اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳۰ تیر ۱۴۰۳

تسلط قیس بن سعد بن عباده بر فنون نظامی و جنگی

متن فارسی

محققان و کاوشگران در کتب تاریخ در هیچ نوشته‌اى که نام قیس در آن ثبت شده بر خورد نمی‌کنند مگر اینکه در لابلاى آن نوشته‌ها فرازهائى شامل ستایش و تمجید فراوان از او بچشمشان می‌خورد که نسبت بمراتب شخصیت و شجاعت او بحثها شده و از احاطه و آگاهى او بر فنون سپاهیگرى و اهمیت وجودى او در صحنه‌هاى نبرد و پایدارى و استقامت او در میدان‏هاى پیکار صحبت شده است.
من چه میتوانم بنویسم درباره دلاورى که تاریخ نام او را با افتخار و شخصیت ثبت نموده، نامبرده شمشیر دار پیامبر اکرم و سرسخت‏ترین مردم (در وفادارى و خدمتگذارى) نسبت برسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم بعد از أمیر المؤمنین علیه السّلام بوده است «1».
من چه بگویم درباره جنگجوى پیکارگرى که از تمامى مردم بر معاویه گرانتر بوده و صلابت و هیبت او نه تنها افرادى عادى و جبون و ترسو را، بلکه شجاعان و دلیران یاران و سربازان معاویه را دچار بیم و هراس نموده است.
او از یک سپاه متراکم و از صفوف درهم فشرده یکصد هزار نفرى بر معاویه سخت‏تر و ناگوارتر بود.
معاویه در روز صفین و دوران آن جنگ و نبرد خونین می‌گفت: اگر جلو گیرنده فیل (در هجوم اصحاب فیل) جلو قیس را نگیرد فرداى جنگ قیس همه ما را نابود خواهد ساخت «2».
خاطره خدمات و موقعیت حسّاس او در دوران زندگى رسولخدا و أمیر المؤمنین از این امتیازات پرده بر می‌دارد و آنها را نشان می‌دهد.
شخصیت و موقعیت او را در دوران زندگى رسول اکرم، از صحنه‌هاى نبرد بدر و فتح و حنین و احد و خیبر و نضیر و احزاب بدست آورده و اخبار و رویدادهاى بزرگش را در آن تواریخ می‌خوانیم.
او خود تمام این جریانات را در اشعار خود گنجانیده و نسبت به تمام آن موارد اشعارى سروده و چنین گفته است:

– ما، ما همانهائى هستیم که در فتح مکه حاضر بوده و در جنگ خیبر و حنین شرکت داشته‌ایم.

– بعد از جنگ بدر و آن کمر را می‌شکست و جنگ احد و به یهودیان بنى النضیر که دوباره حمله نمودیم

آقا و سید ما صاحب کتاب «الدرجات الرفیعه» گوید: قیس در تمام غزوه‌ها در رکاب رسول خدا حاضر و پرچمدار آن حضرت بود و پرچم انصار را بدوش می‌کشید، در روز فتح مکّه رسول خدا پرچم را از پدرش سعد گرفته و باو داد.
خطیب در جلد اوّل تاریخش ص 177 گوید: قیس پرچم رسول خدا را در بعضى از جنگها به دوش می‌گرفت.
در تاریخ طبرى و تاریخ ابن اثیر جلد سوم ص 106 چنین آمده است: او پرچمدار انصار بود همراه رسول خدا و از صاحب نظران و اندیشمندان بود و هیبتى بس تمام داشت.
در کتاب «استیعاب» «1» چنین آمده است: در آن هنگام که رسول خدا در فتح مکه پرچم خود را از دست سعد گرفت و بدست قیس سپرد، على را فرستاد تا پرچم را از دست سعد گرفته و به پسرش قیس بدهد، على هم این دستور را انجام داد. موقعیت و پایگاه او در دوران أمیر المؤمنین على (ع) از این قرار بود:
بارها أمیر المؤمنین را بر پیکار با معاویه و کشتن وى وادار کرده و بر جنگ با مخالفین بر می‌انگیخت و چنین می‌گفت:
اى أمیر المؤمنین: در روى زمین محبوبتر از تو کسى را نداریم که زمام امور ما را بدست گیرد و براى اقامه عدل و داد و اجراء احکام اسلامى بپاخیزد زیرا تو ستاره فروزان و راهنماى شب تار ما هستى، تو پناهگاه مائى که در سختیها بتو پناه آورده و اگر تو را از دست دهیم زمین و آسمان ما تیره خواهد شد، لکن بخدا سوگند اگر معاویه را بحال خود گذارى که هر حیله و مکرى که میخواهد انجام دهد، آهنگ مصر کرده بسوى آنجا خواهد رفت و وضع یمن را بهم خواهد ریخت و طمع در ملک عراق خواهد نمود، همراه او عده‌اى از مردم یمن هستند که کشتن عثمان و ریختن خون او بعنوان یک جنایت و یک ظلم و ستم در عروق آنان جاى گرفته و دلهاشان مملو از کینه جوئى و انتقام گیرى از قاتلین عثمان است، آنان بجاى اینکه دنبال علم و یقین روند و حقائق را از دیدى واقعى بنگرند به ظن و گمان اکتفا کرده و بجاى یقین شک را گرفته و بجاى خوبیها دنبال هواى نفس رفته‌اند، مردم حجاز و عراق را با خود حرکت بده و او را در تنگنا قرار داده و از چند جهت محاصره‌اش کن و کارى کن که در خود احساس ناتوانى و زبونى کند و از خود مایوس شود.
أمیر المؤمنین در جواب او فرمودند: سوگند بخدا اى قیس سخنى نیکو گفتى و مطلبى زیبا و بموقع بر زبان جارى ساختى. «1».
على (ع) قیس را به همراه فرزند پاک و پاک نهادش امام مجتبى و عمار یاسر بکوفه فرستاد تا مردم آنجا را بیارى خود بخواند، در آنجا ابتداء امام حسن و سپس عمار براى مردم سخنرانى کرده و بعد از آن دو قیس از جاى حرکت کرد و پس از حمد و ثناء پروردگار چنین گفت:
اى مردم اگر در موضوع خلافت و زمامدارى از شورى استقبال کرده و آن را ملاک بگیریم باید بدانید که على (ع) از تمام مردم از جهت سابقه اسلامى و هجرت با رسول خدا و علم و دانش، شایسته‌تر است و مناسب‏تر براى این منصب، قتل هر کس که منکر این واقعیت باشد مباح و حلال است چگونه حلال نباشد و حال اینکه براى طلحه و زبیر که خود با آنحضرت بیعت کرده و از روى حسد شانه از زیر بار بیعت خالى کرده و آن حضرت را خلع کردند اتمام حجّت شده و دیگر دلیلى ندارند.
سخنرانان و خطباء کوفى از جاى حرکت کرده و با عجله و شتابى فراوان به نداى آنان پاسخ مثبت دادند، نجاشى چنین گفت:

– ما به آنچه که خدا قسمت ما کرده خشنود و راضى هستیم در این هنگام که على و فرزندان حضرت محمّد رسول اکرم را قسمت ما نموده است

– ما مقدم او را گرامى داشته و خیر مقدم باو گفتیم دستهایش را از روى عشق و علاقه بوسیدیم

– آنچه تو می‌پسندى به ما دستور بده و ما با رضایت بتو پاسخ خواهیم داد و با به کار بردن شمشیرهاى برنده و نیزه‌هاى بزرگ و شمشیرهاى پهن و تیز تو را یارى خواهیم کرد.

– هر کس را که تو بفرماندهى و آقائى ما برگزینى بدون چون و چرا او را به آقائى قبول خواهیم کرد گر چه آنکس را که به آقائى ما برگزینى بزرگوار و آقا نباشد.

– اگر به آنچه می‌خواستى رسیدى، ما نیز خواهان آنیم ولى اگر بدلخواه خود نرسیدى تعمدى در کار نبوده و اشتباه شده است.

قیس بن سعد در آن هنگام که مردم کوفه جواب مثبت می‌دادند چنین گفت:

– خداوند یارى مردم کوفه را پاداش نیکو عنایت کند پاسخ مثبت دادند و به دیگران که حاضر به همکارى نشده‌اند توجهى نکردند.

– و گفتند: على بهترین راه روندگان است با کفش و بدون کفش ما بجاى آن مردمى که پیمان او را شکستند، او را به رهبرى خود برگزیده و به او خشنودیم

– آن دو (طلحه و زبیر) همسر پیامبر را از روى عمد بجنگ تحریک کرده و از خانه بیرون آورده‌اند و روى شترى سوار کرده و شترش را میرانند.

– سفارشات پیامبرتان این چنین نبود و این از انصاف نبود و بى انصافى از این بزرگتر نیست

آیا بعد از این رویدادها، جاى سخنى براى کسى هست که بگوید؟ خداوند زشت گرداند آرزوها و تخلفات خائنانه را

این عبارت شیخ الطائفه شیخ طوسى است در کتاب «امالى» ص 87 و 94 و شیخ مفید در کتاب «النصرة لسید العتره» آن را نقل کرده و ابیات و اشعارى را که بدال ختم می‌شود و به آنها ابیات دالیّه می‌گویند به قیس نسبت داده با مختصر تغییرى در آن و زیاد کردن چند بیت، این چنین گفته است:
هنگامى که امام حسن همراه عمار و قیس به کوفه آمد و مردم کوفه را براى جنگ آماده حرکت می‌ساختند ….. سپس قیس بن سعد رحمة اللّه علیه از جاى حرکت کرد و گفت: اى مردم اگر در موضوع خلافت شورى را معتبر دانسته و از آن استقبال نمائیم هر آینه أمیر المؤمنین علیه السّلام از آنجهت که قرابت و نزدیکى خاصى با رسول خدا دارد از همه مردم شایسته‌تر است و جنگ و پیکار با آنکس که منکر این واقعیت است حلال است، طلحه و زبیر چه دلیلى دارند که ابتداء بیعت کردند و بعد روى حسد و ستم آنحضرت را خلع نمودند و حال اینکه مهاجر و انصار در رکاب على حاضر شده و سابقه‌اش روشن و درخشان بود.
سپس این اشعار را سرود:

– ما به آنچه که خدا قسمت ما کرده راضى هستیم در آن هنگام که على فرزندان حضرت محمّد رسول اللّه را قسمت ما کرد.

– ما به آنان خیر مقدم گفتیم و مقدمشان را گرامى داشتیم دستهایمان را روى عشق و علاقه بسوى آنان دراز کردیم.

– دیگر براى زبیر پیمان شکن احترامى نیست و براى برادرش طلحه امر و موقعیتى نیست و احترامى ندارد

– فرزند پیامبر و وصى او نزد شما آمده و شما بحمد و ثناى پروردگار از ترس و سستى عارى هستید.

– در بین ما افرادى هستند که با اسبان تندرو خود را بمعرکه جنگ رسانیده و با نیزه‌هاى بلند و شمشیرهاى پهن و برنده آماده نبرد است

– آن کس که أمیر المؤمنین نزدیک سازد، بدون چون و چرا به سرورى خود بر مى گزینیم گر چه آنکس را که او بخود نزدیک ساخته در خور سرورى نباشد.

– پس اگر بیاوریم و انجام دهیم آنچه را که دل خواه او است، خواهان همانیم ولى اگر نسبت بدلخواه او اشتباهى کردیم عمدى نبوده و گناهى نداریم.

در تمام صحنه‌ها و عرصه‌هاى نبرد قیس با عظمت و جلال هر چه تمامتر با قیافه و ژستى بزرگ منشانه که دلها را می‌لرزانید و شجاعان را می‌ترسانید و لرزه بر اندام دلیران می‌انداخت حرکت می‌کرد.
منذر بن جارود که سپاهیان و جنگجویان أمیر المؤمنین را در زاویه «1» دیده بود، چنین توصیف می‌کند: سپس یکه‌تازى بر اسب سرخ گون سوار در حالیکه جامه‌اى سپید بر تن داشت از جلو ما گذشت، کلاهى سفید و عمامه‌اى زرد بر سر، تیر و کمان بر دوش و شمشیرى بر کمر بسته بود، پاهایش بزمین می‌کشید و در بین هزاران نفر سپاهى که آنها هم بر سر خود تاجى از کلاه سفید و عمامه زرد بسته بودند دیده می‌شد در حالیکه پرچمى زرد رنگ بدست داشت.
گفتم این کیست؟
گفته شد: این قیس بن سعد بن عباده است که جزء انصار است و فرزندان و خویشاوندان او و غیر آنان که جزء قحطانی‌ها هستند»

در آن هنگام که أمیر المؤمنین خواست بسوى شام حرکت کند مهاجرین و انصارى که همراه او بودند جمع کرده و بعد از حمد و ثناى پروردگار چنین گفت:
اما بعد شما مردمى با اندیشه‌هاى نیکو و بردبارى برتر و بهتر، گویندگان حق، و افرادى هستید که کردار و دستورتان با برکت است، تصمیم داریم بسوى دشمن خود و دشمن شما حرکت کنیم، نظریات خود را بما ابلاغ کنید و به آنچه صلاح میدانید اشاره کنید.
قیس بن سعد برخاست و حمد و ثناى الهى را بجاى آورد و سپس گفت:
اى أمیر مؤمنان! با ما بسوى دشمنانت بشتاب و لحظه‌اى درنگ مکن. چه آنکه سوگند بخدا جهاد با آنان نزد من محبوب‏تر است از پیکار با کفار روم و ترک، زیرا اینان در دین خدا سهل انگارى نموده، و حیله‌گرى کردند و اولیاء خدا و یاران رسول خدا را کوچک شمرده و به آنها اهانت نمودند، مهاجران و پیروان و تابعین نیکوکار را تحقیر کردند و هر گاه فردى مورد غضب آنان قرار می‌گیرد او را زندانى کرده و یا کتک می‌زنند و از شهرى بشهر دیگر تبعید کرده و بى خانمانش می‌کنند
اموال ما از نظر آنان بر ایشان حلال است و ما را بنده زبون خود می‌پندارند «1»
صعصعة بن صوحان گوید: هنگامیکه أمیر المؤمنین براى جنگ صفین پرچمهائى را بر می‌افراشت پرچم رسول خدا را بیرون آورد و تا آن زمان پرچم پیغمبر بعد از رحلت آنحضرت دیده نشده بود پرچم را بست و قیس بن سعد بن عباده را احضار فرموده پرچم را باو داد و سپس انصار و جنگجویان بدر را جمع نمود همینکه چشم آنها به پرچم رسول خدا افتاد گریه بسیارى نمودند در این موقع قیس اشعارى سرود و چنین گفت:

– این همان پرچمى است که پیرامون آن با رسول خدا بودیم و جبرئیل یار ما بود.

– ضرر نمی‌کند کسى که انصار پشتیبان او هستند در صورتیکه براى او جز آنان هیچ کس یار و یاور نباشد.

– مردمى که هر گاه به پیکار برخیزند آنقدر قبضه‌هاى آنان دسته‌هاى شمشیر مشرفیه را می‌گیرد که شهرها و کشورها فتح شود.
1- این مطلب را ابن عساکر در تاریخش جلد سوم ص 245 نقل کرده است
2- ابن عبد البر در «الاستیعاب» جلد دوم ص 539
3- ابن اثیر در جلد چهارم «اسد الغابة ص 216
4- خوارزمى در «المناقب» ص 122

در آن هنگام که اوضاع بر معاویه بسیار سخت و دشوار شد و خود را در شرف شکست و مغلوبیت دید، عمرو بن عاص، بسر بن ارطاة، عبید اللّه بن عمر بن خطاب و عبد الرحمن بن خالد بن ولید را احضار کرده و به آنان گفت:
مردانى از یاران على مرا اندوهگین ساخته‌اند مانند: سعید بن قیس در همدان اشتر در بین قبیله‌اش و مر قال (هاشم بن عتبه) عدى بن حاتم و قیس بن سعد در بین انصار.
مردم یمن شما را با جان خود نگهدارى نمودند تا آنجا که من بخاطر شما خجالت کشیدم، شما از قریش محسوب می‌شوید و من میخواستم مردم شما را بى نیاز بدانند و باین منظور براى هر یک از نامبردگان یکى از شما را در نظر گرفتم شما این اختیار را بمن بدهید.
گفتند: بسیار خوب، این اختیار براى تو باشد و هر چه میخواهى انجام ده.
گفت: سعد بن قیس و قبیله‌اش بعهده من باشد و فردا وضع او را روشن و دستش را از همه جا کوتاه خواهم کرد.
و تو اى عمرو! مسؤول دفع یک چشم طایفه بنى زهره (مرقال) خواهى بود، قیس بن سعد هم براى تو باشد اى بسر.
و تو اى عبید اللّه مسؤول اشتر نخعى هستى و به تو اى عبد الرحمن بن خالد یک چشم طایفه طىّ یعنى عدى بن حاتم را می‌سپارم.
سپس هر یک از شما گروهى از دیده‌بانهاى سپاه را براى خود انتخاب کنید، و تا پنج روز هر روزى را نوبت یکى از اینها قرار داد:
بسر بن ارطاة که بمقابله با قیس گماشته شده بود، نوبتش روز سوم بود بامدادان روز با سپاهیان و همراهان خود در مقابل قیس و لشکریانش جبهه گرفت و جنگ سختى بین آندو در گرفت قیس با هیبتى مردانه که گوئى احدى را دسترسى به آزار و تسلط بر او نیست در مقابل بسر بن ارطاة ظاهر شد و حمله را آغاز کرد و این رجز را میخواند:
انا ابن سعد زانه عباده و الخزرجیون رجال ساده‌  –  من پسر سعد هستم که عباده پدرش موجب زینت و شرافت او است خزرجیها همگى مردانى آقا هستند

– من عادت فرار از جنگ ندارم زیرا فرار براى جوان مرد هم چون گردن بندى است که بگردن او می‌افتد و موجب ننگ و عار است

– اى خدا تو شهادت را نصیبم فرما کشتن و شهادت در راه تو بهتر است از هم آغوشى با دوشیزگان زیباى نرم تن دیگر تا کى براى من بستر استراحت گسترده شود

سپس حمله‌اى بر سپاهیان بسر بن ارطاة نموده و کمى بعد بسر در مقابل او آشکار شده و چنین گفت:

– من پسر ارطاة هستم که قدر و منزلتش بزرگ است وابسته است به غالب ابن فهر و از آن خاندان است.

– فرار در طبیعت بسر نیست تا امروز بدون خونخواهى و کشتن شخصى برگردد.

– من درباره دشمنم آنچه بر عهده داشتم انجام دادم اى کاش میدانستم چه قدر از عمرم باقى مانده است.

پس با نیزه بطرف قیس حمله کرد و قیس با شمشیر او را عقب راند و از خود دفع کرد، تا سرانجام این نبرد با بازگشت جنگجویان و برترى قیس پایان یافت «1»
نصر در کتاب خود در ص 227- 240 چنین روایت کرده است: معاویه نعمان بن بشر بن سعد انصارى و مسلمة بن مخلّد انصارى را احضار کرد و با آندو در حالیکه هیچ کس دیگر از انصار با آنان نبود خلوت کرده و چنین گفت:
اى آقایان با شما دو نفر هستم، آنچه از اوس و خزرج مشاهده کردم غمگینم ساخته و مرا به محنت افکنده، شمشیرها را بر گردنهاى خود گذارده و ما را به مبارزه و فرود آمدن در مقابل خود میخوانند تا آنجا که تمام یاران و سپاهیان مرا اعم از شجاعان و ترسوها را ترسانیده و بحدى که از هر یک از یکه سواران شامى که می‌پرسم جواب می‌آید که انصار او را کشته‌اند، بخدا سوگند با تیز بینى و اندیشه عمیقم با شمشیرهاى برنده‌ام با آنها روبرو خواهم شد و در مقابل هر سوارى از آنان یکه تازى را می‌فرستم که بگلوى آنان چسبیده و آنان را از بین ببرد و به تعداد آنان از افراد قریش مردانى را خواهم فرستاد که خرما و طفیشل «2» نخورده باشند.
میگویند: یاران و انصار حقیقى ما هستیم، درست است اینان رسول خدا را منزل دادند و یارى کردند این را قبول داریم لکن حقوق خود را با راه باطلى که در پیش گرفتند ضایع ساخته و فاسد نمودند و از بین بردند.
نعمان خشمگین شد و گفت: اى معاویه از اینکه انصار در آمدن بجنگ شتاب بخرج داده‌اند آنانرا سرزنش مکن آنها در دوران جاهلیت هم همینطور بودند و اما اینکه آنان را بمقابله و نبرد دعوت کنى تو خود شجاعت و مبارزه آنان را در رکاب رسول خدا دیده‌اى، و اما اینکه در مقابل آنان به اندازه آنها از قریش افرادى را بفرستى و چنین منظره‌اى بسازى و آنانرا در چنین موقعیتى قرار دهى باز هم دیده‌اى که انصار چه بلائى بسر قریش آوردند و قریش چه مصیبت‏ها از آنان
کشیدند، اگر دلت میخواهد بار دیگر آنچه قبلا از آنان دیده‌اى باز هم به بینى، این چنین کن و تاریخ را تکرار نما! و اما خرما و طفیشل، خرما از ما بود و بهنگام خوردن آن شما با ما شریک می‌شدید و اما طفیشل غذاى یهودیها بود وقتى ما از آن خوردیم مزه‌اش بدهان ما خوب آمد و در این مورد بر آنان غلبه کرده و بیشتر از آنها خوردیم چنانکه قریش در مورد سخینه «1» این عمل را کرد و آنرا غذاى رسمى خود قرار داد.
سپس مسلمة بن مخلّد بسخن در آمد تا آنجا که گفت …. (نصر در کتابش).
سخن این مجلس که به انصار رسید قیس بن سعد انصارى انصار را جمع نموده و از جاى حرکت کرد و خطبه‌اى در بین آنان خواند و چنین گفت:
معاویه سخنانى گفته که خبرش بشما رسیده و صاحب شما (نعمان) پاسخ او را داده است، بخدا قسم اگر امروز بر معاویه خشم نموده و با او کینه ورزیدید معلوم می‌شود که دیروز هم (قبل از اسلام آوردن او) با او کینه داشته و دشمن او بوده‌اید و اگر خون او را در اسلام بریزید معلوم می‌شود که در زمان شرکش خون او را می‌ریختید، بزرگترین گناه شما در نظر معاویه همین است که به یارى دینى که دارید برخاسته‌اید، امروز طورى بکوشید که فعالیت دیروز را فراموش کنید و فردا طرزى جدیّت نمائید که کوشش امروز را از یاد ببرید.
شما با پرچمى هستید که در طرف راستش جبرئیل و در سمت چپش میکائیل می‌جنگید ولى حریف در زیر پرچم ابو جهل و احزاب می‌جنگد. و اما خرما، ما خرما نکاشتیم بلکه بر کسانى که آنرا می‌کاشتند جلوتر رفته و بر آنان در خوردن آن غلبه کردیم، و اما طفیشل اگر غذاى ما بود ما هم مانند قریش ملقب به آن شده و به آن نام مشهور می‌گشتیم چنانکه آنانرا: «قریش السخینه» گفتند.
سپس در همین مورد این اشعار را سرود:

– اى پسر هند: در جنگ این جهشها و پرشها را وابگذار زیرا ما فعلا از شهرهاى خود دور شده و در میدان جنگ بسر می‌بریم

– ما همانیم که تو دیده‌اى بما نزدیک گردان هر گاه که خواستى هر کسى را که میخواهى در این معرکه تیره و تار و غبار آلود بیاور

– اگر دسته جمعى حمله کنیم تو را در بین جمعیت پیدا خواهیم کرد و اگر بخواهى که تنها و یک نفر یک نفر بجنگیم حمله خواهیم کرد و خواهیم جنگید.

– با مادر لفیف و اجتماعات بر خورد نما، ما در میان خزرج با تو بر خورد خواهیم کرد تو در جنگ با ما پدرانمان را میخوانى.

– هر یک از این دو را که میخواهى بگیر نه از ما و نه از تو نرمش و مدارا کردن نیست.

– گرد و غبار جنگ فرو ننشیند مگر اینکه خطر بر طرف شود یا بنفع ما و یا بضرر ما

– اى کاش آن مرگى که دشمنان براى ما خواهان آن هستند بما برسد و خداوند بر ما نعمت شهادت را عنایت کرده و عینا آن را بیابیم.

– ما، ما همانهائى هستیم که در فتح مکه حاضر شدیم و در جنگ خیبر و حنین شرکت کردیم

– بعد از جنگ بدر و آن کمر انسان را می‌شکست و جنگ احد و حمله بعد از آن که بر یهودیان بنى النضیر آوردیم

– در روز احزاب مردم بخوبى می‌دانند که ما از گذشتگان شما انتقام گرفته و دلمان را تشفى داده و خشنود شدیم

معاویه که از اشعار قیس خبر دار شد و این اشعار بگوشش رسید، عمرو بن عاص را احضار کرده و گفت: در فحش و ناسزا گوئى به انصار چه نظر می‌دهى؟. آیا صلاح است یا خیر؟
عمرو پاسخ داد: نظر من اینست که تهدید کنى ولى فحش ندهى، چه میخواهى به آنان بگوئى؟ اگر بخواهى آنانرا مذمت کنى باید بدنهایشان را مذمت کنى ولى به حسب و نسب آنها نمی‌توانى کارى داشته باشى و مورد مذمت قرار دهى.
معاویه گفت: سخنران انصار قیس بن سعد هر روز در بین آنان بپا می‌خیزد و سخنرانى می‌کند بخدا قسم او در نظر دارد فردا ما را از بین برده و اگر آنکس که فیل‏ها را از خانه خدا باز داشت جلو او را نگیرد، ما را نابود خواهد ساخت، نظر شما چیست؟
عمرو پاسخ داد: نظر من اینست که بر خداى توکل نمائیم و صبر را پیشه خود سازیم.
معاویه به عده‌اى از بزرگان انصارنامه نوشته و آنان را سرزنش نمود من جمله:
عقبة بن عمرو، ابو مسعود، براء بن عازب، عبد الرحمن بن ابى لیلى، خزیمة بن ثابت،
زید بن ارقم، عمرو بن عمرو، حجّاج بن غزیّه، در این جنگ با تمام اینها ملاقات و گفتگو بعمل آمد و معاویه به اینها گفت نزد قیس بن سعد بروید و با او صحبت کنید همگى نزد قیس آمده و گفتند: معاویه نمی‌خواهد ما را ناسزا گوید تو از فحش و بد گوئى خود، خود دارى کن.
قیس پاسخ داد: من و یا فردى هم چون من فحش و ناسزا ندهد لکن من هیچ گاه دست از جنگ با معاویه بر نخواهم داشت تا آنگاه که خدا را ملاقات کنم.
فرداى آن روز لشکریان به حرکت در آمدند، قیس بن سعد گمان کرد که معاویه در بین آنها است بر مردى که شبیه معاویه بود حمله کرد و با شمشیر روپوش از روى او برگرفت و معلوم شد معاویه نیست به مردى دیگر که همانند معاویه بود حمله کرد و ضربه‌اى بر او وارد کرد، وقتى فهمید معاویه نیست بر گشت و با خود می‌گفت:

– باین مرد بد زبان و فحاش معاویه بگوئید هر چه تهدید کرده‌اى باد و زنده‌اى است که از بالاى تپه‌اى بوزد

– تو ما را از سگ زوزه‌کش قبیله‌ات ترساندى اى فرزند خطا کاران گذشته بسوى من بیا

– هم چون پیره زنى که در شب تار زمستان از کاروان عقب افتاده و می‌دود تو مانند آن می‌دوى و راه می‌روى

معاویه گفت: اى مردم شام هر گاه این مرد را دیدید بدیهایش را بگوئید و باو فحش دهید (وقتى دو لشکر در مقابل هم صف آرائى کردند معاویه او و سایر انصار را به الفاظ بسیار رکیک و زشتى فحش داد و ناسزا گفت) «1» تعمان و مسلمه غضبناک شده بر معاویه پر خاش کردند ولى معاویه همین که دید میخواهند به طرف قوم خود بروند آنان را راضى کرد و از خود خوشنود ساخت.
سپس معاویه از نعمان درخواست کرد که نزد قیس رفته و او را سرزنش و توبیخ نماید و پیشنهاد آشتى باو دهد، نعمان از حضور معاویه بیرون آمد و بین دو لشکر قرار گرفت و فریاد زد اى قیس؟ من نعمان بن بشیر هستم.
قیس گفت: هان چه خبر است اى نعمان بن بشیر؟ چه میخواهى؟.
نعمان گفت: اى قیس آنکس که شما را بآنچه براى خود خواسته دعوت می‌کند میخواهد بشما خدمتى کند.
اى توده انصار آیا شما خود نمیدانید که در مورد مخالفت با عثمان و کشتن او دچار اشتباه شدید و یاران او را در روز جنگ جمل کشتید و اسبان و سپاهیان خود را بر روى مردم شام تاختید و در روز جنگ صفین به آنها حمله نمودید؟ شما که عثمان را تنها گذاشتید و او را ذلیل و بى کس نمودید اگر امروز با على آن چنان کنید تازه کارى مساوى آن کار انجام داده و یک عمل در مقابل یک عمل قرار می‌گیرد، لکن شما دست از حق بر داشته‌اید و بیارى باطل شتافته و کمک به او می‌کنید، شما به این راضى نشوید که هم چون بقیه مردم باشید تا آنجا که در میدان جنک پى بحقیقت برده و خود بمبارزه و جنگ دعوت شوید و پیکار کنید ولى هیچ ناراحتى بر على نرسیده و شما هستید که مصیبت‏ها را بر او سبک نموده و او به استراحت پرداخته و بار مصیبت را باید شما بکشید و در انتظار پیروزى که بشما وعده داده است بنشینید و فداکاریها نمائید. جنگ از دست ما و شما چه عزیزانى را گرفته که شما خود بهتر میدانید نسبت به بقیه از خدا بترسید و پرهیزکارى را پیشه خود سازید.
قیس از سخنان نعمان خندید و چنین گفت: فکر نمی‌کردیم اى نعمان که چنین جرأتى داشته باشى که این سخنان را بر زبان جارى سازى، آنکس که بخود خیانت نموده برادرش را نصیحت نمی‌کند. بخدا سوگند تو خود را گول زده‌اى و گمراه و گمراه کننده هستى.
اما این که نام عثمان را بردى اگر شنیدن اخبار تو را کفایت کند و بهر خبرى گوش فرا میدهى، یک خبر هم از من بگیر و بشنو: عثمان را کسانى کشتند که تو از آنان بهتر نیستى و افرادى او را تنها گذاشتند و ذلیلش کردند که مسلما از تو بهتر هستند.
و اما اصحاب جمل، بدان جهت با آنان جنگیدیم که پیمان خلافت و بیعتى را را که با خلیفه نموده بودند شکستند و بعهد خود وفا ننمودند و اما معاویه بخدا سوگند که اگر تمام اعراب دور او را بگیرند انصار با او خواهند جنگید.
و اما اینکه گفتى، هم چون بقیه مردم نیستیم، ما در جنگ آنطور خواهیم جنگید که در رکاب رسول خدا می‌جنگیدیم، از شمشیرها با صورت خود و از نیزه‌ها با گلوگاه خود نگهدارى و حفاظت می‌کنیم تا آنجا که حق بیاید و دستور خدا آشکار گردد گر چه آنان دلشان نخواهد. و لکن اى نعمان بنگر در همراهان معاویه جز عده‌اى افراد آزاد شده و یا بیابانى و یا چند نفرى از مردم یمن که فریب خورده و داخل سپاهیان او شده‌اند می‌بینى؟
ببین که مهاجران و انصار و پیروان آنها که به یکى از آنان تبعیّت کرده‌اند رضى اللّه عنهم کدام طرف هستند و ببین که با معاویه از انصار رسول خدا جز تو و رفیق کوچکت کسى دیگر هست؟
بخدا سوگند شما دو نفر نه در جنگ بدر و احد بودید و نه سابقه‌اى در دین اسلام دارید و نه آیه‌اى از قرآن در شان شما نازل شده و نه آشنائى با قرآن دارید «1» بجان خودم قسم اگر تو هم اکنون ما را فریب داده و بما خیانت کردى پدرت نیز بما خیانت کرد و سپس این شعر را گفت:

– قسم به شترانی که در راه زیارت حرم، حاجیان خاک آلوده را بر پشت خود میبرند که چشمها در حدقه فرو رفته و با اینحال سواران مهمیز میزنند و شتران را بتاخت وامیدارند.

– نه فرزند مخلد جلو شمشیر ما را از آنکس که میخواهیم با او بجنگیم میگیرد و نه نعمان.

– آنچه را که واضح و آشکارا بود ترک نمودند و در آن امر واضح کفایت بود و خود بس بود اگر این دو نفر دوستان را امر واضح و آشکار مفید باشد.

بعد از این رویدادها أمیر المؤمنین قیس را نزد خود طلبیده و او را تمجید و ستایش کرد و سمت فرماندهى و سرورى انصار را به او داد «1».
در جنگ نهروان قیس به سوى خوارج رفت و به آنان گفت:
اى بندگان خدا خواسته ما از شما اینست که بسوى ما آئید و داخل شوید در آن موضوع و امرى که از آن بیرون رفته‌اید و برگردید بطرف ما تا با دشمن خود و شما بجنگیم شما کار بزرگى انجام داده‌اید ما را مشرک دانسته‌اید و علیه ما گواهى شرک داده‌اید، شرک ستم بزرگى است خون مسلمانها را می‌ریزید و آنان را مشرک میدانید.
عبد اللّه بن شجره سلمى باو گفت: حق براى ما روشن شده و از شما پیروى نخواهیم کرد مگر اینکه شخصى هم چون عمر را براى ما بیاورید، قیس گفت: ما در بین خود غیر از صاحب خود على علیه السّلام کسى دیگر را نمی‌بینیم آیا شما در بین خود کسى را دارید؟
گفتند نه
گفت: شما را در پیشگاه خود بخدا قسم میدهم اگر او را از بین ببرید من فتنه و آشوبى بس بزرگ را میبینم که بر شما پیروز شده و دچار آن گشته‌اید «1»
و اما موقف و وضع زندگى او بعد از دوران رسول خدا و أمیر المؤمنین: او همراه امام دوم امام مجتبى سلام اللّه علیه بود: در آن هنگام که لشکرى براى جنگ و پیکار با مردم شام گسیل می‌داشت، عبید اللّه بن عباس بن عبد المطلب را احضار کرد و فرمود اى پسر عمو من همراه تو دوازده هزار نفر از شجاعان و دلیران عرب و پارسایان و تلاوت کنندگان قرآن را از قوم مصر فرستاده‌ام یک نفر آنان در مقابل یک سپاه و جمعیت ایستاده و آهنگ جنگ با گروهى را خواهد نمود، اینها را با خود حرکت ده و ببر و با نرمى و ملایمت با آنان رفتار کن و باروئى باز با آنان مواجه شو و در مقابلشان متواضع و فروتن باش آنان را نزدیک خود قرار بده و خیلى از آنها فاصله مگیر اینها بازمانده‌هاى افرادى هستند که مورد اطمینان أمیر المؤمنین بودند بر کنار رود فرات آنان را حرکت ده و از فرات بگذر و از مسیر مسکن «2» حرکت کن و از آنجا بگذر تا در مقابل معاویه قرار گیرى و رو در روى او جبهه گیرى، اگر باو بر خورد نمودى او را همانجا نگهدار تا من بتو برسم و بزودى بدنبال تو حرکت خواهم کرد من باید از وضع تو هر روز مطلع شوم و مرا در جریان کار بگذار و با این دو نفر یعنى: قیس بن سعد و سعید بن قیس مشورت کن و اگر حادثه‌اى براى تو رخ داد، قیس بن سعد امیر لشکر خواهد بود و اگر او هم کشته شد سعید بن قیس برهبرى مردم منصوب خواهد بود، عبد اللّه در چنین موقعیت و با این سفارشات حرکت کرد.
و اما معاویه جلو آمد و آمد تا بقریه (الحیوضه) در مسکن وارد شد و در آنجا فرود آمد عبید اللّه بن عباس هم وارد آنجا شد و در مقابلش صف آرائى کرد، فرداى آن روز معاویه عده‌اى را نزد عبید اللّه فرستاد، عبید اللّه بسربازانش دستور داد به آنان حمله کنند سربازان عبید اللّه سپاهیان اعزامى معاویه را از نزدیک خود دور کرده و به اردوگاه خود بر
گردانیدند شب که فرا رسید معاویه قاصدى نزد عبید اللّه فرستاد و باو پیغام داد که حسن بن على بمن پیغام داده که با او آشتى کنم و زمام امور را بمن بسپارد اگر الآن بفرمان من درآئى خود فرمانده می‌شوى و دستوراتت قابل پیروى است ولى اگر حالا بفرمان من در نیائى و متابعت نکنى بعدها بالاجبار بیعت خواهى کرد ولى آن روز فقط تابع و فرمانبردار خواهى بود و اگر حالا پاسخ مثبت بمن بدهى هزار هزار درهم بتو میدهم و قبلا بعنوان پیش قسط نصفش را برایت می‌فرستم و هر گاه وارد کوفه شدم نصف دیگر را خواهم داد.
عبید اللّه شبانه نزد معاویه رفت و وارد اردوگاه او گشت و معاویه هم وعده‌اى که باو داده بود وفا کرد سحرگاه که مردم از خواب حرکت کردند منتظر خروج عبید اللّه بودند که تا با او مراسم صبحگاه را اجراء نمایند و نماز صبح را بخوانند وقتى دنبال او رفتند او را نیافتند، قیس بن سعد بن عباده نماز صبح را با آنان خواند و بعد از نماز برایشان سخنرانى کرد و آنان را در اطاعت از امام و پیروى از هدف خود پاى بر جا نمود و از حال عبید اللّه پرسید و از وضع او که مطلع شد مردم را به بردبارى و پایمردى و مقاومت و جهش در مقابل دشمن دستور داد و سپاهیان هم همگى اطاعت او را نموده و پاسخ مثبت باو دادند و گفتند: اى قیس دستور حمله بنام خدا صادر کن تا بر دشمن حمله نمائیم.
قیس از جائیکه ایستاده بود پائین آمد و دستور حمله را صادر کرد، بسر بن ارطاة در مقابل او صف آرائى کرده و با صداى بلند فریاد زد: اى مردم عراق این فرمانده شما است که نزد ما است و بیعت نموده و آن امام شما امام مجتبى است که صلح نموده شما چرا خود را بکشتن میدهید.
قیس بن سعد به آنان گفت یکى از دو کار را انتخاب نمائید یا بدون وجود امام بجنگید و یا بر گمراهى و ضلالت بیعت کنید.
پاسخ دادند بلکه ما بدون امام می‌جنگیم از جاى خود بیرون آمده و حمله سختى نمودند و شامی‌ها را به اردوگاه و سنگرهاى خود برگردانیدند.
معاویه نامه‌اى به قیس بن سعد نوشت و او را بنزد خود خواند و وعده‌هائى به او داده وى را تطمیع کرد، قیس در جواب او نوشت: نه بخدا قسم هیچگاه مرا نخواهى دید مگر اینکه بین من و تو نیزه فاصله باشد. «1»
یعقوبى در ج 2 ص 191 تاریخ خود گوید: حضرت امام حسن (ع)، عبید اللّه پسر عباس (عموى پیغمبر) را با دوازده هزار تن به جنگ معاویه گسیل داشت و قیس بن سعد بن عباده انصارى را همراهش فرستاد و به عبید اللّه امر فرموده که مطیع امر و رأى قیس باشد.
سپس عبید اللّه به ناحیه جزیره روانه شد و معاویه، پس از اینکه از کشته شدن حضرت على (ع) آگاه شد، به طرف موصل روى آورد، تاریخ حرکت معاویه هیجده روز بعد از کشته شدن حضرت على (ع) بود که دو لشگر در مقابل هم بسیج شدند معاویه مبلغ یکملیون درهم با پیامى براى قیس فرستاد که یا به ما ملحق شو و یا باز گرد ولى قیس پولها را برگرداند و گفت: می‌خواهى با مکر و فریب مرا از دینم منحرف گردانى؟
گفته شده که معاویه پیام را براى عبید اللّه فرستاد و یک میلیون درهم برایش قرار داد و او هم با هزار تن از سپاهیان خود به معاویه ملحق شد ولى قیس در نبرد با معاویه پایمردى نشان می‌داد و معاویه پیوسته با دسیسه جاسوسانى به لشکر حضرت امام حسن می‌فرستاد که شایع کنند قیس با معاویه صلح نموده و همراه او شده و باز عده‌اى را هم به لشکر قیس فرستاد تا شایع کنند که حضرت امام حسن با معاویه صلح نموده است.
و در ج 2 ص 225 کتاب استیعاب از عروة نقل شده که قیس بن سعد با حضرت امام حسن (ع) بود و در مقدمه لشگر پنجهزار سپاه داشت که همگى بعد از مرگ حضرت على (ع) سرها را تراشیده بودند و همپیمان با مرگ، اما هنگامی که حضرت امام حسن با معاویه صلح نمود، قیس به بیعت راضى نشد و به یاران خود گفت: شما چه می‌خواهید؟
اگر مایل به جنگید، می‌جنگیم تا پیشتازترین از ما بمیرد. و اگر مایلید برایتان امان بگیرم.
گفتند: برایمان امان بگیر.
سپس قیس براى یاران خود طبق شرائطى امان گرفت و اینکه بهیچوجه تعقیب نشوند و براى خود، مزیّتى غیر آنچه که براى سپاهیان خود خواسته بود نخواست (سپس با سپاهیان خود به طرف مدینه حرکت نمود).

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 124

متن عربی

فروسیّته:

إنَّ الباحث لا یقف على ایّ معجم یُذکر فیه قیس إلّا و یجد فی طیِّه جمل الثناء متواصلة على حماسته و شجاعته، و یقرأ له دروساً وافیة حول فروسیّته، و بأسه فی الحروب، و شدّته فی المواقف الهائلة، فما عسانی أن أکتب عن فارس سجّل له التاریخ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 124

أنّه کان سیّاف النبیِّ الأعظم، و أشدّ الناس فی زمانه بعد أمیر المؤمنین؟ «1»

و ما عسانی أن أقول فی باسلٍ کان أثقل خلق اللَّه على معاویة، جبّن أصحابه الشجاع و الجبان، و کان أشدَّ علیه من جیش عرام، و کتائب تحشد مائة ألف مقاتل؟ و کان یوم صفّین یقول: و اللَّه إنَّ قیساً یرید أن یفنینا غداً إن لم یحبسه عنّا حابس الفیل «2».

تُعرب عن هذه الناحیة مواقفه فی العهدین: النبویِّ و العلویِّ.

أمّا مواقفه على العهد النبویِّ فتجد نبأها العظیم فی صحائف بدر، و فتح [مکة]، و حُنین، و أُحد، و خیبر، و النضیر، و الأحزاب، و هو یعدُّ مواقفه هذه کلّها فی شعره، و یقول:

إنَّنا إنَّنا الذین إذا الفتحَ             شهدنا و خیبراً و حُنینا

بعد بدرٍ و تلک قاصمةُ الظهرِ             و أُحدٍ و بالنضیرِ ثَنَیْنَا

 

و قال سیِّدنا صاحب الدرجات الرفیعة «3»: إنَّه شهد مع النبیِّ المشاهد کلّها، و کان حامل رایة الأنصار مع رسول اللَّه، أخذ النبی صلى الله علیه و آله و سلم یوم الفتح الرایة من أبیه سعد و دفعها إلیه. و قال الخطیب فی تاریخه (1/177): إنّه حمل لواء رسول اللَّه فی بعض مغازیه. و فی تاریخَی الطبری «4» و ابن الأثیر «5» (3/106): إنّه کان صاحب رایة الأنصار مع رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم و کان من ذوی الرأی و البأس. و فی الاستیعاب «6»: إنّه کان

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 125

حامل رایة النبیّ فی فتح مکّة إذْ نزعها من أبیه، و أرسل علیّا رضى الله عنه أن ینزع اللواء منه و یدفعه لابنه قیس، ففعل.

و أمّا مواقفه على العهد العلویِّ: فکان یحضُّ أمیر المؤمنین على قتال معاویة، و یحثّه على محاربة مناوئیه و یقول: یا أمیر المؤمنین ما على الأرض أحدٌ أحبُّ إلینا أن یقیم فینا منک؛ لأنّک نجمنا الذی نهتدی به، و مفزعنا الذی نصیر إلیه، و إن فقدناک لَتَظلَمنَّ أرضنا و سماؤنا، و لکن و اللَّه لو خلّیتَ معاویة للمکر لیرومَنَّ مصر، و لیُفسدَنَّ الیمن، و لیطمعنَّ فی العراق، و معه قومٌ یمانیّون قد أُشربوا قتل عثمان، و قد اکتفوا بالظنِّ عن العلم، و بالشکِّ عن الیقین، و بالهوى عن الخیر، فسر بأهل الحجاز و أهل العراق ثمّ ارمه بأمرٍ یضیق فیه خناقه، و یقصّر له من نفسه.

فقال: «أحسنت و اللَّه یا قیس و أجملت» «1».

فأرسله علیُّ علیه السلام مع ولده الحسن الزکیِّ و عمّار بن یاسر إلى الکوفة، و دعوة أهلها إلى نصرته، فخطب الحسن علیه السلام هناک و عمّار، و بعدهما قام قیس، فحمد اللَّه و أثنى علیه، ثمَّ قال: أیّها الناس إنَّ هذا الأمر لو استقبلنا به الشورى، لکان علیٌّ أحقَّ الناس به، فی سابقته، و هجرته، و علمه، و کان قتل مَن أبى ذلک حلالًا، و کیف، و الحجَّة قامت على طلحة و الزبیر، و قد بایعاه و خلعاه حسداً؟

فقام خطباؤهم، و أسرعوا إلى الردِّ بالإجابة، فقال النجاشی «2»:

رَضِینا بِقَسْمِ اللَّهِ إذ کان قَسْمُنا             علیّا و أبناءَ النبیِّ محمد

و قلنا له أهلًا و سهلًا و مرحباً             نُقبّل یدیهِ من هوىً و تودّدِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 126

فمرنا بما ترضى نُجِبْکَ إلى الرضا             بصُمِّ العوالی و الصفیحِ المهنَّدِ «1»

و تسویدِ من سوّدتَ غیرَ مدافعٍ             و إن کان من سوّدتَ غیرَ مسوَّدِ

فإن نلتَ ما تهوى فذاک نریدُهُ             و إن تَخْطَ ما تهوى فغیر تعمّدِ

 

 

و قال قیس بن سعد حین أجاب أهل الکوفة:

جزى اللَّه أهلَ الکوفةِ الیوم نصرةً             أجابوا و لم یأبَوا بخذلانِ من خذلْ‏

و قالوا علیٌّ خیرُ حافٍ و ناعلٍ             رضینا به من ناقضی العهد من بدلْ‏

هما أبرزا زوج النبیِّ تعمّداً             یسوق بها الحادی المنیخ على جملْ‏

فما هکذا کانت وَصاةُ نبیِّکمْ             و ما هکذا الإنصافُ أعظمْ بذا المَثَلْ‏

فهل بعد هذا من مقالٍ لقائلٍ             ألا قبّحَ اللَّهُ الأمانی و العللْ‏

 

هذا لفظ شیخ الطائفة فی أمالی ولده «2» (ص 87 و 94)، و رواه شیخنا المفید فی النصرة لسیِّد العترة «3»، و نسب الأبیات الدالیّة إلى قیس بن سعد بتغییر و زیادة، و هذا لفظه:

فلمّا قدم الحسن علیه السلام و عمّار و قیس الکوفة، مستنفرین لأهلها- إلى أن قال-: ثمّ قام قیس بن سعد رحمه الله فقال: أیّها الناس إنَّ هذا الأمر لو استقبلنا فیه شورى لکان أمیر المؤمنین أحقَّ الناس به، لمکانه من رسول اللَّه، و کان قتال من أبى ذلک حلالًا، فکیف فی الحجّة على طلحة و الزبیر؟ و قد بایعاه طوعاً ثمّ خلعاه حسداً و بغیاً، و قد جاءکم علیٌّ فی المهاجرین و الأنصار،

ثمَّ أنشأ یقول:

رَضِینا بِقَسْمِ اللَّهِ إذ کان قَسْمُنا             علیّا و أبناءَ النبیِّ محمد

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 127

و قلنا لهم أهلًا و سهلًا و مرحباً             نمدُّ یدینا من هوىً و تودُّدِ

فما للزبیرِ الناقضِ العهدِ حرمةٌ             و لا لأخیه طلحةَ الیوم من یدِ

أتاکم سلیلُ المصطفى و وصیُّهُ             و أنتم بحمدِ اللَّهِ عارٍ من الهَدِّ «1»

فمن قائم یُرجى بخیل إلى الوغى             و صُمِّ العوالی و الصفیحِ المُهنَّدِ

یسوِّد من أدناه غیرَ مدافعٍ             و إن کان ما نقضیه غیرَ مسوَّدِ

فإن یأتِ ما نهوى فذاک نریدُهُ             و إن یخطَ ما نهوى فغیر تعمّدِ

 

و کان یسیر فی تلک المواقف بکلِّ عظمة و جلال بهیئة فخمة، ترهب القلوب، و ترعب الفوارس، و ترعد الفرائص.

قال المنذر بن الجارود یصف مواکب المجاهدین مع أمیر المؤمنین و قد رآهم فی الزاویة «2»: ثمَّ مرَّ بنا فارسٌ على فرس أشقر، علیه ثیاب بیض، و قلنسوة بیضاء، و عمامة صفراء، متنکِّبٌ قوساً، متقلّدٌ سیفاً، تخطُّ رجلاه فی الأرض، فی ألف من الناس، الغالب على تیجانهم الصفرة و البیاض، معه رایة صفراء، قلت: مَن هذا؟ قیل: هذا قیس بن سعد بن عبادة فی الأنصار و أبنائهم، و غیرهم من قحطان. مروج الذهب«3»(2/8).

و لمّا أراد أمیر المؤمنین المسیر إلى أهل الشام، دعا إلیه من کان معه من المهاجرین و الأنصار، فحمد اللَّه و أثنى علیه، و قال:

 «أمّا بعد: فإنّکم میامین الرأی، مراجیح الحلم، مقاویل بالحقِّ؛ مبارکو الفعل و الأمر، و قد أردنا المسیر إلى عدوِّنا و عدوِّکم، فأشیروا علینا برأیکم».

فقام قیس بن سعد فحمد اللَّه و أثنى علیه، ثمّ قال: یا أمیر المؤمنین

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 128

انکمش «1» بنا إلى عدوِّنا، و لا تُعَرِّج «2»، فو اللَّه لجهادهم أحبُّ إلیّ من جهاد الترک و الروم لادّهانهم فی دین اللَّه، و استذلالهم أولیاء اللَّه من أصحاب محمد صلى الله علیه و آله و سلم من المهاجرین و الأنصار، و التابعین بالإحسان، إذا غضبوا على رجل حبسوه، أو ضربوه، أو حرموه، أو سیّروه، و فیؤنا لهم فی أنفسهم حلالٌ، و نحن لهم فیما یزعمون قطینٌ. قال: یعنی رقیق. کتاب صفّین «3» (ص 50).

قال صعصعة بن صوحان: لمّا عقد علیّ بن أبی طالب الألویة لأجل حرب صفّین، أخرج لواء رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و لم یُرَ ذلک اللواء منذُ قبض رسول اللَّه، فعقده علیٌّ، و دعا قیس بن سعد بن عبادة فدفعه إلیه، و اجتمعت الأنصار و أهل بدر، فلمّا نظروا إلى لواء رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم بکوا، فأنشأ قیس بن سعد یقول:

هذا اللواءُ الذی کنّا نَحُفُّ بهِ             مع النبیِّ و جبریلٌ لنا مددُ

ما ضرَّ من کانتِ الأنصارُ عیبتَهُ             أن لا یکونَ له من غیرِهم أحدُ

قومٌ إذا حاربوا طالتْ أکفُّهمُ             بالمشرفیّةِ حتى یُفتحَ البلدُ 

ابن عساکر فی تاریخه «4» (3/245)، و ابن عبد البرّ فی الاستیعاب «5» (2/539)، و ابن الأثیر فی أُسد الغابة «6» (4/216)، و الخوارزمی فی المناقب «7» (ص 122) «8».

و لمّا تعاظمت الأمور على معاویة دعا عمرو بن العاص، و بُسر بن أرطاة،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 129

و عبید اللَّه بن عمر بن الخطاب، و عبد الرحمن بن خالد بن الولید، فقال لهم: إنَّه قد غمّنی رجال من أصحاب علیٍّ منهم: سعید بن قیس فی همدان، و الأشتر فی قومه، و المرقال- هاشم بن عتبة-، و عدیّ بن حاتم، و قیس بن سعد فی الأنصار، و قد وقتکم یمانیّتکم بأنفسها، حتى لقد استحییتُ لکم و أنتم عُددتم من قریش، و قد أردت أن یعلم الناس أنَّکم أهل غنى، و قد عبّأت لکلِّ رجل منهم رجلًا منکم، فاجعلوا ذلک إلیَّ. فقالوا: ذلک إلیک: قال: فأنا أکفیکم سعید بن قیس و قومه غداً. و أنت یا عمرو لأعور بنی زهرة- المرقال-، و أنت یا بُسر لقیس بن سعد، و أنت یا عبید اللَّه للأشتر النخعی، و أنت یا عبد الرحمن بن خالد لأعور طیّ- یعنی عدیّ بن حاتم-. ثمَّ لیردّ کلّ رجل منکم عن حماة الخیل، فجعلها نوائب فی خمسة أیّام، لکلِّ رجل منهم یوماً.

و إنَّ بُسر بن أرطاة غدا فی الیوم الثالث فی حماة الخیل، فلقی قیس بن سعد فی کماة الأنصار، فاشتدّت الحرب بینهما، و برز قیس کأنَّه فنیق «1» مقرم «2» و هو یقول:

أنا ابن سعد زانه عُباده             و الخزرجیّون رجالٌ ساده‏

لیس فراری بالوغى بِعاده             إنَّ الفرار للفتى قلاده‏

یا ربِّ أنت لقِّنی الشهادة «3»             و القتل خیرٌ من عِناق غاده‏

 

حتى متى تُثنى لیَ الوساده

فطعن خیل بُسر، و برز له بعد ملیٍّ و هو یقول:

أنا ابن أرطاة عظیم القدرِ             مراود فی غالب بن فهرِ

لیس الفرار من طباع بُسرِ             إن یرجع الیوم بغیر وترِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 130

و قد قضیت فی عدوّی نذری             یا لیت شعری ما بقی من عمری‏

و جعل یطعن بُسر قیساً، فیضربه قیس بالسیف فیردّه على عقبیه، و رجع القوم جمیعاً و لقیس الفضل. کتاب صفّین «1» (ص 226).

و روى نصر فی کتابه «2» (ص 227- 240): إنَّ معاویة دعا النعمان بن بشیر بن سعد الأنصاری، و مسلمة بن مخلَّد الأنصاری و لم یکن معه من الأنصار غیرهما، فقال: یا هذان لقد غمّنی ما لقیت من الأوس و الخزرج، صاروا واضعی سیوفهم على عواتقهم یدعون إلى النزال، حتى و اللَّه جبّنوا أصحابی: الشجاع و الجبان، و حتى و اللَّه ما أسأل عن فارس من أهل الشام إلّا قالوا: قتلته الأنصار، أما و اللَّه لألقینّهم بحدّی و حدیدی، و لأُعَبِّئنَّ لکل فارس منهم فارساً ینشب «3» فی حلقه، ثمّ لَأَرْمِیَنّهم بأعدادهم من قریش رجالًا لم یغذُهم التمر و الطُفیشل «4». یقولون: نحن الأنصار، قد و اللَّه آووا و نصروا و لکن أفسدوا حقّهم بباطلهم!

فغضب النعمان، فقال: یا معاویة لا تلومنَّ الأنصار بسرعتهم فی الحرب، فإنَّهم کذلک کانوا فی الجاهلیّة، فأمّا دعاؤهم إلى النزال فقد رأیتهم مع رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، و أمّا لقاؤک إیّاهم فی أعدادهم من قریش، فقد علمتَ ما لَقِیَتْ قریش منهم، فإن أحببت أن ترى فیهم مثل ذلک آنفاً، فافعل، و أمّا التمر و الطُفیشل: فإنَّ التمر کان لنا فلمّا أن ذقتموه شارکتمونا فیه، و أمّا الطُفیشل: فکان للیهود فلمّا أکلناه غلبناهم علیه کما غلبت قریشٌ على سَخینة «5» ثمَّ تکلّم مسلمة بن مخلد- إلى أن قال:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 131

و انتهى الکلام إلى الأنصار، فجمع قیس بن سعد الأنصاری الأنصار، ثمّ قام خطیباً فیهم فقال: إنَّ معاویة قد قال ما بلغکم و أجاب عنکم صاحبکم، فلعمری لئن غظتم معاویة الیوم لقد غظتموه بالأمس، و إن وَتَرْتموه فی الإسلام لقد وَتَرْتموه فی الشرک، و ما لکم إلیه من ذنب أعظم من نصر هذا الدین الذی أنتم علیه، فجدّوا الیوم جدّا تنسونه به ما کان أمس، و جدّوا غداً جدّا تنسونه به ما کان الیوم، و أنتم مع هذا اللواء الذی کان یقاتل عن یمینه جبرئیل و عن یساره میکائیل، و القوم مع لواء أبی جهل و الأحزاب، و أمّا التمر فإنّا لم نغرسه و لکن غَلَبنا علیه من غرسه، و أمّا الطُفیشل فلو کان طعامنا لَسُمّینا به کما سُمّیت قریش: السخینة. ثمّ قال قیس بن سعد فی ذلک:

یا ابن هندٍ دعِ التوثّبَ فی الحر             بِ إذا نحنُ فی البلادِ نأینا «1»

نحن من قد رأیتَ فادنُ إذا             شئتَ بمن شئتَ فی العَجاجِ إلینا

إن برَزْنا بالجمعِ نلقَکَ فی الجم             عِ و إن شئتَ محضةً أسْرَیْنَا

فالْقَنا فی اللفیفِ نَلْقَکَ فی الخز             رجِ تدعو فی حربنا أبَوَینا

أیَّ هذین ما أردتَ فَخُذْهُ             لیس منّا و لیس منک الهُوینا

ثمَّ لا یُنزعُ العجاجةُ حتى             تنجلی حربُنا لنا أو علینا

لیتَ ما تطلبُ الغَداةَ أتانا             أنعمَ اللَّه بالشهادةِ عَیْنا

إنَّنا إنَّنا الذینَ إذا الفت             حَ شَهِدْنا و خیبراً و حُنینا

بعد بدرٍ و تلک قاصمةُ الظّهرِ             و أُحدٍ و بالنضیرِ ثنینا

یومَ الاحزابِ فیه قد علم النا             سُ شُفینا من قبلکمْ و اشتفینا

 

فلمّا بلغ معاویة شعره، دعا عمرو بن العاص، فقال: ما ترى فی شتم الأنصار؟ قال: أرى أن توعد و لا تشتم، ما عسى أن تقول لهم؟ إذا أردت ذمّهم، ذُمّ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 132

أبدانهم و لا تذمَّ أحسابهم.

قال معاویة: إنَّ خطیب الأنصار قیس بن سعد یقوم کلَّ یوم خطیباً و هو و اللَّه یرید أن یفنینا غداً إن لم یحبسه عنّا حابس الفیل، فما الرأی؟ قال: الرأی التوکّل و الصبر.

فأرسل معاویة إلى رجال من الأنصار فعاتبهم، منهم: عقبة بن عمرو، و أبو مسعود، و البراء بن عازب، و عبد الرحمن بن أبی لیلى، و خزیمة بن ثابت، و زید بن أرقم، و عمرو بن عمرو، و الحجّاج بن غُزیّة. و کانوا هؤلاء یُلقون فی تلک الحرب، فبعث معاویة بقوله: لتأتوا قیس بن سعد. فمشوا بأجمعهم إلى قیس، فقالوا: إنَّ معاویة لا یرید شتمنا فکُفَّ عن شتمه. فقال: إنَّ مثلی لا یَشْتُمْ، و لکنّی لا أکفُّ عن حربه حتى ألقى اللَّه.

و تحرّکت الخیل غُدوةً، فظنَّ قیس بن سعد أنَّ فیها معاویة، فحمل على رجل یشبهه فقنّعه بالسیف، فإذا غیر معاویة، و حمل الثانیة على آخر یشبهه أیضاً فضربه، ثمَّ انصرف و هو یقول:

قولوا لهذا الشاتمی معاویه             إنْ کلُّ ما أوعدتَ ریحٌ هاویه‏

خوّفتنا أکْلُبَ قومٍ عاویه             إلیَّ یا ابن الخاطئین الماضیه‏

تُرقِلُ إرقالَ العجوزِ الخاویه «1»             فی أثَرِ الساری لیالی الشاتیه‏

 

فقال معاویة: یا أهل الشام، إذا لقیتم هذا الرجل فأَخبروه بمساویه.

 (فلمّا تحاجز الفریقان شتمه معاویة شتماً قبیحاً و شتم الأنصار) «2»، فغضب النعمانُ و مَسلمة على معاویة، فأرضاهما بعد ما همّا أن ینصرفا إلى قومهما.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 133

ثمَّ إنَّ معاویة سأل النعمان أن یخرج إلى قیس فیعاتبه و یسأله السلم، فخرج النعمان حتى وقف بین الصفَّین فقال: یا قیس أنا النعمان بن بشیر. فقال قیس: هیه یا ابن بشیر، فما حاجتک؟

فقال النعمان: یا قیس إنَّه قد أنصفکم من دعاکم إلى ما رضی لنفسه، أ لستم معشر الأنصار تعلمون أنَّکم أخطأتم فی خذل عثمان یوم الدار؟ و قتلتم أنصاره یوم الجمل؟ و أقحمتم خیولکم على أهل الشام بصفِّین؟ فلو کنتم إذ خذلتم عثمان خذلتم علیّا لکان واحدة بواحدة، و لکنَّکم خذلتم حقّا و نصرتم باطلًا، ثمَّ لم ترضوا أن تکونوا کالناس حتى أَعلمتم فی الحرب، و دعوتم إلى البراز، ثمَّ لم ینزل بعلیٍّ أمرٌ «1» قط إلّا هوّنتم علیه المصیبة، و وعدتموه الظفر، و قد أخذت الحرب منّا و منکم ما قد رأیتم، فاتّقوا اللَّه فی البقیّة.

فضحک قیس ثمَّ قال: ما کنت أراک یا نعمان تجترئ على هذه المقالة، إنَّه لا ینصح أخاه من غشَّ نفسه، و أنت و اللَّه الغاشُّ الضالُّ المضلُّ.

أمّا ذکرک عثمان، فإن کانت الأخبار تکفیک فخذ منّی واحدة، قتل عثمان من لستَ خیراً منه، و خذله من هو خیر منک. أمّا أصحاب الجمل فقاتلناهم على النکث. و أمّا معاویة فو اللَّه لو اجتمعت علیه العرب لقاتلته الأنصار.

و أمّا قولک: إنّا لسنا کالناس، فنحن فی هذه الحرب کما کنّا مع رسول اللَّه، نتّقی السیوف بوجوهنا و الرماح بنحورنا، حتى جاء الحقُّ و ظهر أمر اللَّه و هم کارهون، و لکن انظر یا نعمان هل ترى مع معاویة إلّا طلیقاً أو أعرابیّا أو یمانیّا مستدرجاً بغرور؟ انظر أین المهاجرون و الأنصار و التابعون لهم بإحسانٍ الذین رضی اللَّه عنهم؟ ثمّ انظر هل ترى مع معاویة غیرک و صویحبک؟ و لستما و اللَّه ببدریَّینِ و لا أُحدیَّینِ و لا

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 134

لکما سابقةٌ فی الإسلام، و لا آیةٌ فی القرآن؟ «1» و لعمری لئن شغبت علینا لقد شغب علینا أبوک. ثمَّ قال قیس فی ذلک:

و الراقصاتِ بکلِّ أشعثَ أَغْبَرٍ             خُوصِ العیونِ تحثُّها الرکبانُ‏

ما ابنُ المخلّدِ ناسیاً أسیافَنا             عمّن نحاربُه و لا النعمانُ‏

ترکا العیانَ و فی العیانِ کفایةٌ             لو کان ینفعُ صاحبیه عیانُ‏

 

ثمَّ إنَّ علیاً علیه السلام دعا قیس بن سعد فأثنى علیه خیراً و سوّده على الأنصار «2».

و خرج قیس فی النهروان إلى الخوارج، فقال لهم: عباد اللَّه، أخرجوا إلینا طَلِبَتَنا منکم، و ادخلوا فی هذا الأمر الذی خرجتم منه، و عودوا بنا إلى قتال عدوِّنا و عدوِّکم، فإنَّکم رکبتم عظیماً من الأمر، تشهدون علینا بالشرک، و الشرک ظلمٌ عظیم، تسفکون دماء المسلمین، و تعدّونهم مشرکین.

فقال له عبد اللَّه بن شجرة السلَمی: إنَّ الحقَّ قد أضاء لنا؛ فلسنا متابعیکم أو تأتونا بمثل عمر. فقال قیس: ما نعلمه فینا غیر صاحبنا فهل تعلمونه فیکم؟. قالوا: لا. قال: نشدتکم اللَّه فی أنفسکم أن تهلکوها، فإنّی لا أرى الفتنة إلّا و قد غلبتْ علیکم «3».

أمّا موقفه بعد العهدین فکان مع الإمام السبط المجتبى- سلام اللَّه علیه-، و

لمّا وجّه عسکره إلى قتال أهل الشام دعا علیه السلام عبید اللَّه بن العبّاس بن عبد المطّلب، فقال له:

 «یا ابن عمّ إنّی باعث إلیک اثنی عشر ألفاً من فرسان العرب و قرّاء مضر،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 135

الرجل منهم یرید الکتیبة، فَسِرْ بهم، و ألن لهم جانبک، و ابسطْ لهم وجهک، و افرِشْ لهم جناحک، و أَدْنِهِمْ فی مجلسک؛ فإنَّهم بقیّة ثقات أمیر المؤمنین، و سِر بهم على شطِّ الفرات حتى تقطع بهم الفرات حتى تسیر بمسکن «4»، ثمّ امض حتى تستقبل بهم معاویة، فإن أنت لقیته فاحبسه حتى آتیک، فإنِّی على أثرک وشیکاً، و لیکن خبرک عندی کلَّ یوم، و شاور هذین- یعنی: قیس بن سعد و سعید بن قیس- و إذا لقیت معاویة فلا تقاتله حتى یقاتلک، فإن فعل فقاتله، و إن أُصبتَ فقیس بن سعد، و إن أُصیب قیس بن سعد فسعید بن قیس على الناس فسار عبید اللَّه…».

فأمّا معاویة فإنَّه وافى حتى نزل قریة یقال لها: الحیوضة- بمسکن- و أقبل عبید اللَّه بن عبّاس حتى نزل بإزائه، فلمّا کان من غدٍ وجّه معاویة بخیل إلى عبید اللَّه فی من معه، فضربهم حتى ردّهم إلى معسکرهم، فلمّا کان اللیل أرسل معاویة إلى عبید اللَّه بن عبّاس أنّ الحسن قد راسلنی فی الصلح، و هو مسلّم الأمر إلیَّ، فإن دخلت فی طاعتی الآن کنت متبوعاً، و إلّا دخلت و أنت تابع، و لک إن أجبتنی الآن أن أعطیک ألف ألف درهم، أعجِّل لک فی هذا الوقت نصفها، و إذا دخلت الکوفة النصف الآخر.

فأقبل عبید اللَّه إلیه لیلًا فدخل عسکر معاویة، فوفى له بما وعده، و أصبح الناس ینتظرون عبید اللَّه أن یخرج حتى أصبحوا، فطلبوه فلم یجدوه، فصلّى بهم قیس ابن سعد بن عبادة، ثمّ خطبهم فثبّتهم، و ذکر عبید اللَّه فنال منه، ثمّ أمرهم بالصبر و النهوض إلى العدوّ، فأجابوه بالطاعة و قالوا له: انهض بنا إلى عدوّنا على اسم اللَّه.

فنزل فنهض بهم، و خرج إلیه بُسر بن أرطاة، فصاح إلى أهل العراق: و یحکم هذا أمیرکم عندنا قد بایع، و إمامکم الحسن قد صالح، فعلامَ تقتلون أنفسکم؟!

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 136

فقال لهم قیس بن سعد: اختاروا إحدى اثنتین: إمّا القتال مع غیر إمام، و إمّا أن تبایعوا بیعة ضلال. فقالوا: بل نقاتل بلا إمام، فخرجوا فضربوا أهل الشام حتى ردّوهم إلى مصافّهم، فکتب معاویة إلى قیس بن سعد یدعوه و یمنِّیه، فکتب إلیه قیس: لا و اللَّه لا تلقانی أبداً إلّا بینی و بینک الرمح.

شرح بن أبی الحدید «1» (4/14).

قال الیعقوبی فی تاریخه «2» (2/191): إنَّه وجّه الحسن علیه السلام بعبید اللَّه بن العبّاس فی اثنی عشر ألفاً لقتال معاویة، و معه قیس بن سعد بن عبادة الأنصاری، و أمر عبید اللَّه أن یعمل بأمر قیس و رأیه، فسار إلى ناحیة الجزیرة، و أقبل معاویة لمّا انتهى إلیه الخبر بقتل علیّ، فسار إلى الموصل بعد قتل علیّ بثمانیة عشر یوماً، و التقى العسکران، فوجّه معاویة إلى قیس بن سعد یبذل له ألف ألف درهم على أن یصیر معه أو ینصرف عنه، فأرسل إلیه بالمال و قال: تخدعنی عن دینی؟

فیقال: إنّه أرسل إلى عبید اللَّه بن عبّاس و جعل له ألف ألف درهم، فصار إلیه فی ثمانیة آلاف من أصحابه، و أقام قیس على محاربته، و کان معاویة یدسّ إلى عسکر الحسن من یتحدّث أنّ قیس بن سعد قد صالح معاویة و صار معه، و وجّه إلى عسکر قیس من یتحدّث أنّ الحسن قد صالح معاویة و أجابه.

و فی الاستیعاب «3» (2/225) عن عروة قال: کان قیس مع الحسن بن علیٍّ على مقدِّمته، و معه خمسة آلاف قد حلقوا رءوسهم بعد ما مات علیٌّ و تبایعوا على الموت، فلمّا دخل الحسن فی بیعة معاویة أبى قیس أن یدخل، و قال لأصحابه: ما شئتم، إن شئتم جالدت بکم حتى یموت الأعجل منّا، و إن شئتم أخذت لکم أماناً؟

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 137

فقالوا: خُذ لنا أماناً! فأخذ لهم إنَّ لهم کذا و کذا، و أن لا یعاقَبوا بشی‏ء، و أنَّه رجلٌ منهم، و لم یأخذ لنفسه خاصّة شیئاً. ثمَّ ارتحل نحو المدینة و مضى بأصحابه.