logo-samandehi

خلافت ابوبکر، معنا و مصداق «نصر الله»

از ابن عباس آمده است: وقتى که سوره «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ» نازل شد، عباس پیش على آمد و گفت: برخیز و با ما پیش رسول خدا برویم، آنها پیش رسول خدا رفتند و از معنى این آیه سؤال کردند، پیامبر اکرم فرمود: «اى عباس، اى عموى پیغمبر، خداوند ابو بکر را خلیفه من بر دین خدا و وحیش قرار داد، پس گوش به حرفش دهید تا رستگار گردید، فرمانش را اطاعت کنید تا راه سعادت یابید» عباس گفت: پس مردم اطاعتش کردند و رستگار شدند!
و در تعبیر دیگر چنین آمده: «اى عمو، خدا ابوبکر را خلیفه من بر دین خدا و وحیش قرار داد، پس بعد از من فرمانش را ببرید تا هدایت یابید، از او پیروى کنید تا رستگار گردید، ابن عباس گفت: پس آنها اطاعت کردند و رستگار شدند.
خطیب بغدادى در تاریخش جلد 11 صفحه 294 آن را از طریق عمر ابن خالد کذاب آورده، بدون آنکه اشاره اى به نادرستى سند و متنش کند، اما سیوطى در «اللئالى» جلد 1 صفحه 152 از او حکایت کرده که افزوده است: «عمر کذاب است» ولى این لفظ در تاریخ بغداد چاپ شده وجود ندارد، گویا که دست امین چاپ آن را به خاطر خدمت به ستمگر تحریف کرده است! و عمر همان پسر ابراهیم قرشى کردى کذاب و حدیث ساز معروف است. و ذهبى نیز در میزانش جلد 2 صفحه 249 گفته است: «این حدیث صحیح نیست».

امینى می گوید:
عجبا اگر عباس از رسول خدا این نص صریح را شنیده و پسرش خلافت شیخین را در کتاب عزیز یافته بود و آن را با سوگند به خدا به مردم خبر داده و مأمور به طاعت و پیروى از آنها شده بود پس چرا او با همه اینها مخالفت کرد و از بیعت با ابى بکر تخلف نمود؟! «1» و چه چیز او را وادار کرد که روز رحلت رسول خدا پیش امیر المؤمنین علیه السلام برود و به او بگوید: برو پیش رسول خدا و از او بپرس: این امر (خلافت) را در چه کسى قرار داده است؟ اگر در ما است بدانیم، و اگر در غیر ما است پس در حق ما وصیت و سفارش کند! و على در جواب او می گوید: بخدا قسم اگر از رسول خدا بپرسم (و او هم خلافت را در ما قرار دهد) از حقمان ممنوع خواهیم شد، و مردم حقمان را به ما نخواهند داد، به خدا قسم هرگز آن را از رسول خدا نمی پرسم. و رسول خدا در همان روز رحلت فرمود «1».
و در تعبیر دیگر چنین آمده: «بیا با ما برویم پیش رسول خدا و از او بپرسیم: چه کسى را جانشین قرار خواهد داد؟ و اگر از ما کسى را جانشین قرار می دهد که هیچ، و گرنه درباره ما سفارش کند تا بعد از او محفوظ بمانیم …»
و چه چیز عباس را وادار کرده بود که بعد از وفات رسول خدا به على بگوید:
دستت را بده تا با تو بیعت کنم تا گفته شود: عموى پیغمبر با پسر عمویش بیعت کرده و اهل بیتت نیز با تو بیعت کنند، و بدانند که خلافت و تعیین جانشینى اگر بوده اقاله نشده و به دیگرى سپرده نشده است، على در جواب می گوید: و چه کسى غیر از ما آن را طلب خواهد کرد؟! «2» و در طبقات ابن سعد چنین آمده:
على فرمود: اى عمو! آیا این امر جز با شما خواهد بود؟ و آیا کسى در این باره با شما نزاع خواهد کرد؟!
و چرا با ابو بکر ملاقات کرد و از او پرسید: آیا رسول خدا به شما در باره چیزى سفارش فرمود؟ و او در جواب گفت: خیر، یا با عمر ملاقات نمود و مانند آنچه که از ابو بکر پرسیده بود، سؤال کرد و جواب منفى شنید، و پس از آنکه از آن دو نفر اعتراف بعدم استخلاف گرفت، به على گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم و اهل بیتت نیز با تو بیعت نمایند «3».
یا آنکه می گوید: اى على! برخیز تا من و کسانى که حاضرند با تو بیعت کنیم زیرا این امر اگر رد نشده باشد اختیار آن با ما است، على در جواب گفت: و آیا غیر از ما کسى در آن طمع دارد؟
عباس گفت: به خدا قسم گمان دارم که بعدا چنین شود «1».
و چه چیز وادارش کرد روزى که عثمان خلیفه گردید به على بگوید:
هرگز تو را مقدم نکردم مگر آنکه خود را مؤخر کردى، بتو گفتم: مرگ در سیماى رسول خدا آشکار است بیا و از او در این باره سؤال کنیم، تو گفتى:
می ترسم در ما نباشد در نتیجه هرگز خلیفه نشویم، پس او مرد و تو مورد نظر بودى آنگاه گفتم: بیا با تو بیعت کنم تا کسى با تو اختلاف نکند باز امتناع کردى، سپس عمر مرد و بتو گفتم: خدا دستهایت را باز کرده از کسى بر تو مسئولیتى نیست، در شورى داخل نشو و شاید این خیر باشد (باز نپذیرفتى) «2».
و همین مطلب طور دیگر نیز آمده است و آن چنین است: «عباس گفت: تو را وادار به چیزى نکردم مگر آنکه به سوى آنچه که بد داشتم برگشتى، هنگام وفات رسول خدا درباره این موضوع (خلافت) راهنمائیت کردم گوش نکردى، بعد از وفات رسول خدا گفتم در این باره عجله کن امتناع کردى، هنگامى که عمر ترا در شوراى چند نفرى کاندیدا کرد گفتم که وارد آن نشو گوش بحرفم ندادى، پس اقلا این یک کلمه را از من گوش کن و آن اینکه دست نگهدار تا آنها تو را انتخاب کنند و از این عده بر حذر باش زیرا اینان همواره ما را از این حق محروم می کنند تا دیگران در این باره به نفع ما قیام نمایند «3».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 546 و 547

رفتن به بالا