اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

رد الشمس حضرمی در مقابل رد الشمس علی(ع)

متن فارسی

این انکاری که نویسندگان متعصب اهل سنت، درباره بسیاری از فضائل مولایمان امیر المؤمنین و خاندان بزرگوارش از خود ابراز می‌دارند، چیز تازه‌ای نیست، زیرا در آنها خوی انکار آمیخته با تعصبی وجود دارد که ایجاب میکند یکایک آن فضائل را گاهی با تمسخر و طعنه، و گاهی دیگر با ساختگی بودن آنها و زمانی با نادرست شمردن اسناد آنها و موقعی دیگر با استبعاد محض و وقتی هم با مناقشه در دلالت آنها انکار نمایند!!

روی همین جهت است که هر روز صدای جاهلانه آمیخته با تعصب و کینه و خشم آنان به گوش می‌رسد. آنان می‌پندارند که کار خوبی می‌کنند در صورتی که آنان امثال این گونه فضائل را برای غیر این مردان پاک جائز می‌شمرند بدون آنکه در آن، تردیدی به خود راه دهند و یا دیگ دشمنی آنان به جوش آید و یا دست جرح و تعدیل به سوی آن دراز کنند و یا آن را به غلو و بدعت نسبت دهند!!

و اینک گوشه‌ای از آن مسائل را مورد بررسی قرار می‌دهیم:

1- حدیث برگرداندن خورشید برای امیر المؤمنین علیه السلام
در جزء سوم همین کتاب صفحه 126- 141 مقداری از سندهای حدیث «برگرداندن خورشید» برای مولایمان علی علیه السلام با دعای پیامبر اکرم و شواهد صحت آن و گفتار دانشمندان اسلامی در این باره که چهل گفته بوده آمده است. «1»

و تو در آنجا دلائل روشن صحت حدیث را و اینکه دروغی در آن رخ نداده و امکان آن هم نمی‌رود به خوبی می‌یابی و سبکی، یافعی، ابن حجر، صاحب شذرات و دیگران نیز نظیر این کرامت را برای اسماعیل ابن محمد حضرمی متوفی در سنه 676 ه نقل کرده‌اند بدون آنکه نسبت به آن انکاری ابراز دارند.

سبکی در «طبقات الشافعین» جلد 5 صفحه 51 گفته است: «از جمله کرامات حضرمی که بسیاری آن را نقل کرده‌اند این است که: او روزی در سفر به خادمش گفت: به خورشید بگو: در جایش بماند تا ما به منزل برسیم. در صورتی که او در جائی دور از منزلش قرار داشت و غروب نزدیک بود. خادم به خورشید گفت: فقیه اسماعیل دستور می‌دهد که: در جایت توقف کنی، او هم توقف کرد تا آنها به منزل رسیدند. وقتی که به منزل رسیدند به خادم گفت: چرا این زندانی را رها نمی‌کنی؟ خادم به خورشید دستور داد غروبکند و او هم غروب کرد و فورا شب فرا رسید و هوا تاریک شد.»

یافعی در کتاب «مرآت الجنان» جلد 4 صفحه 178 می‌گوید: از کرامات اسماعیل حضرمی این بوده که خورشید برایش توقف نمود تا به منزلش رسید. او در اواخر روز به خورشید دستور توقف داد او هم اطاعت نمود. و این کرامت هم اکنون در میان مردم یمن درباره حضرمی شایع است.
و از جمله کرامات او این است که از درخت «سدرة المنتهی» درخواست کرد که از میوه‌اش به او و یارانش بخوراند و او هم اطاعت نمود.
و من (یافعی) در اشعارم به این کرامت (توقف خورشید) اشاره کرده‌ام آنجا که گفته‌ام: او حضرمی است فرزند مولا «محمد» پیشوای هدایت و فرزند امام با عظمت.
و از مقامش این است که اشاره به خورشید کرد که توقف کند او هم توقف نمود تا به منزلش رسید.

و نیز از قصائد یافعی درباره حضرمی است که می‌گوید: او حضرمی مشهور است: هنگامی که به خورشید گفت: توقف کن تا به منزلم برسم، خورشید هم اطاعتش کرد.

ابن عمار در «شذرات الذهب» جلد 5 صفحه 362 می‌گوید: برای شیخ اسماعیل حضرمی کراماتی است که طبق گفته «مطری» آن کرامات به حد تواتر نقل شده است، تا اینکه می‌گوید: از جمله آن کرامات این است که تصمیم رفتن به شهر «زبید» را داشت، در بین راه که هنوز فاصله زیادی تا آنجا باقی مانده بود، دید خورشید دارد غروب می‌کند و ترسید که پیش از رسیدن به آن جادر شهر بسته شود از این رو به خورشید دستور توقف داد تا وارد زبید شد.
و یافعی به همین کرامت اشاره می‌کند آنجا که می‌گوید: «او حضرمی است فرزند مولا محمد تا آخر دو بیت یاد شده»

ابن حجر در «الفتاوی الحدیثة» صفحه 232 می‌نویسد: از جمله کرامات حضرمی این است که: می‌خواست وارد شهر زبید شود، دید خورشید نزدیک است که غروب کند به او گفت: غروب نکن تا وارد شهر شویم او هم ساعتها توقف کرد، هنگامی که وارد شهر شد به او دستور غروب کردن داد، ناگهان خورشید غروب کرد و جهان در تاریکی فرو رفت و ستارگان کاملا آشکار شدند.

علامه سماوی در «العجب اللزومی» گفته است:
«شگفتا از طائفه‌ای که از روی دغل و کینه در اندرونشان آتش مشتعل زبانه می‌کشد.
منکر «رد شمس» برای مرتضی علی آنهم به دستور پیامبر اکرم هستند، در صورتی که آن را برای خادمی به امر اسماعیل حضرمی جائز می‌شمارند!»

انسان جستجوگر از این داستان می‌تواند چنین نتیجه بگیرد که: اسماعیل حضرمی پیش خدا از پیامبر اکرم و وصیش امیر المؤمنین برتر و بالاتر است، زیرا برگرداندن خورشید برای علی امری بوده که یا با دعای علی و یا با دعای پیامبر بزرگوار اسلام واقع شده، اما در مورد اسماعیل حضرمی او به خادمش دستور داد که به خورشید فرمان دهد تا بماند آنهم توقف کرد. آنگاه دستور داد خورشید را از اسارت آزاد نماید، یا خود او دستور توقف خورشید را صادر کرد آن هم توقف نمود!!

و این یکنوع امتیاز و برتری و نزدیکی به خدا است اگر خواب‏ها و احلام واقعیت داشته باشند، لیکن عقلاء و راویان این داستان بخوبی می‌دانند که: این افسانه چه زمانی ساخته شده و کجا بافته شده و برای چه منظوری تنظیم شده است؟!
«یرِیدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَی اللَّهُ إِلَّا أَنْ یتِمَّ نُورَه‌ / می‌خواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، لیکن خدا نمیخواهد مگر اینکه نورش را تمام نماید» «1».

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 37

متن عربی

ما عشت أراک الدهر عجباً

لم یکن هذا النکیر بِدعاً ممّا جاء به القوم فی کثیر من فضائل مولانا أمیر المؤمنین و آله العترة الطاهرة علیهم السلام، فإنّ هناک شنشنة مطّردة فی واحدٍ واحدٍ منها بالتهکّم تارةً، و بالتفنید أُخرى، و بالوقیعة فی السند طوراً، و بالاستبعاد المجرّد آونة، و بالمناقشة فی الدلالة مرّة، ففی کلّ یوم یطرق سمعک هتاف معتوه، أو عقیرة متعصّب، أو ضوضاء من حانق، أو لغطٌ من مُعربد، و هم یحسبون أنَّهم یحسنون صُنعاً، مع أنَّ القوم یثبتون أمثال هاتیک الفضائل لغیر رجالات أهل البیت علیهم السلام، من غیر أن یضطرب لهم بال، أو تغلی علیها مراجل الأحقاد، أو تمدَّ إلیها ید الجرح و التعدیل، أو تتبعها کلمة الغمز بالرمی بالغلوّ أو الافتعال، و إلیک نُبَذاً منها:

1- حدیث ردّ الشمس

مرّت فی الجزء الثالث (ص 126- 141) طُرَف من أسانید حدیث ردّ الشمس لمولانا أمیر المؤمنین علیه السلام بدعاء النبیّ الأقدس صلى الله علیه و آله و سلم، و شواهد صحّته و کلمات العلماء فی ذلک و هی أربعون کلمة، فإنَّک تجد هناک طنیناً و همهمة فی صحّة الحدیث، و عدم وقوع الواقعة، و عدم إمکانها، و لکن السبکی، و الیافعی، و ابن حجر، و صاحب

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 38

شذرات الذهب و غیرهم ذکروا مثل هذه المأثرة لإسماعیل بن محمد الحضرمی، المتوفّى (676) من دون أیّ غمز و نکیر.

قال السبکی فی طبقات الشافعیّین «1» (5/51): ممّا حکی من کرامات الحضرمی و استفاض، أنّه قال یوماً لخادمه و هو فی سفر: قل للشمس تقف حتى نصل إلى المنزل. و کان فی مکان بعید و قد قرب غروبها، فقال لها الخادم: قال لکِ الفقیه إسماعیل: قفی. فوقفت حتى بلغ مکانه، ثمّ قال للخادم: أما تطلق ذلک المحبوس؟ فأمرها الخادم بالغروب فغربت، و أظلم اللیل فی الحال.

و قال الیافعی فی مرآة الجنان (4/178): من کرامات إسماعیل الحضرمی وقوف الشمس له، حتى بلغ مقصده لمّا أشار إلیها بالوقوف فی آخر النهار، و هذه الکرامة ممّا شاع فی بلاد الیمن و کثر فیها الانتشار. و منها: إنَّه نادته سدرةٌ و التمست منه أن یأکل هو و أصحابه من ثمرها، و إلیه أشرت بقولی:

هو الحضرمی نجل الولیِّ محمدِ             إمام الهدى نجل الإمام الممجَّدِ

و من جاهه أومى إلى الشمس أن قفی             فلم تمشِ حتى أنزلوه بمقصدِ

 

و من بعض قصائد الیافعی أیضاً قوله فی الحضرمی:

هو الحضرمی المشهور من وقفت له             بقول قفی شمسٌ لأبلغ منزلی‏

 

و قال ابن العماد فی شذرات الذهب «2» (5/362): له- للشیخ إسماعیل الحضرمی- کرامات، قال المطری: کادت تبلغ التواتر- إلى أن قال- و منها: أنّه قصد بلدة زبید فکادت الشمس تغرب و هو بعیدٌ عنها فخاف أن تغلق أبوابها، فأشار إلى

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 39

الشمس فوقفت حتى دخل المدینة، و إلیه أشار الإمام الیافعی بقوله:

هو الحضرمی نجل الوَلیّ محمد            …. ..

 

إلى آخر البیتین المذکورین.

و قال ابن حجر فی الفتاوى الحدیثیّة «1» (ص 232): و من کراماته- یعنی الحضرمی-: أنَّه کان داخلًا لزبید و قد دنت الشمس للغروب فقال لها: لا تغربی حتى ندخلها. فوقفت ساعةً طویلةً، فلمّا دخلها أشار إلیها فإذا الدنیا مظلمة، و النجوم ظاهرةُ ظهوراً تامّا.

قال العلّامة السماوی فی العجب اللزومی:

وا عجباً من فرقةٍ قد غلتْ             من دَغَلٍ فی جوفِها مضرمِ‏

تنکرُ ردَّ الشمس للمرتضى             بأمرِ طه العیلم الخضرمِ‏

و تدّعی أنْ ردَّها خادمٌ             لأمرِ إسماعیلٍ الحضرمی‏

 

و للباحث أن یستنتج من هذه القضیّة- إن أخبت بها- أنّ إسماعیل الحضرمی أعظم عند اللَّه تعالى من النبیّ الأعظم و وصیّه أمیر المؤمنین؛ لأنَّ ردّ الشمس لعلیٍّ کان بدعائه تارةً و بدعاء النبی صلى الله علیه و آله و سلم طوراً، و أمّا إسماعیل فقد أمر خادمه أن یأمرها بالوقوف ثمّ أمره بأن یفکَّ قید إسارها بأمرها بالانصراف، أو أشار هو إلیها بالوقوف فوقفت، هذه هی العظمة و الزلفة إن صحّت الأحلام، لکن العقلاء یدرون و رواة القصّة أیضاً یعلمون بأنّها متى صیغت، و مهما لُفِّقت، و لما ذا نُسجت.

 (یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ‏) «2»