logo-samandehi

برتری ایمان ابوبکر بر ایمان تمام مردم روی زمین

احمد حنبل این روایت را از پسر عمر ثبت کرده است: «رسول خدا (ص) صبحگاهى بعد از برآمدن آفتاب به سراغ ما آمده، گفت: پاسى مانده به فجر دیدم پندارى کلیدها و موازین را به کفم نهاده ‏اند. کلیدها که همین کلیدها است. اما موازین آنها است که به وسیله ‏اش وزن می  کنند و مى ‏سنجند. آنگاه من در کفه  اى قرار گرفتم و امتم در کفه دیگر و کفه من چربید. بعد ابو بکر را آورده با امتم سنجیدند هم وزن درآمد. سپس عمر را آوردند هم وزن درآمد! آنگاه عثمان را آوردند هم وزن درآمد. سپس موازین به یکسو شد.»

پسر عمر با این افسانه که خود ساخته و بافته، خواسته نظرش را در مورد تفاوت مقام اصحاب و برترى آنان بر یکدیگر تثبیت نماید و این حرفش را که از ابو بکر و عمر و عثمان گذشته تفاوتى در میان نیست و مردم برابر و هم سانند.

آرى، بر پسر عمر گران می  آید که نام على (ع) را به نکوئى ببرد و از او به خوبى و چنانکه هست یاد نماید و از فضائل و افتخارات و عظمتش سخنى به زبان آورد، و در همان حال در باره دیگران چیزها می  گوید که هیچ خردمند و هیچ منصف و خدا ترسى، نمی  گوید و حرف‏ها که با عقل و منطق نمى ‏سازد مثل این حرفش که «در خدمت پیامبر (ص) بودم و ابو بکر صدیق در حضورش در حالى که عبائى بر تن داشت و سینه خویش پوشیده بود. جبرئیل درآمده گفت: چه شده که می  بینم ابو بکر عبائى بر تن دارد و سینه خویش پوشانده است؟ …» «1»

یا این حرفش که «اگر ایمان ابو بکر را با ایمان مردم روى زمین بسنجند بر آن می  چربد» «2»

یا این حرفش که به پیامبر نسبت می  دهد: «در خواب ظرفى پر از شیر به دستم دادند، از آن چندان نوشیدم که سیر گشتم و احساس کردم در رگهایم جریان یافته است، و از آن چیزى باقیماند و عمر بن خطاب نوشیدش …» «3»

یا این حرفش که به پیامبر (ص) نسبت می دهد: «روز قیامت در میان ابو بکر و عمر محشور خواهم شد و میان حرمین می ایستم و مردم مکه و مدینه نزدم می آیند»

یا این که «فرشته وحى فرود آمده گفت: پروردگار عرش به تو می گوید:

هنگامى که از پیامبران پیمان گرفتم از تو نیز پیمان گرفتم و ترا سرورشان گردانیدم و ابو بکر و عمر را معاون تو ساختم» و «چون به آسمان عروج نمودم و به آسمان چهارم رسیدم، سیبى در دامن خویش یافتم. آن را با دستم برگرفتم، بشکافت و فرشته اى خنده زنان از درونش به در آمد، به او گفتم: حرف بزن، تو از آن که هستى گفت: از آن کشته شهید، عثمان بن عفان» و «معاویه در رستاخیز در حالى برانگیخته می شود که ردائى از نور ایمان بر تن دارد» و «به من وحى شده که در بعضى کارها با پسر ابو سفیان مشورت کنم» و «چون آیة الکرسى نازل گشت پیامبر خدا (ص) به معاویه گفت: آن را بنویس. معاویه گفت: اگر نوشتم چه پاداشى دارم؟ گفت: هر کس آن را بخواند همان اجر را تو می برى» و «اینک مردى بهشتى در خواهد آمد. و معاویه درآمد. گفت: تو اى معاویه از منى و من از توام، و بر در بهشت این طور (اشاره به دو انگشتش) به همراهى من در می آئى» و «مردى از اهل بهشت فرا خواهد رسید. آنگاه معاویه فرا رسید. فردا همین را گفت و معاویه در رسید. پس فردا همین را گفت و معاویه در رسید»

و این حرفش که «جعفر بن ابیطالب بهى به پیامبر (ص) هدیه داد و به معاویه سه به داده گفت با اینها در بهشت با من دیدار خواهى کرد»

و روایات دیگرى که در جلد پنجم در زنجیره اى از روایات جعلى و ساختگى آوردیم. گر چه در آنجا با آن جماعت راه آمدیم و جنایت جعل آن روایات را به گردن عده اى از رجال اسناد آنها گذاشتیم، لکن روایاتى که به راستى از زبان پسر عمر است مثل روایت «مفاضله» و برترى بعضى از اصحاب بر دیگران همچنین معلوماتى که از تمایلات پسر عمر و جانبگیریهایش در دست است و کارهایش جملگى این نظر را تحکیم می نمایند که خود وى سازنده آن احادیث و جاعل آنها باشد و دیگران در جعل حدیث از زبان پیامبر اکرم از او چیره دست‏تر یا پرکارتر نبوده اند، چنانکه وى را در تراشیدن بهانه و ساختن توجیه براى امویانى که مورد علاقه اش بوده اند، دستى بوده است و پیشدستی یى. و شمه اى از آنها بنظرتان رسید

  الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 99

رفتن به بالا