اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۷ فروردین ۱۴۰۳

حدیث یوم الدار

متن فارسی

این حدیث را گروه بسیاری از پیشوایان و حافظان حدیث از دو فرقه شیعه و سنّی، در صحاح و مسانید خود آورده‌اند وعده فراوان دیگری که سخن و اندیشه آنان قابل توجّه است، بی‌آنکه به اسناد این حدیث غمزه زنند یا در متن آن توقفی کنند، با فروتنی پذیرای آن گردیده‌اند. و همه مورخان اسلامی با دیده قبول به آن نگریسته و به ارسال مسلّم آن را در صفحات تاریخ آورده‌اند. به صورت منظوم نیز به رشته شعر و نظم کشیده شده است و بزودی در شعر ناشی صغیر (م 365) و دیگران ملاحظه خواهید نمود.

و اینک لفظ حدیث:
«طبری» در صفحه 216 جلد 2 تاریخش از ابن حمید روایت کرده است که گفت:
سلمه، برای ما حدیث کرد و گفت: محمّد بن اسحاق از عبد الغفّار بن قاسم از منهال بن عمرو، از عبد اللّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب، از عبد اللّه بن عباس و او از علی بن ابی طالب برای من حدیث کرد و گفت: علی فرمود چون آیه و انذر عشیرتک الاقربین بر پیغمبر خدا (ص) نازل گردید، رسول خدا (ص) مرا فرا خواند و فرمود: ای علی! همانا خداوند مرا به ترساندن خویشاوندان نزدیک خویش فرمان داده است و من از این کار نگران بودم چه می‌دانستم که هر گاه چنین پیشنهادی به آنها بکنم، ناراحتی می‌بینم پس خاموش نشستم تا جبرئیل فرود آمد و گفت: ای محمّد! اگر آنچه مأموری، نکنی. پروردگارت عذابت خواهد کرد.
پس ای علی باندازه صاعی خوراک تهیه کن و پای گوسفندی در آن بنه و قدحی از شیر برای ما لبریز کن و سپس فرزندان عبد المطلب را گرد آور تا با آنان گفتگو کنم و آنچه مأمورم به ایشان برسانم، من فرمان پیغمبر را بجا آوردم و آنها را فرا خواندم در آن روز چهل تن- یکی بیشتر یا کمتر- فراهم آمدند که در میانشان عموهای پیغمبر: ابو طالب و حمزه و عباس و ابو لهب نیز بودند.
چون جمع شدند پیغمبر فرمود: خوراکی را که ساخته بودم، بیاورم چون آوردم و بر زمین نهادم رسول خدا قطعه‌ای گوشت از آن تناول فرمود و آن را بدندان خویش پاره کرد و سپس در اطراف قدح انداخت و گفت: بخورید، بسم اللّه. و آن گروه چنان خوردند که دیگر به خوراکی نیاز نداشتند و من جز جای دست آنان را نمی‌دیدم، و سوگند به خدائی که جان علی در دست اوست آن خوراک بقدری کم بود، که اگر یکی از آنان می‌خورد، چیزی برای دیگران نمی‌ماند. سپس پیغمبر فرمود: آنها را نوشیدنی بده، قدح شیری آوردم و همگان نوشیدند تا سیر شدند و بخدا قسم آن شیر بقدری کم بود که اگر یکی از آنان می‌آشامید. باز برای دیگر نمی‌ماند پس چون رسول خدا (ص) خواست، با آنها گفتگو کند: ابو لهب شروع به سخن کرد و گفت:
صاحبتان به جادو کردنتان پیشی گرفت، آنها پراکنده شدند و رسول خدا با آنها سخن نگفت. فردای آن روز نیز پیغمبر (ص) فرمود: یا علی! این مرد (ابو لهب) به گفتاری که شنیدی بر من سبقت جست و آن گروه پیش از آنکه من به گفتگو پردازم، پراکنده شدند. دوباره برای ما خوراکی مانند طعام قبلی فراهم کن و آنها را به پیشگاه ما حاضر آور.
علی فرمود: چنین کردم و آنها را جمع آوردم، پس پیغمبر خوراک خواست و من به نزد آنها بردم و پیغمبر آن چه دیروز کرده بود، آنروز نیز انجام داد.
و آنها خوراک را خوردند چنانکه به چیز دیگری احتیاج پیدا نکردند. سپس فرمود: سیرابشان کن، من آن جام شیر را آوردم و آشامیدند تا سیر آب شدند، سپس پیغمبر خدا (ص) به گفتگو پرداخت و گفت: ای فرزندان عبد المطلب! همانا من جوانی را در عرب نمی‌شناسم که برای خاندان خویش برتر از آن چه برای شما آورده‌ام، آورده باشد.
من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده‌ام و خدای تعالی امر کرده است که شما را به سوی او بخوانم، پس کدامتان مرا بر این کار یاری می‌کند تا برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد.
علی فرمود: آنان از قبول سخن پیغمبر خودداری کردند و من با آنکه از آنها کمسال‏تر بودم و حتی در میان کمسالان کسی چشمش از چشمان من پر آب‏تر و شکمش بر آمده‌تر و ساقهایش نازکتر نبود، گفتم: ای پیغمبر خدا! من وزیر تو در این کارم. او بن گردنم را گرفت و فرمود: این برادر و وصی و خلیفه من در میان شما است سخنش را بشنوید و او را اطاعت کنید.
قوم خنده کنان برخاستند و به ابی طالب گفتند: محمّد تو را امر می‌کند که سخن فرزندت را بشنوی و از او اطاعت کنی.

این حدیث را به همین لفظ، متکلم معتزلی بغدادی، «ابو جعفر اسکافی» متوفی به سال 240 ه در کتاب «نقض العثمانیه» «1» خود آورده و گفته است: این حدیث در خبر صحیح آمده است. «فقیه برهان الدین» نیز در کتاب «انباء نجباء الابناء» صفحه 46- 48 روایت کرده و «ابن اثیر» در «الکامل» جلد 2 صفحه 24 و «ابو الفدا عماد الدین الدمشقی» در تاریخ خود جلد 1 صفحه 116 و «شهاب الدین خفاجی» در «شرح شفای قاضی عیاض» جلد 3 صفحه 37 آورده و آخر آن را انداخته و گفته است این حدیث در «دلائل» بیهقی و غیر آن به سند صحیح یاد گردیده است.

و «خازن» علاء الدین بغدادی در صفحه 390 تفسیرش و حافظ «سیوطی» در «جمع الجوامع» خود، به طوری که در جلد 6 صفحه 392 ترتیب آن به نقل از طبری و در صفحه 397 به نقل از حافظان ششگانه: «ابی اسحاق» و «ابن جریر» و «ابن ابی حاتم» و «ابن مردویه» و «ابی نعیم» و «بیهقی». و ابن ابی الحدید در صفحه 254 جلد 3 «شرح نهج البلاغه» و جرجی زیدان مورخ نیز در صفحه 31 جلد 1 «تاریخ تمدن اسلامی» و استاد محمّد حسین هیکل در صفحه 104 «حیاة محمّد» چاپ اول این حدیث را آورده‌اند.

همه رجال این حدیث، ثقه‌اند، مگر «ابو مریم عبد الغفار بن قاسم» که اهل سنت وی را به جهت تشیعش، تضعیف کرده‌اند، لیکن ابن عقده او را ثنا گفته و به طوری که در صفحه 43 جلد چهارم «لسان المیزان» آمده، در ستایش و مدح او مبالغه کرده است، حافظان یاد شده بالا نیز، احادیث را به ابی مریم اسناد داده و از او روایت کرده‌اند، و اینان اساتید حدیث و پیشوایان اثر و مراجع جرح و تعدیل و رفض و احتجاج‏اند و هیچ کدام، این حدیث را از این جهت که ابی مریم در اسناد آن جائی دارد، متّهم، به ضعف و غمز نکرده‌اند و همگان در دلائل نبوت و خصائص پیغمبر به آن استدلال نموده‌اند.

و ابو جعفر اسکافی و شهاب الدین خفاجی نیز، همانطور که شنیدی، آنرا صحیح دانسته‌اند. و سیوطی در جمع الجوامع خویش بطوری که در صفحه 396 جلد 6 ترتیب آن آمده تصحیح این حدیث را از ابن جریر طبری آورده علاوه بر این حدیث با سند دیگری که همه رجال آن ثقه‌اند و خواهد آمد، نیز وارد شده و احمد در صفحه 11 جلد 1 مسند خویش آنرا بسند رجالش که شریک و اعمش و منهال و عباد و همه بی‌گفتگو از رجال صحاح‏اند، آورده است.

و از ابن تیمیه جای تعجب نیست، که به ساختگی بودن این حدیث حکم کرده باشد، چه وی مردی متعصب و کینه توز است و از عادات وی، انکار مسلمات و رد ضروریات است و زورگوئیهای او معروف می‌باشد. و محققان بخوبی آگاهند که مدار نادرستی حدیثی در نزد وی، این است که آن حدیث متضمن فضائل خاندان پاک نهاد پیغمبر باشد.

صورت دیگری از این حدیث:
پیغمبر خدا (ص) فرزندان عبد المطلب را فراهم آورد، یا فرا خواند- و در میان آنان خاندانی بودند که یک گوسفند می‌خوردند و یک پاتیل شیر می‌نوشیدند، پس برای آنان خوراکی به اندازه مدّی تهیه دید و آنها خوردند تا سیر شدند علی گفت:
طعام آن چنان زیاد آمد که گوئی دستی به آن نرسیده بود سپس شیر خواست و آنان نوشیدند تا سیر شدند و آنقدر بجا ماند که گوئی کسی دستی به آن نزده یا ننوشیده بود، سپس فرمود: ای بنی مطلب! من بر انگیخته شده‌ام بسوی شما خصوصا و بسوی مردم عموما و در این امر آنچه باید دیده باشید، دیده‌اید. اینک کدام یک از شما با من بیعت می‌کند تا برادر و همدم و وارث من باشد، پس هیچ کس برنخاست و من که کوچکتر از همه بودم، برخاستم فرمود بنشین سپس سخنش را سه بار بازگو کرد و هر سه بار من برخاستم و فرمود بنشین تا بار سوم که دستش را بر دستم زد (و بیعت انجام گرفت).

امام احمد در صفحه 159 جلد 1 «مسندش»، این حدیث را از عفان بن مسلم (ثقه‌ای که گزارش زندگیش در صفحه 86 جلد 1 این کتاب آمده) و او از ابی عوانه (ثقه‌ای که ترجمه‌اش در صفحه 78 جلد 1 آمده) از عثمان بن مغیره (ثقه) از ابی صادق (مسلم کوفی ثقه) از ربیعه بن ناجذ (تابعی کوفی ثقه) از علی امیر المؤمنین (ع) آورده است.

طبری نیز در صفحه 217 جلد 1 «تاریخش»، این حدیث را با همین سند و متن یاد کرده است حافظ نسائی در صفحه 18 خصائص، و صدر حفاظ، گنجی شافعی در صفحه 89 «کفایه» و ابن ابی الحدید در صفحه 255 جلد 3 «شرح نهج البلاغه» و حافظ سیوطی در «جمع الجوامع» بطوری که در صفحه 408 جلد 6 ترتیب آن آمده است، حدیث را آورده‌اند.

صورت سوم نقل این حدیث:
از امیر مؤمنان است که فرمود: چون این آیه: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ‏- نازل شد پیغمبر بنی مطلب را فرا خواند و خوراک کمی برای آنان فراهم کرد و فرمود: به نام خدا! از اطراف ظرف طعام بخورید، که برکت از زبر آن نازل میشود، و دست خود را پیش از دیگران بر آن نهاد، دیگران نیز خوردند تا سیر شدند سپس قدحی شیر خواست و نخست خود آشامید سپس به آنها نوشاند، و نوشیدند تا سیراب شدند، ابو لهب گفت: پیشتر شما را جادو کرد، پیغمبر فرمود: ای بنی مطلب من برای شما آئینی آورده‌ام که مانند آن را کس دیگری هرگز نیاورده است، اینک شما را به گواهی دادن بر اینکه خدائی جز خدای یگانه نیست دعوت می‌کنم و به سوی این چنین خدائی و کتابش فرا می‌خوانم.
آنها از این سخنان نگران و پراکنده شدند، پیغمبر بار دیگر آنها را فرا خواند و ابو لهب مثل بار اول بیهوده‌گوئی کرد، و آنها نیز کار دیروز را تکرار کردند و پیغمبر در حالیکه دستش را دراز کرده بود، فرمود: کیست که با من بیعت کند، تا برادر و همراه من و سرپرست شما پس از من باشد. من (علی ع) دست خویش را پیش بردم و گفتم: با تو بیعت می‌کنم و در آن روز من با شکمی کلان کوچکتر از همه حاضران بودم و پیغمبر، آن چنان که فرموده بود با من بیعت کرد. (و نیز از علی است که فرمود: خوراک را من درست کرده بودم.)

حافظ ابن مردویه باسناد خود این حدیث را آورده و بنا بر آنچه در صفحه 104 جلد 6 الکنز آمده، سیوطی، این حدیث را، در (جمع الجوامع) از او نقل کرده است.

صورت چهارم
بعد از ذکر آغاز حدیث چنین آمده است که: پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود:
ای بنی مطلب! خدا مرا بسوی تمام مردم عموما و بسوی شما خصوصا برانگیخت و فرمود:
وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ‏ – و من شما را به دو کلمه‌ای که بر زبان آوردن آن آسان، ولی در میزان سنگین و گران است، دعوت می‌کنم. و آن شهادت به لا اله الا اللّه است و اینکه من رسول خدایم. هر کس مرا به این کار پذیرا شود و همکاری کند، برادر و وزیر و وصی و وارث و خلیفه پس از من خواهد بود، و هیچ کس به پیغمبر جواب نداد.
پس علی برخاست و گفت: ای رسول خدا! من (آماده‌ام)، پیغمبر فرمود بنشین، سپس سخنش را برای بار دوم از سر گرفت و همگان خاموش ماندند و علی برخاست و گفت ای رسول خدا من (آماده‌ام) و پیغمبر فرمود بنشین، بار سوم نیز سخنش را تکرار کرد و کسی پاسخ نداد، باز علی برخاست و گفت: من بیعت می‌کنم، پیغمبر فرمود: بنشین که تو برادر و وزیر و وصی و وارث و خلیفه من پس از من خواهی بود.

حافظ ابن ابی حاتم و حافظ بغوی، این حدیث را آورده‌اند. و ابن تیمیه در صفحه 80 ج 4 «منهاج السنه» از قول آنان به نقل این حدیث پرداخته، و حلبی نیز در صفحه 301 جلد 1 سیره‌اش از ابن تیمیه بازگو نموده است.

صورت پنجم
در صفحه 95 (این کتاب) روایتی را که تابعی بزرگ، ابو صادق هلالی در کتاب خود، درباره گفتگوی قیس و معاویه آورده بود گذشت، در آنجا از قول قیس آمده است که گفت پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم تمام بنی مطلب را که چهل تن، و ابو طالب و ابو لهب نیز در میان آنها بودند، جمع آورد و چون پیغمبر دعوتشان کرد، علی حضرتش را یاری می‌نمود و خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در پناه عمش ابی طالب بود، پس فرمود: کدام یک از شما آماده است که برادر و همکار و جانشین و نماینده من در امّتم و سرپرست تمام مؤمنان، پس از من باشد؟
همه حاضران سکوت کردند تا پیغمبر، سخنانش را سه بار، بازگو کرد، علی گفت: ای رسول خدا! درود خدا بر تو باد، من حاضرم، پیغمبر سر علی را بدامان نهاد و در دهان او دمید و گفت: اللّهمّ املأ جوفه علما و فهما و حکما. «1»
سپس به ابی طالب فرمود: ای ابا طالب! اینک سخن فرزندت را بشنو و از او اطاعت کن که خداوند نسبت او را به پیغمبرش بمانند نسبت هارون به موسی قرار داد.

صورت ششم
ابو اسحق ثعلبی (م 427 ر 37) که شرح حالش در صفحه 109 جلد 1 گذشت در تفسیر «الکشف و البیان» از حسین بن محمّد بن حسین، نقل کرده است، که گفت موسی بن محمد برای ما حدیث کرد و گفت حسن بن علی بن شعیب «1» عمری حدیث کرد و گفت: عباد بن یعقوب برای ما حدیث کرد و گفت: علی بن هاشم از قول صباح بن یحیی مزنی از قول زکریا بن میسره از قول ابن اسحق از براء بن عازب، برای ما حدیث کرد و گفت:
چون آیه و انذر عشیرتک الاقربین نازل شد، رسول خدا فرزندان عبد المطلب را که در آن روز چهل تن و خوراکشان گوشت و شیر بود، جمع کرد و به علی امر فرمود ران گوسفندی را ببرد. آنگاه خود، آغاز به خوردن کرد و به دیگران نیز فرمود بنام خدا پیش آئید، آن گروه ده نفر ده نفر جلو آمدند و غذا می‌خوردند. تا سیر می‌شدند. سپس دستور داد قدحی بزرگ از شیر آوردند. خود جرعه‌ای نوشید سپس فرمود، آن را بنام خدا بنوشید و همگان نوشیدند تا سیراب شدند، ابو لهب لب گشود و گفت: این است خوراکی که این مرد، شما را با آن جادو کرد، پیغمبر در آن روز ساکت ماند و سخنی نگفت.
فردا نیز آنها را چون روز قبل دعوت کرد و طعام و شیر داد سپس آنها را انذار کرد و فرمود: ای بنی مطلب! همانا من از جانب خداوند عز و جل نذیر و بشیر شمایم. پس اسلام آورید و مرا اطاعت کنید تا هدایت شوید. سپس فرمود: کیست که با من برادری و همکاری کند و ولی وصی من پس از من باشد و نماینده من در خاندانم باشد که وام مرا بپردازد؟
همه آنها خاموش ماندند. پیغمبر سه بار سخنش را از سر گرفت و در هر سه بار همه ساکت بودند و تنها علی می‌گفت: (من آماده‌ام) بار سوم فرمود: آری تو ای علی (چنین خواهی بود). آن گروه برخاستند و به ابی طالب گفتند؛ از فرزندت اطاعت کن که بر تو فرماندهی یافت.

این حدیث را با همین سند و متن، صدر الحفّاظ گنجی شافعی در صفحه 89 کفایه آورده و جمال الدین زرندی نیز در «نظم درر السمطین» آن را یاد کرده است.

صورت هفتم
ابو اسحاق ثعلبی در «الکشف و البیان» این حدیث را از ابی رافع آورده و در آن جا است که پس پیغمبر فرمود: همانا خداوند تعالی مرا امر فرموده است که خویشاوندان نزدیک خویش را بترسانم و شما خویشاوندان و افراد و خاندان سید براستی که خداوند پیغمبری را بر نیانگیخت مگر آنکه برای او برادر و وزیر و وارث و وصی و خلیفه‌ای در خاندانش قرار داد. اینک کدام یک از شما بر می‌خیزد و با من بیعت می‌کند، تا برادر و همکار و وصی من؛ و نسبت او با من بمانند هارون و موسی باشد- جز آنکه پیغمبری پس از من نخواهد بود. آن گروه ساکت ماندند.
پیغمبر فرمود.
یا یکی از شما برخیزد یا این منصب در میان غیر شما و موجب پشیمانی شما خواهد بود. سپس سه بار سخن را تکرار کرد و علی برخاست و با او بیعت کرد و پذیرای دعوت او شد، پس پیغمبر فرمود بمن نزدیک شو، نزدیک رفت پیغمبر دهانش را گشود و از آب دهان خود در دهان علی انداخت و در میان سینه و پستان های علی دمید:
ابو لهب گفت: چه بد چیزی به پسر عمت دادی: او دعوتت را پذیرفت، و تو دهان و رویش را به آب دهان پر کردی؟ پیغمبر (ص) فرمود جان او را از حکمت و علم پر کردم.

م- و در صفحه 9 کتاب (الشهید الخالد الحسین بن علی) تألیف استاد حسن احمد لطفی است که: بنا بر آنچه گروه بسیاری روایت کرده‌اند، چون پیغمبر اعمام و خویشانش را جمع آورد تا آنان را انذار کند، فرمود: پس کدام یک از شما مرا در این کار یاری می‌کند تا برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد؟ هیچ یک نپذیرفتند مگر علی که کوچکتر از همه آنها بود، پس گفت: ای پیغمبر خدا! من یاور تو در این کار خواهم بود پیغمبر (ص) دست بر دوش علی نهاد و فرمود:
این برادر و وصی و خلیفه من در میان شما است. سخنش را بشنوید و از او اطاعت کنید.

م- و در صفحه 50 «کتاب محمّد» تالیف توفیق حکیم است که پیغمبر فرمود:
من در عرب کسی را نمی‌شناسم که برتر از آنچه من برای شما آورده‌ام، برای قومش آورده باشد: من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده‌ام و پروردگارم مرا ماموریت داده است که شما را بسوی او دعوت کنم، پس کدامتان مرا در این کار یاری میدهد که برادر و وصی و خلیفه من در میان شما بشود.
قریش: هیچ کس. هیچ کس.
اعرابی: آری هیچ کس حتی سگ قبیله هم ترا در این کار یاور نخواهد بود.
علی: ای رسول خدا! من یاور توام. و با کسی که به جنگ تو برخیزد می جنگم.

روزنامه نویس توانا عبد المسیح انطاکی «1» مصری در صفحه 76 تعلیقه‌اش بر قصیده مبارکی که درباره علی (ع) سروده است، این حدیث را آورده و عبارت آن این چنین است که پیغمبر فرمود:
هر کس در این کار بمن پاسخ مثبت دهد و در پایان بردن آن با من همکاری کند برادر و وزیر و خلیفه من پس از من خواهد بود، هیچ کس از بنی مطلب جز علی که جوانتر از همه آنها بود پاسخ نداد، علی گفت: ای رسول خدا من حاضرم مصطفی فرمود: بنشین، سپس گفتارش را برای بار دوم تکرار کرد. همه خاموش ماندند و علی پاسخ داد، من آماده‌ام ای پیغمبر خدا! مصطفی فرمود: بنشین، برای بار سوم سخنش را از سر گرفت و در بنی مطلب کسی جز علی جواب نداد که گفت: من هستم ای رسول خدا! در این هنگام مصطفی (ص) فرمود: بنشین که تو برادر و وزیر و وصی و وارث و خلیفه من پس از من خواهی بود، عبد المسیح این حدیث را در قصیده مذکور خود چنین بنظم کشیده است.
محمّد (که درود خداوند بر او باد)، در هر کس نشان خیری می‌دید، پنهانی و از بیم شرّ، وی را به بعثت پر درخشش خویش که برای هدایت همه مردم از عرب و عجم بود، دعوت می‌فرمود.
سه سال بدین منوال گذشت و گروهی از قریش بوی گرایش یافتند و هدایت شدند سپس جبرئیل فرود آمد و وی را مامور کرد که دعوت باسلام را آشکار فرماید و چنین گفت: فرمان خدا را آشکار کن که تو برای دعوت مردم بسوی خدا و هدایت آنان مبعوث شده‌ای، اینک خویشان نزدیک را به دین درخشانت انذار کن و معانی بلند این آئین را بر آنان اظهار فرما، و غیر از علی یاوری نیافت که او را در آئینی که از اظهار آن بیم داشت، مدد دهد، پس وی را فرا خواند و او را به مقصودی که به فرمان خداوند، خواستار آن بود، آگاه کرد. و فرمود، هم اکنون، خوراکی که باید به خوبی و رنگینی پخته شود، برای ما فراهم آر.
ران گوسفندی را در دیگ خوراک انداز و بپز و کاسه‌هائی را از شیر پاک لبالب ساز و هاشمیان را از جانب من دعوت کن، تا با آنها درباره فرمان پروردگارم که آفریدگار من و ایشان است سخن گویم.
علی بفرمان مصطفی برخاست و بنی هاشم را به مهمانی دعوت فرمود، و زهی دعوت کننده، همه بنی هاشم و خویشان پیغمبر آمدند و کسی نماند که دعوت را نپذیرفته باشد این دعوت‏شدگان، چهل تن بودند و همه از رجال عرب بشمار می‌آمدند اینها خاندان طه و بستگان نزدیک پیغمبر بودند که اسلام به ایشان امید داشت چون بخدمت آمدند، پیغمبر با پاکدلی خوش آمد و تهنیت گفت. آنگاه که در جای خویش آرمیدند و سفره‌ای اشتها انگیز گسترده شد آنها به خوردن پرداختند و پیغمبر به خدمت برخاست تا خوراک گوارایشان باشد غذاها را خوردند و شیرها را نوشیدند، و خداوند کفایت کننده بود چه خوراک، آنچنان که بود، باقی ماند و به خدا سوگند، آن طعام باندازه‌ای کم بود که گرسنه‌ای را سیر نمی‌کرد.
این معجزه مصطفی بود و این سخن از علی است، ما از قول او بازگو می‌کنیم.
سپس پیغمبر به یادآوری و پرده برداری از اسرار بعثت خود پرداخت و ابی لهب بی‌درنگ سخن پیمبر را قطع کرد و حق را سخت به گمرهی آمیخت و گفت: ای مردم، طه با این خوراک شما را جادو کرد. هان از گمرهی و سرگردانی بپرهیزید.
برخیزید و محمد را رها کنید تا او دیگران را با دعوت خود بفریبد و آنها را دریابد.
پیغمبر یکبار دیگر آنها را دعوت کرد، و حیدر کرار کارگزار و سرپرست پذیرائی بود و آنان دوباره بر خوان طعامی که محمد پخته بود، گرد آمدند.
پس پیغمبر فرمود: پیش از این هیچ کس برای مردم خود، این همه نیکی را که من برای شما آورده‌ام نیاورده است، چون به پناهگاههای درخشان این آئین رو آرید، خیر دنیا و آخرت شما تأمین میشود اینک آنکه از میان شما با من همکاری کند برادر و جانشین من و باغبان بوستان دین خواهد بود.
افسوس پاسخگوئی که با خرسندی به او روی آرد و به این نعمت خشنود باشد نیافت و هر چه بر بیان خود در مورد این بعثت شکوفا افزود بر تکذیب و نادانی آنان نیز افزوده میشد، در این هنگام ابو لهب فریاد کرد: وای بر تو، آری هیچ کس برای قوم خود آنچه تو آوردی نیاورده است.
دستش بریده باد که نادانی و کفر، وی را در درکات دوزخ سرنگون و نابود کرد و مصطفی سخنانش را آشکارا تکرار می‌کرد و بر ترساندن و هشیار کردن آنها می‌فزود.
اما افسوس که غیر از دلهای سخت اندرز ناپذیر، و جانهائی رو گردان از کتاب خدا، که کفر و شرک کورشان کرده بود چیزی ندید همگان از فیض رحمت او روی گرداندند و با همه برکتی که در آن بود، از پذیرفتن خودداری کردند.
مگر علی که فریاد زد: من پاسخ گوی توام، ای رهبر گمشدگان جهان! و پیغمبر سه بار علی را بنشستن فرمان داد و دعوت خود را بامید اجابت بر آنان عرضه فرمود تا اینکه از هاشمیان و پذیرفته شدن دعوت از جانب آنان ناامید و رنجور شد و روی به علی آورد و او را در میان جمع بلند کرد و در حالیکه دست بر گردن او نهاده بود، فرمود، بخدا سوگند. این یاور دعوت من است. و اطاعت و فرمانبرداری از او، پس از من بر شما واجب است. و وای بر نافرمانان وی.
آنها پراکنده شدند، و همین مسخره کردنها، آنها را به تاریکترین وادی گمراهی کشاند. چه آنها به ابی طالب گفتند. تو نیز از فرمانهای پسرت اطاعت کن.
اما علی، از آغاز، این چنین به ندای نبوّت مصطفی پاسخ مثبت داد و تا آخر بر اثر پیغمبر رفت.
و او را از آن روز که اساس دعوت می‌نهاد تا روزی که به آن سامان داد همراهی کرد.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 394

متن عربی

حدیث بدء الدعوة ص السنّة و التاریخ و الأدب

أخرجه غیر واحد من الأئمّة و حفّاظ الحدیث من الفریقین فی الصحاح و المسانید، و مرَّ علیه آخرون منهم ممّن یُعتدّ بقوله و تفکیره مخبتین له من دون أیِّ غمزٍ فی الإسناد أو توقّف فی متنه.

و تلقّاه المؤرِّخون من الأمّة الإسلامیّة و غیرها بالقبول، و أُرسِل فی صحیفة التاریخ إرسال المُسَلَّم، و جاء منظوماً فی أسلاک الشعر و القریض، و سیوافیک فی شعر الناشئ الصغیر المتوفّى (365) و غیره.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 394

لفظ الحدیث:

أخرج الطبری فی تاریخه «1» (2/216) عن ابن حمید قال: حدّثنا سلمة قال: حدّثنی محمد بن إسحاق، عن عبد الغفّار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبد اللَّه بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطّلب، عن عبد اللَّه بن العبّاس، عن علیّ بن أبی طالب قال:

 

«لمّا نزلت هذه الآیة على رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏) دعانی رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم فقال: یا علیُّ، إنَّ اللَّه أمرنی أنْ أنذر عشیرتی الأقربین، فضِقْتُ بذلک ذَرعاً، و عرفت أنّی متى أُبادئهم بهذا الأمر أرَ منهم ما أکره، فَصَمَتُّ علیه حتى جاء جبریل فقال: یا محمد إنّک إلّا تفعلْ ما تُؤمرُ به یُعذِّبک ربُّک. فاصنع لنا صاعاً من طعام و اجعل علیه رِجْل شاة و املأ لنا عُسّا من لبن ثمّ اجمع لی بنی عبد المطّلب حتى أکلِّمهم و أبلِّغهم ما أُمِرت به.

ففعلتُ ما أمرنی به ثمّ دعوتهم له و هم یومئذٍ أربعون رجلًا یزیدون رجلًا أو ینقصونه، فیهم أعمامه أبو طالب و حمزة و العبّاس و أبو لهب… فلمّا اجتمعوا إلیه دعانی بالطعام الذی صنعت لهم فجئت به، فلمّا وضعته تناول رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم حِذْیةً من اللحم فشقّها بأسنانه ثمّ ألقاها فی نواحی الصُّحفَة ثمّ قال: خذوا بسم اللَّه. فأکل القوم حتى ما لهم بشی‏ء حاجة و ما أرى إلّا موضع أیدیهم، و ایمُ اللَّه الذی نفس علیّ بیده و إن کان الرجل الواحد منهم لَیأکلُ ما قدّمتُ لجمیعهم، ثمّ قال: اسقِ القوم. فجئتهم بذلک العُسِّ فشربوا حتى رووا منه جمیعاً، و ایمُ اللَّه إن کان الرجل الواحد منهم لَیَشرَبُ مثله، فلمّا أراد رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم أن یکلّمهم بَدَرهُ أبو لهب إلى الکلام، فقال: لَقِدْماً سحرکم صاحبُکم. فتفرّق القوم و لم یکلِّمهم رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم فقال: الغد یا علیُّ؛ إنَّ هذا الرجل سبقنی إلى ما قد سمعت من القول فتفرّق القوم قبل أن أُکلِّمهم، فعُدْ لنا

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 395

من الطعام بمثل ما صنعت ثمّ اجمعهم إلیَّ.

قال: ففعلت ثمّ جمعتهم ثمّ دعانی بالطعام فقرَّبته لهم، ففعل کما فعل بالأمس، فأکلوا حتى ما لهم بشی‏ء حاجة. ثمّ قال: اسقهم، فجئتهم بذلک العُسّ فشربوا حتى روُوا منه جمیعاً.

ثمّ تکلّم رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم فقال: یا بنی عبد المطّلب، إنّی و اللَّه ما أعلم شابّا فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا قد جئتکم به، إنّی قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة، و قد أمرنی اللَّه تعالى أن أدعوَکم إلیه، فأیُّکم یوازرُنی على هذا الأمر على أن یکون أخی و وصیِّی و خلیفتی فیکم؟

قال: فأحجم القوم عنها جمیعاً و قلت- و إنّی لأحدثهم سنّا، و أرمصهم عیناً، و أعظمهم بطناً، و أحمشهم ساقاً-: أنا یا نبیَّ اللَّه أکون وزیرک علیه. فأخذ برقبتی ثمّ قال: إنَّ هذا أخی و وصیِّی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و أطیعوا.

قال: فقام القوم یضحکون و یقولون لأبی طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک و تطیع».

و بهذا اللفظ أخرجه أبو جعفر الإسکافی المتکلّم المعتزلی البغدادی: المتوفّى (240) فی کتابه نقض العثمانیّة «1» و قال: إنّه رُوی فی الخبر الصحیح «2»). و رواه الفقیه برهان الدین «3» فی أنباء نجباء الأبناء (ص 46- 48)، و ابن الأثیر فی الکامل «4» (2/24)، و أبو الفدا عماد الدین الدمشقی فی تاریخه (1/116)، و شهاب الدین الخفاجی فی شرح الشفا «5» للقاضی عیاض (3/37)- و بتر آخره- و قال: ذکر فی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 396

دلائل البیهقی «1» و غیره بسند صحیح، و الخازن علاء الدین البغدادی فی تفسیره «2» (ص 390)، و الحافظ السیوطی فی جمع الجوامع کما فی ترتیبه «3» (6/392) نقلًا عن الطبری و فی (ص 397) عن الحفّاظ الستّة: ابن إسحاق، و ابن جریر، و ابن أبی حاتم، و ابن مردویه، و أبی نعیم، و البیهقی، و ابن أبی الحدید فی شرح نهج البلاغة «4» (3/254). و ذکره المؤرِّخ جرجی زیدان فی تاریخ التمدّن الإسلامی «5» (1/31) و الأستاذ محمد حسین هیکل فی حیاة محمد (ص 104) من الطبعة الأولى.

 

و رجال السند کلّهم ثقاتٌ إلّا أبا مریم عبد الغفّار بن القاسم، فقد ضعّفه القوم و لیس ذلک إلّا لتشیّعه، فقد أثنى علیه ابن عقدة و أطراه و بالغ فی مدحه کما فی لسان المیزان «6» (4/43)، و أسند إلیه و روى عنه الحفّاظ المذکورون و هم أساتذة الحدیث، و أئمّة الأثر، و المراجع فی الجرح و التعدیل، و الرفض و الاحتجاج، و لم یقذِف أحدٌ منهم الحدیث بضعف أو غمز لمکان أبی مریم فی إسناده، و احتجّوا به فی دلائل النبوّة و الخصائص النبویّة.

و صحّحه أبو جعفر الإسکافی و شهاب الدین الخفاجی کما سمعت، و حکى السیوطی فی جمع الجوامع کما فی ترتیبه «7» (6/396) تصحیح ابن جریر الطبری له. على أنّ الحدیث ورد بسندٍ آخر رجاله کلّهم ثقات کما یأتی، أخرجه أحمد فی مسنده «8» (1/111) بسند رجاله کلهم من رجال الصحاح بلا کلام و هم: شریک،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 397

الأعمش، المنهال، عبّاد.

و لیس من العجیب ما هملج به ابن تیمیّة من الحکم بوضع الحدیث فهو ذلک المتعصِّب العنید، و إنَّ من عادته إنکار المسلّمات، و رفض الضروریات، و تحکّماته معروفةٌ، و عرف منه المنقِّبون أنّ مدار عدم صحّة الحدیث عنده هو تضمّنه فضائل العترة الطاهرة.

صورة أخرى:

 «جمع رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم أو: دعا رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم بنی عبد المطّلب فیهم رهطٌ کلُّهم یأکل الجَذَع و یشرب الفَرَق «1»، قال: فصنع لهم مدّا من طعام فأکلوا حتى شَبِعوا قال: و بقی الطعام کما هو کأنّه لم یُمس، ثمّ دعا بغُمَر «2» فشربوا حتى روُوا و بقی الشراب کأنّه لم یُمسّ. أو: لم یُشرب. ثمّ قال: یا بنی عبد المطّلب، إنّی بُعثت إلیکم خاصّة و إلى الناس عامّة و قد رأیتم من هذا الأمر ما رأیتم، فأیُّکم یبایعنی على أن یکون أخی و صاحبی و وارثی؟ فلم یقُم إلیه أحدٌ، فقمتُ إلیه و کنتُ أصغر القوم، قال: فقال: إجلس. قال: ثمّ قال ثلاث مرّات، کلّ ذلک أقوم إلیه فیقول لی: إجلس. حتى کان فی الثالثة فضرب بیده على یدی».

أخرجه الإمام أحمد فی مسنده «3» (1/159) عن عفّان بن مسلم الثقة المترجَم له [فی‏] «4» (1/86)، عن أبی عوانة الثقة المترجم له [فی‏] «5» (1/78)، عن عثمان بن المغیرة الثقة، عن أبی صادق مسلم الکوفی الثقة، عن ربیعة بن ناجذ التابعیِّ الکوفی الثقة، عن علیٍّ أمیر المؤمنین.

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 398

و بهذا السند و المتن أخرجه الطبری فی تاریخه «1» (1/217)، و الحافظ النسائی فی الخصائص «2» (ص 18)، و صدر الحفّاظ الکنجی الشافعی فی الکفایة «3» (ص 89)، و ابن أبی الحدید فی شرح النهج «4» (3/255)، و الحافظ السیوطی فی جمع الجوامع کما فی ترتیبه «5» (6/408).

صورة ثالثة:

عن أمیر المؤمنین قال: «لمّا نزلت هذه الآیة: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏) دعا بنی عبد المطّلب و صنع لهم طعاماً لیس بالکثیر فقال: کلوا باسم اللَّه من جوانبها فإنَّ البرکة تنزل من ذروتها. و وضع یده أوّلَهم فأکلوا حتى شَبِعوا، ثمّ دعا بقدح فشرب أوّلهم ثمّ سقاهم فشربوا حتى روُوا، فقال أبو لهب: لَقِدْماً سحرکم!.

و قال: یا بنی عبد المطّلب إنّی جئتکم بما لم یجئ به أحدٌ قطُّ، أدعوکم إلى شهادة أن لا إله إلّا اللَّه و إلى اللَّه و إلى کتابه. فنفروا و تفرَّقوا، ثمّ دعاهم الثانیة على مثلها، فقال أبو لهب کما قال المرّة الأولى، فدعاهم ففعلوا مثل ذلک، ثمّ قال لهم و مدَّ یده: من یبایعنی على أن یکون أخی و صاحبی و ولیّکم من بعدی؟ فمددت یدی و قلت: أنا أُبایعک، و أنا یومئذٍ أصغر القوم عظیم البطن، فبایعنی على ذلک. قال: و ذلک الطعام أنا صنعته».

أخرجه الحافظ ابن مردویه بإسناده، و نقله عنه السیوطی فی جمع الجوامع کما فی الکنز «6» (6/401).

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 399

صورة رابعة:

بعد ذکر صدر الحدیث:

 «ثمّ قال رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: یا بنی عبد المطّلب إنَّ اللَّه قد بعثنی إلى الخلق کافّة و بعثنی إلیکم خاصّة، فقال: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏) و أنا أدعوکم إلى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فی المیزان: شهادة أن لا إله إلّا اللَّه، و أنّی رسول اللَّه. فمن یُجیبنی «1» إلى هذا الأمر و یوازرنی یکن أخی و وزیری و وصیّی و وارثی و خلیفتی من بعدی. فلم یُجِبْه أحدٌ منهم، فقام علیٌّ و قال: أنا یا رسول اللَّه. قال: اجلس. ثمّ أعاد القول على القوم ثانیاً فَصَمَتوا، فقام علیٌّ و قال: أنا یا رسول اللَّه. فقال: اجلس. ثمّ أعاد القول على القوم ثالثاً فلم یُجبه أحدٌ منهم فقام علیٌّ فقال: أنا یا رسول اللَّه. فقال: اجلس فأنت أخی و وزیری و وصیّی و وارثی و خلیفتی من بعدی».

أخرج الحافظان ابن أبی حاتم و البغوی، و نقله عنهما ابن تیمیّة فی منهاج السنّة (4/80) و عنه الحلبی فی سیرته «2» (1/304).

 

صورة خامسة:

مرَّ (ص 107) فی حدیث قیس و معاویة فیما رواه التابعیُّ الکبیر أبو صادق الهلالی فی کتابه «3» عن قیس: فجمع رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم جمیع بنی عبد المطّلب فیهم: أبو طالب و أبو لهب و هم یومئذٍ أربعون رجلًا فدعاهم رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و خادمه علیٌّ علیه السلام و رسول اللَّه فی حِجر عمِّه أبی طالب.

فقال: «أیُّکم ینتَدِبُ أن یکون أخی و وزیری و وصیِّی و خلیفتی فی أمّتی و ولیَّ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 400

کلِّ مؤمن بعدی؟ فسکتَ القوم حتى أعادها ثلاثاً، فقال علیٌّ: أنا یا رسول اللَّه صلّى اللَّه علیک، فوضع رأسه فی حِجره و تَفَل فی فیه، و قال: اللّهمّ املأ جوفه علماً و فهماً و حُکماً. ثمّ قال لأبی طالب: یا أبا طالب اسمع الآن لابنک و أطِع؛ فقد جعله اللَّه من نبیِّه بمنزلة هارون من موسى».

صورة سادسة:

أخرج أبو إسحاق الثعلبی المتوفّى (427، 437) المترجم له (1/109) فی تفسیره الکشف و البیان «4»، عن الحسین بن محمد بن الحسین قال: حدَّثنا موسى بن محمد، حدّثنا الحسن بن علیِّ بن شعیب «5» العمری، حدّثنا عبّاد بن یعقوب، حدّثنا علیّ بن هاشم عن صباح بن یحیى المُزَنی عن زکریا بن میسرة عن أبی إسحاق عن البراء بن عازب قال:

 

 «لمّا نزلت هذه الآیة: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏)، جمع رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم بنی عبد المطّلب، و هم یومئذٍ أربعون رجلًا، الرجل منهم یأکل المُسِنَّة و یشرب العُسَّ، فأمر علیّا برِجْل شاة فأدَمَها ثمّ قال: ادنوا بسم اللَّه. فدنا القوم عشرةً عشرةً فأکلوا حتى صدروا، ثمّ دعا بقَعبٍ من لبنٍ فجرع منه جرعة، ثمّ قال لهم: اشربوا باسم اللَّه. فشربوا حتى رووا. فَبَدرهم أبو لهب فقال: هذا ما سَحَرکم به الرجل!. فسکت یومئذٍ و لم یتکلّم. ثمّ دعاهم من الغد على مثل ذلک من الطعام و الشراب ثمّ أنذَرَهُم رسول اللَّه فقال: یا بنی عبد المطّلب إنّی أنا النذیر إلیکم من اللَّه عزّ و جلّ و البشیر، فأسلِموا و أطیعونی تهتدوا. ثمّ قال: من یُؤاخینی و یوازرُنی و یکون ولیّی و وصیّی بعدی و خلیفتی فی أهلی یقضی دینی؟ فسکت القوم فأعادها ثلاثاً، کلُّ ذلک یسکت القوم و یقول علیٌّ: أنا. فقال فی المرّة الثالثة: أنت. فقام القوم و هم یقولون لأبی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 401

طالب: أطع ابنک؛ فقد أُمِّر علیک».

و بهذا السند و المتن أخرجه صدر الحفّاظ الکنجی الشافعی فی الکفایة «1» (ص 89)، و جمال الدین الزرَندی فی نظم درر السمطین «2» بتغییر یسیر فی لفظه.

صورة سابعة:

أخرج أبو إسحاق الثعلبی فی الکشف و البیان «3» عن أبی رافع و فیه: «ثمّ قال: إنَّ اللَّه تعالى أمَرنی أن أُنذِرَ عشیرتی الأقربین، و أنتم عشیرتی و رهطی، و إنَّ اللَّه لم یبعث نبیّا إلّا جعل له من أهله أخاً و وزیراً و وارثاً و وصیّاً و خلیفةً فی أهله، فأیُّکم یقوم فیبایعنی على أنّه أخی و وزیری و وصیِّی و یکون منّی بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبیّ بعدی؟ فسکت القوم فقال: لَیَقومنَّ قائمُکم أو لَیَکونَنَّ فی غیرکم ثمّ لَتَندَمُنَّ. ثمّ أعاد الکلام ثلاث مرّات، فقام علیٌّ فبایعه و أجابه ثمّ قال: ادنُ منّی. فدنا منه ففتح فاه و مجَّ فی فیه من ریقه و تَفَل بین کتفیه و ثدییه، فقال أبو لهب: فبئس ما حَبَوْتَ به ابن عمِّک أن أجابک فملأت فاه و وجهه بُزاقاً. فقال صلى الله علیه و سلم: ملأتهُ حکمةً و علماً».

و فی کتاب الشهید الخالد الحسین بن علیّ، تألیف الاستاذ حسن أحمد لطفی، قال فی (ص 9): إنَّ النبیَّ، على ما رواه کثیرون، لمّا جمع أعمامهُ و أُسرتَه لیُنذِرَهم قال لهم: «فأیُّکم یوازِرُنی على هذا الأمر على أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم؟. فأحجم الجمیع إلّا علیّا و کان أصغرهم. فقال: أنا یا نبیَّ اللَّه أکون وزیرک علیه.

فأخذ الرسول صلى الله علیه و آله و سلم برقبته ثمّ قال: هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و أطیعوا».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 402

و فی کتاب محمد «1» تألیف توفیق الحکیم (ص 50): «ما أعلم إنساناً فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتکم به، قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة، و قد أمرنی ربِّی أن أدعوَکم إلیه، فأیُّکم یُوازِرُنی على هذا الأمر، و أن یکون أخی و وصیِّی و خلیفتی فیکم؟» قریش: لا أحد، لا أحد. أعرابیٌّ: نعم لا أحد یُوازرک على هذا حتى و لا کلب الحیِّ!. علیٌّ: «أنا یا رسول اللَّه عونُک، أنا حربٌ على من حاربتَ».

و ذکر الحدیث الصحافیّ القدیر عبد المسیح الأنطاکیّ المصریّ «2» فی تعلیقه على علویّته المبارکة (ص 76) و لفظ الحدیث فیه: «فمن یُجیبنی إلى هذا الأمر و یوازرنی على القیام به یکن أخی و وزیری و خلیفتی من بعدی». فلم یُجِبه أحدٌ من بنی عبد المطّلب إلّا علیّ، و کان أحدثهم سنّا.

فقال: «أنا یا رسول اللَّه. فقال المصطفى: اجلس. ثمّ أعاد القول ثانیاً فصمت القوم، و أجاب علیٌّ: أنا یا رسول اللَّه. فقال المصطفى: اجلس، ثمّ أعاد القول ثالثاً فلم یکن فی بنی عبد المطّلب من یُجیبه غیر علیٍّ. فقال: أنا یا رسول اللَّه.

حینئذٍ قال المصطفى- علیه الصلاة و السلام-: اجلس فأنت أخی و وزیری و وصیِّی و وارثی و خلیفتی من بعدی. فمضى القوم».

و نظم هذه الإثارة بقوله من قصیدته المذکورة:

و تلک بِعثَتُه الزهراءُ علیه صلا             ةُ اللَّه للخلْقِ عَربِیها و عَجمِیها

فصار یدعو إلیها من توسَّمَ فی             ه الخیر سِرّا و خوفُ الشر یُخفیها

بذا ثلاثةَ أعوامٍ قضى و له             قد دان بعض قریشٍ و اهتدَوا فیها

و بعدَها جاءَهُ جبریلُ یأمرُهُ             بأن یُجاهِرَ بالإسلامِ مُجریها

و قال فاصدع بأمرِ اللَّهِ إنکَ مب             عوثٌ لتدعو إلیهِ الناسَ تَهدیها

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 403

أنْذِرْ عَشیرتَکَ الدنیا بشِرْعَتِک ال             غرّا و أظهرْ لها أسنى معانیها

وَ مُذْ تُبَلَّغُ أمرَ اللَّهِ هِمَّ به             بهمّةٍ ما اعتدا الکفّارِ یَثنیها

و لم یَجِدْ عَضُداً کی یستعینَ به             على مُجاهرةٍ قد کان خاشیها

إلّا العلیَّ فناداهُ و أخبرَه             ببغیةٍ حسبَ أمرِ اللَّهِ باغیها

و قال هیِّئ لنا فی الحال مأدُبةً             وَ لْیُتْقِنَنَّ لها الألوانَ طاهیها

فَرِجْلُ شاةٍ على صاع الطعام و أع             ساسٌ لها اللبنُ النوقیُّ یُملیها

و ادعُ الهواشمَ باسمی کی أُشافِهَها             بأمرِ ربِّیَ باریّ و باریها

قام العلیُّ بأمرِ المصطفى و دعا             إلى ولیمتِهِ أکرِمْ بداعیها

أبناءَ هاشم هم کانوا عشیرتَهُ             و لم یکنْ فیهمُ إلّا مُلَبِّیها

و عَدُّهمْ کان عند الأربعین و همْ             رجّالة العُرْبِ فی إحصاءِ مُحصیها

هذی عشیرة طه بل قرابتُهُ ال             دنیا التی کان للإسلامِ راجیها

و إذ أتتْهُ تلقّاها على رَحِبٍ             ببِشرِهِ و انثنى صفواً یُحیّیها

حتى إذا ما استوى فیها المقامُ لها             مدَّ السِّماط و فیه ما یُشهِّیها

فأقبلتْ و رسول اللَّه یخدمُها             على الطعامِ و یُعنى کی یُهنِّیها

حتى إذا أکَلتْ ذاک الطعامَ و مِن             ألبانِهِ سُقِیَتْ و اللَّهُ کافیها

ظلَّ الطعامُ کما قد کان و هو و ای             مُ اللَّهِ ما کان یکفی مُستجیعیها

و تلک معجزةٌ للمصطفى و بها             قام العلیُّ و عنه نحن نَروِیها

و ثَمَّة ابتدرَ القومَ الرسولُ بذک             رى یُمْنِ بعثتهِ یُبدِی خَوافیها

و إذ أبو لَهَبٍ فی الحالِ قاطَعَه             و موّه الحقّ بالتضلیل تمویها

و قال یا ناس طه جاء یسحرکم             بذا الطعامِ احذروا الإضلال و التِّیها

هیّا انهضوا و دعوهُ أن یَغُشَّ نفو             س الغیرِ فی هذه الدعوى و یُصبِیها

و هکذا ارْفَضَّ ذاک الاجتماعُ و أن             فسَ الجَمْع داجی الکفر غاشیها

و عادَ طه إلى تِکرارِ دعوَتِهِ             و کان حیدرةُ المِقْدامُ راعیها

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 404

حتى إذا اجتمعت للأکلِ ثانیةً             على الخِوان انثنى طه یُفاهیها

فقال ما جاء قبلی قومَهُ أحَدٌ             بمثلما جئت من نعماءَ أُسدیها

لکمْ بها الخیرُ فی دنیا و آخِرةٍ             إذا انضویتُمْ إلى زاهی مَغانِیها

فَمَنْ یوازرُنی منکم فذاکَ أخی             و ذاکَ یُخلِفُنی فی رَعی نامِیها

فلم یَجِدْ من لبیبٍ راحَ مقتنعاً             بصدْقِ بعثتِهِ أو راحَ راضیها

و کلّما ازدادَ تِبیاناً لبعثتِهِ ال             زهراءِ زادتْهُ تکذیباً و تَسْفیها

و ثَمَّ بو لَهَبٍ ناداهُ: ویْلَکَ لم             یَجئْ فتىً قومه ما جِئْتَنا إیها

تَبَّتْ یداهُ فإنَّ الجهل توّههُ             و الکفرَ فی درکات النار تتویها

و کرَّرَ المصطفى أقوالَهُ عَلَناً             و قد توسَّعَ إنذاراً و تنبیها

فما رأى غیرَ ألبابٍ مُحَجَّرَةٍ             هیهاتَ لیس یُلینُ النُّصحُ قاسِیها

و أنْفُساً عن کتاب اللَّه مُعْرِضةً             و الکفر قد کانَ و الإشراک مُعْمِیها

و أحْجَمَتْ کُلُّها عن فَیْضِ رحمتِهِ             مع یُمْنِ دعوتِهِ فالکلُّ آبیها

إلّا العلیَّ فنادى دونها: فأنا             نُعْماک یا هادیَ الأکوانِ باغیها

نادى أن اجلسْ ثلاثاً و هو یَعرِضُ دع             واهُ على القومِ یَبغی مُسْتَجیبیها

حتى إذا باتَ مأیوساً و مُنزعجاً             من الهواشم معیىً عن ترضِّیها

عنها تولّى إلى حیثُ العلیّ مُنَوِّ             هاً بهِ بین ذاک الجَمْع تنویها

و کانَ ماسِکَهُ من طَوْقِ رَقْبَتِهِ             یقول: هذا لها و اللَّهُ یَحْمیها

و قال هذا أخی ذا وارثی و خلی             فتی على أمّتی یَحْمی مراعیها

و قال فرضٌ علیکمْ حُسْنُ طاعتِهِ             بعدی و إمرتُه ویلٌ لعاصیها

فارْفضَّ جَمْعُهمُ و الهُزءُ آخِذُهُمْ             إلى الغِوایةِ فی أدجى دیاجیها

و هم یقولون أحکامُ الغلام عل             یٍّ یا أبا طالبٍ کن من مطیعیها

کذاک حیدرةٌ ماشى النبوّة مُذْ             نادى بها المصطفى لَبّى مُنادیها

و شارک المصطفى من یوم أن وَضَع الأ             ساسَ حتى انتهتْ عُلْیا مَبانیها

حدیث بدء الدعوة ص السنّة و التاریخ و الأدب

أخرجه غیر واحد من الأئمّة و حفّاظ الحدیث من الفریقین فی الصحاح و المسانید، و مرَّ علیه آخرون منهم ممّن یُعتدّ بقوله و تفکیره مخبتین له من دون أیِّ غمزٍ فی الإسناد أو توقّف فی متنه.

و تلقّاه المؤرِّخون من الأمّة الإسلامیّة و غیرها بالقبول، و أُرسِل فی صحیفة التاریخ إرسال المُسَلَّم، و جاء منظوماً فی أسلاک الشعر و القریض، و سیوافیک فی شعر الناشئ الصغیر المتوفّى (365) و غیره.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 394

لفظ الحدیث:

أخرج الطبری فی تاریخه «1» (2/216) عن ابن حمید قال: حدّثنا سلمة قال: حدّثنی محمد بن إسحاق، عن عبد الغفّار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبد اللَّه بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطّلب، عن عبد اللَّه بن العبّاس، عن علیّ بن أبی طالب قال:

 

 «لمّا نزلت هذه الآیة على رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏) دعانی رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم فقال: یا علیُّ، إنَّ اللَّه أمرنی أنْ أنذر عشیرتی الأقربین، فضِقْتُ بذلک ذَرعاً، و عرفت أنّی متى أُبادئهم بهذا الأمر أرَ منهم ما أکره، فَصَمَتُّ علیه حتى جاء جبریل فقال: یا محمد إنّک إلّا تفعلْ ما تُؤمرُ به یُعذِّبک ربُّک. فاصنع لنا صاعاً من طعام و اجعل علیه رِجْل شاة و املأ لنا عُسّا من لبن ثمّ اجمع لی بنی عبد المطّلب حتى أکلِّمهم و أبلِّغهم ما أُمِرت به.

ففعلتُ ما أمرنی به ثمّ دعوتهم له و هم یومئذٍ أربعون رجلًا یزیدون رجلًا أو ینقصونه، فیهم أعمامه أبو طالب و حمزة و العبّاس و أبو لهب… فلمّا اجتمعوا إلیه دعانی بالطعام الذی صنعت لهم فجئت به، فلمّا وضعته تناول رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم حِذْیةً من اللحم فشقّها بأسنانه ثمّ ألقاها فی نواحی الصُّحفَة ثمّ قال: خذوا بسم اللَّه. فأکل القوم حتى ما لهم بشی‏ء حاجة و ما أرى إلّا موضع أیدیهم، و ایمُ اللَّه الذی نفس علیّ بیده و إن کان الرجل الواحد منهم لَیأکلُ ما قدّمتُ لجمیعهم، ثمّ قال: اسقِ القوم. فجئتهم بذلک العُسِّ فشربوا حتى رووا منه جمیعاً، و ایمُ اللَّه إن کان الرجل الواحد منهم لَیَشرَبُ مثله، فلمّا أراد رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم أن یکلّمهم بَدَرهُ أبو لهب إلى الکلام، فقال: لَقِدْماً سحرکم صاحبُکم. فتفرّق القوم و لم یکلِّمهم رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم فقال: الغد یا علیُّ؛ إنَّ هذا الرجل سبقنی إلى ما قد سمعت من القول فتفرّق القوم قبل أن أُکلِّمهم، فعُدْ لنا

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 395

من الطعام بمثل ما صنعت ثمّ اجمعهم إلیَّ.

قال: ففعلت ثمّ جمعتهم ثمّ دعانی بالطعام فقرَّبته لهم، ففعل کما فعل بالأمس، فأکلوا حتى ما لهم بشی‏ء حاجة. ثمّ قال: اسقهم، فجئتهم بذلک العُسّ فشربوا حتى روُوا منه جمیعاً.

ثمّ تکلّم رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم فقال: یا بنی عبد المطّلب، إنّی و اللَّه ما أعلم شابّا فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا قد جئتکم به، إنّی قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة، و قد أمرنی اللَّه تعالى أن أدعوَکم إلیه، فأیُّکم یوازرُنی على هذا الأمر على أن یکون أخی و وصیِّی و خلیفتی فیکم؟

قال: فأحجم القوم عنها جمیعاً و قلت- و إنّی لأحدثهم سنّا، و أرمصهم عیناً، و أعظمهم بطناً، و أحمشهم ساقاً-: أنا یا نبیَّ اللَّه أکون وزیرک علیه. فأخذ برقبتی ثمّ قال: إنَّ هذا أخی و وصیِّی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و أطیعوا.

قال: فقام القوم یضحکون و یقولون لأبی طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک و تطیع».

و بهذا اللفظ أخرجه أبو جعفر الإسکافی المتکلّم المعتزلی البغدادی: المتوفّى (240) فی کتابه نقض العثمانیّة «1» و قال: إنّه رُوی فی الخبر الصحیح «2»). و رواه الفقیه برهان الدین «3» فی أنباء نجباء الأبناء (ص 46- 48)، و ابن الأثیر فی الکامل «4» (2/24)، و أبو الفدا عماد الدین الدمشقی فی تاریخه (1/116)، و شهاب الدین الخفاجی فی شرح الشفا «5» للقاضی عیاض (3/37)- و بتر آخره- و قال: ذکر فی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 396

دلائل البیهقی «1» و غیره بسند صحیح، و الخازن علاء الدین البغدادی فی تفسیره «2» (ص 390)، و الحافظ السیوطی فی جمع الجوامع کما فی ترتیبه «3» (6/392) نقلًا عن الطبری و فی (ص 397) عن الحفّاظ الستّة: ابن إسحاق، و ابن جریر، و ابن أبی حاتم، و ابن مردویه، و أبی نعیم، و البیهقی، و ابن أبی الحدید فی شرح نهج البلاغة «4» (3/254). و ذکره المؤرِّخ جرجی زیدان فی تاریخ التمدّن الإسلامی «5» (1/31) و الأستاذ محمد حسین هیکل فی حیاة محمد (ص 104) من الطبعة الأولى.

 

و رجال السند کلّهم ثقاتٌ إلّا أبا مریم عبد الغفّار بن القاسم، فقد ضعّفه القوم و لیس ذلک إلّا لتشیّعه، فقد أثنى علیه ابن عقدة و أطراه و بالغ فی مدحه کما فی لسان المیزان «6» (4/43)، و أسند إلیه و روى عنه الحفّاظ المذکورون و هم أساتذة الحدیث، و أئمّة الأثر، و المراجع فی الجرح و التعدیل، و الرفض و الاحتجاج، و لم یقذِف أحدٌ منهم الحدیث بضعف أو غمز لمکان أبی مریم فی إسناده، و احتجّوا به فی دلائل النبوّة و الخصائص النبویّة.

و صحّحه أبو جعفر الإسکافی و شهاب الدین الخفاجی کما سمعت، و حکى السیوطی فی جمع الجوامع کما فی ترتیبه «7» (6/396) تصحیح ابن جریر الطبری له. على أنّ الحدیث ورد بسندٍ آخر رجاله کلّهم ثقات کما یأتی، أخرجه أحمد فی مسنده «8» (1/111) بسند رجاله کلهم من رجال الصحاح بلا کلام و هم: شریک،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 397

الأعمش، المنهال، عبّاد.

و لیس من العجیب ما هملج به ابن تیمیّة من الحکم بوضع الحدیث فهو ذلک المتعصِّب العنید، و إنَّ من عادته إنکار المسلّمات، و رفض الضروریات، و تحکّماته معروفةٌ، و عرف منه المنقِّبون أنّ مدار عدم صحّة الحدیث عنده هو تضمّنه فضائل العترة الطاهرة.

صورة أخرى:

 «جمع رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم أو: دعا رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم بنی عبد المطّلب فیهم رهطٌ کلُّهم یأکل الجَذَع و یشرب الفَرَق «1»، قال: فصنع لهم مدّا من طعام فأکلوا حتى شَبِعوا قال: و بقی الطعام کما هو کأنّه لم یُمس، ثمّ دعا بغُمَر «2» فشربوا حتى روُوا و بقی الشراب کأنّه لم یُمسّ. أو: لم یُشرب. ثمّ قال: یا بنی عبد المطّلب، إنّی بُعثت إلیکم خاصّة و إلى الناس عامّة و قد رأیتم من هذا الأمر ما رأیتم، فأیُّکم یبایعنی على أن یکون أخی و صاحبی و وارثی؟ فلم یقُم إلیه أحدٌ، فقمتُ إلیه و کنتُ أصغر القوم، قال: فقال: إجلس. قال: ثمّ قال ثلاث مرّات، کلّ ذلک أقوم إلیه فیقول لی: إجلس. حتى کان فی الثالثة فضرب بیده على یدی».

أخرجه الإمام أحمد فی مسنده «3» (1/159) عن عفّان بن مسلم الثقة المترجَم له [فی‏] «4» (1/86)، عن أبی عوانة الثقة المترجم له [فی‏] «5» (1/78)، عن عثمان بن المغیرة الثقة، عن أبی صادق مسلم الکوفی الثقة، عن ربیعة بن ناجذ التابعیِّ الکوفی الثقة، عن علیٍّ أمیر المؤمنین.

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 398

و بهذا السند و المتن أخرجه الطبری فی تاریخه «1» (1/217)، و الحافظ النسائی فی الخصائص «2» (ص 18)، و صدر الحفّاظ الکنجی الشافعی فی الکفایة «3» (ص 89)، و ابن أبی الحدید فی شرح النهج «4» (3/255)، و الحافظ السیوطی فی جمع الجوامع کما فی ترتیبه «5» (6/408).

صورة ثالثة:

عن أمیر المؤمنین قال: «لمّا نزلت هذه الآیة: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏) دعا بنی عبد المطّلب و صنع لهم طعاماً لیس بالکثیر فقال: کلوا باسم اللَّه من جوانبها فإنَّ البرکة تنزل من ذروتها. و وضع یده أوّلَهم فأکلوا حتى شَبِعوا، ثمّ دعا بقدح فشرب أوّلهم ثمّ سقاهم فشربوا حتى روُوا، فقال أبو لهب: لَقِدْماً سحرکم!.

و قال: یا بنی عبد المطّلب إنّی جئتکم بما لم یجئ به أحدٌ قطُّ، أدعوکم إلى شهادة أن لا إله إلّا اللَّه و إلى اللَّه و إلى کتابه. فنفروا و تفرَّقوا، ثمّ دعاهم الثانیة على مثلها، فقال أبو لهب کما قال المرّة الأولى، فدعاهم ففعلوا مثل ذلک، ثمّ قال لهم و مدَّ یده: من یبایعنی على أن یکون أخی و صاحبی و ولیّکم من بعدی؟ فمددت یدی و قلت: أنا أُبایعک، و أنا یومئذٍ أصغر القوم عظیم البطن، فبایعنی على ذلک. قال: و ذلک الطعام أنا صنعته».

أخرجه الحافظ ابن مردویه بإسناده، و نقله عنه السیوطی فی جمع الجوامع کما فی الکنز «6» (6/401).

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 399

صورة رابعة:

بعد ذکر صدر الحدیث:

 «ثمّ قال رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: یا بنی عبد المطّلب إنَّ اللَّه قد بعثنی إلى الخلق کافّة و بعثنی إلیکم خاصّة، فقال: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏) و أنا أدعوکم إلى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فی المیزان: شهادة أن لا إله إلّا اللَّه، و أنّی رسول اللَّه. فمن یُجیبنی «1» إلى هذا الأمر و یوازرنی یکن أخی و وزیری و وصیّی و وارثی و خلیفتی من بعدی. فلم یُجِبْه أحدٌ منهم، فقام علیٌّ و قال: أنا یا رسول اللَّه. قال: اجلس. ثمّ أعاد القول على القوم ثانیاً فَصَمَتوا، فقام علیٌّ و قال: أنا یا رسول اللَّه. فقال: اجلس. ثمّ أعاد القول على القوم ثالثاً فلم یُجبه أحدٌ منهم فقام علیٌّ فقال: أنا یا رسول اللَّه. فقال: اجلس فأنت أخی و وزیری و وصیّی و وارثی و خلیفتی من بعدی».

أخرج الحافظان ابن أبی حاتم و البغوی، و نقله عنهما ابن تیمیّة فی منهاج السنّة (4/80) و عنه الحلبی فی سیرته «2» (1/304).

 

صورة خامسة:

مرَّ (ص 107) فی حدیث قیس و معاویة فیما رواه التابعیُّ الکبیر أبو صادق الهلالی فی کتابه «3» عن قیس: فجمع رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم جمیع بنی عبد المطّلب فیهم: أبو طالب و أبو لهب و هم یومئذٍ أربعون رجلًا فدعاهم رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و خادمه علیٌّ علیه السلام و رسول اللَّه فی حِجر عمِّه أبی طالب.

فقال: «أیُّکم ینتَدِبُ أن یکون أخی و وزیری و وصیِّی و خلیفتی فی أمّتی و ولیَّ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 400

کلِّ مؤمن بعدی؟ فسکتَ القوم حتى أعادها ثلاثاً، فقال علیٌّ: أنا یا رسول اللَّه صلّى اللَّه علیک، فوضع رأسه فی حِجره و تَفَل فی فیه، و قال: اللّهمّ املأ جوفه علماً و فهماً و حُکماً. ثمّ قال لأبی طالب: یا أبا طالب اسمع الآن لابنک و أطِع؛ فقد جعله اللَّه من نبیِّه بمنزلة هارون من موسى».

صورة سادسة:

أخرج أبو إسحاق الثعلبی المتوفّى (427، 437) المترجم له (1/109) فی تفسیره الکشف و البیان «4»، عن الحسین بن محمد بن الحسین قال: حدَّثنا موسى بن محمد، حدّثنا الحسن بن علیِّ بن شعیب «5» العمری، حدّثنا عبّاد بن یعقوب، حدّثنا علیّ بن هاشم عن صباح بن یحیى المُزَنی عن زکریا بن میسرة عن أبی إسحاق عن البراء بن عازب قال:

 

 «لمّا نزلت هذه الآیة: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ‏)، جمع رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم بنی عبد المطّلب، و هم یومئذٍ أربعون رجلًا، الرجل منهم یأکل المُسِنَّة و یشرب العُسَّ، فأمر علیّا برِجْل شاة فأدَمَها ثمّ قال: ادنوا بسم اللَّه. فدنا القوم عشرةً عشرةً فأکلوا حتى صدروا، ثمّ دعا بقَعبٍ من لبنٍ فجرع منه جرعة، ثمّ قال لهم: اشربوا باسم اللَّه. فشربوا حتى رووا. فَبَدرهم أبو لهب فقال: هذا ما سَحَرکم به الرجل!. فسکت یومئذٍ و لم یتکلّم. ثمّ دعاهم من الغد على مثل ذلک من الطعام و الشراب ثمّ أنذَرَهُم رسول اللَّه فقال: یا بنی عبد المطّلب إنّی أنا النذیر إلیکم من اللَّه عزّ و جلّ و البشیر، فأسلِموا و أطیعونی تهتدوا. ثمّ قال: من یُؤاخینی و یوازرُنی و یکون ولیّی و وصیّی بعدی و خلیفتی فی أهلی یقضی دینی؟ فسکت القوم فأعادها ثلاثاً، کلُّ ذلک یسکت القوم و یقول علیٌّ: أنا. فقال فی المرّة الثالثة: أنت. فقام القوم و هم یقولون لأبی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 401

طالب: أطع ابنک؛ فقد أُمِّر علیک».

و بهذا السند و المتن أخرجه صدر الحفّاظ الکنجی الشافعی فی الکفایة «1» (ص 89)، و جمال الدین الزرَندی فی نظم درر السمطین «2» بتغییر یسیر فی لفظه.

صورة سابعة:

أخرج أبو إسحاق الثعلبی فی الکشف و البیان «3» عن أبی رافع و فیه: «ثمّ قال: إنَّ اللَّه تعالى أمَرنی أن أُنذِرَ عشیرتی الأقربین، و أنتم عشیرتی و رهطی، و إنَّ اللَّه لم یبعث نبیّا إلّا جعل له من أهله أخاً و وزیراً و وارثاً و وصیّاً و خلیفةً فی أهله، فأیُّکم یقوم فیبایعنی على أنّه أخی و وزیری و وصیِّی و یکون منّی بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبیّ بعدی؟ فسکت القوم فقال: لَیَقومنَّ قائمُکم أو لَیَکونَنَّ فی غیرکم ثمّ لَتَندَمُنَّ. ثمّ أعاد الکلام ثلاث مرّات، فقام علیٌّ فبایعه و أجابه ثمّ قال: ادنُ منّی. فدنا منه ففتح فاه و مجَّ فی فیه من ریقه و تَفَل بین کتفیه و ثدییه، فقال أبو لهب: فبئس ما حَبَوْتَ به ابن عمِّک أن أجابک فملأت فاه و وجهه بُزاقاً. فقال صلى الله علیه و سلم: ملأتهُ حکمةً و علماً».

و فی کتاب الشهید الخالد الحسین بن علیّ، تألیف الاستاذ حسن أحمد لطفی، قال فی (ص 9): إنَّ النبیَّ، على ما رواه کثیرون، لمّا جمع أعمامهُ و أُسرتَه لیُنذِرَهم قال لهم: «فأیُّکم یوازِرُنی على هذا الأمر على أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم؟. فأحجم الجمیع إلّا علیّا و کان أصغرهم. فقال: أنا یا نبیَّ اللَّه أکون وزیرک علیه.

فأخذ الرسول صلى الله علیه و آله و سلم برقبته ثمّ قال: هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و أطیعوا».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 402

و فی کتاب محمد «1» تألیف توفیق الحکیم (ص 50): «ما أعلم إنساناً فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتکم به، قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة، و قد أمرنی ربِّی أن أدعوَکم إلیه، فأیُّکم یُوازِرُنی على هذا الأمر، و أن یکون أخی و وصیِّی و خلیفتی فیکم؟» قریش: لا أحد، لا أحد. أعرابیٌّ: نعم لا أحد یُوازرک على هذا حتى و لا کلب الحیِّ!. علیٌّ: «أنا یا رسول اللَّه عونُک، أنا حربٌ على من حاربتَ».

و ذکر الحدیث الصحافیّ القدیر عبد المسیح الأنطاکیّ المصریّ «2» فی تعلیقه على علویّته المبارکة (ص 76) و لفظ الحدیث فیه: «فمن یُجیبنی إلى هذا الأمر و یوازرنی على القیام به یکن أخی و وزیری و خلیفتی من بعدی». فلم یُجِبه أحدٌ من بنی عبد المطّلب إلّا علیّ، و کان أحدثهم سنّا.

فقال: «أنا یا رسول اللَّه. فقال المصطفى: اجلس. ثمّ أعاد القول ثانیاً فصمت القوم، و أجاب علیٌّ: أنا یا رسول اللَّه. فقال المصطفى: اجلس، ثمّ أعاد القول ثالثاً فلم یکن فی بنی عبد المطّلب من یُجیبه غیر علیٍّ. فقال: أنا یا رسول اللَّه.

حینئذٍ قال المصطفى- علیه الصلاة و السلام-: اجلس فأنت أخی و وزیری و وصیِّی و وارثی و خلیفتی من بعدی. فمضى القوم».

و نظم هذه الإثارة بقوله من قصیدته المذکورة:

          و تلک بِعثَتُه الزهراءُ علیه صلا             ةُ اللَّه للخلْقِ عَربِیها و عَجمِیها

             فصار یدعو إلیها من توسَّمَ فی             ه الخیر سِرّا و خوفُ الشر یُخفیها

             بذا ثلاثةَ أعوامٍ قضى و له             قد دان بعض قریشٍ و اهتدَوا فیها

             و بعدَها جاءَهُ جبریلُ یأمرُهُ             بأن یُجاهِرَ بالإسلامِ مُجریها

             و قال فاصدع بأمرِ اللَّهِ إنکَ مب             عوثٌ لتدعو إلیهِ الناسَ تَهدیها

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 403

         أنْذِرْ عَشیرتَکَ الدنیا بشِرْعَتِک ال             غرّا و أظهرْ لها أسنى معانیها

             وَ مُذْ تُبَلَّغُ أمرَ اللَّهِ هِمَّ به             بهمّةٍ ما اعتدا الکفّارِ یَثنیها

             و لم یَجِدْ عَضُداً کی یستعینَ به             على مُجاهرةٍ قد کان خاشیها

             إلّا العلیَّ فناداهُ و أخبرَه             ببغیةٍ حسبَ أمرِ اللَّهِ باغیها

             و قال هیِّئ لنا فی الحال مأدُبةً             وَ لْیُتْقِنَنَّ لها الألوانَ طاهیها

             فَرِجْلُ شاةٍ على صاع الطعام و أع             ساسٌ لها اللبنُ النوقیُّ یُملیها

             و ادعُ الهواشمَ باسمی کی أُشافِهَها             بأمرِ ربِّیَ باریّ و باریها

             قام العلیُّ بأمرِ المصطفى و دعا             إلى ولیمتِهِ أکرِمْ بداعیها

             أبناءَ هاشم هم کانوا عشیرتَهُ             و لم یکنْ فیهمُ إلّا مُلَبِّیها

             و عَدُّهمْ کان عند الأربعین و همْ             رجّالة العُرْبِ فی إحصاءِ مُحصیها

             هذی عشیرة طه بل قرابتُهُ ال             دنیا التی کان للإسلامِ راجیها

             و إذ أتتْهُ تلقّاها على رَحِبٍ             ببِشرِهِ و انثنى صفواً یُحیّیها

             حتى إذا ما استوى فیها المقامُ لها             مدَّ السِّماط و فیه ما یُشهِّیها

             فأقبلتْ و رسول اللَّه یخدمُها             على الطعامِ و یُعنى کی یُهنِّیها

             حتى إذا أکَلتْ ذاک الطعامَ و مِن             ألبانِهِ سُقِیَتْ و اللَّهُ کافیها

             ظلَّ الطعامُ کما قد کان و هو و ای             مُ اللَّهِ ما کان یکفی مُستجیعیها

             و تلک معجزةٌ للمصطفى و بها             قام العلیُّ و عنه نحن نَروِیها

             و ثَمَّة ابتدرَ القومَ الرسولُ بذک             رى یُمْنِ بعثتهِ یُبدِی خَوافیها

             و إذ أبو لَهَبٍ فی الحالِ قاطَعَه             و موّه الحقّ بالتضلیل تمویها

             و قال یا ناس طه جاء یسحرکم             بذا الطعامِ احذروا الإضلال و التِّیها

             هیّا انهضوا و دعوهُ أن یَغُشَّ نفو             س الغیرِ فی هذه الدعوى و یُصبِیها

             و هکذا ارْفَضَّ ذاک الاجتماعُ و أن             فسَ الجَمْع داجی الکفر غاشیها

             و عادَ طه إلى تِکرارِ دعوَتِهِ             و کان حیدرةُ المِقْدامُ راعیها

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 404

         حتى إذا اجتمعت للأکلِ ثانیةً             على الخِوان انثنى طه یُفاهیها

             فقال ما جاء قبلی قومَهُ أحَدٌ             بمثلما جئت من نعماءَ أُسدیها

             لکمْ بها الخیرُ فی دنیا و آخِرةٍ             إذا انضویتُمْ إلى زاهی مَغانِیها

             فَمَنْ یوازرُنی منکم فذاکَ أخی             و ذاکَ یُخلِفُنی فی رَعی نامِیها

             فلم یَجِدْ من لبیبٍ راحَ مقتنعاً             بصدْقِ بعثتِهِ أو راحَ راضیها

             و کلّما ازدادَ تِبیاناً لبعثتِهِ ال             زهراءِ زادتْهُ تکذیباً و تَسْفیها

             و ثَمَّ بو لَهَبٍ ناداهُ: ویْلَکَ لم             یَجئْ فتىً قومه ما جِئْتَنا إیها

             تَبَّتْ یداهُ فإنَّ الجهل توّههُ             و الکفرَ فی درکات النار تتویها

             و کرَّرَ المصطفى أقوالَهُ عَلَناً             و قد توسَّعَ إنذاراً و تنبیها

             فما رأى غیرَ ألبابٍ مُحَجَّرَةٍ             هیهاتَ لیس یُلینُ النُّصحُ قاسِیها

             و أنْفُساً عن کتاب اللَّه مُعْرِضةً             و الکفر قد کانَ و الإشراک مُعْمِیها

             و أحْجَمَتْ کُلُّها عن فَیْضِ رحمتِهِ             مع یُمْنِ دعوتِهِ فالکلُّ آبیها

             إلّا العلیَّ فنادى دونها: فأنا             نُعْماک یا هادیَ الأکوانِ باغیها

             نادى أن اجلسْ ثلاثاً و هو یَعرِضُ دع             واهُ على القومِ یَبغی مُسْتَجیبیها

             حتى إذا باتَ مأیوساً و مُنزعجاً             من الهواشم معیىً عن ترضِّیها

             عنها تولّى إلى حیثُ العلیّ مُنَوِّ             هاً بهِ بین ذاک الجَمْع تنویها

             و کانَ ماسِکَهُ من طَوْقِ رَقْبَتِهِ             یقول: هذا لها و اللَّهُ یَحْمیها

             و قال هذا أخی ذا وارثی و خلی             فتی على أمّتی یَحْمی مراعیها

             و قال فرضٌ علیکمْ حُسْنُ طاعتِهِ             بعدی و إمرتُه ویلٌ لعاصیها

             فارْفضَّ جَمْعُهمُ و الهُزءُ آخِذُهُمْ             إلى الغِوایةِ فی أدجى دیاجیها

             و هم یقولون أحکامُ الغلام عل             یٍّ یا أبا طالبٍ کن من مطیعیها

             کذاک حیدرةٌ ماشى النبوّة مُذْ             نادى بها المصطفى لَبّى مُنادیها

             و شارک المصطفى من یوم أن وَضَع الأ             ساسَ حتى انتهتْ عُلْیا مَبانیها