logo-samandehi

حدیث رؤیا و نظریات درباره خاندان بنی امیه

1- قرطبى پس از گزارش حدیث رؤیا می نویسد: در این رؤیا عثمان و عمر بن عبد العزیز و معاویه داخل نیستند.

ما نمی خواهیم در پیرامون این خاصه خرجى که وى روا داشته سخن دراز کنیم و در تعمیم حکم عامى لب تر کنیم که در احادیث یاد شده و نظایر آن- درباره ى عموم بنى امیه و بخصوص بنى ابى العاص جد عثمان- آمده نظیر سخن پیامبر که به- روایت صحیح از طریق بو سعید خدرى رسیده: راستى که پس از من خاندان من از دست امت من دچار کشتار و آوارگى خواهند شد و راستى که سرسخت‏ترین توده هاى دشمن ما در برابر ما بنی امیه اند و بنى مغیره و بنى مخزوم «1»
و نیز این سخن او که از راه بوذر رسیده: چون امویان به چهل تن رسند بندگان خدا را بردگان خویش می گیرند و مال خدا را عطائى براى خویش، و کتاب خدا را مایه اى براى تبهکارى «2»
و نیز این که از طریق حمران بن جابر یمامى آورده اند پیامبر سه بار گفت: واى بر امویان- چنان که در الاصابه- 1/353 آمده- گزارش بالا را ابن منده آورده است سیوطى نیز در الجامع الکبیر- به گونه اى که از تدوین یافته ى آن 6/39، 91
بر می آید آن را به نقل از ابن منده و بو نعیم آورده است.
و نیز این سخن پیامبر که از طریق ابو ذر رسیده است: چون پسران ابو العاص به سى مرد رسند مال خدا را غنیمتى براى خویش شمرند و بندگان خدا را بردگان خویش و دین خدا را وسیله اى براى تبهکارى. حلام بن جفا گفت: این حدیث را بر ابوذر انکار کردند و على (ع) گواهى داد که از پیامبر شنیدم می گفت: آسمان سایه بر سر نیفکند و زمین در بر نگرفت کسى راستگوتر از بو ذر را، و گواهى می دهم که آن را رسول خدا گفته است.
گزارش بالا را حاکم از چند طریق آورده و به گونه اى که در المستدرک 4/480 می خوانیم او و ذهبى حکم به صحت آن داده اند چنانچه به نوشته ى کنز العمال- 6/39، 90- احمد و ابن عساکر و بو یعلى و طبرانى و دار قطنى نیز از طریق بو سعید و بوذر و ابن عباس و معاویه و بو هریره آن را آورده اند.
و ابن حجر در تطهیر الجنان- حاشیه ى صواعق- به سندى که آن را حسن شمرده آورده است که مروان براى حاجتى بر معاویه در آمد و گفت: «خرج من زیاد است، شده ام پدر ده تن و برادر ده تن و عموى ده تن» سپس که برفت معاویه به ابن عباس که با او بر تختش نشسته بود گفت: ابن عباس تو را به خدا سوگند می دهم که آیا نمی دانى رسول (ص) گفت: چون فرزندان پدر حکم به سى مرد رسند آیات خدا را میان خود غنیمتى می گیرند و بندگان خدا را بردگانى و کتاب او را وسیله ى نیرنگ و فریب و چون به 407 تن رسند نابودی شان از آن هم زودتر خواهد بود. او گفتبه خدا آرى.

و سخن پیامبر با اسنادى که ابن حجر در تطهیر الجنان- حاشیه ى صواعق ص 134- آن را حسن شمرده: بدترین عربان امویان‏اند و بنو حنیفه و بنو ثقیف. ابن حجر گوید: این روایت صحیح است- به گفته ى حاکم به شرط روایت بخارى و مسلم- و آورده اند که بو برزه گفت: دشمن ترین تیره ها- یا مردمان- نزد پیامبر امویان بودند.
و نیز این سخن از امیر مؤمنان: هر امتى را آفتى است و آفت این امت امویان‏اند. کنز العمال 6/91پس از ملاحظه ى این عمومات و احکام عام- و به خصوص پس از توجه به آن چه تاریخ‏هاى مدون و سر گذشت نامه ها ثبت کرده اند و پس از احاطه به احوال و اوصاف مردمان و آن چه کردند و در گرداب آن افتادند، پس از همه ى این‏ها داورى درباره ى سخن قرطبى را می گذاریم به عهده ى وجدان شما خوانندگان گرامى!
ابن حجر نیز در صواعق ص 108 می نویسد: «به گفته ى دمیرى در حیوة الحیوان ابن ظفر گفته: این حکم و نیز بو جهل به داء العضال (بیماریى سخت و درمان ناپذیر) دچار بودند.
و این که پیامبر (ص) حکم و پسرش را لعنت کرد زیانى براى ایشان ندارد زیرا او (ص) این کار خود را با گفتارش که در حدیث دیگر بیان نموده جبران کرده زیرا آن جا می گوید او بشرى است و مانند همه ى آدمیان، بر سر خشم می آید و او از خدا خواسته است که هر که را دشنام گفت یا لعنت کرد یا بر او نفرین فرستاد این‏ها را براى او موجب رحمت و پاکى و کفاره و تزکیه ى او قرار دهد و آن چه دمیرى از ابن ظفر درباره ى بو جهل نقل کرده تأویل بردار نیست به خلاف سخنش درباره ى حکم زیرا او از اصحاب پیامبر بوده و قبیح و بسیار هم قبیح است که یکى از صحابه به این بیمارى دچار شود پس اگر این خبر صحیح باشد باید آن را حمل بر این کرد که وى پیش از اسلام دچار آن بوده است.» پایان
من نمی دانم که آیا ابن حجر می فهمد چه کلماتى از خامه اش تراوش می کند یا نه؟ و آیا این سخنان را از سر شوخى می گوید یا جدى است؟ اما این که عذر آورده و گفته: لعنت کردن پیامبر (ص) زیانى به حکم و پسرش نمی رساند … تا پایان، این را از گزارشى گرفته است که بخارى و مسلم هر یک در صحیح خود «1» آن را از طریق بو هریره آورده اند جز این که او کلماتى از آن را تحریف نموده و چیزى به آن افزوده و این هم اصل آن: خدایا محمد بشرى است و مانند افراد بشر خشم می گیرد و من نزد تو پیمانى گرفتم که با آن مخالفت ننمائى پس هر مؤمنى را که آزردم یا دشنام دادم یا نفرین کردم یا او را تازیانه زدم این‏ها را براى او کفاره ى گناهانش و موجبى براى نزدیکى وى به درگاهت گردان.چنین سخنانى موجب کاستن از مقام پیامبرى است به خاطر یک اموى فرو- مایه، و پنداشتن این که دارنده ى آن مقام همچون انسانى معمولى است که آنچه دیگران را می شوراند او را هم می شوراند و خود براى امورى خشم می گیرد که شایسته ى خشم گرفتن نیست و تازه مخالف است با آیه ى قرآن که به موجب آن، پیامبر از سر هوى و هوس سخن نمی گوید و سخن او جز وحیى که به او می رسد نیست، آرى او هم بشرى است اما همان طور که در قرآن آمده: بگو من نیز بشرى هستم که به من وحى می شود. پس اگر در وحى بوده است که آن رانده شده و فرزندانش را لعنت کند چه چیزى می تواند او را از لعنت برهاند؟ مگر آن که ابن حجر بپندارد وحى نیز پیرو هوس‏هاست. سهمناک است سخنى که از دهان‏هاشان به در می آید.
چگونه می شود که لعنت موجب رحمت و تزکیه و پاکى و کفاره ى گناهان گردد با آن که به دستور خداوند، به جاى خود خورده است؟
و چه می کند ابن حجر با این روایت صحیح پیاپى آینده که دشنام دادن به مسلمان فسق است؟ «1»
و چگونه ایمانش به او اجازه می دهد که پیامبر به ناروا کسى را دشنام دهد یا لعنت کند یا گزند رساند یا مردى را تازیانه زند؟ همه ى این‏ها با مقام عصمت منافى است و خداوند می گوید: کسانى که زنان و مردان مؤمن را با (انتساب) به کارهائى که نکرده اند- بیازارند تهمت و گناهى آشکار تحمل کرده اند و در خبر صحیح آمده است که پیامبر، دشنام گوى و بد زبان و لعنت خوان نبود و خود از نفرین فرستادن بر بت پرستان سرباز زد و گفت من براى لعنت فرستادن مبعوث نشدم و مبعوث شدم براى مهربانى «2» پس او (ص) با امیدوارى به راه یافتن هدایت در وجود آن مشرکان از لعنت کردن و نفرین فرستادن بر آنان سرباز زد ولى چون در حکم و فرزندانشامید هیچ خیرى نداشت لعنتى بر ایشان فرستاد که رسوائى ابدى را بر ایشان ماندگار ساخت.
آرى آن روایت بخارى و مسلم را که منافى با عصمت رسول است دست‏هاى آلوده به هوس در روزگار معاویه بیافرید تا هم خود را به آستان او نزدیک کند و هم باشند غاز عطاى او طمع خود را پاسخ بگوید و هم در نزد خاندان ابو العاص که در چشم او مقرب بودند دوستانى بیابد. و هر که خواهد در این زمینه با مباحثى گسترده تر از آن چه این جا یاد کردیم آشنا شود، به کتاب «بو هریره» بنگرد که سرور ما عبد الحسین شرف الدین عاملى نگاشته است- ص 118 تا 129
گرفتیم که العیاذ باللّه، ما در پذیرفتن افسانه هائى که ابن حجر درباره ى پیامبر معصوم و مقدس آورده با وى همداستان شدیم ولى آن بی خبر چه نیرنگى سوار می کند که آیات نازل شده درباره ى حکم و فرزندانش را توجیه بنماید؟ آیا در آن، گزندى می بیند؟ یا آن را هم مایه ى رحمت و تزکیه و کفاره ى گناهان و پاکى می انگارد؟
و چه بسیار فاصله است میان عقیده ى ابن حجر درباره ى حکم و میان سخن بو بکر به عثمان درباره ى وى- که بیاید-: راه عمویت به سوى آتش است. و میان سخن عمر به عثمان: واى بر تو عثمان! درباره ى لعنت شده و رانده شده ى پیامبر و دشمن خدا و رسول او با من سخن می گوئى؟
اما این که خواسته است چاره اى براى بیمارى حکم بیاندیشد خود می داند که داغى ننگین‏تر از این‏ها به وى خورده که همان لعنت و طرد شدن به وسیله ى پیامبر باشد. چرا که لعنتى، پیامبر را در راه رفتنش مسخره می کرد تا نفرین حضرت او، را گرفت. و با همه ى این‏ها آیا باز هم صحابى بودن او سودى برایش دارد؟ و آیا دزدى را که در کنار صحابه جاى گرفته تا مال‏هاشان را برباید و میان ایشان آشوبها برپا کند اصلا می توان به عنوان صحابى پیامبر یاد کرد و به این سان فضیلتى هر چه چشمگیرتر به وى بخشید؟ آیا منافقانى را که آن روز در مدینه بودند می توان از مصاحبان پیامبر شمرد که قرآن درباره ى ایشان گوید: «برخى از مردم مدینه نیز در نفاق فرو رفته اند» اگر صرف مصاحبت با پیامبر بتواند نظایر حکم را پاک بنماید به طریق اولى آن منافقان را پاک می کند زیرا پرده از کار ایشان برداشته نشد بر خلاف حکم که در دوره ى رسول و دو خلیفه ى نخست پرده از کارش برداشتند تا برادرزاده اش خواست او را از آن رسوائى برهاند و بدان گونه گوئى یک دسته گیاه خشک و تر آمیخته را میان مشتى مرغکان پیاپى آینده بیافزود و کینه هاى به خاک سپرده شده را به در آورد و نمایان ساخت و آن چه را می رفت فراموش شود به یادها آورد.
وانگهى گیرم که مصاحبت با پیغمبر، بیماری هاى جان و امراض دل را از میان می برد ولى آیا دردهاى جسمانى را هم نابود می کند؟ در کتاب‏هاى طب ندیده ایم که چنین اعجازى را براى آن یاد کرده و آن را از جمله دواهائى شمرده باشند که براى دردى از دردها سودمند است- و از جمله براى آن بیمارى سخت و درمان ناپذیر که ابن حجر پنداشته است صرفا به خاطر مسلمان و صحابى بودن حکم نباید در وى راه یابد و جایز دانسته است که ابتلاى او به این بیمارى، پیش از پیوستنش به مسلمانان باشد! که زنده باد این طب نوظهور!
بسیار ممکن می نماید که این بیمارى سخت و درمان ناپذیر از علل رانده شدن آن مرد از مدینه بوده و پیامبر نخواسته است که میان یاران او و در پایگاه پیام‏آوری اش فردى رسوا مانند او باشد.
گفتگو را که با یکدیگر به این جا رساندیم و حکم و ارج او را که در ادوار زندگی اش- چه در دوره ى مسلمانى و چه در دوره جاهلیت- شناختیم اینک اشعارى را بخوان که سالم بن وابصه براى تقرب به معاویة بن مروان بن حکم سروده و گفته:
«هنگامى که یک روز امویان به افتخار کردن پردازند
قریش خاموش می ماند و گوید آنان اندکان فضل و بخشش
و چون گفته شود: بهترینتان را بیاورید
همه همداستان شوند که بهترین همه ى مردم حکم است
مگر نه شما زادگان مروان، باران کشور مائید
و آن هم هنگامى که سال قحطى از پر شدن مشگ‏ها جلوگیرى می کند
سبحان اللّه! چه خواهد بود ارزش آدمیانى که بهترینشان حکم باشد و چه حکمى دارد آن خشکسالی اى که باران آن، فرزندان مروان باشند؟ این سخنان هیچ نیست مگر افسانه هاى پیشینیان که دست تندروان در برترخوانی ها آن را ساخته است.

پرسش:
با من بیائید تا از خلیفه بپرسیم چرا لعنت شده و طرد شده ى رسول (حکم) را پناه داده با آن که در برابر چشم و بیخ گوش خودش بود که آیات قرآن در مذمت وى فرود آمد و لعنت‏هاى پیوسته- از مقام پیامبر- هم به سوى او سرازیر شد هم به سوى کسانى که از پشت او بدر آمدند- به جز مؤمنان ایشان که بسیار اندکند- این کار عثمان چه مجوزى داشت و چرا او را به مدینه ى پیامبر بر گرداند با آن که وى (ص) او و پسرانش را از آن شهر طرد کرده بود تا آن جا را از پلیدی ها و ناپاکی هاى امویان پاک کند و عثمان از بو بکر و سپس عمر خواست که او را بر گردانند و هردوى ایشان گفتند گرهى را که پیامبر زده من باز نمی کنم «1» و حلبى در سیره 2/85 می نویسد: به او (حکم) می گفتند: رانده شده و لعنت شده ى پیامبر. و پیامبر او را به طائف راند و تا پایان روزگار پیامبر و بخشى از روزگار بو بکر در آن جا درنگ کرد و چون عثمان از بو بکر خواست که او را به مدینه بیارد وى نپذیرفت و در پاسخ عثمان که گفت: عموى من است گفت: راه عمویت به سوى آتش است هیهات هیهات که چیزى از آن چه را پیامبر انجام داده من تغییر دهم به خدا که هرگز او را باز نمی گردانم و چون بو بکر مرد و عمر بر سر کار آمد عثمان درباره ى حکم با او به سخن پرداخت و او گفت: واى بر تو عثمان درباره ى لعنت شده و طرد شده ى پیامبر و دشمن خدا و پیامبر با من سخن می گوئى؟ پس از آن چون عثمان خلافت یافت وى را به مدینه برگردانید و این کار بر مهاجران و انصار گران آمد و بزرگان صحابه آن را منکر شمردند و این خود از بزرگ‏ترین عوامل شورش علیه او بود پایان سخن حلبى. آیا خلیفه سرمشقى نیکو در پیامبر براى خود نمی یافت با آن که خدا می گوید: راستى که براى شما در پیامبر سرمشقى نیکو است، براى آن کسان که امیدوار به خدا و روزقیامت باشند و خدا را بسیار یاد کنند «1» یا مگر قبیله و خویشان او در نزد وى محبوب‏تر از خدا و رسول بودند با آن که گفته ى قرآن در برابر وى بود: بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالى که به دست آورده اید و تجارتى که از کساد آن نمی هراسید و مسکن‏هائى که بدان خوش دل هستید نزد شما از خدا و پیغمبر او و جهاد در راه وى محبوب‏تر است، انتظار برید تا خدا فرمان خویش بیارد که خدا گروه عصیان پیشگان را هدایت نمی کند (توبه آیه ى 40)
وانگهى خلیفه با چه مجوزى آن همه بخشش‏هاى کلان از حقوق و سهمیه هاى مسلمانان را بر آن مرد روا داشت؟ و آن هم پس از دادن سرپرستى به او در کار گرفتن صدقات که شرط آن، اعتماد به شخص و درستکار بودن او است و لعنت شده نه درستکار است و نه مورد اعتماد.
و پس از این‏ها از حکم و خلیفه اى که او را به کار گماشته می پرسیم چه موجبى داشت که اموال صدقات قضاعه را به مرکز خلافت حمل کنند با این که بنابر آن چه در ص 16 گذشت در سنت اسلام، ثابت چنان است که باید آن را میان فقراى همان محل بخش کنند و اقوال فقها نیز همین را می رساند، بو عبید در الاموال ص 596 می نویسد: امروز همه ى علما اجماع دارند بر پیروى از همان سنت‏ها و می گویند مردم هر شهرى از شهرها یا اهل هر آبى از آب‏ها تا وقتى که در میان خودشان نیازمند هست- یکى و بیشتر- سزاوارترند به استفاده از صدقات خودشان هر چند کار به آنجا کشد که همه ى صدقاتشان به هزینه ى خودشان رسد و کارگزار صدقه وقتى بر می گردد چیزى به همراه نداشته باشد، و احادیث هم که آمده همین دستور را روشن می کند.» سپس احادیثى ذکر کرده و در ص 597 می نویسد: بو عبید گوید: همه ى این احادیث، ثابت می کند که هر قومى به استفاده از صدقات خود سزاوارترند، تا آن گاه که دیگر نیازى به آن نداشته باشند و این استحقاق خاص را که براى ایشان در مقابل دیگر فقرا قائلیم بر اساس سنتى است که احترام همسایگى و نزدیک بودن خانه شان را به خانه ى ثروتمندان ثابت می کند. پایان
آیا در میان قضاعه هیچ نیازمندى نبود تا به وى داده شود و آیا در مدینه هیچیک از فقراى مسلمانان نبودند تا آن ثروت کلان میان ایشان به مساوات تقسیم شود؟
با آن که: صدقات تنها براى تهیدستان است و مستمندان و کارگزاران آن تا پایان آیه … پس اختصاص دادن آن‏ها به حکم براى چه بوده است؟
با من به سراغ بیچاره ى صاحب ثروتى بیائید که بخواهد یا نخواهد صدقات را از او می گیرند و او هم میداند که آن اموال از دست آن گردنکشان یا آن باجگیر- هاى سیه روى همچون حکم و مروان و ولید و سعید به کجا سرازیر می شود و به یارى آن، چه گناهان و پرده دری ها به انجام می رسد و هنوز هم گوش او از آواى آن چه خالد بن ولید،- شمشیر خدا (!!!)- با مالک بن نویره و زن و کسان و دارائی اش کرد تهى نشده است با آن که او از خوانندگان قرآن می شنید که این آیه را می خواندند:
از اموال ایشان صدقه اى بگیر و بوسیله ى آن ایشان را پاک‏نما و تزکیه کن (سوره ى توبه آیه ى 40) اکنون آیا چنان بیچاره اى، گرفتن این اموال را براى پاک و تزکیه شدن می بیند؟ داورى تنها با خداست.
آرى روسبى باز ثقیف- مغیرة بن شعبه- می گوید: پیامبر به ما دستور داد که صدقات را به ایشان رد کنیم و حساب آن با ایشان است «1» و ابن عمر می گوید: آن را به ایشان دهید هر چند که با آن باده گسارى کنند و می گوید: آن را به امیران رد کنید هر چند که با آن بر سر سفره هاشان گوشت سگ‏ها را پاره پاره کنند «2»
ما هیچ ارزشى براى این فتوی ها قائل نیستیم و گمان نمی کنم که پژوهش- گران نیز ارجى به آن نهند زیرا که آن‏ها زائیده ى خوش‏بینی هائى خشک و خالى است و درباره ى چنان امیران- با اسنادى که حاکم و ذهبى حکم به صحت آن داده اند- از طریق جابر پسر عبد اللّه انصارى رسیده است که پیامبر به کعب بن عجره گفت: اى کعب خدا تو را از امارت بیخردان پناه دهد پرسید اى رسول خدا امارت بیخردان چیست؟ گفت امیرانى که پس از من خواهند بود، نه با راهنمائی هاى من به راه می آیند و نه شیوه ى مرا روش خود می گردانند پس کسانى که ایشان را به- دروغگوئی شان تصدیق کنند و بر ستمکاری شان یاری شان دهند از من نیستند و من ازآنان نیستم و بر حوض من وارد نمی شوند و کسانى که ایشان را به دروغ‏گوئی شان تصدیق نکنند و بر ستمکاری شان یاری شان ندهند آنان از من‏اند و من از آنانم و بر حوض من وارد می شوند. «1»
با این حساب، دادن صدقات به آن امیران از روشن‏ترین نمونه هاى کمک به گناه و کین‏ه توزى است و در قرآن آمده است: یارى دهید یکدیگر را در کار نیک و در پرهیزکارى و یارى ندهید در گناه و کین‏توزى. سوره مائده آیه 2
وانگهى صدقات مانند مقرری هاى مالی اى است در دارائى ثروتمندان براى گذران تهیدستان توده، امیر مؤمنان گوید: خداوند در اموال اغنیاء چیزى را واجب گردانیده است که تهیدستان را بسنده باشد پس اگر ایشان گرسنه و برهنه بمانند یا به سختى افتند براى آن است که اغنیاء حقوقى را که بر گردن ایشان بوده نداده اند و در آن هنگام بر خدا سزاوار است که ایشان را به پاى حساب کشد و عذاب کند (اموال از بو عبید ص 595 المحلى از ابن حزم 6/158 و خطیب نیز آن را در تاریخ خود مرفوعا از طریق على از رسول گزارش کرده است)
روایت بالا به این عبارت هم آمده: خداوند قوت بینوایان را در اموال اغنیا نهاده، پس هیچ تهیدستى گرسنه نماند مگر براى آن چه دولتمندى با (ادا نکردن) آن بهره مندى یافته و خدا آنان را از این (کوتاهى) بازخواست می کند (نهج البلاغه 2/214).
این است برنامه ى صدقات در آئین پاک ما. و این است که دارنده ى مال را پاک و تزکیه می کند و ننگ عقاید تباه فقرا را- که راه آشتى را می بندد و جویبار صافى زندگى را تیره می سازد- از دل اجتماع می زداید.
تازه خلیفه مدعى است که «2» پیامبر پس از گفتگو با او وعده داده بود که حکم را بازگرداند، که اگر به راستى چنین وعده اى در کار بود باید پرسید چرا هیچکس به جز عثمان از آن مطلع نشد و چرا دو خلیفه ى سابق از آن، آگاهى نیافتند؟ وهنگامى که او براى برگرداندن حکم با آن دو سخن گفت و به گونه اى که دیدى از ایشان تودهنى خورد چرا آن موقع جریان وعده را نگفت یا مگر آن دو به گزارشگرى او اطمینان نداشتند؟ که این هم مشکل دیگرى است، و شاید هم روایت او را تصدیق کردند ولى دیدند که پیامبر وعده کرده حکم را برگرداند و بر نگردانده- و شاید هم مصلحت موجود در عمل یا شرایط و امکانات اجازه نداد که آن وعده را عملى کند- تا در گذشته، ولى از کجا می توان فهمید که بعدها شرایط و امکاناتى براى بر گرداندن او آماده شده که پیامبر در آن هنگام، برگرداندن او را مجاز می شمرده؟ و اگر شبهه اى هم وجود داشت که می توان او را برگردانید دو خلیفه ى نخست هنگامى که عثمان درباره ى او با ایشان سخن گفت به آن عمل می کردند ولى آن دو، چنین شبهه اى را در کار ندیدند و آن را کوچکترین اشاره اى از پیامبر نشمردند که بر گرداندن حکم را اجازه دهد بلکه آن را گرهى- زده شده با دست پیامبر- دانستند که باز کردنى نیست و در ملل و نحل شهرستانى 1/25 می خوانیم که: آن دو، درخواست عثمان را نپذیرفتند و عمر دستور داد حکم را از آن جائى هم که هست- در یمن- چهل فرسنگ دورتر کنند (پایان) و به همین علت است که ابن عبد ربه در العقد و ابو الفدا در تاریخ خود 1/168، حکم را هم رانده شده ى پیامبر می شمارند و هم رانده شده ى بو بکر و عمر و به همین گونه همه ى صحابه هیچ مجوزى براى بر گرداندن آن مرد و فرزندانش نمی شناختند و گرنه آن را دستاویزى براى نکوهش وى نمی گرفتند و او را در کارى که کرد معذورش می داشتند- زیرا در میان ایشان کسى بود که وعده هاى پیامبر بر وى پوشیده نماند.
البته خلیفه عذر دیگرى هم داشت، زیرا به گفته ى ابن عبد ربه در العقد الفرید 2/272 چون عثمان، حکم رانده شده ى پیامبر و رانده شده ى بو بکر و عمر را به مدینه برگرداند مردم در این باره به سخن پرداختند و عثمان گفت: چه کارى را مردم بر من نکوهش می کنند؟ من به خویشاوندى رسیده و چشمى را روشن کرده ام پایان.
ما نمی خواهیم با بررسى سخن خلیفه عواطف این و آن را جریحه دار کنیم و در مفهوم آن نیز سخن دراز نمی کنیم و بزرگوارانه از سر آن می گذریم و اما تو اگر حکم و زادگانش را بشناسى می دانى که بر گرداندن آنان به مدینه و سپردن کارها به دست ایشان و چیرگى بخشیدن آنان بر نوامیس اسلامى و مقرر داشتن چراگاه اختصاصى براى ایشان- که در ص گذشت- تبهکارى بزرگى درباره ى توده بود که نه آمرزیدنى است و نه هرگز چشمى با آن روشن شده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏8، ص: 354

رفتن به بالا