اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

چرا علی(ع) را دوست‏ داری و با من دشمنی؟!

متن فارسی

65- ابو سهیل تمیمی، می گوید: «معاویه به حج رفت. جویای زنی از قبیله بنی کنانه گشت که «دارمیه حجونیه» خوانده میشد و سیاه چهره و فربه بود.
گفتند: زنده و سالم است. دستور داد بیاورندش. آوردندش. به او گفت: چرا آمدی ای دختر «حام»؟ گفت: اگر قصدت بد گفتن است، من دختر «حام» نیستم، بلکه زنی از بنی کنانه ام. گفت: راست می گوئی. میدانی چرا ترا احضار کردم؟
گفت: غیب را جز خدا نمی داند. گفت: ترا احضار کرده ام تا بپرسم چرا علی را دوست می داری و با من دشمنی، و او را مولا و ولی خویش می دانی و با من در خصومتی؟ گفت: نمی شود مرا از جواب معاف بداری؟ گفت: نه.
گفت: حال که مرا معاف نمی داری می گویم علی را به خاطر این دوست داشته ام که با مردم به عدالت بود و در تقسیم درآمد مساوات را رعایت می کرد و به همه سهم یکسان می داد. و به تو از آن جهت کینه دارم که به جنگ کسی برخاستی که برای تصدی حکومت شایسته تر از تو است و از پی چیزی برآمدی که حق تو نیست.
علی را از آن جهت مولا و ولی خویش می دانم که رسول خدا (ص) او را دوست می داشت و ولی شمرد و از آن جهت که بیچارگان را دوست می داشت و دین داران را بزرگ و محترم می داشت، و با تو بدان سبب در خصومتم که خون ها ریخته ای و در قضا و داوری ستم روا داشته و از قانون اسلام منحرف گشته ای و بدلخواه داوری و حکومت کرده ای.
معاویه گفت: به همین جهت شکمت باد کرده و پستانهایت بزرگ شده و کمرت پهن گشته است. گفت: ای مرد! بخدا در این صفات که نام بردی «هند» ضرب المثل بود. گفت: ای زن! حرفت را بفهم. من حرف بدی به تو نزدم.شکم زن وقتی باد کند معلوم می شود بچه اش بزرگ و کامل گشته، و چون پستان هایش بزرگ شود بچه شیرخوارش از شیر سیر می شود و چون کمرش پهن گردد به هنگام نشستن با وقار و متانت خواهد بود.آن زن با این سخن آرام گشت.آنگاه معاویه از او پرسید: ای زن! آیا تو علی را دیده ای؟ جواب داد:
آری بخدا. پرسید: به نظرت چگونه آمد؟ گفت: بخدا دیدمش که حکومت چنانکه ترا بفریفته و از دین بدر کرده او را نفریفته بود و نعمت که ترا بخود سرگرم نموده او را سرگرم نساخته بود. پرسید: سخنش را شنیده ای: گفت: آری بخدا، نابینائی را از دل می زدود، چنانکه روغن زنگ از ظرف فلزی می زداید. معاویه گفت: راست می گوئی. آیا تقاضا و نیازی داری؟ پرسید اگر از تو تقاضا کنم انجام خواهی داد؟ گفت: آری: گفت: یکصد ماده شتر سرخ مو با بچه و چوپانش.
پرسید: می خواهی چه کنی؟ گفت: با شیرش کودکان را سیر می کنم، و خود آنها را به خدمت بزرگسالان می گذارم، و با آنها کارهای بزرگوارانه و خیر می نمایم، و میان عشائر را به صلح و آشتی می آرم. پرسید: اگر آنها را به تو ببخشم مقامی را در نظرت کسب خواهم کرد که علی بن ابیطالب دارد؟ گفت: پناه بر خدا! حتی پائین تر را نیز در نظرم به دست نخواهی آورد. در این هنگام معاویه این ابیات را بسرود:
اگر پیوسته با شما بردباری نورزم
پس از من به چه کسی امید بردباری توان برد؟!
بگیر اینها را و گوارا بادت، و کار آن بزرگمرد را
به خاطر داشته باش که جنگ خصمانه را با آشتی مقابله کرد!
و افزود که بخدا اگر علی زنده بود ذره ای از اینها را به تو نمی داد
گفت: آری بخدا نمی داد و نه حتی ذره ای از مال مسلمانان را!» «1»

    الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 238

متن عربی

65- عن أبی سهیل التمیمی قال: حجّ معاویة فسأل عن امرأة من بنی کنانة کانت تنزل بالحجون یقال لها: دارمیّة الحجونیّة، و کانت سوداء کثیرة اللحم فأُخبر بسلامتها، فبعث إلیها فجی ء بها، فقال: ما جاء بک یا ابنة حام؟ فقالت: لست لحام إن عبتنی، أنا امرأة من بنی کنانة، قال: صدقت أ تدرین لم بعثت إلیک؟ قالت: لا یعلم الغیب إلّا اللَّه، قال: بعثت إلیک لأسألک علام أحببتِ علیّا و أبغضتنی؟ و والیته و عادیتنی؟ قالت: أَ وَ تعفینی؟ قال: لا أعفیک. قالت: أمّا إذا أبیتَ فإنّی أحببت علیّا علی عدله فی الرعیّة، و قسمِه بالسویّة، و أبغضتک علی قتال من هو أولی منک بالأمر، و طلبتک ما لیس لک بحقّ، و والیتُ علیّا علی ما عقد له رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من الولاء، و حبّه المساکین، و إعظامه لأهل الدین، و عادیتک علی سفکک الدماء، و جورک فی القضاء، و حکمک بالهوی. قال: فلذلک انتفخ بطنک و عظم ثدیاک، و ربت عجیزتک؟ قالت: یا هذا بهند و اللَّه کان یضرب المثل فی ذلک لا بی. قال معاویة: یا هذه اربعی فإنّا لم نقل إلّا خیرا، إنّه إذا انتفخ بطن المرأة تمّ خلق ولدها، و إذا عظُم ثدیاها تروّی رضیعها، و إذا عظمت عجیزتها رزن مجلسها، فرجعت و سکنت، قال لها: یا هذه هل رأیت علیّا؟ قالت: إی و اللَّه، قال: فکیف رأیته؟ قالت: رأیته و اللَّه لم یفتنه الملک الذی فتنک، و لم تشغله النعمة التی شغلتک، قال: فهل سمعت کلامه؟ قالت: نعم و اللَّه، فکان یجلو القلوب من العمی کما یجلو الزیت صدأ الطست، قال: صدقت، فهل لک

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 238

من حاجة؟ قالت: أو تفعل إذا سألتک؟ قال: نعم. قالت: تعطینی مائة ناقة حمراء فیها فحلها و راعیها، قال: تصنعین بها ما ذا؟ قالت: أغذو بألبانها الصغار، و أستحیی بها الکبار، و اکتسب بها المکارم، و أصلح بها بین العشائر، قال: فإن أعطیتک ذلک فهل أحلّ عندک محلّ علیّ بن أبی طالب؟ قالت: سبحان اللَّه أو دونه، فأنشأ معاویة یقول:

          إذا لم أعد بالحلم منّی علیکمُ             فمن ذا الذی بعدی یؤمَّلُ للحلمِ

             خذیها هنیئاً و اذکری فعل ماجدٍ             جزاکِ علی حربِ العداوةِ بالسلمِ

 

ثم قال: أما و اللَّه لو کان علیّ حیّا ما أعطاک منها شیئاً، قالت: لا و اللَّه و لا وبرة واحدة من مال المسلمین.

العقد الفرید (1/162)، بلاغات النساء لابن أبی طاهر (ص 72) «1».