اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳۰ تیر ۱۴۰۳

راضی نشدن فاطمه(س) از ابوبکر

متن فارسی

به شعبی بسته اند که گفت چون بیماری فاطمه سخت شد بوبکر به نزد وی آمد و اجازه ورود خواست. علی به وی گفت اینک ابوبکر در آستان در ایستاده و اجازه ورود می خواهد اگر خواهی به او اجازه ده، گفت آیا تو این‌ کار را دوست تری می داری؟ گفت آری . پس او داخل شد و از وی عذر خواست و با وی سخن گفت تا از او راضی شد . و از زبان اوزاعی آورده اند که گفت چنان خبر شدم که فاطمه دختر رسول خدا(ص) بر ابوبکر خشم گرفت. پس بوبکر روزی گرم بیرون شد تا در آستانه خانه‌او ایستاد و گفت از جایم تکان نمی خورم تا دختر رسول خدا (ص) از من خشنود شود. پس علی بر فاطمه درآمد و او را سوگند داد راضی شود او هم راضی‌شد .
این دو گزارش در برابر آن خبرهای صحیح چه ارزشی دارد؟ با توجه‌به این که هیچ نشانی از آنها در هیچیک از جوامع حدیث و مسندهای حافظان یافت نمی شود . آخر از کجا و از زبان چه کسی این خبر به اوزاعی متوفی 157 رسیده و شعبی متوفی میان سال های 104 تا 110 نیز که بدون زنجیره پیوسته ای آن را گزارش کرده، دانسته نیست آن را که گرفته و خلاصه که بوده است که این خبر را به این دو مرد الهام کرده . آری موید گزارش های آشکار و صحیحی که‌نخست آوردیم، نوشته های ابن قتیبه وجاحظ است که اولی می نویسد: عمر به بوبکر (ض) گفت برویم نزد فاطمه زیرا ما او را به خشم آوردیم. پس هر دو برفتند و از فاطمه اجازه ورود خواستند او اجازه نداد. پس به نزد علی ‌شدند و با او گفتگو کردند تا آن دو را به خانه فاطمه راه داد، و چون نزد او نشستند روی خویش را به سوی دیواربرگرداند. پس بر وی سلام کردند، جواب سلام به ایشان نداد. پس ابوبکر به سخن پرداخت و گفت ای حبیبه رسول خدا بخدا خویشان رسول خدا نزد من از خویشان خودم محبوب ترند و تو در نزد من از دخترم عایشه محبوب تری و من دوست می داشتم که روزی‌که پدرت درگذشت ‌من مرده بودم و پس از او نمی ماندم آیا گمان داری من با آنکه ترا می شناسم و از فضیلت و شرف تو آگاهم تو را از رسیدن به حق خویش و به سهم الارثت از رسول خدا جلوگیری می کنم؟جز این نبوده که من از پدرت رسول خدا(ص)شنیدم که می گفت ما ارث نمی گذاریم‌ آنچه از ما بجا ماند صدقه است. فاطمه گفت: مرا آگاه کنید ببینم که اگر حدیثی از رسول خدا (ص) برای شما باز گویم آن را می شناسید و به آن عمل می کنید؟ گفتند آری گفت شما را بخدا سوگند می دهم آیا ازرسول خدا (ص) نشنیدید که می گوید خشنودی فاطمه‌از خشنودی من است و خشم فاطمه از خشم‌من پس هر که دخترم فاطمه را دوست داشت مرا دوست داشته و هر که فاطمه را به خشم آورد مرا بخشم آورده؟ گفتند آری ما این را از رسول خدا (ص) شنیدیم. گفت پس من خدا و فرشتگان اورا گواه می گیرم که شما مرا به خشم آوردید و خشنود نداشتید و من هر گاه پیامبر را ببینم شکایت شما را به او خواهم کرد. ابوبکر گفت ای فاطمه من بخدای تعالی پناه می برم از خشم او وخشم تو . پس بوبکر چنان سخت به گریه و زاری افتاد که نزدیک بود جانش به در رود. زهرا می گفت به خدا در هر نمازی که بگزارم بر تو نفرین می فرستم، سپس ابوبکر گریان بیرون شد مردم گرد او را گرفتند و اوایشان را گفت هر مردی – با دلخوشی به خانواده اش – شب را در آغوش همسر خودبه سر می برد و مرا با نگرانی هایی که دارم رها می کنید، مرا نیازی به بیعت شما نیست بیعت خود را با من ندیده گیرید .

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب  ج 7ص 306 و 307)

متن عربی

اعتذار الخلیفة إلی الصدّیقة:

هذه المذکورات کلّها و بعض سواها تکذّب ما اختلقته رماة القول علی عواهنه من

روایة الشعبی أنّه قال: جاء أبو بکر إلی فاطمة و قد اشتدّ مرضها فاستأذن علیها فقال لها علیّ: هذا أبو بکر علی الباب یستأذن فإن شئت أن تأذنی له؟ قالت: أ وَ ذاک أحبّ إلیک؟ قال: نعم. فدخل فاعتذر إلیها و کلّمها فرضیت عنه.

و عن الأوزاعی قال: بلغنی أنّ فاطمة بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم غضبت علی أبی بکر فخرج أبو بکر حتی قال علی بابها فی یوم حارّ، ثمّ قال: لا أبرح مکانی حتی ترضی عنّی بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فدخل علیها علیّ فأقسم علیها لترضی، فرضیت «2».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 307

ما قیمة هذه الروایة تجاه تلکم الصحاح؟ و لا یوجد لها أثر فی أیّ أصل من أصول الحدیث و مسانید الحفّاظ، و قد بلغت إلی الأوزاعی المتوفّی (157) و أرسل بها الشعبی المتوفّی (104، 107، 109، 110) و لا یعرف من بلّغها، و من أتی بها، و من أوحاها إلی الرجلین.

نعم؛ تساعد نصوص

الصحاح ما أتی به ابن قتیبة و الجاحظ؛ قال الأوّل: إنّ عمر قال لأبی بکر: انطلق بنا إلی فاطمة، فإنّا قد أغضبناها، فانطلقا جمیعاً فاستأذنا علی فاطمة فلم تأذن لهما فأتیا علیّا فکلّماه، فأدخلهما علیها، فلمّا قعدا عندها حوّلت وجهها إلی الحائط، فسلّما علیها، فلم تردّ علیهما السلام، فتکلّم أبو بکر فقال: یا حبیبة رسول اللَّه و اللَّه إنّ قرابة رسول اللَّه أحبّ إلیّ من قرابتی، و إنّکِ لأحبّ إلیّ من عائشة ابنتی، و لوددت یوم مات أبوکِ أنّی متّ و لا أبقی بعده، أ فتُرانی أعرفکِ و أعرف فضلکِ و شرفکِ و امنعکِ حقّکِ و میراثکِ من رسول اللَّه؟ إلّا أنّی سمعت أباک رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: لا نُورَث، ما ترکنا فهو صدقة. فقالت: «أرأیتکما إن حدّثتکما حدیثاً عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم تعرفانه و تفعلان به؟» فقالا: نعم: فقالت: «نشدتکما اللَّه أ لم تسمعا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: رضا فاطمة من رضای، و سخط فاطمة من سخطی، فمن أحبّ فاطمة ابنتی فقد أحبّنی، و من أرضی فاطمة فقد أرضانی، و من أسخط فاطمة فقد أسخطنی؟» قالا: نعم سمعناه من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. قالت: «فإنّی أُشهدُ اللَّه و ملائکته أنّکما أسخطتمانی و ما أرضیتمانی، و لئن لقیت النبیّ لأشکونّکما إلیه». فقال أبو بکر: أنا عائذ باللَّه تعالی من سخطه و سخطک یا فاطمة. ثمّ انتحب أبو بکر یبکی حتی کادت نفسه أن تزهق، و هی تقول: «و اللَّه لأدعونّ علیک فی کلّ صلاة أُصلّیها»، ثمّ خرج باکیاً فاجتمع الناس إلیه، فقال لهم: یبیت کلّ رجل [منکم ] «1» معانقاً حلیلته مسروراً بأهله و ترکتمونی و ما أنا

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 308