اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳۰ تیر ۱۴۰۳

دعبل خزاعی

متن فارسی

ابو على یا ابو جعفر دعبل پسر على بن زرین بن عثمان بن عبد الرحمن بن عبد الله بن بدیل بن وقاء بن عمرو بن ربیعه بن عبد العزى بن ربیعه بن جزى بن عامر مازن ابن عدى بن عمرو ربیعه خزاعى است.

ما این نسبت را از ص 116 فهرست نجاشى و ص 328 ج 8 تاریخ خطیب و ص 239 امالى شیخ و ص 227 ج 5 تاریخ ابن عساکر و ص 100 معجم الادبا حموى و ص 141 ج 1 “اصابه” ابن حجر گرفتیم و حموئى مذکور گفته است بیشتر علماء قائل به این نسبت براى دعبلند.

خاندان گران‌مایه

خاندان زرین، بیت فضل و ادب است، هر چند ” ابن رشیق ” در ص 290 ج 2 کتاب ” عمده ” اش ایشان را به شاعرى اختصاص داده است. چه این دودمان محدثان و شاعرانى داشته و اهل سیادت و شرف بوده اند. و تمام فضل و فضیلت آنها به برکت دعائى است که پیغمبر اکرم درباره نیاى بزرگ آنها کرد، آنگاه که به روز فتح و مکه ” عباس بن عبد المطلب ” که پاسدار محبت وى بود، او را در پیشگاه پیغمبر خدا، به پاداشت و گفت: اى رسول خدا امروز روزى است که اقوامى را شرف بخشیده اى، حال خالت ” بدیل بن ورقاء ” چگونه خواهد بود؟ پیغمبر فرمود اى بدیل: روى بگشا و او چهره اش را به پیغمبر نمود و پرده از رخ برگرفت. رسول سیاهى در رخسارش دید و پرسید:

اى بدیل چند سال دارى؟ گفت 97 سال اى رسول خدا. پیغمبر “ص” خندید و فرمود: خداوند بر جمال و سیه چرد گیت بیفزاید و تو و فرزندانت را متمتع کناد. و بنیان گذار شرف شکوهمند آنان قهرمانى بزرگ بنام عبد الله بن ورقاء است که آن چنانکه در ” رجال شیخ ” آمده است، وى و برادرانش عبد الرحمن و محمد، فرستادگان پیغمبر “ص” به یمن بوده اند و اینان و برادر دیگرشان ” عثمان ” از لشکریان امیر مومنان در صفین اند و برادر پنجمشان ” نافع بن بدیل ” در ” روزگار پیغمبر “ص” به شهادت رسید و ” ابن رواحه ” در رثائش چنین سرود:

خداوند ” نافع بن بدیل ” را، برحمتى که به جویاى ثواب جهاد مى رسد رحمت کناد.

وى مردى برد بار و در روزگارى که بیشتر مردم سن به صواب مى گفتند، به راستگوئى شهره بود.

پس در شرافت این دودمان همین بس که پنج نفر شهید دارد که همگان مورد عنایت خداوند و در خدمت پسر عم پیغمبر خدا “ص” بوده اند و ” عبد الله ” خود از دلاوران پیشگام و سوار کاران برجسته و آراسته به بالاترین مراتب ایمان بود و بنا به آنچه در ص 281 جلد 2 ” الاصابه ” آمده است ” زهرى ” وى را از ” دهاه پنجگانه عرب ” شمرده است. در روز صفین امیر المومنین به وى فرمان حمله داد. و او با همراهانش که میمنه سپاه على بود حمله کرد و در آن روز دو شمشیر و دو زره داشت و پیشاپیش همه شمشیر مى زد و مى گفت:

جز برد بارى و توکل بر خدا و به کار گرفتن سپر و نیز و شمشیر بران و پس از آن پیشاپیش همه چون شترانى که به آبشخور مى روند – به میدان تا ختن، راهى نمانده است و پیوسته مى تاخت تا به معاویه رسید و پیروان وى را به کام مرگ کشید معاویه نیز فرمان داد تا به عبد الله بدیل بتازند و به ” حبیب بن مسلمه فهرى ” که در میسره سپاهش بود پیغام فرستاد تا با همراهانش به عبد الله حمله آورد. هر دو سپاه درهم آمیخت و آتش جنگ در میان میمنه عراقیان و میسره شامیان شعله کشید پیشا پیش همه عبد الله بدیل چنان شمشیر مى زد که معاویه را از جا کند وى فریاد مى کشید: خونخواهى عثمان و مقصودش برادر کشته خود بود ولى معاویه و سپاه او پنداشتند که مقصودش عثمان بن عفان است. معاویه مقدار زیادى عقب نشست و براى بار دوم و سوم به حبیب بن سلمه پیغام فرستاد و از او کمک و یارى خواست ” حبیب ” با میسره سپاه معاویه چنان حمله سختى به میمنه سپاه عراق کرد که آنرا از هم درید تا آنکه از همراهان ابن بدیل بغیر از در حدود صد نفر از قراء که پشت به پشت یکدیگر داده و از هم دفاع مى کردند، کسى بجا نمانده و ” ابن بدیل ” در دل لشگر فرو رفته و در اندیشه قتل معاویه جویاى جایگاه او بود و به آن سومى تاخت به وى رسید.

در کنار معاویه، ” عبد الله بن عامر ” ایستاده بود. معاویه به مردمش بانگ زد واى بر شما سنگ سارش کنید. سر انجام ” ابن بدیل ” را از پاى در آوردند و او از اسب در فتاد سپس با شمشیر بسویش تاختند و او را کشتند معاویه و عبد الله بن عامر آمدند و بر بالینش ایستادند عبد الله بن عامر عمامه اش را بروى او کشید و بروى رحمت آورد. زیرا پیش از این با او دوست و برادر بود. معاویه گفت. پرده از رویش برگیر. عبد الله گفت بخدا سوگند تا جان در بدن دارم نمى گذارم مثله اش کنید معاویه گفت رویش را بگشا که مثله اش نمى کنیم و او را بتو بخشیدیم ” ابن عامر ” پرده از رویش بر گرفت و معاویه گفت بپرودگار کعبه قسم این مرد قوچ آن قوم بود خداوند مرا به مالک اشتر نخعى و اشعث کندى نیز پیروزى دهاد بخدا قسم داستان این مرد همان است که شاعر سروده: جنگجوئى که چون کازار بر او سخت گیرد و به کشتنش برخیزد، او نیز نبرد را سخت مى گیرد و مقاومت مى کند و آنگاه که مرگ تند و بى تاخیر، روى آورد، چون شیرى دلیر که به دفاع از حریمش برخاسته و مرگ راهش میزند از حریم خود دفاع میکند.

آنگاه گفت: گذشته از مردان خزاعه اگر زنانشان هم مى توانستند با من مى جنگیدند.

و ” اسود بن طهمان خزاعى ” در آخرین رمق زندگى ” عبد الله بن عبد الله بن بدیل ” از کنار او گذشت و به وى گفت بخدا قسم مرگ تو بر من دشواراست و اگر مى دیدمت بیارى و دفاع از تو مى پرداختم و اگر قاتلت را مى دیدم خوش داشتم که دست از هم بر نداریم تا آنکه یا من او را بکشم یا او مرا به تو ملحق کند سپس در کنارش نشست و گفت. تو که مردى بى آزار و بیشتر بیاد خداوند بودى.

مرا وصیت کن خدایت رحمت کناد ” ابن بدیل گفت: ترا سفارش مى کنم به ترس از خداوند و به خیر خواهى نسبت به امیر مومنان و نبرد در خدمت او تا آنگاه که حق آشکار شود یا تو به حق ملحق شوى و نیز سفارش مى کنم که سلام مرا به امیر مومنان برسانى و به او بگوئى ” نبرد خود تا وقتى که میدان جنگ را پشت سر مى گذارى دنبال کن چه هر کس نبرد گاه را پشت سر گذارد، پیروز است ” پس دیرى نپائید که مرد ” اسود ” به سوى على آمدى و پیغام رساند. امام فرمود ” خدایش رحمت کناد. در زندگیش بهمراه ما با دشمنانمان جنگید و در مرگش نیز نسبت به ما خیر خواهى کرد ” و آنچه گویاى عظمت ” عبد الله بن بدیل ” در میان یاران ” على ع ” است این شعر. ” این عدى بن حاتم ” در روز صفین است: آیا پس از ” عمار ” و ” هاشم ” و پسر بدیل جنگاور، امیدى – همچون خواب خفتگان – به ماندن داریم حال آنکه دیروز انگشتان خویش را به دندان مى گزیدم؟ و نیز این سروده سلیم “سلیمان” ابن صرد خزاعى در همان روز است: وه چه روزى تیره و سخت، که از فرط تاریکى ستاره اى را پنهان نگذاشته بود. اى سر گشته حیران ما از گروه ستمگران نمى ترسیم.

زیرا در میان ما قهرمان کار آزموده اى بنام ” ابن بدیل ” است که به شیر شرزه مى ماند ” على ع ” محبوب ما است و ما پدر و مادر خود را فداى او مى کنیم.

و نیز این گفته ” شنى ” که در اشعار او آمده است:

اگر شامیان، ” هاشم ” و ” عمار ” و ” فرزندان بدیل را ” که دلاوران هر سپاهى بودند، و نیز آن ” مرد خزاعى ” را ” که به بارانى مى ماند که سختى و خشکسالى را به وجود او مى راندیم کشتند و ما را به سوک نشاندند..

اما پدر شاعر، على بن زرین از شاعران روزگار خود بود که ” مرزبانى ” در ص 284 ج 1 ” معجم الشعراء ” شرح حالش را آورده است و نیاى او به طورى که ” ابن قتیبه ” در ” الشعر و الشعراء ” آورده است، غلام، عبد الله بن خلف خزاعى پدر ” طلحه الطلحات ” است.

و عموى شاعر. عبد الله بن زرین نیز آنچنان که ابن رشیق در ” العمده ” یاد کرده از شاعران بوده است.

و پسر عمش ” ابو جعفر محمد ابو شیص بن عبد الله ” که ذکرش رفت شاعرى است که وى را دیوانى بوده که ” صولى ” در 150 برگ پرداخته و شرح حالش در ص 83 جلد 3 ” البیان و التبیین ” و ص 346 ” الشعر و الشعراء ” ” و ص 108 ج 15 ” الاغانى ” و ص 25 جلد 2 ” فوات الوفیات ” و غیر آن مى توان یافت و ” ابن معتز ” در ص 33 – 26 ” طبقاتش ” ترجمه اى را آورده و قصائد درازى از آن او را بر شمرده جز آنکه

نام وى و پدرش را به عکس ذکر نموده و از او به عنوان عبد الله بن محمد نام برده و حال آنکه درست آن محمد بن عبد الله است.

و عبد الله بن ابى شیص مذکور نیز شاعرى است که دیوانى در حدود 70 برگ داشته و ابو الفرج در ص 108 جلد 15 ” اغانى ” از او نام برده و گفته است وى شاعرى نیک شعر است که به محمد بن طالب پیوست و از او دفتر جامع شعر پدرش را گرفت و از سوى او در میان مردم منتشر شد و ” ابن معتز ” در ص 173 ” طبقاتش ” شرح حال وى را آورده است.

” ابو الحسن على ” برادر دعبل نیز شاعر بوده و بطورى که در فهرست ابن ندیم آمده دیوان شعرى در حدود 50 برگ داشته است وى با برادرش دعبل در سال 198 به خدمت ابو الحسن امام رضا ع آمد و هر دو زمان درازى از محضر شریف امام بهره ها بردند. خود او گفته است: من و دعبل در سال 198 به خدمت سرورم ابو الحسن على بن موسى الرضا “ع” آمدیم و تا پایان سال 200 در محضرش ماندیم و سپس بقم رفتیم، پس از آنکه سرورم ” ابو الحسن رضا ع ” پیراهن خزى سبز رنگ و انگشترى عقیق به برادرم دعبل خلعت داد و درهمهائى رضوى نیز به او مرحمت کرد و فرمود اى دعبل به قم برو که بهره ها خواهى برد و هم به او فرمود: این پیراهن را نگه دار که در آن هزار شب هزار رکعت نماز گزارده و هزار ختم قرآن کرده ام. وى در 172 و در 283 در گذشت و از خود فرزندى بجا گذاشت بنام ” ابو القاسم اسماعیل بن على ” مشهور بن دعبلى که این پسر در 257 به دنیا آمده و از پدرش ابو الحسن بسیار روایت کرده و اقامتگاهش واسط و عهده دار امور حسبى بوده و کتابهائى بنام ” تاریخ الائمه ” و ” النکاح ” داشته است.

رزین برادر دیگر دعبل نیز یکى از شعراء اهل بیت است و دعبل درباره او اشعارى دارد که در صفحه 139 جلد 5 تاریخ ابن عساکر آمده است و ” ازدى ” گفته است: ” ابراهیم عباس ” و ” دعبل ” و ” رزین “، فرزندان على، از خانه به اندیشه باغ و بستان پیاده بیرون آمدند “و یا بنابر روایت ” عیون ” به زیارت ابو الحسن الرضا “ع” مى رفتند” پس به گروهى از هیزم کشان رسیدند. پولى دادند و بر الاغشان سوار شدند. ابراهیم چنین سرود: 

اعیدت بعد حمل الشوک احمالا من الخزف

نشاوى لا من الخمره بل من شده الضعف

و به ” زرین ” گفت دنباله اش بساز و او گفت: 

فلو کنتم على ذام تصیرون الى القصف

تساوت حالکم فیه و لا تقبوا على الخسف

سپس به دعبل گفت: اى ابا على تو نیز بقیه اش را بسراى و او سرود: 

قاذفات الدى فات فکونوا من ذوى الظرف

و خفوا نقصف الیوم فانى بائع خفى

بدایع البدایه 2 ص 210

اما شاعر مورد بحث ما نامش دعبل و به گفته همگان، کنیه اش ” ابو على ” است. ابن ایوب کنیه او را ” ابو جعفر ” دانسته و در اغانى از قول وى آمده است که اسمش نیز ” محمد ” است. و در ص 383 جلد 8 ” تاریخ خطیب ” چنین است که احمد بن قاسم نام وى را ” حسن ” دانسته ” و ” اسماعیل ” برادر زاده خود شاعر، گفته است نام او عبد الرحمن است و غیر از این دو تن، دیگران نام وى را محمد دانسته اند و اسماعیل گفته است: دایه دعبل وى را از جهت شوخ طبعى که در او بود، دعبل لقب داد و مقصودش ذعبل بود و ذال قلب به دال شد. گفته اند اصل وى از کوفه است همانطور که در بیشتر کتب هم آمده است و نیز گفته اند که او قریشى است. دعبل بیشتر در بغداد مى زیست و از ترس معتصم که به هجوش پرداخته بود، مدتى از آن شهر بیرون رفت و دوباره برگشت و به گشت و گذار، در آفاق پرداخت. به بصره و دمشق شد و به روزگار ” مطلب بن عبد الله بن مالک ” به مصر آمد و او دعبل را به ولایت ” اسوان ” گمارده و چون خبر یافت که شاعر به هجوش پرداخته است، بر کنارش کرد و عزل نامه را به غلام خود سپرد و گفت به اسوان میروى و تا روز جمعه منتظر مى مانى تا دعبل به منبر رود و چون بر منبر شد نامه را به او مى دهى و وى را از خطبه باز مى دارى و از منبر به زیر مى آرى و خود بجایش مى نشینى چون دعبل به منبر رفت و آماده خطبه خوانى شد غلام نامه را به وى داد. دعبل گفت بگذار تا از خطبه بپردازم و از منبر به زیر آیم و نامه را بخوانم، گفت نه مرا مامور کرده اند که تا نامه را نخوانى، نگذارم خطبه بخوانى. دعبل نامه را خواند و غلام مطلاب وى را به معزولى از منبر فرود آورد و وى از آنجا به جانب مغرب و به سوى بنى اغلب شتافت. “اغانى 18 ص 47”

دعبل با برادرش ” رزین ” سفرى به حجاز کرد و با برادرش ” على ” به رى و خراسان رفت و ابو الفرج گفته است: دعبل از خانه بیرون مى آمد و سالها غائب مى شد، و به دور دنیا مى گشت و با فایده و عایده بر مى گشت و دزدان و رهزنان وى را مى دیدند و آزارش نمى کردند بلکه با او به خوردن و نوشیدن مى نشستند و درباره اش نیکى مى نمودند او نیز هر گاه آنان را مى دید سفره خوراک و شرابش را مى گسترد و آنها را دعوت مى کرد و غلامان خود ” ثقیف و شعف ” را که مغنى بودند فرامى خواند و آن دو را به آواز خوانى مى نشاند و مى نوشاند و مى نوشید و شعر مى خواند.

دزدان نیز او را شناخته بودند و به جهت کثرت سفر با او خو گرفته و از او مواظبت مى کردند وصله اش مى دادند. دعبل در یکى از سفرها براى خود چنین سرود:

در جائى فرود آمدم که برق از آنجا نمى گذرد و دست خیال از حریمش کوتاه است ابن معتز در ص 125 طبقاتش گفته است: دعبل از قم عبور کرد و در نزد شیعیان آنجا ماند و آنها سالانه پانصد هزار درهم برایش تقسیط کردند. بحث در گزارش زندگى این شاعر چهار ناحیه دارد:

1- فداکارى او در مهر خاندان عصمت صلوات الله علیهم اجمعین.

2- نبوغ او در شعر و ادب و تاریخ و تالیفهایش.

3- روایت حدیث و راویان حدیث از سوى او و کسانى که دعبل از جانب آنان به نقل حدیث پرداخته است.

4- رفتارش با خلفاء و پس از آن شوخ طبعى ها و نوادر کارهایش و آنگاه ولادت و وفاتش

اما از جهت نخستین، حال او در این فدا کارى به اندازه اى روشن است که ما را از هر گونه استدلال بى نیاز مى کند. چه میتوان گفت درباره مردى که از خود او مى شنیدند که مى گفت: 50 سال است که چوبه دار خود را بردوش مى کشم و کسى را نمى یابم که مرا بر آن به دار کشد به ” محمد بن عبد الملک زیات ” وزیر گفتند: چرا آن چکامه دعبل را که در آن به هجوت پرداخته است پاسخ نمى گوئى؟ گفت سى سال است که دعبل چوبه دار خود را به دوش دارد و بى باکانه در جستجوى کسى است که وى را بر آن کشد.

همه اینها، از جهت کینه توزیها و درگیرى ها و جانبدارى و پیکار جوئیهائى بود که وى در دفاع از خاندان پاک پیغمبر و نشان دادن محبت خود به آنها و بد گوئى از دشمنانشان بر عهده داشت و همین امور قرار از او گرفته و پناهگاهى برایش باقى نگذاشته بودند و حتى سایبانى که در سایه آن بیاساید نداشت و پیوسته دور از خلفاء وقت و مخالفان دودمان پاک پیغمبر رهسپار بیابانها بود. با این وصف قصائد سائر او زبانزد بزرگان و زیور دهان گویند گان و شادى بخش دوستان و مایه اندوه دشمنان و انگیزه کینه و حسد کینه توزان و حسودان گردید و بالاخره هم اورا بهمین نام کشتند. و خرده هجو گوئى فراوانى که در بیشتر کتب از این شاعر گرفته اند، از آن جهت است که نوع این هجو سرائى و بد گوئى تند و بسیار از جانب او، مربوط به کسانى است که دعبل آنها را از دشمنان خاندان پاک پیغمبر و غاصب مقام آنان مى پنداشته و به این وسیله تقرب به خدا مى جسته است و البته تبرى از وسائل قرب به خداوند سبحان است و ولایت، خالص نخواهد بود مگر به بیزارى از مخالفان و دشمنان اهل بیت همانطور که خدا و رسولش هم از مشرکان بیزارى جسته اند. و ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه. اما بسیارى از نویسندگان کتب که در جمع دشمنان خاندان پاک پیغمبر “ص” بوده اند این را گناه نابخشودنى دعبل پنداشته اند چنانکه عادت آنان درباره همه شخصیتهاى شیعه همین است.

نبوغ ادبى دعبل

اما بر نبوغ ادبى دعبل، چه دلیلى روشن تر از شعر مشهور او تواند بود؟ شعرى که دهان به دهان مى گردد و در لابلاى کتب ثبت است و به آن در اثبات معانى الفاظ و مواد لغت استشهاد مى کنند و در مجالس شیعه در تمام ساعات شب و روز مى خوانند شعرى که سهل ممتنع است و شنونده اول بار مى پندارد که مى تواند مانند آن بیاورد اما چون به عمق آن فرو میرود و در آن غور و بررسى مى کند در مى یابد که عاجز و درمانده و ناتوان است از آنکه شعرى بسازد که بر حریم این قصیده نزدیک باشد، چه جاى آنکه با آن برابر گردد

” محمد بن قاسم بن مهرویه ” مى گفت: از پدرم شنیدم که مى گفت: شعر به دعبل خاتمه یافت ” و ” بحترى ” گفته است: در نزد من دعبل از مسلم بن ولید شاعر تر است. گفتند چگونه؟ گفت براى آنکه سخن دعبل از گفتار مسلم به کلام عرب نزدیکتر و سبک او به سبک آنان همانند تر و در آن متعصب است.

” عمرو بن مسعده ” گفت: ابو دلف به نزد مامون آمد مامون به وى گفت اى قاسم آیا شعرى از خزاعیان بیاد دارى که براى ما بخوانى؟ ابو دلف گفت از کدامشان اى امیر مومنان؟ هارون گفت در میان آنها کدامشان را شاعر مى دانى؟ گفت از خود آنها ” ابو شیص و دعبل و پسر ابو شیص و داود پسر ابى رزین ” و از موالى آنها ” طاهر و پسرش عبد الله ” مامون گفت: از شعر کدامشان به غیر از دعبل، مى توان پرسید؟ هر چه درباره او مى دانى، بگو.

و جاحظ گفته است: از دعبل بن على شنیدم که مى گفت: در حدود شصت سال است که هیچ روزى را بى سرودن شعرى نگذرانده ام. و چون دعبل این شعرش را بر ابى نواس خواند: 

این الشباب و ایه سکالا تعجبى یا سلم من رجل

لا این یطلب ضل بل هلکاضحک المشیب براسه فبکى

ابى نواس گفت: دهان خود و گوش مارا لذت بسیار بخشیدى.

و ” محمد بن یزید ” گفته است: بخدا سوگند که دعبل، فصیح است و در پیرامون ادب و ستایش از دعبل، سخن بسیار است که مادر اندیشه ذکر آن نیستیم. وى ادب را از ” صریع الغوانى مسلم بن ولید ” فرا گرفت و از دریاى ادب وى سیراب شد و خود مى گفت که من پیوسته شعر مى گفتم و آنرا بر مسلم عرضه مى کردم و او بمن مى گفت: پنهانش دار تا این شعر را گفتم که، 

این الشباب و ایه سلکا

لا این یطلب ضل بل هلکا

وقتى این چکامه را بر او خواندم: گفت هم اکنون برو و شعرت را به هر گونه و براى هر کس که خواهى بر خوان.

و ابو تمام گفته است: دعبل همیشه به مسلم بن ولید علاقمند و باستادى وى معترف بود تا آنگاه که در جرجان بروى وارد شد و مسلم به جهت بخلى که داشت پذیراى او نشد. دعبل نیز از او کناره گرفت و این شعر را براى وى فرستاد:

اى مسلم “ابا مخلد” ما با هم دوست بودیم و دل و جانمان یکى بود.

من در غیاب تو پاس دوستى ترا مى داشتم و از درد تو به درد مى آمدم همچنانکه تو نیز پاسدار من بودى.

اما تو از من روى گردان شدى و مرا چنان به خود بدبین کردى که از همه بیمناکم بنیان دوستى را چنان ضعیف کردى که بر سر فرو ریخت و پیوند محبت را نیز چنان سست گرفتى که از هم گسیخت.

مهر نهفته در درون را که از دل به در نمى آمد، از سینه بیرون کشیدى.

پس مرا که دیگر امیدى به تو ندارم سرزنش مکن چه جامه محبت را چنان دریدى که پاره اى هم از آن نماند.

ترا دست جذام گرفته خود پنداشتم که بناچار بریدمش و دل را چنان به شکیبائى واداشتم که دلیر شد.

راویان شعر و ادب از جانب دعبل عبارتند از ” محمد بن زید ” و ” حمدوى ” شاعر و ” محمد بن قاسم بن مهرویه ” و دیگران.

نشانه هاى نبوغ دعبل:

وى را کتابى است بنام ” الواحده فى مناقب العرب و مثالبها ” و کتاب دیگرى دارد بنام ” طبقات الشعراء ” که از کتابهاى پر ارزش و از ماخذ مورد اعتماد در ادب و گزارش زندگى شاعران است،

مرزبانى در ص 227 و 240 و 245 و 267 و 361 و 434 و 478 معجم الشعراء مطالبى از آن کتاب نقل کرده و م – خطیب بغدادى در صفحات 342 ج 2 و 143 ج 4 تاریخش و ابن عساکر در صفحات 47 و 46 ج 7 تاریخش و ابن خلکان در صفحه 166 ج 2 تاریخش و یافعى در ص 132 ج 2 ” مرآت ” مطالبى را از آن کتاب بازگو کرده اند و بیش از همه ابن حجر در صفحات 527 و 525 و 411 و 370 و 172 و 132 و 69 ج 1 و 108 و 103 و 99 ج 2 و 91 و 119 و 123 و 270 و 565 ج 3 و 565 و 74، ج 4 و دیگر صفحات ” الاصابه ” به نقل مطالبى از آن کتاب پرداخته است و مى پندارم که این کتاب، کتابى بزرگ و تقسیم بندى آن بر اساس شهرها بوده است باین ترتیب:

اخبار شعراء بصره: آمدى در ص 67 ” الموتلف و المختلف ” و ابن حجر در ص 270 ج 3 ” الاصابه ” با این عنوان مطالبى از او نقل کرده اند. اخبار شعراء الحجاز: ابن حجر دو ص 74 ج 4 ” الاصابه ” با این نام مطلبى را از او نقل کرده و گفته است: دعبل در ” طبقات الشعراء ” و در “بخش” مردم حجاز چنین یاد کرده است..

اخبار شعراء بغداد. آمدى در ص 67 ” الموتلف ” مطلبى را تحت اسم ” کتاب شعراء بغداد ” از او نقل کرده است.

و آن چنانکه در تاریخ ابن عساکر است، دعبل را دیوان شعر فراهم آمده اى بوده است. و ابن ندیم گفته است: صولى اشعار وى را در 300 برگ پرداخته است، و در ص 210 فهرستش یکى از کتابهاى ” ابى فضل احمد بن طاهر ” را کتاب ” اختیار شعر دعبل ” دانسته است

از نشانه هاى نبوغ دعبل، چکامه اى است که در مناقب یمن و بر ترى شاهان و دیگر مردم آن سروده و بنا به آنچه در ص 176 “نشوار المحاضره” تنوخى است در حدود 60 بیت دارد و مطلع آن چنین است. 

افیقى من ملامک یا طعمینا

کفاک اللوم مر الاربعینا 

وی این قصیده را در رد چکامه ی کمیت که در ستایش نزاربان گفته و 300 بیت دارد و نخستین بیتش این است: 

الا حیثیت عنا یا مدینا

و هل ناس تقول مسلمینا

پرداخته. کمیت نیز آن قصیده را در رد چکامه اعور کلبى در سر آغازش چنین است. اسودینا و احمرننا

  

دعبل پس از سرودن آن قصیده پیغمبر صلى الله علیه و اله و سلم را در خواب دید که او را از یاد کرد کمیت به بدى نهى فرمودند. این شاعر تا آن روز که به رد کمیت نپرداخته بود، پیوسته در نزد مردم گرامى و گرانقدر بود و این ردیه از اسباب افتادگى او شد و ” ابو سعد مخزومى ” قصیده اى در رد وى سرود و به دنبال این پیکار و درگیرى، فخر فروشى نزار بر یمن و سرافرازى یمن بر نزار آغاز شد و هر یک از این دو گروه به مفاخر خویش توسل جستند و کار مردم به تباهى کشید و عصبیت در بیرون و درون دیار اوج گرفت و نتیجه آن فرمانروائى ” مروان بن محمد جعدى ” و عصبیت او درباره قومش نزار و بر ضد یمن شد و بالاخره یمن از مروان روى گرداند و به دعوت عباسیان گروید و کار به انتقال دولت از امیه به بنى هاشم کشید و بدنبال آن داستان ” معن بن زائده ” در یمن پیش آمد که مردم آنجا را به جانبدارى از قومش ربیعه و دیگر نزاریان کشت و پیمانى را که پیش از آن در میان یمن و ربیعه بود گسست. “تا آخر داستان که در ص 197 ج 2 مروج الذهب آمده است.”

دعبل و مشایخ روایت او

ابن شهرآشوب در ص 139 کتاب “المعالم” دعبل را از اصحاب امام کاظم “ع” و امام رضا “ع” دانسته و نجاشى در ص 198 فهرستش از برادرش چنین آورده است که دعبل به دیدار موسى بن جعفر علیه السلام و ابو الحسن رضا نائل آمده و محضر امام محمد بن على جواد علیه السلام را درک و او را دیدار کرده است.

” حمیرى ” در کتاب ” الدلائل ” و ثقه الاسلام کلینى در “اصول کافى” روایت کرده اند که وى بر امام رضا علیه السلام داخل شد و امام چیزى به وى بخشیدند و دعبل خداى تعالى را ستایش نکرد امام فرمودند چرا خداى تعالى را حمد نکردى پس از آن به خدمت امام جواد رسید و حضرت چیزى به او دادند و او گفت الحمد لله و امام فرمودند، ادب کردى.

این شاعر از گروهى روایت حدیث کرده است که از آن جمله اند:

1- حافظ شعبه بن حجاج در گذشته به سال 160 و از این طریق احادیثى در کتب دو گروه سنى و شیعه از او یاد شده است مثل آنچه در ص 240 امالى شیخ و ص 240 امالى شیخ و ص 228 ج 5 تاریخ ابن عساکر آمده است.

2- حافظ سفیان ثورى م. 161 “تاریخ ابن عساکر ج 5 ص 228”.

3- پیشواى مالکیان، مالک بن انس در گذشته بسال 179 “تاریخ ابن عساکر ج 5 ص 228”.

4- ابو سعید سالم بن بصرى م پس از سال 200 “تاریخ ابن عساکر ج 5 ص 228”.

5- ابو عبد الله محمد بن عمرو واقدى متوفى 207 “تاریخ ابن عساکر ج 5 ص 228”.

6- مامون خلیفه عباسى در گذشته بسال. 218 تاریخ الخلفاء ص 204.

7- ابو الفضل عبد الله بن سعد زهرى بغدادى در گذشته بسالا 260 که وى حدیث روزه روز غدیر را که در ص 401 ج1 این کتاب یاد شد، از دعبل و او از ضمزه از ابن شوذب، از مسطر، از ابن حوشب و او از ابى هریره، روایت کرده است.

8- محمد بن سلامه که شیخ طایفه “صدوق” در ص 237 امالى خود از طریق وى خطبه مشهور به شقشقیه را از او روایت کرده است و آغاز آن خطبه این است:

و الله لقد تقمصها ابن ابى قحافه و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من – الرحى ینحدر عنى السیل و لا یرقى الى الطیر و لکنى سدلت عنها ثوبا و طویت عنها کشحا.

9- سعید بن سفیان اسملى مدنى “امالى شیخ ص 227”

10- محمد بن اسماعیل ” مشترک ” ” “

11 – مجاشع بن عمر، که دعبل از او واو از مسیره از جرزى، از ابن جبیر

از ابن عباس روایت کرده است که وى را از این کلام خداى عزوجل پرسیدند: وعد الله الذى آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظیما… الحدیث “امالى شیخ ص 240”.

12 – موسى بن سهل راسبى، ابن حجر در ص. 348 ” تهذیب التهذیب ” او را شیخ دعبل دانسته ولى معرفى نکرده است.

ابن عساکر در ص 228 ج 5 تاریخش. یحیى بن سعید انصارى را از کسانى شمرده است که مى گویند دعبل از او نقل روایت کرده است و این نکته بر او پوشیده مانده است که یحیى انصارى در سال 143 و چند سال پیش از دعبل در گذشته است.

و راویان حدیث از جانب دعبل عبارتند از:

1- برادرش ابو الحسن على که در بسیارى از کتب حدیث و تراجم ذکرش آمده است.

2- موسى بن حماد یزید “فهرست نجاشى ص 117”.

3- ابو الصلت هروى در گذشته به سال 236 “در ماخذ بسیار”.

4- هارون بن عبد الله مهلبى “در امالى و عیون”.

5- على بن حکیم “در اصول کافى”.

6- عبد الله بن سعید اشقرى “اغانى و غیر آن”

7- موسى بن عیسى مروزى

8 – ابن منادى، احمد بن ابى داود درگذشته به سال 272 “تاریخش ابن عساکر”

9 – محمد بن موسى بریرى “تاریخ ابن عساکر”.

رفتار دعبل با خلفاء و وزراء

این ناحیه از زندگى شاعر، فراخ میدان و پردامنه است و جستجو گر در میان کتب تاریخ و تذکره هاى مفصل ادبى، بخشهائى را در پیرامون آن نگاشته مى بینند که سخنان بیجا بسیار دارد و ما از تمام آنها در مى گذریم و فقط اندکى را گلچین مى کنیم. 1- ” یحیى بن اکثم ” گفت: مامون دعبل را به نزد خود خواند و امان بخشید. و من در آنجا نشسته بودم که شاعر از در در آمد و مامون وى را گفت: قصیده ی رائیه ات را بخوان. دعبل سرودن چنین قصیده اى را انکار و از آن اظهار بى اطلاعى کرد مامون گفت ترا به آن قصیده همانطور که به جان امان دادم، امان مى بخشم و شاعر چنین خواندن گرفت:

دلبرم چون کناره گیریم از زنان دید، نگران شد و خردمندى را گناهى تا بخشودنى شمرد.

وى با گیسوان سیپدش و با آنکه به گروه پیران پیوسته است، آرزوهاى جوانى دارد. دلبرا موى سپید یاد معاد را در من بیدار و مرا به سر نوشتم خرسند مى کند.

اگر به دنیا و زیور آن دل مى بستم از اندوه رفتگان مى گریستم.

روزگار برخاندان من تاخت و آن را چون جامى که به سنگ مى شکنده در هم شکست.

گروهى از آنها بجا مانده اند و برخى دیگر به جارچى مرگ از میان رفتند. دیگران هم بدنبال آنان خواهند رفت.

ترس من از این است که بازماندگان از من جدا مى شوند، چشم براه بازگشت رفتگان هم که نیستم.

در خبر از خاندان و فرزندانم، بخفته اى مى مانم که پس از بیدارى به بازگوئى خوابش بپردازد.

دل مشغولى چاکرانتان “خاندان پیغمبر” از فقدان پیاپى کشتگانتان، خواب و آسایش را از آنها ربوده است.

چه دستها که در سر زمین نینوا قلم شد و چه گونه ها که بر خاک خفت!

روز عاشوراى حسین به شب انجامید و دیگران شبانه بر قتلگاهش گذشتند و گفتند.

این سرور انسانها است.

اى بد مردم پاداش پیغمبر را در برابر نعمت پر ارزش قرآن و سوره هاى آن این چنین باید داد که چون رحلت فرمود مانند گرگى که بر گوسفندان ” ذى بقر ” شبانى کند، بر فرزندان او خلافت کنید؟

یحیى گفت: مامون در این هنگام مرا در پى کارى فرستاد چون رفتم و برگشتم دعبل سخنش را به اینجا رسانده بود که:

از قبائل ” ذى یمن ” و ” بکر ” و ” مضر ” که من آنها را مى شناسم، قبیله اى نماند که در خون خاندان پیغمبر شریک نباشد، همچون قمار بازانى که در لاشه شتر شریکند. از کشتار و بزنجیر کشیدن و از ترساندن و ویرانگرى بادودمان پیغمبر همان کردند که سربازان اسلام در سر زمین روم و فرنگ مى کنند، خاندان امیه را در کشتارشان معذور مى دارم ولى براى بنى عباس عذرى نمى بینم چه آنها مردمى بودند که نخستین فردشان را بر اساس اسلام کشتید و چون آنها چیره شدند، کافرانه انتقام گرفتند. فرزندان امیه و مروان و خاندان آنها مردمى همه کینه توز و ستمگرند. آنگاه که به نیازى مذهبى در اندیشه ماندن در جائى هستى، درکنار قبر پاکى که در طوس است بمان. در طوس دو گور است: یکى از آن بهترین مردم و دیگرى متعلق به بدترین آنها و این پند آموز است. آن پلید را از جوار این پاک سودى نرسد و نزدیکى آن ناپاک به این وجود تابناک زیانى نزند. چه هر کس در گرو دست آورد خویش است و تو هر یک از نیک و بد را که خواهى برگزین یا واگذار. راوى گفت: مامون دستارش را به زمین زد و گفت اى دعبل بخدا که راست گفته اى

شیخ ما صدوق در ص 390 امالى خود به اسنادش از دعبل آورده است که چون خبر در گذشت امام رضا علیه السلام در قم به من رسید، آن قصیده رائیه را سرودم.

آنگاه ابیاتى از آن را یاد کرده است.

3- ” ابراهیم بن مهدى ” بر مامون وارد شد و شکایت حال خویش را با او چنین در میان گذاشت: اى امیر مومنان خداى سبحانه و تعالى شخص ترا بر من برترى داد و مهر و بخشایش مرا به ذلت انداخت و ما و تو در نسب یکسانیم.

اینک دعبل مرا هجو کرده و باید از او انتقام بگیرى مامون گفت مگر چه گفته است؟ شاید این سروده او را مى گوئى: 

نعر ابن شکله بالعراق و اهله

فهفا الیه کل اطلس مائق

و ابیات هجویه را خواند. ابراهیم گفت: این یکى از هجویه هاى اوست مرا به اشعارى زشت تر از این نیز هجو کرده است. مامون گفت: تو را اقتدا به من است: چه دعبل از من نیز بد گوئى کرده و من تحمل نموده ام درباره من گفته است:

آیا مامون با من همان رفتارى مى کند که با مردم نادان دارد، مگر دیروز سر برادرش محمد را ندید؟ من از آن قومى هستم که شمشیرشان برادرت را کشت و ترا بر سریر خلافت نشاند همان گروهى که ترا پس از گمنامى بسیار نامدار کردند و از خاک مذلت برگرفتند. ابراهیم گفت: اى امیر مومنان خداوند بر بردبارى و دانائیت بیفزاید. چه هیچ یک از ما جز به فزودنى دانش تو سخن نخواهد گفت و جز به پیروى از شکیبانى تو، تاب این سخنان نمى آرد.

3- ” میمون بن هارون ” آورده است که ابراهیم بن مهدى درباره دعبل سخنى به مامون گفت که خواست وى را بر ضد شاعر بشوراند. مامون خندید و گفت مرا بدان جهت بزیان او بر مى انگیزى که درباره ات سروده است:

اى گروه لشکریان نا امید مباشید و بر آنچه رفت خشنود گردید و خشم مگیرد چه بهمیر زودى آهنگهاى “حنینى” که خوشایند پیر و جوان است به شما ارزانى خواهد شد و به فرماندهان سپاه نیز نواهاى “معبدى” خواهند داد، آهنگهائى که نه در جیب جا مى گیرد و نه گرد آوردنى است.

آرى خلیفه اى که مصحفش بربط است عطایش به سران سپاهش همین است.

ابراهیم گفت اى امیر مومنان بخدا قسم دعبل از تو نیز بد گوئى کرده.

مامون گفت از آن بگذر که من بد گوئى او را به این سروده اش بخشیدم و خندید در این هنگام ” ابو عباد ” از در در آمد و چون مامون از دور او را دید به ابراهیم گفت: ” دعبل ” با هجویه هاى خود بر ” ابو عباد ” نیز گستاخى کرده و این شاعر از هیچ کسى نمى گذرد. ابراهیم گفت مگر ابو عباد از تو گشاده دست تر است؟ مامون پاسخ داد نه اما مردى تند و نادان است که کسى را امان نمى دهد و من شکیباتر و بخشاینده ترم. بخدا وقتى ابو عباد به این سوى مى آمد این سروده دعبل درباره اش بخنده ام انداخت:

نزدیکترین کار به تباهى و فساد کارى است که تدبیر آن با ابو عباد است.. 4- ” ابو ناجیه ” آورده است که معتصم دعبل را به جهت زبان درازیهایش دشمن مى داشت و چون به شاعر خبر رسید که معتصم اراده فریب و کشتنش دارد به جبل گریخت و در هجو وى چنین سرود:

دلباخته غمزده دین از پراکندگى دین گریست و چشمه اشک از چشمش جوشید. پیشوائى بپاخاست که اهل هدایت نیست و دین و خرد ندارد.

اخبارى که حکایت از مملکتدارى مردى چون ” معتصم ” و تسلیم عرب در برابر او کند، به ما نرسیده است.

لیکن آنچنانکه پیشینیان بازگو کرده و گفته اند چون کار خلافت دشوار شد بنا به گفته کتب مذهب، شاهان بنى عباس هفت تن خواهند بود و از حکومت هشتمین آنها نوشته اى در دست نیست.

اصحاب کهف نیز چنیند که بگاه بر شمردن، هفت تن نیکمرد در غار بودند و هشتمین شان سگشان بود.

و من سگ آنها را بر تو اى معتصم برترى مى دهم چه تو گنه کارى و او نبود حکومت مردم از آن روز به تباهى کشید که ” وصیف ” و ” اشناس ” عهده دار آن شدند و این چه اندوه بزرگى بود!

“فضل بن مروان” نیز چنان شکافى در اسلام انداخت که اصلاح پذیر نبود.

5- ” میمون بن هارون ” آورده است: که چون معتصم مرد ” محمد بن عبد الملک زیات ” در رثائش سرود:

چون او را به خاک کردند و باز گشتند گفتم: بهترین مرده را به بهترین گور سپردند، خداوند جبران مصیبت مردمى که ترا از دست داده اند جز به شخصى مانند هارون نخواهد کرد. و دعبل به معارضه او چنین سرود:

چون وى را در خاک نهان کردند و بر گشتند گفتم بدترین مردها در بدترین گورها خفت، برو به سوى دوزخ و عذاب که من ترا شیطانى بیش نمى پندارم.

نمردى مگر آنگاه که پیمان بیعت را براى کسى گرفتى که براى مسلمین و اسلام زیان بخش تر بود.

6- ” محمد بن قاسم بن مهرویه ” آورده است که با دعبل در ” ضمیره ” بودم که خبر مرگ معتصم و قیام واثق را آوردند. دعبل گفت پاره اى کاغذ دارى که بر آن بنویسم؟ گفتم آرى. کاغذى در آوردم و او به بدیهه بر من املاء کرد:

خدا را سپاس: جاى آن نیست که از شکیبائى و تاب و توان سخن گوئیم چه خلیفه اى مرد که هیچ کسى براى او نگران نیست و دیگرى بپاخاست که هیچ کسى خرسند نیست.

7- ” محمد بن جریر ” آورده است که تنها بیتى که ” عبد الله بن یعقوب ” از هجویه دعبل درباره متوکل براى من خواند این بیت بود و من از او شعر دیگرى را در این باره نشنیدم: 

و لست بقائل قذفا و لکن

لا مر ما تعبدک العبید 

راوى گفت: شاعر در این بیت نسبت “ابنه” به متوکل داده است.

8- ” عبد الله بن طاهر ” بر مامون وارد شد. مامون وى را گفت اى عبد الله شعر دعبل را به یاد دارى گفت: آرى اشعارى از او در ستایش دودمان امیر مومنان به خاطر دارم گفت بخوان و عبد الله این سروده دعبل را خواند: 

سیر اب و آباد باد روزگار جوانى و عشق

روزگارى که در جامه شادکامى مى خرامیدم

روزگارى که شاخه هاى درخت وجودم تازه و شاداب بود و من از شکوفائى آن بر هر بام و درى به بازى مى نشستم.

بس کن و یاد زمانه اى را که دورانش به سر آمده، فروگذار و از حریم نادانى پاى در کش و از مدایحى که مى سرائى به سوى رهبرانى روى آر که از خاندان کرامت و اعجازند.

مامون گفت بخدا سوگند وى به چنان گفتار و اندیشه عمیقى در یاد کرد خاندان پیغمبر دست یافته است که در وصف دیگران به آن نمى رسد سپس گفت دعبل درباره سفر دور و درازیکه برایش پیش آمده است نیز شعر نیکوئى سروده است و آن این است.

آیا زمان آن نرسیده است که تا من نمرده ام، مسافران به وطن بر گردند.

در آن حال که توانائى جلو گیرى کردن از ریزش اشکى که از درد دل حکایت داشت نداشتم گفتم بگو: چه خانهائى که جمع آن پراکنده شد و چه جمع هاى پراکنده اى که پس از گرد آمدن دوباره از هم پاشیدند. “

آنگاه گفت: من هیچ سفرى نکرده ام، که این ابیات را در سفر و در همه گشت و گذارهایم تا گاه بازگشت در پیش چشم نداشته باشم.

9- ” میمون بن هارون ” آورده است که دعبل، ” دینار بن عبد الله ” و برادرش ” یحیى ” را مى ستود و آنگاه که از رفتار آنها تا خشنود شد در هجوشان جنین سرود: گناهانمان پیوسته خوارمان مى داشت تا گاهى که ما را به دامان یحیى و دینار انداخت همان گوساله هاى نادانى که نسلشان قطع نشده و سجده آفتاب آتش بسیار کرده اند و گفته است: دعبل درباره آن دو و ” حسن بن سهل ” و ” حسن بن رجاء ” و پدرش نیز چنین سروده است:

هان امیران ” مخزم ” را از من بخیرید جه من ” حسن ” و در فرزند ” رجاء ” را بدرهمى مى فروشم و ” رجاء ” را سرانه مى دهم ” دینار ” را نیز بى پشیمانى مى فروشم. اگر آنها را بسبب عیبى که دارند بسویم باز برگردانند. ” یحیى بن اکثم ” پس نخواهد آورد.

ولادت و وفات دعبل

دعبل در سال 148 به دنیا آمد و در سنه 246 در روزگار پیرى و کهنسالى، به جور و ستم کشته شد. پس وى 97 سال و چند ماه زیسته است.

آورده اند که او ” مالک بن طواق ” را به اشعارى هجو کرد و چون هجویه اش به مالک رسید وى را طلبید و شاعر گریخت و به بصره که ” اسحاق بن عباس عباسى ” فرماندارش بود آمد اسحاق نیز از هجویه دعبل درباره ” نزار ” آگاهى داشت و چون شاعر به شهر در آمد کسى را به دستگیرى وى گماشت و نطع و شمشیر خواست تا گردن دعبل را بزند.

دعبل در انکار آن قصیده سوگند به طلاق مى خورد و به هر قسمى که او را از کشته شدن میرهاند متوسل مى شد و مى گفت: آن چکامه را من نگفته ام بلکه دشمنى از دشمنانم چون ” ابو سعید ” یا دیگرى آن را پرداخته و بمن نسبت داده اند تا مرا بکشتن دهند. و پیوسته زارى مى کرد و زمین مى بوسید و در پیش اسحاق مى گریست تا اسحاق بر او رقت کرد و گفت: از کشتنت گذشتم اما باید رسوایت کنم سپس چوب دستى خواست و آنقدر به او زد که در خود خرابى کرد.

پس دستور داد او را به پشت بیندازند و دهانش را باز کنند و کثافاتش را به دهانش ریزند و گمارشتگان نیز پایش بگیرند و قسم خورد که دست از وى بر نخواهد داشت مگر آنگاه که مدفوعش را بخورد و فرو ببرد و رنه او را خواهد کشت و رهایش نکرد مگر آنگاه که چنین کرد. سپس آزادش گذاشت و شاعر به اهواز گریخت ” مالک بن طوق ” مردى کاردان و زیرک را برگماشت و به وى دستور داد که به هر نحوى خواهد، شاعر را ناآگاهانه بکشد ده هزار درهم نیز به او جایزه داد.آن مرد پیوسته در – جستجوى دعبل بود تا شاعر را در روستائى از نواحى ” سوس ” پیدا کرد و وى را در یکى از اوقات بعد از نماز عشا به چنگ آورد و با چوب دستى که دمى زهر آگین داشت به پشت پایش زد و فرداى آن روز دعبل مرد و در همان قریه به خاک رفت و گفته اند که وى را به ” سوس ” بردند و در آنجا به خاک سپردند.

و در تاریخ ابن خلکان است که وى در ” طیب ” که شهرى در میان واسط عراق و کور اهواز است کشته شد. و ” حموى ” گفته است که قبر دعبل پسر على خزاعى در ” زویله ” است و بکر بن حماد در این باره چنین سروده است: ” مرگ، دعبل را بزویله و در سنگستان احمد بن خصیب رها کرد. “

بر جستجو گر مخفى نماند که تردید ” ابن عساکر ” در صفحه242 جلد 5 تاریخش پس از ذکر وفات مترجم بسال 246، و این سخن او که: |گفته اند: دعبل معتصم را هجو کرد و او شاعر راکشت و نیز آورده اند که مالک را هجو کرد و او کسى را در پى شاعر فرستاد تا مسمومش کند” تردیدى بى تامل و نقل قولى بى تدبر است زیرا معتصم بسال 227 و 9 سال پیش از شهادت شاعر درگذشته است و نیز آنچه ” حموى ” در صفحه 418 جلد 4 ” معجم البلدان ” آورده است که |چون دعبل معتصم را هجو کرد وى خون شاعر را هدر نمود و دعبل به طوس گریخت و به گور رشید پناه برد ولى معتصم پناهش نداد و او را بسال 220 قتل صبر کرد| بر خلاف اتفاق قول مورخان و دانشمندان رجال در مورد در گذشت شاعر به سال 246 است.

” بحترى ” که با شاعر و ” ابى تمام ” که پیش از دعبل در گذشت، دوست بود در سوک آن دو چنین سرود:

آرامگاه حبیب و دعبل بروز مرگشان، بر درد دلم افزود و آتش به جانم زد اى دوستان من: باران رحمت پیوسته بر شما ریزان باد و ابرى پر آب و باران زا گورتان را سایبانى کناد. “گور این یکى “دعبل” در اهواز و از مسیر ناله نوحه گر بدور است و قبر دیگرى “ابى تمام” در موصل است.

” ابو نصر محمد بن حسن کرخى کاتب ” گفته است: دیدم که بر گور دعبل این اشعار را نوشته بودند:

دعبل، توشه اقرار به بیگانگى خداوند را براى رستاخیز خویش آماده کرده است وى خالصانه شهادت به وحدت حق مى دهد و امیدوار است که خداوند در رستاخیز بر او رحمت آرد.

مولاى دعبل، خدا و رسول اویند و پس از این دو مولاى او جانشین بحق پیغمبر یعنى على است.

شاعر دو فرزند بنامهاى ” عبد الله ” و ” حسین شاعر ” بر جا نهاد. و ” ابن ندیم ” براى فرزند دوم، دیوانى در حدود 200 برگ یاد کرده و ” ابن معتز ” در صفحه 193 ” طبقات الشعراء ” شرح حال و نمونه اى از اشعار وى را آورده و گفته است:

” دعبلى شاعرى سخت نمکین شعر است “.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 513 – 544

متن عربی

الشاعر

أبو علیّ- أبو جعفر- دعبل بن علیّ بن رَزِین «1» بن عثمان بن عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن بُدیل بن ورقاء بن عمرو بن ربیعة بن عبد العزّى بن ربیعة بن جزی بن عامر بن مازن بن عدی بن عمرو بن ربیعة الخزاعی.

أخذناه من «2» فهرست النجاشی (ص 116)، و تاریخ الخطیب (8/382)، و أمالی الشیخ (ص 239)، و تاریخ ابن عساکر (5/227)، و معجم الأدباء للحموی (11/100) و قال: و على هذا الأکثر، و الإصابة لابن حجر (1/141).

بیت رزین:

بیت علم و فضل و أدب. و إن خصّه ابن رشیق فی عمدته «3» (2/290) بالشعر، فإنَّ فیهم محدِّثین و شعراء، و فیهم السؤدد و الشرف، و کلّ الفضل و الفضیلة ببرکة دعاء النبیِّ الأطهر لجدِّهم الأعلى بُدیل بن ورقاء،

لمّا أوقفه العبّاس بن عبد المطّلب یوم الفتح بین یدی رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و قال: یا رسول اللَّه، هذا یوم قد شرّفتَ فیه قوماً

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 514

فما بال خالک بُدیل بن ورقاء و هو قعید حبّه «1»؟ قال النبیُّ صلى الله علیه و آله و سلم: «احسِرْ عن حاجبیک یا بُدیل»؛ فحَسَر عنهما و حدَر لثامه، فرأى سواداً بعارضه فقال: «کم سنوک یا بُدیل؟» فقال: سبعٌ و تسعون یا رسول اللَّه، فتبسّم النبی صلى الله علیه و آله و سلم و قال: «زادک اللَّه جمالًا و سواداً و أمتعک و ولدک» «2».

و مؤسِّس شرفهم الباذخ البطل العظیم عبد اللَّه بن بُدیل بن ورقاء الذی کان هو و أخواه عبد الرحمن و محمد رُسل رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم إلى الیمن کما فی رجال الشیخ. و کانوا هم و أخوهم عثمان من فرسان مولانا أمیر المؤمنین الشهداء فی صفِّین «3»، و أخوهم الخامس نافع بن بُدیل استشهد على عهد النبیِّ صلى الله علیه و آله و سلم و رثاه ابن رواحة بقوله:

رَحِمَ اللَّهُ نافعَ بنَ بُدیلٍ             رحمةَ المبتغی ثوابَ الجهادِ

صابراً صادقَ الحدیثِ إذا ما             أکثَرَ القومُ قال قولَ السدادِ «4»

 

فحسب هذا البیت شرفاً أنّ فیه خمسةَ شهداء، و هم بعین اللَّه و مع ابن عمّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، و کان عبد اللَّه من متقدِّمی الشجعان، و المتبرّز فی الفروسیّة، و المتحَلّی بأعلى مراتب الإیمان، و عدّه الزُّهری من دُهاة العرب الخمسة کما فی الإصابة (2/281).

قال له أمیر المؤمنین یوم صفِّین: «احمل على القوم».

فحمل علیهم بمن معه من أهل المیمنة و علیه یومئذٍ سیفان و درعان، فجعل یضرب بسیفه قدماً و یقول:

لم یبقَ غیرُ الصبر و التوکّلِ             و التُرسِ و الرمحِ و سیفٍ مصقلِ‏

ثمَّ التمشِّی فی الرعیل الأوّلِ             مشی الجِمال فی حیاضِ المنهلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 515

فلم یزل یحمل حتى انتهى إلى معاویة و الذین بایعوه على الموت، فأمرهم أن یصمدوا لعبد اللَّه بن بُدیل، و بعث إلى حبیب بن مَسلَمة الفهری و هو فی المیسرة، أن یحمل علیه بجمیع من معه، و اختلط الناس و اضطرم الفیلقان؛ میمنة أهل العراق و میسرة أهل الشام، و أقبل عبد اللَّه بن بُدیل یضرب الناس بسیفه قُدُماً، حتى أزال معاویة عن موقفه و جعل ینادی: یا ثارات عثمان! و إنّما یعنی أخاً له قُتل، و ظنَّ معاویة و أصحابه أنّه یعنی: عثمان بن عفان، و تراجع معاویة عن مکانه القهقرى کثیراً، و أرسل إلى حبیب بن مسلَمة مرّة ثانیة و ثالثة یستنجده و یستصرخه، و یحمل حبیب حملة شدیدة بمیسرة معاویة على میمنة العراق، فکشفها حتى لم یبق مع ابن بُدیل إلّا نحو مائة إنسان من القرّاء، فاستند بعضهم إلى بعض یحمون أنفسهم، و لجَّ ابن بُدیل فی الناس، و صمّم على قتل معاویة، و جعل یطلب موقفه، و یصمد نحوه حتى انتهى إلیه، و مع معاویة عبد اللَّه بن عامر واقفاً، فنادى معاویة بالناس: وَیْلَکم؛ الصخر و الحجارة إذا عجزتم عن السلاح. فرضخه الناس بالصخر و الحجارة، حتى أثخنوه فسقط، فأقبلوا علیه بسیوفهم فقتلوه.

و جاء معاویة و عبد اللَّه بن عامر حتى وقفا علیه؛ فأمّا عبد اللَّه بن عامر فألقى عمامته على وجهه و ترحّم علیه و کان له من قبلُ أخاً و صدیقاً، فقال معاویة: اکشف عن وجهه. فقال: لا و اللَّه لا یُمثَّل به و فیَّ روح، فقال معاویة: اکشف عن وجهه فإنّا لا نُمثِّل به؛ قد وهبناه لک. فکشف ابن عامر عن وجهه فقال معاویة: هذا کبش القوم و ربّ الکعبة، اللّهمّ أظفِرنی بالأشتر النخعی و الأشعث الکندی! و اللَّه ما مثل هذا إلّا کما قال الشاعر «1»:

أخو الحرب إن عضّت به الحربُ عضّها             و إن شمّرَتْ عن ساقِها الحربُ شمّرا

و یحمی إذا ما الموت کان لقاؤه             قِدى الشِّبْر «2» یحمی الأنف أن یتأخّرا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 516

کلیثٍ هزبرٍ کان یحمی ذمارَهُ             رَمَتْهُ المنایا قَصْدَها فتقطَّرا «1»

 

ثمّ قال: إنّ نساء خزاعة لو قدَرَت على أن تقاتلنی فضلًا عن رجالها لفَعَلَتْ «2».

و مرّ بعبد اللَّه بن بُدیل و هو بآخر رمق من حیاته الأسود بن طَهْمان الخزاعی، فقال له: عزَّ علیَّ و اللَّه مصرعک! أما و اللَّه لو شَهدْتُک لآسیتُک و لدافعت عنک، و لو رأیت الذی أشعرک لأحببتُ أن لا أُزایله و لا یزایلنی حتى أقتله أو یلحقنی بک. ثمّ نزل إلیه فقال: رحمک اللَّه یا عبد اللَّه، إن کان جارُک لیَأمنُ بوائقک، و إن کنت لمن الذاکرین اللَّه کثیراً. أوصنی رحمک اللَّه. قال: أُوصیک بتقوى اللَّه، و أن تناصح أمیر المؤمنین، و تقاتل معه حتى یظهر الحقّ أو تلحق باللَّه، و أبلغ أمیر المؤمنین عنّی السلام، و قل له: قاتل على المعرکة حتى تجعلَها خلف ظهرک؛ فإنّه من أصبح و المعرکة خلف ظهره کان الغالب. ثمّ لم یلبث أن مات، فأقبل الأسود إلى علیّ علیه السلام فأخبره

فقال: «رحمه اللَّه جاهد معنا عدوّنا فی الحیاة و نصح لنا فی الممات» «3».

و ینمُّ عن عظمة عبد اللَّه بن بُدیل بین الصحابة العلویّة قول ابن عدی بن حاتم «4»- رضوان اللَّه علیه- یوم صفِّین:

أبعد عمّارٍ و بعدَ هاشمِ             و ابن بُدیلٍ فارسِ الملاحمِ‏

نرجو البقاءَ مثل حُلْم الحالمِ             و قد عضَضْنا أمسِ بالأباهمِ‏

 

و قول سلیمان بن صُرَد الخزاعیّ «5» یوم صفِّین:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 517

یا لَکَ یوماً کاسفاً عَصَبْصَبا «1» یا لکَ یوماً لا یُواری کوکبا

یا أیّها الحیُّ الذی تذبذبا             لسنا نخاف ذا ظُلَیْمٍ حَوْشَبا

لأنّ فینا بطلًا مُجرَّبا             ابنُ بُدیلٍ کالهِزَبْرِ مُغْضَبا

أمسى علیٌّ عندنا مُحَبَّبا             نفدیه بالأمّ و لا نُبقی أبا

 

و قول الشنّی «2» فی أبیات له:

فإن یکُ أهلُ الشامِ أوْدَوا بهاشمٍ             و أوْدَوا بعمّارٍ و أبْقَوا لنا ثُکْلا

و بابنَی بُدیلٍ فارِسَیْ کلِّ بُهْمَةٍ             و غیثٍ خزاعیٍّ به ندفعُ المَحْلا «3»

 

و أمّا أبو المترجم علیُّ بن رزین فکان من شعراء عصره، ترجمه المرزبانی فی معجم الشعراء «4» (1/283)، و جدّه رزین کان مولى عبد اللَّه بن خلف الخزاعیّ أبی طلحة الطلحات، کما ذکره ابن قتیبة فی الشعر و الشعراء «5».

و عمّ المترجم عبد اللَّه بن رزین، أحد الشعراء کما ذکره ابن رشیق فی العمدة «6».

و ابن عمِّه أبو جعفر محمد أبو الشیص بن عبد اللَّه المذکور، شاعرٌ له دیوان عمله الصولی فی مائة و خمسین ورقة، توجد ترجمته فی البیان و التبیین (3/83)، الشعر

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 518

و الشعراء «1» (ص 346)، الأغانی «2» (15/108)، فوات الوفیات «3» (2/25)، و غیرها.

و ترجمه ابن المعتز فی طبقاته «4» (ص 26- 33) و ذکر له قصائد طویلة، غیر أنّه عکس فی اسمه و اسم أبیه و ذکره بعنوان: عبد اللَّه بن محمد، و الصحیح: محمد بن عبد اللَّه، و عبد اللَّه بن أبی الشیص المذکور، شاعرٌ له دیوانٌ فی نحو سبعین ورقة، و ذکره أبو الفرج فی الأغانی «5» (15/108) و قال: إنّه شاعرٌ صالح الشعر و کان منقطعاً إلى محمد بن طالب، فأخذ منه جامع شعر أبیه، و من جهته خرج إلى الناس، و ترجمه ابن المعتز فی طبقاته «6» (ص 173).

أبو الحسن علیّ أخو دعبل:

کان شاعراً له دیوان شعر فی نحو خمسین ورقة کما فی فهرست ابن الندیم «7»، سافر مع أخیه المترجم إلى أبی الحسن الرضا- سلام اللَّه علیه- سنة (198) و حظیا بحضرته الشریفة مدّة طویلة.

قال أبو الحسن علیٌّ هذا: رحلنا أنا و دعبل سنة (198) إلى سیِّدی أبی الحسن علیِّ بن موسى الرضا، فأقمنا عنده إلى آخر سنة مائتین و خرجنا إلى قمٍّ بعد أن خلع سیِّدی أبو الحسن الرضا على أخی دعبل قمیصاً خزّا أخضر و خاتماً فُصُّه عقیق، و دفع إلیه دراهم رضویّة، و قال له: «یا دعبل صِرْ إلى قم؛ فإنّک تفید بها». و قال له: «احتفظ بهذا القمیص؛ فقد صلّیتُ فیه ألفَ لیلةٍ ألفَ رکعة، و ختمت فیه القرآن ألفَ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 519

ختمة» «1».

ولد سنة (172) و توفّی (283).

و خلّف أبا القاسم إسماعیل بن علیّ الشهیر بالدعبلی المولود (257)، یروی کثیراً عن والده أبی الحسن، کان مقامه بواسط وَ وَلِی الحِسْبة «2» بها، له کتاب تاریخ الأئمّة و کتاب النکاح.

رَزین أخو دعبل

و أخوه هذا أحد شعراء هذا البیت، و لدعبل فیه أبیات فی تاریخ ابن عساکر «3» (5/139).

و قال الأزدی: و خرج إبراهیم بن العبّاس، و دعبل و رزین ابنا علیّ رجّالةً إلى بعض البساتین- أو: إلى زیارة أبی الحسن الرضا علیه السلام کما فی روایة العیون «4»)- فلقوا جماعة من أهل السواد من حُمّال الشوک، فأعطَوْهم شیئاً و رکبوا حمیرهم، فقال إبراهیم:

أُعیدت بعد حمل الشو             ک أحمالًا من الخَزفِ‏

نشاوى لا من الخمرةِ             بل من شِدَّة الضَّعفِ‏

 

ثمّ قال لرزین: أجِزْها، فقال:

فلو کنتمْ على ذاک             تصیرون إلى القَصْفِ‏

تساوَتْ حالکمْ فیهِ             و لا تَبقوا على الخَسْفِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 520

ثمّ قالا لدعبل: أجِزْ یا أبا علیّ فقال:

فإذْ فاتَ الذی فاتَ             فکونوا من ذوی الظرفِ‏

و خفّوا نقصف الیومَ             فإنّی بائعٌ خُفِّی‏

 

بدائع البداءة (2/210)

أمّا المترجَم

فهو دعبل «1» یکنّى أبا علیّ عند الجمیع، و عن ابن أیّوب «2»: أبو جعفر. و فی الأغانی عن ابن أیّوب: إنَّ اسمه محمد، و فی تاریخ الخطیب (8/383): زعم أحمد بن القاسم أنّ اسمه الحسن، و قال ابن أخیه إسماعیل: اسمه عبد الرحمن. و قال غیرهما: محمد، و عن إسماعیل: إنّما لقَّبَتْهُ دایتُه بدعبل لدعابة کانت فیه، فأرادت ذعبلًا فقلبت الذال دالًا.

یُقال: أصله کوفیٌّ کما فی کثیر من المعاجم، و قیل: من قرقیسیا. و کان أکثر مقامه ببغداد، و خرج منها هارباً من المعتصم لمّا هجاه و عاد إلیها بعد ذلک، و جوَّل فی الآفاق، فدخل البصرة و دمشق و مصر على عهد المطّلب بن عبد اللَّه بن مالک المصریّ و ولّاه أسوان، فلمّا بلغ هجاؤه إیّاه عزله، فأنفذ إلیه کتاب العزل مع مولى له، و قال: انتظره حتى یصعد المنبر یوم الجمعة، فإذا علاه فأوصل الکتاب إلیه، و امنعه من الخطبة، و أنزله عن المنبر و اصعد مکانه. فلمّا أن علا المنبر و تنحنح لیخطب ناوله الکتاب، فقال له دعبل: دعنی أخطِب فإذا نزلتُ قرأته. قال: لا، قد أمرنی أن أمنعک الخطبة حتى تقرأه، فقرأه و أنزله عن المنبر معزولًا و خرج منها إلى المغرب إلى بنی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 521

الأغلب. الأغانی «1» (18/48)

سافر إلى الحجاز مع أخیه رزین، و إلى الری و خراسان مع أخیه علیّ، و قال أبو الفرج «2»): کان دعبل یخرج فیغیب سنین یدور الدنیا کلّها، و یرجع و قد أفاد و أثرى، و کانت الشراة و الصعالیک یلقَونه و لا یُؤذونه، و یواکلونه و یشاربونه و یَبرُّونه، و کان إذا لَقِیَهم وضع طعامه و شرابه و دعاهم إلیه، و دعا بغلامیه: ثقیف و شعف، و کانا مغنِّیین فأقعدهما یغنِّیان، و سقاهم و شرب معهم، و أنشدهم، فکانوا قد عرفوه و ألِفُوه لکثرة أسفاره و کانوا یواصلونه و یَصِلونه، و أنشد دعبل لنفسه فی بعض أسفاره:

حللتُ محلّا یقصُرُ البرقُ دونَهُ             و یعجِزُ عنه الطیفُ أن یتجشَّما

 

و قال ابن المعتز فی طبقاته «3» (ص 125): و کان یجتاز بقُمّ، فیقیم عند شیعتها فیقسطون له فی کلِّ سنة خمسة آلاف درهم.

یقع البحث فی ترجمته من نواحٍ أربع:

1- تهالکه فی ولاء أهل بیت العصمة- صلوات اللَّه علیهم.

2- نبوغه فی الشعر و الأدب و التاریخ، و تآلیفه.

3- روایته للحدیث و الرواة عنه، و من یَروی هو عنه.

4- سیره مع الخلفاء، ثمّ مُلَحُهُ و نوادره ثمّ ولادته و وفاته.

أمّا الأولى:

فجلیّة الحال فیها غنیّةٌ عن البرهنة علیها، فما ظنّک برجل کان یُسمع منه و هو یقول: أنا أحمل خشبتی على کتفی منذ خمسین سنة لست أجد أحداً یصلبنی علیها.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 522

و قیل للوزیر محمد بن عبد الملک الزیّات: لِمَ لا تُجیب دعبلًا عن قصیدته التی هجاک فیها؟ قال: إنَّ دِعبلًا جعل خشبته على عنقه یدور بها، یطلبُ من یصلبه بها منذ ثلاثین سنة و هو لا یُبالی «1».

کلُّ ذلک من جرّاء ما کان ینافح و یناطح و یناضل و ینازل فی الذبِّ عن البیت النبویِّ الطاهر، و التجاهر بموالاتهم، و الوقیعة فی مناوئیهم، لا یَقِرُّ به قرارٌ، فلا یُقلّه مأمنٌ و لا یُظلّه سقفُ منتَجَعٍ «2»، و ما زالت تتقاذف به أجواز الفلا فَرَقاً من خلفاء الوقت، و أعداء العترة الطاهرة، و مع ذلک کلّه فقصائده السائرة تلهَجُ بها الرکبان، و تزدان بها الأندیة، و هی مسرّات للمُوالین، و مُحفِظاتٌ للأعداء، و مثیرات للعِهَن «3» و الضغائن حتى قُتل على ذلک شهیداً.

و ما یُنقم من المترجم له من التوغّل فی الهجاء فی غیر واحد من المعاجم، فإنّ نوع ذلک الهجو و السباب المُقذغ فیمن حَسِبَهم أعداءً للعترة الطاهرة و غاصبی مناصبهم، فکان یتقرّب به إلى اللَّه و هو من المُقَرِّبات إلیه سبحانه زلفى، و إنَّ الولایة لا تکون خالصةً إلّا بالبراءة ممّن یُضادُّها و یعاندها کما تبرّأ اللَّه و رسوله من المشرکین، و ما جعل اللَّه لرجل من قلبین فی جوفه، غیر أنّ أکثر أرباب المعاجم من الفئة المتحیِّزة إلى أعداء هذا البیت الطاهر، حسبوا ذلک منه ذنباً لا یُغفر کما هو عادتهم فی جُلِّ رجالات الشیعة.

أمّا نبوغه فی الأدب:

فأیّ برهنة له أوضح من شعره السائر؟ الذی تلهج به الألسن، و تتضمّنه طیّات الکتب، و یُستشهد به فی إثبات معانی الألفاظ و موادِّ اللغة، و یُهتف به فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 523

مجتمعات الشیعة آناء اللیل و أطراف النهار، ذلک الشعر السهل الممتنع الذی یحسب السامع لأوّل وهلة أنّه یأتی بمثیله، ثمّ لمّا خاض غماره، و طفق یرسب و یَطفُّ بین أواذیِّه، علم أنّه قصیر الباع، قصیر الخُطى، قصیر المقدرة عن أن یأتی بما یدانیه فضلًا عمّا یساویه.

کان محمد بن القاسم بن مهرویه یقول: سمعت أبی یقول: خُتم الشعر بدعبل. و قال البحتری: دعبل بن علیّ أشعر عندی من مسلم بن الولید، فقیل له: کیف ذلک؟ قال: لأنّ کلام دعبل أدخل فی کلام العرب من کلام مسلم، و مذهبه أشبه بمذاهبهم، و کان یتعصّب له «1».

و عن عمرو بن مسعدة قال: حضرت أبا دُلَف عند المأمون و قد قال له المأمون: أیَّ شی‏ءٍ تروی لأخی خزاعة یا قاسم؟ فقال: و أیّ أخی خزاعةَ یا أمیر المؤمنین؟ قال: و مَن تعرف فیهم شاعراً؟ فقال: أمّا مِن أنفُسِهم فأبو الشیص و دعبل و ابن أبی الشیص و داود بن أبی رزین، و أمّا من موالیهم فطاهر و ابنه عبد اللَّه.

فقال: و من عسى فی هؤلاء أن یُسأَل عن شعره سوى دعبل؟ هات أیّ شی‏ء عندک فیه.

و قال الجاحظ: سمعت دعبل بن علیّ یقول: مکثت نحو ستّین سنة لیس من یوم ذرَّ شارقه إلّا و أنا أقول فیه شعراً «2»، و لمّا أنشد دعبل أبا نواس شعره:

أینَ الشبابُ؟ و أیّةً سَلَکا؟             لا أینَ یُطلبُ؟ ضلَّ بل هَلَکا

لا تعجبی یا سَلْمُ من رَجُلٍ             ضَحِکَ المشیبُ برأسه فبکى‏

 

فقال: أحسنت مل‏ء فیک و أسماعنا. قال محمد بن یزید: کان دعبل و اللَّه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 524

فصیحاً «1»). و هناک کلمات ضافیة حول أدبه و الثناء علیه لا یهمّنا ذکرها.

أخذ الأدب عن صریع الغوانی مسلم بن الولید «2»، و استقى من بحره، و قال: ما زلت أقول الشعر و أعرضه على مسلم فیقول لی: اکتم هذا حتى قلت:

أینَ الشبابُ؟ و أیَّةً سَلَکا؟             لا أینَ یُطلَبُ؟ ضلَّ بل هلکا

 

فلمّا أنشدته هذه القصیدة قال: اذهب الآن فأظهر شعرک کیف شئت لمن شئت.

و قال أبو تمام: ما زال دعبل مائلًا إلى مسلم بن الولید مُقِرّا بأستاذیَّته، حتى ورد علیه جرجان، فجفاه مسلم و کان فیه بخلٌ، فهجره دعبل و کتب إلیه:

أبا مَخْلَدٍ کنّا عَقیدَیْ مودّةٍ             هوانا و قلبانا جمیعاً معاً معا

أحُوطکَ بالغیبِ الذی أنت حائطی             و أیْجعُ إشفاقاً لأن تتوجّعا

فصیّرْتَنی بعد انتحائِکَ مُتْهِماً             لنفسی، علیها أرهَبُ الخَلْقَ أجمعا

غَشَشْتَ الهوى حتى تداعتْ أصولُهُ             بنا و ابتذلْتَ الوَصْلَ حتى تَقَطّعا

و أنزلتَ من بینِ الجوانحِ و الحشا             ذخیرةَ وُدٍّ طالما قد تمنّعا

فلا تَعْذِلَنِّی لیس لی فیک مَطمعٌ             تخرّقْتَ حتى لمْ أجِدْ لَکَ مَرْقَعا

فَهَبْکَ یمینی استأْکَلَتْ فَقَطَعْتُها             و جَشَّمتُ قلبی صبرَهُ فتشجّعا «3»

 

و یروی عنه فی الأدب محمد بن یزید، و الحمدَوی الشاعر، و محمد بن القاسم ابن مهرویه، و آخرون.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 525

آیات نبوغه:

له کتاب الواحدة فی مناقب العرب و مثالبها، و کتاب طبقات الشعراء، و هو من التآلیف القیِّمة و الأصول المعوَّل علیها فی الأدب و التراجم، ینقل عنه کثیراً المرزبانی فی معجم الشعراء (ص 227، 240، 245، 267، 361، 434، 478)، و الخطیب البغدادی فی تاریخه (2/342 و 4/143)، و ابن عساکر فی تاریخه (7/46، 47)، و ابن خلّکان فی تاریخه (2/166)، و الیافعی فی المرآة (2/123)، و أکثر النقل عنه ابن حجر فی الإصابة (1/69، 132، 172، 370، 411، 525، 527 و 2/99، 103، 108 و 3/91 و 119، 123، 270، 565، 4/74، 565) و غیرها.

و أحسب أنّه کتابٌ ضخمٌ مبوَّبٌ على البلدان کیتیمة الدهر للثعالبی ففیه:

أخبار شعراء البصرة، و بهذا العنوان ینقل عنه الآمدی فی المؤتلف و المختلف (ص 67)، و ابن حجر فی الإصابة (3/270).

أخبار شعراء الحجاز، و بهذا الاسم ینقل عنه ابن حجر فی الإصابة (4/74، 163) و یقول: ذَکَر دعبل فی طبقات الشعراء فی أهل الحجاز.

أخبار شعراء بغداد، ینقلُ عنه باسم کتاب شعراء بغداد الآمدیّ فی المؤتلف (ص 67).

و له دیوان شعر مجموع کما فی تاریخ ابن عساکر. و قال ابن الندیم «1»: عمله الصولی نحو ثلاثمائة ورقة، و عدَّ فی فهرسته «2» (ص 210) من تآلیف أبی الفضل أحمد ابن أبی طاهر: کتاب اختیار شعر دعبل.

و من آیات نبوغه قصیدته فی ذکر مناقب الیمن و فضائلها من ملوکها و غیرهم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 526

على نحو ستمائة بیتٍ، کما فی نشوار المحاضرة للتنوخی «1» (ص 176)، مطلعها:

أفیقی من مَلامِکِ یا ظعینا             کفاکِ اللومَ مَرُّ الأربعینا

 

یردُّ بها على الکمیت فی قصیدته التی یمتدح بها نزاراً، و هی ثلاثمائة بیت أوّلها:

ألا حُیّیت عنّا یا مَدِینا             و هل ناسٌ تقول مسلّمینا

 

قالها الکمیت ردّا على الأعور الکلبی فی قصیدته التی أوّلها:

أسودینا و أحمرینا            …

 

فرأى دعبل النبیَّ صلى الله علیه و سلم فی النوم، فنهاه عن ذکر الکمیت بسوء. و لم یزل دعبل عند الناس جلیل القدر حتى ردّ على الکمیت فکان ممّا وضعه «2»، و ردّ علیه أبو سعد المخزومی بقصیدة. و على أثر هذه المناجزة و المشاجرة افتخرت نزار على الیمن و افتخرت الیمن على نزار؛ و أدلى کلُّ فریق بما له من المفاخر، و تحزّبت الناس، و ثارت العصبیّة فی البدو و الحضر، فنتج بذلک أمر مروان بن محمد الجعدی و تعصّبه لقومه من نزار على الیمن، و انحرف الیمن عنه إلى الدعوة العبّاسیّة، و تغلغل الأمر إلى انتقال الدولة عن بنی أمیّة إلى بنی هاشم، ثمّ ما تلا ذلک من قصّة معن بن زائدة بالیمن، و قتله أهلها تعصّباً لقومه من ربیعة و غیرها من نزار، و قطعه الحلف الذی کان بین الیمن و ربیعة فی القدم، إلى آخر ما فی مروج الذهب «3» (2/197).

أمّا روایته فی الحدیث:

فعدّه ابن شهرآشوب فی المعالم «4» (ص 139) من أصحاب الکاظم و الرضا علیهما السلام،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 527

و حکى النجاشی فی فهرسته «1» (ص 198) عن ابن أخیه أنَّه رأى موسى بن جعفر و لقی أبا الحسن الرضا، و قد أدرک الإمام محمد بن علیِّ الجواد علیه السلام و لقیه،

و روى الحمیری فی الدلائل و ثقة الإسلام الکلینی فی أصول الکافی «2»: أنّه دخل على الرضا علیه السلام فأعطاه شیئاً فلم یحمد اللَّه تعالى، فقال: «لِمَ لم تحمد اللَّه تعالى؟» ثمّ دخل على الجواد فأعطاه فقال: الحمد للَّه. فقال علیه السلام: «تأدّبتَ».

و یروی شاعرنا عن جماعة منهم:

1- الحافظ شعبة بن الحجّاج: المتوفّى (160) «3»، و بهذا الطریق یُروى عنه الحدیث فی کتب الفریقین کما فی أمالی الشیخ «4» (ص 240) و تاریخ ابن عساکر «5» (5/228).

2- الحافظ سفیان الثوری: المتوفّى (161). تاریخ ابن عساکر (5/228).

3- إمام المالکیّة مالک بن أنس: المتوفّى (179). تاریخ ابن عساکر (5/228).

4- أبو سعید سالم بن نوح البصری: المتوفّى بعد المائتین. تاریخ ابن عساکر (5/228).

5- أبو عبد اللَّه محمد بن عمرو الواقدی: المتوفّى (207). تاریخ ابن عساکر (5/228).

6- الخلیفة المأمون العبّاسی: المتوفّى (218). تاریخ الخلفاء «6» (ص 204).

7- أبو الفضل عبد اللَّه بن سعد الزهری البغدادی: المتوفّى (260)، یروی عنه، عن ضَمرة، عن ابن شوذب، عن مطر، عن ابن حوشب، عن أبی هریرة حدیث صوم الغدیر المذکور (1/401) «7».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 528

8- محمد بن سلامة.

یروی عنه بطریقه شیخ الطائفة فی أمالیه «1» (ص 237) عن أمیر المؤمنین علیه السلام خطبته الشهیرة بالشقشقیّة التی أوّلها: «و اللَّه لقد تقمّصها ابن أبی قحافة، و إنّه لَیَعْلمُ أنّ محلّی منها محلُّ القُطْبِ من الرحى؛ ینحدر عنّی السیلُ و لا یرقى إلیَّ الطیر، و لکنّی سَدَلتُ عنها ثوباً، و طَوَیْتُ عنها کشْحاً».

9- سعید بن سفیان الأسلمی المدنی. أمالی الشیخ (ص 237).

10- محمد بن إسماعیل- مشترک-. أمالی الشیخ (ص 237).

11- مجاشع بن عمر. یروی عنه عن میسرة عن الجَزَری عن ابن جُبیر عن ابن عبّاس أنّه سُئل عن قول اللَّه عزّ و جلّ: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً) «2» الحدیث، أمالی الشیخ «3» (ص 240).

12- موسى بن سهل الراسبی. ذکره ابن حجر فی تهذیب التهذیب «4» (10/348) شیخاً للمترجم له و لم یُعَرّفه.

و عدَّ ابن عساکر فی تاریخه «5» (5/228) ممّن یُقال بروایة المترجم عنه: یحیى بن سعید الأنصاری، و خفی علیه أنّ یحیى الأنصاری تُوفّی (143) قبل ولادة المُتَرجَم بسنین.

و الرواة عن المترجَم هم:

1- أبو الحسن علیّ أخوه، کما فی کثیر من کتب الحدیث و المعاجم.

2- موسى بن حمّاد الیزیدی. فهرست النجاشی «6» (ص 117).

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 529

3- أبو الصلْت الهَرَوی: المتوفّى (236). فی مصادر کثیرة.

4- هارون بن عبد اللَّه المهلّبی. فی الأمالی و العیون «1».

5- علیّ بن الحکیم. فی أصول الکافی.

6- عبد اللَّه بن سعید الأشقری. الأغانی «2» و غیره.

7- موسى بن عیسى المروزی. الأغانی «3» و غیره.

8- ابن المنادی أحمد بن أبی داود: المتوفّى (272). تاریخ ابن عساکر «4».

9- محمد بن موسى البُریری. تاریخ ابن عساکر.

أمّا سیره مع الخلفاء و الوزراء:

فهذه ناحیةٌ واسعة النطاق، طویلة الذیل، یجد الباحث فی طیّات کتب التاریخ و معاجم الأدب المفصَّلة حولها کراریس مسطَّرة، فیها لغو الحدیث، نضرب عنها صَفحاً و نقتطف منها النزر الیسیر.

1- عن یحیى بن أکثم قال: إنَّ المأمون أقدم دعبلًا رحمه الله و آمنه على نفسه، فلمّا مثل بین یدیه و کنت جالساً بین یدی المأمون، قال له: أنشدنی قصیدتک الرائیّة، فجحَدها دعبل و أنکر معرفتها، فقال له: لک الأمان علیها کما أمِنتک على نفسک. فأنشده:

تأسّفَتْ جارتی لَمّا رأت زَوَرِی             و عَدّتِ الحِلْمَ ذنباً غیرَ مُغْتَفَرِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 530

ترجو الصِّبا بعد ما شابت ذوائبُها             و قد جَرَتْ طَلَقاً فی حِلبةِ الکِبَرِ

أجارتی إنَّ شیبَ الرأس یُعلمنی             ذِکرَ المعاد و أرضانی عن القدَرِ

لو کنت أرکنُ للدنیا و زینتِها             إذاً بَکَیت على الماضین من نفرِ

أخنى الزمان على أهلی فصدّعهمْ             تصدُّع الشعب لاقى صدمةَ الحجرِ

بعضٌ أقام و بعضٌ قد أصات به             داعی المنیّةِ و الباقی على الأثرِ

أمّا المقیمُ فأخشى أن یُفارقَنی             و لستُ أَوبةَ من وَلّى بمُنتظِرِ

أصبحتُ أُخبَرُ عن أهلی و عن وَلَدی             کحالمٍ قَصَّ رؤیاً بعد مُدَّکرِ

لو لا تَشَاغلُ عینی بالأُلى سَلَفُوا             من أهل بیت رسول اللَّه لم أقِرِ

و فی موالیک للمحزون مشغلةٌ             من أن تبیت لمشغولٍ على أثرِ

کم من ذراعٍ لهم بالطفِّ بائنةٍ             و عارض بصعید التُّرْب مُنعفرِ

أمسى الحسینُ و مسراهم لمقتلهِ             و هم یقولون: هذا سیِّدُ البشرِ

یا أمَّةَ السوءِ ما جازیتِ أحمدَ فی             حُسْن البلاء على التنزیل و السوَرِ

خَلَفتموه على الأبناء حین مضى             خلافةَ الذئب فی أبقار ذی بقرِ

 

قال یحیى: و أنفذنی المأمون فی حاجة، فقمتُ فعدت إلیه و قد انتهى إلى قوله:

لم یبق حیٌّ من الأحیاء نعلمُهُ             من ذی یمانٍ و لا بکرٍ و لا مُضَرِ

إلّا و هم شُرَکاءٌ فی دمائِهمُ             کما تَشَارک أیسارٌ «1» على جُزُرِ

قتلًا و أسراً و تخویفاً و مَنْهَبَةً             فِعلَ الغزاة بأرض الرومِ و الخَزَرِ

أرى أمیّة معذورین إن قتلوا             و لا أرى لبنی العبّاس من عُذُرِ

قومٌ قتلتمْ على الإسلام أوّلَهمْ             حتى إذا استمکنوا جازَوا على الکُفُرِ

أبناءُ حربٍ و مروانٍ و أُسرتُهمْ             بنو مُعَیْطٍ ولاةُ الحقدِ و الزَعرِ «2»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 531

اربَعْ «1» بطُوسٍ على قبر الزکیِّ بها             إن کنتَ تربَعُ من دِینٍ على وَطَرِ

قبرانِ فی طوسَ: خیرُ النّاسِ کلِّهُمُ             و قبرُ شَرِّهمُ هذا من العِبَرِ

ما ینفع الرِّجسَ من قبرِ الزکیِّ و لا             على الزکیِّ بقُرْبِ الرِّجسِ من ضَرَرِ

هیهات کلُّ امرئٍ رهنٌ بما کَسَبَتْ             له یداه، فخذ ما شئت أو فَذَرِ

 

قال: فضرب المأمون عمامته الأرض، و قال: صدقت و اللَّه یا دعبل «2».

روى شیخنا الصدوق فی أمالیه «3» (ص 390) بإسناده عن دعبل أنّه قال: جاءنی خبر موت الرضا علیه السلام و أنا مقیمٌ بقم فقلت القصیدة الرائیّة، ثمّ ذکر أبیاتاً منها.

2- دخل إبراهیم بن المهدی على المأمون فشکا إلیه حاله، و قال: یا أمیر المؤمنین إنَّ اللَّه سبحانه و تعالى فضّلک فی نفسک علیَّ، و ألهمک الرأفة و العفو عنّی، و النسب واحدٌ، و قد هجانی دعبل فانتقم لی منه، فقال: و ما قال؟ لعلّ قوله:

نعَرَ ابنُ شَکْلةَ بالعراقِ و أهلِهِ             فهفا إلیهِ کلُّ أطلسَ مائقِ‏

 

و أنشده الأبیات فقال: هذا من بعض هجائه، و قد هجانی بما هو أقبح من هذا، فقال المأمون: لک أُسوةٌ بی فقد هجانی و احتملته، و قال فیَّ «4»:

أ یسومُنی المأمون خطّة جاهلٍ             أوَ ما رأى بالأمس رأسَ محمدِ

إنّی من القومِ الذین سیوفُهمْ             قَتَلَتْ أخاک و شَرّفَتْکَ بمقعَدِ «5»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 532

شادُوا بذکرِکَ بعد طُولِ خُموله             و استنقذوک من الحضیضِ الأوْهدِ

 

فقال إبراهیم: زادک اللَّه حلماً یا أمیر المؤمنین و علماً، فما ینطقُ أحدُنا إلّا عن فضل علمک، و لا یحلم إلّا اتِّباعاً لحلمک «1».

3- حدّث میمون بن هارون «2»، قال: قال إبراهیم بن المهدی للمأمون قولًا فی دعبل یحرِّضه علیه، فضحک المأمون، و قال: إنّما تحرِّضنی علیه لقوله فیک:

یا معشر الأجنادِ لا تَقْنَطوا             و ارضَوا بما کانَ و لا تسخطوا

فسوف تُعطَوْنَ حُنینیّةً             یلتذُّها الأمردُ و الأشمطُ

و المعبدِیّاتُ «3» لقُوّادِکمْ             لا تدخلُ الکیس و لا تُربطُ

و هکذا یَرْزُقُ قُوّادَهُ             خلیفةٌ مُصْحَفُهُ البَربطُ «4»

 

فقال له إبراهیم: فقد و اللَّه هجاک أنت یا أمیر المؤمنین، فقال: دع هذا عنک، فقد عفوتُ عنه فی هجائه إیّای لقوله هذا و ضحک. ثمّ دخل أبو عبّاد، فلمّا رآهُ المأمون من بُعْد قال لإبراهیم: دعبل یجسر على أبی عبّاد بالهجاء و لا یُحجم عن أحد. فقال له: و کأنّ أبا عبّاد أبسط یداً منک؟ قال: لا، و لکنّه حدیدٌ جاهلٌ لا یُؤمَن، و أنا أحلم و أصفح، و اللَّه ما رأیت أبا عبّاد مقبلًا إلّا أضحکنی قول دعبل فیه:

أولى الأمور بضَیْعَةٍ و فسادِ             أمرٌ یُدبِّره أبو عبّاد «5»

 

4- حدّث أبو ناجیة «6» قال: کان المعتصم یبغض دعبلًا لطول لسانه، و بلغ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 533

دعبلًا أنّه یرید اغتیاله و قتله، فهرب إلى الجبل، و قال یهجوه:

بکى لشَتاتِ الدینِ مکتئبٌ صَبُّ             و فاض بفَرْطِ الدمعِ من عینِهِ غَرْبُ «1»

و قام إمامٌ لم یکن ذا هدایةٍ             فلیس له دینٌ و لیس له لُبُ‏

و ما کانت الأنباءُ تأتی بمثلِهِ             یُملَّکُ یوماً أو تَدینُ له العُرْبُ‏

و لکن کما قال الذین تتابعوا             من السلَفِ الماضین إذ عظُم الخَطْبُ‏

ملوکُ بنی العبّاس فی الکُتْبِ سَبْعَةٌ             و لم تأتِنا عن ثامنٍ لهمُ کُتْبُ‏

کذلک أهلُ الکهفِ فی الکهفِ سبعةٌ             خِیارٌ إذا عُدّوا و ثامنُهمْ کلبُ‏

و إنّی لأُعلی کلبَهمْ عنک رِفعةً             لأنّک ذو ذَنْبٍ و لیس لهُ ذَنْبُ‏

لقد ضاع مُلکُ الناسِ إذْ ساس مُلکَهمْ             وصیفٌ و أشناسٌ و قد عَظُم الکَربُ «2»

و فضلُ بنُ مروانٍ یُثَلِّمُ ثَلْمةً             یَظَلُّ لها الإسلامُ لیس لهُ شَعبُ «3»

 

5- حدّث میمون بن هارون قال: لمّا مات المعتصم قال محمد بن عبد الملک الزیّات یَرثیه:

قد قلْتُ إذْ غیّبوهُ و انصرفوا             فی خیرِ قبر لخیرِ مدفونِ‏

لن یَجْبُرَ اللَّهُ أمَّةً فَقَدَتْ             مثلَکَ إلّا بمثلِ هارونِ‏

 فقال دعبل یعارضه:

قَد قُلتُ إذ غیّبوهُ و انصرفوا             فی شَرِّ قبرٍ لشرِّ مدفونِ‏

اذهبْ إلى النارِ و العذاب فما             خِلْتُکَ إلّا من الشیاطینِ‏

ما زلتَ حتى عَقَدْتَ بیعةَ مَنْ             أضرَّ بالمسلمین و الدینِ «4»

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 534

6- حدّث محمد بن قاسم بن مهرویه قال: کنت مع دعبل بالصیمرة و قد جاء نعی المعتصم و قیام الواثق، فقال لی دعبل: أ معک شی‏ء تکتب فیه؟ فقلت: نعم، و أخرجت قرطاساً، فأملى علیَّ بدیهاً:

ألحمدُ للَّهِ لا صبرٌ و لا جَلَدُ             و لا عزاءٌ إذا أهل البلا رَقدوا

خلیفةٌ ماتَ لم یَحزنْ له أحدٌ             و آخرٌ قام لم یفرحْ به أَحدُ «1»

 

7- حدّث محمد بن جریر قال: أنشدنی عبید اللَّه بن یعقوب هذا البیت وحده لدعبل یهجو به المتوکّل، و ما سمعت له غیره فیه:

و لستُ بقائلٍ قَذْعاً و لکنْ             لأمرٍ ما تعبّدک العبیدُ

 

قال: یرمیه فی هذا البیت بالأُبنَة.

8- دخل عبد اللَّه بن طاهر على المأمون فقال له المأمون: أیَّ شی‏ءٍ تحفَظُ یا عبد اللَّه لدعبل؟ فقال: أحفظ أبیاتاً له فی أهل بیت أمیر المؤمنین. قال: هاتها ویحک، فأنشده عبد اللَّه قول دعبل:

سقیاً و رعیاً لأیّامِ الصباباتِ             أیّامَ أرفُلُ فی أثواب لذّاتی‏

أیّامَ غُصنی رطیبٌ من لَیانتِهِ             أصبو إلى غیر جاراتٍ و کنّاتِ‏

دع عنک ذکرَ زمانٍ فات مطلبُهُ             و اقذِفْ برجلِکَ عن متنِ الجهالاتِ‏

و اقصد بکلِّ مدیحٍ أنت قائلُهُ             نحو الهداةِ بنی بیتِ الکراماتِ‏

 

فقال المأمون: إنّه قد وجد و اللَّه مقالًا، و نال ببعید ذکرهم ما لا یناله فی وصف غیرهم. ثمّ قال المأمون: لقد أحسن فی وصف سَفر سافره، فطال ذلک السفر علیه، فقال فیه:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 535

أ لَمْ یَأنِ للسفْرِ الذین تحمّلوا             إلى وطنٍ قبل المماتِ رجوعُ‏

فقلت و لم أملکْ سوابق عَبرةٍ             نطقنَ بما ضُمَّت علیه ضلوعُ‏

تَبَیَّنْ فکم دارٍ تفرّقَ شملُها             و شملٍ شتیتٍ عادَ و هو جمیعُ‏

کذاک اللیالی صرفُهنَّ کما ترى             لکلِّ أناسٍ جَدْبةٌ و ربیعُ‏

 

ثمّ قال: ما سافرت قطُّ إلّا کانت هذه الأبیات نُصبَ عینیَّ فی سفری، و هجِّیری «1») و مُسَلّیتی حتى أعود «2».

9- حدّث میمون بن هارون قال: کان دعبل قد مدح دینار بن عبد اللَّه و أخاه یحیى فلم یرضَ ما فعلاه، فقال یهجوهما:

ما زال عصیاننا للَّهِ یُرذِلُنا             حتّى دُفعنا إلى یحیى و دینارِ

وَغْدَینِ عِلجَین لم تُقطَعْ ثمارُهما             قد طال ما سجدا للشمس و النارِ

 

قال: و فیهما و فی الحسن بن سهل و الحسن بن رجاء و أبیه یقول دعبل:

ألا فاشتروا منّی ملوک المخزمِ             أبِعْ حسَناً و ابنَی رجاءٍ بدرهمِ‏

و أُعْطِ رجاءً فوق ذاک زیادةً             و أسمحْ بدینارٍ بغیر تندُّمِ‏

فإن رُدَّ من عیبٍ علیَّ جمیعُهم             فلیس یَردُّ العیبَ یحیى بن أکثمِ «3»

 

مُلَح و نوادر:

1- حدّث أحمد بن خالد قال: کنّا یوماً بدار صالح بن علیّ من عبد القیس ببغداد و معنا جماعةٌ من أصحابنا، فسقط على کنینَةٍ فی سطحه دیکٌ طار من دار دعبل، فلمّا رأیناه قلنا: هذا صیدنا، فأخذناه. فقال صالح: ما نصنع به؟ قلنا: نذبحه،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 536

فذبحناه و شویناه. فخرج دعبل و سأل عن الدیک فعرَف أنّه سقط فی دار صالح، فطلبه منّا فجحدناه، و شربنا یومنا. فلمّا کان من الغد خرج دعبل فصلّى الغداة، ثمّ جلس على المسجد، و کان ذلک المسجد مجمع الناس، یجتمع فیه جماعةٌ من العلماء و ینتابهم الناس، فجلس دعبل على المسجد و قال:

أسَرَ المؤذِّنَ صالحٌ و ضیوفُهُ             أسْرَ الکمیِّ هفا خلال الماقطِ «1»

بعثوا علیه بَنیهمُ و بناتِهمْ             من بین ناتفةٍ و آخرَ سامطِ

یتنازعون کأنّهم قد أوثقوا             خاقان أو هزموا کتائب ناعطِ «2»

نَهشوهُ فانتُزِعتْ لهُ أسنانهُمْ             و تهشّمتْ أقفاؤهمْ بالحائطِ

 

فکتبها الناس عنه و مضوا. فقال لی أبی و قد رجع إلى البیت: و یحکم، ضاقت علیکم المآکل، فلم تجدوا شیئاً تأکلونه سوى دیک دعبل؟ ثمّ أنشدنا الشعر، و قال لی: لا تَدَعْ دیکاً و لا دجاجةً تقدر علیه إلّا اشتریتَه، و بعثتَ به إلى دعبل، و إلّا وقعنا فی لسانه؛ ففعلتُ ذلک «3».

2- عن إسحاق النخعی قال: کنت جالساً مع دعبل بالبصرة و على رأسه غلامه ثقیف، فمرَّ به أعرابیٌّ یرفل فی ثیابِ خَزّ، فقال لغلامه: أُدع لی هذا الأعرابی، فأومأ الغلام إلیه، فجاء، فقال له دعبل: ممّن الرجل؟ قال: من بنی کلاب، قال: من أیِّ ولد کلاب أنت؟ قال: من ولد أبی بکر، فقال دعبل: أ تعرف القائل؟:

و نُبِّئْتُ کلباً من کلابٍ یَسبُّنی             و محضُ کلابٍ یقطعُ الصلواتِ‏

فإنْ أنا لم أُعلمْ کِلاباً بأنَّها             کلابٌ و أنّی باسلُ النقِماتِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 537

فکان إذاً من قیسِ عَیلانَ والدی             و کانت إذاً أمّی من الحبَطاتِ «1»

 

قال: و هذا الشعر لدعبل یقوله فی عمرو بن عاصم الکلابی. فقال له الأعرابیُّ: ممّن أنت؟ فکره أن یقول من خزاعة فیهجوهم، فقال: أنا أنتمی إلى القوم الذین یقول فیهم الشاعر:

أناسٌ علیُّ الخیرِ منهمْ و جعفرٌ             و حمزةُ و السجّادُ ذو الثفناتِ‏

إذا فخروا یوماً أتَوا بمحمّدٍ             و جبریلَ و الفرقانِ و السُّوَراتِ‏

 

فوثب الأعرابیُّ و هو یقول: ما لی إلى محمدٍ و جبریل و الفرقان و السوَرات مرتقى «2».

3- حدَّث الحسین بن أبی السُّرى قال: غَضِبَ دعبل على أبی نصر بن جعفر ابن محمد بن الأشعث- و کان دعبل مؤدِّبه قدیماً- لشی‏ء بلغه عنه، فقال یهجو أباه:

ما جعفرُ بن محمدِ بن الأشعثِ             عندی بخیرٍ أبوّةً من عَثْعَثِ‏

عبثاً تمارسَ بی تمارسُ حیّةً             سوّارةً إن هجتَها لم تَلبَثِ‏

لو یعلمُ المغرورُ ما ذا حازَ من             خِزیٍ لوالدِهِ إذاً لم یَعْبَثِ‏

 

قال: فلقیه عَثعث، فقال له: أیّ شی‏ءٍ کان بینی و بینک حتى ضربتَ بی المَثَل فی خِسَّة الآباء؟، فضحک دعبل، و قال: لا شی‏ء و اللَّه إلّا اتِّفاق اسمک و اسم ابن الأشعث فی القافیة، أ وَ لا ترضى أن أجعل أباک و هو أسود خیراً من آباء الأشعث بن قیس «3»؟

4- عن الحسین بن دعبل قال: قال أبی فی الفضل بن مروان:

نَصَحْتُ فأخْلَصتُ النصیحةَ للفضلِ             و قلتُ فسیّرتُ المقالةَ فی الفضلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 538

ألا إنَّ فی الفضلِ بنِ سهلٍ لَعِبْرَةً             إن اعتَبَر الفضلُ بنُ مروانَ بالفضلِ‏

و للفضلِ فی الفضلِ بن یحیى مواعظٌ             إذا فکّر الفضلُ بنُ مروانَ فی الفضلِ‏

فأبْقِ حمیداً من حدیثٍ تَفُزْ بِهِ             و لا تَدَعِ الإحسانَ و الأخذَ بالفضلِ‏

فإنّک قد أصبحتَ لِلمُلْکِ قَیِّماً             و صرتَ مکانَ الفضل و الفضلِ و الفضلِ‏

و لم أرَ أبیاتاً من الشعر قبلَها             جمیعُ قوافیها على الفضلِ و الفضلِ‏

و لیس لها عیبٌ إذا هی أُنشِدَتْ             سوى أنّ نصحی الفضلَ کان من الفضلِ‏

 

فبعث إلیه الفضل بن مروان بدنانیر، و قال له: قد قبلتُ نُصحَک، فاکفنی خَیرَک و شرَّک «1».

نماذج من شعر دعبل فی المذهب

قال فی رثاء الإمام السبط الشهید علیه السلام:

أ تَسْکُبُ دمعَ العینِ بالعبراتِ             و بتَّ تُقاسی شِدّة الزفَراتِ؟

و تبکی لآثارٍ لآلِ محمدٍ             فقد ضاقَ منک الصدرُ بالحسراتِ‏

ألا فابکهمْ حَقّا و بُلَّ علیهمُ             عُیوناً لرَیْبِ الدهر مُنسَکباتِ‏

و لا تنسَ فی یومِ الطفوفِ مُصابَهمْ             و داهیةً من أعظمِ النکَباتِ‏

سقى اللَّهُ أجداثاً على أرضِ کربلا             مرابیعَ أمطارٍ من المُزُناتِ‏

و صلّى على روح الحسینِ حبیبهِ             قتیلًا لدى النهرین بالفَلَواتِ‏

قتیلًا بلا جُرمٍ فُجِعنا بفقدِهِ             فریداً ینادی: أینَ أینَ حُماتی‏

أنا الظامئُ العطشانُ فی أرضِ غربةٍ             قتیلًا و مظلوماً بغیر تِراتِ‏

و قد رفعوا رأسَ الحسینِ على القنا             و ساقوا نساءً وُلَّهاً خَفِراتِ‏

فقل لابن سعدٍ عذَّبَ اللَّهُ روحَهُ             ستلقى عذابَ النارِ باللعناتِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 539

سأقنُتُ طولَ الدهرِ ما هبَّتِ الصبا             و أقنُتُ بالآصالِ و الغَدواتِ‏

على معشرٍ ضَلّوا جمیعاً و ضَیّعوا             مقالَ رسول اللَّهِ بالشبهاتِ‏

 

و یمدح أمیر المؤمنین علیه السلام و یذکر تصدُّقه بخاتمه للسائل فی الصلاة و نزول قوله تعالى: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ‏) فیه «1» بقوله:

نَطَقَ القرآنُ بفضلِ آلِ محمدٍ             و ولایةٍ لعلیِّهِ لم تُجحَدِ

 

بولایةِ المختارِ مَن خیر الذی «2» بعد النبیِّ الصادق المتودّدِ

إذ جاءَهُ المسکینُ حالَ صلاتِهِ             فامتدَّ طوعاً بالذراعِ و بالیدِ

فتناولَ المسکینُ منهُ خاتَماً             هِبةَ الکریم الأجودِ بن الأجودِ

فاختصّهُ الرحمنُ فی تنزیلِهِ             منْ حازَ مثلَ فَخارِهِ فلیَعْدُدِ

إنَّ الإلهَ وَلیُّکمْ و رسولَهُ             و المؤمنین فَمَنْ یَشَأ فَلْیجحَدِ

یکنِ الإلهُ خصیمَهُ فیها غداً             و اللَّهُ لیس بمُخْلِفٍ فی الموعدِ

 

و له یمدح أمیر المؤمنین- صلوات اللَّه علیه-:

سقیاً لبیعةِ أحمدٍ و وصیِّهِ             أعنی الإمامَ ولیَّنا المحسودا

أعنی الذی نصَرَ النبیَّ محمداً             قبلَ البریّةِ ناشئاً و ولیدا

أعنی الذی کَشَفَ الکروبَ و لم یکنْ             فی الحربِ عند لقائهِ رِعدیدا

أعنی المُوَحِّدَ قبلَ کلِّ مُوَحِّدٍ             لا عابداً وَثناً و لا جلمودا

 

و له یرثی الإمام السبط شهید الطفّ- سلام اللَّه علیه-:

إن کنتَ محزوناً فمالکَ ترقُدُ             هلّا بَکَیْتَ لمن بَکاهُ محمدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 540

هلّا بَکَیْتَ على الحسینِ و أهلِهِ             إنَّ البکاءَ لِمثلِهمْ قد یُحمَدُ

لِتَضَعْضُع الإسلامِ یوم مُصابهِ             فالجودُ یبکی فقدَهُ و السؤددُ

فلقدْ بَکَتْهُ فی السماءِ ملائک             زُهْرٌ کرامٌ راکعون و سُجَّدُ

أ نَسِیتَ إذ صارتْ إلیه کتائبٌ             فیها ابن سعدٍ و الطغاةُ الجُحَّدُ

فَسَقَوْهُ من جُرَعِ الحُتوفِ بمشهدٍ             کَثُرَ العِداةُ به و قَلَّ المُسعِدُ

لم یَحفظوا حقَّ النبیِّ محمدٍ             إذْ جَرّعوهُ حرارةً ما تبردُ

قتلوا الحسینَ فأثکلوهُ بسبطِهِ             فالثُّکْلُ من بعد الحسین مُبَرَّدُ

کیف القرارُ و فی السبایا زینبٌ             تدعو بفَرْطِ حرارةٍ: یا أحمدُ

هذا حسینٌ بالسیوفِ مُبضَّعٌ             مُتلطّخٌ بدمائه مُسْتَشْهَدُ

عارٍ بلا ثوبٍ صریعٌ فی الثرى             بین الحوافرِ و السنابک یُقْصَدُ

و الطیِّبونَ بَنوکَ قتلى حولَهُ             فوقَ التُّرابِ ذبائحٌ لا تُلْحَدُ

یا جدُّ قد مُنِعوا الفراتَ و قُتِّلوا             عَطَشاً فلیسَ لهمْ هنالکَ موردُ

یا جدُّ من ثُکْلی و طولِ مُصیبتی             و لِما أُعانیهِ أقومُ و أقعدُ

 

و له من قصیدة طویلة فی رثاء الشهید السبط علیه السلام قوله:

جاءوا من الشامِ المَشُومةِ أهلُها             للشومِ یَقدِمُ جُنْدَهمْ إبلیسُ‏

لُعِنوا و قد لُعِنوا بقتلِ إمامِهمْ             تَرکوهُ و هو مبضَّعٌ مخموسُ‏

و سَبَوا فوا حَزَنی بناتِ محمدٍ             عبرى حواسرَ ما لهنَّ لبوسُ‏

تبّا لکمْ یا ویلکمْ أ رضِیتمُ             بالنّارِ ذَلَّ هنالکَ المحبُوسُ‏

بِعتم بدنیا غیرِکمْ جَهْلًا بکمْ             عِزَّ الحیاةِ و إنَّهُ لنفیسُ‏

أخْزی بها من بیعةٍ أمویّةٍ             لُعِنت و حظُّ البائعین خسیسُ‏

بؤساً لمن بایعتمُ و کأنّنی             بإمامکمْ وَسْطَ الجحیمِ حَبیسُ‏

یا آل أحمدَ ما لقیتمْ بعدَهُ             من عُصْبةٍ هم فی القیاسِ مجوسُ‏

کم عَبرةٍ فاضتْ لکم و تقطّعتْ             یومَ الطفوف على الحسین نفوسُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 541

صبراً مَوالینا فسوف نُدیلُکمْ             یوماً على آل اللعین عَبوسُ «1»

ما زلتُ متّبعاً لکمْ و لأمرِکُمْ             و علیه نفسی ما حَیِیتُ أسوسُ‏

 

و ذکر له یاقوت الحموی فی معجم الأدباء (11/110) فی رثاء الإمام السبط علیه السلام قوله:

رأسُ ابن بنت محمدٍ و وصیِّهِ             یا للرجالِ على قناةٍ یُرفعُ‏

و المسلمونَ بمنظرٍ و بمَسْمَعٍ             لا جازعٌ من ذا و لا مُتَخَشِّعُ‏

أیقظتَ أجفاناً و کنتَ لها کرىً             و أنمتَ عیناً لم تکن بکَ تهجَعُ‏

کُحِلَتْ بمنظرِکَ العیون عمایةً             و أصمَّ نعیُکَ کلَّ أُذنٍ تسمعُ‏

ما روضةٌ إلّا تمنّت أنّها             لک مضجعٌ و لخطِّ قبرک موضعُ‏

 

و له فی مدح الإمام الطاهر علیِّ بن أبی طالب- صلوات اللَّه علیه-:

أبو ترابٍ حیدرَه             ذاک الإمامُ القَسْورَه‏

مُبیدُ کلِّ الکفَرَه             لیس له مناضلُ‏

***

مبارزٌ ما یهبُ             و ضیغمٌ ما یُغلَبُ‏

و صادقٌ لا یکذِبُ             و فارسٌ محاولُ‏

***

سیفُ النبیِّ الصادقِ             مُبیدُ کلِّ فاسقِ‏

بمُرْهفٍ ذی بارقِ             أخلصَهُ الصیاقلُ‏

 

***

و له یرثی الإمام السبط- صلوات اللَّه علیه-:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 542

منازلُ بین أکنافِ الغَرَیِّ             إلى وادی المیاه إلى الطویِ‏

لقد شغلَ الدموعَ عن الغوانی             مُصابُ الأکرمین بنی علیِ‏

أتى أسفی على هفواتِ دهری             تضاءل فیه أولاد الزکیِ‏

أ لمْ تَقِفِ البکاءَ على حسینٍ             و ذکرک مصرعَ الحَبْر التقیِ‏

أ لم یُحزِنْکَ أنَّ بنی زیادٍ             أصابوا بالترات بنی النبیِ‏

و أَنَّ بنی الحَصَانِ یمرُّ فیهمْ             علانیةً سیوفُ بنی البغیِ‏

 

ولادته و وفاته:

وُلد سنة (148) و استشهد ظلماً و عدواناً و هو شیخ کبیر سنة (246) فعاش سبعاً و تسعین سنة و شهوراً من السنة الثامنة. یُقال: إنّه هجا مالک بن طوق بأبیات، و بلغت مالکاً، فطلبه فهرب، فأتى البصرة و علیها إسحاق بن العبّاس العبّاسی، و کان بلغه هجاء دعبل نزاراً، فلمّا دخل البصرة بعث من قبض علیه، و دعا بالنطع و السیف لیضرب عنقه، فحلف بالطلاق على جَحْدها، و بکلِّ یمین تبرّئ من الدم أنّه لم یقُلها، و أنّ عدوّا له قالها؛ إمّا أبو سعید أو غیره و نسبها إلیه لیُغریَ بدمه، و جعل یتضرّع إلیه و یقبِّل الأرض و یبکی بین یدیه، فرقَّ له فقال: أمّا إذا أعفیتک من القتل فلا بدّ من أن أشهرَک، ثمّ دعا بالعصا فضربه حتى سلح، و أمر به و أُلقی على قفاه، و فُتِح فمه فردَّ سَلحه فیه و المقارع تأخذ رجلیه، و هو یحلف أن لا یکفَّ عنه حتى یستوفیه و یبلعَه أو یقتله. فما رُفِعت عنه حتى بلع سلَحه کلّه، ثمّ خلّاه فهرب إلى الأهواز، و بعث مالک ابن طوق رجلًا حصیفاً «1» مِقداماً و أمره أن یغتاله کیف شاء، و أعطاه على ذلک عشرة آلاف درهم، فلم یزل یطلبه حتى وجده فی قریة من نواحی السوس، فاغتاله فی وقت من الأوقات بعد صلاة العُتمة، فضرب ظهر قدمه بعُکّاز «2» لها زِجٌّ مسمومٌ،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 543

فمات من غد، و دفن بتلک القریة.

و قیل: بل حُمل إلى السوس و دُفن بها «1». و فی تاریخ ابن خلّکان «2»: قُتل بالطیب، و هی بلدةٌ بین واسط العراق و کور الأهواز. و قال الحموی «3»: و بزَوِیلَة «4» قبرُ دعبل بن علیّ الخزاعی، قال بکر بن حمّاد:

الموت غادَرَ دِعبلًا بَزَوِیلَةٍ             فی أرض برقة أحمد بن خصیبِ‏

 

لا یخفى على الباحث أنّ تردّد ابن عساکر فی تاریخه «5» (5/242) بعد ذکر وفاة المترجَم سنة (246) و قوله: قیل: إنّه هجا المعتصم فقتله. و قیل: إنّه هجا مالکاً فأرسل إلیه من سمَّه بالسوس تردّدٌ بلا تأمّل، و نقلٌ بلا تدبّر؛ إذ المعتصم توفّی (227) قبل شهادة المترجَم بتسع عشرة سنة. کما أنّ ما ذکره الحموی فی معجم البلدان (4/418) من أنّ دعبلًا لمّا هجا المعتصم أهدر دمه، فهرب إلى طوس و استجار بقبر الرشید، فلم یُجِرْهُ المعتصم و قتله صبراً فی سنة (220)، خلاف ما اتّفق علیه المؤرِّخون و علماء الرجال من شهادته سنة (246).

کان البحتری صدیقاً للمترجَم و أبی تمام المتوفّى قبله، فرثاهما بقوله:

قد زادَ فی کَلَفِی و أوْقَدَ لَوْعتی             مثوى حبیبٍ یومَ مات و دعبلِ‏

 

أَخوَیَّ لا تزلِ السماءُ مَخِیلةً «6» تغشاکما بسماءِ مُزْنٍ مُسْبلِ‏

جدثٌ على الأهوازِ یبعدُ دونَهُ             مسرى النَّعیِّ و رمسُهُ بالموصلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 544

قال أبو نصر محمد بن الحسن الکرخی الکاتب: رأیت على قبر دعبل مکتوباً:

أعدَّ للَّهِ یومَ یَلْقاهُ             دعبل: أن لا إلهَ إلّا هُو

یقولها مُخْلِصاً عساهُ بها             یرحمُهُ فی القیامة اللَّهُ‏

اللَّهُ مولاه و الرسول و منْ             بعدِهما فالوصیُّ مولاهُ‏

خلف المترجَم ولداه: عبد اللَّه و حسین الشاعر، ذکر ابن الندیم «1» للثانی منهما دیواناً فی نحو مائتی ورقة، و ترجمه ابن المعتز فی طبقات الشعراء «2» (ص 193) و ذکر نماذج من شعره، و قال: الدعبلیّ ملیح الشعر جدّا.