logo-samandehi

زمین مال خداست و من خلیفه خدا هستم

78- ابراهیم بن عقیل بصری می گوید: روزی معاویه نشسته بود و صعصعه
– که نامه علی را برایش آورده بود- و اعیان شام در حضورش بودند. گفت: زمین مال خدا است و من خلیفه خدا هستم، بنابر این هر مقدار از مال خدا برگیرم حق من است و هر مقدار را که واگذارم برایم روا است. صعصعه گفت:
این که نبوده را (یا آنچه را حق نداری) آرزو کنی از نادانی است معاویه! گناه مورز.
معاویه گفت: صعصعه! سخنوری آموخته ای. گفت: دانستن از آموختن بود و هر که نداند نادان باشد. معاویه گفت: تو خیلی احتیاج داری که کیفر کارت را به تو بچشانم. گفت: این از قدرت و اختیارت بیرون است و به اراده کسی است که مرگ هیچ انسانی را چون اجلش فرا رسد به تأخیر نمی اندازد. گفت: چه چیز مرا از آسیب رسانی به تو باز می دارد؟ گفت: همان که میان انسان و دلش مانع می شود و آنها را از هم باز میدارد. «1» گفت: شکمت چنان برای حرف گشاده و مایل گشته که شکم ستور برای جو. صعصعه گفت: شکم کسی گشاده گشته که سیری ناپذیر است و پیامبر بر او نفرین فرستاده …» «2»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 251

رفتن به بالا