logo-samandehi

خلیفه در شب وفات همسر خود

27 خلیفه در شب وفات ام کلثوم
بخارى در صحیح خود در بحث از جنائز باب «مرده را براى گریه خاندانش بر او عذاب مى کنند» و باب «کسى که در قبر زن داخل مى شود» ج 2 ص 225 و 244 به اسناد از طریق فلیح بن سلیمان از انس بن مالک آورده است که ما در هنگام دفن دختر رسول خدا (ص) حاضر بودیم و رسول (ص) بر سر قبر او نشسته و من دیدم که دیدگانش گریان است پس گفت آیا میان شما کسى هست که در شب مقارفه «2» نکرده باشد؟ ابو طلحه زید بن سهل انصارى گفت: من، گفت پس تو در قبر او گام نه پس وى در قبر او گام نهاد و او را به خاک سپرد. ابن مبارک گفت فلیح گفته به نظر من مقصود پیامبر از مقارفه همان گناه است و ابو عبد اللّه – یعنى خود بخارى- گفته: کلمه ى لیقترفوا یعنى لیکتسبوا «3» و به نقل مسند احمد سریج نیز گفته: مقصود پیغمبر از مقارفه همان گناه است.

بارى گزارش بالا را ابن سعد در طبقات 8/31 از چاپ لیدن و احمد در مسند خود 3/126 و 228 و 229 و 270 و حاکم در مستدرک 4/47 و بیهقى در سنن کبرى 4/53 از دو طریق آورده اند و سهیلى در الروض الانف 2/107 به نقل از تاریخ بخارى و صحیح او و به نقل از طبرى آن را آورده و مى نویسد: ابن بطال گفته: هر چند که عثمان سزاوارترین افراد بود به نزول در قبر- چون شوهرش بود و خود با مرگ او پیوندى جبران ناپذیر را از دست داده بود- با این همه پیامبر خواست که او را از گام نهادن در قبر همسرش محروم کند چون وقتى پیغمبر گفت: کدام یک از شما شب گذشته را با همسرش نیامیخته عثمان خاموش ماند و نگفت من. زیرا در شب وفات ام کلثوم با زنى آمیخته بود و غصه این مصیبتى که برایش روى داد و پیوند دامادى اش را از پیامبر گسیخت موجب نشد که او از آمیزش با زن (حتى یک شب) خوددارى کند و این بود که از آن چه حق وى بود محروم گردید با آن که براى نزول در قبر سزاوارتر از ابو طلحه و دیگران بود و این در معنى حدیث آشکار است و شاید هم پیامبر قضیه را از راه وحى دریافته و چیزى به او نگفته باشد زیرا وى کار حلالى مرتکب شده بود با این همه چون مصیبتى که روى داد چندان تأثیرى در او نکرد این بود که با کنایه اى بدون تصریح از حق خود محروم گردید و خدا داناتر است.
گزارش یاد شده را- گذشته از مآخذ سابق- در نهایه ابن اثیر 3/276، لسان العرب 11/189، اصابه 4/489 و تاج العروس 6/220 نیز مى توان یافت.

امینى گوید: کلمات علماء در پیرامون این حدیث ناهماهنگ است جز این که فلیح (متوفى در سال 163) کلمه مقارفه را به گناه معنى کرده و بخارى نیز به این گونه سخن او را تأیید کرده که گفته: کلمه لیقترفوا یعنى لیکتسبوا. و سریج متوفى سال 217 نیز آن را به معنى گناه دانسته و اینان قدیمى ترین کسانى اند که در پیرامون آن سخن گفته اند و خطابى «1» گوید این که پیامبر پرسید: آیا میان شما کسى هست که دیشب مقارفه نکرده باشد؟ مقصودش آن است که کدام یک از شما دیشب گناه نکرده اید؟ «1» پس از این ها به ابن بطال «2» مى رسیم که معناى عام مقارفه را به مقارفه و آمیزش با زنان اختصاص داده و عینى نیز به جمع میان این دو تفسیر و هماهنگ کردن آن دو برخاسته «3» و به هر تقدیر شک نباید داشت که این کار عثمان، عملى بوده است که به خاطر انجام آن از فرود آمدن در قبر همسرش – دختر پیامبر- محروم گردیده است با آن که سزاوارترین مردم بود به فرود آمدن در قبر، و همه مسلمانان نیز این را مى دانستند ولى رسول خدا که همه را به پوشیدن عیوب مؤمنان و چشم پوشى از آن مى خواند و در کتاب مقدس خود مردم را از اشاعه اخبار زشت کارى ها بازمى داشت و از تجسس کردن براى فهم آن چه در خلوت دیگران مى گذرد نهى مى کرد و مبعوث شده بود تا دینداران را به ارجمندى برساند، آرى چنین شخصیتى که البته از روى هوس سخن نمى گوید و (هر چه بر زبانش آید) تنها وحیى است که به او الهام مى شود همو بود که خواست یک مورد را استثناء نماید و کارى سهمناک را آشکار سازد که به خاطر انجام آن، عثمان از یک افتخار محروم گردد. و چه افتخارى؟ فرود آمدن در قبر همسرى که وسیله سرافرازى او به دامادى رسول و واسطه رسیدن او به امتیاز این پیوند بوده و خیلى طبیعى است که مسلمانان از سخن پیامبر، آن چه را لازمه آن بوده (خطاى عثمان) دریابند و این علت مانع از نزول وى در قبر که بر اثر مقارفه مورد اختلاف در معنى آن پیش آمد، یا گناهى بود که چندان در رسول (ص) تأثیر کرد که از پایگاه عثمان تا بدان حد کاست که باز نمودیم زیرا اگر گناه کوچکى را مخفیانه انجام داده بود پیامبر بر روى آن پرده مى کشید ولى چندان بزرگ بود که پیامبر جائى براى پرده کشیدن بر روى آن ندید و هیچ ارج و احترامى براى انجام دهنده آن مراعات نکرد. و آن گاه اگر کار او گناهى به این گونه بوده در به جا آرنده گناهان خیرى نباید سراغ کرد.
و اگر مقصود پیامبر از مقارفه آمیزش مشروع با زنان بوده که باز هم انجام آن در آن هنگام براى عثمان منافى با مردانگى و مستلزم سختدلى و درشتخوئى است، کدام انسان است که دلش راه بدهد در سهمناک ترین شب زندگى اش – که شب پایان یافتن افتخار و بریدن رشته گردن فرازى و گسیختن پیوند سر بلندى اش باشد- به کام گرفتن از زنان پردازد؟ چگونه خلیفه این همه را آسان گرفته؟ احترام پیامبر را نگه نداشته و آن مصیبت بزرگ را ناچیز انگاشته و به لذت مجامعه با زن «1» پرداخته است. توقع ما از خلفا آن است که از نخستین روزشان شعورى بیش از این داشته باشند و رأفتى افزون تر از آن چه پشتوانه کار وى بوده و رقتى زیادتر از آن چه فعل وى بیانگر حد و مرز آن است و آزرمى بیش از آن چه وى از خود نشان داد.
خیلى دشوار مى توان پذیرفت که پیامبر (ص) که آن آبروریزى را براى عثمان فراهم آورد و آن گونه خوارش ساخت تنها به خاطر آن بود که وى کارى مباح انجام داده بود آن هم با آن همه مهربانى ستوده و آشکار او درباره افراد مردم و پافشارى او در پرده کشیدن بر گناهان ایشان. چه رسد درباره مردى که خود پیامبر مى داند بر مسند جانشینى او تکیه خواهد زد.
این بود آن چه به نظر ما مى رسد و اما تو: گمان نیکو بدار و حقیقت قضایا را مپرس!
و آن گاه با همه این مقدمات و درباره مردى که این کارش است و این رفتارش با گرامى دختر پیامبر (ص)، آیا وجدان آزاد تو مى پذیرد که سخنى که ابن سعد در طبقات خود 3/38 به پیامبر بسته درست باشد؟ همان گزارشى که به موجب آن – در همان روزى که شبش را عثمان به گناه یا کامجوئى جنسى گذراند و همان روزى که چنان سخن نیش دارى را از پیامبر بزرگوار شنید- آرى در همان روز، پیغمبر به وى بگوید: اگر دختر سومى هم داشتم به همسرى عثمان در مى آوردم – که به گفته ابن سعد این سخن را پس از مرگ ام کلثوم گفته است- «2» یا بگوید: اگر ایشان (یعنى دختران پیامبر) ده تن نیز بودند (یکى از پى دیگرى) به همسرى عثمان در مى آوردم. یا چنان چه در گزارش ابن عساکر مى خوانیم بگوید: اگر چهل دختر داشته باشم یکى بعد از دیگرى به همسرى تو در مى آوردم تا یکى شان هم باقى نماند «1» یا چنانچه در گزارش ابن عساکر از زبان ابو هریره «2» مى خوانیم در روز تزویج ام کلثوم به عثمان، پیامبر (ص) عثمان را در آستانه در مسجد ببیند و بگوید: عثمان! این جبرئیل است که به من خبر مى دهد که خداوند ام کلثوم را به همسرى تو در آورد و با کابینى مانند کابین رقیه «3» و به شرط این که با او هم مانند رقیه رفتار کنى.
آیا آن گونه رفتار عثمان با ام کلثوم همانند رفتار وى با رقیه بوده و خداوند آن را پسندیده مى داشته؟ یا فکر مى کنید عثمان به شرطى که خدا با او درباره ام کلثوم کرده بود رفتار نکرد؟ من نمى دانم.
گذشته از آن که اسناد این حدیث از چند لحاظ مخدوش است و همین خدشه برایش بس که در آن نام عبد الرحمن بن ابو زناد قرشى را مى بینیم که ابن معین و ابن مدینى و ابن ابى شیبه و عمرو بن على و ساجى و ابن سعد او را ضعیف القول شمرده اند و ابن معین و نسائى گویند: حدیث وى شایسته دلیل آوردن نیست «4».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 328

رفتن به بالا