logo-samandehi

بیزاری عبدالرحمن بن عوف از عملکرد عثمان

1- بلاذری از ” سعد ” نقل میکند که ” چون ابوذر در ربذه درگذشت علی (ع) و عبد الرحمن بن عوف کار عثمان را بیاد آوردند. علی (ع) به او گفت: همه اینها نتیجه کار تو است (که در شورای شش نفره به او پیشنهاد حکومت دادی و با او بیعت کردی. عبد الرحمن گفت: اگر بخواهی من حاضرم تو شمشیرت را برداری و من شمشیرم را، زیرا او تعهداتی را که سپرده دائر بر تبعیت از قرآن و سنت و.. (زیر پا نهاده است”.)

2″- ابو الفداء ” مینویسد “: چون از عثمان رضی الله عنه کارهائی سر زد مثل این که حکومت بر شهرها و شهرستانها را به نوجوانانی از قبیله و خویشانش سپرد، میگویند به عبد الرحمن بن عوف گفته اند: همه اینها نتیجه کار تو است. او میگوید: فکر نمیکردم چنین کارهائی بکند. اما حالا با خدا عهد می بندم که هرگزبا او سخن نگویم. عبد الرحمن بن عوف در حالی از دنیا رفت که با عثمان رضی الله عنه قهر بود و ترک سخن گفته بود. در بیماری منتهی بمرگش عثمان بن دیدنش رفت اما او رویش را به طرف دیوار گردانید و یک کلمه با عثمان سخن نگفت”.

-3 بلاذری مینویسد”: پیش عبد الرحمن بن عوف که بیمار بود- بیماری منتهی به مرگش- اسم عثمان را آوردند، گفت: پیش از اینکه به سلطنتش ادامه دهد کارش را بسازید. این سخن به گوش عثمان رسید. دستور داد نگذارند گله عبد الرحمن بن عوف از آب چاهی که تا آنوقت استفاده میکرد (و ملک عموم بود) استفاده کند. عبد الرحمن متقابلا دعا کرد که آب آن چاه بخشکد، و خشکید”.

-4 بلاذری از قول دیگری مینویسد”: عبدالرحمن بن عوف قسم خورده بود که بهیچوجه با عثمان سخن نگوید”.

-5 از قول سعد بن ابی وقاص چنین نقل میکند “: عبد الرحمن بن عوف وصیت کرده که عثمان بر او نماز نگزارد. بنا بر همین وصیت زبیر یا سعد بن ابی وقاص بر او نماز گزارد اوبسال سی و دو وفات یافته است”.

-6 ابن عبد ربه مینویسد”: چون از عثمانی کارهائی سر زد از قبیل انتصاب نوجوانانی از قبیله و خویشانش به استانداری و فرماندهی بر اصحاب بزرگ و عالمیقام محمد (ص)، به عبد الرحمن بن عوف گفتند: این نتیجه کارتو است. گفت: اینها را فکر نمیکردم. و سپس برخاسته نزد عثمان رفت و با لحن توبیخ آمیز به او گفت: ترا بر دیگران مقدم داشتم و پیش انداختم تا با ما به روش ابوبکر و عمر رفتار کنی، ولی تو روشی مغایر آنها پیش گرفته و با خویشاوندانت گرم گرفته و آنها را بر گردن مسلمانان سوار کرده ای. گفت: عمر در راه خدا حرمت پیوند خویشاوندیش را نگه نمیداشت و من براه خدا حرمت خویشاوندانم را نگه میدارم. عبد الرحمن گفت :بخدا قسم یاد میکنم که هرگز با تو سخن نگویم. بر اثر عهدی که با خدا بست تا آخر عمر با عثمان سخن نگفت. در بیماریش عثمان بدیدنش رفت، روی از او به دیوار گردانید و کلمه ای با او حرف نزد”.

-7 طبری از قول مسور بن مخرمه مینویسد: رمه ای بابت صدقه (یکی از مالیاتهای اسلامی) به مدینه نزد عثمان آورده شد. آنها را به یکی از خانواده” حکم ” بخشید. خبر بن عبد الرحمن بن عوف رسید. عبد الرحمن، مسور بن مخرمه و عبد الرحمن بن اسود را مامور کرد تا رفته آن رمه را آوردند و میان مردم تقسیم کرد در حالیکه عثمان در خانه خویش بود.”

-8 ابو هلال عسکری در کتاب” اوائل ” مینویسد “: دعای علی (ع) در حق عثمان و عبد الرحمن بن عوف مستجاب گشت و آندو در حالی مردند که با هم دشمن و قهر بودند عبد الرحمن پیغامی نکوهش آمیز به عثمان داد… هنگامی که عثمان ساختمان یکی از کاخهایش را باتمام رسانید و ضیافت مفصلی بانمناسبت ترتیب داد و مردم حضور یافتند عبد الرحمن بن عوف که درآن میان بود وقتی چشمش به ساختمان و آن همه غذا افتاد رو به عثمان کرد که ای پسر عفان آنچه درباره تو میگفتند و قبول نمیکردیم امروز فهمیدم که راست و درست است، من از این که با تو بیعت کرده ام (و وسیله بیعت دیگران را فراهم ساخته ام) به خدا پناه میبرم عثمان از سخنش خشمگین گشته به نوکرش دستور داد تا او را ازمهمانی بیرون کردند. و به مردم امر کرد با او معاشرت ننمایند. در نتیجه، هیچکس نزد او نمیرفت جز عبد الله بن عباس که میرفت از او علم قرآن و علم ” فرائض (” یا فقه علمی) بیاموزد. عبد الرحمن بیمار گشت. عثمان بدیدنش رفته با او سخن گفت ولی جوابش نداد، تا مرد”.

اشاره ابو هلال عسکری به دعائی است که در سخن امیرالمومنین علی (ع) به عبد الرحمن بن عوف آمده است در جلسه شورائی که بنا بوصیت عمر برای انتخابحاکم تشکیل شده بود. به او پس از این که عثمان را به خلافت انتخاب کردگفت: “بخدا قسم این کار را فقط باین خاطر کردی که به او آن امیدی راداری که رفیق شما دو نفر از رفیقش داشت. خدا میانه شما دو نفر را به دشمنی بکشاند”! این حرف عبد الرحمن بن عوف که” آنچه درباره تو میگفتند و قبول نمیکردیم امروز فهمیدیم که راست و درست است ” اشاره به گفته امیرالمومنین علی (ع) در جلسه شورا است”: من میدانم که آنها- یعنی اعضای شورا و کسانی که عمر منصوب کرده بود- عثمان را به حکومت منصوب خواهند کرد و او بدعتها و کارهای سر خود پدید خواهد آورد، و اگر عمری باقی باشد بیادت خواهم آورد، و اگر عثمان کشته شود یا بمیرد. بنی امیه حکومت را میان خود دست بدست خواهند گردانید، و اگر زنده باشی مرا به وضعی خواهی دید که خوش نمیداری.”

شیخ محمد عبده در شرح نهج البلاغه مینویسد”: چون در دوره حکومت عثمان آن پیشامدها رخ داد از قبیل این که خویشاوندان نوجوان او به استانداری رسیدند، و اصحاب بزرگ پیامبر (ص) مخالف او شدند، میگویند در آنزمان به عبد الرحمن بن عوف گفته اند که این نتیجه کار تو است گفته است: این کارها را فکر نمیکردم از او سر بزند. ولی حالا باخدا عهد میکنیم که هرگز با او سخن نگویم. و در حالی مردم که با عثمان قهر بود و حرف نمی زد. خدا آگاه تر است و او قضاوت و مجازات خواهد کرد وکارها بدست او است.”

ابن قتیبه مینویسد”: عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف قهر بودند تا مردند “

امینی گوید: در اینجا باید سؤالاتی برای اینها مطرح ساخت، و از آنها
پرسید آیا روش ابوبکر و عمر که از عثمان بهنگام بیعت تعهد تبعیت از آن را گرفتند مطابق سنت پیامبر (ص) بوده است یا مخالف آن؟ اگر مطابق آن بوده ذکرش در تعهد بیعت، و آوردنش در کنار قرآن و سنت، زائد و بیهوده بوده است. تنها شرط خلافت این است که خلیفه از قرآن و سنت در اداره جامعه پیروی کند. و اگر خلیفه ای را بخواهند بر کنار کنند باستناد تخلفش. از قرآن و سنت بر کنار میسازند نه باستناد این که از روش ابوبکر و عمر پیروی ننموده است.
بنابراین، آوردن روش ابوبکر و عمر در کنار قرآن و سنت کار لغو و بیهوده ای است. اما در صورتیکه روش ابوبکر و عمر، مخالف سنت پیامبر (ص) باشد، بر هر مسلمان واجب خواهد بود که از آن تخلف کند و تبعیت ننماید. بنابراین، بایستی مخالفت با عثمان بر اساس تخلفش از قرآن و سنت انجام میگرفت و باسناد تخلفش از سنت و نه تخلف از روش ابوبکر و عمر با او مخالفت میورزیدند. بهمین دلیل، امیر المؤمنین علی (ع) در آن شورا زیر بار تعهد به تبعیت از روش ابوبکر و عمر نرفت و فقط یک شرط را قابل قبول دانست که آن مطابقت حکومت و اداره اش از قرآن و سنت در پرتو اجتهاد خویش بود «1»
کاش میدانستیم عبد الرحمن بن عوف وقتی با عثمان شرط میکرد که به روش ابوبکر و عمر عمل کند آنچه را گفتیم میدانست، یا نمیدانست که روش ابوبکر و عمر مطابق سنت یا مخالف آن است؟ در صورتیکه میدانست، آنچه را در مورد دو فرض ممکن گفتیم بر کارش مترتب خواهد بود. باین شرح که اگر آنرا مطابق سنت و جزئی از آن میدانست شرط کردن آن و تعهد گرفتن برای پیروی از آن که در کنار تعهد به عمل کردن به قرآن است، چیز زائد و بیهوده ای بود. و اگر
آنرا مخالف سنت میدانست که هر کس به خدا و پیامبر (ص) و قرآن ایمان داشته باشد نه چنین تعهدی را می خواهد و نه آنرا میپذیرد، در صورت دوم، و بفرض این که عبد الرحمن بن عوف نمیدانست که روش ابوبکر و عمر با سنت مطابقت دارد یا مخالفت و این فرض بعیدی است. می پرسیم چگونه چیزی را شرط انتصاب کسی بخلافت قرار میدهد که خود از آن بی خبر است و نمیداند چیست؟ و چگونه امر عظیم اداره جامعه اسلامی منوط و موکول به مطلب مجهولی میشود؟! وانگهی چه فائده ای دارد این شرط مجهول؟! چگونه میتواند به تخلف یا پیروی از آن پی ببرد و التزام به آن را مراقبت نماید؟!
باقلانی در کتاب «تمهید» توجیهی برای این شرط، آورده است «1» که شأن هر درس خوانده ای را از مطرح کردن و بحث درباره آن بالاتر میدانیم تا چه رسد به اعتقاد بآن را برای دانشمندی مثل او!
آنگاه نوبت عثمان میرسد تا از او بپرسیم وقتی این شرط- شرط ملزم بودن به پیروی از روش ابوبکر و عمر- را پذیرفت آنچه را گفتیم میدانست، میدانست که روش ابوبکر و عمر چه ارتباطی با سنت پیامبر (ص) دارد یا نه؟ و آیا آنرا با علم به این پذیرفت که با سنت مطابقت دارد و مخالف آن نیست یا نه؟ در صورتیکه نمیدانست چگونه شرطی را که نمیدانست چیست پذیرفت؟! وانگهی اگر میدانست چیست آیا میدانست که از عهده آن بر میآید یا نه؟ یا میدانست که از عهده آن بر نمیآید؟ بفرض اخیر، چرا کاری را تعهد کرده که میدانست از عهده اش بر نمیآید؟! و این تعهدی ناروا و دروغ است! بفرض دیگر، و در صورتیکه نمیدانست از عهده آن بر میآید یا نه، چگونه بدون ارزیابی قدرت و امکانات شخصی و دقت در مسؤولیتی که میخواهد بپذیرد چنین مسؤولیت مهمی را که سرنوشت امت بزرگ اسلامی بدان وابسته است پذیرفت؟ باز باین فرض که از حقیقت شرط و تعهدش باخبر بود چرا بر خلاف
شرط و تعهدش عمل کرد بر خلاف آنچه شرط بیعت قرار داده شده بود و حاکمیتش مشروط بود به عمل کردن به آن؟ بعلاوه چرا بعدها و هنگامی که عبد الرحمن بن عوف به او میگوید شرط بیعت را زیر پا نهاده و بر خلاف روش ابوبکر و عمر رفتار کرده چنین عذر و بهانه می تراشد که من از عهده آن بر نمیآیم و من نمیتوانم روش ابوبکر و عمر را پیش گیرم؟! و این عذر و بهانه مضحک را احمد بن حنبل در مسندش ثبت کرده است، عثمان گفت: جواب عبد الرحمن بن عوف که میگوید چرا روش عمر را ترک کرده ام؟ این است که نه من توانائی بکار بستن آن روش را دارم و نه خود او «1»! از عثمان می پرسیم: اگر توانائی حکومت طبق روش عمر را نداشتی و از عهده این مسؤولیت بر نمیآمدی چرا آنرا قبول کردی و چرا وقتی با تو شرط کردند پذیرفتی؟! و اگر میپنداری روش عمر همان سنت و رویه پیامبر اکرم است- و با علم به مطابقت آندو آن را پذیرفتی- معنی کار و سخنت این است که توانائی حکومت طبق سنت پیامبر اکرم را هم نداری و در حکومت و اداره جامعه از سنت و قرآن تخلف کرده ای و آنها را زیر پا نهاده ای!
در جواب این سؤالات، آخرین نظریه عبد الرحمن بن عوف درباره عثمان و رویه حکومتش قرار دارد، نظریه ای روشنگر و عبرت آور که از سخنش به عثمان میدرخشد: «من از بیعتی که با تو کرده ام به خدا پناه میبرم»، و از سخنش به امیر المؤمنین (ع): «اگر بخواهی من حاضرم تو شمشیرت را برداری و منهم شمشیرم را بر میدارم …» که پیداست جنگیدن با عثمان را روا میداند، و حتی قتلش را جایز دانسته دیگران را بآن تشویق میکند و میگوید:
«پیش از این که به سلطنتش ادامه دهد کارش را بسازید.» و چندان در ناروائی
حکومت و ناشایستگی شخص عثمان پیش میرود که او را برای اقامه نماز میت صالح و شایسته نمیداند، و وصیت میکند عثمان بر او نماز نگزارد و بهمین سبب زبیر بر او نماز میگزارد. و سوگند میخورد با عثمان سخن نگوید بطوریکه وقتی بدیدنش میآید روی خود را به دیوار میگرداند. کارهای عثمان را مطابق قرآن و قابل اجرا نمیداند، و بنابر همین نظر دستور میدهد رمه ای را که عثمان از اموال عمومی به یکی از خانواده «حکم» بخشیده بگیرند و بیاورند و آنرا میان مردم توزیع میکند. بخاطر همین نظریه و موضعی که در برابر عثمان داشت عثمان چنانکه ابن حجر میگوید «1» او را منافق مینامید و متهم به کفر پنهان میکرد. ابن حجر پس از نقل اتهام عثمان، آنرا اینطور توجیه میکند که چون عبد الرحمن بن عوف زیاد پیش عثمان میآمد از او هراسان بود و چنین سخنی درباره او گفته است! و این توجیه خنده آوری است. «حلبی» در «سیره پیامبر اکبرم» به توجیه ابن حجر اشاره کرده «2» اما چون میدانسته خیلی مضحک است نقل نکرده است. گذشته از آنچه گفتیم و مطرح ساختیم، از این جماعت می پرسیم: تعهداتی که از عثمان گرفتند و بر اساس آن خلافت را به او سپردند آیا انجام و ایفایش واجب بود یا نه؟ آیا عثمان مجاز بود که این تعهدات را انجام ندهد و مثلا در حکومت به دستورات قرآن و سنت و به روش ابوبکر و عمر پایبند و متعهد نماند؟ اگر ایفای تعهداتش واجب بود چرا بآن وفا ننمود و آنها را زیر پا گذاشت؟ چرا امیر المؤمنین علی (ع) که میراث بر علوم پیامبر (ص) بود و به سنت او و به مصالح امت آگاه تر از هر کس بود حاضر نشد آن شرایط را بپذیرد و متعهد شود؟ آیا این شرایط و تعهدات چیزی
است که اگر خلیفه از انجامش سر پیچد بر کنار خواهد شد؟ پس چرا وقتی اصحاب پیامبر (ص) خواستند او را بدلیل عدم ایفای تعهداتش بر کنار سازند مقاومت کرد؟ اگر نه، آن تعهدات چیزی نیست که اگر انجام نداد بر کنارش سازند، پس چرا باستناد آن علیه او همداستان شدند و او را چون از خلافت بر کنار نمیرفت کشتند؟ در حالیکه میدانیم در نظر آن جماعت، همه آنها که در قتل عثمان شرکت کرده و بر عزل و خلع او پای میفشردند عادل و درستکارند! وانگهی اگر این شرایط، واجب نیست پس چرا وقتی علی (ع) در شورای انتخاب حاکم آن شرایط را نپذیرفت و حاضر نشد تعهد کند که به روش ابوبکر و عمر عمل نماید، خلافت را به او نسپردند؟ بنابراین فرض، او حاضر بقبول تعهداتی نشده بود که ایفایش واجب نیست! پس واگذار نکردن خلافت به او به استناد عدم قبول این شرایط از طرف او، خطا و نادرست بوده است، عذر عبد الرحمن بن عوف که چون علی (ع) حاضر بقبول این شرایط نیست و عثمان حاضر به قبول آن است عثمان را بر علی مقدم باید داشت پذیرفته نخواهد بود! باز اگر این شرایط واجب نبود چرا آنرا به عثمان عرضه کردند؟! و چرا عثمان پذیرفت و متعهد شد؟! و چرا آنهمه آدم بر اساس همین شرایط و تعهد با او بیعت کرد و او را بعنوان خلافت برسمیت شناخت؟! و بالاخره چرا وقتی تخلّف او را از آن شرایط و تعهدات دیدند بر او شوریده بر عزل و خلعش همداستان شدند؟!
«در رستاخیز از آنها درباره حرفهای نارواشان حتما سؤال و باز خواست خواهد شد در آنهنگام عذر آوری و بهانه تراشی برای ستمکاران سودی نخواهد داد و نه روی سخن بطرفشان گردانده خواهد شد!» «1»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 128 – 131

 

رفتن به بالا