اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳۰ تیر ۱۴۰۳

خلیفه و نماز مسافر

متن فارسی

بیان علامه در باب بدعت عثمان …

امینی گوید: می بینید که آن چه این مرد کردبر بنیاد برداشتی بی پشتوانه بود که نه با هیچ گونه روشنگری، استوار می گردید و نه دست افزاری- از نامه خداو آئین نامه پیامبر- مایه پشتگرمی آن بود و هیچ پاسخی هم برای کارش نداشت جز همان سه بهانه ای که- در برابر خرده گیران سپر خود نموده بود و کی؟ پس از آنی که ارزیابی های موشکافانه پایش را در گل فرو برد و مانند غریقی که خود را به هر خارو خسی می آویزد به دست و پا زدن پرداخت، و تازه، آن سه دست آویز سست را نیز چون به عبد الرحمن پسر عوف باز نمود وی به نیکوترین گونه ای بی پایگی اش را آشکار ساخت وهر که در آن ها نیکو بنگرد بی چون و چرا درمی یابد که اگر کسی در زمینه آئین شناسی، گامی استوار داشته باشدهرگز آن ها را بر زبان نمی راند- چه رسد به پیشوای مسلمانان!- اگر تنهاهمین که زنش از مردم مکه بوده دستوریرا که درباره نماز شکسته رسیده از میان ببرد باید بپرسیم کدام یک از یاران پیامبر که در گذشته ها از مکه به مدینه کوچیده بودند از این دیدگاهمانند عثمان نبوده اند؟ بر این بنیاد پس هیچ یک از ایشان نمی توانسته اند نماز را شکسته بخوانند با آن که آئین ما، شکسته خواندن نماز را بر همه مسافران بایسته گردانیده و کار زن هم دست مرد است و در ماندگار شدن و کوچ کردن دنباله رو او است و شوهر او تنها برای این که به شهر و میهن نخستین زنش- که هر دواز آن کوچیده اند- نزدیک شده دستوری را که درباره مسافر رسیده نباید ندیده بگیرد.

ابن حجر در فتح الباری 456:2 مینویسد: احمد و بیهقی از گزارش عثمان آورده اند که چون او در منی نماز را چهار رکعت خواند مردم براو خرده گرفتند و او گفت: من چون بهمکه آمدم در آن جا زن گرفتم و راستی این که من شنیدم برانگیخته خدا (ص)می گفت “: هر کس در شهری زن بگیرد نماز او همچون نماز مردم آن شهر است ” سپس گوید: این گزارش درست نیست و در زنجیره میانیجان آن به کسی برمی خوریم که سخنش شایسته پشتگرمی نمی نماید و برای نپذیرفتن آن همین بس که پیامبر (ص) با زنانش به سفر می رفتو نماز را شکسته می خواند.

و ابن قیم بهانه هائی برای خلیفه برشمرده ومی گوید: او در منی زن گرفته بود و مسافر چون در جائی درنگ کند و زن بگیرد یا در آن جا همسر گرفته باشد نماز را شکسته نمی خواند و در این باره گزارشی هم با زنجیره گسسته از زبان پیامبر (ص) آورده اند و عکرمه پسر ابراهیم ازدی از زبان ابو ذئاب واو از زبان پدرش آن را بازگو کرده، به این گونه: عثمان با مردم در منی چهار رکعت نماز گزارد و گفت ای مردم من چون آمدم در این جا زن گرفتم و ازبرانگیخته خدا (ص) نیز شنیدم که میگفت: چون مردی در شهری زن گرفت نمازاو مانند نماز مردم آن شهر است.

گزارش بالا را، هم امام احمد (ره) در مسند خود 62:2 آورده و هم عبد الله پسر زبیر حمیدی در مسند خود. با این همه، بیهقی- از دو دیدگاه- آن را سست و ناتوان شمرده- یکی این که زنجیره اش گسیخته است و دیگر این که گزارش های عکرمه پسر ابراهیم را سست و ناتوان می شمرده ابو البرکات ابن تیمیه گفته: می شود از بیهقی بازخواست کنیم که سخن او درباره عکرمه بر چه بنیادی بوده. زیرا بخاری او را در تاریخ خود یاد کرده و نکوهشی بر وی روا نداشته با آن که شیوه وی در شناساندن گزارشگران این است که از یادآوری نکوهش هائی که از ایشان شده خودداری نمی نماید و آسیب پذیری سخنانشان را ندیده نمی انگارد. و تازه احمد- و پیش از او پسر عباس- آشکارا بر آن رفته اند که مسافر چون در جائی زن بگیرد نباید نماز را شکسته بخواند و بو حنیفه (ره) و مالک و یاران آن دو نیز همین گفته اند و این بهترین پشتوانه ای است که برای کار عثمان میتوان یافت.

امینی گوید: اگر- به گونه ای که پنداشته اند- عثمان چنان سخنی را آشکارا در آن هنگام بر زبان می راند و اگر- بر بنیاد آئین اسلام- همسر گزیدن، انگیزه ای می گردید که دستور ویژه برای مسافر را بی چون و چرا از میان برمی داشت (که چنین نبود) پس دیگر سخنی پشت پرده های پنهانی پوشیده نمی ماند تا این نشانه جوی- باهزار زور و دوز و کلک- پرده از چهره آن برگیرد ، یا کسانی که پروای درست و نادرست سخن ندارند از پیش خود آن را ببافند. وانگهی اگر چنین بوده است پس چرا یاران پیامبر، آن همه زبان به خرده گیری از آن مرد دراز کردند؟ مگر هنگامی که او آواز خود را به بازگوئی آن عذربجایش بلند کرده بود نمی شنیدند که چه می گوید؟ یا شنیدند و آن را به چیزی نگرفتند؟ یا این سخنرانی از ریشه ساخته دروغ پردازانی است که پس از گذشت روزگار او آمده اند؟ و تازه، بستن پیمان زناشوئی از دیدگاه اینان روا نیست مگر در نزد دو گواه درستکار، از زبان پسر عباس نیز آورده اند که پیمان زناشوئی نمی توانبست مگر با بودن چهار کس: سرپرست زن، دو گواه، مرد خواستگار (یا نماینده او که به سخنرانی و بستن پیمان زناشوئی می پردازد) اینک باید پرسید. در روزی که زبان خرده گیران به سوی خلیفه دراز شد، کسانی که استوانه بزم همسرگیری اش به شمار می رفتند کجا بودند تا در برابر این فریاد و هیاهو از ویپشتیبانی نمایند؟

و کی این مرد، آن زن پنداری را به زنی گرفت تا دستور ویژه ای که درباره نماز مسافر آمده از گردنش برداشته شود؟ و او که احرام بسته برای حج پای به مکه نهاد با پشتگرمی به کجا این گونه زناشوئی را روا شمرد؟ چگونه کار ناروا را آشکار می نماید و می گوید: هنگامی که به مکه آمدم همسری گرفتم، او که حج خود را به عمره برنگردانده بود تااین کار بر وی روا باشد و او که – چنان چه با گستردگی بیاید- پیرو کسی بود که برگرداندن حج به عمره را سخت ناروا می شمرد، پس نمی توان درباره اش گفت که او میان دو احرام و پس از انجام برنامه عمره همسر گزیده، زیرابایستی از هنگام راه افتادنش از مسجدشجره تا هنگام بیرون شدنش از جامه احرام و پایان برنامه حج در منی، همچنان او را در حال احرام دانست. پس چنان چه بتوانیم گفت که اگر کسی زن بگیرد، دستور ویژه نماز مسافر ازگردن او برداشته می شود- و کجا توانیم گفت؟- تازه کسی که به دیدارخانه خدا آمده هنگامی می تواند زن بگیرد و نماز را شکسته نخواند که برنامه حج او به انجام رسد، با آن که عثمان در همان حال احرام و همراه با حاجیان در روزهائی که برنامه های ویژه عرفات و منی را انجام می داداز شکسته خواندن نماز در منی سر باز می زد و این گره کور دیگری است که هرگز گشوده نمی شود زیرا در گزارشی که درست دانسته انداز زبان خود عثمان آورده اند که برانگیخته خدا (ص) گفت: کسی که در جامه احرام است نه برای خود می تواند زن یگیرد و نه برای دیگری می تواند پیمان زناشوئی بندد و نه می تواند بهخواستگاری رود. و آورده اند که سرورما فرمانروای گروندگان گفت: کسی که در جامه احرام است روا نیست زن بگیردواگر زن گرفت، زنش را ازاو جدا می کنیم و ابن حزم در محلی می نویسد: ( 197:7 ) پاسخی برای یک پرسش “: هر مرد و زنی از آن گاه که جامه احرام بستند تا دمیدن خورشید در روز قربان و تا رسیدن هنگامی که باید در عقبه ریگ پراند، نمی توانند همسری برای خود بگیرند و نیز مرد نمی تواند کسان دیگر را که در سرپرستی اویند همسر بدهد و نمی توان به نمایندگی دیگری پیمان زناشوئی بست و برای این کار سخنرانی نمود، و هر پیمان همسری ای که پیش از هنگام یاد شده بسته شود ازهم پاشیدنی است خواه آمیزشی میان مردو زن روی داده و روزگاری دراز بر آن گذشته و فرزندی به بار آمده باشد خواه نه، و هنگامی که روز یاد شده فرا رسید می توانند به همسر گرفتن و همسر دادن بپردازند ” سپس پشتوانه این دستور را یاد کرده و گفته: ” اگرمرد یا زنی که در جامه احرام است همسری بگیرد پیمان زناشوئی ایشان از هم گسیخته می شود زیرا برانگیخته خدا (ص) گفته هر کس کاری بکند که فرمانما بر آن نباشد پذیرفتنی نیست. به همین گونه اگر مردی که در جامه احراماست کسی را همسر دهد که جز با دستوریاز او نمی تواند همسر بگیرد این پیمان زناشوئی ایشان نیز ازهم گسیخته است- از همان روی که گفتیم و نیز ازاین روی که در این جا کار همسر دادن به درستی انجام نگرفته و آن گاه همسرگزیدن نیز – جز با آن کار- درست نبوده و آن چه درست نیست، درستی برنمی دارد مگر به یاری آن چه آن را درست نماید، درباره خواستگاری نیز باید گفت که اگر کسی در جامه احرام به خواستگاری برود گناه کرده، با این همه اگر پیمان زناشوئی، بیرون از جامه احرام بسته شود از هم گسیختنی نیست زیرا خواستگاری وابستگی استواری با خود زناشوئی ندارد چنان که گهگاه خواستگاری انجام می شود و کار به زناشوئی نمی کشد و پیشنهاد خواستگار پذیرفته نمی گردد و گاهی نیز زناشوئی بی هیچ خواستگاری انجام می شود چنان که اگر مرد به زن بگوید: خود را به همسری من درآور و او پاسخ دهد بسیار خوب چنین کردم و مرد بگوید: من هم خرسندی دادم و آنگاه سرپرست زن نیز خوشنودی نماید ” سپس با گستردگی و بهنیکوترین گونه ای نادرستی پندار کسانی را آشکار می سازد که می گویند کسی که جامه احرام پوشیده می تواند زن بگیرد. که به همان جا برگردید و درکنار آن نیز گفتار پهناور امام شافعی را در همین زمینه از ( نگاشته وی الام بخوانید (ج 160:5

و آن گاه کاش میدانستم با پشتگرمی به کدام دستور از نامه خدا و آئین نامه پیامبر بوده- که به پندار ابن قیم- ابو حنیفه و مالک گفته و احمد آشکارا بر آن رفته که مسافر اگر در جائی زن بگیرد نبایددر آنجا نماز را شکسته بخواند؟ با آن که آئین نامه برانگیخته خدا (ص)که بودن آن از وی (ص) آشکار است بااین دستور نمی سازد و همه یاران پیامبر که از مکه به مدینه کوچیدند در آینده که به دیدار آن شهر می آمدند نماز خود را شکسته می خواندند با آن که چنانچه شنیدی نخستین میهن همسرانشان بوده، آری تنها پشتوانه اینان در آن برداشت، گزارش عکرمه پسر ابراهیم است که بیهقی آن را آسیب پذیر شمرده و از زبان ابن حجر نیز گذشت که آن درست نیست و یحیی و ابو داود گفته اند که عکرمه ناچیز است و نسائی گفته گزارش های او سست است و درخور پشتگرمی نیست و عقیلی گفته: در گزارش های او آشفتگی ها است و ابن حبان گفته: از آن ها بوده که گزارش ها را زیر و بالا می کرده و زنجیره های آن ها را دیگر گونه می نموده، وپشتگرمی به سخن او روا نیست و یعقوب گفته: گزارش های او ناستوده است و ابو احمد حاکم گفته: گزارش های او نیرومند نیست و ابن جارود و ابن شاهین او را در میان کسانی یاد کرده اند که گزارش هاشان سست و ناتوان است آری این پیشوایان،می خواهند به هر بهائی شده آبروی خلیفه را نگاه دارند هر چند با دادن دستورهائی که با آن چه خدا فرو فرستاده ناساز باشد و نمونه های این کار را از ایشان بسیار سراغ داریم و در مجلدات آینده بخش های چشم گیری ازدستورهای آنان را که با نامه خدا و آئین نامه پیامبر نمی سازد خواهیم آورد و هنگام بررسی آن ها تو را آگاه خواهیم ساخت و شگفت و هزاران شگفت که ابن قیم این بهانه ساختگی را بهترین دست آویز برای درست نمودن کار عثمان می شمارد. با این که آن همه چون چراو خرده گیری در پیرامون آن می توان روا داشت و آن گاه بهترین دست آویزشان که برای درست نمودن کار او این باشد درباره بدترین آن ها چه گمان می بری؟ این هم که بهانه آورده من در طائف دارائی ای دارم پذیرفته نیست چون آن مرد از مردم مکه بوده و ازآن جا کوچ کرده نه از مردم طائف و میان او و طائف چند روز راه است و تازه اگر گرفتیم که او در مکه یا در خود منی و عرفات- که در آن دو جا نماز را شکسته نمی خواند- زمینی داشت باز هم داشتن زمین در یک جا انگیزه نمی شود که دستور به شکسته خواندن نماز از گردن مسافر برداشته شود مگر بخواهد در آن جا ماندگار شودچنان چه یاران پیامبر (ص) که هنگام گرفتن مکه با او بودند نماز را شکسته خواندند- و به همین گونه در دیدارشان از خانه خدا به همراه بوبکر- با آن که گروهی از ایشان در مکه یکیا چند خانه و نیز نزدیکانی داشتند،چنان چه شافعی گزارش کرده و در کتاب الام 165:1 می نویسد یاران برانگیختهخدا (ص) که هنگام گرفتن مکه با او بودند هم آن بار نماز را شکسته خواندند و هم در دیدار پس از آن از خانه خدا، و هم در دیدار پس از آن که به همراه بوبکر انجام گرفت، با آن که گروهی از ایشان در مکه یک خانه یا بیشتر و نیز نزدیکانی داشتند و از آن میان بوبکر خانه ای و نزدیکانی در مکه داشت و عمر نیز در مکه خانه های بسیاری داشتو عثمان هم در مکه خانه و نزدیکانی داشت و هیچ کس از ایشان را نمی شناسمکه از پیامبر خدا (ص) دستور گرفته باشد نماز را شکسته نخواند یا از پیشخود نماز را شکسته نخواند یا پس از برانگیخته خدا (ص) که به مکه می آید نماز را شکسته نخواند بلکه آن چهاز زبان ایشان از گفتار او برای ما به جای مانده می رساند که در آنجا نیز باید نماز را شکسته خواند، (سخنان بالا را بیهقی نیز در سنن خود 153:3 یاد کرده است). درباره این بهانه نیز “: من می ترسم کسانی از مردم یمن که به دیدار خانه خدا آمده اند- و نیز درشتخویانی که در دستورهای کیش خود ورزیدگی ندارند- بگویند نماز برای کسی هم که در شهر خود باشد دو رکعت است و اینک پیشوای مسلمانان، آن را به این گونه می خواند “. باید گفت اگر چنین ترسی بجا بود در روزگار پیامبر که مردم تازه مسلمان شده بودند، سزاوارتر بود که چنین ترسی خود او (ص) را از شکسته خواندن نماز بازدارد زیرا آن هنگام دستورهای بیشتری به گوش ها نخورده بود، همچنین در روزگار بوبکرو عمر این ترس بیشتر جا داشت، با این همه، برانگیخته خدا (ص) و نیزآن دو تن که در پی او رفتند، این ترس را بجا ندانستند و بر بنیاد آن کار نکرده و به همین بسنده نمودند که چگونگی نماز خواندن را برای هر کسی-چه در میهن خودش و چه در جای دیگر- بازگو کنند چنان چه خود پیامبر (ص)روزهائی که در مکه بود نماز را دو رکعتی می خواند و سپس می گفت: ای مردم مکه! شما خود نماز را شکسته نخوانید زیرا ما مسافریم یامی گفت: ای مردم شهر! شما چهار رکعت بخوانیدزیرا ما در سفریم پس کار پیامبر بهانه ای را که خلیفه برای خود تراشیده بود از دست او می گیرد مگر چه می شد که وی همچنان گام در جای گام پیامبر (ص) می نهاد و آن چه را شیوه همیشگی او (ص) در سفرهایش بود رها نمی کرد. و چرا با آن روشنگری رسا از پیروی او (ص) سر باز زد؟ مگر زبان گویندگان لال و یا گوش شنوندگان کر بود که او نخواست همان برنامه گذشته را در آموختن فرمان خدا پیاده کند؟ و تازهآیا باید نادانان را آموزش داد یا برای نادانی ایشان یک دستور پا بر جارا دگرگون ساخت؟

گذشته از آن که اگرخلیفه می خواست با کار خود بی سر و پاها را از چگونگی نماز برای کسی که مسافر نیست آگاه کند با این کار، ایشان را به گمراهی دیگری دچار می ساخت و به این گمان ناروا می افکند که مسافران هم باید چهار رکعت بخوانند، و برای آموزش دادن بایستی بر دستوری که از آئین رسیده پایدار ماند و آن گاه به روشنگری پرداخت، چنان چه برانگیخته خدا (ص) نیز- به همان گونه که گذشت- در مکه برنامه اش همین بود و عمر چون به مکه می آمد نماز را دو رکعتی می خواند و سپس می گفت ای مردم مکه! شما نماز را شکسته نخوانید زیرا ما گروهی مسافرانیم، و مانند همین گزارش را بیهقی نیز درباره بوبکر آورده است، ( (سنن بیهقی 157 و 126:3 ، المحلی از ابن حزم 18:5 ، موطا از مالک 126:1

این ها بود بهانه های خلیفه، که چون عبد الرحمن پسر عوف او را در تنگنای چون و چرا نهاد، آن ها را بمیان کشید و سپس نیز پاسخ آن ها همچون تازیانه ای به چهره اش خورد زیرا عبدالرحمن با ارزیابی دست آویزهای وی درمانده اش ساخت تا به جز این پاسخی برایش نماند که بگوید “: برداشتی است که به مغز من رسیده! ” چنان چه سرور ما فرمانروای گروندگان (ع) نیزچون بر وی درآمد و با او به چون و چرا و بگو مگو پرداخت و گفت: به خداسوگند نه هیچ پیش آمد تازه ای شده و نه هیچ پیمانی از گذشته در دست است … تا پایان و مرد در پاسخ فرو ماند و گفت “: برداشتی است که به مغز من رسیده! ” و این برنده ترین دست افزارهای عثمان بوده برای آن که نوآوری ناروایش را شایسته بنماید و چنان چه می بنیم تنها سخنی که پس از رسوا شدن دارد این است “: برداشتی است که به مغز منرسیده! 

با این همه، این مرد پس از مرگش یاورانی یافته که برای او بهانه هائی چند- سست تر از تارهای کارتون- دست و پا کنند که خود خلیفه آن ها را نیافته بود تا همچون خاک برچهره خرده گیران بپاشد- و چه باید کرد که هر کسی چیزهائی را برای دیگری می گذارد!- و این هم چند نمونه:

-1 در روزگار او در منی ساختمان ها برپا کرده و آن را دهکده ای گردانیده بودند و سرای ها در آن بسیار شده بود با آن که در روزگار برانگیخته خدا (ص) چنین نبود و سرزمینی تهی بود و از این روی به وی گفتند ای برانگیختهخدا! آیا برای خویش خانه ای در منی نمی سازی که در برابر گرما سایه بان تو باشد پس گفت ” نه! منی فرود آمدنگاه شتران رهگذران است “. و عثمان از دل این دستورها چنان دریافت که نماز را هنگامی که در راه هستیم بایدشکسته خواند.

پاسخ: من نمی دانم که فراوانی سرای ها- و دهکده شدن جائی- چه بستگی دارد به دستور شکسته خواندن یا نخواندن نماز؟ مگر مسافر بودن کسی تنها در این است که در بیابان ها و دشت های بی آب و گیاه باشد نه در شهرها و دهکده هائی که نمی خواه  در آن ماندگار شود؟ راستی که این داوری شگفت انگیز و برداشت کسی است که نه نهفته های آئین را دریافته و نه میزان مسافر بودن یا نبودن را که دستور به شکسته خواندن یا نخواندن نماز را در پی خود دارد. و تازه برانگیخته خدا (ص)، هم روزهائی که در مکه بود نماز را شکستهمی خواند و هم در خیبر- با آن که مکه بنیاد و مادر دهکده ها خوانده میشد و در خیبر نیز دژها و باروهای برافراشته و دهکده ها و روستاها بود- و در دیگر سفرهایش نیز که بر یک دهکده می گذشت و در روستای دیگری فرود می آمد به همین گونه رفتار می کرد. و تازه دهکده شدن یک جا نه به گونه ای ناگهانی و یکباره، که با گذشت روزگار و اندک اندک انجام می پذیرد اکنون می پرسیم که یک سرزمین تا چه مرزی از آبادانی باید پیش برود که خلیفه بر بنیاد آن، دستور خدا را دگرگون گرداند؟ و به چه اندازه آن را دگرگون می گرداند؟ من نمی دانم.

بهانه دوم: عثمان در مکه سه روز درنگ کرد و پیامبر (ص) نیز گفته “: کسانی که با من از مکه کوچیده و اکنون به دیدار آن آمده اند پس از به جا آوردن برنامه حج سه روز در آنجا ماندگار شوند ” و چنان چه می بینیم پیامبر چنین کسانی را ماندگار نامیده با آن که ماندگار را نمی توان مسافر شمرد و در گزارش مسلم آمده که پیامبر فرمود “: کسانی که با من از مکه کوچیده و اکنون به دیدار آن آمده اند پس از انجام برنامه حج سه روز درآن جا درنگ کنند ” و بر بنیاد گزارش بخاری “: برای کسانی که با من از مکه کوچیده و اکنون به دیدار آن آمدهاند پس از روز چهارم از جشن قربانی،ماندن سه روز در آن جا نیکو است”.

پاسخ: راستی را برای این که مسافر بتواند نماز خود را شکسته نخواند تنها این اندازه بس نیست که نام ” ماندگار ” بر او راست آید زیرا گفتگو بر سر دستور خدائی است نه بر سر یک واژه و آنگاه از آئین نامه ارجمند پیامبر برمی آید که هنگام سفر تنها در جائی می توانیم نماز را، شکسته نخوانیم که مدت معینی در آن جاماندگار شویم و اگر بخواهیم کمتر از آن بمانیم راهی جز شکسته خواندن نمازنیست و درباره مکه نیز دستور ویژه ای نرسیده تا با پشتگرمی به آن از شیوه برانگیخته خدا (ص) روی برتابیم ماندگار شدنی هم که آفریننده آن بهانه دست آویز گرفته بیش از درنگی کوتاه در مکه نبوده که برای مهاجران روا شناخته شد- و این هم برای پیشینه ها و نزدیکان و دلبستگی هائی بوده که در آن جا داشتند- و خود هیچ بستگی ای به آن گونه ماندگارشدن که دستور شکسته نماز خواندن را از گردن کسی برمی دارد ندارد. زیرا به گونه ای که در هر دوصحیح آمده برانگیخته خدا (ص) ده روز در مکه ماند- و به گونه ای که در دیگر گزارش ها آمده از ده روز هم بیش تر- با این همه نماز خود را جز شکسته نمی خواند، پس این که درنگ سه روزه در مکه را تنها بر مهاجران روا داشت- و نه بر دیگر کسانی که به مکه آمده بودند- و نیز این که- چنان چه آشکارا از فرازهای گزارش برمی آید- این درنگ را تنها در مکه روا دانست و نه در دیگر جاها ، آری با پیش چشم داشتن این دو زمینه درمی یابیم که خواست پیامبر از ” ماندگار شدن ” همان بوده که یاد کردیم و هیچ یک از آئین شناسان را نرسد که درنگ سه روزه را انگیزه ای بشمارد که به ویژه در مکه و تنها برای مهاجران- دستور به شکسته خواندن را از گردن نمازگزاربردارد. با آن که ایشان با کوچ کردن از آن شهر، از میهن گرفتن آن جا چشم پوشیده بودند و برانگیخته خدا (ص) در بازپسین دیدارش از خانه خدا با آنکه بیش از سه روز که به ده روز- کمتر و بیشتر- رسید باز هم نماز خود را در مکه شکسته خواند.

و تازه شافعی و مالک و یاران آن دو، با پشتگرمی به فرازهای گزارشی که یاد شد به این جا رسیده اند که این درنگ سه روزه در مکه را نباید برای مهاجران از آن گونه درنگ هائی در مکه شمرد که از ایشان ناپسند بوده زیرا گفته اند: برانگیخته خدا بر مهاجران نمی پسندید که در مکه که میهن ایشان بود و از آن جا بیرونشان کرده بودند ماندگار شوند و سپس برنامه دیدار از خانه خدا که به پایان رسید یک درنگ سه روزه را برایشان روا شمرد و ابن حزم گفته: بر مسافران روا است که سهروز یا بیشتر در مکه بمانند و این کار برایشان به هیچ روی ناپسندیده نیست، ولی کسانی که همراه پیامبر بهمدینه کوچیدند از آنان پسندیده نبوده که پس از پایان برنامه دیدار از خانه خدا بیش از سه روز در مکه بمانند اکنون این دستور ویژه ای که درباره مکه و تنها درباره مهاجران رسیده کجا و ماندگار شدنی که نماز شکسته را از گردن ایشان برمی دارد کجا؟ وان گهی اگر این دست افزار درستی بود پس عثمان بایستی در مکه از شکسته خواندن نماز خودداری نماید نه در منی و عرفه، با آن که در آن دو جا نیز نماز را شکسته نمی خواند.

بهانه سوم: راستی این که عثمان نخست بر آن شد تا در منی ماندگار شود و آن جا را میهن خود گردانیده پایگاه فرمانروائی اش بگیردو از همین روی بود که نماز را در آن جا شکسته نخواند، و سپس از آن اندیشه روگردان شد و به مدینه برگشت.

پاسخ: گویا این بهانه تراش- از پشت پرده ای بس نازک- آشکارا جهان نهان را نگریسته- با آن که جز خداوند کسی از نهفته ها آگاه نیست- زیرا بودن چنان خواست و اندیشه ای دردل عثمان و سپس روگردان شدن او از آنرا جز از زبان خود وی یا زبان کسی که گزارش آن را از وی شنیده باشد نمی توان دریافت، و تو دانستی خود خلیفهچون در تنگنای پرخاش ها گیر افتاد چنین بهانه ای نیاورد با آن که راه گریزی نیکو و بسی بهتر از آن بود که چنان پاسخ های بی سر و تهی بدهد، بااین همه، خداوند آن پندار پس از گذشتن روزگاری دراز از زندگی جهان، پرده از چهره این راز برگرفته که خدازنده بدارد این چشم بستن هائی را که به پرده برداری از نهفته های گیتی می انجامد! گذشته از آن که جا به جا کردن بزرگ ترین پایگاه مسلمانان و گرایش به ماندگار شدن در میهن نخستین خود که- پیش از کوچیدن به همراه پیامبر- در آن جا می زیسته کاری بسیار دشوار بوده و خیلی دور از باوراست که بگوئیم او بی هیچ اندیشه خواهی از هیچ کس از یاران بزرگ پیامبر و با بی نیازی از زمینه هائی که چیدن آن ها روزگاری دراز می خواهدچنین هوسی در سر پخته و آن را کاری صد در صد ساده پنداشته که تنها با خواست او انجام پذیر یا رها کردنی است. ابن حجر در الفتح 457:2 و شوکانی در نیل الاوطار 260:3 می نویسند: عبدالرزاق از معمر از زهری از عثمان آورده اند که ” او از شکسته خواندن نماز سرباز زد زیرا می خواست پس از انجام برنامه دیدار از خانه خدا در آن جا ماندگار شود “.

بر این گزارش خرده گرفته اند که زنجیره پیوسته ای ندارد و تازه از این دیده گاه نیز جای چون و چرا داردکه ماندگار شدن در مکه بر کسانی که همراه پیامبر به مدینه کوچیدند ناروااست و با زنجیره ای درست گزارش کرده اند که عثمان از ترس آن که از کوچیدن به همراه پیامبر، روگردان و پشیمان شمرده شود خانه خدا را همیشه بر پشت شترش بدرود می کرد و در بیرون شدن ازمکه شتاب داشت. و روشن شده است که چون پیرامون خانه اش را گرفتند تا اورا بکشند یا از کار برکنار کنند مغیرهبه وی گفت: شترانت را سوار شو و به سوی مکه راه بیافت و او پاسخ داد از شهری که همراه پیامبر به آن کوچیده ام دوری نمی گزینم پایان ابن قیم نیزدر زاد المعاد 25:2 از راه دیگری یاوه بودن بهانه بالا را روشن کرده است که به همان جا برگردید.

بهانه چهارم: عثمان پیشوای مردم بوده و پیشوا هر جا که فرود آید در مرز کار و فرمانروائی و سرپرستی او است و همچون میهن وی به شمار می رود.

امینی گوید: پشتوانه دستور یک آئین را خود آن کیش باید بشناساند نه دیدگاه های ساختگی، و پیشوا در پیروی از دستورها به همان اندازه ناگزیر است که مردمان کوچه و بازار واز این هم بالاتر آن که: او بیشتر از دیگران باید در پیروی از آئین ها و نهادهای کیش خود کوشا باشد تا مردمنیز رفتار او را برنامه خویش گیرند واو را راهبر خود شناسند و او هر چند که مرز فرمانروائی و کار و سرپرستی اش به همه جهان یا دست کم به همه شهرهائی که زیر فرمان او است می رسد باز هم دستور آئین ما بستگی ای به این زمینه ندارد و تنها بسته است به پشتوانه هائی که خود آئین شناسانده پس اگر در جائی خواست ماندگار شود باید دستوری را که در باره ماندگار است به کار بندد و اگر آهنگ ماندگار شدن نداشت باید به دستوری که درباره مسافران رسیده رفتار کند چنان چه برانگیخته خدا(ص) بی چون و چرا پیشوای همه آفریدگان بود و با این همه، نماز خود را در سفرهایش شکسته می خواند و هیچ کس نگفته است که او در مکه یا عرفات یا منی و دیگرجاها نماز را چهار رکعت میخوانده زیرا او نیز پیرو همان برنامهای بوده که برای همه پیروانش نهاده (این بود پاسخی که ابن قیم در زاد المعاد و ابن حجر در فتح الباری 456:2 به بهانه بالا داده اند) گذشته از این ها در ص 173 دیدیم که بزرگ ترین پیامبران و نیز بوبکر و عمر پسر خطاب آواز برمی داشتند که “: ای مردم مکه! شما نمازتان را شکسته نخوانید که ما مسافرانیم ” و این می رساند که دستور به شکسته خواندن و نخواندن نماز برای آن آواز دهنده بزرگوار و برای کسانی که پس از او پایگاه جانشینی اش را گرفتند نیز هست و تازه اگر کار عثمان در شکسته نخواندن نماز با پشتگرمی به بهانه بالا بوده بایستی در میان مردم بانگ در دهد که “: این برنامه تنها برای کسی است که پایگاه پیشوائی دارد و دیگران همه باید نماز خود را شکسته بخوانند ” وگر نه او با کار خود مردمرا به پرتگاه نادانی می افکند و با روشن نساختن چون و چند آن، انگیزه می شد که نمازشان نادرست گردد، پس چون آواز به این آگهی برنداشت و چنین بهانه ای را دست آویز کار خود در برابر خرده گیران نگردانید درمی یابیم که او چنین خواستی نداشته و کسانی از یاران پیامبر هم که از وی پیروی نمودند چنین بهانه ای را دست آویز کار او نگردانیدند و چنان چه درص 161 گذشت تنها انگیزه ایشان در پیروی از وی دچار نشدن به کار زشت ناسازگاری بوده و این می رساند که کار او در چشم ایشان به خودی خود درست نبوده است.

بهانه بالا در بی پایگی مانند همان دستاویزی است که برای مادر گروندگان- عایشه- ساخته اند و بر کار او که نماز را در سفر چهار رکعت می خوانده به این گونه ماله کشیده اند که- چنان چه ابن قیم در زاد المعاد 26:2 – یادآوری کرده- وی مادر گروندگان بوده پس هر جا فرود می آمده میهن وی شمرده می شد که باید پرسید اگر این دستور ویژه برای مادر گروندگان است بایستی مادر بودن او از پدر بودن برانگیخته خدا (ص) گرفته شده باشد زیرا روان گردانیدن یک دستور بر کسی که بنیاد کار شمرده می شود بسی سزاوارتر است تا کسی که از شاخ و برگهای آن است و آن گاه ما می دانیم که برانگیخته خدا در همه سفرهایش نماز را شکسته می خواند. وچه باید کرد باکسانی که دگرگون ساختن دستور خدا را با چنین یاوه سرائی ها آسان می گیرندو با آنان که بهانه تراشیدن برای کسانی را ساده می پندارند که به ناسازگاری با هر دستور از دستورهای کیش ما برخیزند و انگیزه ای هم ندارند جز برداشتی که از مغزشان گذشته! یا لغزش گاهی که در آن افتاده اند یا سیاست روز که به این کار وادارشان کرده، و شگفتی من از روش دانشمندانی به پایان نمی رسد که ماننده های این یاوه ها را خوش می دارند و در نگاشته هاشان فراهم می آرند و همچون افسانه هائی برای آیندگان بر جای می نهند تا خود را مایه ریشخند و افسوس ایشان گردانند.

بهانه پنجم “: شکسته خواندن نماز برای مسافر کاری بایسته نیست و گردن نهادن و سر باز زدن از آن هر دو یکسان و روا است”. این سخن را نیز گروهی یادآوری کرده اند و محب طبری در الریاض 151:2 می نویسد ” پشتوانه او در آن کار آشکار است زیرا او از کسانی بوده که شکسته نخواندن نماز رادر سفر ناروا نمی دانسته ” روشنگران صحیح بخاری نیز با آوردن همین بهانه، از محب پیروی کرده و برداشتی آوردهاند ناساز با دستورهای چون و چرا ناپذیر کیش خود که نه با آئین نامه های گرامی ای که بودن آن ها از پاک ترین پیامبران روشن است هماهنگی دارد و نه با سخنان یاران او، 

متن عربی

نظرة فی رأی الخلیفة:

قال الأمینی: أنت تری أنّ ما ارتکبه الرجل مجرّد رأی غیر مدعوم ببرهنة و لا معتضد بکتاب أو سنّة، و لم یکن عنده غیر ما تترّس به من حججه الثلاث التی دحضها عبد الرحمن بن عوف بأوفی وجه حین أدلی بها، بعد أن أربکه النقد، و کان

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 151

ذلک منه تشبّثاً کتشبّث الغریق، و من أمعن النظر فیها لا یشکّ أنّها ممّا لا یفوه به ذو 8/103 مرّة فی الفقاهة فضلًا عن إمام المسلمین، و لو کان مجرّد أنّ زوجته مکّیة من قواطع السفر فأیّ مهاجر من الصحابة لیس کمثله؟ فکان إذن من واجبهم الإتمام، لکنّ الشریعة فرضت التقصیر علی المسافر مطلقاً، و الزوجة فی قبضة الرجل تتبعه فی ظعنه و إقامته، فلا تخرج زوجها عن حکم المسافر لمحض أنّه بمقربة من بیئتها الأصلیّة التی هاجر عنها و هاجرت.

قال ابن حجر فی فتح الباری «1» (2/456): أخرج أحمد و البیهقی من حدیث عثمان و أنّه لمّا صلّی بمنی أربع رکعات أنکر الناس علیه فقال: إنّی تأهّلت بمکة لمّا قدمت و إنّی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: من تأهّل ببلدة فإنّه یصلّی صلاة مقیم.

قال: هذا الحدیث لا یصحّ منقطع، و فی رواته من لا یُحتجّ به، و یردّه أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم کان یسافر بزوجاته و قصّر.

و قال ابن القیّم «2» فی عدّ أعذار الخلیفة: إنّه کان قد تأهّل بمنی، و المسافر إذا أقام فی موضع و تزوّج فیه، أو کان له به زوجة أتمّ. و یُروی فی ذلک حدیث مرفوع عن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم،

فروی عکرمة بن إبراهیم الأزدی عن أبی ذئاب عن أبیه قال: صلّی عثمان بأهل منی أربعاً و قال: یا أیّها الناس لمّا قدمت تأهّلت بها، و إنّی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: إذا تأهّل الرجل ببلدة فإنّه یصلّی بها صلاة مقیم. رواه الإمام أحمد رحمه الله فی مسنده «3» (1/62)، و عبد اللَّه بن الزبیر الحمیدی فی مسنده «4»

 

أیضاً، و قد أعلّه البیهقی بانقطاعه، و تضعیفه عکرمة بن إبراهیم، قال أبو البرکات بن تیمیّة:

 الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 152

و یمکن المطالبة بسبب الضعف، فإنّ البخاری ذکره فی تاریخه «1» و لم یطعن فیه، و عادته ذکر الجرح و المجروحین، و قد نصّ أحمد و ابن عباس قبله: إنّ المسافر إذا تزوّج لزمه الإتمام، و هذا قول أبی حنیفة رحمه الله، و مالک و أصحابهما، و هذا أحسن ما اعتذر به عن عثمان. انتهی.

قال الأمینی: لو کان عثمان لهج بهذه المزعمة فی وقته علی رءوس الأشهاد، و کان من المسلّم فی الإسلام أنّ التزویج من قواطع السفر- و لیس کذلک- لما بقیت کلمة مطویّة تحت أستار الخفاء حتی یکتشفها هذا الأثریّ المتمحّل، أو یختلقها له رماة القول علی عواهنه.

ثمّ لأیّ شی ء کانت، و الحالة هذه، نقود الصحابة الموجّهة إلی الرجل؟ أو لم یسمعوه لمّا رفع عقیرته بعذره الموجّه؟ أو سمعوه و لم یقیموا له وزنا؟ أو أنّ الخطاب من ولائد أمّ الفریة بعد منصرم أیّامه؟

علی أنّ النکاح لا یتمّ عند القوم إلّا بشاهدین عدلین، و ورد عن ابن عبّاس: «لا نکاح إلّا بأربعة: ولیّ، و شاهدین، و خاطب» «2»، فأین کان أرکان نکاح الخلیفة یوم توجیه النقود إلیه؟ حتی یدافعوا عنه تلک الجلبة و اللغط.

و متی تأهّل الرجل بهذه المرأة الموهومة قاطعة السفر له؟ و ما المسوّغ له ذلک و قد دخل مکة محرماً؟ و کیف یشیع المنکر و یقول: تأهّلت بمکة مذ قدمت؟ و لم یکن متمتّعاً بالعمرة- لأنّه لم یکن یبیح ذلک أخذاً برأی من حرّمها کما یأتی تفصیله- حتی یقال: إنّه تأهّل بین الإحرامین بعد قضاء نسک العمرة، فهو کان لم یزل محرماً من مسجد الشجرة حتی أحلّ بعد تمام النسک بمنی، فیجب أن یکون إتمامه الصلاة إن

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 153

صحّ الإتمام بالتأهّل، و أنّی؟ من حیث أحلّ و تأهّل، و قد صلّاها تامّة بمنی أیّام منی و بعرفات أیضاً محرماً مع الحاج، فهذه مشکلة أخری قطّ لا تنحلّ لما صحّ

من طریق عثمان نفسه عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من قوله: «لا یَنکِحُ المحرمُ و لا یُنکَحُ و لا یخطب» «1».

و عن مولانا أمیر المؤمنین قال: «لا یجوز نکاح المحرم، إن نکح نزعنا منه امرأته» «2».

قال ابن حزم فی المحلّی (7/197): مسألة: لا یحلّ لرجل و لا لامرأة أن یتزوّج أو تتزوّج، و لا أن یزوّج الرجل غیره من ولیّته، و لا أن یخطب خطبة نکاح مذ یحرمان إلی أن تطلع الشمس من یوم النحر، و یدخل وقت رمی جمرة العقبة، و یفسخ النکاح قبل الوقت المذکور، کان فیه دخول و طول مدّة و ولادة أو لم یکن، فإذا دخل الوقت المذکور حلّ لهما النکاح و الإنکاح. ثمّ ذکر دلیل الحکم فقال:

فإن نکح المحرم أو المحرمة فسخ

لقول رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: من عمل عملًا لیس علیه أمرنا فهو ردّ.

و کذلک إن أنکح من لا نکاح لها إلّا بإنکاحه فهو نکاح مفسوخ لما ذکرنا، و لفساد الإنکاح الذی لا یصحّ النکاح إلّا به، و لا صحّة لما لا یصحّ، إلّا بما یصحّ، و أمّا الخطبة فإن خطب فهو عاصٍ و لا یفسد النکاح، لأنّ الخطبة لا متعلّق لها

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 154

بالنکاح، و قد یخطب و لا یتمّ النکاح إذا ردّ الخاطب، و قد یتمّ النکاح بلا خطبة أصلًا، لکن بأن یقول لها: أنکحینی نفسک فتقول: نعم قد فعلت. و یقول هو: قد رضیت، و یأذن الولیّ فی ذلک. ثمّ بسط القول فی ردّ من زعم جواز نکاح المحرم بأحسن بیان. فراجع. و للإمام الشافعی فی کتابه الأمّ «1» کلمة حول نکاح المحرم ضافیة لدة هذه، راجع (5/160).

و لیتنی أدری بأیّ کتاب أم بأیّة سنّة قال أبو حنیفة و مالک و نصّ أحمد- کما زعمه ابن القیّم «2»-: علی أنّ المسافر إذا تزوّج ببلدة لزمه الإتمام بها؟ و سنّة رسول اللَّه الثابتة عنه صلی الله علیه و آله و سلم خلافه؛ و کان المهاجرون کلّهم یقصّرون بمکّة، و هی قاعدة أزواجهم کما سمعت، و لیس مستند القوم إلّا روایة عکرمة بن إبراهیم التی أعلّها البیهقی، و قد مرّ عن ابن حجر أنّها لا تصحّ. و قال یحیی «3» و أبو داود: عکرمة لیس بشی ء. و قال النسائی «4»: ضعیف لیس بثقة. و قال العقیلی «5»: فی حدیثه اضطراب. و قال ابن حبّان «6»: کان ممّن یقلّب الأخبار، و یرفع المراسیل، لا یجوز الاحتجاج به. و قال یعقوب: منکر الحدیث. و قال أبو أحمد الحاکم: لیس بالقوی، و ذکره ابن الجارود و ابن شاهین فی الضعفاء «7».

نعم راق أولئک الأئمة التحفظ علی کرامة الخلیفة و لو بالإفتاء بغیر ما أنزل اللَّه، و کم له من نظیر! و نوقفک فی الأجزاء الآتیة علی شطر مهمّ من الفتاوی الشاذّة عن

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 155

الکتاب و السنّة عند البحث عنها، و العجب کلّ العجب عدّ ابن القیّم هذا العذر المفتعل أحسن ما اعتذر به عن عثمان، و هو مکتنف بکلّ ما ذکرناه من النقود و العلل، هذا شأن أحسن ما اعتذر به، فما ظنّک بغیره؟!

و أمّا وجود مال له بالطائف فالرجل مکّی قد هاجر عنها لا طائفیّ، و بینه و بین الطائف عدّة مراحل، هب أنّ له مالًا بمکة أو بنفس منی و عرفة اللتین أتمّ فیهما الصلاة، فإنّ مجرّد المال فی مکان لیس یقطع السفر ما لم یجمع الرجل مکثاً، و قد قصّر أصحاب النبی صلی الله علیه و آله و سلم معه عام الفتح، و فی حجة أبی بکر و لعدد منهم بمکة دار أو أکثر و قرابات. کما رواه الشافعی، قال فی کتاب الأم «1» (1/165): قد قصّر أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم معه عام الفتح، و فی حجّته، و فی حجّة أبی بکر، و لعدد منهم بمکّة دار أو أکثر و قرابات منهم: أبو بکر له بمکّة دار و قرابة، و عمر له بمکة دور کثیرة، و عثمان له بمکة دار و قرابة؛ فلم أعلم منهم أحداً أمره رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بالإتمام، و لا أتمّ و لا أتمّوا بعد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی قدومهم مکة، بل حفظ عمّن حفظ عنه منهم القصر بها. و ذکره البیهقی فی السنن (3/153).

و أمّا الخیفة ممّن حجّ من أهل الیمن و جفاة الناس الذین لم یتمرّنوا بالأحکام أن یقولوا: إنّ الصلاة للمقیم رکعتان هذا إمام المسلمین یصلّیها کذلک. فقد کانت أولی بالرعایة علی العهد النبویّ و الناس حدیثو عهد بالإسلام، و لم تطرق جملة من الأحکام أسماعهم، و کذلک علی العهدین قبله، لکنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لم یرعها بعد بیان حکمی الحاضر و المسافر، و کذلک من اقتصّ أثره من بعده، و لقد صلّی صلی الله علیه و آله و سلم بمکة رکعتین أیّام إقامته بها ثمّ

قال: أتمّوا الصلاة یا أهل مکة فإنّا سفر.

أو قال: یا أهل البلد صلّوا أربعاً فإنّا سفر «2».

فأزال صلی الله علیه و آله و سلم ما حاذره الخلیفة فی تعلیله المنحوت بعد

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 156

الوقوع، فهلّا کان منه اقتصاص لأثر النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فیما لم یزل دائباً علیه فی أسفاره؟ فهلّا اقتصّ أثره مع ذلک البیان الأوفی؟ و لم یکن علی الأفواه أوکیة «1»، و لا علی الآذان صمم، و هل الواجب تعلیم الجاهل؟ أو تغییر الحکم الثابت من جرّاء جهله؟

علی أنّ الخلیفة إن أراد أن ینقذ الهمج من الجهل بتشریع الصلاة أربعاً فقد ألقاهم فی الجهل بحکم صلاة المسافر، فکان تعلیمه العملی إغراء بالجهل، و واجب التعلیم هو الاستمرار علی ما ثبت فی الشریعة مع البیان، کما فعله رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی مکة کما مرّ، و کان عمر إذا قدم مکة صلّی لهم رکعتین ثمّ یقول: یا أهل مکة أتمّوا صلاتکم فإنّا قوم سفر، و روی البیهقی عن أبی بکر مثل ذلک. سنن البیهقی (3/126، 157)، المحلّی لابن حزم (5/18)، موطّأ مالک «2» (1/126).

هذه حجج الخلیفة التی أدلی بها یوم ضایقه عبد الرحمن بن عوف لکنّها عادت عنده مدحورة، و قد أربکه عبد الرحمن بنقد ما جاء به فلم یبق عنده إلَّا أن یقول: هذا رأی رأیته، کما أنّ مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام لمّا دخل علیه و خصمه بحجاجه

فقال: و اللَّه ما حدث أمر و لا قدم عهد.

إلخ. و عجز الرجل عن جوابه فقال: رأی رأیته.

هذا منقطع معاذیر عثمان فی تبریر أُحدوثته فلم یبق له بعد ارتحاضه إلّا قوله: رأی رأیته، لکنّ للرجل من بعده أنصاراً اصطنعوا له أعذاراً أخری هی أوهن من بیت العنکبوت، و لم یهتد إلیها نفس الخلیفة حتی یُغبّر بها فی وجه منتقدیه، و لکن کم ترک الأوّل للآخر، منها:

1- إنّ منی کانت قد بنیت و صارت قریة، کثر فیها المساکن فی عهده و لم یکن ذلک فی عهد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، بل کانت فضاء و لهذا

قیل له: یا رسول اللَّه ألا تبنی لک

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 157

بمنی بیتاً یظلّک من الحرّ؟ فقال: لا، منی مناخ من سبق،

فتأوّل عثمان أنّ القصر إنّما فی حال السفر «1».

أنا لا أدری ما صلة کثرة المساکن و صیرورة المحلّ قریة بحکم القصر و الإتمام؟ و هل السفر یتحقّق بالمفاوز و الفلوات دون القری و المدن حتی إذا لم ینو فیها الإقامة؟ إنّ هذا لحکم عجاب، و هذه فتوی من لا یعرف مغزی الشریعة، و لا ملاک تحقق السفر و الحضر المستتبعین للقصر و الإتمام، علی أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم صلّی أیّام إقامته بمکة قصراً و کذلک فی خیبر، و کانت مکة أمّ القری، و فی خیبر قلاع و حصون مشیّدة و قری و رساتیق، و کذلک کان یفعل فی أسفاره، و کان یمرّ بها علی قریة و یهبط أخری.

علی أنّ صیرورة المحلّ قریة لم تکن مفاجأة منها و إنّما عادت کذلک بالتدریج، ففی أیّ حدّ منها کان یلزم الخلیفة تغییر الحکم؟ و علی أیّ حدّ غیّر؟ أنا لا أدری.

2- إنّه أقام بها ثلاثاً و قد قال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: «یقیم المهاجر بعد قضاء نسکه بمکة 2- ثلاثاً»

فسمّاه مقیماً و المقیم غیر مسافر «2».

و فی لفظ مسلم «3»: «یمکث المهاجر بمکة بعد قضاء نسکه ثلاثاً».

و فی لفظ البخاری: «للمهاجر إقامة ثلاث بعد الصدر بمکة».

انتهی «4».

إنّ ملاک قطع السفر لیس صدق لفظ الإقامة، فلیست المسألة لغویّة و إنّما هی شرعیّة، و قد أناطت السنّة الشریفة الإتمام فی السفر بإقامة محدودة لیس فیما دونها إلّا

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 158

التقصیر فی الصلاة، و لیس لمکة حکم خاصّ یُعدل به عمّا سنّه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و المراد من الإقامة فیما تشبّث به ناحت المعذرة هو المکث للمهاجر بمکة لما لهم بها من سوابق و علائق و قرابات، لا الإقامة الشرعیّة التی هی موضوع حکم الإتمام، و قد أقام رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بمکة عشراً کما فی الصحیحین «1» أو أکثر منها کما فی غیره «2» و لم یزد علی التقصیر فی الصلاة، فقصر المکث بمکة ثلاثاً علی المهاجر دون غیره من الوافدین إلی مکة، و علی مکة دون غیرها کما هو صریح تلکم الألفاظ المذکورة یُعرب عن إرادة المعنی المذکور، و لا یسع لفقیه أن یری الإقامة ثلاثاً بمکة خاصّة من قواطع السفر للمهاجر فحسب، و قد أعرض عن استیطانها بالهجرة، و لم یتمّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی حجّة الوداع بمکة و قد أقام بها أکثر من ثلاثة أیام بلغ عشراً أو لم یبلغ أو زاد علیها.

علی أنّ الشافعی و مالکاً و أصحابهما و آخرین احتجّوا بالألفاظ المذکورة علی استثناء مکث المهاجر بمکة ثلاثاً من الإقامة المکروهة لهم بها، قالوا: کره رسول اللَّه للمهاجرین الإقامة بمکة التی کانت أوطانهم فأخرجوا عنها، ثمّ أباح لهم المقام بها ثلاثاً بعد تمام النسک. و قال ابن حزم: إنّ المسافر مباح له أن یقیم ثلاثاً و أکثر من ثلاث لا کراهیة فی شی ء من ذلک، و أمّا المهاجر فمکروه له أن یقیم بمکة بعد انقضاء نسکه أکثر من ثلاث «3»، فأین هذا الحکم الخاصّ بمکة للمهاجر فحسب من الإقامة القاطعة للسفر؟ ثمّ لو کان هذا عذر الرجل لکان علیه أن یتمّ بمکة لا بمنی و عرفة و قد أتمّ بهما.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 159

3- إنّه کان قد عزم علی الإقامة و الاستیطان بمنی و اتّخاذها دار الخلافة، فلهذا أَتمّ ثمّ بدا له أن یرجع إلی المدینة. انتهی.

کأنّ هذا المتأوّل استشفّ عالم الغیب من وراء ستر رقیق و لا یعلم الغیب إلّا اللَّه، إنّ مثل هذه العزیمة و فسخها ممّا لا یُعلم إلّا من قبل صاحبها، أو من یخبره بها هو، و قد علمت أنّ الخلیفة لمّا ضویق بالنقد لم یعدّ ذلک من معاذیره، و إلّا لکانت له فیه منتدح، و کان خیراً له من تحشید التافهات، لکن کشف ذلک لصاحب المزعمة بعد لأی من عمر الدهر فحیّا اللَّه الکشف و الشهود.

و کان من المستصعب جدّا و البعید غایته تغییر العاصمة الإسلامیّة و التعریجة علی التعرّب بعد الهجرة من دون استشارة أحد من أکابر الصحابة، و إلغاء مقدّمات تستوعب برهة طویلة من الزمن کأبسط أمر ینعقد بمحض النیّة و یفسخ بمثلها.

و قال ابن حجر فی الفتح «1» (2/457)، و الشوکانی فی نیل الأوطار «2» (3/260): روی عبد الرزاق عن معمر، عن الزهری، عن عثمان: إنّما أتمّ الصلاة لأنّه نوی الإقامة بعد الحجّ و أُجیب بأنّه مرسل، و فیه أیضاً نظر لأنّ الإقامة بمکة علی المهاجرین حرام، و قد صحّ عن عثمان أنّه کان لا یودّع البیت إلّا علی ظهر راحلته، و یسرع الخروج خشیة أن یرجع فی هجرته، و ثبت أنّه قال له المغیرة لمّا حاصروه: ارکب رواحلک إلی مکّة. فقال: لن أُفارق دار هجرتی. انتهی.

و لابن القیّم فی زاد المعاد «3» (2/25) وجه آخر فی دحض هذه الشبهة. فراجع.

4- إنّه کان إماماً للناس و الإمام حیث نزل فهو عمله و محلّ ولایته، فکأنّه وطنه.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 160

قال الأمینی: إنّ ملاک حکم الشریعة هو المقرّر من قبل الدین لا الاعتبارات المنحوتة، و الإمام و السوقة شرع سواء فی شمول الأحکام، بل هو أولی بالاتّباع لنوامیس الدین حتی یکون قدوة للناس و تکون به أُسوتهم، و هو و إن سرت ولایته و عمله مع مسیر نفوذه فی البلاد أو فی العالم کلّه إلّا أنّ التکلیف الشرعیّ غیر منوط بهذا السیر، بل هو مرتبط بتحقّق الموازین الشرعیّة، فإن أقام فی محلّ جاءه حکم الإقامة، و إن لم ینوِ الإقامة فهو علی حکم السفر، و کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إمام الخلائق علی الإطلاق، و مع ذلک کان یقصّر صلاته فی أسفاره، و لا یعزی إلیه أنّه ربّع بمکة أو فی منی أو بعرفة أو بغیرها، و إنّما اتّبع ما استنّه للأمّة جمعاء و بهذا ردّه ابن القیّم فی زاد المعاد، و ابن حجر فی فتح الباری «1» (2/456).

أضف إلیه هتاف النبیّ الأعظم و أبی بکر و عمر بن الخطّاب بما مرّ (ص 107) من قولهم: أتمّوا صلاتکم یا أهل مکة فإنّا قوم سفر. فإنّه یعرب عن أنّ حکم القصر و الإتمام یعمّ الصادع الکریم و من شغل منصّة الخلافة بعده.

علی أنّه لو کان تربیع الرجل من هذه الناحیة لوجب علیه أن یهتف بین الناس بأنّ ذلک لمقام الإمامة فحسب، و أمّا من لیس له ذلک المقام فحکمه التقصیر، و إلّا لکان إغراءً بالجهل بعمله، و إبطالًا لصلاتهم بترک البیان، فإذ لم یهتف بذلک و لم یعلّل عمله به جواباً لمنتقدیه علمنا أنّه لم یرد ذلک، و أنّ من تابعه من الصحابة لم یعلّلوا عمله بهذا التعلیل، و إنّما تابعوه دفعاً لشرّ الخلاف کما مرّ فی صفحة (99، 102) و هذا ینبئ عن عدم صحّة عمله عندهم.

و یشبه هذا التشبّث فی السقوط ما نحتوه لأمّ المؤمنین عائشة فی تربیعها الصلاة فی السفر بأنّها کانت أمّ المؤمنین، فحیث نزلت فکان وطنها کما ذکره ابن القیّم فی زاد

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 161

معاده «1» (2/26)، فإن کان لأمّ المؤمنین هذا الحکم الخاصّ، وجب أن تکون أُمومتها منتزعة من أُبوّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و إنّ ثبوت الحکم فی الأصل أولی من الفرع، لکن رسول اللَّه کان یصلّی فی أسفاره عامّة رکعتین، و لیس من الهیّن تغییر حکم اللَّه بأمثال هذه السفاسف، و لا من السهل نحت العذر لکلّ من یخالف حکماً من أحکام الدین لرأی ارتآه، أو غلط وقع فیه، أو لسیاسة وقتیّة حدته إلیه، و لا ینقضی عجبی من العلماء الذین راقتهم أمثال هذه التافهات فدوّنوها فی الکتب، و ترکوها أساطیر من بعدهم یهزأ بها.

5- إنّ التقصیر للمسافر رخصة لا عزیمة، ذکره جمع، و قال المحبّ الطبری فی الریاض «2» (2/151): عذره فی ذلک ظاهر، فإنّه ممّن لم یوجب القصر فی السفر. و تبعه فی ذلک شرّاح صحیح البخاری، و هذا مخالف لنصوص الشریعة، و المأثورات النبویّة، و السنّة الشریفة الثابتة عن النبیّ الأقدس، و کلمات الصحابة، و إلیک نماذج منها: