اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ خرداد ۱۴۰۳

دین اسلام به وسیله ابوسفیان استحکام یافت

متن فارسی

پاسخ علامه به مناقب دروغین و جعلی ابوسفیان

– ابن عساکر در تاریخش روایتی ثبت کرده است از ابن عباس، از قول پیامبر (ص) به این مضمون “: از خویشاوندانم آن که برایم از همه دوست داشتنی تر است و بلند پایه تر و مقرب تر به درگاه خداو پیروز ترین اهل بهشت، ابو بکر است و در مرتبه دوم عمر است که خدا کاخی از مروارید به او می بخشد هزار فرسنگدر هزار فرسنگ قصرها و خانه ها و ایوان ها و دیوارها و تخت ها و جام ها و پرندگانش همه از همین یک گونه مروارید، و او را خشنودی از پی خشنودی است. و در مرتبه سوم عثمان بن عفان است و او را بهشتی نصیب است که نمی توانم به وصفش در آورم، و خدا ثواب پرستش فرشتگان را از اول تاآخرشان مرحمت می نماید. و در مراتبه چهارم علی بن ابی طالب است، خوشا به حالش چه کسی مثل علی است و معاون من است و مونسم به هنگام ناگواری، و خلیفه ام درمیان امتم، و او از من است. و چه کسی مثل ابو سفیان است دین اسلام چه پیش از مسلمانشدنش و چه پس از آن به وسیله او استحکام یافته است، و چه کسی مثلابو سفیان است هنگامی که از آستان صاحب عرش رو می آورم تا به حساب و رسیدگی بپردازم ناگهان با ابو سفیان روبرو خواهم گشت درحالیکه جامی از یاقوت سرخ فام در دست دارد و می گوید: دوست من بنوش و او را خشنودی از پیخشنودی خواهد بود، خدا بیامرزدش “

ابن عساکر خودش پرده از گوشه ای از حقیقت برداشته و گفته “: این روایتی نکوهیده و نادرست است. “چه نکوهیده و چه نادرستی هم که ابو سفیان را کسی می شمارد که اسلام پیش از ایمان آوردنش و پس از آن بوجود وی استحکام و دوام یافته است پنداری او همان کسی نیست که در جنگ ” احد”فرماندهی مشرکان را به عهده داشته است و غیر از کسی است که قبائل مشرک را بسیج و مسلح کرده و به جنگ پیامبر(ص) ومسلمانان کشانده و جنگ معروف و خطرناک ” خندق ” را به راه انداخته است یا به صدای بلند این سرود جنگی را خواندن گرفته:” هبل ” را بر آور “هبل ” را فرانشان و پیامبر (ص) رو به مسلمانان کرده که جوابش را نمیدهید؟ می پرسند: ای پیامبر خداجوابش را چه بدهیم؟ می فرماید: بگوئید: خدا برتر و فراتر است. ابوسفیان می گوید: ما ” عزی ” داریم و شما ” عزی ” ندارید. پیامبر (ص) می فرماید جوابش را نمی دهید؟ می پرسند: جوابش را چه بدهیم؟ می فرماید: بگوئید: مولای ما خدای یگانه است وشما مولائی ندارید.

گوئی این همان ابو سفیان نیست که از سران و پیشوایان کفار است و آیه ” با پیشوایان کفر بجنگید، زیرا با ایشان پیمان بسته نمی شود مگر دست باز کشند “درباره شان نازل گشته است. یا پنداری آن آیت که می فرماید “: کسانی که کافر گشته اند دارائیشان راصرف می کنند تا راه خدا را بر بندند ” به او اشاره ندارد. حال آنکه می دانیم به موجب روایاتی که ابن مردویه از طریق ابن عباس، و عبد بن حمید و ابن جریر و ابو الشیخ از طریق مجاهد، و همین ها و دیگران از طریق سعید بن جبیر، و ابن جبیر، و ابن منذروابن ابی حاتم و ابو الشیخ ازطریق حکم بن عتیبه به ثبت رسانده اند که: این آیه درباره او نازل گشته است یا گوئی او و رفقایش در این آیه منظور نیستند که می فرماید “: به کسانی که کافر گشته اند بگو اگر دست باز کشند کارهای گذشته شان بخشوده خواهد گشت و در صورتی که به آن ادامه دهند، سنت پیشینیان جریان یافته است “پنداری او همان نیت که با عده ای از قریش به راه افتاده نزد ابو طالب رفته گفتند “: پسر برادرت خدایان مان را دشنام داد و بر دینمان خرده گرفت و آرمان هامان را سفیهانه خواند و نیاکانمان را گمراه شمرد. یا جلوش را بگیر یا ما را با او وا بگذار” …

پنداری همو نبود که با دیگران در ” دار الندوه ” گرد آمد و بر پیشنهاد ابو جهل اتفاق یافتند بر این که از هر قبیله ای جوانی چالاک و توانا بر گزینند و به هر یک تیغی بر ان بدهند تا به سراغ پیامبر خدا رفته یکباره وبا یک ضربه او را بزنند و بکشند یا هم او نبود که در جنگ ” احد ” چهل ” اوقیه ” هر یک چهل و دو مثقال برای سپاه مشرکان خرج کرد. یا او جز همان ابوسفیانی است که دو هزار از حبشیان قبیله بنی کنانه را به مزدوری گرفت تا با آنان علیه پیامبر (ص) بجنگد و این جز بسیج افراد عرب برای آن جنگ بود

پنداری همان نیست که پیامبر خدا (ص) در جنگ ” احد ” در نماز صبح پس از رکعت دوم او را چنین لعنت فرستاد “: خدایا ابو سفیان را لعنت کن و صفوان بن امیه و حارث بن هشام را

 ” یا همان نیست که پیامبر خدا (ص) درهفت مورد او را لعنت کرد و هیچ کسی نمی تواند منکر واقعیت آنها شود باین ترتیب:

-1 روزی که با پیامبر (ص) که از مکه به طائف می رفت تا قبیله ثقیف را به اسلام دعوت کند، بر خورد و با او گلاویز شد ودشنامش داده و بد گفت و او را دروغگوخواند و تهدیدش کرد و درصدد بر آمد به حضرتش آسیب برساند و خدا و پیامبرش بر اولعنت فرستادند و سوء قصدش را خنثی ساختند.

-2 روزی که پیامبر (ص) به تعرض علیه کاروان کفار قریش که از شام می آمد پرداخت،و ابو سفیان کاروان را بگردانید و به سوی راه ساحلی کج کرد و مسلمانان از پی اش نرفتند و پیامبر (ص) او را لعنت فرستاد و نفرینش کرد و به خاطر همین حادثه جنگ”بدر ” بعدا در گرفت.

-3 در ” احد ” وقتی ابو سفیان زیر کوهسار قرار گرفت، و پیامبر (ص) بر فراز کوه بود، و او هی داد می زد “: هبل ” را بر آور.پیامبر خدا(ص) ده بار بر او لعنت فرستاد و هربار مسلمانان با او همصدا گشته لعنتش فرستادند.

-4 روزی که قبائل مشرک ومهاجم را همراه غطفان و یهود به جنگ مسلمانان آورد و پیامبر (ص) بر او لعنت فرستاد.

-5 هنگامی که همراه کفار قریش آمده راه بر پیامبر (ص) و مسلمانان که عازم حج بودند بست، یعنی روز ” حدیبیه، ” و بر اثر آن پیامبر (ص) بر او و همه سران کفار لعنت فرستاد و فرمود: همگی مورد لعنت اند و درمیانشان کسی که ایمان بیاور باشد نیست.پرسیدند: ای پیامبر خدا آیا امید مسلمان شدن به هیچ یک از آنان نمی رود و اگر امید می رود چگونه مورد لعنت قرار می گیرند؟

فرمود: لعنت گریبانگیر هیچیک از پیروانشان و توده رعایا نمیشود، اما سران و فرماندهان، هیچیک از آنها رستگار نمی شوند و ازاثر لعنت نمی رهند.

-6 در نبرد ” جمل سرخ موی “

-7 روزی که در ” عقبه ” به کمین پیامر (ص) نشتند تا شترش را بر مانند و دوازده نفر بودند از جمله ابو سفیان.این موارد را امام حسن مجتبی سلام الله علیه- نواده پیامبر اکرم (ص)-بر شمرده است.

گوئی این همان ابو سفیانی نیست که وقتی مسلمانان قبیله بنی جحش بن رئاب از مکه به مدینه هجرت کردند خانه های آنان راتصاحب کرد و به عمرو بن علقمه فروخت، و درباره کارش چنین سروده اند:

به ابوسفیان از کاری بگو

که عاقبتش پشیمانیاست

بگو: خانه پسر عمویت را فروختی

تا با پولش غرامت جنگی بپردازی

خانه کسانی را که با شما پیمان

داشتند و همعهد بودند

برگیر آن را! برگیر آن را!

چون طوقی به گردن آویختی اش

پنداری همان نیست که این قصیده را پس از جنگ “احد ” سروده است:

با آنان می جنگم و بانگ پیروزی سر می دهم

و با پایه صلیب آنان را می رانم و از گرد خویش می پراکنم

مویه کن ” ای زن کافر ” و به سخن دشمن اعتنائی نکن

و از گریه وشیون خسته مشو

پدرت و برادرانش از پیهم به خاک افتادند

از اشگ خویش به آنان بهره ای ده

و آتش کینه و اندوهیرا که در دل است فرو بنشان

زیرا همه اشراف قبیله ” بنی نجار ” را کشتم

و از خاندان هاشم دلاوری جوانمرد را و حمزه را کشتم

که در هنگامه نبرد بی هراس و پایمرد بود

اگر آتش کینه ام را با خونشان فرو ننشانده بودم

تیری در دلم همواره می خلید و دلم را می خراشید و به اندوه می کشید.

در حالی برگشتند که ژنده پوشانشان زخم برداشته بودند

و یکی کوفته بود ودیگری اندوهگین

و فقط کسانی از ما راتوانستند به قتل برسانند

که به هیچ وچه با آنان که از ایشان کشتیم همطراز و همپایه نبودند

پنداری او همان ابو سفیان نیست که با نیزه بر سر بریده حمزه بن عبد المطلب زده می گفت “: بچش ای نافرمان ” پنداری همان نیست که لگد بر مزار حمزه سید الشهداء کوفته می گفت “: حکومتی که بر سر آن با شمشیر کشمکش داشتیم، امروز به چنگ جوانکانمان افتاده و آنرا بازیچه ساخته اند ” یا همان نیست که وقتی که مردم را دید چون توده انبوهی از پی پیامبر (ص) روانند وحسد ورزید گفت “: اگر می شد دو باره جمعیتی بر سراین مردم می ریختم ” و پیامبر (ص) بر سینه او گوفته گفت “:در آن صورت خدا ترا خوار و مغلوب می ساخت ” یا او نبود که به عثمان- روزی که به خلافت نشست- گفت “: پس از قبیله تیم و عدی به دست تو افتاده، آن را مثل توپ دست به دست بگردان وارکانش را بنی امیه قرار بده، این جز سلطنت نیست، من بهشت و دوزخ سرم نمی شود “. یا او نبود که پس از نابینا شدن به درگاه عثمان آمده پرسید: اینجا کسی هست؟ گفتند: نه. گفت: خدایا این حکومت را حکومتی جاهلی گردان، و این سلطنت را سلطنتی غاصبانه، و ارکان زمین (یا کشور) را از آن بنی امیه گردان ” یا هم اونیست که امیر المومنین (ع) در نامه اش به معاویه معرفیش کرده و فرموده “:پیامبر (ص) از خاندان ما است و دروغگو کننده از شما ر و ابن ابی الحدید می گوید: مقصودش ابو سفیان بن حرب است که دشمن پیامبر خدا (ص)بود و او را دروغگومی شمرد و سپاه برای جنگیدن علیه او بسیج می کرد. یا او نیست که امیر المومنین (ع) در نامه ای به محمد بن ابی بکر درباره اش می گوید “: نامه معاویه تبهکار فرزند تبهکار را خواندم ” یا او نیست که امیر المومنین (ع) در نامه ای به پسرش می گوید “: ای پسر صخر ای پسر ملعون ” و در معلون شمردن وی از پیامبر اکرم (ص) پیروی و تقلید می نماید، زیرا خود از پیامبر(ص) بارها شنیده و دیده بود که ابوسفیان را لعنت می فرستد. یا او نیست که عمر بن خطاب درباره اش می گوید “: ابو سفیان دشمن خدا است. خدا او را بدون اینکه در ازای تسلیمش تعهدی بسپاریم یا امان نامه ای با او به امضا رسانیم به چنگ ما در آورده، بنابر این ای پیامبر خدا بگذار گردنشرا بزنم “. یا هم او نیست که عمر درباره اش می گوید “: ابو سفیان از دیرگاه ستمکار است “. یا همان نیست که شرح حالش را در جلدهای سوم و هشتم خواندیم.

این مختصری از وضع آن موجود در دوره جاهلیت و اسلام است. آیا بوجود چنین کسی- در دوره جاهلیت و در دوره اسلامش-اسلام استحکام و حمایت و دوام می یابد؟ آیا چنین موجودی در محشر و هنگامی که پیامبر اکرم (ص) از آستان صاحب عرش رومی آورد عهده دار آب نوشاندنش می شود؟ آیا فضای عرش آماده پذیرش چنین موجدات پلیدی است؟ اگر چنین شود باید فاتحه عرش و عرش نشینان را خواند!

آنگاه گزافه ای را که جاعل این روایت، در محاسبه و ارزشیابی عثمان گفته بنگر و ببین که او را جائز ثواب عبادت فرشتگان از اول تا آخرشان دانسته، فرشتگانی که معصومند و بی گناه و سر به فرمان و در اطاعت دائم، و بهشتی را نصیبش شمرده که پیامبر (ص)از وصف آن عاجز آمده است، و عثمان همان است که شرح حالش را در جلد نهم و پیش از آن خوانده و دیده اید که اصحاب

راست رو و عادل چه عقیده ای درباره او و بدعت هایش داشته اند، و بر ریختن خونش همداستان بوده اند. بنابر این چگونه آن همه ثواب را جائز است و چنان بهشتی را نصیب می گیرد؟ و چرا این تعظیم و تکریم در حق نسل شجره معروفی که در قرآن به وصف در آمده است؟ پناه بر خدا از بیهوده گوئی و مبالغه در فضیلت تراشی و نسنجیده و یاوه گفتن درباه این و آن

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 114

 

متن عربی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 114

کان شعبة لا یحدّث عن الضحاک و ینکر أن یکون لقی ابن عبّاس، و قال یحیی بن سعید: الضحّاک عندنا ضعیف.

تاریخ ابن عساکر (5/160).

11- أخرج ابن عساکر فی تاریخه «1» (6/405) عن ابن عبّاس مرفوعاً: إنّ أحبّ أصهاری إلیّ، و أعظمهم عندی منزلة، و أقربهم من اللَّه وسیلة، و أنجح أهل الجنّة أبو بکر. و الثانی عمر یعطیه اللَّه قصراً من لؤلؤة ألف فرسخ فی ألف فرسخ، قصورها و دورها و مجانبها و جهاتها و سررها و أکوابها و طیرها من هذه اللؤلؤة الواحدة، و له الرضا بعد الرضا. و الثالث عثمان بن عفان و له فی الجنّة مالا أقدر علی وصفه، یعطیه اللَّه ثواب عبادة الملائکة أوّلهم و آخرهم. و الرابع علیّ بن أبی طالب، بخٍ بخٍ من مثل علیّ؟ وزیری عند () «2» و أنیسی عند کربتی، و خلیفتی فی أُمّتی، و هو منّی علی دعای. و من مثل أبی سفیان؟ لم یزل الدین به مؤیّداً قبل أن یسلم و بعد ما أسلم، و من مثل أبی سفیان إذا أقبلت من عند ذی العرش أرید الحساب، فإذا أنا بأبی سفیان معه کأس من یاقوتة حمراء یقول: اشرب یا خلیلی، أعار «3» بأبی سفیان، و له الرضا بعد الرضا.

قال الأمینی: لقد أعرب عن بعض الحقیقة الحافظ ابن عساکر نفسه بقوله: هذا حدیث منکر.

أیّ منکر هذا یعدّ أبا سفیان ممّن لم یزل الدین به مؤیّداً قبل إسلامه و بعده؟ فکأنّه غیر رأس المشرکین یوم أُحد، و غیر مجهّز جیش الأحزاب و المجلب علی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و الرافع عقیرته

و هو یرتجز بقوله: اعلُ هبل، اعلُ هُبل. فقال

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 115

رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: ألا تجیبونه؟ قالوا: یا رسول اللَّه ما نقول؟ قال: قولوا: «اللَّه أعلی و أجلّ» فقال أبو سفیان إنّ لنا العزّی و لا عزّی لکم، فقال رسول اللَّه: «ألا تجیبونه؟» فقالوا: یا رسول اللَّه ما نقول؟ قال: «قولوا: اللَّه مولانا و لا مولی لکم» «1».

و کأنّه لیس من أئمّة الکفر الذین نزل فیهم قوله تعالی: (فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ

) سورة التوبة: 12 «2».

و کأنّه غیر من أُرید بقوله عزّ و جلّ: (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ

) سورة الأنفال: 36.

أخرج نزوله فیه ابن مردویه من طریق ابن عباس، و عبد بن حمید، و ابن جریر، و أبو الشیخ من طریق مجاهد، و هؤلاء و غیرهم من طریق سعید بن جبیر، و ابن جریر، و ابن المنذر، و ابن أبی حاتم، و أبو الشیخ من طریق الحکم بن عتیبة «3».

و کأنّه غیر المعنیّ هو و أصحابه بقوله تعالی: (قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ یَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِینَ

) سورة الأنفال: 38 «4»).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 116

و کأنّه غیر من مشی مع جمع من رجال قریش إلی أبی طالب قائلین له: إنّ ابن أخیک قد سبّ آلهتنا، و عاب دیننا، و سفّه أحلامنا، و ضلّل آباءنا، فإمّا أن تکفّه عنّا، و إمّا أن تخلّی بیننا و بینه. إلخ «1».

و کأنّه لیس أحد المجتمعین بدار الندوة الذین تفرّقوا علی رأی أبی جهل من أن یُؤخذ من کلّ قبیلة شابّ فتی جلید نسیب وسط، ثم یُعطی کلٌّ منهم سیفاً صارماً فیعمدوا إلی رسول اللَّه فیضربوه بها ضربة رجل واحد فیقتلوه «2».

و کأنّه غیر من أنفق علی المشرکین یوم أُحد أربعین أوقیة، و کلّ أوقیة اثنان و أربعون مثقالًا.

و کأنّه غیر من استأجر ألفین من الأحابیش من بنی کنانة لیقاتل بهم رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم سوی من استجاش من العرب «3».

و کأنّه غیر من لعنه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یوم أُحد فی صلاة الصبح بعد الرکعة الثانیة

بقوله: «اللّهم العن أبا سفیان، و صفوان بن أمیّة، و الحارث بن هشام» «4».

و کأنّه غیر من لعنه رسول اللَّه فی سبعة مواطن، لا یتأتّی لأیّ أحد ردّها:

أوّلها: یوم لقی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم خارجاً من مکة إلی الطائف یدعو ثقیقاً إلی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 117

الدین، فوقع به و سبّه و شتمه، و کذّبه و توعّده و همّ أن یبطش به، فلعنه اللَّه و رسوله و صرف عنه.

الثانیة: یوم العیر: إذ عرض لها رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و هی جائیة من الشام، فطردها أبو سفیان و ساحل بها، فلم یظفر المسلمون بها و لعنه رسول اللَّه و دعا علیه، فکانت وقعة بدر لأجلها.

الثالثة: یوم أُحد: حیث وقف تحت الجبل و رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی أعلاه و هو ینادی: أعل هُبل، مراراً، فلعنه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عشر مرّات، و لعنه المسلمون.

الرابعة: یوم جاء بالأحزاب و غطفان و الیهود، فلعنه رسول اللَّه و ابتهل.

الخامسة: یوم جاء أبو سفیان فی قریش فصدّوا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عن المسجد الحرام و الهدی معکوفاً أن یبلغ محلّه، ذلک یوم الحدیبیّة، فلعن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أبا سفیان، و لعن القادة و الأتباع،

و قال: «ملعونون کلّهم، و لیس فیهم من یؤمن»، فقیل: یا رسول اللَّه أ فما یرجی الإسلام لأحد منهم فکیف باللعنة؟ فقال: «لا تصیب اللعنة أحداً من الأتباع، و أمّا القادة فلا یفلح منهم أحد».

السادسة: یوم الجمل الأحمر «1».

السابعة: یوم وقفوا لرسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی العقبة لیستنفروا ناقته، و کانوا اثنی عشر رجلًا، منهم أبو سفیان «2».

هذه المواطن السبعة عدّها الإمام الحسن السبط- سلام اللَّه علیه.

و کأنّه غیر من عدا علی دور المهاجرین من بنی جحش بن رئاب بعد ما

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 118

هاجروا و باعها من عمرو بن علقمة، و قیل فیه:

          أبلغْ أبا سفیانَ عن             أمرٍ عواقبُه ندامه

             دار ابنِ عمِّک بعتَها             تقضی بها عنک الغرامه

             و حلیفُکم باللَّه رَ             بّ الناسِ مجتهد القسامه

             اذهب بها اذهب بها             طُوِّقتَها طوقَ الحمامه «1»

 

و کأنّه غیر صاحب البائیّة یوم أُحد یقول فیها:

          أُقاتلهم و أدّعی یا لغالب             و أدفعُهم عنّی برکن صلیبِ

             فبکّی و لا ترعَی مقالةَ عاذلٍ             و لا تسأمی من عبرةٍ و نحیبِ

             أباک و إخواناً له قد تتابعوا             و حقّ لهم من عبرةٍ بنصیبِ

             و سَلَّی الذی قد کان فی النفس أنَّنی             قتلتُ من النجّار کلَّ نجیبِ

             و من هاشمٍ قرماً کریماً و مُصعباً «2»             و کان لدی الهیجاءِ غیرَ هیوبِ

             و لو أنّنی لم أشفِ نفسیَ منهمُ             لکانت شجاً فی القلبِ ذاتَ ندوبِ

             فآبوا و قد أودی الجلابیبُ «3» منهُم             بهم خَدَبٌ من مُعطب و کئیبِ «4»

             أصابهمُ من لم یکن لدمائهم             کفاءً و لا فی خُطّةٍ بضریبِ «5»

 

و کأنّه غیر من کان یضرب فی شدق حمزة بن عبد المطّلب بزجّ الرمح قائلًا: ذُق عقق «6».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 119

سیرة ابن هشام «1» (3/44).

و کأنّه غیر من داس قبر حمزة برجله و قال: یا أبا عمارة إنّ الأمر الذی اجتلدنا علیه بالسیف أمسی فی ید غلماننا الیوم یتلعّبون به. شرح ابن أبی الحدید «2» (4/51).

و کأنّه غیر من قال لمّا رأی الناس یطئون عقب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و حسده: لو عاودت الجمع لهذا الرجل. فضرب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی صدره ثم قال: إذاً یخزیک اللَّه.

الإصابة (2/179).

و کأنّه غیر من قال لعثمان یوم تسنّم عرش الخلافة: صارت إلیک بعد تیم وعدی فأدرها کالکرة، و اجعل أوتادها بنی أمیّة، فإنّما هو الملک، و لا أدری ما جنّة و لا نار. راجع (8/278).

و کأنّه غیر من دخل علی عثمان بعد ما عمی و قال: هاهنا أحد؟ فقالوا: لا. فقال: اللّهمّ اجعل الأمر أمر جاهلیّة، و الملک ملک غاصبیّة، و اجعل أوتاد الأرض لبنی أُمیّة.

تاریخ ابن عساکر «3» (6/407).

و کأنّه غیر من عرّفه أمیر المؤمنین علیه السلام

فی کتاب له إلی معاویة بقوله: «منّا النبیّ، و منکم المکذّب»

، قال ابن أبی الحدید فی شرحه «4» (3/452) یعنی أبا سفیان بن حرب، کان عدوّ رسول اللَّه، و المکذّب له، و المجُلب علیه.

و کأنّه غیر من جاء فیه

قول أمیر المؤمنین علیه السلام فی کتاب له إلی محمد بن أبی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 120

بکر: «قد قرأت کتاب الفاجر ابن الفاجر معاویة».

و کأنّه غیر من

ذکره أمیر المؤمنین بقوله فی کتاب له إلی ابنه معاویة: «یا بن صخر یا بن اللعین».

و الإمام الطاهر علیه السلام فی لعنه الرجل اقتفی أثر النبیّ الأعظم، و قد سمع منه صلی الله علیه و آله و سلم و هو یلعنه فی مواطن شتّی.

و کأنّه غیر من قال فیه عمر بن الخطاب: أبو سفیان عدوّ اللَّه، قد أمکن اللَّه منه بغیر عهد و لا عقد، فدعنی یا رسول اللَّه أضرب عنقه.

تاریخ ابن عساکر «1» (6/399).

و کأنّه غیر من قال فیه عمر أیضاً: إنّ أبا سفیان لقدیم الظلم.

الإصابة (2/180).

و کأنّه غیر من أسلفنا ترجمته فی الجزء الثالث (ص 251- 254) و فی الثامن (ص 278- 279).

هذا مجمل حال الرجل فی العهدین الجاهلیّ و الإسلامی، أ فبمثله أُیّد الدین قبل إسلامه و بعد إسلامه؟ أو مثله یتولّی سقایة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یوم المحشر إذا أقبل من عند ذی العرش، و هل مستوی العرش معبّأ لمثل أبی سفیان هذا و نظرائه؟ إذن فعلی العرش و من بفنائه السلام!

ثم اقرأ المجازفة فی حساب عثمان الذی حاز فی مزعمة ملفّق هذه الروایة ثواب عبادة الملائکة أوّلهم و آخرهم، أولئک الملائکة المعصومین، و جنّة لا یقدر علی وصفها رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و هو من قرأت صحیفة حیاته فی الجزء التاسع و قبله، و وقفت علی عقائد الصحابة العدول فیه و فی أحداثه، و إجماعهم علی إهدار دمه، فلما ذا ذلک الثواب، و لما ذا تلکم الجنّة؟ و لما ذا هذه العظمة فی أبناء الشجرة المنعوتة فی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 121

القرآن؟ أعوذ باللَّه من السرف فی القول و الغلوّ فی الفضائل.