logo-samandehi

جنایت‏ های معاویه

جنایت های معاویه
تاریخ زندگی تباه معاویه را جنایت ها سیاه کرده است و ما از آن میان که برون از حساب و شمار است فقط نمونه ای چند ارائه می دهیم: زمانی دراز به امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) دشنام می داد و لعنت می فرستاد و چنانکه در جلد دوم خواندیم در نماز در دعای دست بر آن حضرت لعنت می کرد و بعنوان یک رویه در خطبه نماز جمعه و عید انجام می داد. در نماز عیدین از سنت پیامبر (ص) منحرف گشت و برای این که مردم پس از خواندن نماز برای گریز از دشنام هائی که به علی (ع) داده می شود برنخیزند و اجبارا بنشینند خطبه را پیش از نماز خواند- که در جلد هشتم بشرح آمد و در همین جلد بآن اشاره رفت. و به استانداران و مأمورانش دستور داد که این بیعت را اجرا کنند، و هر که را از اجرای آن سرباز می زد توبیخ می نمود و گوش به اندرز هیچ راهنمای دینداری نمی داد.
1- مسلم و ترمذی از طریق عامر بن سعد بن ابی وقاص چنین ثبت کرده اند:
«معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت: چرا به ابو تراب فحش نمی دهی؟ گفت:
چون سه سخن از پیامبر (ص) در حق او شنیده ام هرگز به او بد نخواهم گفت، سه سخنی که اگر یکی از آنها متعلق به من می بود بهتر از آن بود که گرانبهاترین نعمت های مادی را می داشتم. آنگاه سه حدیث «منزلت» و «رایت» و «مباهله» را باز گفت.»
حاکم نیشابوری پس از ثبت آن می افزاید: معاویه دیگر کلمه ای بد نگفت تا از مدینه بیرون رفت. «1»
طبری مطلب را از طریق ابن ابی نجیح باین عبارت نوشته: «معاویه چون یه حج رفت همراه سعد (بن ابی وقاص) گرد کعبه طواف کرد، وقتی از آن بپرداخت
به دار الندوة رفت و سعد را بر تخت خویش بنشاند و شروع کرد به بدگوئی و دشنام دادن به علی. سعد برخاست که برود، و اعتراض کرد که مرا بر تخت خویش نشاندی و شروع کردی به دشنام دادن به علی؟! بخدا اگر یکی از افتخاری را که علی به دست آورده به دست آورده بودم برایم بهتر از آن بود که همه هستی از آن من می بود.- تا آخر همان روایت- و سعد ضمن سخنانش گفت: تا زنده ام هرگز به خانه و نزد تو نخواهم آمد. و برخاست.
مسعودی پس از نگارش روایت طبری می گوید: در وجه دیگری از این روایات تاریخی که در کتاب علی بن محمد بن سلیمان نوفلی در اخبار از ابن عائشه و دیگران آمده چنین خواندم که سعد بن ابی وقاص چون این حرف را به معاویه زد و برخاست تا برود، معاویه گوزید و گفت: بنشین تا جواب حرفت را بشنوی.
اکنون بیش از هر وقت در نظرم پست و قابل سرزنشی. اگر راست می گوئی پس چرا او را یاری نکردی؟ و چرا با او بیعت ننمودی؟! من اگر از پیامبر (ص) آنچه را تو شنیده ای درباره علی شنیده بودم تا زنده بودم نوکر او بودم. سعد گفت:
بخدا من بیش از تو در خور مقامی هستم که تو داری. معاویه گفت: بنی عذره نمی پذیرند. قابل توجه این که گفته می شده سعد از مردی از قبیله بنی عذره است. «1»
ابن کثیر می نویسد: سعد بن ابی وقاص نزد معاویه رفت. معاویه از او پرسید: چرا علیه علی نجنگیدی؟ جوابداد: طوفانی تیرگی آور بر من بگذشت، و گفتم: هش! هش! و شترم را پی کرده توقف نمودم تا آن تیرگی و تاری از میان برخاست. آنگاه راه خویش باز شناختم و پیمودن گرفتم. معاویه گفت: در قرآن، هش! هش! وجود ندارد، بلکه این فرمایش هست که چون دو دسته از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند باید میانشان را به صلح و آشتی آرید، بعد اگر یکی از آندو به دیگری تجاوز مسلحانه کرد با آنکه تجاوز مسلحانه کرده بجنگید تا به حکم خدا بازآید … بخدا قسم تو نه همراه تجاوزگر علیه عادل جنگیدی و نه همراه عادل علیه تجاوزگر. سعد گفت: من آدمی نبودم که با کسی بجنگم که پیامبر خدا (ص) به
او فرمود: تو نسبت به من منزلتی را داری که هارون نسبت به موسی داشت، با این تفاوت که پس از من پیامبری نخواهد بود. معاویه پرسید: غیر از تو چه کسی این حدیث را شنیده است؟ سعد چند نفر منجمله ام سلمه را نام برد. معاویه گفت: من اگر این حدیث را از پیامبر (ص) شنیده بودم هرگز با علی نمی جنگیدم.
و می نویسد: به موجب روایتی دیگر این گفتگو هنگامی که میان ایشان صورت گرفته که در مدینه بوده اند در اثنای حجی که معاویه بجای آورد، و آن دو نزد ام سلمه رفته درباره آن حدیث از او جویا گشتند. ام سلمه همان حدیثی را که سعد نقل کرده بود بیان کرد. معاویه گفت: اگر این حدیث را پیش از امروز شنیده بودم نوکرش می شدم تا از دنیا می رفت یا من می میمردم. «1»
معاویه، بدروغ ادعا کرد که آن احادیث مشهور و شایع را نشنیده و از آنها خبر نداشته است، زیرا آن احادیث راز یا حرف خصوصی یی نبوده که پیامبر گرامی به تنی چند از نزدیکان و دوستان صمیمی اش زده و دیگران بی خبر مانده باشند، بلکه در برابر همه فرموده و به صورت شعار و اعلام همگانی. حدیث «رایت» در جنگ خیبر و موقعیتی مهم بر زبان مبارکش جاری گشته و با این اعلام تکان آور که فردا پرچم را به کسی می سپارم که خدا و پیامبرش را دوست می دارد و خدا و پیامبرش دوستش می دارند … و بر اثر آن همه گردن افراشتند که اینک کدامین ابرمرد پرافتخار رایت آزادی و گشودن خیبر بدوش خواهد کشید، و به ناگهان «رایت» نبرد آزادیبخش و کفرشکن از دست گهربار و فرخنده رسول گرامی به کف با کفایت علی بن ابیطالب (ع) سپرده شد و همه دانستند که منظور پیامبر (ص) همو بوده است نه دیگری.
گرفتیم معاویه در جنگ «خیبر» در گله مشرکان بوده و با آنان که علیه خدا و پیامبرش در ستیز بوده اند، اما پس از آن که برق شمشیر بران به جرگه مسلمانان کشاندش باز آن خبر نشنید آن خبر را که زبانزد پیکارگران مسلمان و دیگر اقوام بود و کسی یافت نمیشد که خود شاهد آن حدیث نبوده یا از شاهدان نشنیده باشد؟! حدیث «منزلت» را نیز پیامبر (ص) در مواقع و موارد متعدد به زبان آورده از جملهدر جنگ «تبوک»- که در جلد سوم خواندیم- و همه اصحاب سرشناس در آن حضور داشتند و آن فضیلت را برایش می شناختند و از آن افتخار آگاه بودند. پس اگر معاویه عذر بیاورد که چون مشرک بوده در آن حضور نیافته، عذرش به دلیلی که در مورد جنگ خیبر متذکر شدیم غیرموجه و ناپذیرفتنی است. همچنین در روز «غدیرخم» به زبان آورده و اعلام داشته است آنگاه که معاویه خود حاضر بوده و با بیش از یکصدهزار تن شنیده است. با این همه چون ایمان به آن نیاورده به گوش نگرفته است و پس از شنیدن و درک فرمایش رسول در حق علی باز با علی جنگیده و با او دشمنی ورزیده و دستور داده بر او لعنت بفرستند. بانگ رسای پیامبر گرامی در گوشش طنین انداز بوده که «خدایا! هر که علی را دوست می دارد دوستش بدار و هر که را که دشمن می داردش دشمن بدار. هر که را یاریش می کند یاری کن و هر که را خوارش می گذارد خوار گردان» در گوش او و در گوش همه جهانیان. همچنین بنابر روایتی که احمد حنبل از محدوج بن زید باهلی ثبت کرده در روز عقد پیمان برادری، آن حدیث را اعلام داشته است. می گوید: پیامبر خدا (ص) میان مهاجران و انصار پیمان برادری بست. علی بگریست. پیامبر خدا (ص) پرسیدش: چرا گریه می کنی؟ گفت: چون مرا با کسی برادر نساختی. فرمود: ترا گذاشتم برای خودم. و افزود: تو نسبت به منزلتی را داری که هارون با موسی داشت. «1» و نیز روزی که حضرتش در خانه ام سلمه بود و علی (ع) آمده اجازه ورود خواست.
پیامبر (ص) از ام سلمه پرسید: می دانی این کیست؟ گفت: آری، علی است. فرمود:
گوشت و خونش با گوشت و خونم آمیخته است و همان منزلتی را برایم دارد که هارون برای موسی داشت با این تفاوت که پس از من پیامبری نخواهد بود «2».
وانگهی حدیث «منزلت» را بنابر روایتی که احمد حنبل از طریق ابی حازم ثبت کرده و در «ریاض النضره» 2/195 نیز آمده خود معاویه هم روایت کرده است.
درباره واقعه «مباهله» درست است که معاویه چون کافر بوده نمی توانسته شاهد گفتار پیامبر (ص) باشد و از آن محروم مانده است، لکن اگر پسر ابو سفیان از قرآن و
سنت بدور نبود می توانست آن واقعه عظیم را در قرآن مجید بیابد و بخواند و بداند.
تازه، واقعه «مباهله» آنقدر پراهمیت است که در سطح جهان نشر و پخش گشته و هیچ کس نمی تواند ادعا کند نشنیده است.
در اینجا با پسر ابو سفیان راه می آئیم می گوئیم فرض می کنیم تا آن روز که سعد بن ابی وقاص آن احادیث را به گوشت خواند و ترا از فضائل و مقامات مولای متقیان باخبر ساخت خبر نداشتی و از روی جهل با حضرتش جنگیدی، لکن تو خود این آیه کریمه را خواندی که چون دو دسته از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند میانشان را به صلح و آشتی آرید … و خود می دانستی و پیش از جنگ صفین روایت می کردی که پیامبر (ص) به عمار یاسر فرموده: ترا دار و دسته تجاوزکار مسلح خواهند کشت.
پس چرا به تجاوز مسلح به مؤمنان دست زدی؟! و چرا پس از این که سعد بن ابی وقاص- صحابی یی که آن جماعت وی را از ده نفری می شمارند که می گویند مژده بهشت یافته اند- به تو اطلاع داد که پیامبر گرامی چنان سخنانی در حق علی (ع) گفته است و شهودی- از جمله ام سلمه- بر آن اقامه شهادت نمودند، دست از دشمنی با علی (ع) و لعنت فرستادن بر او بر نداشتی؟! پس معلوم می شود دروغی دیگر می گوئی که ادعا می کنی اگر آن احادیث از پیامبر (ص) در حق علی (ع) شنیده بودی تا آخر عمر نوکرش می بودی.
آری، معاویه حتی پس از شنیدن آن احادیث از زبان سعد بن ابی وقاص و ام سلمه و دیگران به تبهکاری ادامه داد به علی (ع) لعنت می فرستاد و به استانداران و مأمورانش می گفت لعنت بفرستند و مردم را مجبور به شنیدنش کنند، و دست از این کار برنداشت تا مرد و گناهش گریبانگیرش گشت. اینکه وقتی سعد، حدیث پیامبر (ص) را به او گوشزد کرد آن حرکت رکیک را انجام داد آیا برای اهانت به فرستاده خدا بود؟ یا تحقیر سعد که چرا گفته پیامبر (ص) را باور داشته؟ یا مسخره کردن سعد که چرا در تبهکاری و دشنامگوئی به مولای متقیان با او همداستان نمی شود؟
من نمی دانم. لکن با توجه به کفر مزمن معاویه هر یک از این منظورها را می توان به او نسبت داد. آیا او که شاه بود و در محضرش طبعا مردان مهم و اعیانی نشسته بودند خجالت نکشید که این حرکت زشت و هرزگی را کرد؟!
امویان پرروئی که شهوترانی آب رویشان را
بریخته و شرمشان بزدوده از چه خجالت بکشند!
2- پس از درگذشت حسن بن علی- علیهما السلام- معاویه در راه حج به مدینه وارد شد. خواست از فراز منبر رسول خدا (ص) علی را لعنت کند. به او تذکر دادند که سعد بن ابی وقاص در اینجا حضور دارد و فکر نمی کنم راضی به اینکار شود. بنابر این کسی را نزد او فرستاده نظرش را بخواه. معاویه همین کار را کرد. سعد گفت: اگر چنین کنی از مسجد بیرون رفته و دیگر به آن باز نخواهم گشت.
در نتیجه، معاویه از لعنت کردن دست کشید تا سعد بمرد. وقتی او بمرد، معاویه بر سر منبر علی را لعنت کرد و به استانداران و مأمورانش دستور داد او را از فراز منبر لعنت فرستند. و این کار را کردند. ام سلمه- همسر پیامبر (ص)- به معاویه نوشت:
شما از بالای منبر خدا و پیامبرش را لعنت می کنید، زیرا علی بن ابیطالب و دوستدارانش را لعنت می کنید و من شهادت می دهم به این که خدا و پیامبرش او را دوست داشته اند. اما معاویه به سخن او اعتنائی نکرد. «1»
3- معاویه به عقیل بن ابیطالب گفت: علی حق برادری تو را ادا نکرد و من حق خویشاوندی ترا رعایت کردم. از تو بهیچوجه خشنود نخواهم گشت مگر این که بالای منبر، علی را لعنت کنی. گفت: این کار را خواهم کرد. و به منبر رفته پس از سپاس و ثنای خدا و درود بر پیامبر (ص) گفت: مردم! معاویة بن ابی سفیان به من دستور داد علی بن ابیطالب را لعنت کنم، بهمین جهت او را لعنت کنید، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد. و از منبر پائین آمد. معاویه به او گفت تو مشخص نکردی کدامیک از آندو را لعنت فرستادی. گفت: بخدا حاضر نیستم یک کلمه کم یا زیاد کنم، و سخن بستگی دارد به نیت سخنگو. «2»
4- معاویه در پی عبید اللّه بن عمر- که به شام آمده بود- فرستاد تا بیامد. بعد به او گفت: عموجان! اسم پدرت روی تو است. بنابراین با همه بصیرتت بیندیش و با همه قدرتت سخن بگو. تو طرف اعتمادی و حرفت را تصدیق می نمایند. بنابراین
برو بالای منبر و به علی بد بگو و علیه او شهادت بده که عثمان را کشته است. گفت:
درباره بد گفتن به او باید دانست که او علی بن ابیطالب است و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم. بنابراین چه می توانم درباره نسب و نیایش بگویم. درباره دلیریش نیز مسلم است که دلیری شیرآسا است. دوره حکومتش را هم که می دانی چگونه بود. فقط می توانم او را متهم به قتل عثمان کنم. عمرو بن عاص گفت: در این صورت، لطمه ای زده ای. «1»
5- ابن اثیر در «اسد الغابه» می نویسد: شهر بن حوشب می گوید: شخصی «2» ناطقانی می گماشت تا به علی- رضی اللّه عنه- دشنام بدهند و بد بگویند.
آخرین آنها مردی بود از انصار یا از دیگر مردمان بنام انیس. وی پس از سپاس و ستایش خداوند گفت: شما امروز در دشنام و بدگوئی این مرد زیاده روی کردید. من بخدا سوگند یاد می کنم که رسول خدا (ص) را دیدم که می فرماید: در قیامت برای عده ای بسیار بیش از شماره درختان و گیاهان روی زمین شفاعت خواهم کرد. بخدا قسم هیچکس بیش از پیامبر (ص) علاقه مند و خدمتگزار خویشاوند نیست. بنابراین، آیا می پندارید از شما شفاعت می کند و از شفاعت افراد خانواده اش کوتاهی خواهد کرد؟! «3»
6- یکبار که معاویه در میان انجمنی از اعیان و بزرگان کشور نشسته بود و احنف بن قیس وجود داشت مردی شامی در آمده بنطق ایستاد و در پایان حرف هایش به علی لعنت فرستاد. احنف رو به معاویه کرد که این سخنران اگر بداند با لعنت فرستادن به پیامبران خوشحال خواهی شد آنان را لعنت خواهد کرد. بنابراین از خدا بترس و دست از علی بردار، زیرا او به رحمت ایزد پیوسته و در گورش تنها مانده و با کردار و کارهایش. و بخدا قسم شمشیرش نیکرو و خوش نبرد بود و جامه اش پیراسته و دامنش پاک و فداکاریها و خدماتش هنگفت. معاویه گفت: احنف! با ناراحتی از کارها و گفته هایت چشم پوشیدم و هر چه خواستی گفتی. بخدا باید حتما
به منبر رفته و او را لعنت کنی چه بخواهی و چه نخواهی. گفت: اگر مرا معاف بداری برایت بهتر خواهد بود، و در صورتی که مرا مجبور باین کار سازی هرگز زبان به بدگوئی او نمیگردد و یارای دشنامش نمی آرد. دستور داد که برخیز و برو به منبر. گفت: بخدا با گفته و کرده ام انصاف خواهم داد و حقت را کف دستت خواهم گذاشت. پرسید: اگر درباره ام به انصاف سخن بگوئی چه خواهی گفت؟
گفت: به منبر رفته خدا را سپاس و ثنا می خوانم و بر پیامبرش محمد (ص) درود می فرستم. آنگاه می گویم: مردم! امیر المؤمنین معاویه دستور داد که علی را لعنت کنم. علی و معاویه اختلاف پیدا کرده و با هم جنگیدند و هر یک مدعی بود که دیگری به او و به جماعتش تجاوز مسلحانه کرده است. بنابر این من دعا می کنم و شما آمین بگوئید. آنگاه خواهم گفت: خدایا! تو و فرشتگان و پیامبرانت و همه آفریدگانت هر یک از آن دو را که به دیگری تجاوز مسلحانه کرده است لعنت کن و جماعت تجاوز کار مسلح داخلی را لعنت کن. خدایا! آنها را لعنت کن لعنتی بیشمار. آمین بگوئید خدا شما را رحمت فرماید. معاویه! اگر جانم را از دست بدهم کلمه ای بیش از این یا کم نخواهم گفت. معاویه گفت: حال که چنین است تو را معاف می دارم. «1»
7- علامه اسماعیل بن علی بن محمود در کتاب «المختصر فی اخبار البشر» می نویسد: حسن- علیه السلام- در نامه ای به معاویه چندین شرط برای او معین کرد و افزود اگر آنها را بپذیرد مطیع خواهد بود. معاویه آن شرطها را پذیرفت. از جمله شرطها یکی این بود که موجودی خزانه کوفه را به او بدهد و مالیات ارضی دارا بگرد فارس را، و علی را بد نگوید. اما معاویه شرط دشنام ندادن به علی را نپذیرفت. در نتیجه، حسن از او خواست علی را در حضور وی دشنام ندهد.
معاویه این شرط را پذیرفت، اما بعدا به آن وفا نکرد. «2»
8- قیس بن عباد شیبانی به «زیاد» گزارش داد که یکی از قبیله ما از بنی همام، به نام صیفی بن فسیل از سران طرفداران حجر است و او از سرسخت ترین دشمنان
تو است. زیاد به دنبال او فرستاد تا بیامد. به او گفت: ای دشمن خدا! درباره ابو تراب چه می گوئی؟ جوابداد: من ابو تراب را نمی شناسم. گفت: چطور نمی شناسی! گفت: نمی شناسم. پرسید: علی بن ابیطالب را نمی شناسی؟ گفت:
آری. گفت: همو ابو تراب است. صیفی بن فسیل گفت: نه، هرگز. او ابو الحسن و الحسین علیهم السلام است.
زیاد گفت: یا او را لعنت کن یا گردنت را می زنم. گفت: بنابراین، پیش از چنین کاری، مرا خواهی کشت، و اگر مرا بکشی من خشنودی خدا را یافته ام و تو خود را بدبخت و رو سیاه کرده ای. آنگاه دستور داد او را گردن بزنند. و بعد دستور داد او را با غل و زنجیر ببندند یا به زندان بیندازند. بعدها کشته شد. «1»
با حجر و یارانش بسال 51 هجری کشته شد و ماجرای آن به تفصیل خواهد آمد انشاء اللّه.
9- بسر بن ارطاة- از سرداران معاویه- در بصره از سر منبر علی را دشنام داد و افزود: شما را بخدا قسم هر که می داند حرفم درست است مرا تأیید و تصدیق کند و اگر نادرست می گویم مرا تکذیب نماید. ابو بکرة گفت: خدایا! ما ترا دروغگو می دانیم و حرفت را نادرست. دستور داد او را خفه کردند. «2»
10- معاویه، کثیر بن شهاب را به فرمانداری ری گماشت و او از سر منبر ری بسیار به علی دشنام می داد، و در مقام فرمانداری ری بماند تا زیاد به استانداری کوفه رسید و او را در آن مقام ابقا کرد. «3»
11- مغیرة بن شعبه چون به استانداری کوفه رسید به منبر رفته نطق می کرد و به علی (ع) بد می گفت و او و شیعه اش را لعنت می فرستاد. و این روایت به صحت پیوسته که مغیره از فراز منبر کوفه بارها و بیشمار او را لعنت کرده است و می گفته:
پیامبر خدا (ص) از روی علاقه و دوستی دخترش را به علی نداده، بلکه باین وسیله
خواسته خوبیهائی را که ابو طالب به او کرده بوده جبران نماید.
حاکم نیشابوری و ذهبی این روایت را صحیح شمرده اند که می گوید:
مغیره به علی بد گفت. زید بن ارقم برخاسته به او اعتراض کرد که ای مغیره! مگر نمی دانی پیامبر خدا (ص) از بد گفتن به مردگان نهی کرده است؟ «1» بنابر این چرا به علی که درگذشته بد می گوئی؟ «2»
خطیبی چند در کوفه در حضور مغیرة بن شعبه نطق کردند. صعصعة بن صوحان سخن راند. مغیره دستور داد: او را بیرون کنید و در بازداشت نگهدارید تا علی را لعنت کند. او گفت: خدا لعنت کند کسی را که خدا را لعنت نماید و علی بن ابیطالب را لعنت نماید. گفته اش را به مغیره گزارش بردند، قسم یاد کرد که او را در بند نگهدارد. آنگاه وی از بند بیرون آمده گفت: این، دست بردار نیست جز به علی بن ابیطالب. بنابراین او را لعنت کنید خدا لعنتش کند. مغیره گفت:
آزادش کنید خدا جانش را خلاص کند. «3»
12- ابن سعد از قول عمیر بن اسحاق می نویسد: مروان حاکم ما بود- یعنی در مدینه- و علی را هر جمعه بر سر منبر دشنام می داد و حسن بن علی می شنید و هیچ نمی گفت. سپس مردی را فرستاد تا به علی و به او دشنام زشت داد و افزود: تو مثل قاطری که وقتی از آن می پرسند: پدرت کیست؟ جواب می دهد: مادرم اسب است. حسن به او گفت: برو به او- یعنی مروان- بگو:
من با دشنام دادن به تو چیزی از حرف های ترا محو و بی کیفر نمی سازم، بلکه می گذارم خدا حقم را از تو بگیرد و میان ما داوری فرماید تا اگر راست گفته بودی پاداش خیرت دهد و اگر دروغ گفته بودی خدا کیفری سهمگین تر از ما می دهد. «1»
مروان بن حکم، آن که پیامبر (ص) او را قورباغه قورباغه زاده خوانده بود، در جواب این که چرا علی را از فراز منابر دشنام می دهید؟ گفته بود: حکومت ما (بنی امیه) جز بدین وسیله برپا نمی ماند. «2»
13- معاویه، عمرو بن سعید بن عاص بن امیه را که به «اشدق» ملقب بود به فرمانداری مدینه گماشت. در مسند احمد حنبل حدیثی منسوب به پیامبر (ص) از طریق ابو هریره ثبت است که میفرماید: یکی از دیکتاتورمنشان بنی امیه بر منبرم می نشیند که آب دهانش سرازیر می شود. و می گوید: کسی که خود شاهد بوده برای من گفت که عمرو بن سعید بر منبر رسول خدا (ص) بود و آب از دهانش سرازیر گشت. «3»
این دیکتاتور، از کسانی است که بر فراز منبر علی (ع) را دشنام می دادند.
قسطلانی در «ارشاد الساری» و انصاری در «تحفة الباری» در شرح صحیح بخاری می نویسند: عمرو (بن سعید) از آن جهت «اشدق» لقب یافت که به منبر رفته خیلی به علی- رضی اللّه عنه- دشنام داده و بر اثر آن دهان و صورتش لقوه گرفت. «4»
عمرو بن سعید همان است که در قتل امام حسین (ع) فرماندار مدینه بوده است. عوانة بن حکم می گوید: وقتی حسین بن علی کشته شد عبید اللّه بن زیاد، عبد الملک بن ابی حرث سلمی را خواسته به مدینه فرستاد تا به عمرو بن سعید بشارت دهد. عبد الملک سلمی نزد عمرو بن سعید رفت. پرسید: چه خبر؟ گفت: مایه شادی امیر! حسین بن علی کشته شد، دستور داد خبر کشته شدنش را به مردم اعلام کند.
و اعلام کرد و خود می گوید: بخدا بانگ نوحه ای نشنیده ام بچنان هیجان و بلندی که زنان بنی هاشم در خانه هایشان برآوردند. عمرو بن سعید با خنده این بیت را خواند:
زنان قبیله بنی زیاد چنان شیونی برآوردند که*
زنان قبیله ما فردای نبردی که به پیروزی بنی زیاد انجامید بر آوردند.و افزود: این شیون به شیونی که بر قتل عثمان بن عفان برآورده شد. آنگاه به منبر رفته خبر کشته شدن او را به مردم اعلام کرد «1» در «مثالب» ابی عبیده این افزوده هم هست که «سپس به مزار شریف پیامبر (ص) اشاره کرده گفت: محمد! این نبرد به جبران نبرد «بدر»! جمعی از انصار حرف او را تقبیح کرده اعتراض نمودند.»
ابو رافع برده ابو احیحه سعید بن عاص بن امیه بود. پس از مرگ سعید بن عاص فرزندانش سهمی را که در ابو رافع داشتند آزاد کردند جز خالد بن سعید که سهم خود را به پیامبر (ص) بخشید و حضرتش او را آزاد ساخت و به همین جهت افتخار می کرد که من آزاد شده پیامبر خدایم. وقتی عمرو بن سعید بن عاص فرماندار مدینه شد در حکومت معاویه، به دنبال «بهی» پسر ابو رافع فرستاد و از او پرسید:
تو آزاد شده که هستی؟ گفت: آزاد شده پیامبر خدا (ص). او را صد شلاق زد و آزادش کرد. دوباره او را خواسته پرسید: آزاد شده که هستی؟ گفت آزاد شده پیامبر خدا (ص) باز او را صد تازیانه زد. و این کار را تکرار کرد تا پانصد تازیانه بر او زده شد. «بهی» چون احساس کرد دارد می میرد ناچار در جوابش گفت: من آزاد شده شما هستم. «2»
14- حاکم نیشابوری از طریق طاوس این روایت را ثبت کرده است: حجر بن قیس مدری از خدمتگذاران خاص امیر المؤمنین علی بن ابیطالب- رضی اللّه عنه- بود. روزی علی به او گفت: حجر! روزی ترا برپا نگهداشته دستور خواهند داد که به من لعنت بفرستی، مرا لعنت بفرست، اما از من تبری مجو و بیزاری منما. «3»
طاوس می گوید: خودم شاهد بودم که حجر مدری را احمد بن ابراهیم خلیفه بنی امیه در مسجد بر پا نگهداشت و مأمور گذاشت تا به علی لعنت فرستد یا کشته شود. حجر گفت: امیر احمد بن ابراهیم بمن دستور داد علی را لعنت فرستم به
همین جهت او را لعنت کنید خدا لعنتش کند. طاوس می گوید: خدا عقلشان را از کار انداخته بود و هیچ یک از آنها نفهمیدند که او چه می گوید. «1»
معاویه و استانداران و مأمورانش این روش را چندان ادامه دادند تا کودکان با آن خو گرفته و به پیری رسیدند. در ابتدای کار، کسانی یافت می شدند که تن بچنین دشنام ناروا و ننگینی نمی دادند و مردان شریفی بودند که از آن سرباز می زدند و هر گونه اذیت و محرومیت را در راهش بر جان هموار می ساختند لکن معاویه «بردبار و مهربان» در اجرای بدعتش بقدری شدت عمل و خشونت بخرج داد و استاندارانش- که از میان کینه توز ترین دشمنان خاندان رسالت انتخاب شده بودند- تا جائی جدیت و سختگیری نمودند و خوش خدمتی کردند که لعنت فرستادن بر علی (ع) به صورت رسمی عمومی در آمد و غالب مردم به آن گردن نهادند و امری طبیعی شمردند. این رسم شوم دولتی از شهادت مولای متقیان (ع) تا صدور فرمان عمر بن عبد العزیز دائر بر منع آن، یعنی مدت چهل سال بطول انجامید و در اثنای آن در تمام شهرهای مهم و مراکز استان از شام و کوفه و بصره گرفته تا پایتخت اسلام مدینه منوره و حرم امن الهی مکه معظمه و ری و دیگر بلاد، از شرق کشور پهناور اسلامی تا غربش و در میان همه اقوام از سر منبر به مولای متقیان (ع) دشنام داده می شد. در جلد دوم خواندیم گفته یاقوت را در «معجم البلدان» که «علی بن ابیطالب- رضی اللّه عنه- را از سر منابر شرق و غرب دشنام می دادند جز از سر منبر سیستان که یکبار بیشتر دشنام داده نشد و مردم در برابر بنی امیه از این کار سرپیچیدند حتی در عهد نامه خویش افزودند که به این شرط که از سر منبرهاشان هیچکس دشنام داده نشود. و کدام شرف و افتخار بالاتر از این که از لعنت کردن بر برادر رسول خدا (ص) از فراز منبرشان خود- داری کنند در حالیکه بر منابر حرمین: مکه و مدینه، او را لعنت می فرستادند».
در دوره سیاه سلطنت امویان هفتاد هزار منبر برپا کرده بودند که از آن به امیر المؤمنین علی (ع) دشنام داده میشد. «2» و این کار را عقیده ای راسخ و وظیفه ای
ثابت و مسلم میشمردند و سنتی که با شوق و ذوق باید پیروی کرد به طوری که وقتی عمر بن عبد العزیز به منظورهای سیاسی یا ندابیر مصلحتی آن را منع و غدغن کرد عامه مردم پنداشتند گناهی بزرگ مرتکب گشته و بدعتی نو نهاده است.
آنچه از سخن مسعودی در «مروج الذهب» «1» و یعقوبی در تاریخش «2» و ابن اثیر در «الکامل» «3» و سیوطی در «تاریخ الخلفا» «4» و دیگر مورخان بر می آید این است که عمر بن عبد العزیز فقط لعنت کردن علی (ع) را در خطبه از فراز منبر قدغن کرده است و به استاندارانش نوشته و گفته بجای آن بگویند: ربنا اغفر لنا و لاخوانا الذین سبقونا بالایمان … تا آخر آیه. یا به گفته بعضی بگویند: ان اللّه یأمر بالعدل و الاحسان … تا آخر آیه. یا به گفته برخی: هر دو آیه را بخوانند.
و مردم در خطبه آن آیات را خوانده اند. اما این که به طور کلی از دشنام دادن به امیر المؤمنین علی (ع) منع کرده و مرتکب آن را مجازات نموده باشد معلوم نیست و در تاریخ اثری از آن مشهود نمی باشد. در صفحات تاریخ هست که عمر بن عبد العزیز کسانی را که به عثمان یا معاویه دشنام داده اند تازیانه زده و کیفر داده است «5»، اما از این که کسی را به جرم دشنام دادن به امیر المؤمنین علی (ع) تازیانه زده باشد خبری نیست.
از مقامی که امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) در خلافت پر عظمت الهی دارد از سوابق درخشانش در تثبیت اسلام و دفاع از آن، از دادگستری و انصاف و نیکرویش، از این که احکام و سنن دین را بر قرار داشته و در جنبش تبلیغاتی و دعوت بسوی خدای یگانه و پیامبرش و دین پاکش چه نقش عمده ای ایفا کرده و در این راه چه کوشش ها و فداکاری ها نموده تا به رحمت ایزدی پیوسته، از همه اینها بگذریم فضائل و افتخاراتش را، آیات کریمه ای را که در حقش فرود آمده، و
سخنان گهربار افتخارآفرینی را که در تمجیدش بر زبان پیامبر گرامی روان گشته است کنار بگذاریم. آری، همه اینها را کنار بگذاریم و آنگه بپرسیم آیا او یک مسلمان- یک مسلمان عادی- هم حساب نمی شده، مسلمانی که انبوه احادیث نبوی و سلسله فتاوای فقیهان بر آن است که نباید به او دشنام داد و لعنتش حرام است؟!
آیا همین فرمایش پیامبر خدا (ص) کافی نیست که «بد گفتن به مسلمان، زشتکاری است»؟! حدیثی که بخاری و مسلم و ترمذی و نسائی و ابن ماجه و احمد حنبل و بیهقی و طبری و دار قطنی و خطیب بغدادی و دیگران از طریق ابن مسعود و ابو هریره و سعد بن ابی وقاص و جابر بن عبد اللّه انصاری و عبد اللّه بن مغفل و عمرو بن نعمان ثبت کرده اند. «1»
یا این فرمایشش که «بد گفتن به مسلمان، به لبه پرتگاه گمراهی خزیدن است» «2»؟! و فرمایش دیگرش که «مؤمن نباید لعنت گو و دشنامده باشد» «3»؟! و نهی حضرتش را از دشنامدادن به مردگان نیز قبلا دیدیم.
وانگهی امام امیر المؤمنین (ع) صرفنظر از پاکی نسبی و دودمانی، منشأ قدسی اش، و افتخارات درخشان و فضائل و مکارم اخلاقی و شخصیت والایش، بنظر آن جماعت یکی از ده نفری است که می گویند مژده بهشت یافته اند، و حداقل یک صحابی بشمار می آید از همان ها که معتقدند همگی عادل و راستروند «4» و به گفته و کرده شان استناد فقهی می کنند و حجت می شمارند و جایز نمی دانند کسی به آنها بد بگوید و سخت به شیعه حمله ورند که چرا پاره ای از اصحاب را مورد
انتقاد و نکوهش قرار می دهند و بر مبنای این معتقدات احکامی ساخته و به اجرا گذاشته اند. چنانکه یحیی بن معین می گوید: هر که عثمان یا طلحه یا یکی از اصحاب پیامبر (ص) را دشنام دهد دجالی است و شهادتش پذیرفته نخواهد بود و لعنت خدا و فرشتگان و خلایق همگی بر او خواهد بود». «1» و احمد پیشوای حنبلیان میگوید: «بهترین فرد امت پس از پیامبر (ص) ابو بکر است، و عمر بعد از ابو بکر و عثمان پس از عمر، و علی پس از عثمان. و جمعی بدین سخن بس کرده اند. و ایشان خلفای راشدین و هدایت یافته و بر طریق دین اند. آنگاه اصحاب پیامبر خدا (ص) بعد از این چهار تن برترین افراد امتند. و روا نیست کسی از بدی آنان یاد کند یا متهم به عیب و نقصی نمایدشان. هر کس چنین کاری بکند باید تأدیب و مجازات شود و نمی توان از او گذشت، بلکه باید نخست مجازاتش کرد و سپس توبه دادش تا اگر توبه کرد از او پذیرفته شود و اگر تکرار کرد دوباره مجازات شده به حبس در افتد تا بمیرد یا از گفته خویش برگردد.»
هم او می گوید: «اینها به معاویه چکار دارند، از خدا سلامت و عافیت می طلبیم» و می گوید: «اگر دیدی کسی به اصحاب رسول خدا (ص) بد می گوید او را به نامسلمانی متهم کن». عاصم الاحول می گوید: مردی را که به عثمان دشنام داده بود پیش من آوردند. او را ده تازیانه زدم. دوباره حرفش را تکرار کرد. ده تازیانه دیگر زدم. آنقدر دشنامش را تکرار کرد تا هفتاد تازیانه خورد.» قاضی ابو یعلی می گوید: «آنچه در مورد بد گفتن به اصحاب مورد اتفاق فقیهان است این است که اگر آن را جایز بداند کافر است و اگر جایز نداند فاسق است نه کافر، فرقی نمی کند که اصحاب را کافر شمرده یا به عقیده شان ایراد گرفته باشد. جمعی از فقیهان کوفه و دیگر بلاد با قاطعیت گفته اند کسی که به اصحاب بد بگوید باید حتما کشته شود و رافضیان را کافر شمرده اند.» ابو بکر بن عبد العزیز در «المقنع» می گوید: «رافضی اگر دشنام بدهد کافر است و به او نباید زن داد». «2» شیخ علاء الدین ابو الحسن طرابلسی حنفی می گوید: «کسی که به یکی از اصحاب پیامبر (ص) دشنام بدهد به ابو بکر یا عمر یا عثمان یا علی
یا معاویه یا عمرو بن عاص، اگر بگوید گمراه یا کافر بوده اند باید اعدام شود و اگر دشنامی غیر از این بدهد از دشنام هائی که مردم به یکدیگر می دهند باید مجازات شدید شود» «1» ذهبی در کتاب «گناهان کبیره» می گوید: «هر که به یکی از اصحاب ایراد بگیرد یا دشنام دهد از دین خارج و از جرگه مسلمانان بدر شده باشد، زیرا کسی بآنان ایراد می گیرد که معتقد باشد بدکار بوده اند و نسبت بآنان کینه داشته باشد و منکر تمجیدهائی باشد که در قرآن و حدیث آمده است. همچنین به این دلیل که اصحاب مطمئن ترین وسیله دسترسی ما به احادیث و کردار پیامبرند و ایراد و عیب گرفتن به وسیله به منزله عیب گرفتن به اصل است و تحقیر ناقل و راوی به مثابه مسخره کردن روایت و حدیث است، و این معنی برای کسی که بیندیشد و از نفاق و زندقه و الحاد بری باشد آشکار است. برای درک این حقیقت، کافیست به فرمایشات پیامبر اکرم (ص) در این زمینه توجه کنیم مثل این فرمایش که خدا مرا برگزید و برایم اصحابی برگزید که بعضی را وزیر و مددکار ساخت و انصار و داماد و خویشاوند. بنابراین هر که به ایشان بد بگوید لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر او خواهد بود و در قیامت خدا عذر و شفیعش را نمی پذیرد.» «2»
آن جماعت در مورد دشنام دادن به ابو بکر و عمر و عثمان داد و قال زیادی راه انداخته اند. محمد بن یوسف قرمانی می گوید: از قاضی ابو یعلی درباره کسی که به ابو بکر دشنام دهد سئوال شد. گفت: کافر است. سئوال شد: نماز میت بر او می توان خواند؟ گفت: نه. سئوال شد: چطور در حالی که لا اله الا اللّه می گوید می توان چنین رفتاری با او کرد؟ گفت: به نعش او دست نزنید او را با چوب به غلتانید و به گور در اندازید و رویش را بپوشانید!» «3» جردانی می گوید: «بیشتر علما گفته اند: کسی که به ابو بکر و عمر دشنام دهد کافر است». «4» ابن تیمیه در «الصارم المسلول» می گوید: «ابراهیم نخعی می گوید: گفته می شد که دشنام دادن به ابو بکر و عمر از گناهان
کبیره است. ابو اسحاق سبیعی، نیز می گوید: دشنام دادن به ابو بکر و عمر از گناهان کبیره ای است که خدای متعال درباره اش فرموده: از گناهان کبیره که از آن منع گشته اید دوری کنید». «1» به دستور المتوکل علی اللّه، عیسی بن جعفر بن محمد به خاطر این که به ابو بکر و عمر و عائشه و حفصه دشنام داده بود اعدام شد. این را ابن کثیر در تاریخش نوشته است. «2» ابن تیمیه در همان کتاب می نویسد: «احمد حنبل- طبق روایت ابو طالب- درباره مردی که به عثمان دشنام داده است گفته: این زندقه است.» «3»
این فتاوا که از بدیهیات و مسلمیات فقهی تهی است و پژوهنده را این امکان نیست که از صاحبان آنها بخواهد و بپرسد روی چه حساب و کتابی چنین فتاوائی صادر کرده اند و چه مدارکی از قرآن و سنت یا اصول و قواعد یا قیاس و استحسان داشته اند، مخصوصا بپرسد بنابر چه مدرک و اصلی این احکام شما به چند تن از اصحاب- و مثلا به ابو بکر و عمر- اختصاص و انصحار یافته است؟! زیر این انحصار دادن بر خلاف اصل مسلم و بدیهی فقه اسلام است و مغایر عقل و انصاف.
گرفتیم که فتاوای شما از اصل و اساس بهره داشته باشد، آیا رجال و شخصیتهای خاندان پاک رسالت را از آن مستثنی هستند؟!
شاید در میان آن جماعت کسانی باشند که با نهایت پرروئی بگوئید: آری، علی و دو فرزند بزرگوارش همان دو که سرور جوانان بهشتی اند از آن احکام مستثنی هستند و دشنام دادن به آنان بر خلاف بد گفتن به دیگر اصحاب اشکالی ندارد! چون پسر هندی جگر خوار به آنان بد می گفت و لعنتشان می کرد و مردم را با تطمیع و تهدید به آن وا می داشت و نمی توانیم به ساحت پسر هند جسارت کنیم چون او کاتب وحی بوده است هر چند در دوره چند روزه مسلمانیش که با اواخر حیات پیامبر (ص) مقارن بوده جز چند نامه به رؤسای قبائل ننوشته باشد، و نیز از آن جهت که خواهرش «ام حبیبه» همسر پیامبر (ص) بوده «دائی مؤمنان» حساب
می شود گر چه سایر برادر زنهای پیامبر (ص) مثل محمد بن ابی بکر را «خال المؤمنین» لقب نداده باشند چون دوستدار علی (ع) و در سپاه علوی بوده و معاویه با او جنگیده است! این حرف های شبه توجیه که از دهان پاره ای از افراد آن جماعت بدر می آید لهیب کینه ها و دشمنی های دیرینه است، و «آتش کینه توزی و بدخواهی از دهانشان بر می آید و آنچه در درون پنهان می کنند سهمناک تر است: ما آیات را برای شما بیان داشتیم و نمایان، اگر اندیشه می نمودید». «1»
از طرف دیگر می پرسیم: آیا آنچه با دعای شما سنت پیامبر (ص) می باشد و فرمایشش که به «اصحابم دشنام ندهید» و هر که به اصحابم دشنام دهد لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر او خواهد بود» دستوری است به نسل های بعد و خود اصحاب و معاصران حضرتش از آن مستثنی هستند، یا نه همان طور که خصلت احکام اسلام است عمومی و جاودانی بوده شامل همه افراد و همه نسل ها می شود؟! در حالی که می دانیم آن جماعت این را دستوری به اصحاب و غیر اصحاب و نسل های بعد دانسته اند، زیرا در شأن صدور آن به موجب بعضی روایات- که «مسلم» آنها را بهتر دانسته- چنین آمده است: خالد بن ولید و عبد الرحمن بن عوف اختلاف پیدا کردند و خالد او را دشنام داد: پیامبر خدا (ص) فرمود: به اصحابم دشنام ندهید» یا چنانکه انس روایت می کند: عده ای از اصحاب پیامبر خدا (ص) می گویند:
ما به هم دشنام می دادیم. پیامبر خدا (ص) فرمود: هر که به اصحابم دشنام دهد لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر او خواهد بود.» «2» بنابر این معقول نیست که خود اصحاب طرف خطاب و دستور نباشند یا بعضی از ایشان از اصل حکم مستثنی باشند. آیا از میان اصحاب فقط امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) از این حکم مستثنی است و تنها به او می توان دشنام داد؟! علاوه بر این، مولای متقیان (ع) به نظر آن جماعت یکی از خلفای راشدین شمرده می شود و همه فرقه های اسلامی بر این متفقند، و آن جماعت درباره کسی که به خلفای راشدین بد بگوید احکام شدیدی دارند و چنانکه کمی پیشتر دیدیم کسی را که به ابوبکر و عمر دشنام دهد کافر می دانند
و هر که را به عثمان دشنام دهد زندیق می شمارند و در حدیثی «صحیح» و ثابت از پیامبر (ص) آمده که «وظیفه دارید به سنت خلفای راشدین هدایت یافته ای که پس از من هستند عمل کنید.» «1»
اینک بیائید از آنها بپرسیم: معاویه و امویان و اموی مسلکان و پیروانشان که مرتکب این جنایت ننگین گشته اند و آنان که از جنایت سهمناکشان چشم پوشیده اند به چه مجوزی به امیر المؤمنین مولای متقیان علی علیه السلام دشنام می داده و لعنت می فرستاده اند و مردم را با تهدید و تطمیع به آن وا می داشته اند؟! از آنها بپرسیم که امام عادل و برادر پیامبر گرامی- صلی اللّه علیه و آله و سلم- را نه تنها از شمار خلفا و از حکم اصحاب، بلکه از جرگه مسلمانان خارج شمرده اند و او را حتی یک مسلمان عادی و معمولی هم ندانسته و اجازه داده اند بر سر هر کوی و برزن زبان به دشنامش بیالایند و هر چه دلشان می خواهد به او بگویند، بپرسم آن امام پاک و سرفراز و بلندپایه را به کدام چاه خفت و خواری در انداخته و تا چه حد پست و بی قدر شمرده اید؟! کار سلب حق و اعتبارش را به جائی رسانده اید که هیچ یک از حقوق سه گانه خلافت و صحابی بودن و مسلمان بودن را برایش قائل نشده اید، ارزش و حقی برایش قائل نگشته اید، احترامی و قدری برایش نگذاشته اید، برای او که خود پیامبر (ص) شناخته شده است و داماد او است و پدر دو نواده عزیزش و اولین مردی که اسلام آورد و اسلام به شمشیرش قد برداشت و پایدار گشت و برقرار، و حق با بیان رسا و شیوایش مبرهن شد و با زبان و تیغش موانع از ره اسلام به یکسو رفت و دشمنان پراکندند و راه زوال سپردند، و کسی که با اسلام است و اسلام با وی و او با قرآن است و قرآن با وی و تا به کناره کوثر به دیدار پیامبر (ص) گرد نیایند از هم جدائی نپذیرند، و کسی که در عقیده و رایش تا آخرین لحظه زندگی اندک تغییر و تردیدی بروز نداد. آری، شما اجازه می دهید به چنین شخصیت والائی دشنام دهند و لعنت فرستند و در عین حال اخطار می کنید که به زنازادگان و بی پدران و تبهکاران نامی و گناهورزان حرامی بد نگویند و آنها را وصف بحق ننمایند، و زبان به انتقاد باده خواران و شهوترانان و دلقکانی که پیامبر (ص) تبعید و طرد و لعنشان کرده و آنها که شریعت و
احکامش را بازیچه ساخته و سنت را پایمال کرده و قرآن را بهیچ شمرده اند و …
نگشایند. وای بر شما! و پناه بر خدا از دست شما!
آری، براستی، حقیقت چنان است که عامر بن عبد اللّه بن زبیر گفت چون فرزندش را دید که به علی (ع) بد می گوید، گفت: فرزندم! مبادا نام علی- رضی اللّه عنه- را به بدی ببری، زیرا بنی امیه شصت سال در تحقیر و کوچک کردن او تلاش نمودند و خدا بدان وسیله بزرگش ساخت و ارتقایش بخشید.» «1»
«می خواهند نور خدا را با باد دهنشان خاموش گردانند و خدا جز این نمیپذیرد و نمی پسندد که نورش را به کمال رساند.» «2»
الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 361

رفتن به بالا