logo-samandehi

خلفا و ابوسفیان، محبوب ترین نزدیکان پیامبر(ص)هستند!!!

11- ابن عساکر در تاریخش روایتى ثبت کرده است از ابن عباس، از قول پیامبر (ص) به این مضمون: «از خویشاوندانم آن که برایم از همه دوست داشتنى تر است و بلند پایه تر و مقرب تر به درگاه خدا و پیروزترین اهل بهشت، ابو بکر است و در مرتبه دوم عمر است که خدا کاخى از مروارید به او مى بخشد هزار فرسنگ در هزار فرسنگ قصرها و خانه ها و ایوان ها و دیوارها و تخت ها و جام ها و پرندگانش همه از همین یک گونه مروارید، و او را خشنودى از پى خشنودى است. و در مرتبه سوم عثمان بن عفان است و او را بهشتى نصیب است که نمى توانم به وصفش درآورم، و خدا ثواب پرستش فرشتگان را از اول تا آخرشان مرحمت مى نماید. و در مرتبه چهارم على بن ابیطالب است، خوشا به حالش چه کسى مثل على است! او معاون من است به هنگام [] «3» و مونسم به هنگام ناگوارى، و خلیفه ام در میان امتم، و او از من است. و چه کسى مثل ابو سفیان است! دین اسلام چه پیش از مسلمان شدنش و چه پس از آن به وسیله او استحکام یافته است، و چه کسى مثل ابو سفیان است! هنگامى که از آستان صاحب عرش رو مى آورم تا به حساب و رسیدگى بپردازم ناگهان با ابو سفیان روبرو خواهم گشت در حالی که جامى از یاقوت سرخ فام در دست دارد و مى گوید: دوست من بنوش! و او را خشنودى از پى خشنودى خواهد بود، خدا بیامرزدش» «4»
ابن عساکر خودش پرده از گوشه اى از حقیقت برداشته و گفته: «این روایتى نکوهیده و نادرست است».
چه نکوهیده و چه نادرستى هم که ابو سفیان را کسى مى شمارد که اسلام پیش از ایمان آوردنش و پس از آن به وجود وى استحکام و دوام یافته است! پندارى او همان کسى نیست که در جنگ «احد» فرمانده مشرکان را به عهده داشته است و غیر از کسى است که قبائل مشرک را بسیج و مسلح کرده و به جنگ پیامبر (ص) و مسلمانان کشانده و جنگ معروف و خطرناک «خندق» را به راه انداخته است یا به صداى بلند این سرود جنگى را خواندن گرفته: «هبل» را برآور! «هبل» را فرانشان! و پیامبر (ص) رو به مسلمانان کرده که جوابش را نمى دهید؟ مى پرسند: اى پیامبر خدا! جوابش را چه بدهیم؟ مى فرماید: بگوئید: خدا برتر و فراتر است. ابو سفیان مى گوید: ما «عزى» داریم و شما «عزى» ندارید. پیامبر (ص) مى فرماید جوابش را نمى دهید؟ مى پرسند: جوابش را چه بدهیم؟ مى فرماید: بگوئید: مولاى ما خداى یگانه است و شما مولائى ندارید «1».
گوئى این همان ابو سفیانى نیست که از سران و پیشوایان کفار است و آیه «با پیشوایان کفر بجنگید، زیرا با ایشان پیمان بسته نمى شود مگر دست باز کشند» «2» درباره شان نازل گشته است «3». یا پندارى آن آیت که مى فرماید: «کسانى که کافر گشته اند دارائی شان را صرف مى کنند تا راه خدا را بربندند» «4» به او اشاره ندارد. حال آنکه مى دانیم به موجب روایاتى که ابن مردویه از طریق ابن عباس، و عبد بن حمید و ابن جریر و ابو الشیخ از طریق مجاهد، و همین ها و دیگران از طریق سعید بن جبیر، و ابن جبیر، و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشیخ از طریق حکم بن عتیبه به ثبت رسانده اند که: این آیه در باره او نازل گشته است «5»
یا گوئى او و رفقایش در این آیه منظور نیستند که مى فرماید: «به کسانى که کافر گشته اند بگو اگر دست باز کشند کارهاى گذشته شان بخشوده خواهد گشت و در صورتى که به آن ادامه دهند، سنت پیشینیان جریان یافته است» «1»
پندارى او همان نیست که با عده اى از قریش به راه افتاده نزد ابو طالب رفته گفتند: «پسر برادرت خدایانمان را دشنام داد و بر دینمان خرده گرفت و آرمان هایمان را سفیهانه خواند و نیاکانمان را گمراه شمرد. یا جلویش را بگیر یا ما را با او وابگذار …» «2»
پندارى همو نبود که با دیگران در «دار الندوه» گرد آمد و بر پیشنهاد ابو جهل اتفاق یافتند بر این که از هر قبیله اى جوانى چالاک و توانا برگزینند و به هر یک تیغى بران بدهند تا به سراغ پیامبر خدا رفته یکباره و با یک ضربه او را بزنند و بکشند «3» یا هم او نبود که در جنگ «احد» چهل «اوقیه» هر یک چهل و دو مثقال براى سپاه مشرکان خرج کرد. یا او جز همان ابو سفیانى است که دو هزار از حبشیان قبیله بنى کنانه را به مزدورى گرفت تا با آنان علیه پیامبر (ص) بجنگد و این جز بسیج افراد عرب براى آن جنگ بود «4»
پندارى همان نیست که پیامبر خدا (ص) در جنگ «احد» در نماز صبح پس از رکعت دوم او را چنین لعنت فرستاد: «خدایا! ابو سفیان را لعنت کن و صفوان بن امیه و حارث بن هشام را» «5» یا همان نیست که پیامبر خدا (ص) در هفت مورد او را لعنت کرد و هیچ کس نمى تواند منکر واقعیت آنها شود به این ترتیب:
1- روزى که با پیامبر (ص) که از مکه به طائف مى رفت تا قبیله ثقیف را به اسلام دعوت کند، برخورد و با او گلاویز شد و دشنامش داده و بد گفت و او را دروغگو خواند و تهدیدش کرد و در صدد برآمد به حضرتش آسیب برساند و خدا و پیامبرش بر او لعنت فرستادند و سوء قصدش را خنثى ساختند.
2- روزى که پیامبر (ص) به تعرض علیه کاروان کفار قریش که از شام مى آمد پرداخت، و ابو سفیان کاروان را بگردانید و به سوى راه ساحلى کج کرد و مسلمانان از پى اش نرفتند و پیامبر (ص) او را لعنت فرستاد و نفرینش کرد و به خاطر همین حادثه جنگ «بدر» بعدا در گرفت.
3- در «احد» وقتى ابو سفیان زیر کوهسار قرار گرفت، و پیامبر (ص) بر فراز کوه بود، و او هى داد مى زد: «هبل» را برآور. پیامبر خدا (ص) ده بار بر او لعنت فرستاد و هر بار مسلمانان با او همصدا گشته لعنتش فرستادند.
4- روزى که قبائل مشرک و مهاجم را همراه غطفان و یهود به جنگ مسلمانان آورد و پیامبر (ص) بر او لعنت فرستاد.
5- هنگامى که همراه کفار قریش آمده راه بر پیامبر (ص) و مسلمانان که عازم حج بودند بست، یعنى روز «حدیبیه»، و بر اثر آن پیامبر (ص) بر او و همه سران کفار لعنت فرستاد و فرمود: همگى مورد لعنت اند و در میانشان کسى که ایمان بیاور باشد نیست. پرسیدند: اى پیامبر خدا! آیا امید مسلمان شدن به هیچ یک از آنان نمى رود و اگر امید مى رود چگونه مورد لعنت قرار مى گیرند؟ فرمود: لعنت گریبان گیر هیچ یک از پیروانشان و توده رعایا نمى شود، اما سران و فرماندهان، هیچ یک از آنها رستگار نمى شوند و از اثر لعنت نمى رهند.
6- در نبرد «جمل سرخ موى»
7- روزى که در «عقبه» به کمین پیامبر (ص) نشستند تا شترش را برمانند و دوازده نفر بودند از جمله ابو سفیان. «1»
این موارد را امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه- نواده پیامبر اکرم (ص)- بر شمرده است.
گوئى این همان ابو سفیانى نیست که وقتى مسلمانان قبیله بنى جحش بن رئاب از مکه به مدینه هجرت کردند خانه هاى آنان را تصاحب کرد و به عمرو بن علقمه فروخت، و در باره کارش چنین سروده اند:
به ابو سفیان از کارى بگو
که عاقبتش پشیمانى است
بگو: خانه پسر عمویت را فروختى
تا با پولش غرامت جنگى بپردازى
خانه کسانى را که با شما پیمان
داشتند و هم عهد بودند
برگیر آن را! برگیر آن را!
چون طوقى به گردن آویختى اش «1»
پندارى همان نیست که این قصیده را پس از جنگ «احد» سروده است:
با آنان مى جنگم و بانگ پیروزى سر مى دهم
و با پایه صلیب آنان را مى رانم و از گرد خویش مى پراکنم
مویه کن (اى زن کافر) و به سخن دشمن اعتنائى نکن
و از گریه و شیون خسته مشو
پدرت و برادرانش از پى هم به خاک افتادند
از اشگ خویش به آنان بهره اى ده
و آتش کینه و اندوهى را که در دل است فرو بنشان
زیرا همه اشراف قبیله «بنى نجار» را کشتم
و از خاندان هاشم دلاورى جوانمرد را و حمزه را کشتم
که در هنگامه نبرد بى هراس و پایمرد بود
اگر آتش کینه ام را با خونشان فرو ننشانده بودم
تیرى در دلم همواره مى خلید و دلم را مى خراشید و به اندوه مى کشید.
در حالى برگشتند که ژنده پوشانشان زخم برداشته بودند
و یکى کوفته بود و دیگرى اندوهگین
و فقط کسانى از ما را توانستند به قتل برسانند
که به هیچ وجه با آنان که از ایشان کشتیم هم طراز و هم پایه نبودند «1»
پندارى او همان ابو سفیانى نیست که با نیزه بر سر بریده حمزة بن عبد المطلب زده مى گفت: «بچش اى نافرمان!» «2»
پندارى همان نیست که لگد بر مزار حمزه سید الشهداء کوفته مى گفت:
«حکومتى که بر سر آن با شمشیر کشمکش داشتیم، امروز به چنگ جوانکانمان افتاده و آن را بازیچه ساخته اند» «3» یا همان نیست که وقتى مردم را دید چون توده انبوهى از پى پیامبر (ص) روانند و حسد ورزید گفت: «اگر مى شد دوباره جمعیتى بر سر این مرد مى ریختم!» و پیامبر (ص) بر سینه او کوفته گفت: «در آن صورت خدا تو را خوار و مغلوب مى ساخت» «4» یا او نبود که به عثمان- روزى که به خلافت نشست- گفت:
«پس از قبیله تیم و عدى به دست تو افتاده، آن را مثل توپ دست به دست بگردان و ارکانش را بنى امیه قرار بده، این جز سلطنت نیست، من بهشت و دوزخ سرم نمى شود.» «5» یا او نبود که پس از نابینا شدن به درگاه عثمان آمده پرسید: اینجا کسى هست؟ گفتند: نه. گفت: خدایا! این حکومت را حکومتى جاهلى گردان، و این سلطنت را سلطنتى غاصبانه، و ارکان زمین (یا کشور) را از آن بنى امیه گردان» «6» یا هم او نیست که امیر المؤمنین (ع) در نامه اش به معاویه معرفیش کرده و فرموده:
«پیامبر (ص) از خاندان ما است و دروغگو کننده از شما» و ابن ابى الحدید مى گوید:
مقصودش ابو سفیان بن حرب است که دشمن پیامبر خدا (ص) بود و او را دروغگو مى شمرد و سپاه براى جنگیدن علیه او بسیج مى کرد. «1» یا او نیست که امیر المؤمنین (ع) در نامه اى به محمد بن ابى بکر در باره اش مى گوید: «نامه معاویه تبهکار فرزند تبهکار را خواندم» یا او نیست که امیر المؤمنین (ع) در نامه اى به پسرش مى گوید: «اى پسر صخر! اى پسر ملعون!» و در ملعون شمردن وى از پیامبر اکرم (ص) پیروى و تقلید مى نماید، زیرا خود از پیامبر (ص) بارها شنیده و دیده بود که ابو سفیان را لعنت مى فرستد. یا او نیست که عمر بن خطاب در باره اش مى گوید: «ابو سفیان دشمن خدا است. خدا او را بدون اینکه در ازاى تسلیمش تعهدى بسپاریم یا امان نامه اى با او به امضا رسانیم به چنگ ما درآورده، بنابر این اى پیامبر خدا! بگذار گردنش را بزنم.» «2» یا هم او نیست که عمر در باره اش مى گوید: «ابو سفیان از دیرگاه ستمکار است.» «3» یا همان نیست که شرح حالش را در جلدهاى سوم و هشتم خواندیم.
این مختصرى از وضع آن موجود در دوره جاهلیت و اسلام است. آیا بوجود چنین کسى- در دوره جاهلیت و در دوره اسلامش- اسلام استحکام و حمایت و دوام مى یابد؟! آیا چنین موجودى در محشر و هنگامى که پیامبر اکرم (ص) از آستان صاحب عرش رو مى آورد عهده دار آب نوشاندنش مى شود؟! آیا فضاى عرش آماده پذیرش چنین موجودات پلیدى است؟! اگر چنین شود باید فاتحه عرش و عرش نشینان را خواند!
آنگاه گزاف ه اى را که جاعل این روایت، در محاسبه و ارزشیابى عثمان گفته بنگر و ببین که او را حائز ثواب عبادت فرشتگان از اول تا آخرشان دانسته، فرشتگانى که معصومند و بى گناه و سر به فرمان و در اطاعت دائم، و بهشتى را نصیبش شمرده که پیامبر (ص) از وصف آن عاجز آمده است، و عثمان همان است که شرح حالش را در جلد نهم و پیش از آن خوانده و دیده اید که اصحاب راسترو و عادل چه عقیده اى در باره او و بدعت هایش داشته اند، و بر ریختن خونش همداستان بوده اند. بنابر این چگونه آن همه ثواب را حائز است و چنان بهشتى را نصیب مى گیرد؟! و چرا این تعظیم و تکریم در حق نسل شجره معروفى که در قرآن به وصف درآمده است؟! پناه بر خدا از بیهوده گوئى و مبالغه در فضیلت تراشى و نسنجیده و یاوه گفتن در باره این و آن!

      الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 115

رفتن به بالا