logo-samandehi

جنایات بسر بن ارطاه در مدینه به دستور معاویه

«بسر بن ارطاه» یک فرد سنگدل و درشت خو و خونخوار بود. از رحمت و مهربانی بوئی نبرده بود. بدستور معاویه تمام راه حجاز و مدینه و مکه را گرفت، تا به یمن رسید. معاویه دستور داده بود: بر هر جایی که مردمش از علی علیه السّلام پیروی می کنند رسیدی، زبان خشونت و ناسزاگویی را بر آنها بگشای، آنگونه که هیچ گریزی پیدا نکنند، و تو بر مال و جان آنها مسلطی. سپس همه را به بیعت دعوت کن، و هر کس مخالفت کرد، به قتل برسان. شیعیان علی را هر جا دیدی به قتل برسان.
«ابراهیم ثقفی» در «الغارات» در حوادث سال چهلم نقل می کند: «معاویه، بسر بن ارطاه را با سه هزار نفر مأمور کرد و گفت: «برو، به مدینه که رسیدی، مردم را جمع کن و بر هر کسی که دیدی، اهانت کن. و دارائی کسانی را که در پیروی ما قدمی بر نداشته اند، تاراج کن و در مدینه وانمود کن که همه آنها را خواهی کشت، و آگاه کن که از دست تو در امان نخواهند بود. و هیچ عذری را نپذیر، تا یقین کنند که مخالفان را خواهی کشت. و آنگاه به مکه روانه شو، اما در آنجامتعرض کسی نباش و مردم سر راه را بترسان تا فرار کنند، تا به صنعا و جند برسی، که در آنجا ما دوستانی داریم و نامه هائی هم نوشته اند.»
بسر، با این مأموریت، همراه سپاه حرکت کرد. وقتی که وارد آنجا می شد، شتران اهالی را می گرفت و سوار می شد و شتران آنها را می گرفتند و شتر خود را رد می کردند. و پیوسته این کار را می کردند، تا که به نزدیکی مدینه رسیدند.
قبیله قضاعه به استقبال آمده، و شتر قربانی کردند، بدین ترتیب وارد مدینه شدند.
عامل مدینه، ابو ایّوب انصاری صاحبخانه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بود. او از آن خانه گریخت و بسر وارد مدینه شد، و خطاب به مردم، همه آنان را شتم و ناسزا گفت و تهدید کرد و بیم داد و گفت: «رنگ رخساره ها تیره شد. و خدای تعالی مثل زد قریه ای را که مردم آن ایمان آورده بودند و روزی و نعمت فراخ و فراوان داشت و خداوند آن مثل را درباره شما عملی کرده، و شما مردم را شهر هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قرار داده، که خانه او و قبر آن بزرگوار و خانه خلفای دیگر، همه در این شهر است. چرا شما شکر نعمت پروردگار را بجای نیاوردید و حقوق پیامبرتان را رعایت نکردید؟ شمائید که خلیفه خدا در میان شما بقتل رسید و برخی در قتل و برخی در شتم و هزیمت او شرکت داشتید. هرگاه مؤمنان پیش رفتند، گفتید:
آیا ما با شما نبودیم؟ و بر کافران هم گفتید: آیا ما نبودیم که بر شما چیره بودیم و از گزند مؤمنان بازداشتیم؟» آنگاه به انصار ناسزا گفت و اظهار داشت: «ای جمع یهود و ای فرزندان غلامان و بندگان، ای بنی زریق و ای بنی نجار و ای بنی سالم و ای بنی عبد اشهل، بخدا بلائی بر سر شما می آورم که آتش دل مؤمنان و آل عثمان خاموش می شود و تسکین می یابد. بخدا شما را بر سر زبان مردم خواهم انداخت، چنانکه مثل امتهای پیشین زبانزد بشوید» و آنچنان تهدیدی در پیوست، که مردم ترسیدند که آنها را بکشد. به حویطب بن عبد العزی پناهنده
شدند و گویا که این مرد، شوهر مادرش بود و بر بالای منبر شد و او را انصار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را که در قتل عثمان شرکت نداشتند، مورد خطاب قرار داد و مردم را به بیعت معاویه دعوت کرد. جمعی بیعت کردند. آنگاه از منبر پائین آمد و خانه های بسیاری را آتش زد، از جمله خانه زراره بن حرون یکی از فرزندان عمر و بن عوف، خانه رفاعه بن رافع زرقی، خانه ابو ایّوب انصاری. و جابر بن عبد اللّه انصاری را نیافت و گفت: ای بنی سلمه، چرا جابر بن عبد اللّه را نمی بینم؟ مادام که جابر را به من نرسانید، در امان نخواهید بود. جابر به امّ سلمه رضی اللّه عنها پناه برده بود و امّ سلمه نیز او را به بسر معرفی کرد و گفت: تا بیعت نکند، او را امان نده. و به جابر گفت: برو و بیعت کن. و هر دو رفتند و بیعت کردند.
و از طریق وهب بن کیسان نقل شده که گفته است: از جابر بن عبد اللّه انصاری شنیدم که می گفت: وقتی که از ترس بسر فرار کردم، او به طایفه من گفته بود: شما تا جابر را بمن ندهید، امان نخواهید داشت. و آنها هم همگی پیش من آمده، اظهار داشتند: ترا بخدا بیعت کن تا هم خود و هم ما در امان باشیم و خون تو و قبیله ات ریخته نشود. اگر این کار را نکنی، همگی کشته خواهیم شد و اهلبیت ما هم اسیر خواهند گردید. پس من هم یک شب از آنها مهلت خواستم.
روز که شد، وارد خانه امّ سلمه شدم و جریان را به او گفتم. او گفت. ای فرزندم برو و بیعت کن، جان خود و خون همه قبیله را حفظ کن. چرا که من برادر زاده ام را هم دستور دادم که برود و بیعت کند، و من خود می دانم که این بیعت، گمراهی است.
ابراهیم می گوید: بسر چند روز در مدینه اقامت کرد، سپس به مردم گفت: من شما را اگر چه سزاوار عفو نیستید، عفو کردم. نباید مردمی که امامشان در پشت سرشان کشته شده، عفو بشوند و عذاب از آنها برداشته شود. و اگر چه بخشش من شامل شما می گردد، لکن امیدوارم که رحمت خدا عزوجل در آخرت
شامل شما نگردد. من ابو هریره را در اینجا به جانشینی خود قرار دادم و مبادا که با او مخالفت کنید. سپس به سوی مکه روانه شد.
ولید پسر هشام روایت می کند: بسر روی به مدینه آورد و بالای منبر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله رفت، آنگاه چنین گفت: ای اهل مدینه رو در روی حاکم قرار گرفتید و عثمان را آغشته به خون کردید. بخدا در این مسجد هر کسی را دستش به خون او آلوده است خواهم کشت. سپس به اصحاب خود گفت: درهای مسجد را تحت نظر بگیرید، و می خواست که مانع خروج آنها شود. پس عبد اللّه بن زبیر و ابو قیس یکی از بنی عامر بن لوی برخاستند و از او خواهش کردند که از مردم در گذرد. پس بسر روانه مکه شد و در نزدیکی مکه با قثم بن عبّاس که از طرف علی علیه السّلام حاکم مکه بود، جنگید و سرانجام داخل مکه شد. اهالی مکه را ناسزا گفت و سرزنش کرد، و سپس از مکه رفت و شیبه بن عثمان را به فرمانروایی آنجا برگماشت.
عوانه از کلبی روایت می کند که چون بسر از مدینه به مکه حرکت کرد و سر راه خود مروان را کشت و اموالی را غارت کرد، مردم مکه که خبر آمدن او را شنیدند، همه اهالی آنجا را ترک کردند و مردم به امیری شیبه بن عثمان رضایت دادند، زمانی که دیدند قثم بن عبّاس از مکه بیرون شده است. گروهی از قریش بر بسر شوریدند و با او رویا روی شدند. او آنها را شتم کرد و گفت:
بخدا که کسی از شما را ترک نمی کنم و اجازه نمی دهم روحی در زمین شما حرکت کند.
گفتند: خدا را درباره اهل و عترت خود بیاد تو می آوریم. پس ساکت شد.
آنگاه وارد بیت شد و طواف کرد و دو رکعت نماز گزارد و خطاب به آنها گفت:
«خدا را سپاس که دعوت ما را پسندید و الفت ما را پدید آورد و دشمن ما را با کشتن و پراکندگی خوار گردانید. و این پسر ابو طالب است که در سرزمین عراق در تنگی و مضیقه به سر می برد و خدا او را به سرانجام خطایش گرفتار کردهو به دست جرائم سپرده است. یارانش عتاب کنان از او متفرق شدند و معاویه گیرنده خون عثمان ولایت امور را به کف گرفته است، پس ای مردم بیعت کنید و جانتان را به خطر میفکنید». پس بیعت کردند. آنگاه سعد بن عاص ناپدید شد.
هر چه گشت، او را نیافت. پس از چند روزی خطاب به مردم گفت: ای مردم مکه، من شما را بخشیدم و مبادا که مخالفت کنید. پس بخدا سوگند هرگاه مخالفت بکنید، کسی را بر شما می گمارم که از ریشه شما را برمی اندازد، و اموالتان را می گیرد، و خانه هاتان را ویران کند سپس بسوی طائف حرکت کرد.
ابراهیم ثقفی نقل می کند: مردی از قریش را به نباله فرستاد که در آنجا گروهی از شیعیان علی علیه السّلام بودند و دستور داد آنها را بکشد. او هم آنها را دستگیر کرد و با آنها سخن گفت: مردم گفتند: اینها همه قوم تو هستند. از اینها دست بردار، تا ما از بسر امان نامه بیاوریم، پس آنها را زندانی کرد و «منیع باهلی» از بین آنها به پیش بسر رفت، تا از او شفاعت بگیرد و او در طائف بود. آنگاه درباره ایشان با او سخن گفت، و نامه ای خواستند که آنها را آزاد کند. او هم وعده داد و نامه را به تأخیر انداخت، به گمان اینکه آن قریشی که مأمور قتل بود، همه را کشته است و این نامه وقتی برسد که او همه را کشته باشد. سپس این نامه را نوشت و منیع آنرا به منزل خود آورد و به خانه زنی که در طائف به منزل او وارد شده بود: رفت، او را نیافت، وردای خود را روی ناقه انداخت و سوار شد. روز جمعه و شب شنبه به حرکت خود ادامه داد و هنگام طلوع به نباله رسید. مردم را بیرون آورده بودند که بکشند و نامه بسر نرسیده بود. مردی از آنها را آوردند، مردی از اهالی شام او را زد، لکن شمشیرش شکست شامیان به یکدیگر گفتند:
شمشیرهای خود را در آفتاب پهن کنید تا نرم شود، آنگاه برکشید. منیع باهلی که برق شمشیرها را دید، لباسش را حرکت داد. مردم گفتند: این سواره خبری آورده است، پس او را نگاه داشتند. شتر که ایستاد، او پیاده شد. با پای خودنامه را آورده و تسلیم کرد. آنگاه همگی آزاد شدند. آن مردی که با شمشیر زده شده و شمشیر شکسته بود، برادر منیع بود.
ابراهیم نقل می کند که علی بن مجاهد از ابن اسحاق روایت کرده است:
مردم مکه که کارهای بسر را شنیدند، بسیار ترسیدند و فرار کردند. دو پسر عبید اللّه بن عبّاس بنامهای سلیمان و داود، و مادرشان حوریه که دختر خالد بن فارط کنانیه بود و کنیه ام حکیم داشت، خارج شدند که اینها همپیمانان بنی زهره بودند. این دو کودک که با مکیّان بودن، در کنار چاه میمون بن حضرمی گم شدند، و این میمون برادر علاء بن حضرمی است. بسر بر آنها حمله کرد و دستگیرشان نمود و آنها را کشت. مادرشان این شعر را می خواند:
«هان، چه کسی دو فرزند مرا که همچون دو مروارید از صدف جدا شده بودند، دیده است؟» «۱».
بروایتی، نام آن دو کودک، قثم و عبد الرحمن بود، و می گویند که آنها از کنار دایی هایشان که از بنی کنانه بودند، گم شده بودند. و روایت است که بسر آنها را در یمن کشته و بر سر راه صنعا سرشان را بریده است. عبد الملک بن نوفل از پدرش نقل کرده که وقتی بسر وارد طائف شد و مغیره با او سخن گفته بود و او گفته بود بمن راست گفتی و نصیحت کردی، شب آنجا مانده و سپس رفته بود و ساعتی هم مغیره او را مشایعت کرد. آنگاه وداع کرده و بازگشت. آنگاه به بنی کنانه رسید که دو پسر عبید اللّه بن عبّاس و مادرشان در میان آنها بودند.
هنگامی که بسر به کنار آنها رسید، آنها را خواست. مردی از بنی کنانه که پدر آن دو کودک آنها را به او سپرده بوده، پیش آمد. شمشیر را از خانه اش گرفت و بیرون آمد. بسر او را گفت: مادرت به عزایت بنشیند، ما نمی خواستیم ترا بکشیم، چرا خود را در معرض مرگ قرار می دهی؟ گفت: مرا در پیش همسایه ام
بکش تا پیش خدا و مردم معذور باشم، آنگاه با شمشیر برهنه به یاران بسر حمله آورد و این رجز را می خواند:
«سوگند خورده ام که نیازهای این خانه را برآورم. کسی که در کنار همسایه شمشیر می کشد و دفاع می کند، نمی میرد مگر آنکه جوانی نیرومند و خوش اندام باشد و هیچ مکری نکند» «۲».
آنقدر با شمشیر جنگید تا کشته شد. سپس آن دو کودک را آوردند و هر دو را کشتند. زنان بنی کنانه بیرون آمدند. زنی از آن میان فریاد زد:
شما این مردان را می کشید، گناه کودکان چیست؟ بخدا سوگند که نه در جاهلیت و نه در اسلام اینها را نمی کشند. بخدا آن فرمانروائی که با کشتن شیرخوارگان ضعیف و پیران کهنسال و منسوخ کردن آیین رحم و قطع ارحام حکومت کند، فرمانروای بدی است. بسر گفت: بخدا که می خواستم شما زنان را از دم تیغ بگذرانم. آن زن گفت: بخدا هرگاه این کار را بکنی، در نظر من بهتر است.
ابراهیم نقل می کند: بسر از طائف خارج شد و به نجران آمد، و عبد اللّه پسر عبد مدان و پسرش مالک را به قتل رساند، و این عبد اللّه داماد عبید اللّه بن عباس بود. آنگاه مردم را گرد کرد و خطاب به آنها چنین گفت: ای گروه نصاری و برادران میمونها، بخدا سوگند هرگاه به من خبر دهند که بر خلاف خواسته من عمل می کنید، کاری می کنم که نسلتان از روزی زمین قطع می شود و زراعتتان از بین می رود و خانه هاتان ویران می شود، و تهدید طولانی کرد. سپس حرکت کرد تا وارد ارحب شد و ابو کرب را که خود را شیعه می خواند، به قتل رساند.
و می گویند: این شخص، سرور همه کسانی بود که در بادیه همدان می زیستند.
پیش آمد و او را کشت. آنگاه به صنعا رسید که قبلا عبید اللّه بن عبّاس و سعید بننمران آنجا را ترک گفته بودند و عبید اللّه عمر بن اراکه ثقفی را به جانشینی خود گماشته بود. او مانع آمدن بسر شد و با بسر جنگید. بسر او را به قتل رساند و وارد صنعا شد و گروهی را به قتل رساند. آنگاه گروهی از مارب رسیدند، که همه آنها را کشت و تنها یک مرد جان سالم بدر برد. سپس پیش قوم خود باز شد و اعلام کرد. «خبر کشتگان آورده ام، کشتگانی از پیر و جوان».
ابراهیم نقل می کند: این ابیات از عبد بن اراکه ثقفی است که مشهور است در رثای پسرش عمر گفته است:
«بجانم سوگند که پسر ارطاه پهلوانی را کشت که همچون هژیر نامدار بود، هرگاه گریه موجب برگرداندن کشته ای می شد، باید به پاس عمرو بگریی.
اما پس از مرگ یاران علی و عبّاس و آل ابی بکر، دیگر بر کسی اشک نریزید» «۱».
می گوید: بسر از آن پس بسوی صنعا رفت و با اهالی حبسان که از شیعیان علی علیه السّلام بودند، جنگ کرد و آنها را شکست سختی داد. سپس به صنعا بازگشت و در آنجا یکصد پیرمرد را از ابناء فارس به قتل رساند، چرا که دو پسر عبید اللّه بن عبّاس در خانه زنی بنام دختر بزرج از ابناء فارس مخفی شده بود و از این جهت، سی هزار آدم کشته بود و گروهی را آتش زده بود. و یزید بن مفرغ، این اشعار را گفته است:
«چه اشخاصی را که در بند کرده و کسانی را به بند کشیده، که شبان تا روز جا دارد بیادش بیداری کنید. تیغهای درخشان، که اندامها را می شکافد و کلیه را می برد و سیل خون در خانه ها روان ساخته است. این سیل بر روی شرف اعلیبر رامهرمز بر کناره نهر اربق دست مارین طول شط، مجمع سلان، گذشته و جاری شده است. جریان این خون تا دجله بغداد، و آنجا که دو نهر با هم گره می خورند و تا جائی که از هم جدا می شوند، کشیده شده است. این خونها در تمام جاهائی که بسر و لشکریانش گذر کرده اند، جریان یافته است، بسر هر چه توانسته کشته و آتش زده است» «۱».
و می گوید علی علیه السّلام درباره بسر چنین دعا کرد:
«خدایا، بسر دینش را به دنیا فروخته و حرامهایت را هتک کرده و بر بندگی مخلوق تباهکاری کمر بسته است. خدایا هر نعمتی که به او داده ای بگیر، و او را در حالی که خرد را از او گرفته ای بمیران، رحمت خود را بر او مفرست و ساعتی از روز را توفیق نده.
خدایا بسر و عمر و معاویه را لعنت فرست و خشم خود را بر آنها شامل کن.
و مجازات خود را بر آنها نازل کن. کیفری بده که جز مجرمان نبینند».
پس از این نفرین، بسر جز مدت کمی نماند، تا که عقلش را باخت و با شمشیر خود هذیان می گفت و اظهار می داشت: شمشیر بمن بدهید تا بکشم. و پیوسته حالش این بود، تا اینکه شمشیری چوبین به او دادند و بالشی پیش او می گذاشتند.آنقدر با شمشیر می زد، تا که از هوش می رفت و تا مرگ به این سرنوشت دچار بود» «۲».

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج ۱۱، ص: ۳۴

رفتن به بالا