اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۰ آذر ۱۴۰۱

تهمت آلوسی به شیعیان

متن فارسی

رافضیان مانند یهود به برخی از آیات خدا ایمان آورده و برخی را کافرند (تا آنجا که گوید):

و بسیاری از فرزندان فاطمه «رضی اللّه عنها» را دشمن داشته، بلکه آنها را، ناسزا هم می گویند، مانند زید بن علی بن الحسین و نیز فرزند زید، یحیی، که مورد بغض آنانست.
و نیز ابراهیم و جعفر دو فرزند موسی الکاظم (رضی اللّه عنهم) که دومی را به لقب کذّاب می خوانند، با اینکه او از اعاظم اولیاء اللّه است و ابو یزید بسطامی از وی کسب فیض کرده است.
و معتقدند حسن بن حسن مثنّی، و فرزندش عبد الله محض و فرزندش محمد ملقب به نفس زکیّه، از دین خدا، خدای ناکرده مرتد شدند.
و نیز همین عقیده را درباره «ابراهیم بن عبد اللّه»، و «زکریا بن محمد الباقر»، و «محمد بن عبد اللّه بن الحسین بن الحسن»، و «محمد بن القاسم بن الحسن»، و «یحیی بن عمر» که از اولاد «زید بن علی بن الحسین» است.
و نیز درباره جماعت حسنی ها و حسینی ها که قائل به امامت زید بن علی بن الحسین بودند، و دیگر کسانی که مقام ما گسترش تعرض نام آنها را ندارد.
و اینان محدود کرده اند، محبتشان را به عده ناچیزی از اهل بیت. هر فرقه ای از آنها تعدادی را دوست می دارد و بقیه را لعن می کنند. این است محبت آنان نسبت به اهل بیت و اینست مودّت أقربای رسول خدا (ص) که از آن سؤال خواهد شد.

پاسخ: اینست رشته ی اوهامی که آلوسی آن را حقایق پنداشته و خواسته است شهرت شیعه را بدان نازیبا و کریه، جلوه دهد هر چند بر اثر نسبت های مجعولی باشد که برخی از آنها از بن ساختگی و برخی دیگر، دروغ محض است

اما درباره ” زید بن علی ” شهید، و مقام قداستش نزد عموم شیعه، ما حق سخن را ادا کردیم مراجعه کنید ص 76

اما درباره ” یحیی بن زید ” شهید بن شهید، هرگز هیچ شیعه او را دشمن نمی دارد و مقامش بس بلند مرتبه است، او یکی از قهرمانان مجاهد شیعه است او از پدر طاهرش روایت کرده که امامان دوازده نفرند و آنان را به نام، اسم برده و گفته است: این پیمان معهودی است که رسول خدا (ص) بما سپرده است و او را شاعر امامیه “، دعبل خزاعی ” در تائیه مشهورش، رثا گفته و آن را بر امام علی بن موسی الرضا (ع) خوانده است.

از شیعیان کلمه ای مبنی بر تعریض تا چه رسد به لعن او دیده نشده است. و آخرین نظریه شیعیان درباره او چنانکه در کتاب زید الشهید ص 175 آمده این است: که او به امامت حضرت صادق (ع) معتقد بود، خوش عقیده و هشیار به امر تشیع بود، امام صادق(ع) در سوگ او گریه کرد و سخت محزون شد و براو رحمت فرستاد سلام اله علیه و علی روحه الطاهره.

و در اختیار هر محققی است که محبت شیعه را نسبت به یحیی بن زید از آنچه ابو الفرج در مقاتل الطالبیین (ص 62 چاپ ایران) آورده، نتیجه گیری کند، او گوید:هنگامی که ” یحیی بن زید ” فرزند زید بن علی شهید آزاد شد و زنجیرهایش را گشودند، گروهی از توانگران شیعه نزد آهنگری که بند را از پایش گشوده بود، رفتند و از او خواستند که آن بند را به آنان بفروشد. بند در رقابت و مزایده افتاد تا به بیست هزار درهم رسید، آهنگر ترسید مبادا این خبر شایع شود و پول را از او بگیرند، آنها را گفت پولش را نزد خود گرد آورید. همه راضی شدند،مالی را که گفته بود به او دادند، و او بند را قطعه قطعه کرد و بین آنان تقسیم کرد. شیعیان از آن بند نگین انگشتری ساخته بدان تبرک جستند.این رسم در نسلهای بعد، تا امروز پایدار مانده و کسی برای آن ایرادی نگرفته است

و اما درباره ” ابراهیم ” بن موسی الکاظم،کاش من و هم مذهبانم می دانستیم دشمنی کدام ابراهیم را به ما نسبت می دهند؟ آیا مقصود ابراهیم اکبر یکی از پیشوایان زیدیه است که ایام ابی السرایا در یمن آشکار شد؟اگر او باشد شیعه از امام کاظم (ع) روایت کرده که آن حضرت او را در وصیت خود داخل فرموده و در مقدم اولادش او را در وصیت خود نام برده، است و گوید: اینکه با او (امام علی بن موسی ” ع) ” دیگر فرزندان را داخل کردم به خاطر یادآوری از آنها و احترام آنها بود و شیخ بزرگوار ما، مفید، در ارشاد، در شرح حال او، تعبیر ” الشیخ الشجاع الکریم ” آورده و گوید هر کدام از اولاد ابی الحسن موسی (ع) را فضیلت و منقبتی مشهور است. و حضرت رضا (ع) مقدم بر آنان در فضیلت بود.

تاج الدین ابن زهره در” غایه الاختصار ” گوید: او سید و امیری جلیل و بزرگوار بود، و دانشمندی با فضیلت بود که از پدرانش سلام الله علیهم نقل حدیث می کرد. وخلاصه نظر شیعه درباره او بنابر آنچه در تنقیح المقال ج1،ص34و35  آمده است اینکه: او در نهایت درجه تقوا وکمال نیکوکاری و دینداری بود. یا مقصود او، ابراهیم اصغر ملقب به مرتضی است؟ که شیعه او را نیز ماننددیگر فرزندان این شجره طیبه دانسته، به وسیله مهرشان به خدا تقرب می جویند.

سید ما سید حسن صدر الدین کاظمی از شجره ابن المهنا روایت کرده است که: ابراهیم الصغیر دانشمندی عابد و زاهد بود و او همراه ابی السرایا نبوده است و من از هیچ فردی شیعی کلمه ای که اشاره به او باشد نه در کتب انساب و نه در فهرست رجال که دلالت بر دشمنی او کند، پیدا نکردم. و سید ما امین عاملی در اعیان الشیعه ج5،ص482-474هر دو ابراهیم را از اعیان شیعه شمرده و به شرح حالشان پرداخته است.

اما” جعفر بن موسی الکاظم ” من در تالیفات شیعه ندیده ام کسی را که درباره او، گسترده سخن راند و هیچ گونه سخن نقدی هم درباره او که نشانه دشمنی شیعه نسبت به او باشد نخوانده ام، و در جائی ندیده ام شیعه او را به لقب کذاب بخواند. کاش تهمت زننده ما را به گوینده اش راهنمائی می کرد، یا از کتابی که این مطلب را در آن دیده نشانی می داد که شیعه او را لقب ” خواری، ” و اولادش را ” خواریین ” یا “شجریین ” می خواند.{عمده الطالب ص 208}

 و کاش من می دانستم این مطلب که جعفر را از بزرگان اولیاء اله گرفته و ابا یزید بسطامی از او کسب فیض کرده، از چه کسی گرفته است.چیزی که در کتب تراجم و شرح احوال رجال موجود است تنها این مطلب است که با یزید بسطامی طیفور بن عیسی بن آدم متوفی بسال 261 ه نزد امام جعفر بن محمد الصادق (ع) تلمذ کرده، و این خود اشتباهی از نویسندگان شرح احوال است، زیرا امام صادق(ع) در 148 ه وفات کرده اند وبا یزید متوفی در 261 یا 264 ه است واو را از معمرین یاد نکرده اند و شاید مقصود با یزید بسطامی بزرگ طیفور بن عیسی بن شروسان زاهد باشد بنابراین آن مرد در نسبت دروغی که داده خبط بزرگی هم مرتکب شده است.

اما درباره ” حسن بن الحسن المثنی “او کسی است که با عموی مطهرش امام حسین (ع) به کربلا آمد و در میدان کارزار جهاد کرد و به مصیبت گرفتار شد و بدنش پر از زخم و جراحت گردید و چون خواستند سر او را از تن برگیرند در او رمقی یافتند  ابوحسان اسماء بن خارجه خزاری دائی اش او را به کوفه برده معالجه کرد تا خوب شد، آنگاه به مدینه پیوست. برای نشان دادن عقیده شیعیان درباره او سخن بزرگ طایفه شیخ مفید را در ارشادش بیان می کنیم که گفته: او بزرگوار، رئیس قوم، با فضیلت و با ورع بود، و در زمان خود متصدی صدقات امیر المومنین (ع) گردید و او را با حجاج داستانی است که زبیر بن بکار، آورده است… تا آخر و علامه حجت سید محسن عاملی (که آلوسی این گفتارش را در رد اول نوشته) او را از شخصیتهای شیعه نام برده و در ج21،ص166و184 شرح حال مفصلی برای او ذکرکرده است.پس این سخن که رافضیان عقیده به ارتداد او از دین اسلام دارند تهمتی بیش نیست که جبین انسانیت از آن شرمگین است.

 اما درباره ” عبد اله المحض بن الحسن المثنی، ” بزرگ شیعه شیخ ابو جعفر طوسی در رجالش او را از اصحاب امام صادق (ع)برشمرده و ابوداود نیز او را از اصحاب امام باقر (ع) می داند و جمال الدین المهنا در ” العمده، ” ص87 گوید: او شبیه پیامبر خدا)ص)، و بزرگ بنی هاشم بود و بعد از پدرش حسن متصدی صدقات امیر المومنین (ع) گردید.

و احادیث هر چند در مدح و ذم او مختلف است، ولی نظر نهائی شیعه را درباره او که سید طائفه سید ابن طاوس در اقبالش ص 51برگزیده، نشانه صلاح و حسن عقیده او و دلیل پذیرفتن اوست امامت امام صادق (ع) را. و او از یک ماخذ صحیحی کتابی از امام صادق (ع) یاد کرده که عبد اله را در آن به نام ” العبد الصالح ” یاد فرموده و برای او و بنی اعمامش دعا به پاداش و سعادت فرموده اند، سپس سید بن طاوس گوید:

و این امر نشان می دهد گروهی که مورد حمله و اعتراض واقع شده اند (عبد اله و اصحاب او از بنی حسن) نزد امام صادق (ع)معذور بوده، و موردمدح قرار گرفته اند و نزد آن حضرت، مظلوم قلمداد می شدند. و عارف بحق امام خود بوده اند. و اینکه، در برخی از کتابها آمده است: آنها از ائمه صادقین جدا شده بودند این نوشتها باید به تقیه حمل شود تا نهی از منکر آنها به امامان معصوم نسبت داده نشود. و یکی از مطالبی که دلیل بر مقام عرفان اینان، نسبت به حق، و گواه بر آن است، روایتی است که ما نقل کرده ایم.

وی بعد از ذکر سند و اتصالش به امام صادق (ع) گوید:… آنگاه به اندازه ای گریست که صدایش به گریه بلند شد و ما گریه کردیم، سپس گفت: پدرم از فاطمه بنت الحسین از پدرش روایت کرد که فرمود: عده ای از هواداران تو، در کنار شط فرات کشته یا مصیبت زده می شوند که نه در گذشته و نه در آینده نظیری نخواهند داشت سپس فرمود: من می گویم این شهادت صریحی است، از طرق صحیح به مدح کسانی از بنی حسن علیه و علیهم السلام که آنها را گرفتند و آنان به سوی خدای جل جلاله با مقامی شریف در گذشتند و به سعادت و اکرام خداوند پیروز شدند، سپس احادیثی که دلیل حسن عقیده عبد اله بن حسن و حسنیان همراه اوست را ذکر کرده، سپس گوید: من می گویم: آیا نه اینان عارف به هدایت و به حق الیقین بودند و پرهیزکاران واقعی نسبت به خدا؟!

با این وضع شما بخوبی خواهی دانست نسبت ارتداد به او، و بقیه سادات بنی حسن، بعنوان نظر شیعه، دور از حقیقت و راستی است.

و اما ” محمد ” بن عبد اله بن الحسن ملقب بن نفس زکیه، شیخ ابو جعفر طوسی او را در رجالش از اصحاب امام صادق (ع) شمرده

و ابن مهنا در عمده الطالب ص 91 گوید: او را در ” احجار الزیت ” کشتند و این است سبب لقب او به نفس زکیه، زیرا روایت شده پیغمبر خدا (ص) فرمود دراحجار الزیت نفس زکیه ای را از فرزندان من، خواهند کشت.

و سید بن طاوس در اقبال ص 53 بطور مبسوط برهان بر حسن عقیده او آورده، و اینکه خروج او برای امر بمعروف و نهی از منکر بود و او از قتل خود خبر داشت وآن را خبر می داد. سپس گوید: اینها همه نشانه تمسک آنان به خدا و رسول(ص) است.

اینست عقیده شیعه درباره نفس زکیه چنانچه در مقاتل الطالبیین ص 85 درباره وی گوید: او افضل اهل بیتش و اکبر اهل زمانش در علم به کتاب خدا و حفظ آن بود، و فقه او دردین، و دلیری و سخاوت و ابهتش از همه برتر بود. و امامیه از نسبت دادن ارتداد از دین که او، سخت بدورند و هر کس چنین تهمتی زند همانا افترائی بزرگ و گناهی آشکار مرتکب شده است.

و اما ” ابراهیم ” بن عبد الله که در ” باخمری ” کشته شد و کنیه اش ابو الحسن است شیخ الطائفه او را از رجال امام صادق (ع) شمرده و جمال الدین مهنا در ” العمده ” ص 95 گوید: او در بسیاری از فنون از بزرگان علماء بوده است. و دعبل خزاعی شاعر شیعه در اشعار معروفش که به حرف تاء ختم می شود ” مدارس آیات “… و شهدای اهل بیت را در آن مرثیه گفته از او یادکرده است آنجا که گوید:

قبور بکوفان و اخری بطیبه

و اخری بفخ نالها صلوات

و اخری بارض الجوذ جان محلها

و قبر بباخمری لدی الغربات

هر گاه ابراهیم نزد شیعه معروف به صلاح و حسن عقیده نبود، و از کشتنش نگران و مصیبت زده نبودند، و اگر نزد پیشوای شیعه(ص) رفتارش مورد پسند نبود، دعبل او را مرثیه نمی گفت و رثای خود را در حضور امام علی بن موسی الرضا (ع) نمی خواند.

درباره او همان عقیده ای را ابراز می داریم، که ابو الفرج در مقاتل ص 112 ابراز کرده که گوید: ابراهیم همچون برادرش محمد،در همان رتبه از دین، علم، شجاعت و شدت عمل بود.

و سید علامه امین عاملی او را از شخصیتهای شیعه نام برده و در شرح حالش بسط سخن داده است ج5:ص308و324 و بنابراین نسبت عقیده به ارتداد او از دین را، به شیعه دادن، افترای بزرگی است.

اما ” زکریا ” بن محمد الباقر، او هنوز متولد نشده است و تنها در عالم خیال آلوسی آفریده شده، زیرا مجموع فرزندان ذکور امام ابو جعفر محمد الباقر(ع) به اتفاق فریقین شش نفرند و تا آنجا که کارش کرده ایم از آثار عامه و خاصه جز آنها کسی را نیافتیم و آنان جعفر، عبد اله، ابراهیم، علی، زید و عبید الله می باشند. پس نسبت ارتداد به زکریا بن محمد الباقر از لحاظ نداشتن موضوع باطل است.

اما ” محمد ” بن عبد الله بن الحسین بن الحسن، اگر مقصود نواده حسن اثرم فرزند امام مجتبی (ع) باشد، تذکره نویسان درباره این حسین چیزی جز این ننوشته اند که نسل او سریعا منقرض شد و برای او فرزند، و فرزند زاده ای، ذکر نکرده اند. و اگر مقصود، دیگری باشد، ما در کتب انساب نامی از او نیافته ایم تا شیعه او را تکفیر کند، یا به او ایمان داشته باشد و در امامیه کسی به این اسم که مورد تکفیر واقع شده باشد، حسنی باشد یا حسینی، یافت نمی شود.

و اما ” محمد بن القاسم ” بن الحسن، او فرزند زید بن الحسن بن علی بن ابیطالب (ع) است که لقب بطحائی دارد شیخ الطائفه او را در رجالش از اصحاب امام صادق (ع) نام برده و جمال الدین بن المهنا در العمده ص 57 گوید: محمد بطحائی فقیه بود. و ما هیچ فرد شیعه ای را که درباره او سخن توهین آمیزی گفته باشد تا آنرا شاهد تهمتی که بشیعه بسته است بگیریم، پیدا نمی کنیم.

اما ” یحیی بن عمر ” او ابو الحسن یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب سلام اله علیهم، یکی از بزرگترین پیشوایان زیدیه است، و برای اظهار نظر شیعه درباره او آنچه در عمده الطالب ابن مهنا ص 263 آمده، کافی است، آنجا که گوید:او به کوفه برای دعوت به رضا از آل محمد خروج کرد از همه مردم زاهد تر بود و بار سنگینی از حقوق خاندانهای ابی طالب را بدوش می کشید و در نیکی کردن نسبت به آنها، رنج می کشید…

تا آنجا که گوید: محمد بن عبد اله بن طاهر با او جنگید و کشته شد سرش را به سامراء بردند و چون سرش را نزد محمد بن عبد اله بن طاهر آوردند، اودر کوفه برای تبریک گفتن مردم جلوس کرد. و ابو هاشم داود بن قاسم الجعفری بر او وارد شد و گفت تو برای تبریک کشته ای نشسته ای که هر گاه رسول خدا ( ص)  زنده بود به عزای او می نشست و از نزد او بیرون شد در حالی که می گفت:

ای بنی طاهر بخورید گوارا باد شما را

که گوشت پیغمبر (ص) بر کسی گوارا نخواهد بود

خونی که خونخواهش خدا است قابل صرف نظر نخواهد بود

 گروه بسیاری از بزرگان شعرای شیعه او را رثا گفته اند از جمله آنها: ابو العباس ابن رومی او را با دو قصیده که یکی 110 بیت دارد و در عمده الطالب ص 220 دیده می شود رثا گفته و مطلعش این است:

امامک فانظر ای نهجیک ینهج

طریقان شتی مستقیم و اعوج

و در قصیده جیمیه دیگر که با این بیت شروع می شود:

حییت ربع الصبا و الخرد الدعج

الانسات ذوات الدل و الغنج

و دیگر ابو الحسن علی بن محمد الحمانی افوه با اشعار بسیاری که برخی از آنها در همین مجلد ص 62،61 گذشت، او را مرثیه گفته است.

اینست نظر صحیح شیعه درباره این سادات پیشوا، و هیچگاه شیعه ای نگفته و نمی گوید و نخواهد گفت که یکی از آن ها از دین مرتد شده و یا حسنیان و حسینیان قائل به امامت زید بن علی بن الحسین که بیعت برای رضا از آل محمد (ص) می گرفتند کافر و مرتد گردیده اند.وه، چه بزرگ کلمه ای است که از دهان بیرون می دهند، جز دروغ بر زبان نمی رانند ما از این مرد می پرسیم، آیا این کسانی را که شما از شرف و بزرگی شان دفاع می کنید اینان را چه کسانی کشتند؟ و یا مجروح ساختند؟ و در گودالهای زندان های تنگ و تاریک آنان را زندانی کردند؟ آیا اینان را، شیعیان که مورد تهمتشان قرار داده ایو نسبت ارتداد به آن ها می دهند، چنین کردند؟

یا افراد قوم خود او، که به زعم فاسدش به تعظیم آنان برخاسته است، چه قومی آن ها را کشتند؟.

بیائید با من صفحات تاریخ را بخوانیم، تاریخ خوب پاسخ می دهد:

اما زید شهید قاتلش را و کسی که سراز تنش جدا ساخت، شناختیم ص 75 اما یحیی بن زید را، ولید بن یزید بن عبد الملک در سال 125 کشت و قاتلش یحیی سلم بن احوز هلالی بود و نصر بنسیار بسوی او لشگر کشید و عیسی وابسته عیسی بن سلیمان عنزی به روی او، تیر گشود و جامه اش بربود.

و حسن بن حسن المثنی را ولیدبن عبد الملک به عاملش عثمان بن حیانمری نوشت: به حسن بن حسن بنگر و او را صد ضربه تازیانه بزن، و یکروز اورا در برابر مردم نگاه دار، و ظاهرا هم او قاتلش بود، وقتی نامه اش رسید، برای جلب حسن، کس فرستاد و چون اورا آوردند، وقتی بود که مردم برای حل اختلافات خود حاضر بودند علی بن الحسین (ع) او را کلمات فرج آموخته بود و دراثر همان کلمات خداوند نجاتش داد، و رهایش کردند آنگاه حسناز نیروی بنی امیه ترسید و خود را پنهان کرد.

و همچنان مخفی ماند تا وقتی سلیمان بن عبد الملک او را زهر داد و سال 97 کشته شد.

و عبد اله محض را منصور، عبد الله المذله لقب داده بود و در هاشمیه، درزندانش که او را با نوزده نفر، از اولاد امام حسن (ع) سه سال حبس کرده بود، به سال 145 کشت. رنگ صورت یکی از بنی حسن را تازیانه تغییر داده، و خونش را جاری ساخته بود، و یکی از دو چشم او بر اثر ضربه تازیانه افتاده بود و هر چه آب خواست کسی او را آب نداد. و در زندان را به روی آنان بستند تا جملگی مردند.

و در تاریخ یعقوبی ج3،ص106  آنان را به دیوارها میخکوب دیدند.

و محمد بن عبد الله نفس زکیه را، حمید بن قحطبه سال 145 کشت و سرش را نزد عیسی بن موسی آورد، وی آن سر را نزد ابی جعفر منصور فرستاد و ابو جعفر منصور آنرا در کوفه نصب کرد، و بدور شهرها گردانید.

 اما ابراهیم بن عبد الله را منصور، عیسی بن موسی را از مدینه برای نبرد با او، فرا خواند، نبرد در ” باخمری ” واقع شد و او بسال 145کشته شد و سرش را، نزد منصور آوردند و اودر برابر خود نهاد، آنگاه دستور دادآن را در بازار نصب کردند، سپس به ربیع گفت:

آن را نزد پدرش عبد الله در زندان ببر و او آن را نزد پدرش برد.و نسابه عمری در ” المجدی ” گوید: آنگاه ابن ابی الکرام جعفری سرش را به مصر برد.

و یحیی بن عمر را متوکل، امر کرد تازیانه زدند و سپس در خانه فتح بن خاقان او را زندانی کرد مدتی به این حال گذشت سپس اورا آزاد کردند از آنجا به بغداد رفت مدتی در بغداد بود و در ایام ” المستعین ” در کوفه خروج کرد و دعوت به رضا از آل محمد می کرد، مستعین شخصی را به نام کلکاتکین فرستاد و محمد بن عبد الله بن طاهر، حسین بن اسماعیل را بجنگ او فرستاد و آن ها باهم جنگیدند تا او کشته شد و در سال 250 سرش را نزد محمد بن عبد الله آورده روی سپر در برابرش نهادند. و مردم بر او، وارد شده تهنیتش می گفتند آنگاه دستور داد سر را فردا نزد مستعین حمل کنند.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 374 

متن عربی

3- قال تحت عنوان: بغض الروافض لبعض أهل البیت:

إنَّ الروافض کالیهود یؤمنون ببعض و یکفرون ببعض- إلی أن قال-: و یبغضون کثیراً من أولاد فاطمة- رضی اللَّه عنها- بل یسبّونهم: کزید بن علیِّ بن الحسین. و کذا یحیی ابنه، فإنّهم أیضاً یبغضونه.

و کذا إبراهیم و جعفر ابنا موسی الکاظم- رضی اللَّه عنهم- و لقّبوا الثانی بالکذّاب، مع أنّه کان من أکابر الأولیاء، و عنه أخذ أبو یزید البسطامی.

و یعتقدون أنَّ الحسن بن الحسن المثنّی و ابنه عبد اللَّه المحض و ابنه محمد الملقّب بالنفس الزکیّة ارتدّوا- حاشاهم- عن دین الإسلام.

و هکذا اعتقدوا فی إبراهیم بن عبد اللَّه، و زکریّا بن محمد الباقر، و محمد بن عبد اللَّه بن الحسین بن الحسن، و محمد بن القاسم بن الحسن، و یحیی بن عمر، الذی کان من أحفاد زید بن علیِّ بن الحسین.

و کذلک فی جماعة- حسنیِّین و حسینیِّین- کانوا قائلین بإمامة زید بن علیّ بن الحسین، إلی غیر ذلک ممّا لا یسعه المقام، و هم حصروا حبّهم بعدد منهم قلیل، کلّ فرقة منهم تخصُّ عدداً و تلعن الباقین. هذا حبّهم لأهل البیت و المودّة فی القربی المسؤول عنها (ص 52- 54).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 374

الجواب: هذه سلسلة أوهام حسبها الآلوسی حقائق، أو أنَّه أراد تشویه سمعة الشیعة و لو بأشیاء مفتعلة، فذکر أحکاماً بعضها باطل بانتفاء موضوعه، و جملة منها لأنَّها أکاذیب.

أمّا زید بن علیّ الشهید فقد مرَّ الکلام فیه و فی مقامه و قداسته عند الشیعة جمعاء. راجع (ص 69- 76).

و أمّا یحیی بن زید الشهید ابن الشهید، فحاشا أن یبغضه شیعیٌّ و هو ذلک الإمامیّ البطل المجاهد، یروی عن أبیه الطاهر: أنَّ الأئمّة اثنا عشر، و سمّاهم بأسمائهم و قال: إنَّه عهد معهود عهده إلینا رسول اللَّه «1». و رثاه شاعر الإمامیّة دعبل الخزاعی فی تائیّته السائرة، و قرأها للإمام علیِّ بن موسی الرضا علیه السلام.

و لم توجد للشیعة حوله کلمة غمز فضلًا عن بغضه، و غایة نظر الشیعة فیه کما فی کتاب زید الشهید (ص 175): أنَّه کان معترفاً بإمامة الإمام الصادق، حسن العقیدة، متبصِّراً بالأمر، و قد بکی علیه الصادق علیه السلام و اشتدَّ وجده له، و ترحّم له. فسلام اللَّه علیه و علی روحه الطاهرة.

و فی وسع الباحث أن یستنتج ولاء الشیعة لیحیی بن زید، ممّا أخرجه أبو الفرج فی مقاتل الطالبیّین «2» (ص 62) طبع إیران، قال: لَمّا أُطلق یحیی بن زید و فُکَّ حدیده، صار جماعة من میاسیر الشیعة إلی الحدّاد الذی فکَّ قیده من رجله، فسألوه أن یبیعهم إیّاه، و تنافسوا فیه و تزایدوا حتی بلغ عشرین ألف درهم، فخاف أن یشیع خبره فیُؤخذ منه المال، فقال لهم: اجمعوا ثمنه بینکم. فرضوا بذلک و أعطوه المال، فقطّعه قطعةً قطعةً و قسّمه بینهم، فاتّخذوا منه فصوصاً للخواتیم یتبرّکون بها.

و قد أقرّت الشیعة هذا فی أجیالها المتأخِّرة و حتی الیوم، و لم ینقم ذلک أحد منهم.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 375

و أمّا إبراهیم بن موسی الکاظم، فلیتنی أدری و قومی بغض أیِّ إبراهیم یُنسب إلینا؟

هل إبراهیم الأکبر أحد أئمّة الزیدیّة؟ الذی ظهر بالیمن أیّام أبی السرایا، و الشیعة تروی عن الإمام الکاظم أنَّه أدخله فی وصیّته و ذکره فی مقدّم أولاده المذکورین فیها،

و قال: «إنّما أردت بإدخال الذین أدخلتهم معه- یعنی الإمام علیّ بن موسی- من ولدی، التنویه بأسمائهم و التشریف لهم» «1».

و ترجمه شیخنا الأکبر المفید فی الإرشاد «2»، بالشیخ الشجاع الکریم، و قال: و لکلِّ واحدٍ من ولد أبی الحسن موسی علیه السلام فضل و منقبة مشهورة، و کان الرضا المقدَّم علیهم فی الفضل. و قال سیِّدنا تاج الدین بن زهرة فی غایة الاختصار «3»: کان سیِّداً أمیراً جلیلًا نبیلًا عالماً فاضلًا، یروی الحدیث عن آبائه علیهم السلام.

و فذلکة رأی الشیعة فیه ما فی تنقیح المقال (1/34 و 35): أنّه فی غایة درجة التقوی، و هو خیِّرٌ دیِّنٌ.

أَم إبراهیم الأصغر الملقَّب بالمرتضی؟ و الشیعة تراه کبقیّة الذرّیة من الشجرة الطیِّبة، و تتقرّب إلی اللَّه بحبِّهم. و حکی سیِّدنا الحسن صدر الدین الکاظمی، عن شجرة ابن المهنّا: أنَّ إبراهیم الصغیر کان عالماً عابداً زاهداً، و لیس هو صاحب أبی السرایا، و إنّی لم أجد لشیعیٍّ کلمة غمزٍ فیه لا فی کتب الأنساب و لا فی معاجم الرجال، حتی یستشمّ منها بغض الشیعة إیّاه، و هذا سیِّدنا الأمین العاملی عدّهما من أعیان الشیعة، و ترجمهما فی الأعیان «4» (5/474- 482). فنسبة بغض أیٍّ منهما إلی الشیعة فریة و اختلاق.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 376

و أمّا جعفر بن موسی الکاظم، فإنّی لم أجد فی تآلیف الشیعة بسط القول فی ترجمته، و لم أقرأ کلمة غمز فیه حتی تکون آیة بغضهم إیّاه، و لم أر قطُّ أحداً من الشیعة لقّبه بالکذّاب، لیت المفتری دلّنا علی من ذکره، أو علی تألیف یوجد فیه، و الشیعة إنَّما تلقّبه بالخواری و ولده بالخواریِّین و الشجریِّین کما فی عمدة الطالب «1» (ص 208). و لیتنی أدری ممّن أخذ عدّ جعفر من أکابر الأولیاء؟ و من الذی ذکر أخذ أبی یزید البسطامیّ عنه؟

إنّما الموجود فی المعاجم تلمّذ أبی یزید البسطامیّ طیفور بن عیسی بن آدم المتوفّی (261) علی الإمام جعفر بن محمد الصادق، و هذا اشتباه من المترجمین کما صرّح به المنقِّبون منهم، إذ الإمام الصادق توفّی (148) و أبو یزید فی (261- 264) و لم یعدّ من المعمّرین، و لعلّه أبو یزید البسطامی الأکبر طیفور بن عیسی بن شروسان الزاهد «2»، فالرجل خبط خبط عشواء فی فریته هذه.

و أمّا الحسن بن الحسن المثنّی، فهو الذی شهد مشهد الطفِّ مع عمّه الإمام الطاهر، و جاهد و أبلی و ارتثّ بالجراح، فلمّا أرادوا أخذ الرؤوس وجدوا به رمقاً، فحمله خاله أبو حسّان أسماء بن خارجة الفزاری إلی الکوفة و عالجه حتی برأ، ثمَّ لحق بالمدینة «3».

و یعرب عن عقیدة الشیعة فیه قول شیخهم الأکبر الشیخ المفید فی إرشاده: کان جلیلًا رئیساً فاضلًا ورعاً، و کان یلی صدقات أمیر المؤمنین فی وقته، و له مع الحجّاج خبرٌ ذکره الزبیر بن بکّار ….

و عدّه العلّامة الحجّة السیِّد محسن الأمین العاملی- الذی ردَّ علیه الآلوسی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 377

بکلمته هذه- من أعیان الشیعة، و ذکر له ترجمة ضافیة فی «1» (21/166- 184).

فالقول بأنّ الرافضة تعتقد بارتداده عن دین الإسلام قذفٌ بفریةٍ مُقذعةٍ تندی منها جبهة الإنسانیّة.

أمّا عبد اللَّه المحض ابن الحسن المثنّی فقد عدّه شیخ الشیعة أبو جعفر الطوسی فی رجاله «2» من أصحاب الصادق علیه السلام، و زاد ابن داود «3» الباقر علیه السلام.

و قال جمال الدین بن المهنّا فی العمدة «4» (ص 87): کان یشبه رسول اللَّه، و کان شیخ بنی هاشم فی زمانه، یتولّی صدقات أمیر المؤمنین بعد أبیه الحسن.

و الأحادیث فی مدحه و ذمِّه، و إن تضاربت غیر أنّ غایة نظر الشیعة فیها ما اختاره سیِّد الطائفة السیِّد ابن طاووس فی إقباله «5» (ص 51) من صلاحه، و حسن عقیدته، و قبوله إمامة الصادق علیه السلام، و ذکر من أصل صحیحٍ کتاباً للإمام الصادق وصف فیه عبد اللَّه بالعبد الصالح و دعا له و لبنی عمِّه بالأجر و السعادة، ثمَّ قال:

و هذا یدلُّ علی أنّ الجماعة المحمولین- یعنی عبد اللَّه و أصحابه الحسنیِّین- کانوا عند مولانا الصادق معذورین و ممدوحین و مظلومین، و بحقِّه عارفین، و قد یوجد فی الکتب أنّهم کانوا للصادِقَین علیهما السلام مفارقین، و ذلک محتملٌ للتقیّة لئلّا یُنسب إظهارهم لإنکار المنکر إلی الأئمّة الطاهرین، و ممّا یدلّک علی أنَّهم کانوا عارفین بالحقِّ و به شاهدین ما رویناه.

و قال بعد ذکر السند و إنهائه إلی الصادق: ثمّ بکی علیه السلام حتی علا صوته و بکینا، ثمَّ قال: حدّثنی أبی، عن فاطمة بنت الحسین، عن أبیها أنَّه قال:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 378

 «یُقتل منک- أو یُصاب- نفرٌ بشطِّ الفرات، ما سبقهم الأوّلون و لا یعدلهم الآخرون».

ثمَّ قال:

أقول: و هذه شهادة صریحة من طرق صحیحة بمدح المأخوذین من بنی الحسن- علیه و علیهم السلام- و أنّهم مضوا إلی اللَّه جلَّ جلاله بشرف المقام، و الظفر بالسعادة و الإکرام.

ثمَّ ذکر أحادیث تدلُّ علی حسن اعتقاد عبد اللَّه بن الحسن و من کان معه من الحسنیِّین، فقال: أقول: فهل تراهم إلّا عارفین بالهدی و بالحقِّ الیقین، و للَّه متّقین؟ انتهی.

فأنت عندئذٍ جدُّ علیم بأنّ نسبة القول بردّته و ردّة بقیّة الحسنیِّین إلی الشیعة بعیدة عن مستوی الصدق.

و أمّا محمد بن عبد اللَّه بن الحسن الملقّب بالنفس الزکیّة، فعدّه الشیخ أبو جعفر الطوسی فی رجاله من أصحاب الصادق علیه السلام، و قال ابن المهنّا فی عمدة الطالب «1» (ص 91): قُتل بأحجار الزیت، و کان ذلک مصداق تلقیبه النفس الزکیّة،

لأنّه رُوی عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أنَّه قال: «تُقتل بأحجار الزیت من ولدی نفس زکیّة».

و ذکر سیِّدنا ابن طاووس فی الإقبال «2» (ص 53)، تفصیلًا برهن فیه علی حسن عقیدته، و أنَّه خرج للأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، و أنَّه کان یعلم بقتله و یخبر به، ثمَّ قال: کلُّ ذلک یکشف عن تمسّکهم باللَّه و الرسول صلی الله علیه و آله و سلم.

هذا رأی الشیعة فی النفس الزکیّة، و هم مخبتون إلی ما فی مقاتل الطالبیِّین «3» (ص 85) من أنّه أفضل أهل بیته، و أکبر أهل زمانه فی علمه بکتاب اللَّه و حفظه له، و فقهه فی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 379

الدین، و شجاعته، وجوده، و بأسه، و الإمامیّة حاشاهم عن قذفه بالردّة عن الدین، و المفتری علیهم به قد احتمل بهتاناً و إثماً مبیناً.

و أمّا إبراهیم بن عبد اللَّه قتیل باخمری المکنّی بأبی الحسن، فعدّه شیخ الطائفة «1» من رجال الصادق، و قال جمال الدین بن المهنّا فی العمدة «2» (ص 95): کان من کبار العلماء فی فنون کثیرة. و ذکره دعبل الخزاعی شاعر الشیعة فی تائیّته المشهورة ب- مدارس آیات- التی رثی بها شهداء الذرّیة الطاهرة بقوله:

          قبورٌ بکوفانٍ و أخری بطیبةٍ             و أخری بفخٍّ نالَها صلواتی

             و أخری بأرض الجوزجانِ محلُّها             و قبرٌ بباخمری لدی الغُرباتِ

 

فلو لا شهرة إبراهیم عند الشیعة بالصلاح و حسن العقیدة، و استیائهم بقتله، و کونه مرضیّا عند أئمّتهم- صلوات اللَّه علیهم- لم یرثه دعبل و لم یقرأ رثاءه للإمام علیّ بن موسی- سلام اللَّه علیه-. و نحن نقول بما قال أبو الفرج فی المقاتل «3» (ص 112): کان إبراهیم جاریاً علی شاکلة أخیه محمد فی الدین و العلم و الشجاعة و الشدّة. و عدّه السیِّد الأمین العاملی من أعیان الشیعة، و بسط القول فی ترجمته «4» (5/308- 324). فنسبة القول بردّته عن الدین إلی الشیعة بهتان عظیم.

و أمّا زکریّا بن محمد الباقر، فإنّه لم یولد بعدُ، و هو من مخلوقات عالم أوهام الآلوسی، إذ مجموع أولاد أبی جعفر محمد الباقر علیه السلام الذکور ستّة باتِّفاق الفریقین، و لم نجد فیما وقفنا علیه من تآلیف العامّة و الخاصّة غیرهم، و هم: جعفر، عبد اللَّه، إبراهیم، علیّ، زید، عبید اللَّه «5». فنسبة القول بردّة زکریّا إلی الشیعة باطلة بانتفاء الموضوع.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 380

و أمّا محمد بن عبد اللَّه بن الحسین بن الحسن، فإن کان یرید حفید الحسین الأثرم ابن الإمام المجتبی، فلم یذکر النسّابة فیه إلّا قولهم: انقرض عقبه سریعاً، و لم یسمّوا له ولداً و لا حفیداً. و إن أراد غیره فلم نجد فی کتب الأنساب له ذکراً، حتی تکفِّره الشیعة أو تؤمن به، و لم نجد فی الإمامیّة من یکفِّر شخصاً یسمّی بهذا الاسم حسنیّا کان أو حسینیّا.

و أمّا محمد بن القاسم بن الحسن، فهو ابن زید بن الحسن بن علیّ بن أبی طالب علیه السلام یُلقّب بالبطحانی «1»، عدّه شیخ الطائفة فی رجاله «2» من أصحاب الصادق- سلام اللَّه علیه-، و قال جمال الدین بن المهنّا فی العمدة «3» (ص 57): کان محمد البطحانی فقیهاً. و لم نجد لشیعیٍّ کلمة غمزٍ فیه حتی تکون شاهداً للفریة المعزوّة إلی الشیعة.

أمّا یحیی بن عمر فهو أبو الحسین یحیی بن عمر بن یحیی بن الحسین بن زید ابن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب- سلام اللَّه علیهم-، أحد أئمّة الزیدیّة، فحسبک فی الإعراب عن رأی الشیعة فیه ما فی عمدة الطالب لابن المهنّا «4» (ص 263) من قوله: خرج بالکوفة داعیاً إلی الرضا من آل محمد، و کان من أزهد الناس، و کان مثقل الظهر بالطالبیّات یجهد نفسه فی بِرِّهنَّ- إلی أن قال-: فحاربه محمد بن عبد اللَّه ابن طاهر، فقُتل، و حُمل رأسه إلی سامرّاء، و لمّا حُمل رأسه إلی محمد بن عبد اللَّه بن طاهر جلس بالکوفة للهنا (کذا)، فدخل علیه أبو هاشم داود بن القاسم الجعفری و قال: إنّک لتهنّأ بقتیلٍ لو کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم حیّا لعزّی فیه «5»، فخرج و هو یقول:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 381

         یا بنی طاهرٍ کلوه مریئاً             إنَّ لحم النبیِّ غیرُ مریِ

             إنَّ وتراً یکون طالبه اللَّ             ه لوترٌ بالفوت غیرُ حریِ

 

و رثاه جمعٌ من شعراء الشیعة الفطاحل منهم: أبو العبّاس ابن الرومی، رثاه بقصیدتین إحداهما ذات (110) أبیات توجد فی عمدة الطالب «1» (ص 220) مطلعها:

          أمامَکَ فانظر أیّ نهجیکَ تنهجُ             طریقان شتّی مستقیمٌ و أعوجُ

 

و جیمیّةٌ أخری أوّلها:

          حُیِّیتَ ربْعَ الصبا و الخُرّدِ الدُعْجِ             الآنساتِ ذواتِ الدَّلِّ و الغنْجِ

 

و منهم: أبو الحسین علیُّ بن محمد الحِمّانی الأفوه، رثاه بشعر کثیر مرّت جملة منه فی هذا الجزء (ص 61، 62).

هذا صحیح رأی الشیعة فی هؤلاء السادة الأئمّة، و لم تقل الشیعة و لا تقول و لن تقول بارتداد أحدٍ منهم عن الدین و لا بارتداد الحسنیِّین و الحسینیِّین القائلین بإمامة زید بن علیِّ بن الحسین المنعقدة علی الرضا من آل محمد- سلام اللَّه علیهم.

 (کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً

).

و نحن نسائل الرجل عن هؤلاء الذین یدافع عن شرفهم و جلالتهم، من ذا الذی قتلهم، و استأصل شأفتهم، و حبسهم فی غیابة الجبِّ و أعماق السجون؟ أ هم الشیعة الذین اتّهمهم بالقول برِدّتهم؟ أم قومه الذین یزعم أنّهم یعظِّمونهم؟

هلمَّ معی و اقرأ صفحة التاریخ، فهو نعم المجیب.

أمّا زید الشهید، فعرّفناک قاتله و قاطع رأسه (ص 75).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 382

و أمّا یحیی بن زید، فقتله الولید بن یزید بن عبد الملک سنة (125)، و قاتله سَلْم بن أحوز الهلالی، و جهّز إلیه الجیش نصر بن سیّار، و رماه عیسی مولی عیسی ابن سلیمان العنزی و سلبه «1».

و الحسن بن الحسن المثنّی، کتب الولید بن عبد الملک إلی عامله عثمان بن حیّان المرّی: أنظر إلی الحسن بن الحسن فاجلده مائة ضربة، وقفه للناس یوماً، و لا أرانی إلّا قاتله، فلمّا وصله الکتاب، بعث إلیه فجی ء به و الخصوم بین یدیه فعلّمه علیُّ بن الحسین علیه السلام بکلمات الفرج، ففرّج اللَّه عنه و خلّوا سبیله «2». فخاف الحسن سطوة بنی أمیّة فأخفی نفسه، و بقی مختفیاً إلی أن دسَّ إلیه السمّ سلیمان بن عبد الملک و قتله سنة (97) «3».

و عبد اللَّه المحض، کان المنصور یسمّیه عبد اللَّه المذلّة، قتله فی حبسه بالهاشمیّة سنة (145) لمّا حبسه مع تسعة عشر من ولد الحسن ثلاث سنین، و قد غیّرت السیاط لون أحدهم و أسالت دمه، و أصاب سوطٌ إحدی عینیه فسالت، و کان یستسقی الماء فلا یُسقی، فردم علیهم الحبس فماتوا «4». و فی تاریخ الیعقوبی «5» (3/106): أنَّهم وُجدوا مُسمّرین فی الحیطان.

و محمد بن عبد اللَّه النفس الزکیّة، قتله حمید بن قحطبة سنة (145)، و جاء برأسه إلی عیسی بن موسی، و حمله إلی أبی جعفر المنصور فنصبه بالکوفة، و طاف به البلاد «6».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 383

و أمّا إبراهیم بن عبد اللَّه، فندب المنصور عیسی بن موسی من المدینة إلی قتاله، فقاتل بباخمری حتی قُتل سنة (145)، و جی ء برأسه إلی المنصور فوضعه بین یدیه، و أمر به فنُصب فی السوق، ثمَّ قال للربیع: احمله إلی أبیه عبد اللَّه فی السجن، فحمله إلیه «1». و قال النسّابة العمری فی المجدی «2»: ثمَّ حمل ابن أبی الکرام الجعفری رأسه إلی مصر.

و یحیی بن عمر، أمر به المتوکِّل فضُرب دِرَراً، ثمَّ حبسه فی دار الفتح بن خاقان، فمکث علی ذلک ثمَّ أُطلق، فمضی إلی بغداد، فلم یزل بها حتی خرج إلی الکوفة فی أیّام المستعین، فدعا إلی الرضا من آل محمد، فوجّه المستعین رجلًا یقال له: کلکاتکین، و وجّه محمد بن عبد اللَّه بن طاهر بالحسین بن إسماعیل، فاقتتلوا حتی قتل سنة (250) و حمل رأسه إلی محمد بن عبد اللَّه فوضع بین یدیه فی تُرس، و دخل الناس یهنّونه، ثمَّ أمر بحمل رأسه إلی المستعین من غدٍ «3».