logo-samandehi

خنده معاویه بر عمرو عاص

عمرو بن عاص از معاویه اجازه ملاقات خواست، و چون داخل شد، معاویه شروع کرد به خندیدن. عمرو گفت: یا أمیر المؤمنین! شادیت دایم باد! به چه چیز خندیدى. گفت از حمله پسر ابى طالب یادم آمد، هنگامى که به تو حمله ور شد و تو خود را ایمن ساختى و برگشتى.
عمرو گفت: مرا شماتت می کنى؟ عجیبتر از این، روزى است که على تو را به مبارزه طلبید؛ رنگت دگرگون شد و از سینه ات ناله برخاست، و گلوگاهت ورم کرد.
بخدا قسم اگر با او مبارزه می کردى ضربه دردناکى بر تو فرود می آورد که خاندانت یتیم می شدند و قدرتت از کفت می رفت و سپس عمرو این اشعار را سرود:

اى معاویه! شماتت مکن سوار بی باکى را که ملاقات کرد با دلاورى که، دلیران در مقابل او تاب مقاومت ندارند.
اى معاویه اگر ابو الحسن (على) را می دیدى به هنگامى که در میان سپاهیان خود رو می آورد، وحشت آن، تو را گرفتار می ساخت.
و آنگاه یقین می کردى که مرگ حق است و اگر با سرعت از چنگال او نگریزى تو را در بر می گیرد.
همانا اگر با او روبرو می شدى مرغ شبى را مانستى که مرغى شکارى در فضا به او حمله ور شود.
و هنگامى که على دشمن را در هم بکوبد، دیگر بقاء و حیاتى براى آن گروه نیست، و هر کس با على روبرو شود، از زندگى مأیوس است.
او تو را دعوت کرد، دعوتش را ناشنیده گرفتى و پا بفرار نهادى چه، جانت بتنگى افتاد، و یقین کردى که نزدیکترین وعده گاه مرگ است.
با این حال، مرا شماتت می کنى؛ اگر نیزه او به من رسیده بود، مرا نابود می کرد ولى خدا نخواست.
على شیر بچه است و پدر بچه شیرانست که دلاوران به سوى او رهبرى می شوند اگر در این امر شکست خورد به سوى او برو و گرنه این سخنان تو بیهوده و زیاده است.

معاویه پس از شنیدن این اشعار به عمرو گفت: بس کن و آرام باش؛ این همه معارضه لازم نبود.
عمرو گفت: تو باعث شدى که این سخنان را بگویم.

ابن قتیبه در «عیون الاخبار» ج 1 ص 169 چنین آورده است:
روزى عمرو بن عاص، معاویه را خندان یافت، به او گفت: خدا همیشه تو را خندان و مسرور بدارد، به چه می خندى؟ معاویه گفت: به هوشیارى تو روزى که با على روبرو شدى و خود را در خطر یافته فورا عورت خود را آشکار ساختى، به خدا قسم او از روى بزرگوارى بر تو منت گذاشت و اگر می خواست تو را می کشت!.
عمرو گفت: قسم به خدا که من در جانب راست تو بودم، هنگامى که على تو را به مبارزه طلبید؛ چشمانت برگشت و وریدت متورم شد و از تو چیزى سر زد که از ذکرش کراهت دارم پس به خود بخند و یا این ماجرا را ول کن.

بیهقى در «المحاسن و المساوى» ج 1 ص 38 چنین ذکر کرده است:
عمرو بن عاص، بر معاویه داخل شد و کسانى هم نزد او بودند، همین که چشم معاویه به عمرو افتاد که به طرفش می آید خنده اش گرفت، عمرو گفت:
خداوند همیشه تو را مسرور و خندان دارد، چیزى که موجب خنده باشد بنظر نمى- رسد!، معاویه گفت: بخاطرم آمد از روز صفین که با عراقیان در مبارزه بودى، على بن ابى طالب به تو حمله ور شد؛ همینکه نزدیک تو رسید خودت را از مرکب بزیر افکندى و عورت خود را آشکار ساختى؛ تو چگونه در آن حال خود را نباختى و این تدبیر (براى نجاتت) بنظرت آمد؟ بخدا قسم که با یک مرد هاشمى بزرگوارى روبرو شدى و اگر می خواست تو را می کشت.
عمرو گفت، اى معاویه! اگر جریان من تو را بخنده افکند پس بر خود هم بخند!
آرى؛ بخدا قسم، اگر کیفیتى که از من در نظر او ظاهر شد، از تو ظاهر شده بود هر آینه به وضع دردناکى به زندگیت خاتمه می داد و خاندانت را یتیم می کرد و مالت را بتاراج می داد و قدرتت از دست رفته بود، جز آنکه تو، خود را به سبب مردانى که با یکدیگر متحد بودند، از آسیب او حفظ نمودى.
من خودم دیدم آن روزى که تو را به مبارزه و جنگ تن بتن دعوت کرد؛ چگونه چشمانت برگشت کف بر دهانت جمع شد و عرق بر چهره ات نشست و در اسافل اعضایت کارى صورت گرفت که از ذکرش اکراه دارم!
معاویه گفت: بس است! این همه نمی خواستم در این موضوع سخن بگوئى!!

واقدى چنین روایت کرده:
روزى معاویه به عمرو گفت: من هر وقت تو را می بینم خنده ام می گیرد!
عمرو گفت: خنده ات بچه سبب است؟
معاویه گفت: بیادم می آید روزى که ابو تراب در جنگ صفین بتو حمله کرد و از ترس نیزه او، خود را به زمین افکندى و عورت خود را نمایان ساختى!
عمرو گفت: من از وضع تو بیشتر خنده ام می گیرد؛ روزى که على تو را به
مبارزه طلبید، نفس در سینه ات حبس شد، زبانت از دهان بیرون آمد و آب دهانت خشک شد و لرزه به اندامت افتاد و کارى از تو سر زد که ذکر آن ناخوش آیند است!
معاویه گفت: این همه که تو میگوئى واقعیت ندارد، چگونه من چنین ترسان میشدم در صورتیکه قبیله عکّ و اشعر پیشاپیش من جانفدا بودند؟
عمرو گفت: تو خود دانى که جریان بیش از این بود که من گفتم و با وجود اینکه قبیله عک و اشعر پیشاپیش تو مدافعه میکردند اینها همه و بالاتر آن به تو دست داد.
معاویه گفت: مطالب مزاح و شوخى، ما را به طرف جدّ و صراحت کشانید! وانگهى ترس و فرار از على (ع) براى احدى ترس نیست! «1»

نصر بن مزاحم در کتاب خود ص 229 گوید:
معاویه پیوسته عمرو را شماتت می کرد و روز مقابله با على را یاد می نمود و مى خندید و عمرو هم معذور بودن خود را در مقابله با على پیش می کشید؛ روزى باز معاویه او را شماتت کرد و گفت:
من از روى انصاف سخن می گویم؛ من با سعید بن قیس روبرو شدم و شما فرار کردید، تو اى عمرو! بسیار ترسو هستى! عمرو از این سخن خشمناک شد و گفت:
بخدا قسم اى معاویه! اگر تو در مقابل على قرار می گرفتى، جرأت در آمیختن با او را نداشتى، اگر خود را دلیر و شجاع می دانى، می خواستى موقع مبارز طلبیدن على، با او روبرو شوى! و این اشعار را سرود:

تو به سوى سعید، پسر ذى یزن پیش می روى؛ ولى کسى که تو را به مبارزه دعوت می کند وا می گذارى.
آیا بهتر نبود که به سوى على می رفتى، چه امکان داشت که خداوند ارپشت سرت کمک کند.
او تو را به مبارزه دعوت کرد ولى پاسخ ندادى.
اگر به مبارزه او می رفتى، دچار خسران و بدبختى می شدى.
هنگامى که تو را دعوت کرد، تو ناشنوا بودى.
آرزویت این بود که کاشک او از دعوت تو لب فرو بندد.

تا آخر ابیات که مشتمل بر توبیخ و نکوهش بسیارى از معاویه است.

عمرو بن عاص، در این اشعار اشاره می کند به آنچه که نصر بن مزاحم در ص 140 کتاب «صفین»، و جز او از مؤرخین ذکر کرده اند که؛

على بن ابیطالب روز جنگ صفین، بین دو صف لشکر بپا ایستاد و معاویه را چند بار بنام صدا زد. معاویه گفت: از على بپرسید چه می خواهد؟
حضرت فرمودند: دوست دارم (معاویه) برابر من ظاهر شود تا یک سخن با او بگویم. معاویه به میدان آمد و عمرو بن عاص همراهش بود؛ همین که به هم نزدیک شدند آن حضرت به عمرو اعتنائى نفرمود و به معاویه گفت واى بر تو! این مردم بر چه مبنائى می جنگند و بر هم می زنند؟ تو خود به میدان بیا با هم مبارزه کنیم هر یک از ما دیگرى را به قتل رسانید، غلبه با او باشد.
معاویه رو به عمرو کرد و گفت: نظر تو نسبت به این کار چیست؟ صلاح هست من با او مبارزه کنم؟
عمرو گفت، این مرد از روى انصاف با تو سخن گفت و تو اگر پیشنهاد او را نپذیرى، باعث بدنامى تو و نسل تو خواهد بود و مادام که یک عرب در روى زمین باشد، این خاطره فراموش نمی شود.
معاویه گفت: اى عمرو! مانند منى، نسبت به جانش فریب نمی خورد! سوگند بخدا، که پسر ابى طالب با کسى به مبارزه برنخواست مگر آنکه زمین را از خون او سیراب نمود؛ پس از این سخن معاویه تا آخرین صف سپاهیان خود عقب نشست و عمرو هم همراهیش می کرد.
على (ع) روزى از روزهاى جنگ صفین از سپاه خود جدا شد، و به اتفاق مالک اشتر به آرامى قدم می زد تا به نقطه مرتفعى برسند و بر آن قرار گیرند.
على این اشعار را می خواند:

من على هستم، بپرسید تا آگاه شوید و سپس به مبارزه ام بیائید و یا پشت کنید.
شمشیرم نابود کننده (ظالمین) است، و نیزه ام درخشان
از ماست پیامبر پاک پاکیزه، و از ماست حمزه نیکومنش و جعفر، که با دو بال سبز در بهشت جاودان است.
این است شیر خدا همراه با فخر و مباهات.
و آن است پسر هند مردود دو رو و پست و نامیمون.

در این هنگام، ناگاه بسر بن ارطاة در حالی که خود را غرق در آهن و زره کرده بود به طورى که شناخته نمی شد، ظاهر گردید، ندا داد: اى ابو الحسن به جنگ با من برخیز! على (ع) رو به او کرد و آرام با کمال تأنى از تپه فرود آمد؟ همین که نزدیک او شد با نیزه به او زد و او را به زمین افکند ولى زره اش مانع شد که نیزه به بدنش برسد. در این حال بسر خواست (چون عمرو) کشف عورت کند تا از حمله على در امان بماند که على از او روى برگرداند.
وقتی که بسر به زمین افتاد، مالک اشتر او را شناخت و به حضرت عرض کرد.
یا أمیر المؤمنین! این بسر بن ارطاة، همان دشمن خدا و تو است.
على فرمود: واگذارش که لعنت خدا بر او باد، آیا بعد از این کار زشتش متعرّض او شوم؟ در این موقع، جوانى که پسر عموى بسر بود به على حمله کرد و گفت:
آیا به بدى بسر را بزمین افکندى در حالیکه من پسر خوانده اویم؛
آیا با کمال بدى مردى سالخورده را بزمین افکندى و حال آنکه یار و کمک کار او از او غایب و جدا بود.
ما همگى حامى بسر هستیم و به خونخواهیش قیام می کنیم.

مالک اشتر به آن جوان حمله کرد و این اشعار بخواند:

آیا هر روز مردى سالخورده، پاى خود را (چون سگ) بلند مى کند و عورت خود را درگیراگیر جنگ آشکار می سازد!

عمرو و بسر هر یک، در پى دیگرى، عورت خود را آشکار می کنند و هر دو در نکبت و سختى افکنده شدند.

سپس مالک اشتر با نیزه خود به او زد و پشت او را در هم شکست و بسر هم پس از اینکه بر اثر ضربه نیزه على بزمین خورد، بپا خواست و بطرف یاران خود گریخت.
على (ع) بر او بانگ زد: اى بسر! معاویه سزاوارتر از تو بود به این امر! پس از برگشتن بسر؛ معاویه به او گفت: نگاه کن! که این رسوائى بعد از عمرو بتو رسید.
و در این موضوع حارث بن نضر سهمى این اشعار را سرود:
آیا هر روز براى یکى از سواران خود ندبه می کنید که در رزمگاه عورت او آشکار شده؟! و بدان حیله، از نیزه على در امان مانده و در خلوتگاه مورد خنده معاویه قرار می گیرد! دیروز عورت عمرو آشکار شد و سر خود را از شرمسارى پوشاند.
و بسر هم چون او عورت خود را آشکار ساخت.
به عمرو و بسر بن ارطاة بگوئید؛ که درست بنگرند، نکند دوباره با آن شیر
مرد روبرو شوند، و ستایش نکنید مگر از حیاى آن مرد و عورت خود که جان شما را نگهداشتند.
اگر بیضه هاى شما آشکار نمی شد از سر نیزه هاى او نجات نمی یافتید و آن دو از آنچه پیش آمد شما را نهى می کنند:
هرگاه با سپاه بزرگان روبرو شدید که در میانشان على (ع) بود به کنارى روید و از نیزه او خود را نگهدارید تجربه ها براى شما کافى است.
اگر باز هم شما می خواهید وقاحت ببار بیاورید باز با او روبرو شوید و نتیجه همانست که دیده اید. «1»
تاریخ به ما نشان می دهد که عمرو بن عاص اولین کسى نیست که از ترس امیر المؤمنین متوسل به کشف عورت خود شده، بلکه این کار را از طلحه پسر ابى طلحه آموخته چه، در جنگ احد هنگامى که مورد حمله أمیر المؤمنین واقع شد دید ناچار کشته خواهد شد لذا کشف عورت کرد و با آن حضرت روبرو شد «2».
این واقعه را حلبى، در سیره خود ج 2 ص 247 ذکر کرده و سپس گوید:
این امر براى سرور ما على- که خدا گرامیش دارد- دو بار در جنگ صفین رخ داد؛ یکى موقع حمله حضرت به بسر بن ارطاة و دیگر موقع حمله به عمرو بن عاص که چون دیدند ناچار کشته خواهند شد، عورت خود را نمایان ساختند و على (ع) روى از آنها بگرداند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 238

رفتن به بالا