logo-samandehi

دروغ های ابن تیمیه در کتاب منهاج السنه درباره جنگ جمل و صفین

[میگوید جنگ جمل و صفین به دستور رسولخدا نبوده بلکه اجتهاد علی است ]
22- گوید: جنگ علی (رضی اللّه عنه) در روز جمل و صفین به امر رسول خدا (ص) نبود بلکه نظر شخصی اش بود 2/231.
پاسخ- من از نادانی این انسان (که براستی سخت نادان آفریده شده است) تعجب می کنم او چگونه مسلمانی است که شوؤن امامت را نمی داند و چگونه توجه ندارد آنکس که بار سنگین مسؤلیت این وظیفه ی خطیر را به عهده می گیرد، ورود و خروجش در کارها چطور باید باشد، او بکلی از آن معنای امامت که ما بدان معتقدیم، سخت بدور است و از آن شگفت تر، نادانی اش نسبت به مقام مولای ما امیر المؤمنین (ع) است که چگونه آن بزرگوار مراقب امر الهی و گرو اشاره
جایگزین کننده خود نبیّ اعظم (ص) بود، برای این مرد فرصت آشنائی با مقام منیع و فضائل بلند پایه آنحضرت را، از راههای علم و عمل علی دست نداده است، زیرا دشمنی نفرت زا، دیدگانش را نابینا کرده و او را از کاخ رفیع حق به پرتگاه پستی فرو انداخته است.
من شگفتم همه، از بی اطلاعی او از حدیثی است که حفّاظ و پیشوایان حدیثش، در این باره روایت کرده اند. ولی چه باید کرد او از مردمی است که چشم دارند امّا با دیدگان خود نمی نگرند. ما می دانیم در دل او چه وسوسه هائی می گذرد. هدف این مرد، از حکم قطعی به نفی حدیث، فریب کاری و گمراهی امّت، نسبت به حقیقت، و تصحیح جنگهای خونین طرفین بواسطه رأی و اجتهاد است تا بتواند بگوید امیر المؤمنین با هم نبردهای خود، در رأی و اجتهاد برابرند و این هر دو، مجتهد بوده اند و رأی آنها چه صواب و چه خطا، برای آنان الزام آور است چیزی که هست برای کسیکه درست کار باشد دو پاداش و برای خطا کار یک پاداش بیشتر نیست. غافل از اینکه محقّق هشیار، مشت این فریبکاران را باز میکند و دست تحقیق، خفته مصیبت زده را بیدار می کند، و خامه حقیقت نمیگذارد امت اسلامی را به هر سو بی هدف بکشانند، آنان را هشدار میدهد که اجتهاد آنان (اگر این رؤیا درست باشد) اجتهاد، در مقابل نصّ گویای نبوی است.
[احادیث وارده در این مطلب و راویان و حفاظ این حدیث ]
کاش می دانستم چگونه این امر بر کسی پوشیده میماند؟ و چگونه احدی را می رسد خود را به نادانی بزند؟ و حال آنکه در برابر گروه های علمی، سخن پیغمبر (ص) به همسرانش قرار دارد که میگوید:
أیّتکنّ صاحبة الجمل الأدبب- و هو کثیر الشّعر- تخرج فینبحها کلاب الحواب یقتل حولها قتلی کثیر و تنجو بعد ما کادت تقتل «1»
کدامیک از شما زنان صاحب شتر پر موی خواهد بود که خروج می کند و سگهای محله حوأب بر او عوعو کنند، کشتگان فراوانی گردش بر زمین افتند و او تا نزدیک کشته شدن میرود و نجات می یابد؟
و در تعبیر دیگرش (ص): چگونه خواهد بود وضع یکی از شما زنان وقتی سگان محله حوأب بر او حمله کنند «1»
و در تعبیر دیگر: کدامیک از شما زنان هستید که سگان محله حوأب بر او بانگ زنند «2»
و در تعبیر دیگر خطاب به زنان: کاش میدانستم کدام یک از شما زنان، هنگامیکه با لشگری به سوی مشرق میرود، سگان حوأب بر او پارس خواهند زد؟ «3»
و در تعبیر خفاجی در شرح الشفا 3/166:
ایّتکنّ صاحبة الجمل الازب تنبحها کلاب الحوأب.
(کاش میدانستم کدامیک از شما صاحب شتر پر موئی خواهد شد که سگهای قبیله حوأب بر وی عوعو کنند).
و گفتار او (ص) به عایشه:
کانی بإحداکنّ قد نبحها کلاب الحوأب. و ایّاک ان تکونی أنت یا حمیراء «1» گویا می نگرم یکی از شما را که سگهای عوأب بر او بانگ زنند، بر حذر باش عایشه، که آنکس تو نباشی.
و سخن پیامبر (ص) به عایشه: ای حمیرا، گویا می بینمت، سگهای محله حوأب ترا بانگ زنند، تو با علی در حالیکه بر او ستمگر باشی به کشتار پردازی «2».
و گفتار رسول اکرم (ص) به او: بنگر ای حمیرا، تو آنکس نباشی «3».
و در بیان دیگرش (ص) خطاب به علی (ع): اگر گوشه ای از کار عایشه را بدست گرفتی بر او ارفاق کن «4».
و بیان دیگرش (ص) که فرمود: پس از من قومی به کشتار با علی خواهند پرداخت، اینان بر وی خدا شمشیر می کشند، هر کس از شما نتواند بدستش با آنها بجنگد باید به زبان و هر کسی نتواند به زبان باید بقلبش با آنها مبارزه کند، راه دیگری در پیش نیست.
این حدیث را طبرانی به نقل مجمع الزوائد 9/134 و کنز العمال 6/155 نقل کرده و در 7/305 کنز العمال از طبرانی، ابن مردویه و ابی نعیم هم روایت کرده.
به حذیفة الیمان گفتند: ما را از رسول خدا (ص) حدیثی که شنیده ای بازگوی، گفت اگر چنین کنم مرا سنگسار کنید. گفتیم: سبحان اللّه؟! گفت اگر
برای شما بگویم که یکی از مادرانتان (زنان پیغمبر، به ام المؤمنین معروف اند) با شما با سپاهی مجهّز خواهد جنگید و شمشیر برویتان خواهد کشید، تصدیقم نکنید، گفتند: سبحان اللّه! کیست بتواند در این امر تو را تصدیق کند! گفت:
حمیرا، با لشگری که مردان قوی هیکل، او را می رانند سوی شما آید «1».
طبری و دیگران روایت کرده اند «2» چون عایشه رضی اللّه عنها صدای عوعو سگان را شنید گفت: این چه آبی است (این آب را بنام کدام محله خوانند) گفتند حوأب، گفت: انا للّه و انا الیه راجعون، همانا من همان زنی هستم که شنیدم پیغمبر (ص) در میان جمع همسرانش می گفت: «کاش می دانستم بر کدامیک از شما سگهای حوأب بانگ زنند» پس اراده بازگشت کرد که عبد اللّه بن زبیر نزد او آمد به نظر می رسد به او می گفت:
دروغ گفت هر کس گفت این جا محله حوأب است، تا جائی این سخن تکرار شد که عایشه از آنمحل گذشت.
عرنی صاحب شتر عایشه گوید: وقتی بر آب حوأب شبانه وارد شدیم سگهای حوأب برای ما به عوعو افتادند، گفتند این چه آبی است؟ من گفتم: آب حوأب.
گوید: عایشه با صدای بلند جیغ زد آنگاه بر بازوی شترش زده تا آن را نشانید سپس گفت سوگند بخدا، منم صاحب سگهای حوأب که بر آنان شبانه وارد شده ام، مرا باز گردانید. این سخن را سه بار تکرار کرده و شتر سواریش را فرو نشاند، و دیگران اشتران بر گرد او فرو نشاندند و از رفتن امتناع میکرد، تا فردای آنروز که درست یکشبانه روز گذشته بود، ابن زبیر، نزد او آمده گفت:
«النّجاء النّجاء فقد ادرککم و اللّه علیّ بن ابیطالب».
زود باشید خود را نجات دهید که بخدا سوگند علی بن ابیطالب بشما رسید.
گوید: آنگاه همه حرکت کردند و بر من ناسزا گفتند «1».
و در حدیث قیس بن ابی حازم گوید: وقتی عایشه (رضی اللّه عنها) به خانه های بنی عامر رسید سگها به صدا در آمدند او گفت این چه آبی است؟ گفتند حوأب گفت: من نظری جز باز گشت ندارم. ابن زبیر گفت، نه، هنوز (به حوأب نرسیده ایم) جلوتر بیا، تا مردم تو را به بینند، و خدای میان آنان صلح بر قرار میکند عایشه گفت من نظری جز بازگشت ندارم، شنیدم که رسول خدا (ص) می گفت:
کیف بإحداکنّ اذا نبحتها کلاب الحوأب. «2»
و در معجم البلدان 3/356: در حدیث است که: عایشه وقتی خواست در واقعه جمل به بصره رود به این محل- یعنی حوأب- گذشت و بانگ سگها را شنیده گفت اینجا کجا است؟ گفتند اینجا جائی است که به آن حوأب می گویند گفت:
انا للّه من خود را صاحب آن قصه می پندارم، گفتند کدام قصّه؟ گفت شنیدم پیامبر خدا (ص) وقتی زنانش نزد او بودند میگفت:
«لیت شعری ایّتکنّ تنبحها کلاب الحوأب سائرة الی الشّرق فی کتیبة».
آنگاه اراده بازگشت کرد پس بر او مغالطه کاری کردند و سوگند یاد کردند که اینجا حوأب نیست.
(امینی گوید): قومی را که خداوند هدایتشان کند، تا راه پرهیز از خطاها را بر آنها ننماید، به گمراهی نمی کشاند، تا آنکس که هلاکت را بر گزیند با روشنی و صراحت، و آنکس که راه حیات را پیش گیرد از روی بصیرت باشد که خدای شنوا و دانا است، این انسان، سخت بجدال و کشمکش می پردازد و گرنه او هر گاه نخواهد بهانه گیرد از باطن خود هشیار و آگاه است «3».
بتحقیق به صحت پیوسته است که رسول خدا (ص) به زبیر فرمود:
انّک تقاتل علیّا و أنت ظالم له «1»
و به این حدیث امیر المؤمنین (ع) بر زبیر در روز جمل احتجاج فرموده، گفت: آیا بخاطر داری پیغمبر خدا (ص) بتو فرمود: تو با من در حالیکه بر من ستمگری، نبرد خواهی کرد؟ گفت: بلی.
این حدیث را حاکم در مستدرک 3/366 روایت کرده و او و ذهبی هر دو به صحتش اعتراف نموده اند، و بیهقی در الدلائل، ابو یعلی، ابو نعیم، و طبری در تاریخش 5/200، 204، ابو الفرج در اغانی، 16/131، 132، و ابن عبد ربه در عقد الفرید 2/279، مسعودی در مروج الذهب 2/10، قاضی در شفا نقل کرده اند.
و ابن اثیر در کامل 3/102، ابن طلحه در المطالب 41، محب الدین در ریاض 2/173، هیثمی در مجمع 7/235، ابن حجر در فتح الباری 13/46، قسطلانی در مواهب 2/195، زرقانی در شرح المواهب 3/315، خفاجی در شرح الشفا 3/165 و شیخ علی قاری در شرحش حاشیه شرح خفاجی 3/165.
و این کلمات اصحابست که در لابلای کتابها و تراجمشان پراکنده، نشان این حقیقت است که پیامبر اکرم (ص) اصحابش را به یاری امیر المؤمنین در این جنگها ترغیب میکرد و آنانرا به نبرد همراه او فرا میخواند و دیدبانان اصحابش را به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین امر میکرد اکنون این اصحاب را نام میبریم تا آنان را بهتر بشناسیم:
1- ابو ایوب انصاری آن صحابی بزرگ. ابو صادق گوید: ابو ایوب وارد عراق شد، قبیله ازد برای او پرواری هدیه فرستاد، و آن هدیه وسیله من ارسال شد.
وقتی من بر او وارد شدم، سلام کرده، او را گفتم: خداوند ترا به مصاحبت
پیامبرش گرامی داشت و توفیق محضرش نصیبت گردانید اینک چرا می بینم تو رو در روی مردم با آنها می جنگی؟ گاهی با این گروه و زمانی با آن گروه مواجه می گردی؟ گفت: رسول خدا (ص) از ما پیمان گرفته است که همراه علی با ناکثین بجنگیم، جنگیدیم و از ما پیمان گرفته که با قاسطین همراه علی بجنگیم و اکنون با آنها در گیریم مقصود معاویه و یاران اوست و از ما پیمان گرفته که همراه علی با مارقین بجنگیم من هنوز آنها را ندیده ام. «1»
علقمه و اسود از ابی ایوب روایت کرده اند که او گفت:
انّ الرّائد لا یکذب اهله «2»
رسول خدا (ص) ما را به جنگ با سه گروه در رکاب علی امر کرده، جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین … «3»
و عتاب بن ثعلبه گوید: ابو ایوب انصاری در خلافت عمر بن الخطاب می گفت:
رسول خدا (ص) مرا به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین در رکاب علی امر فرمود.
این روایت را اصبغ بن نباته از او نیز نقل کرده تنها بجای «امرنی»، «امرنا» آورده است «4».
2- ابو سعید خدری گوید: رسول خدا (ص) ما را به جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین، امر می فرمود، گفتیم یا رسول اللّه ما را به جنگ با این گروه، همراه چه
کسی امر می کنی؟ فرمود: همراه علی بن ابیطالب «1».
3- ابو الیقطان عمّار بن یاسر گوید: رسول خدا (ص) مرا امر کرد تا با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم. این روایت را طبرانی نقل کرده و در تعبیر دیگر از طریق دیگر به جای امرنی، امرنا آورده است.
طبرانی و ابو یعلی و از آن دو هیثمی در مجمع الزوائد 7/238 روایت را نقل کرده اند.
امّا این مطلب، که جنگ خود امیر المؤمنین به امر رسول اللّه (ص) بوده است نه به رأی و نظر شخصی، حقیقت مطلب، را چند حدیث آشکار می کند:
1- خلید العصری گوید: شنیدم امیر المؤمنین علی روز نهروان می گفت:
پیامبر خدا مرا به نبرد با ناکثین و قاسطین و مارقین فرمان داده است «2».
2- ابو الیقظان عمّار بن یاسر گوید: رسول خدا (ص) فرمود:
یا علی ستقاتلک الفئة الباغیة و أنت علی الحقّ فمن لم ینصرک یومئذ فلیس منّی.
یا علی با تو گروه ستمگری بزودی نبرد خواهد کرد در آنروز تو بر حقی و هر کس یاریت نکند از من نیست «3».
3- و از سخنان عمّار یاسر است که به ابو موسی خطاب کرده، گوید: من گواهی میدهم رسول خدا (ص) علی را به جنگ ناکثین امر کرد و برای من نام کسانی را برد، و او را به جنگ قاسطین امر کرد، اگر بخواهی حاضرم گواهانی اقامه کنم
تا گواهی دهند رسول خدا (ص) ترا شخصا نهی کرد و بر حذر داشت تا در فتنه داخل نشوی «1».
4- ابو ایوب انصاری در زمان خلافت عمر بن الخطاب می گفت:
امر رسول اللّه (ص) علیا بقتال النّاکثین و القاسطین و المارقین «2»
5- عبد اللّه بن مسعود می گوید:
أمر رسول اللّه علیا … «3»
6- علی بن ربیعه و البی گوید: شنیدم علی می گفت:
عهد الیّ النّبیّ (ص) ان اقاتل بعده القاسطین و النّاکثین و المارقین «4»
پیامبر (ص) با من پیمان بسته است که پس از او به نبرد قاسطین، ناکثین و مارقین، برخیزم.
7- ابو سعید مولی رباب گوید: شنیدم علی می گفت: به نبرد با ناکثین و قاسطین و مارقین دستور گرفته ام «5»
8- سعد بن عباده گوید: علی گفت: مأمور جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین شدم «1».
9- ابن عساکر از طریق زید شهید از علی نقل کرده که او گفت: رسول خدا (ص) مرا به نبرد با ناکثین و قاسطین و مارقین امر فرموده است «2».
10- انس بن عمرو از پدرش از علی گوید: من به نبرد با سه گروه مارقین قاسطین و ناکثین مأمور شدم «3».
11- عبد اللّه بن مسعود گوید: رسول خدا (ص) بیرون شده به حجره امّ سلمه آمد آنگاه علی نزدش آمد. رسول خدا (ص) فرمود: ای امّ سلمه بخدا سوگند پس از من این کشنده قاسطین، ناکثین و مارقین است «4».
12- ابن عباس گوید: پیغمبر خدا (ص) به امّ سلمه گفت در حدیثی که در 2/285 در توصیف علی (ع) گذشت می فرمود که او: قاسطین، ناکثین و مارقین را خواهد کشت.
13- امیر المؤمنین گوید رسول خدا (ص) بمن فرمود:
یا علی تویکه سوار عرب و کشنده ناکثین، مارقین و قاسطینی و تو برادر من و دوست هر مؤمن و مؤمنه ای «5».
14- ابو ایوب انصاری گوید: شنیدم پیامبر (ص) بعلی بن ابیطالب می فرمود:تو با ناکثین، قاسطین و مارقین، نبرد خواهی کرد «1».
15- ابن ابی الحدید در شرح خود 3/245 گوید: محقق شده که پیامبر (ص) به علی فرمود: پس از من با ناکثین، قاسطین و مارقین خواهی جنگید.
16- بهمین حدیث امیر المؤمنین (ع) در روز شوری استشهاد و احتجاج کرده فرمود: شما را بخدا سوگند میدهم آیا در بین شما کسی هست که با ناکثین، قاسطین و مارقین از زبان پیامبر (ص) جز من بجنگد؟ همه گفتند، خدا گواه است نه.
17- ابو رافع گوید: پیغمبر خدا (ص) به علی فرمود: میان تو و عایشه اتفاقی روی خواهد داد، علی پرسید، یا رسول اللّه مرا میفرمائید؟ پیغمبر فرمود بلی، باز علی گفت: من؟ آنگاه گفت یا رسول اللّه، من شقی ترین آندو خواهم بود؟
فرمود نه، اینطور نیست ولی وقتی چنین پیش آمدی شد، شما باید او را به محل امنش بازگردانی؟
این حدیث را احمد در مسندش 6/393، هیثمی در مجمع الزوائد 7/234 روایت کرده و هیثمی گوید: احمد، بزّار و طبرانی آنرا نقل کرده اند و رجال آن مورد وثوقند. و در کنز العمال 6/37 و خصائص الکبری 2/137 نیز روایت شده است.
18- ابو نعیم از حارث روایت کرده که گفت: در خدمت علی در صفین حضور داشتم دیدم شتری از اشتران شام آمد، و سوار و محمولاتی هم بر پشتش بود، آنها را بزمین انداخت و صفوف لشگر علی را طی کرد تا نزد علی رسید، لبهای خود را میان سر و شانه علی قرار داد و با گردن خود شانه های علی را جنبانید، علی گفت:
بخدا سوگند این همان نشانه ای است که میان من و رسول خدا معهود است «2».
        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 3، ص: 267
رفتن به بالا