logo-samandehi

رؤیای عبدالمطلب در مورد بعثت پیامبر(ص)

استاد ما فقیه برتر ابن بابویه صدوق در ص 158 از امالی خود به اسناداز ابوطالب (ع) آورده است که گفت عبد المطلب گفت من در حجر اسماعیل خوابیده بودم، خوابی دیدم که مرا ترساند. پس به نزد پیشگوی قریش که یک زن بود شدم. چادر چار گوشه نگارینی‌از خز بر خود افکنده بودم و انبوه موهایم شانه ام را می زد و او چون به من نگریست در چهره ام دگرگونی را دریافت، آن هنگام من بزرگ توده ام بودم. پس او راست بنشست و گفت سرور تازیان را چه شده که رنگش دیگرگون است؟ آیا از پیش آمده های روزگار رویداری را ناپسند داشته؟ من گفتم آری‌دیشب من در حجر خوابیده بودم که دیدم گویا درختی بر پشت من است که سرش به آسمان رسید و شاخه هایش را در خاور وباختر زد و روشنی آن را دیدم که آشکار می شود و هفتاد بار از روشنایی‌خورشید بزرگ تر است و عرب و عجم را دیدم که در برابرش به خاک افتاده اند و هر روز روشنایی و شکوه آن افزایش می یافت و گروهی از قریش را دیدم که می خواستند آن را ببرند و چون به آن نزدیک می شدند جوانی ایشان را می گرفت که از نیکو روی ترین و پاک جامه‌ترین مردم بود. پس ایشان را می گرفت وپشتشان را می شکست و چشمشان را بر می‌کند. من دست خود را بلند کردم تا شاخه‌ای از شاخه های آن را بگیرم جوان بانگ به من زد و گفت ایست تو را از آن بهره ای نیست. گفتم درخت از من رسته می شود پس بهره اش از کیست؟ گفت بهره از آن اینان است که به آن آویخته اند و خود به آنان بر می گردد، من از هراس بی تاب شده و با رنگ دگرگون از خواب پریدم پس رنگ آن زن پیشگوی را دیدم که دگرگون شد و سپس گفت اگر راست گفته باشی از پشت تو فرزندی به در آید که بر خاور و باخترفرمانروایی یابد و در میان مردم پیامبری نماید . پس اندوه از دل من برفت اینک ابوطالب بنگر که شاید آنکس‌باشی، ابوطالب این داستان را بازگو می کرد و پیامبر (ص) ظهور کرده بودو او می گفت بخدا درخت همان ابوالقاسم محمد امین است .

 (الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب  ج 7 ص 536)

 

رفتن به بالا