ع) پرسید. گفت: شهادت میدهم او از کسانی بود که خدا را فراوان بیاد میاورند و امر بمعروف و نهی از منکر میکنند و از مردم در میگذرند. پرسید: درباره عثمان چه میگوئی؟ گفت: او اولین کسی است که در ستم او بگشود و در حق (و قانون اسلام) را ببست معاویه گفت: خودت را بکشتن دادی. گفت: از آن جهت به کشتن میروم که کسی از قبیله ام در اینجا نیست. معاویه او را نزد زیاد فرستاد با این دستور که او از همه کسانی که فرستاده ای بدتر است، بنابراین او را بکیفری که سزای آن است برسان و به بدترین شکلی بکش. وقتی او را نزد زیاد بردند به قیس ناطف دستور داد تا او را زنده بگور کرد.

امینی گوید: ملاحظه کنید تا چه حد در عقیده اش درباره امیرالمومنین علی (ع) و عثمان استوار است و اظهارش را واجب میشمارد که حاضر نیست یک لحظه از آن دست بردارد یا بر خلافش اظهار نماید، و جان خویش بر سر آن می بازد.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 177

متن عربی

11- حدیث عبد الرحمن بن حسّان العنزی الکوفی

لمّا قُتل حجر بن عدی سلام اللَّه علیه و خمسة من أصحابه رضوان اللَّه علیهم، قال عبد الرحمن بن حسّان و کریم بن عفیف الخثعمی- و کانا من أصحاب حجر-: ابعثوا بنا إلی أمیر المؤمنین، فنحن نقول فی هذا الرجل مثل مقالته. فبعثوا إلی معاویة فأخبروه، فبعث: ائتونی بهما. فالتفتا إلی حجر، فقال له العنزی: لا تبعد یا حجر و لا یبعد مثواک، فنعم أخو الإسلام کنت. و قال الخثعمی نحو ذلک، ثمّ مضی بهما فالتفت العنزی، فقال متمثّلًا:

          کفی بشفاة القبر بُعداً لهالک             و بالموت قطّاعاً لحبلِ القرائن

 فلمّا دخل علیه الخثعمی قال له: اللَّه اللَّه یا معاویة إنّک منقول من هذه الدار الزائلة إلی الدار الآخرة الدائمة، و مسؤول عمّ أردت بقتلنا و فیم سفکت دماءنا. فقال: ما تقول فی علیّ؟ قال: أقول فیه قولک، أ تتبرّأ من دین علیّ الذی کان یدین اللَّه به؟ و قام شمر بن عبد اللَّه الخثعمی فاستوهبه، فقال: هو لک، غیر أنّی حابسه شهراً، فحبسه، ثمّ أطلقه علی أن لا یدخل الکوفة ما دام له سلطان، فنزل الموصل فکان ینتظر موت معاویة لیعود إلی الکوفة، فمات قبل معاویة بشهر.

و أقبل علی عبد الرحمن بن حسّان، فقال له: یا أخا ربیعة ما تقول فی علیّ؟ قال: أشهد أنّه من الذاکرین اللَّه کثیراً و الآمرین بالمعروف و الناهین عن المنکر

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 177

و العافین عن الناس. قال: فما تقول فی عثمان؟ قال: هو أوّل من فتح أبواب الظلم، و أرتج أبواب الحقّ. قال: قتلت نفسک. قال: بل إیّاک قتلت، لا ربیعة بالوادی- یعنی أنّه لیس ثمّ أحد من قومه فیتکلّم فیه- فبعث به معاویة إلی زیاد، و کتب إلیه: إنّ هذا شرّ من بعثت به، فعاقبه بالعقوبة التی هو أهلها، و اقتله شرّ قتلة. فلمّا قدم به علی زیاد بعث به إلی قُسّ الناطف «1»، فدفنه حیّا.

الأغانی لأبی الفرج (16/10)، تاریخ الطبری (6/155)، تاریخ ابن عساکر (2/379)، الکامل لابن الأثیر (3/209) «2».

قال الأمینی: أنظر إلی تصلّب الرجل الدینیّ فی معتقده فی حقّ الرجلین: علیّ أمیر المؤمنین، و عثمان، و کیف بلغ من ذلک حدّا استباح فیه أن یراق دمه دون أن یعدل عمّا عقد علیه ضمیره، و أخبتت إلیه نفسه، و کان یری من واجبه الإشادة بما ذکر و إن أُریق علیه دمه الطاهر، و أُسیلت نفسه الزکیّة.