اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۳ مرداد ۱۴۰۵

تقاضای مردم از خلیفه دوم برای تعیین جانشین

متن فارسی

طبری در تاریخش جلد 5 صفحه ی 33 با سندش چنین آورده است “: وقتی که عمر بن خطاب مجروح شد به او گفتند: ای امیر مؤمنان! چرا کسی را خلیفه و جانشین خود قرار نمی دهی؟ او در جواب گفت: چه کسی را جانشین قرار بدهم؟ اگر ابو عبیده ی جراح زنده بود او را جانشین خود قرار می دادم، و اگر خدایم از من می پرسید: چرا او را خلیفه قرار دادی می گفتم: از پیامبرت شنیدم که می گفت: او امین امت است! و اگر سالم غلام ابو جذیفه زنده بود او را جانشین قرار می دادم و اگر خدایم از من می پرسید: چرا او را خلیفه ی خود قرار دادی می گفتم: از پیامبرت شنیده ام که می گفت: سالم علاقه شدید نسبت به خدا دارد. مردی به او گفت: در این باره تو را به عبد الله بن عمر راهنمائی می کنم، عمر گفت: خدا تو را بکشد به خدا قسم من چنین خواهشی از خدا ندارم، وای بر تو چگونه مردی را جانشین خود قرار دهم که از طلاق دادن زنش عاجز است ؟! ما را حاجتی به امور شما که ستودید نیست تا برای فردی از خانواده ام به سوی آن تمایل ورزم که اگر خیر باشد (بگوئید) ما به آن رسیده ایم و اگر شر باشد (بگوئید) از ناحیه عمر است، خانواده ی عمر را همین بس است که یکی از آنها مورد حساب و سؤال در کار امت محمد (ص) قرار گیرد، من با خود جهاد کردم و خانواده ام را از این امر محروم نمودم، و اگر از روی بی نیازی نجات پیدا کردم نه باری بر دوش من است و نه پاداشی، در آن صورت سعادتمند خواهم بود، حال می بینم اگر برایم جانشین قرار دادم کسی که بهتر از من بوده نیز چنین کرده است و اگر قرار ندادم باز کسی که از من بهتر بوده چنین کرده است و هرگز خداوند دینش را ضایع نمی کند. بعد از این مذاکرات آنان از پیش او رفتند و پس از جندی دوباره برگشتند و به او گفتند: ای امیر مؤمنان! چرا سرنوشت مردم را تعیین نمی کنید؟ او در جواب گفت: بعد از گفتار سابقم تصمیم گرفته بودم مردی را که شایسته ترین شما در وادارکردنتان به حق است بر شما ” ولی “و سرپرست قرار دهم (اشاره به علی کرد)، ولی غشوه ای به من دست داد و در آن حال مردی را دیدم وارد باغستانی که آن را غرس کرده بوده شده میوه های خام و رسیده ی آن را می چیند و زیر پای خود می ریزد، از اینجا دانستم که خدا بر کارش پیروز و عمر مردنی است از این رو نمی خواهم بار خلافت را در حال حیات و مرگ به دوش بکشم، این شما و این هم این قومم…

ای کاش من و قومم می دانستیم که: چگونه صحابه با آن همه نصوص فراوان، از عمر درخواست تعیین خلیفه می کردند و آنها را نادیده می گرفتند؟! و چگونه عمر با آن همه از نصوص مخالفت می کرد و ابو عبیده و سالم را شایسته برای خلافت می دید و آرزو می کرد که ای کاش آنها زنده بودند و خلافت را به آنها برگزار می کرد؟! و بالاخره خلافت را به شورا گذاشت؟! به علاوه او، چگونه آن دو حدیث مربوط به فضیلت آن دو مرد (ابو عبیده و سالم) را دلیل کافی برای جانشینی آنها دانست، اما آن همه آیات و روایات را که در کتاب و سنت درباره ی مناقب علی علیه السلام وارد شده پیش خدایش عذر نمی دانست. اگر از او پرسیده می شد چرا او را جانشین خود قرار داده ای؟! و چگونه کسی را که قرآن به عصمتش ناطق است و آیه ی تطهیر درباره اش نازل شده و قرآن او را جان پیامبر اکرم شمرده شایسته برای امر خلافت نمی داند؟! و چرا او پسرش عبدالله را به خاطر ندانستن یک مسأله (و حال آنکه دانش او از پدرش بیشتر بوده) شایسته برای خلافت نمی داند، در صورتی که طبق نظریه ی او خلیفه ی مسلمین، جز خزینه دار و تقسیم کننده ی اموال مسلمین نیست و این مقام نیازی به دانش زیاد ندارد چنانکه خود او در خطبه ای چنین گفته است: “ای مردم هر کس می خواهد درباره ی قرآن چیزی بپرسد، برود پیش ” ابی بن کعب ” و کسی که می خواهد از فرائض و احکام مربوط به ارث چیزی بپرسد برود پیش ” زید بن ثابت “و کسی که می خواهد از فقه چیزی بپرسد برود پیش ” معاذ بن جبل ” و کسی که می خواهد از بیت المال چیزی بپرسد بیاید پیش من، زیرا خداوند مرا خازن و تقسیم کننده ی اموال، قراد داده است.

 (الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 5 ص 571 تا 573)

متن عربی

10- و ما أخرجه الطبری فی تاریخه «4» (5/33): إنّ عمر بن الخطّاب لمّا طُعن قیل له: یا أمیر المؤمنین، لو استخلفت؟ قال: من أستخلف؟ لو کان أبو عبیدة

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 572

ابن الجرّاح حیّا استخلفته، فإن سألنی ربّی قلت: سمعت نبیّک یقول: إنّه أمین هذه الأمّة، و لو کان سالم مولی أبی حذیفة حیّا استخلفته، فإن سألنی ربّی قلت: سمعت نبیّک یقول: إنّ سالماً شدید الحبّ للَّه. فقال له رجل: أدلّک علیه، عبد اللَّه بن عمر، فقال: قاتلک اللَّه و اللَّه ما أردت اللَّه بهذا، ویحک! کیف أستخلف رجلًا عجز عن طلاق امرأته؟ لا إرب لنا فی أُمورکم، ما حمدتها فأرغب فیها لأحد من أهل بیتی، إن کان خیراً فقد أصبنا منه، و إن کان شرّا فشرٌّ عنا إلی عمر، بحسب آل عمر أن یُحاسب منهم رجل واحد و یُسأل عن أمر أُمّة محمد، لقد جهدت نفسی و حرمت أهلی، و إن نجوت کفافاً لا وزر و لا أجر إنّی لسعید، و أنظر فإن استخلفت، فقد استخلف من هو خیر منّی، و إن أترک، فقد ترک من هو خیر منّی، و لن یضیّع اللَّه دینه.

فخرجوا، ثمّ راحوا فقالوا: یا أمیر المؤمنین، لو عهدت عهداً؟ فقال: قد کنت أجمعت بعد مقالتی لکم أن أنظر فأُولّی رجلًا أمرکم هو أحراکم أن یحملکم علی الحقّ- و أشار إلی علیٍّ- و رهقتنی غشیة، فرأیت رجلًا دخل جنّة قد غرسها فجعل یقطف کلّ غضّة و یانعة فیضمّه إلیه و یصیّره تحته، فعلمت أنّ اللَّه غالب أمره، و مُتوفٍّ عمر، فما أُرید أن أتحمّلها حیّا و میّتاً، علیکم هؤلاء الرهط. الحدیث.

و ذکره ابن عبد ربّه فی العقد الفرید «1» (2/256).

لیتنی أدری و قومی کیف تطلب الصحابة من عمر الاستخلاف و تصفح عن تلکم النصوص الجمّة؟ و کیف یخالفها عمر و یری أبا عبیدة و سالماً أهلًا للخلافة و یتمنی حیاتهما؟ ثمّ یجعلها شوری، ثم کیف یری الحدیثین فی فضل الرجلین حجّةً لاستخلافهما، و لم یرَ ما ورد فی الکتاب و السنّة من أُلوف المناقب فی علیّ علیه السلام عذراً عند ربّه إن سُئِلَ عن استخلافه؟ و کیف لم یجد من نطق القرآن بعصمته، و نزلت فیه آیة التطهیر، و عدّه الکتاب نفس النبیّ الأقدس أهلًا للاستخلاف؟ و ما باله لم

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 573

یستخلف عبد اللَّه بن عمر لجهله بمسألة واحدة؟ و کان أکثر علماً من أبیه، و لم یکن عمر یری الخلیفة إلّا خازنا و قاسماً غیر مفتقر إلی أیّ علم، کما صحّ عنه فی خطبة له من قوله:

أیّها الناس: من أراد أن یسأل عن القرآن فلیأتِ أُبیّ بن کعب، و من أراد أن یسأل عن الفرائض فلیأتِ زید بن ثابت، و من أراد أن یسأل عن الفقه فلیأتِ معاذ ابن جبل، و من أراد أن یسأل عن المال فلیأتنی، فإنّ اللَّه جعلنی خازناً و قاسماً «1».