logo-samandehi

جانشین پیامبر(ص)، «فجاءة» را سوزاند

جانشین پیامبر فجاءة را می سوزاند

مردی از سلیمیان که او را فجاءة می گفتند-  و همان ایاس بن عبدالله بن عبد بالیل بن عمیره بن خفاف است  -بر بوبکر درآمد و به وی گفت : من مسلمانم و می خواهم به راستی با بد کیشانی که از راه ما باز گشته اند پیکار کنم یاری ام کن و چارپائی به من ده، ابوبکر او را بر چارپائی نشانده جنگ افروزی به وی داد، او بیرون شد و به مردم افتاده دارائی های مسلمانان و از کیش بازگشتگان را از ایشان می گرفت و هر کس را از دادن خودداری می کرد گزند می رسانید و با او مردی از شریدیان بود که او را نجبه بن ابی المیثاء می گفتند چون گزارش کارش به ابوبکر رسید به طریفه بن حاجز نوشت:  به راستی دشمن خدا فجاه با این پندار نزد من آمد که مسلمان است و از من خواست او را نیرومند سازم تا با کسانی که از اسلام باز گشته اند نبرد کند من او را جنگ افزاری و هم ستوری برای سواری دادم و سپس گزارشی چون و چرا ناپذیر به من رسید که دشمن خدا به جان مردم افتاده دارائی های مسلمانان و از کیش بازگشتگان را می گیرد و هر که با او ناسازگاری نماید می کشد، اینک تو با کسانی از مسلمانان که همراه داری به سوی او رو تا او را بکشی یا دستگیر کنی و به نزد من آری.  طریفه بر سر او شد و چون مردم به هم پیوستند تیراندازی هائی در میانه در گرفت و نجبه پسر ابو المیثاء با تیری که به او خورد کشته گردید و چون فجاه پایداری مسلمانان را دید به طریفه گفت به خدا سوگند تو برای این کار سزاوارتر از من نیستی تو از سوی بو بکر فرمانروائی و من نیز از سوی او فرمانروایم طریفه به او گفت: اگر راست می گوئی افزار جنک را بر زمین گذار تا با هم به نزد بوبکر شویم.  او بپذیرفت و با وی بیرون شد و چون به نزد بوبکر رسیدند وی بفرمود تا طریفه پسر حاجز با او به سوی بقیع بیرون شود و در آنجا وی را به آتش بسوزاند طریفه او را به همانجا که برای درخواست باران یا بر مردگان نماز می خواندند برد و آتشی بر افروخت و او را در میان آن افکند و به گفته طبری:  در جائی که مردم مدینه نماز می گزاردند آتشی برای وی بر افروخت و هیزم بسیار بر آن ریخت وسپس دست و پای او را بسته میان آتش افکند و به گفته ابن کثیر:  دست های او را پشت گردنش بست و او را دست و پا بسته به میان آتش افکند و بسوخت.

امینی گوید:  سخن ما در این باره همان است که پیشتر گفتیم:  شکنجه کردن و سوزاندن کسی به آتش روا نیست و تازه فجاه چنان می نمود که مسلمان است و خلیفه نیز در روزی که سلاح و ستور به او داد با دیده پذیرش به او می نگریست- هر چند بر بنیاد گزارشی چون و چرا ناپذیر که به خلیفه رسید کاری که از دست وی آشکار شد بز هکارانه بود ولی چه باید کرد که آن هنگام شمشیر خداوند از نیام به در نیامده بود تا خلیفه از فرو بردن آن در نیام بپرهیزد و چنین لافی در برابر طریفه نزد تا از سر ناسازگاری با دستور آشکار و ارجمند پیامبر نشانی از آن بر جای نگذارد و شاید برای همین ها بود که خود بوبکر در روز مرگ از این کارش پیشیمان شد که اگر خدای برتر از پندار خواهد گزارش درست آن را خواهیم آورد و باش تا بینی. و شگفت و هزاران شگفت از قاضی عضد ایجی باید داشت که به پشتیبانی از خلیفه در ” مواقف ” می نویسد “: ابوبکر مجتهد بود و می باید اندیشه را به کار انداخته برداشت خویش را برنامه گیرد و در بیشتر جاها زمینه ای نیست مگر در میان دانشوران بر داشتی دارد که زبان زد توده است و سوزاندن فجاه از آن بوده که بوبکر پس از به تلاش وا داشتن اندیشه اش به این برداشت رسیده که بازگشت وی را نباید پذیرفت چون نمایش به پیروی از کیش ما می دهد و در نهان دشمن آن است و باز گشت چنین کسی-  بر بنیاد درست ترین برداشت ها-  درست نیست”. پس از او نیز قوشچی آمده و در “شرح تجرید = روشنگری باز نمائی ها ” به پشتیبانی از خلیفه برخاسته و درص 482 می نویسد”: این که فجاه را به آتش سوزانده شالوده اش لغزشی بوده که در کوشش اندیشه برای رسیدن به فرمان خدا روی داده که ماننده های آن برای همه کسان در این جاها روی می دهد. “بخوان و بخند یا گریه کن! به به از کسی که در برابر دستور آشکاری که کتاب خدا و آئین نامه پیامبر نمایشگر آن است تازه اندیشه اش را به تلاش وا می دارد که به کجا برسد و آفرین بر مجتهدی که از آئین خداوند سر می پیچید!

( الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 7 ص 212 )

رفتن به بالا