اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

نظر خلیفه دوم درباره زنی که بر جوانی حیله کرده بود

متن فارسی

خلیفه دوم و زنی که بر جوانی حیله کرده بود

زنی را آوردند پیش عمر که به جوانی از انصار آویخته و دلباخته شده و عاشق او گشته بود و چون با او راه نیامده بود بر آن جوانحیله کرده و نقشه کشیده بود به اینکه تخم مرغی گرفته و زردی آن را ریخته و سفیدی آن را بر لباس و میان دوران خود ریخته بودو پس از آن فریاد زنان پیش عمر آمده که این مرد به زور بر من تجاوز کرده در میان فامیلم رسوا نموده و این هم اثر عمل اوستپس عمر از چند زن سوال کرد گفتند به او : که آری به بدن و لباس این زن اثر منی و شهوت است. پس عمر تصمیم گرفت که آنجوان را عقوبت و شکنجه کند و آن جوان شروع کرد به کمک خواهی و دادرسی کردن و می گفت: ای امیر مومنان ! درباره کار منتحقیق کن که قسم به خدا من هرگز کار زشتی نکرده و خیال آن هم ننموده ام و این زن با من مراوده می کرد و اصرار می نمود کهمن به او تجاوز کنم و من خود داری می کردم. پس عمر به حضرت امیر المومنین علیه السلام گفت: ای ابو الحسن چه می بینیدرباره کار این دو ؟ پس حضرت نگاهی کرد به آنچه بر لباس زن بود سپس آب داغی خواستند و بر لباس ریخته پس آن سفیدی بسته شد و گرفت آن را و بو کرد و چشید و مزه تخم مرغ می داد و زن را تهدید کرد تا اعتراف به حیله خود کرد .

(الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 180 )

متن عربی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 180

27- الخلیفة و امرأة احتالت علی شابّ

أُتی عمر بن الخطّاب رضی الله عنه بامرأة قد تعلّقت بشابّ من الأنصار و کانت تهواه، فلمّا لم یساعدها احتالت علیه فأخذت بیضة فألقت صفرتها و صبّت البیاض علی ثوبها و بین فخذیها، ثمّ جاءت إلی عمر رضی الله عنه صارخة فقالت: هذا الرجل غلبنی علی نفسی و فضحنی فی أهلی و هذا أثر فعاله. فسأل عمر النساء فقلن له: إنّ ببدنها و ثوبها أثر المنی، فهمّ بعقوبة الشابّ فجعل یستغیث و یقول: یا أمیر المؤمنین تثبّت فی أمری فو اللَّه ما أتیت فاحشة و ما هممت بها فلقد راودتنی عن نفسی فاعتصمت. فقال عمر: یا أبا الحسن ما تری فی أمرهما؟ فنظر علیّ إلی ما علی الثوب ثمّ دعا بماء حارّ شدید الغلیان فصبّ علی الثوب، فجمد ذلک البیاض ثمّ أخذه و اشتمّه و ذاقه فعرف طعم البیض، و زجر المرأة فاعترفت.

الطرق الحکمیّة لابن القیّم (ص 47).