اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

دو شاعر هم‌عصر به نام «عبدى»

متن فارسی

عبدی ، با شاعر شیعی دیگری هم عصر است که هر دو در کنیه و لقب و محیط پرورش و مذهب همانندند. با این تفاوت که این شاعر، ابو محمّد یحیی بن هلال عبدی کوفی است. و ما بجهت کثرت اشتباهی که در شناخت این دو، رخ می‌دهد و از عبدی دوم نیز کمتر یاد کرده‌اند، به ذکر وی می‌پردازیم:

«مرزبانی» در صفحه 499 کتاب معجمش گفته: «وی کوفی بوده و ساکن همدان شده است. او شاعری خوب و شیعی مذهب است و در ستایش «رشید» مدایح نیکوئی دارد. وی گوینده این ابیات است:
مرگ از زندگی اندک و بخشیدن از بخشش ناپاک بهتر است پس به بی‌نیازی یا تهیدستی زندگی کن ورنه آنچه میخواهی از خدا بخواه و شکیبا باش.

و نیز از اوست:
به جان خودم سوگند، اگر امیه ظلم و ستم نمود، آنکه اساس گمراهی نهاد ستمگرتر بود.

این عبدی در کنار نهر ابی فطرس به انشاد اشعار زیر برای «عبد اللّه «1» بن علی بن عباس» پرداخته است:
خاندان هاشم دعوت کنندگان به بهشت و دودمان اموی فرا خوانندگان به دوزخ‏اند ای امیه تو که قرار نداری، به جنیان در سرزمین و بار بپیوند «2» اگر بروی به خواری رفته‌ای و اگر بمانی به پستی و فرومایگی مانده‌ای.

داستانی هم دارد که این داستان و شعر خوانی عبدی برای «عبد اللّه عباسی» را «ابن قتیبه» در ص 207 جلد 1 «عیون الاخبار» و «یعقوبی» در ص 91 ج 3 تاریخش و ابن رشیق در ص 48 ج 1 «العمده» یاد کرده‌اند و می‌پندارم کسانی که بر این کتب تعلیقاتی نوشته‌اند، از زندگی شاعر آگاهی نداشته و به شرح حالش نپرداخته و از تعریف او خاموش مانده‌اند.

ابن قتیبه گفته است: چون منصور شام را گرفت و مروان را کشت. به «ابی عون» و همراهان خراسانیش گفت: من درباره بازماندگان خاندان مروان اندیشه‌ای دارم که شما همگی باید در فلان روز آماده باشید. سپس در همان روز، به دنبال آل مروان فرستاد و چون جمع شدند، اعلام کرد که می‌خواهد عطائی برایشان مقرّر کند. هشتاد نفر از آنها حاضر و به در خانه منصور آمدند، مردی از قبیله کلب که دائی آنها بود نیز آمده بود. منصور بار داد و آنها در آمدند دربان از کلبی پرسید تو از کدام قبیله‌ای؟! گفت کلبی و دائی ایشانم. دربان گفت برگرد و این گروه را رها کن. نپذیرفت و گفت: من دائی اینها و از این دودمانم چون مجلس آراسته شد، فرستاده منصور از اندرون به بیرون آمد و فریاد زد کجاست حمزة بن مطلب تا داخل شود؟ حاضران به هلاک خویش یقین کردند. سپس دومی بیرون آمد و گفت: حسن بن علی کجاست تا در آید؟ سومی بانگ زد زید بن علی بن الحسین کجاست؟
و چهارمی گفت: یحیی بن زید کجاست؟ سپس دستور آمد که بارشان دهید. چون داخل شدند «غمر بن زید» دوست منصور نیز در میان آنان بود «1» «منصور» به وی اشاره کرد که بر صدر آید. آنگاه او را بر بساط خود نشاند و به دیگران نیز فرمان نشستن داد خراسانیان نیز عمود به دست ایستاده بودند. منصور گفت: عبدی کجاست. وی برخاست و شروع به خواندن قصیده‌ای کرد که در آن گفته است:

اما الدعاة الی الجنان فهاشم               و بنو امیة من دعاة النار

و چون ابیاتی از این چکامه را خواند. «غمر» گفت. ای زنا زاده! عبدی خاموش شد و عبد اللّه ساعتی تامّل کرد و گفت: انشاد قصیده را دنبال کن و چون عبدی چکامه را به پایان برد، کیسه‌ای که در آن 300 دینار بود به جانبش انداخت و به این سرورده گوینده آن تمثل جست:

نزدیک شدن آنان (بنی امیه) به منبرها و اورنگ‏ها مرا و دیگران را نگران کرد ایشان را، همچنانکه خداوند در خانه خواری و نابودی فرود آورده است، در همانجا، جای دهید و دست دودمان به زمین خورده و به خواری فتاده عبد شمس (امویان) را مگیرید، بلکه درختان کهن و جوان آنها را ببرید (خرد و درشتشان را بکشید) و هنگامه کشتن حسین (ع) و زید و کشته کنار «مهراس» «1» را بیاد آرید.

سپس به خراسانیان گفت دهید. ایشان، عمودها را چنان بر سر دشمنان کوبیدند که مغزشان از هم پاشید. مرد کلبی برخاست و گفت من کلبی‌ام و از اینها نیم منصور این شعر خواند:

و مدخل راسه لم یدنه احد                بین الفریقین حتی لزه القرن‏ «2»

و گفت دهید. مغز او را نیز چون دیگران کوبیدند. آنگاه روی به «غمر» کرد و گفت پس از اینها دیگر برای تو نیز خیری در زندگی نخواهد بود. و او پاسخ داد: چنین است؟ وی را هم کشتند. آنگاه جل‏هائی خواست و بر آن اجساد انداخت و روی آن سفره گستردند و صبحانه خواست و به خوردن نشست و هنوز ناله برخی از آنها خاموش نشده بود که خوراک را تمام کرد و گفت: از آن روز که از کشتن حسین (ع) آگاهی یافتم، خوراک گوارائی- جز امروز- نخورده بودم سپس برخاست و دستور داد اجساد را با پا بر زمین کشند. خراسانیان اموال کشتگان را غارت کردند و پیکرها را در بوستان عبد اللّه به دار آویختند و یکروز که وی غذا می‌خورد، فرمان داد یکی از درهای ایوان باغ را باز کنند. بوی مردار بینی‌ها را پر کرد. دیگران گفتند: ای کاش می‌فرمودید در را ببندند. گفت: بخدا قسم این رائحه را از بوی مشک بیشتر دوست دارم و چنین خواند:

امیه پنداشت که هاشم پس از کشتن زید و حسین از او راضی میشود. نه چنین است. به پروردگار و خدای محمّد (ص) سوگند که راضی نخواهد شد مگر آنگاه که کوه و دشت بنی امیه بر باد رود و چون زنی که خوار شوهر است، به شمشیر هاشیمیان خوار گردد و وامها نیز پس گرفته شود.

«یعقوبی» گفته است: «عبد اللّه بن علی» به فلسطین بر می‌گشت، چون به نهر ابی فطرس که میان فلسطین و اردن است، رسید، بنی امیه در خدمتش گرد آمدند به آنها فرمان داد که فردا برای گرفتن جایزه و عطا بنزدش آیند. چون فردا فرا رسید، عبد اللّه جلوس کرد و بار داد. هشتاد مرد از امویان بر او وارد شدند و بر سر هر یک از آنها دو مرد با گرز آهن ایستاده بود، عبد اللّه مدتی سر بزیر انداخت و پس از آن عبدی برخاست و چکامه‌ای را که در آن گفته است:

اما الدعاة الی الجنان فهاشم                 و بنو امیه من دعاة النار خواند.

«نعمان بن زید بن عبد الملک» در کنار عبد اللّه بن علی نشسته بود به شاعر گفت: ای بدکار زاده، دروغ گفته‌ای! عبد اللّه بن علی گفت نه! ای ابا محمّد راست گفته‌ای به سخنت ادامه بده. سپس روی به بنی امیه کرد و شهادت حسین و خاندانش را به یادشان آورد. آنگاه دستها را بر هم زد و مأموران چنان گرزها را بر سر آنها کوبیدند که همگی را کشتند مردی از میان آن گروه از دور فریاد زد و چنین خواند:

«عبد شمس» پدر تو و پدر ماست و ما از جایگاه دوری تو را نمی‌خوانیم و با تو نسبت داریم خویشاوندی ما پا بر جا و با گره های سخت، استوار و محکم است.

«عبد اللّه» گفت: هیهات! کشتن حسین (ع) این پیوند را گسست. سپس دستور داد اجساد آنها را بر خاک کشیدند و سفره‌ای بر آن گستردند. بر آن بساط نشست و خوراک خواست و به خوردن پرداخت و گفت: امروز روزی چون روز حسین (ع) است و هرگز با آن برابر نخواهد بود. مردی کلبی نیز با امویان به مجلس آمده بود. به عبد اللّه گفت امید من این بود که خیری به اینها می‌رسد و من نیز از آن بهره‌مند می‌شوم عبد اللّه گفت: گردنش را بزنید که:

و مدخل رأسه لم یدنه احد                   بین الفریقین حتّی لزّه القرن‏

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 462

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 462

العبدیّ معاصر العبدیّ

عاصر المترجم من شعراء الشیعة مشارکه فی کنیته و لقبه وبیئة نشأته و مذهبه، ألا و هو أبو محمد یحیى بن بلال العبدیُّ الکوفیُّ، فنذکره لکثرة وقوع الاشتباه بینهما و قلّة ذکره.

قال المرزبانی فی معجمه «1» (ص 499): إنّه کوفیٌّ نزل همدان، و هو شاعرٌ محسنٌ یتشیّع و له فی الرشید مدائح حسنة و هو القائل:

و لَلموتُ خیرٌ من حیاةٍ زهیدةٍ             و لَلْمنعُ خیرٌ من عطاءٍ مُکَدَّرِ

فعش مُثریاً أو مُکْدیاً من عطیّةٍ             تُمنّى و إلّا فسألِ اللَّهِ و اصبرِ

 

و له:

لَعَمْری لَئِن جارت أمیّة و اعتَدَتْ             لَأوّلُ من سَنَّ الضلالةَ أجوَرُ

 

و أنشد العبدیُّ هذا عبد اللَّه بن علیّ بن العبّاس «2» بنهر أبی فُطْرُس «3» و له فیه خبر:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 463

أمّا الدعاةُ إلى الجِنان فهاشمٌ             و بنو أمیّةَ من دُعاة النارِ

أ أُمیَّ ما لَکِ من قرارٍ فالحقی             بالجنِّ صاغرةً بأرضِ وَبارِ

فلئن رحلتِ لَتَرْحَلِنَّ ذمیمةً             و إذا أقمتِ بذلَّةٍ و صغارِ

 

و خبر العبدیِّ هذا و إنشاده الشعر المذکور عبد اللَّه العبّاسی ذکره ابن قتیبة فی عیون الأخبار (1/207)، و الیعقوبی فی تاریخه «1» (3/91)، و ابن رشیق فی العمدة «2» (1/48). و أحسب أنّ من علّق على هذه الکتب لم یقف على ترجمة الشاعر، فضرب عن ترجمته صفحاً و سکت عن تعریفه.

فقال ابن قتیبة: و لمّا افتتح المنصور الشام و قتل مروان قال «3» لأبی عون و من معه من أهل خراسان: إنَّ لی فی بقیّة آل مروان تدبیراً فتأهّبوا یوم کذا و کذا فی أکمل عدّة، ثمّ بعث إلى آل مروان فی ذلک الیوم فجُمِعوا و أعلَمهم أنّه یفرض لهم فی العطاء، فحضر منهم ثمانون رجلًا فصاروا إلى بابه و معهم رجل من کلب قد ولَّدهم «4»، ثمّ أُذِنَ لهم فدخلوا، فقال الآذن للکلبی: ممّن أنت؟ قال: من کَلب و قد وَلَّدْتُهم. قال: فانصرف و دعِ القوم فأبى أن یفعل، و قال: إنِّی خالهم و منهم.

فلمّا استقرَّ بهم المجلس خرج رسول المنصور و قال بأعلى صوته: أین حمزة بن عبد المطّلب؟ لیدخل، فأیقن القوم بالهلکة. ثمّ خرج الثانیة فنادى: أین الحسین بن علیّ؟ لیدخل. ثمّ خرج الثالثة فنادى: أین زید بن علیّ بن الحسین؟ ثمّ خرج الرابعة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 464

فقال: أین یحیى بن زید؟

ثمّ قیل: ائذنوا لهم، فدخلوا و فیهم الغَمْر بن یزید، و کان له صدیقاً فأومأ إلیه: أن ارتفع فأجلسه معه على طنفسته، و قال للباقین: اجلسوا، و أهل خراسان قیامٌ بأیدیهم العُمُد.

فقال: أین العبدیّ؟ فقام و أخذ فی قصیدته التی یقول فیها:

أمّا الدعاة إلى الجِنانِ فهاشمٌ             و بنو أمیّة من دعاةِ النارِ

 

فلمّا أنشد أبیاتاً منها قال الغمر: یا ابن الزانیة؟ فانقطع العبدی و أطرق عبد اللَّه ساعة، ثمّ قال: امض فی نشیدک. فلمّا فرغ رمى إلیه بصرّة فیها ثلاثمائة دینار ثمّ تمثّل بقول القائل:

و لقد ساءنی و ساء سوایَ             قُربُهمْ من منابرٍ و کراسی‏

أنزِلوها بحیثُ أنزلَها اللَّه             بدارِ الهوانِ و الإتعاسِ‏

لا تُقیلَنَّ عبدَ شمسٍ عِثاراً             و اقطعوا کلَّ نخلةٍ و غِراسِ‏

و اذکروا مصرع الحسین و زیدٍ             و قتیلًا بجانبِ المهراسِ «1»

 

ثمّ قال لأهل خراسان: دهید «2» فشُدِخوا بالعُمُد حتى سالت أدمغتهم، و قام الکلبی فقال: أیّها الأمیر، أنا رجلٌ من کلب لستُ منهم، فقال:

و مُدْخلٍ رأسَهُ لم یُدْنِهِ أَحَدٌ             بین الفریقینِ حتى لزَّه القَرَنُ‏

 

ثمّ قال: دهید. فشُدخ الکلبی معهم ثمّ التفت إلى الغمر فقال: لا خیر لک فی الحیاة بعدهم. قال: أجل. فَقُتِل، ثمّ دعا ببراذع «3» فألقاها علیهم و بسط علیها

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 465

الأنطاع و دعا بغدائه فأکل فوقهم، و إنَّ أنین بعضهم لم یهدأ حتى فرغ. ثمّ قال: ما تهنَّأت بطعام منذ عقلت مقتل الحسین إلّا یومی هذا. و قام فأمر بهم فجرّوا بأرجلهم، و أغنمَ أهل خراسان أموالهم ثمّ صُلبوا فی بستانه.

و کان یأکل یوماً، فأمر بفتح باب من الرُواق إلى البستان، فإذا رائحة الجِیَف تملأ الأنوف، فقیل له: لو أمرتَ أیّها الأمیر بردِّ هذا الباب.

فقال: و اللَّه لرائحتُها أحبُّ إلیَّ و أطیب من رائحة المسک. ثمّ قال:

حَسِبَتْ أمیّةُ أن سترضى هاشمٌ             عنها و یذهب زیدُها و حسینُها

کلّا و ربِّ محمد و إلهِهِ             حتى تُباحَ سُهُولُها و حُزُونُها

و تَذِلَّ ذُلَّ حلیلةٍ لحلیلِها             بالمَشْرَفیِّ و تُستردّ دیونُها

 

و قال الیعقوبی «1»: و انصرف عبد اللَّه بن علیّ إلى فلسطین فلمّا صار بنهر أبی فُطْرُس بین فلسطین و الأردن جمع إلیه بنی أمیّة، ثمّ أمرهم أن یَغْدُوا علیه لأخذ الجوائز و العطایا، ثمّ جلس من غد و أذِنَ لهم، فدخل علیه ثمانون رجلًا من بنی أمیّة، و قد أقام على رأس کلِّ رجل منهم رجلین بالعُمُد، و أطرق ملیّا، ثمّ قام العبدیُّ فأنشد قصیدته التی یقول فیها:

أمّا الدعاةُ إلى الجِنانِ فهاشمٌ             و بنو أمیّة من دعاةِ النارِ

 

و کان النعمان بن یزید بن عبد الملک جالساً إلى جنب عبد اللَّه بن علیّ، فقال له: کذبت یا ابن اللخناء. فقال له عبد اللَّه بن علیّ: بل صدقتَ یا أبا محمد، فامضِ لقولک. ثمّ أقبل علیهم عبد اللَّه بن علیّ، فذکر لهم قتل الحسین علیه السلام و أهل بیته، ثمّ صفق بیده فضرب القوم رءوسهم بالعُمُد حتى أتوا علیهم، فناداه رجلٌ من أقصى القوم:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 466

عَبْدُ شَمْسٍ أبوکَ وَ هوَ أبونا             لا نُنادیک من مکانٍ بعیدِ

فالقراباتُ بیننا واشجاتٌ             مُحکَماتُ القُوى بِعَقْدٍ شدیدِ

 

فقال: هیهات قطع ذلک قتل الحسین. ثمّ أمرَ بهم فسُحبوا فطرحت علیهم البسط و جلس علیها، و دعا بالطعام فأکل، فقال: یومٌ کیوم الحسین بن علیّ و لا سواء، و کان قد دخل معهم رجلٌ من کلب، قال: رجوتُ أن ینالوا خیراً فأنالَ معهم.

فقال عبد اللَّه بن علیّ: اضربوا عنقه.

و مُدْخلٍ رأسَه لم یُدْنهِ أحدٌ             بین الفریقین حتى لزَّه القَرَن