اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

أفوه حمانی

متن فارسی

حمّانی را «مسعودی» در مروج الذهب 2 ر 322 در ضمن سخنی که اشاره خواهیم کرد، ستوده، و گفته است: علی بن محمّد حمّانی مفتی، شاعر، مدرس و زبان گویای مردم کوفه بود و کسی در کوفه آن زمان بر او مقدم نبود.

نسّابه عمری در «المجدی» با تعریف و تمجید از او یاد کرده که خلاصه‌اش این است: حمّانی از ناحیه شعرش شهرتی بسزا یافت برای یحیی بن عمر مرثیه‌ ایگفت که بهترین شاعر در بین برادرانش معرفی شد و کنیه‌اش ابا الحسین بود. همین نویسنده در شرح حال سید رضی به مناسبتی از حمّانی یاد کرده گوید: او تا امروز بهترین شاعر قریش است و کافی است قریش را که در آغاز امر شعرای نامداری چون: «حرث بن هشام»، «عبلی،» و «عمر بن ابی ربیعه» داشت و در آخر کارش تا این زمان «محمّد بن صالح موسوی» و «علی بن محمّد حمّانی» را دارد.

«رفاعی» در «صحاح الاخبار» ص 40 او را چنین معرفی می‌کند: او آقائی بزرگوار، نافذ، و دلیر است؛ و شاعری مبتکر و سخنوری بلیغ.

از علم و شعرش، سهل بن عبد اللّه بخاری نسابه معروف در کتاب سرّ السلسله با مدح و ثنا یاد کرده و صاحب «بحر الانساب المشجر» در آنکتاب و بیهقی در «لباب الالباب» و ابن المهنّا در عمدة الطالب 269 به نیکی از او ذکر کرده‌اند، ابن مهنا به دیوان شعر مشهورش نیز اشارت کرده است.

حموی در معجم الادبا 5 ر 285 در شرح حال «محمّد بن احمد حسینی علوی» او را بعنوان: شاعری نو آور، و دانشمندی محقق، ستوده، و گفته است: شعرش مشهور و نامش با عظمت است و در اولاد حسن هیچکس شبیه او نیست و تنها کسی که نزدیک به او است علی بن محمّد افوه می‌باشد، صاحب نسمة السحر از حموی نقل کرده که:

شاعر ما در بین علویان از نظر شهرت ادبی و طبع شعر مانند عبد اللّه بن معتز در عباسیان بود و می‌گفت من خود شاعر، پدرم و اجدادم شاعر بوده‌اند تا برسد به ابی طالب.

شخصیت شاعر بزرگوار ما حمّانی در پایگاه عظیمی از مناعت طبع، نیروی حماسه سرائی، قوّت قلب، دلیری در سخن صراحت لهجه و قدرت مقاومت در برابر بدخواهان قرار دارد، اینها همه را از پدران طاهر و خاندان رفیعش به ارث برده است. مسعودی گوید: حسن بن اسماعیل به کوفه وارد شد، او فرمانده لشکری بود که با یحیی بن عمر (شهید سال 250) برخورد کرده، او را کشته بود، به عنوان جلوس رسمی نشست، و همه به دیدنش آمدند و کسی از بنی هاشم در کوفه نماند مگر اینکه از او دیدن کرد به جز علی بن محمّد حمّانی که بزرگ و مفتی آنها بود او از دیدنش خودداری کرد، حسن بن اسماعیل از حال او جویا شد و علت نیامدنش را پرسید و جمعی را برای احضارش فرستاد. وقتی حمانی را آوردند پرسید چرا از دیدن ما تخلف کردی، حمّانی چنان پاسخ قاطعی داد که گویا دست از زندگی شسته است او را گفت آیا می‌خواستی در این فتح و پیروزی که نصیب شده ترا تهنیت و تبریک گویم.

قتلت اعزّ من رکب المطایا            و جئتک استلینک فی الکلام‏
و عزّ علی ان القاک إلّا                   و فیما بیننا حدّ الحسام‏
و لکنّ الجناح اذا اهیضت              قوادمه یرفّ علی الإکام‏

«تو عزیزترین مرد عرب را کشته‌ای، آنگاه من بیایم با تو شیرین سخنی کنم و تبریک گویم».
«برای من سخت است ترا ببینم، مگر وقتی که میان ما شمشیر آبدار حاکم باشد».
«ولی مرغی که شاهبالش شکسته، فقط بر روی تپه‌ها پرواز میکند».

«حسن ابن اسماعیل» گفت: تو حق خونخواهی داری من ناراحتی تو را، منکر نیستم، او را خلعت بخشید و با احترام به منزلش باز گردانید. «1»

«ابو احمد موفق باللّه» متوفی 278 دوبار حمّانی را به زندان انداخت یک بار کفیل یکی از سادات شده بود، و بار دیگر از او سعایت کرده بودند، که می‌خواهد بر خلیفه بشورد. در زندان به خلیفه نوشت:
«جدّ تو عبد اللّه (ابن عباس) بهترین پدر برای دو فرزند نیکوی علی، حسن و حسین بود».
«هر سر انگشتی از کف دست را که سستی برسد به سر انگشت دیگر نیز رسیده است».
وقتی شعرش به خلیفه رسید، کفالت او را پذیرفت و آزادش کرد، آنگاه ابو علی او را دید گفت می‌بینم به وطن مألوفت و سوی برادران محبوبت باز می‌گردی گفت ای ابا علی: برادران، و جوانی و دوستان هم رفتند و این شعر را خواند:

«گیرم که در روزگار تا ابد ماندم و به آنچه از مال و فرزند می‌خواستم رسیدم»
«چه کسی می‌تواند مرا به دیدار دوستانم برساند و جوانی از دست رفته‌ام را باز گرداند؟»
«بعد از فراق آنها دیگر اندوه از دلم فاصله نمی‌گیرد تا میان روح و جسمم جدائی افکند».

از نمونه اشعار اوست:
«میان وصی و مصطفی پیوند نسبی است، که بزرگی‌ها و ستایش‏ها را در نظر مجسم می‌سازد».
«هر دو مانند خورشید روز در فلک، با استواری و نیکی بگردشند».
«و مانند پیمودن مسیر خورشید، او از پشت پدرانی بزرگ و پاکیزه، به رحم بانویی که دارای پدرانی پاکیزه است منتقل شده»
«نزد عبد اللّه، از هم جدا شدند و بعد از پیغمبر با کمال استحکام بهم پیوستند»
پروردگار عرش که عالم ذر را خلق کرد، از آن دو، نور جاویدانی در زمین پدید فرمود:
نوری که هنگام بعثت از آن شعبه‌ها بر آمد که دین را تأیید کرد.
جوانانی که چون شمشیرهای هندی‌اند و هنگام افتخارات، پدران گرامی آنان مایه افتخارند.
مردمی که آثار سروری در چهره‌هاشان میدرخشد و گاه بزرگ منشی درخشش آن بالا و پائین را روشن میکند.
اگر پای افتخارات بمیان آید احمد رسولخدا را پدر میخوانند، البته هر شاخه به تنه درخت پیوند می‌خورد.
آنها موقعیکه نعمت کمیاب شود بمردم نعمت بخشی دارند و گاهیکه حمایت کنندگان کمتر بحمایت برخیزند آنها با قدم استوار جانبداری میکنند.
آنها بر قله‌های مجد و عظمت بر آمده‌اند و از دامن آن قله‌ها فضل وجود سرازیر است.
مردم تنها به ریاست و سیادت کسی تن میدهند که در قلب و نهاد او مهر خود را احساس کنند.
موقعیکه دیگران دست خود را باز میکشند آنها دست‏های پر سخاوت خود را باز میکنند، و موقعیکه دیگران صید میشوند آنها مانند شیر شرزه‌اند.
هنگامیکه بگرد کعبه طواف کنند محل طواف بخود میبالد و قواعد و ارکان کعبه بطرف آنها گردن میکشند.
هر روز جمعی از خوان نعمتشان برخوردار و بخاطر کردار نیکشان جشن دارند.
آنان مورد رشک مردم واقع میشوند، و هر کس مهرشان بدل گیرد، مورد ستایش است.
از روزگار عجب و انکاری نیست که حق آنانرا پامال کرده است، روزگار از دیر باز، گاهی مورد ستایش و گاه مورد انکار و نکوهش بوده است»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 90

متن عربی

و أثنى علیه المسعودی فی مروج الذهب «6» (2/322) فی کلام یأتی له، و قال: کان علیّ بن محمد الحِمّانی مفتیهم بالکوفة، و شاعرهم و مدرّسهم و لسانهم، و لم یکن أحدٌ بالکوفة من آل علیّ بن أبی طالب یتقدّمه فی ذلک الوقت.

و ذکره النسّابة العمری فی المجدی «7» و أطراه بما ملخّصه: کان مشهوراً بالشعر، رثى یحیى بن عمر، و کان أشعر ولد أبیه یکنّى أبا الحسین. و قال فی ترجمة الشریف الرضی: هو أشعر قریش إلى وقتنا، و حسبک أن یکون قریش فی أوّلها الحارث بن هشام، و العبلی، و عمر بن أبی ربیعة، و فی آخرها بالنسبة إلى زمانه محمد بن صالح الموسوی، و علیّ بن محمد الحِمّانی.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 90

و ذکره الرفاعی فی صحاح الأخبار (ص 40) و قال: کان شهماً، شجاعاً، شاعراً، مفلقاً، و خطیباً مصقعاً. و أثنى علیه بالعلم وجودة الشعر سهل بن عبد اللَّه البخاری النسّابة فی سرّ السلسلة «1»، و صاحب بحر الأنساب المشجّر، و البیهقی فی لباب الأنساب «2»، و ابن المهنّا فی عمدة الطالب «3» (ص 269)، و ذکر الأخیر أنّ له دیوان شعر مشهوراً.

و قال الحموی فی معجم الأدباء «4» (5/285) فی ترجمة محمد بن أحمد الحسنی العلوی- بعد ما أثنى علیه- بأنَّه شاعر مفلق، و عالم محقّق، شائع الشعر، نبیه الذکر، لیس فی ولد الحسن من یشبهه، بل یقاربه علیّ بن محمد الأفوه.

و حکى صاحب نسمة السحر «5» عن الحموی أنَّه قال: کان المترجم فی العلویّة من الشهرة و الأدب و الطبع کعبد اللَّه بن المعتز فی العبّاسیّة، و کان یقول: أنا شاعرٌ، و أبی شاعرٌ، و جدّی شاعرٌ إلى أبی طالب.

کان سیّدنا الحِمّانی فی جانب عظیم من الإباء، و الحماسة، و قوّة القلب، و رباطة الجأش، و صراحة اللهجة، و الجرأة على مناوئیه، کلّ ذلک وراثة من سلفه الطاهر و بیته الرفیع. قال المسعودی: لمّا دخل الحسن بن إسماعیل الکوفة و هو صاحب الجیش الذی لقی یحیى بن عمر الشهید سنة (250)، قعد عن سلامه و لم یمضِ إلیه، و لم یتخلّف عن سلامه أحدٌ من آل علیّ بن أبی طالب الهاشمیّین، و کان علیّ بن محمد الحِمّانی مفتیهم بالکوفة- إلى أن قال-: فتفقّده الحسن بن إسماعیل، و سأل عنه، و بعث بجماعة فأحضروه، فأنکر الحسن تخلّفه، فأجابه علیّ بن محمد بجواب مستقتلٍ آیسٍ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 91

من الحیاة. فقال: أردتُ أن آتیک مهنّئاً بالفتح، و داعیاً بالظفر.

و أنشد شعراً لا یقوم على مثله من یرغب فی الحیاة:

قتلتَ أعزَّ من رَکِبَ المطایا             و جئتکَ أَستلینُکَ فی الکلامِ‏

و عزَّ علیَّ أن ألقاک إلّا             و فیما بیننا حدُّ الحُسامِ‏

و لکنَّ الجناحَ إذا أُهیضتْ             قوادمُه یرفُّ على الأکامِ‏

 

فقال له الحسن بن إسماعیل: أنت موتورٌ فلست أنکر ما کان منک. و خلع علیه و حمله إلى منزله «1».

حبسه أبو أحمد الموفّق باللَّه المتوفّى (278) مرّتین مرّة لکفالته بعض أهله، و مرّة لسعایة علیه من أنَّه یرید الخروج على الخلیفة، فکتب إلیه من الحبس:

قد کان جدُّک عبدُ اللَّه خیرَ أبٍ             لابنَی علیٍّ حسینِ الخیرِ و الحسنِ‏

فالکفّ یوهنُ منها کلَّ أنملةٍ             ما کان من أختها الأخرى من الوهنِ‏

 

فلمّا وصل إلیه الشعر کفل و خلّى سبیله، فلقیه أبو علیّ و قال له: قد عدت إلى وطنک الذی تلذّه، و إخوانک الذین تحبّهم.

فقال: یا أبا علی ذهب الأتراب و الشباب و الأصحاب، و أنشد:

هبنی بقیتُ على الأیّام و الأبدِ             و نلتُ ما شئتُ من مالٍ و من وَلَدِ

من لی برؤیة من قد کنت آلَفُهُ             و بالشباب الذی ولّى و لم یَعُدِ

لا فارقَ الحزنُ قلبی بعد فرقتِهمْ             حتى یفرّقَ بین الروحِ و الجسدِ «2»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 92

و من نماذج شعره قوله:

بین الوصیِّ و بین المصطفى نسبٌ             تختال فیه المعالی و المحامیدُ

کانا کشمس نهارٍ فی البروج کما             أدارها ثمّ إحکام و تجویدُ

کَسَیرها انتقلا من طاهرٍ علَمٍ             إلى مطهّرةٍ آباؤها صیدُ

تفرّقا عند عبد اللَّه و اقترنا             بعد النبوّة توفیقٌ و تسدیدُ

و ذرّ ذو العرش ذرّا طابَ بینهما             فانبثّ نورٌ له فی الأرض تخلیدُ

نورٌ تفرّع عند البعثِ فانشعبتْ             منهُ شعوبٌ لها فی الدین تمهیدُ

هم فتیةٌ کسیوفِ الهندِ طال بهم             على المطاولِ آباءٌ مناجیدُ

قومٌ لماءِ المعالی فی وجوهِهمُ             عند التکرّمِ تصویبٌ و تصعیدُ

یدعونَ أحمدَ إن عُدّ الفخارُ أباً             و العودُ یُنسَبُ فی أفنائه العودُ

و المنعمونَ إذا ما لم تکن نِعَمٌ             و الذائدون إذا قلَّ المذاویدُ

أ وفَوا من المجدِ و العلیاءِ فی قُلَلٍ             شُمٍّ قواعدُهنّ الفضلُ و الجودُ

ما سوّد الناسَ إلّا من تمکّن فی             أحشائِهِ لهمُ ودٌّ و تسویدُ

سُبطُ الأکفِّ إذا شیمت مخایلُهمْ             أُسدُ اللقاءِ إذا صیدَ الصنادیدُ

یزهو المطافُ إذا طافوا بکعبتِهِ             و تشرئبّ «1» لهم منها القواعیدُ

فی کلّ یومٍ لهم بأسٌ یُعاشُ به             و للمکارم من أفعالهمْ عیدُ

محسّدون و من یعقدْ بحبِّهمُ             حبلَ المودّة یضحى و هو محسودُ «2»

لا یُنکرُ الدهرُ إن ألوى بحقّهمُ             فالدهر مُذ کان مذمومٌ و محمودُ «3»