اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

خلع از قدرت بهتر است یا کشته شدن؟!

متن فارسی

این، مقدار فهم پسر عمر است و میزان درکش از حقائق امور. همین نا به خردی بود که او را از بیعت کردن با مولای متقیان امیرالمومنین علی (ع) بازداشت و به بیعت با عثمان کشانید. نه تنها با عثمان بیعت کرد، بلکه تا روز کشته شدنش و آنگاه که همه خلق و اصحاب -به استثنای عده انگشت شماری- بر او شوریده و خواستار برکناری اش بودند به بیعت خویش با او وفادار ماند. بدتر از این، عثمان را فریفت و به اشتباه و خیانت کشانید تا او را به کشتن داد. بلاذری از قول “نافع” -آزاده شده عمر- می نویسد:

“عبد الله بن عمر به من گفت: عثمان وقتی در محاصره بود از من پرسید: نظرت درباره پیشنهاد و توصیه مغیره بن اخنس چیست؟ گفتم: چه پیشنهادی برایت کرده است؟ گفت: می گوید این جماعت خواستار خلع تو هستند و اگر کناره گیری نکنی تو را می کشند، بنابر این حکومتشان را به خودشان واگذار. از عثمان پرسیدم: فکر می کنی اگر کناره گیری نکنی بالاتر از کشتن کاری با تو خواهند کرد؟ گفت: نه. گفتم: مصلحت نمی بینم که چنین رویه ای را باب کنی تا هرگاه مردمی از زمامدار و فرمانده شان ناراضی گشتند او را خلع و برکنار سازند. خلعتی را که خدا بر تو پوشانده از تن به در نکن!”

به دنبال آن روایت، این روایت تاریخی آمده است که “عثمان چون از فراز خانه اش رو به مردم گردانید شنید یکی (از محاصره کنندگان) می گوید: او را نکشیم، بلکه برکنار سازیم گفت: برکناری ام امکان ندارد. کشتنم ممکن است!”

نظری که پسر عمر به عثمان داده از نظریات نابخردانه و سست و تباه او است، زیرا نفهمیده که “باب شدن” در صورتی هم که عثمان کناره گیری نکند در مورد کشتن او رخ خواهد داد، و اگر عثمان از ترس باب شدن خلع زمامدار از کناره گیری خودداری نماید و کار به کشتنش بیانجامد چیزی بدتر از خلع زمامدار باب خواهد شد و آن کشتن زمامدار است و کشتن بدتر از خلع است و اگر مساله عبارت باشد از پرهیز از آنچه مایه کسر اعتبار و شوکت قدرت حاکمه است، در هر دو صورت ” خلع ” و ” قتل ” این کسر شوکت وجود دارد و در دومی بیشتر و شدیدتر. هرگاه عثمان کناره گیری کرده و زنده می ماند بسیاری اختلافات و آشوب ها و فتنه انگیزی ها -که به نوبه خود علت کسر شوکت قدرت حاکمه گشت- رخ نمی داد و به مصلحت نزدیکتر بود، و دیگر این صحنه ها توسط قاتلان و تحریک کنندگان و کسانی که او را بی دفاع گذاشتند به وجود نمی آمد، این صحنه که کسی که تا دیروز داد می زد: “نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد” به خونخواهی همان “نعثل” برخیزد، و آن دو تحریک کننده ای که هر کس را می یافتند علیه او می شوراندند، دو طرف کجاوه را گرفته شعار انتقام خون عثمان را بر آورند و با دروغ و نیرنگ، و با ترتیب شهادت مزورانه حقیقت پارس کردن سگ های “حواب” را از آن بانوی کجاوه سوار جنگاور بپوشانند، و آن دیگری که در شام نشسته و پا از دفاع عثمان به دامن پیچیده بود به محض کشته شدنش سپاه ها تدارک و تجهیز نماید و به “صفین” بتازد، و آن که چون خبر محاصره عثمان را دریافت می گفت: “مرا عمرو عاص می گویند هنوز کاری نشده زه را زده است” و چون خبر کشته شدنش را دریافت گفت: “مرا عمرو عاص می گویند من در وادی السباع بودم و او را کشتم. این را گفت و خود را شتابان به معاویه رساند و در خونخواهی عثمان هم صدا و هم داستان شد، و بر اثر جنگ “صفین” حوادث ناگوار دیگر به وقوع پیوست و خوارج در “نهروان ” کشته شدند و در اثنای آن نبردها و کشمکش های داخلی توده بی شماری از اصحاب پیامبر(ص) و تابعین و شخصیت های بزرگ بلاد و رؤسای قبائل و مردان صالح امت به قتل رسیدند. مگر این مفاسد و مصائب ثمره اظهارنظر نابخردانه ای نبود که پسر عمر کرد و به خیال خام خوش “خلیفه ” را راهنمائی و ارشاد کرد و برایش مصلحت اندیشی؟ اگر عثمان توصیه خیر خواهانه مغیره بن اخنس را پذیرفته و با انقلابیون از در مسالمت و آشتی در آمده و کناره گیری کرده بود در خانه خویش به سر می برد و هیچ آشوبگر و فتنه انگیزی جرأت خرابکاری و یارای فتنه نمی یافت و خانواده های اسلامی داغدار نمی گشت و کشور آباد می ماند و آشوب و زد و خورد در شهرستان ها نمی پراکند.

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ،ج10،ص36)

متن عربی

بیعة ابن عمر تارة و تقاعسه عنها أخری:

هذه عقلیّة ابن عمر النابیة عن إدراک الحقائق، و هی التی أرجأته عن بیعة مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام و حدته إلی بیعة عثمان، و لم یتسلّل عنه حتی یوم مقتله بعد ما نقم علیه الصحابة أجمع خلا شذاذاً منهم، بل کان هو الذی أغری عثمان بنفسه حتی قتل کما جاء فی أنساب البلاذری «4» (5/76) عن نافع قال: حدّثنی عبد اللَّه بن عمر، قال: قال عثمان و هو محصور: ما تقول فیما أشار به علیّ المغیرة بن الأخنس؟ قال: قلت: و ما هو؟ قال: قال: إنّ هؤلاء القوم یریدون خلعک فإن فعلت و إلّا قتلوک فدع أمرهم إلیهم. قال: فقلت: أ رأیت إن لم تخلع هل یزیدون علی قتلک؟ قال: لا. قال: فقلت: فلا أری أن تسنّ هذه السنّة فی الإسلام، فکلّما سخط قوم علی أمیرهم خلعوه، لا تخلع قمیصاً قمّصکه اللَّه.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 37

و فی إثر هذا جاء فی الأثر: أنّ عثمان لمّا أشرف علی الناس فسمع بعضهم یقول: لا نقتله و لکن نعزله، قال: أمّا عزلی فلا و أمّا قتلی فعسی.

و هذا من أتفه ما ارتآه ابن عمر، فإنّ أمره عثمان أن لا یخلع نفسه خیفة أن یطّرد ذلک جارٍ فی صورة عدم الخلع المنتهی إلی القتل الذی هو أفظع من الخلع، و فی کلّ منهما سقوط هیبة السلطان و زوال أُبّهة الخلافة، غیر أنّ البقاء مخلوعاً أخفّ وطأة و أبعد عن مثار الفتن، و من مشاهد الفتن الثائرة بعد قتل عثمان من قاتلیه و الحاضّین علیه و المتخاذلین عنه، فمن قائلة: اقتلوا نعثلًا. قتل اللَّه نعثلًا. تطلب ثاره. و مؤلِّبَینِ علیه، أخذا بضبعی الهودج یحثّان علی الهتاف بثارات عثمان، و موّها علیها نبح کلاب الحوأب، و متقاعد عنه بالشام حتی إذا أُودِی به کتّب الکتائب، و خرج إلی صفّین، و أزلف إلیه من کان یقول لمّا بلغه أنّه محصور: أنا أبو عبد اللَّه قد یضرط العیر و المکواة فی النار «1». و لمّا بلغه مقتله قال: أنا أبو عبد اللَّه قتلته و أنا بوادی السباع «2». قال هذا ثم طفق یثب مع معاویة یطلب الثار، و کان من ولائد وقعة صفّین مقتل الخوارج بالنهروان، فمن جرّاء هذه المعامع کانت مجزرة کبری لزرافات من الصحابة و التابعین و وجهاء الأمصار و رؤساء القبائل و صلحاء المسلمین، و هل کانت هذه المفاسد إلّا ولائد ذلک الرأی الفطیر الذی أسدی به ابن عمر للخلیفة المقتول؟ و لو کان سالم القوم کما أشار إلیه المغیرة بن الأخنس فخلعوه، بقی حلس بیته و لا ثائر و لا مشاغب، و بقیت بیوت المسلمین عامرة و لم تکن تنتشر الفتن فی البلاد.