اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

حدیث «عشره مبشره»

متن فارسی

37- احمد حنبل در «مسند» روایتی ثبت کرده است از عبد الرحمن بن حمید، از پدرش، از عبد الرحمن بن عوف که پیامبر (ص) فرمود: «ابو بکر در بهشت است و عمر در بهشت و علی در بهشت و عثمان در بهشت و طلحه در بهشت و زبیر در بهشت و عبد الرحمن بن عوف در بهشت و سعد بن ابی وقاص در
بهشت و سعید بن زید در بهشت و ابو عبیدة بن جراح در بهشت «1»»
با همین سند، ترمذی در «صحیح» خویش ثبت کرده است، و نیز از عبد الرحمن بن حمید از پدرش از رسول خدا نظیرش «2»، همچنین بغوی در کتاب «مصابیح» «3». این را ابو داود در «سنن» از طریق عبد اللّه بن ظالم مازنی ثبت کرده است که می گوید: «سعید بن زید بن عمرو گفت: چون فلانی به کوفه وارد شد فلان شخص به نطق برخاست. در این وقت سعید بن زید دستم را گرفته گفت:
این ستمگر را نمی بینی؟ سپس گواهی داد که نه نفر در بهشتند (و آنان را بر شمرد). پرسیدم: دهمی کیست؟ لحظه ای خاموش ماند و سپس گفت: من» «4».
وی همچنین از طریق عبد الرحمن اخینس چنین ثبت کرده است که «وی در مسجد بود، کسی نام علی (ع) را برد و سعید بن زید برخاسته گفت: من گواهم برای پیامبر خدا (ص) و از او شنیدم که می فرمود: ده نفر در بهشتند:
پیامبر در بهشت است و ابو بکر در بهشت و عمر در بهشت و عثمان در بهشت و علی در بهشت و طلحه در بهشت و زبیر بن عوام در بهشت و سعد بن مالک در بهشت و عبد الرحمن بن عوف در بهشت. و اگر مایل بودم دهمی را نام می بردم.
پرسیدند: او کیست؟ خاموش ماند. دوباره پرسیدند: او کیست؟ گفت:
سعید بن زید.» «5» با همین سند، ترمذی در «جامع» ثبت کرده است «6»، و ابن دیبع در «تیسیر الوصول» «7»، و محب طبری در «ریاض النضرة» به هر دو طریق روائی مذکور «8».
به عقیده ما این روایت چندان اهمیتی ندارد و فضیلت ویژه ای را برای آن ده نفر که می گویند مژده بهشت یافته اند، ثابت نمی نماید و نه ایشان را از جمع مؤمنان متمایز می گرداند، زیرا در قرآن کریم بسا آیه هست مژده بهشت برای مؤمنان، و بسیار مژده که هر کس ایمان آورد و کار شایسته نماید در بهشت خواهد بود، بنابر این بهشتی بودن اختصاص به چند نفر ندارد و توده هائی از خلق خدا را شامل می شود.
می فرماید:
«به کسانی که ایمان آوردند و کارهای پسندیده کردند مژده بده که بهشت هائی دارند که از زیرش نهرها روان است.» «1»
«خدا از مؤمنان جان و دارائیشان را خریده به این (بها) که بهشت از آن ایشان باشد.» «2»
«کسانی که ایمان آوردند و کارهای پسندیده کردند و سر در راه پروردگارشان نهادند، ایشان قرین بهشتند،» «3»
«خدا کسانی را که ایمان آوردند و کارهای پسندیده کردند به بهشت ها در می آورد که از زیرش نهرها روان است.» «4»
«کسانی که ایمان آوردند و کارهای پسندیده کردند در بهشت ها آشیانه خواهند داشت.» «5»
«هر مرد و زنی که مؤمن باشد و از کارهای پسندیده انجام دهد چنین کسان به بهشت درخواهند آمد.» «6»
«هر مرد و زنی که مؤمن باشد و کار پسندیده کند چنین کسان به بهشت در خواهند آمد.» «7»
«هر که خدا را و پیامبرش را فرمان برد او را به بهشت ها در می آورد که از زیرش نهرها روان است.» «1»
«هر که به خدا ایمان بیاورد و کار پسندیده کند او را به بهشت ها در می آورد که از زیرش نهرها روان است.» «2»
«خدا به مردان و زنان مؤمن بهشت ها وعده داده است که از زیرش نهرها روان است.» «3»
چه بسیار کسان از امت محمد (ص) به بهشت در می آیند. این حدیث از پیامبر گرامی به صحت پیوسته که فرمود: علی و شیعه اش در بهشتند. و مژده آن را به علی (ع) داده است. «4» و نیز این حدیث به صحت پیوسته که «فرشته وحی آمده گفت: امتت را مژده بده که هر کس تا بمیرد چیزی را شریک خدا نداند و نسازد به بهشت در خواهد آمد. گفتم: ای فرشته وحی! گر چه دزدی و زنا کرده باشد؟
گفت: آری. گفتم: گر چه دزدی و زنا کند؟ گفت: آری. گفتم گر چه دزدی و زنا کرده باشد؟ گفت: آری، و گر چه شراب خورده باشد.» «5»
همچنین این حدیث از حضرتش به صحت پیوسته است: «مژده گیرید و آیندگان را مژده دهید که هر کس به راستی گواهی دهد که خدائی جز خدای یگانه نیست به بهشت درآید.» «6»
و نیز این حدیث: «به آنکه جانم در دست او است سوگند که همه تان به بهشت در خواهید آمد به استثنای کسی که در برابر خدا سرپیچد یا چون چارپایان برمد. گفتند: ای پیامبر خدا! چه کسی ممکن است از ورود به بهشت سرپیچد؟
فرمود: هر که از من اطاعت نماید به بهشت درآید و هر که سر از فرمانم بپیچد
به دوزخ درآید.» «1»
و از جابر به صحت پیوسته که از پیامبر (ص) شنیده که «من امیدوارم از امتم کسانی که مرا پیروی می کنند یک چهارم بهشتیان را تشکیل دهند. می گوید: از شادی بانگ تکبیر برداشتیم. فرمود: امیدوارم یک سوم بهشتیان را تشکیل دهند.
می گوید: بانگ تکبیر برداشتیم. آنگاه فرمود: امیدوارم که بخش اعظم آن را تشکیل دهند،» «2»
و این نیز «صحیح» شمرده شده که فرمود: «پروردگارم به من وعده داد که از امتم هفتاد هزار تن را بی محاسبه به بهشت در آورد و آنگاه هر هزاره از ایشان برای هفتاد هزار تن شفاعت می کنند» «3» و بسیار حدیث «صحیح» دیگر نظیر اینها.
بنابر این، گروه ده نفره ای که مژده بهشت یافته اند هر گاه واقعا مؤمن بوده و پایبند قرآن و سنت باشند بدون تردید از جمله بهشتیان خواهند بود، مانند سایر کسانی که ایمان آورده و خویشتن تسلیم حکم خدا کرده و نیکوکار بوده است.
ضمنا غیر از این ده نفر، عده ای از اصحاب نیز مژده بهشت یافته اند و پیامبر اکرم (ص) ایشان را نام برده و به زبان خویش مژده بهشت داده است، مانند عمار بن یاسر که پیامبر (ص) از قول فرشته وحی به او فرموده: او را مژده بهشت بده، آتش بر عمار حرام و ممنوع گردیده است. و فرموده: خون و گوشت عمار بر آتش حرام است که آن را در گیرد یا برسد. و این حدیث از حضرتش به صحت پیوسته که «خاندان یاسر را مژده بهشت باد، وعده تان بهشت» و نیز این حدیث که بهشت شیفته چهار تن است: علی بن ابیطالب، عمار یاسر، سلمان فارسی، و مقداد» و به روایتی «بهشت شیفته سه نفر است: علی و عمار و بلال» «1» و در باره زید بن صوحان چندین حدیث رسیده گویای بهشتی بودنش «2». حدیث صحیحی از طریق «مسلم» در باره عبد اللّه بن سلام در دست است حاکی از بهشتی بودنش. «3»
به علی (ع) می فرماید: «پنداری الآن است که تو بر منطقه رحمت من قرار گرفته ای و مردم را از آن می پراکنند، و بر آن سبوها است به شماره ستارگان آسمان، و من و تو و حسن و حسین و فاطمه و عقیل و جعفر در بهشتیم برادرانه نشسته بر تخت های روبرو. تو و شیعه تو در بهشتند». «4»
و این حدیث از وی به صحت پیوسته که «حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتی اند» و همه بر درستی این حدیث همداستانند. همچنین فرموده: «حسن و حسین، جدشان در بهشت است و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و عمویشان در بهشت و همه شان در بهشت و دائی هاشان در بهشت و خودشان در بهشت، و هر که دوست بدارشان در بهشت» این را طبرانی در دو کتاب «کبیر» و «اوسط» ثبت کرده است. و نیز از حضرتش این حدیث به صحت پیوسته که «جعفر بن ابی طالب در بهشت است و دو بال دارد که با آن به هر جا بخواهد پرواز می گیرد» «5».
این حدیث از وی «صحیح» شمرده شده که در حق عمرو بن ثابت اصیرم فرموده که از بهشتیان است. «6» و طبرانی در همان دو کتاب ثبت کرده که به عبد اللّه بن مسعود فرمود: ترا بهشت مژده باد. همچنین فرموده: «من پیشرو عرب در ورود به بهشتم، و صهیب پیشرو روم، و بلال پیشرو حبشیان، و سلمان پیشرو ایرانیان در ورود به بهشت». این را طبرانی ثبت کرده و هیثمی «نیکو» شمرده است.
و نیز عمرو بن جموح را- که لنگ بوده است- مژده داده که در بهشت با پای
سالم راه خواهد رفت. و حدیثش را احمد حنبل ثبت کرده است و رجال سندش «ثقه» و مورد اعتمادند. و ثابت بن قیس را مژده داده که ستوده خواهد زیست و شهید خواهد گشت و خدا به بهشت در خواهد آوردش «1».
با وجود اینها، این چه جنجالی است که بر سر روایت «عشره مبشره» به راه انداخته اند و آن را سندی گرفته اند و وسیله اثبات افتخارات برای آن چند نفر و می خواهند بهشتی بودن را به ایشان اختصاص دهند و چنین تلقین نمایند که گویا فقط آنان به این مزیت و امتیاز نائل گشته اند و مژده بهشت را جز ایشان کسی نیافته و آن همه مژده بهشت که دیگران را رسیده با آنچه ایشان راست تفاوت دارد و جز این کلام الهی است که می فرماید: کسانی که ایمان آوردند و پرهیزکاری می نمودند در زندگانی دنیا و در آخرت ایشان را مژده است و فرمان های خدا را تغییر و تبدیل نیست، آن پیروزی عظیم است.
بنابر این، چرا مژده بهشت را به آن ده نفر اختصاص می دهند و بهشت را به انحصار آنان در می آورند؟ و اعتراف به آن را جزو معتقدات ضروری می شمارند چنانکه احمد پیشوای حنبلیان در نامه ای به مسدد بن مسرهد می نویسد:
«… و این که گواهی دهیم آن ده نفر در بهشتند ابو بکر و عمر و عثمان و علی و طلحه و زبیر و سعد و سعید و عبد الرحمن و ابو عبیده. بنابر این هر که پیامبر (ص) در باره اش گواهی بهشت داده در حقش گواهی بهشتی بودن می دهیم و روا نیست که بگوئی فلانی در بهشت است و فلانی در دوزخ، جز آن ده نفری که پیامبر (ص) برایشان گواهی بهشت داده است» «2». این حرف ها چرا؟! شاید عنایت نموده باشید که چرا؟ و ما نیز از سبب آن بی اطلاع نیستیم!
در سند و متن روایت حق بررسی داریم و از آن بی تحقیق و ارزیابی نباید در گذریم.
سندش چنانکه ملاحظه می کنید به عبد الرحمن بن عوف و سعید بن زید منتهی می شود و جز این دو، کسی آن را روایت نکرده است. طریق روائی عبد الرحمن
بن عوف منحصر است به عبد الرحمن بن حمید بن عبد الرحمن زهری از پدرش که گاهی از عبد الرحمن بن عوف و زمانی مستقیما از رسول خدا (ص) روایت کرده است. این سند، باطل است و ناتمام، زیرا با توجه به درگذشت حمید بن عبد الرحمن معلوم می شود که وی نه صحابی، بلکه تابعی بوده و عبد الرحمن بن عوف را درک نکرده تا از او روایت کند. وی در سال 105 هجری «1» به سن 73 سالگی در گذشته، بنابر این متولد سال 32 ه بوده است سالی که عبد الرحمن بن عوف وفات یافته یا بفاصله یکسال از آن. به همین سبب ابن حجر روایت حمید از عمر و عثمان را منقطع می داند «2» و عثمان پس از عبد الرحمن بن عوف در گذشته است و طبعا روایت وی از عبد الرحمن بن عوف منقطع خواهد بود. بنابر این، این سند صحیح نیست. پس طریق روایت منحصر می شود به شخص سعید بن زید که خود را از «عشره مبشره» شمرده است و آن را در دوره معاویه در کوفه روایت کرده است- و این را در صدر روایت دیدیم- و این حدیث از وی تا آن زمان شنیده نشده است و هیچکس پیش از آن از وی نقل ننموده و فقط در آن زمان که دوره تبهکاری و جعل حدیث و تبلیغات سوء بوده به زبان آورده است. کسی از این صحابی نپرسید که چه سری در کارش بوده که آن حدیث را مکتوم داشته و نقل نکرده و گذاشته تا زمان معاویه، و هیچ از آن دوره خلفای راشدین یاد ننموده است در آن دوره که ایشان و دیگر اصحاب سخت نیازمند چنین روایتی بوده اند تا موضع خویش محکم سازند و آن را حجت آورند و در اقناع منطقی دیگران بکار گیرند و از خونریزی ها جلوگیری نمایند و بسیار حقوق را که در آن سال های پر کشمکش و خونین پایمال گشته محفوظ و در امان دارند؟! پنداری این حدیث روزی که معاویه بر تخت سلطنت نشسته و رژیم تباهش را بر مسلمانان تحمیل کرده به سعید بن زید الهام گشته است نه این که آن را ده ها سال پیش از پیامبر گرامی (ص) شنیده باشد.
گمان قوی می برم که سعید بن زید هنگامی که نتوانست حملات و دشنام های
مخالفین امیر المؤمنین علی (ع) را تحمل کند و در برابر کسانی که معاویه بر کوفه گماشته بود مقاومت نماید و نسبت به دستگاه حاکمه نیز موضع مخالف گرفته بود چنانکه از بیعت با یزید و موافقت با ولایتعهدی او خودداری ورزیده و در آن مورد به مروان بن حکم سخنی خشن گفته بود. «1» بر جان خویش از تصمیمات تعرضی معاویه ترسیده است و برای این که خود را از آسیب وی برهاند این روایت را جعل کرده تا آن را سپر حمایت خویش گرداند و اتهام علاقه مندی و عشق علی (ع) را که به وی می زده اند برطرف سازد، و آن زمان هر که را به طرفداری و عشق علی (ع) متهم می ساختند به معرض شکنجه و آزارهای گوناگون و زندان و اعدام در می آمد.
بدینسان، با جعل این حدیث، و بخشیدن بهشت به مخالفان و دشمنان علی (ع) و کسانی که از بیعتش سرپیچیده و علیه خلافتش قیام مسلحانه کرده اند حاکم وقت را خشنود گردانیده و خطر مرگ و آزار را از خود دور ساخته است. سران مخالفان علی (ع) را در یک صف قرار داده و هیچکس دیگر را در ردیفشان ننشانده و هیچ یک از دوستداران علی (ع) و شیعه او را و سروران اهل بهشت را چون سلمان و ابوذر و عمار و مقداد همطراز ایشان ندانسته پنداری بهشت را برای همین چند نفر آفریده اند، و با این عمل عطف حاکم را به خود جلب کرده است در شرائطی که به پای هر جاعل تبهکار و هر دروغسازی که چیزی از این گونه می ساخت خروارها زر و سیم می ریختند.
اگر پای شمشیر و زر و سیم در بین نبود و عقل و انصاف و ایمان داور بود هیچکس متن و مضمون این روایت را نمی پذیرفت و هرگز علی (ع) در بهشت با مخالفان و دشمنان و اضدادش فراهم نمی آورد در حالی که مسلم است متناقضان و اضداد فراهم نمی آیند و وحدت و همسانی نمی یابند. همه می دانند که رفتار و تاریخ حیات علی (ع) غیر از رفتار و تاریخ حیات آن دیگران است و او همان مردی است که در شورای شش نفره وقتی پیروی از شیوه ابو بکر و عمر را شرط انتخابش به خلافت گرفتند چشم از خلافت پوشید تا به پیروی آن شیوه نیالاید و این ضدیت و مخالفت را به صراحت اعلام داشت و بعدها آن اختلافات و کشمکش ها را با عثمان پیدا کرد و از کشتنش ناراحت نگشت و حاضر نشد شهادت بدهد به این که عثمان بناحق کشته
شده است و نطق شقشقیه را ایراد فرمود و در میان توده های انبوه خلق فریاد برآورد:
«هان! هر قطعه زمینی که عثمان از ملک عموم به تملک کسی داده و هر مالی که از مال خدا به کسی بخشیده به خزانه عمومی بازگشته است.» «1» سپس آن دو بیعت شکن به جنگ وی برخاستند و در راه مخالفتش به کشتن رفتند. این ها چگونه با علی (ع) در بهشت گرد می آیند؟! من نمی دانم! آیا اینها دلبسته بهشت جاودان و نعیم ایزدی بوده اند؟! هرگز!
بررسی متن روایت:
در باره متن روایت نیز تأملات و نظراتی داریم که ما را از تصدیق آن باز می دارد.
آیا عبد الرحمن بن عوف که روایت از زبانش نقل گشته و خود از آن ده نفر مژده بهشت یافته است، به این حدیث و مژده اش معتقد بوده و آن را راست می دانسته است و با وجود آن روز شورای شش نفره شمشیر بر سر علی (ع) کشیده که «بیعت کن و گرنه ترا خواهم کشت»! و هنگامی که کشور را آشوب فرا گرفته و انحراف حاکم از رویه اسلامی وضع خطرناکی پیش آورده به علی (ع) گفته: «اگر می خواهی شمشیرت را بردار و من شمشیرم را برمی دارم، زیرا او (یعنی عثمان) بر خلاف تعهدی که به من سپرده عمل کرده است»! و با خود عهد بسته که تا زنده است با عثمان حرف نزند، و از بیعتی که با عثمان کرده است اظهار ندامت نموده به خدا پناه می برده است، و وصیت کرده که عثمان بر او نماز نگزارد، و در حالی مرده که با عثمان قهر بوده است، و عثمان او را متهم به نفاق می کرده و منافق می خوانده است؟! «2» آیا این واقعیات با صحت آن روایت جور می آید؟! آیا می توان گفت که عبد الرحمن بن عوف و عثمان این حدیث را شنیده و باور داشته اند و در عین حال این کارها را می کرده اند؟!
آیا ابو بکر و عمری که مژده بهشت یافته اند همان دو نفری هستند که جگر گوشه پیامبر (ص)- صدیقه طاهره- به هنگام وفات از آنها ناراضی و خشمگین
بود؟ آیا همان دو نفری هستند که به ایشان فرمود: خدا و فرشتگانش را گواه می گیرم که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و خشنود نساختید، و اگر پیامبر (ص) را ملاقات کردم از شما به او شکایت خواهم برد؟ و همان دو نفری که مادر حسن و حسین- آن دو سرور بهشتیان- گریان و ناله کنان بانگ شکایت علیه شان برداشت که آه پدرم! ای پیامبر خدا! پس از تو چه ها که از دست پسر خطاب و پسر ابی قحافه نکشیدیم!؟ و همان ها که میراث خاندان پیامبر (ص) را به یغما بردند و سخن امیر المؤمنین علی (ع) در حقشان راست آمد که در حالی که خار در دیده و استخوان در گلویم خلیده بود شکیبائی ورزیدم و نگریستم که میراثم به یغما می رود؟! این همان ابو بکری است که فاطمه- سلام اللّه علیها- وصیت کرد بر او نماز نگزارد و در تشییع جنازه اش حاضر نشود، و او و رفیقش حاضر نشدند؟! و آیا همان است که دختر عزیز پیامبر پاک و اقدس به او گفت: در هر نمازی که می خوانم ترا نفرین می کنم؟! و همان که حرمت خانه فاطمه (ع) را پایمال ساخت و پیامبر (ص) را بدان وسیله آزرد؟ «1» و می دانیم که «کسانی که پیامبر خدا را می آزارند عذابی دردناک خواهند داشت.» «2» و آیا این همان است و همان …
آیا عمر این روایت را راست می پنداشت و باور داشت و در عین حال از حذیفه یمانی- که از نام منافقان آگاه بود- می پرسید آیا او از شمار منافقان است و آیا پیامبر خدا (ص) نام او را در ردیف آنها آورده است؟ «3» آیا روزی که در دوره خلافتش از ملقب شدن به «ابو عیسی» نهی کرد، و مغیره به او گفت که پیامبر (ص) وی را به آن ملقب ساخته است و عمر در جوابش گفت پیامبر (ص) از او در گذشته است و نمی دانیم چه بر سرمان خواهد آمد، و لقبش را تغییر داد و «ابو عبد اللّه» نامید «4»، آیا در آن روز از این بشارت اطلاع داشت؟ و اگر واقعا مژده بهشت به او داده شده بود پس چطور نمی دانست چه بر سرش خواهد آمد
و چه سرنوشتی خواهد داشت؟! آیا این همان عمری است که علی را مثل «شتر مهار شده» می کشید و می برد تا از او برای ابو بکر بیعت بگیرد و تهدیدش می کرد که «بیعت کن و گر نه کشته خواهی شد»؟ و همان که همان وقت منکر برادری علی با پیامبر (ص) گشت، منکر حقیقتی که با سنت صحیح و ثابت مسلم گشته و مورد قبول همه قرار گرفته است؟ چنانکه بسیاری از دستورات و تعلیمات پیامبر (ص) و سنتش را منکر گشته است! و همان که وصیت کرد در شورا انتخاب خلیفه هر که را از بیعت خودداری کرد بکشند، و می دانست یگانه مخالف آن انتخاب نادرست امیر المؤمنین علی (ع) است، یا یکی دیگر از ده نفری که می گویند مژده بهشت یافته اند؟ و می دانیم «هر کس مؤمنی را عمدا بکشد جزایش جهنم است و در آن جاودان خواهد بود و خشم خدا و لعنتش بر او خواهد بود و عذابی سهمگین برایش مهیا ساخته است» «1».
آیا عثمان این روایت را درست می پنداشت و باور داشت و با وجود این به مغیرة بن شعبه- وقتی به او توصیه کرده مدینه را به قصد مکه ترک کند و خود را از محاصره کنندگان برهاند- می گفت: از پیامبر خدا شنیدم که در مکه مردی از قریش به گور سپرده می شود که نیمی از عذاب این امت را بر دوش خواهد داشت، و نمی خواهم من آن شخص باشم؟ «2» و چگونه عثمان، علی را- که به موجب این روایت مژده بهشت یافته است- برتر از مروان نمی دانست در حالی که مروان را پیامبر (ص) لعنت فرستاده است؟ و می دانیم «دوزخیان با بهشتیان برابر نیستند و بهشتیان همان پیروزمندانند.» «3»
آیا این طلحه و زبیر همانهایند که عثمان را به کشتن دادند و مردم را علیه او شوراندند و به فرمایش امیر المؤمنین علی (ع): «ساده ترین کارشان در حق وی (یعنی عثمان) پرخاش بود و نرمترین رفتارشان با وی خشونت و جفا. و مردم را بر سر او شوراندند و کار را بر او سخت گرفتند و مقصودشان این بود که حکومت را بچنگ
خویش آورند. و اولین کسانی بودند که زبان به بدگوئی او گشودند و آخرین کسانی که دستور (کشتن او را) دادند تا خونش را بریختند؟» «1» همان دو که مولای متقیان چنین معرفیشان کرده: «هر یک از آن دو، حکومت را برای خویش می خواهند و آن را به سوی خود می کشند و هیچ رابطه ای با خدا ندارند و بهیچ وجه با خدا مرتبط و در حساب نیستند، و هر یک کینه رفیقش را در دل می پرورد، و به زودی پرده از کارشان بر خواهد افتاد؟» «2»
همان دو که بر پیشوای خویش و امامی که اطاعتش واجب است شوریدند و پیمان بیعتش را گسستند و آتش جنگ تجاوز کارانه داخلی را افروختند و علیه او جنگیدند و در آن جنگ کشته شدند و روشن ترین مصداق فرمایش پیامبر (ص) گشتند که «هر کس امام زمان خویش نشناخته بمیرد به حال جاهلیت (و در حال کفر) مرده است»؟
همان دو نفری که سپاه پیمان گسلان را بسیج و تدارک و فرماندهی کردند و به جنگ سرور خاندان پیامبر (ص) بردند و همسر رسول خدا (ص) را که به فرمانش خانه نشین بود از خانه به در نمودند و سردار جماعت پیمان گسلی گشتند که پیامبر (ص) علی (ع) و اصحاب راسترو و عادلش را به جنگ علیه شان برانگیخته است و فرموده با آنها پیکار جویند و بستیزند؟ مگر کسانی که پیامبر اکرم (ص) فرمان جنگ علیه شان صادر کرده و نبرد بر ضدشان را واجب شمرده باشد اهل بهشت شمرده می شوند؟
«جزای کسانی که با خدا و پیامبرش می جنگند و در جهان (یا کشور اسلامی) تلاش تبهکارانه می نمایند، این است که کشته یا به دار آویخته شوند یا یک دست با دیگر پایشان بریده شود یا تبعید گردند آن ننگی است در زندگی دنیا برای آنها و در آخرت عذابی سهمگین دارند.» «3»
این همان زبیری است که در حدیث «صحیحی» پیامبر (ص) به او فرموده:
«تو در حالی که ستمگری با علی می جنگی»؟ و مگر کسی که ستمگرانه با علی (ع) بجنگد جایش بهشت است در حالی که می دانیم پیامبر (ص) می فرماید: «من با کسی که با او (یعنی علی) بجنگد در جنگم، و با هر که با او آشتی باشد آشتی»- و این حدیثی «صحیح» و ثابت است؟! «بنابر این، سزای هر که از شما چنان کند جز ننگ در زندگی دنیا نیست و در قیامت به شدیدترین عذابها کشانده خواهند شد. و خدا از آنچه می کنید غافل نیست.» «1»
این همان زبیری است که عمر در باره اش می گوید: «کیست که برای من چاره ای در باره یاران محمد بیندیشد، اگر من بر دهان این پرخاشجو (اشاره به زبیر) بند ننهم امت محمد (ص) را به گمراهی و نابودی می کشاند»؟ «2» و روزی که زخم برداشته به او گفته: «اما تو ای زبیر! بدخوی و آزمند هستی در حال خشنودی مؤمنی و در حال خشم کافر، روزی انسانی و دیگر روز شیطان. شاید اگر حکومت به چنگت آید به روزگار تو در ریگزار مکه بر سر یک پیمانه جو کتک کاری در می گیرد.
اما اگر حکومت به عهده ات واگذار شود- کاش می دانستم- آن روز که تو شیطان می شوی چه کسی عهده دار مردم خواهد گشت، و روزی که به خشم آئی چه کسی؟ هان! خدا تا وقتی تو چنین صفتی داری حکومت این امت را به تو وا نخواهد گذاشت» «3»؟ و نیز به او گفت: «اما تو ای زبیر! بخدا قلب تو حتی برای یک روز یا یک شب نرم نگشته است و هنوز خشک و سبکسری»؟ «4»
این همان طلحه است که عثمان را کشت و نگذاشت آب به او برسد و نگذاشت او را در گورستان مسلمانان به خاک بسپارند، و مروان او را به خونخواهی عثمان کشت؟ و با وجود اینها آن دو در شمار ده نفری هستند که مژده بهشت یافته اند؟! از تو ای خدا پوزش می طلبیم!
آیا این همان طلحه است که در اثنای جنگ جمل امیر المؤمنین علی (ع) او را سوگند داد و از او در باره حدیث ولایت (هر که من مولای اویم علی مولای او است) اقرار خواست و حجت را بر وی تمام کرد، و او بهانه آورد که آن حدیث را فراموش کرده است؟ همچنان پس از بیعتی که با حضرتش کرده بود از یاری او خودداری ورزید و مانع استقرار حق و اجرای قانون اسلام توسط مولای متقیان شد تا آن که با تیری که مروان به طرفش پرتاب کرد به خاک هلاک افتاد، در حالی که سر از اطاعت امام زمانش پیچیده بود! آیا امام و کسی که علیه او شوریده با هم در بهشتند؟!
این همان طلحه است که آیه شریفه: «حق ندارید پیامبر خدا را بیازارید و نه این که به هیچ وجه همسرانش را پس از او به همسری خویش درآورید. آن کارتان در پیشگاه خدا (گناهی) سهمگین است» «1» در باره اش نازل گشت آن هنگام که گفت: «محمد همسران ما را پس از ما به همسری خویش در می آورد و در عین حال ما را از دخترعموهایم باز می دارد! اگر پیشامدی برایش کرده (یعنی درگذشت) بعد از او با همسرانش ازدواج می کنیم!» و گفت: «اگر پیامبر خدا (ص) بمیرد با عائشه که دختر عموی من است ازدواج خواهم کرد» و حرفش به گوش پیامبر اکرم (ص) رسید و آزرده خاطر گشت و آن آیت فرود آمد؟!
عمر وقتی زخم برداشته بود به او گفت: حرفی دارم، بزنم یا نه؟ گفت:
بگو. اما تو سخن خیری نمی گوئی. گفت: من تو را از آن روز که انگشتت در جنگ «احد» آسیب دید می شناسم و می دانم که چه در سر داری. و پیامبر خدا (ص) در حالی درگذشت که از سخنی که روز نزول آیه حجاب گفتی خشمگین بود از دست تو.
ابو عثمان- جاحظ می گوید: طلحه روزی که آیه حجاب فرود آمد در حضور کسانی که حرفش را به اطلاع پیامبر خدا (ص) رساندند گفت: «حجاب امروزشان برایش چه فایده دارد. فردا می میرد و زنانش را به ازدواج خویش در می آوریم». جاحظ می گوید: «اگر کسی به عمر می گفت: تو که گفته ای: پیامبر
خدا (ص) در حالی مرد که از شش نفر راضی بود. چگونه اکنون به طلحه می گوئی: پیامبر (ص) در حالی درگذشت که به خاطر سخنی که گفتی از تو خشمگین بود؟ عمر بر پیشانی او می کوفت، اما کجا کسی جرأت داشت حرفی ساده تر از این به عمر بزند تا چه برسد به چنین حرفی؟! «1»» «2»
آیا سعد بن ابی وقاص- یکی از ده نفر مژده بهشت یافته- این روایت را باور داشت، همو که چون در باره عثمان و قاتلش از او پرسیده اند گفته: «من به تو اطلاع می دهم که او با شمشیری کشته شده که عائشه آخته و طلحه تیزش کرده و پسر ابیطالب به زهر آلوده اش، و زبیر سکوت کرده و با دست اشاره نموده است، و ما دست باز داشته ایم و اگر می خواستیم می توانستیم او را از خطر و آسیب برهانیم»؟ آیا این چیزها که وی گفته با تصدیق آن روایت جور می آید، و اگر باور داشته می توانسته چنین حرفی بزند و چنین رویه ای نسبت به عثمان پیش گیرد؟! منزه است خدا از این که ستمگر و ستمدیده، قاتل و مقتول، خلیفه و شورشیان علیه او را یکجا در بهشت فراهم آرد. این بهتانی بیش نیست و حرف از پیش خود ساخته ای!
آیا این روایت در مورد سعد بن ابی وقاص راست می آید در باره کسی که از بیعت با امام زمانش سرپیچیده و از یاری وی خودداری نموده است از بیعت با امامی که بیعتش به تحقیق پیوسته و امت اسلام در آن همداستان گشته اند و مجاهدان بدر و مهاجران و انصار در آن شرکت جسته اند و فرمان الهی عذاب در حق هر که از این بیعت شانه خالی کند رقم خورده است؟! مگر در باره سعد بن ابی وقاص کتابی از جانب پروردگار نازل گشته و فرمانی که او را از اصول و احکام مسلم اسلام مستثنی نموده و مژده بهشت داده است؟!
مگر در لابلای تاریخ و در صفحات زندگی ابو عبیده جراح- گورکن مدینه- کارهای بزرگ و افتخارآمیزی هست که او را در خور مژده بهشت گرداند؟ یا مگر
فضائلی از او بروز کرده جز این که روز سقیفه دست رد بر ولایت پر عظمت الهی نهاده و در پی انتخابات قلابی دویده و به جنایات سیاسی یی آلوده که روی تاریخ را سیاه کرده و امت را به سیه روزی نشانده و بر بنای وحدت و همبستگی اش خلل وارد آورده و مصیبتها تا به امروز بر سرش آورده است و سبب گشته بر جگر گوشه مصطفی، و نور دیده اش ستم رود و احترام پیامبر (ص) با هتک حرمت خاندانش خدشه بیند و جانشینش و وصیش مورد اهانت و آزار قرار گیرد؟! پنداری این جنایت ها که ابو عبیده جراح در آن دست داشته کارهای افتخار آمیز و پرفضیلتی است که او را به بهشت نائل آورده است. «آیا کسانی که دست بکارهای بدزده اند پنداشته اند که آنها را با کسانی که ایمان آوردند و کارهای پسندیده کردند برابر می گردانیم و در زندگی و مرگ همسانند؟! بد قضاوت می نمایند!» «1»
پس از پیدایش این روایت، کسی پیدا شده که دیده مژده بهشت- چنانکه ملاحظه نمودید- همه مؤمنان را در برمی گیرد و به افراد یا گروه معینی اختصاص ندارد و فهمیده که این روایت چنان فضیلت و افتخار ارزنده ای برای آن جماعت ثابت نمی دارد و بعلاوه، چون اسمی از عائشه ام المؤمنین در آن برده نشده ناقص می نماید، پس بر آن شده که مفهوم آن را به قالبی دیگر- و چنان که خود می پسندد- بریزد و به گونه ای درآورد که بهشت به انحصار همان گروه معدود در آید و هیچ کس دیگر در آن شریک و سهیم نماند، و آن را به ابوذر غفاری نسبت داده که می گوید:
«پیامبر خدا (ص) به خانه عائشه در آمده فرمود: عائشه! نمی خواهی مژده ای به تو بدهم؟ گفت: آری، می خواهم ای پیامبر خدا! فرمود پدرت در بهشت است و رفیقش ابراهیم است. عمر در بهشت است و رفیقش نوح. عثمان در بهشت است و رفیقش من. علی در بهشت است و رفیقش یحیی بن زکریا. طلحه در بهشت است و رفیقش داود. زبیر در بهشت است و رفیقش اسماعیل. سعد بن ابی وقاص در بهشت است و رفیقش سلیمان بن داود. سعید بن زید در بهشت است و رفیقش موسی بن عمران.
عبد الرحمن بن عوف در بهشت است و رفیقش عیسی بن مریم. ابو عبیدة بن جراح در بهشت است و رفیقش ادریس. آنگاه افزود: ای عائشه! من سرور پیامبرانم و
پدرت برترین صدیقان و تو مادر مؤمنان» «1»
کاش این روایت، سند می داشت و معلوم چه کسی از چه کسی نقل کرده تا جاعلش را می شناختیم و می دانستیم چه کسی به دروغ از زبان پیامبر (ص) ساخته است. کاش جاعل و سازنده اش می دانست که رفاقت دو نفر مستلزم تشابه اخلاقی و اشتراک در سلوک و خصال است و وحدت روحیه و اعتقاد. مگر کسی می تواند پیامبران معصوم و عالیمقام را با این گروه نه نفره ای که در مدینه بوده اند، مقایسه کند و همتا و همشأن بپندارد یا تشابهی که لازمه رفاقت و همنشینی است میانشان بیابد؟! آیا کسی می تواند پی ببرد به راز این انتخاب و تعیین رفاقت و این که چگونه هر پیامبر معصومی را رفیق کسی ساخته اند که معصوم نیست؟! به راستی این انتخاب و تعیین رفاقت به انتخاب و تعیین خلافتی می ماند که در سقیفه انجام گشته، چون ملاک و میزانش لیاقت و شایستگی و احراز شرایط و کمالات لازم نبوده است. و هر دو شگفت و مایه حیرتند، و تا روزگار هست شگفتی ها خواهی دید!
چرا عبد اللّه بن مسعودی که آن جماعت حدیث «صحیح» در تمجیدش دارند که می گوید: «به لحاظ هدایت و رفتار و حرکات بیش از همه خلق به محمد (ص) شبیه است» «2» رفیق محمد (ص) نباشد و عثمان رفیقش باشد؟!
رفیق عیسی بن مریم چرا ابوذر نباشد که به موجب حدیثی ثابت «به لحاظ هدایت و نیکوکاری و زهد و پارسائی و راستگوئی و حدیث و هیئت و اخلاق شبیه ترین فرد مردم به عیسی بن مریم است» «3» و عبد الرحمن بن عوف باشد؟!
پیامبر اکرم (ص) چرا با عثمان بن عفان رفیق باشد و در بهشت همنشین، در حالی که هیچ تشابهی از حیث اخلاق و رفتار و خلقت و نسب و خوی و زندگانی میانشان نیست و چرا با جعفر بن ابیطالب رفیق و همنشین نباشد که خود به او فرموده:
«دوست من! تو از همه مردم به هیئت و اخلاقم شبیه تری، و از دوده ای آفریده شده ای که من از آن آفریده شده ام» و فرموده: «تو ای جعفر! شبیه ترین ساختمان
وجود به ساختمان وجودت ساختمان وجود من است، و شبیه ترین اخلاق به اخلاقت اخلاقم. و تو در من هستی و از شجره من»؟ «1»
پیامبر (ص) چرا برای همنشینی و رفاقت، عثمان را انتخاب کرد نه ابو بکر را، در صورتی که آن جماعت این حدیث را «صحیح» می شمارند که «اگر می- خواستم دوستی برگزینم ابو بکر را بر می گزیدم» و در حدیث دروغین آمده که در دعائی می فرمود: «خدایا! تو ابو بکر را در غار رفیقم ساختی، بنابر این او را در بهشت رفیقم گردان»؟ «2»
چرا عثمان رفیق ابراهیم نگشت در حالی که به موجب تمجیدهای دروغینی که برای او ساخته اند وی شبیه ابراهیم بوده است «3»
چرا عمر رفیق موسی نگشت و عثمان رفیق هارون، و علی بن ابیطالب رفیق پیامبر خدا (ص) چنانکه حدیث دروغینی که از قول انس از زبان پیامبر (ص) آمده حکایت می کند که «هر پیامبری نظیری در میان امتم دارد. ابو بکر نظیر ابراهیم است و عمر نظیر موسی، و عثمان نظیر هارون، و علی بن ابیطالب نظیر من»؟ «4»
آری، جاعل این روایت غفلت کرده و ندانسته که پیامبر اکرم (ص) فرموده:
«علی! تو برادر من و همنشین و رفیقم در بهشتی». و این همنشینی و رفاقت و برادری یی است که برهان های راست و استوار و قاطع بر آن است و با تشابه و همسانی و تجانسی که میان ایشان وجود دارد تحکیم می شود و به همین سبب در آیه «تطهیر» گرد هم آمده اند و خدا در قرآن حکیمش یکتنشان شمرده است و ولایتشان را ملازم گردانیده و مقارن. و آن روایات جعلی و دروغین را شعبده بازی دشمنان دین و خاندان نبوت و کینه ورزی های دیرینه ساخته است. در برابر این حدیث گهربار که در فضل مولایمان سرور دودمان پاک رسالت امیر مؤمنان علی علیه السلام هست.
اکنون بیائید تا از ابوذر- که سلسله روایت به وی منتهی می شود- و از
عائشه- که مورد خطاب آن روایت است- بپرسیم که مطمئنا آن را از رسول خدا (ص) شنیده و باور داشته اید، و به راستی از مصدر وحی الهی و آن که به هوای دل سخن نمی گوید و سخنش وحی و راست است شنیده اید؟ زیرا که ایشان آگاهند و ابوذر همان است که «نه آسمان نیلگون بر راستگوتری از وی سایه افکنده و نه زمین تیره چون او ببر گرفته است». هر گاه سخنانی را که میان عثمان و ابوذر رفته و مکالماتشان را به یاد آوریم، می فهمیم که آن ابر مرد، از چنین روایتی به دور و پاکدامن است، و هیچ خردی باور نمی دارد ابوذری که بانگ اعتراض هایش علیه رویه و سیاست عثمان، جهان را پر کرده و انتقادات تند و کوبنده اش عرصه را بر او تنگ آورده، و بنای دستگاهش را لرزانده و آن نطق های آتشین و سخنان جاویدان را ایراد کرد، چنین روایتی از پیامبر اکرم در باره عثمان شنیده و نقل نموده باشد.
ابوذری که گفتارش با عثمان همه نقد گزنده است و حمله آتشبار، و عکس العمل های عثمان را هیچ میشمارد و آزار و کیفرش را بر تن و جان هموار می سازد و فرمایش پیامبر گرامی را بر صورتش می زند که «چون بنی امیه به سی تن برسند، سرزمین خدا را دوست و چنگاورد خویش می سازند، و بندگان خدا را برده و ابزار، و دین خدا را غشدار (و مایه گمراهی)»، این حدیث را بر صورت عثمان می زند و عثمان او را دروغگو می خواند «1»، و هر که ابوذر را دروغگو سازد پیامبر خدا (ص) را دروغگو شمرده باشد!
این ابوذر تنها نیست که به عثمان بدبین است و به او پرخاش می کند و انتقاد و نکوهش، بلکه دیگر اصحاب با وی در این نظر و عمل همداستانند. و تاریخ چون از مهاجران و انصاری که رویه عثمان را محکوم می ساختند و بر او شوریدند و خلقی که از همه شهرهای بزرگ گرد آمدند برای رسیدگی به حساب عثمان و بر کناری و واداشتنش به تغییر رویه، گواهی می دهد که اصحاب و خلق مسلمان چنین روایتی را نشنیده و باور نداشته اند و هیچ آدم درستکار و راستگوئی آن را باور نداشته است.
این روایت را مگر عائشه ام المؤمنین- که ادعا می شود خطاب به خود
او بوده است- فراموش کرده یا چشم از آن پوشیده که در برابر اجتماع اصحاب، بانگ برداشته که «نعثل را بکشید! خدا او را بکشد!»؟ و دیگر روز به مروان گفته:
«بخدا دلم می خواهد تو و این رفیقت که خیلی به وضع و سرنوشتش علاقمندی به پای هر کدامتان سنگ آسیائی می بود و هر دو در دریا می بودید!» و گفته: «بخدا دلم می خواهد او (یعنی عثمان) در یکی از همین جوال هایم می بود و من می توانستم برش دارم تا او را به دریا بیندازم»؟ و به ابن عباس گفته: «خدا به تو عقل و فهم و قدرت بیان داده است، مبادا مردم (محاصره کننده) را از دور این دیکتاتور پراکنده سازی» و روزی جامه پیامبر (ص) را افراشته و گفته: «این جامه پیامبر خدا (ص) است که نفرسوده و عثمان سنتش را فرسوده و از بین برده است» و چون خبر کشته شدن عثمان به او رسیده گفته: «خدا او را از بین ببرد، آن (کشته شدن) به خاطر کارهائی بود که کرد و خدا به بندگانش ستم روا نمی دارد» و گفته:
«بمیرد نعثل و نابود شود!» «1»؟
آیا آدم با وجدان و پاک ضمیر تصدیق می کند عائشه که نسبت به عثمان چنان مواضعی گرفته و آن رفتار سهمگین و تند و خشمالود را داشته آن سخن را از پیامبر اکرم (ص) شنیده و تصدیق نموده و روایت کرده باشد و در عین حال «نعثل» را همنشین پیامبر خدا (ص) در بهشت دانسته باشد؟! «بخدا پناه ببر از این که در زمره جاعلان در آئی» «2»!
الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 169

متن عربی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 169

 

37- أخرج أحمد فی المسند «1» (1/193) بإسناده عن عبد الرحمن بن حمید، عن أبیه، عن عبد الرحمن بن عوف: أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قال: أبو بکر فی الجنّة، و عمر فی الجنّة، و علیّ فی الجنّة، و عثمان فی الجنّة، و طلحة فی الجنّة، و الزبیر فی الجنّة، و عبد الرحمن بن عوف فی الجنّة، و سعد بن أبی وقّاص فی الجنّة، و سعید بن زید فی الجنّة، و أبو عبیدة ابن الجرّاح فی الجنّة.

و بهذا الإسناد أخرجه الترمذی فی صحیحه «2» (13/182، 183) و عن عبد الرحمن بن حمید، عن أبیه، عن رسول اللَّه نحوه. و البغوی فی المصابیح «3» (2/277).

و أخرج أبو داود فی سننه «4» (2/264) من طریق عبد اللَّه بن ظالم المازنی، قال: سمعت سعید بن زید بن عمرو قال: لمّا قدم فلان الکوفة أقام فلان خطیباً، فأخذ بیدی سعید بن زید فقال: ألا تری إلی هذا الظالم؟ فأَشهدُ علی التسعة أنّهم فی الجنّة (فعدّهم) قلت: و من العاشر؟ فتلکّأ هنیئة ثم قال: أنا.

و أخرج «5» من طریق عبد الرحمن الأُخینس «6» أنّه کان فی المسجد، فذکر رجل علیّا علیه السلام فقام سعید بن زید، فقال: أشهد علی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أنّی سمعته و هو یقول:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 170

عشرة فی الجنّة: النبیّ فی الجنّة، و أبو بکر فی الجنّة، و عمر فی الجنّة، و عثمان فی الجنّة، و علیّ فی الجنّة، و طلحة فی الجنّة، و الزبیر بن العوّام فی الجنّة، و سعد بن مالک فی الجنّة، و عبد الرحمن بن عوف فی الجنّة، و لو شئت لسمّیت العاشر، قال: فقالوا: من هو: فسکت، قال: فقالوا: من هو؟ فقال: هو سعید بن زید. و بهذا الإسناد أخرجه الترمذی فی جامعه»

 (13/183، 186)، و ابن الدیبع فی تیسیر الوصول «2» (3/260)، و ذکره بالطریقین المحبّ الطبری فی الریاض النضرة «3» (1/20).

قال الأمینی: نحن لا نری فی هذه الروایة أهمیّة کبری تدعم للعشرة المبشّرة منقبة رابیة تخصّ بهم دون المؤمنین، بعد ما جاء من البشائر الصادقة فی الکتاب العزیز لکلّ من آمن باللَّه و عمل صالحاً، و أنّه فی الجنّة.

 (وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ

) «4».

 (إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ

) «5».

 (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلی رَبِّهِمْ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ

) «6».

 (إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ

) «7».

 (أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوی

) «8».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 171

 (وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ

) «1».

 (وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ

) «2».

 (وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ

) «3».

 (وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ

) «4».

و ما أکثر من یدخل الجنّة من أُمّة محمد صلی الله علیه و آله و سلم،

و قد صحّ عن الصادع الکریم: «أنّ علیّا و شیعته هم فی الجنّة»

، و بشّر صلی الله علیه و آله و سلم بذلک علیّا علیه السلام «5»

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم قوله: «أتانی جبریل فقال: بشّر أُمّتک أنّه من مات لا یشرک باللَّه شیئاً دخل الجنّة، قلت: یا جبریل و إن سرق و إن زنی؟ قال: نعم. قلت: و إن سرق و إن زنی؟ قال: نعم. قلت: و إن سرق و إن زنی؟ قال: نعم و إن شرب الخمر» «6».

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «ابشروا و بشّروا من وراءکم: أنّه من شهد أن لا إله إلّا اللَّه صادقاً بها دخل الجنّة» «7».

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «و الذی نفسی بیده، لتدخلنّ الجنّة کلّکم إلّا من أبی أو شرد علی اللَّه شراد البعیر». قیل: یا رسول اللَّه و من أبی أن یدخل الجنّة؟ فقال: «من

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 172

أطاعنی دخل الجنّة و من عصانی دخل النار» «8».

و صحّ عن جابر أنّه سمع النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «إنّی لأرجو أن یکون من تبعنی من أُمّتی ربع أهل الجنّة» قال: فکبّرنا ثم قال: «أرجو أن یکونوا ثلث الناس». قال: فکبّرنا ثم قال:: «أرجو أن یکونوا الشطر» «9».

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّ ربّی و عدنی أن یُدخل الجنّة من أُمّتی سبعین ألفاً بغیر حساب، ثم یشفع کلّ ألف لسبعین ألفاً» «10»

 

إلی صحاح کثیرة لدة هذه.

فهؤلاء العشرة المبشّرة إن کانوا مؤمنین حقّا آخذین بحجزة الکتاب و السنّة فهم من آحاد أهل الجنّة لا محالة کبقیّة من أسلم وجهه للَّه و هو محسن.

و هنالک أُناس من الصحابة غیر هؤلاء العشرة خصّوا بالبشارة بالجنّة و بشّروا بلسان النبیّ الأقدس صلی الله علیه و آله و سلم، منهم عمّار بن یاسر،

و قد جاء عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عن جبرئیل علیه السلام قوله: «بشّره بالجنّة حُرّمت النار علی عمّار».

و قال صلی الله علیه و آله و سلم: «دم عمّار و لحمه حرام علی النار تأکله أو تمسّه» «11».

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم قوله: «ابشروا آل یاسر موعدکم الجنّة»

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّ الجنّة تشتاق إلی أربعة: علی بن أبی طالب، و عمّار بن یاسر، و سلمان الفارسی، و المقداد».

و فی روایة: «اشتاقت الجنّة إلی ثلاثة إلی علیّ، و عمّار، و بلال».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 173

الغدیر (ج 9) «1».

و جاء فی زید بن صوحان عدّة أحادیث فی أنّه من أهل الجنّة. الغدیر (9/41) و صحّ من طریق مسلم فی عبد اللَّه بن سلام أنّه من أهل الجنّة.

صحیح مسلم «2» (7/160).

و قال صلی الله علیه و آله و سلم لعلیّ: «کأنّی بک و أنت علی حوضی تذود عنه الناس، و أنّ علیه لأباریق مثل عدد نجوم السماء، و أنّی و أنت، و الحسن، و الحسین، و فاطمة، و عقیلًا، و جعفراً، فی الجنّة إخواناً علی سُرر متقابلین، أنت معی و شیعتک فی الجنّة» «3». مجمع الزوائد (9/173).

و قال صلی الله علیه و آله و سلم لعلیّ: «أنا أوّل أربعة یدخلون الجنة: أنا، و أنت، و الحسن، و الحسین و ذرارینا خلف ظهورنا و أزواجنا خلف ذرارینا، و شیعتنا عن أیماننا و عن شمائلنا» «4». (9/174).

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة» «5».

متّفق علی صحّته.

و جاء عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «الحسن و الحسین جدّهما فی الجنّة، و أبوهما فی الجنّة، و أمّهما فی الجنّة، و عمّهما فی الجنّة، و عمّتهما فی الجنّة، و خالاتهما فی الجنّة، و هما فی الجنّة، و من أحبّهما فی الجنّة». أخرجه الطبرانی فی الکبیر و الأوسط «6».

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 174

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «أنّ جعفر بن أبی طالب فی الجنّة له جناحان یطیر بهما حیث شاء» «1».

مجمع الزوائد (9/272).

و صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم فی عمرو بن ثابت الأصیرم: «إنّه لمن أهل الجنّة».

المجمع (9/363).

و روی عنه من قوله لعبد اللَّه بن مسعود: «أبشر بالجنّة». أخرجه الطبرانی فی الأوسط و الکبیر «2».

 

و قال صلی الله علیه و آله و سلم: «أنا سابق العرب إلی الجنّة، و صهیب سابق الروم إلی الجنّة، و بلال سابق الحبشة إلی الجنّة، و سلمان سابق الفرس إلی الجنّة». أخرجه الطبرانی «3»، و حسّنه الهیثمی «4».

 

و بشّر صلی الله علیه و آله و سلم عمرو بن الجموح أنّه یمشی برجلیه صحیحة فی الجنّة، و کانت رجله عرجاء. أخرجه أحمد «5» و رجاله ثقات.

و بشّر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت بن قیس بأنّه یعیش حمیداً، و یقتل شهیداً، و یدخله اللَّه الجنّة.

المجمع (9/322).

فما هذا المکاء و التصدیة، و التصعید و التصویب حول روایة العشرة المبشّرة،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 175

و جعلها عنوان کلّ کرامة لأُولئک الرجال، و اختصاصها بالعنایة و إلحاقها بأسماء العشرة عند ذکرهم، و قصر البشارة بالجنّة علی ذلک الرهط فحسب، و الصفح عمّا ثبت فی غیرهم من (الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ

) «1»؟! فلما ذا حصر التبشیر بالعشرة؟ و عدّ القول به من الاعتقاد اللازم کما ذکره أحمد- إمام الحنابلة- فی کتاب له إلی مسدّد ابن مسرهد، قال: و أن نشهد للعشرة أنّهم فی الجنّة: أبو بکر، و عمر، و عثمان، و علیّ، و طلحة، و الزبیر، و سعد، و سعید، و عبد الرحمن، و أبو عبیدة، فمن شهد له النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم بالجنّة شهدنا له بالجنّة، و لا تتأتّی أن تقول: فلان فی الجنّة و فلان فی النار إلّا العشرة الذین شهد لهم النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم بالجنّة. جلاء العینین (ص 118) لما ذا هذه کلّها؟ لعلّک تدری لما ذا، و نحن لا یفوتنا عرفان ذلک.

و لنا حقّ النظر فی الروایة من ناحیتی الإسناد و المتن.

أمّا الإسناد فإنّه کما تری ینتهی إلی عبد الرحمن بن عوف و سعید بن زید و لا یرویها غیرهما، و طریق عبد الرحمن ینحصر بعبد الرحمن بن حمید بن عبد الرحمن الزهری، عن أبیه، عن عبد الرحمن بن عوف تارة، و عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أخری، و هذا إسناد باطل لا یتمّ نظراً إلی [سنة] وفاة حمید بن عبد الرحمن، فإنّه لم یکن صحابیّا و إنّما هو تابعیّ لم یدرک عبد الرحمن بن عوف، لأنّه توفیّ سنة (105) «2» عن (73) عاماً، فهو ولید سنة (32) عام وفاة عبد الرحمن بن عوف أو بعده بسنة، و لذلک یری ابن حجر روایة حمید عن عمر و عثمان منقطعة قطعاً»

، و عثمان قد توفّی بعد عبد الرحمن بن عوف. فالإسناد هذا لا یصحّ.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 176

فیبقی طریق الروایة قصراً علی سعید بن زید الذی عدّ نفسه من العشرة المبشّرة، و قد رواها فی الکوفة أیّام معاویة کما مرّ النصّ علی ذلک فی صدر الحدیث، و لم تُسمع هی منه إلی ذلک الدور المفعم بالهنابث و لا رویت عنه قبل ذلک، فهلّا مسائل هذا الصحابیّ عن سرّ إرجاء روایته هذه إلی عصر معاویة، و عدم ذکره إیّاها فی تلکم السنین المتطاولة عهد الخلفاء الراشدین، و کانوا هم و بقیّة الصحابة فی أشدّ الحاجة إلی مثل هذه الروایة لتدعیم الحجّة، و حقن الدماء، و حفظ الحرمات فی تلکم الأیّام الخالیة المظلمة بالشقاق و الخلاف، فکأنّها أوحیت إلی سعید بن زید فحسب یوم تسنّم معاویة عرش الملک العضوض.

و فی ظنّی الأکبر أنّ سعید بن زید لمّا کان لا یتحمّل من مناوئی علیّ أمیر 10/123 المؤمنین علیه السلام الوقیعة فیه و التحامل علیه، و یجابه بذلک من کان ولّاه معاویة علی الکوفة، و کان قد تقاعس عن بیعة یزید عندما استخلفه أبوه، و أجاب مروان فی ذلک بکلمة قارصة «1» أخذته الخیفة علی نفسه من بوادر معاویة فاتّخذ باختلاقه هذه الروایة ترساً یقیه عن الاتّهام بحبّ علیّ علیه السلام، و کان المتّهم بتلک النزعة یوم ذاک یعاقب بألوان العذاب، و یسجن و یُنکّل به و یُقتّل تقتیلا، فأرضی خلیفة الوقت بإتحاف الجنّة لمخالفی علی علیه السلام و المتقاعسین عن بیعته و الخارجین علیه، و جعل رؤساءهم فی صفّ واحد لا یشارکهم غیرهم، کأنّ الجنّة خلقت لهم فحسب، و لم یذکر معهم أحداً من موالی علیّ و شیعته، و فیهم من فیهم من سادات أهل الجنّة: کسلمان، و أبی ذر، و عمّار، و المقداد، فنال بذلک رضی الخلیفة، و کان یُعطی لکلّ باطل مزیّف قناطیر مقنطرة من الذهب و الفضّة.

و لولا الصارم المسلول فی البین و کان هو الحاکم الفصل یوم ذاک، لما کان یخفی علی أیّ سعید و شقی أنّ متن الروایة یأبی عن قبولها، و أنّ علیّا قطّ لا یجتمع

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 177

فی الجنّة مع من خالفه و ناوأه و آذاه و الضدّان لا یجتمعان، و سیرة علیٍّ علیه السلام غیر سیرة أولئک الرهط، و قد تنازل عن الخلافة یوم الشوری حذراً عن اتّباع سیرة الشیخین لمّا اشترط علیه فی البیعة و أنکره بمل ء فمه، و بعدهما وقع ما وقع بینه و بین عثمان، و ما ساءه قتله و لم یشهد بأنّه قتل مظلوماً، و صحّت عنه خطبته الشقشقیّة، و نادی فی الملأ: «ألا إنّ کلّ قطیعة أقطعها عثمان، و کلّ مال أعطاه من مال اللَّه، فهو مردود فی بیت المال» «1». و بعده حاربه الناکثان و قاتلاه و قُتِلا دون مناوأته، فکیف تجمعهم و علیّا الجنّة؟ أنا لا أدری (أَ یَطْمَعُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِیمٍ* کَلَّا

) «2».

نظرة فی المتن:

و لنا فی متن الروایة نظرات و تأمّلات تزحزحنا عن الإخبات إلی صحّتها.

هل عبد الرحمن بن عوف المعزوّ إلیه الروایة و هو أحد العشرة المبشّرة، کان یعتقد بها و یصدّقها، و مع ذلک سلّ سیفه علی علیّ یوم الشوری قائلًا: بایع و إلّا تُقتل.

و قال لعلیّ علیه السلام بعد ما تمخّضت البلاد علی عثمان: إذا شئت فخذ سیفک و آخذ سیفی، إنّه قد خالف ما أعطانی. و آلی علی نفسه أن لا یکلّم عثمان فی حیاته أبداً. و استعاذ باللَّه من بیعته. و أوصی أن لا یصلّی علیه عثمان. و مات و هو مهاجر إیّاه. و کان عثمان یقذفه بالنفاق و یعدّه منافقاً «3». فهل تتلاءم هذه کلّها مع صحّة تلک الروایة و إذعان الرجلین بها؟

و هل أبو بکر و عمر المبشّران بالجنّة هما اللذان ماتت الصدّیقة بضعة المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و هی وجدی علیهما؟ و هل هما اللذان قالت لهما: «إنّی أُشهد اللَّه و ملائکته أنّکما أسخطتمانی و ما أرضیتمانی، و لئن لقیت النبیّ لأشکونّکما إلیه»؟ و هل

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 178

هما اللذان تقول أمّ السبطین فیهما، شاکیة نادبة، باکیة بأعلی صوتها:

 «یا أبت یا رسول اللَّه ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن أبی قحافة»؟

و هل هما اللذان نهبا تراث العترة، و حقّ فیهما

قول أمیر المؤمنین علیه السلام: «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی، أری تراثی نهبا»؟

و هل أبو بکر هو الذی أوصت فاطمة- سلام اللَّه علیها- أن لا یصلّی علیها، و أن لا یحضر جنازتها، فلم یحضرها هو و صاحبه؟ و هل هو الذی

قالت له کریمة النبیّ الأقدس، الطاهرة المطهّرة: «لأدعونّ علیک فی کلّ صلاة أصلّیها»؟

و هل هو الذی کشف عن بیت فاطمة و آذی رسول اللَّه فیها «1» (وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ

) «2» و هل و هل إلی أن ینقطع النفس.

و هل کان عمر یصدّق هذه الروایة و کان عنده إلمام بها و هو یناشد مع ذلک حذیفة الیمانی العالم بأسماء المنافقین و یسأله عن أنّه هل هو منهم؟ و هل سمّاه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی زمرتهم «3»؟

و هلّا کان علی یقین من هذه البشارة یوم نهی عن التکنّی بأبی عیسی أیّام خلافته و قال له المغیرة: إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم کنّاه بها فقال: إنّ النبیّ غُفِر له و إنّا لا ندری ما یُفعل بنا و غیّر کنیته و کنّاه أبا عبد اللَّه «4»؟ فکیف کان لم یدر ما یُفعل به بعد تلکم البشارة إن صدقت؟ و هلّا کان هو الذی قاد علیّا کالجمل المخشوش إلی بیعة أبی بکر، و هو یقول: بایع و إلّا تُقتل؟ و هلّا کان هو الذی أنکر أخوّة علیّ مع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یوم ذاک، و هی ثابتة له بالسنّة الصحیحة المتسالم علیها؟ کما أنّه أنکر من السنّة شیئاً کثیراً نبا عن الحصر.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 179

و هلّا کان هو الذی أوصی بقتل من خالف البیعة یوم الشوری؟ و هو جدّ علیم بأنّ المخالف الوحید لذلک الانتخاب المزیّف هو علیّ أمیر المؤمنین- دع هذا- أو أحد غیره من العشرة المبشّرة؟ (وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً

) «1».

و هل کان عثمان یخبت إلی صحّة هذه الروایة و یذعن بها، و هو یقول بعد للمغیرة بن شعبة لمّا کلّفه أن یغادر المدینة إلی مکة حینما حوصر بها:

سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «یلحد بمکة رجل من قریش علیه نصف عذاب هذه الأُمّة»

، فلن أکون ذلک الرجل «2»؟ و کیف کان لم یر علیّا أفضل من مروان؟ و مروان ملعون بلسان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و علیّ علیه السلام هو المبشّر بالجنّة: (لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ

) «3».

و هل طلحة و الزبیر هما اللذان قتلا عثمان و ألّبا علیه و کانا کما

قال أمیر المؤمنین علیه السلام: «أهون سیرهما فیه الوجیف، و أرفق حدائهما العنیف، فأجلبا علیه و ضیّقا خناقه، و هما یریدان الأمر لأنفسهما، و کانا أوّل من طعن و آخر من أمر، حتی أراقا دمه» «4».

و هل هما اللذان عرّفهما

الإمام مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام بقوله: «کلّ منهما یرجو الأمر له و یعطف علیه دون صاحبه، لا یمتّان إلی اللَّه بحبل، و لا یمدّان إلیه بسبب، کلّ واحد منهما حامل ضبّ لصاحبه، و عمّا قلیل یکشف قناعه به»؟

إلی آخر ما مرّ فی هذا الجزء (ص 58).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 180

و هل هما اللذان خرجا علی إمام الوقت المفروضة علیهما طاعته، و نکثا بیعته، و أسعرا علیه نار البغی، و قاتلاه و قُتلا و هما أبین مصداق

لقول رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة» «1».

و هل هما اللذان قادا جیوش النکث علی قتال سیّد العترة، و أخرجا حبیسة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من عقر دارها، و ترأّسا الناکثین الذین حثّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم علیّا و العدول من صحابته علی قتالهم، و حضّهم علی منابذتهم؟ أ فمن آذن نبیّ العظمة بحربه و قتاله و رآه من واجب الإسلام یعدّه صلی الله علیه و آله و سلم بَعْدُ من أهل الجنّة؟ (إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ

) «2».

و هل الزبیر هذا هو الذی

صحّ عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم قوله له: «تحارب علیّا و أنت ظالم» «3»؟

فهل المحارب علیّا و هو ظالم إیّاه مثواه الجنّة؟

و رسول اللَّه یقول: «أنا حرب لمن حاربه، و سلم لمن سالمه» کما جاء فی الصحیح الثابت:

 (فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یُرَدُّونَ إِلی أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ

) «4».

و هل الزبیر هو الذی قال فیه عمر: من یعذرنی من أصحاب محمد لو لا أنّی أمسک بفم هذا الشغب لأهلک أُمّة محمد صلی الله علیه و آله و سلم «5».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 181

و قال له عمر یوم طعن: أمّا أنت یا زبیر فَوَعِق لقس «1» مؤمن الرضا، کافر الغضب، یوماً إنسان، و یوماً شیطان، و لعلّها لو أفضت إلیک ظلت یومک تلاطم بالبطحاء علی مدّ من شعیر، أ فرأیت إن أفضت إلیک فلیت شعری من یکون للناس یوم تکون شیطاناً؟ و من یکون یوم تغضب؟ و ما کان اللَّه لیجمع لک أمر هذه الأمّة و أنت علی هذه الصفة «2».

و قال له أیضاً: أمّا أنت یا زبیر فو اللَّه مالان قلبک یوماً و لا لیلة، و ما زلت جلْفاً جافیاً «3».

و هل طلحة هذا هو الذی قتل عثمان، و حال بینه و بین الماء، و منعه عن أن یُدفن فی جبانة المسلمین، و قتله مروان أخذاً بثار عثمان، و هما بعد من العشرة المبشّرة؟ غفرانک اللّهمّ و إلیک المصیر.

و هل طلحة هذا هو الذی أقام علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام علیه الحجّة یوم الجمل باستنشاده إیّاه

حدیث الولایة «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»

فاعتذر بما اعتذر من نسیانه الحدیث، لکنّه لم یرتدع بعد عن غیّه بمناصرة أمیر المؤمنین مع بیعته إیّاه، و لا فوّض الحقّ إلی أهله حتی أتی علیه سهم مروان فجرّعه منیّته، و هو الخارج علی إمام وقته! أ فهل تری الإمام و الخارج علیه کلّا منهما فی الجنّة؟

و هل طلحة هذا هو الذی نزل فیه قوله تعالی: (وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیماً

) الأحزاب: 53.

نزلت الآیة الشریفة لمّا قال طلحة: أ یحجبنا محمد عن بنات عمّنا و یتزوّج

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 182

نساءنا من بعدنا؟ فإن حدث به حدث لنزّوّجن «1» نساءه من بعده. و قال: إن مات رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لتزوّجت عائشة و هی بنت عمّی، فبلغ ذلک رسول اللَّه فتأذّی به فنزلت.

أقبل علیه عمر یوم طعن و قال له: أقول أم أسکت؟ قال: قل فإنّک لا تقول من الخیر شیئاً. قال: أما إنّی أعرفک منذ أصیبت إصبعک یوم أُحد و البا بالذی «2» حدث لک، و لقد مات رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ساخطاً علیک بالکلمة التی قلتها یوم نزلت آیة الحجاب.

قال أبو عثمان الجاحظ: إنّ طلحة لمّا أُنزلت آیة الحجاب، قال بمحضر ممّن نقل عنه إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: ما الذی یغنیه حجابهنّ الیوم، فسیموت غداً فننکحهنّ!! قال أبو عثمان: لو قال لعمر قائل: أنت قلت: إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم مات و هو راضٍ عن الستّة، فکیف تقول الآن لطلحة: إنّه مات علیه السلام ساخطاً علیک للکلمة التی قلتها لکان قد رماه بمشاقصه، و لکن من الذی کان یجسر علی عمر أن یقول له ما دون هذا، فکیف هذا «3»؟

راجع «4»: تفسیر القرطبی (14/228)، فتح القدیر (4/290)، تفسیر ابن کثیر (3/506)، تفسیر البغوی (5/225)، تفسیر الخازن (5/225)، تفسیر الآلوسی (22/74).

و هل سعد بن أبی وقّاص أحد العشرة المبشّرة کان مذعناً بالروایة و صدقها،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 183

و هو القائل لمّا سُئل عن عثمان، و من قتله، و من تولّی کبره: إنّی أخبرک أنّه قُتل بسیف سلّته عائشة، و صقله طلحة و سمّه ابن أبی طالب، و سکت الزبیر و أشار بیده، و أمسکنا نحن و لو شئنا دفعناه عنه؟ فهل هذه کلّها تجتمع مع التصدیق بتلک الروایة؟ سبحان الذی جمع فی جنّته الظالم و المظلوم، و القاتل و المقتول، و الخلیفة و الخارجین علیه، إن هی إلّا اختلاق.

و هل تُصدّق فی سعد هذه الروایة و هو المتخلّف عن بیعة إمام وقته، و المتقاعس عن نصرته بعد ما تمّت بیعته، و أجمعت علیها الأُمّة، و أصفق علیها البدریّون و المهاجرون و الأنصار، و حقّت کلمة العذاب علی من نزعها من ربقته؟ أ فهل نزل فی سعد کتاب من اللَّه أخرجه عن محکمات الإسلام و بشّر له بالجنّة؟

و هل یتراءی لک من ثنایا التاریخ وراء صحائف أعمال أبی عبیدة بن الجرّاح- حفّار القبور بالمدینة- ما یؤهّله لهذه البشارة؟ و یدعم له ما یستحقّ به للذکر من الفضیلة غیر ما قام به یوم السقیفة من دحضه ولایة اللَّه الکبری، و ترکاضه وراء الانتخاب الدستوری، و اقتحامه فی تلکم البوائق التی عمّ شؤمها الإسلام، و هدّت قوائم الوئام و السلام، و جرّت الویلات علی أُمّة محمد صلی الله علیه و آله و سلم حتی الیوم، و هتکت حرمة المصطفی فی ظلم ابنته بضعة لحمه و فلذة کبده، و اضطهاد خلیفته، و اهتضام أخیه علم الهدی؟ فکأنّها کانت کلّها قربات فأوجبت لابن الجرّاح الجنّة (أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ

) «1».

نبأ یصکّ المسامع:

و جاء بعد لأی من عمر الدهر من لم یر فی الروایة فضیلة رابیة تخصّ العشرة،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 184

نظراً إلی أنّ البشارة بالجنّة کما سمعت تعمّ المؤمنین جمعاء و لا تنحصر بقوم منهم دون آخرین، و وجد فیها مع ذلک نقصاً من ناحیة خلوّها عن ذکر عائشة أمّ المؤمنین، فصبّها فی قالب یروقه، و صوّر لها صورة مکبّرة تخصّ بأُولئک العشرة و لا یشارکهم فیها أحد، و أسند إلی أبی ذر الغفاری أنّه قال: دخل رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم منزل عائشة فقال: یا عائشة: ألا أُبشّرک؟ قالت: بلی یا رسول اللَّه، قال: أبوک فی الجنّة و رفیقه إبراهیم، و عمر فی الجنّة و رفیقه نوح، و عثمان فی الجنّة و رفیقه أنا، و علیّ فی الجنّة و رفیقه یحیی بن زکریّا، و طلحة فی الجنّة و رفیقه داود، و الزبیر فی الجنّة و رفیقه إسماعیل، و سعد بن أبی وقّاص فی الجنّة و رفیقه سلیمان بن داود، و سعید بن زید فی الجنّة و رفیقه موسی بن عمران، و عبد الرحمن بن عوف فی الجنّة و رفیقه عیسی بن مریم، و أبو عبیدة بن الجراح فی الجنّة و رفیقه إدریس علیه السلام. ثم قال: یا عائشة أنا سیّد المرسلین، و أبوک أفضل الصدّیقین، و أنت أُمّ المؤمنین «1».

لیت لهذه الروایة إسناداً معنعناً حتی نعرف واضعها و مختلقها علی النبیّ الأقدس، و لیت مفتعلها یدری بأنّ الرفاقة بین اثنین تستدعی مشاکلتهما فی الخصال، و تقتضیها الوحدة الجامعة من النفسیّات و الملکات، فهل یسع لأیّ إنسان أن یقارن بین أُولئک الأنبیاء المعصومین و بین تسعة رهط کانوا فی المدینة فی شی ء ممّا یوجب الرفاقة؟ و هل لبشر أن یفهم سرّ هذا التقسیم فی کلّ نبیّ معصوم مع رفیقه الذی لا عصمة له؟ و لعمر الحقّ إنّ هذا الانتخاب و الاختیار فی الرفاقة یضاهی الانتخاب فی أصل الخلافة الذی کان لا عن جدارة و تأمّل. ما عشت أراک الدهر عجباً!

لما ذا لم یکن عبد اللَّه بن مسعود الذی صحّ عند القوم فی الثناء علیه: أنّه کان أشبه الناس هدیاً، و دلّا، و سمتاً بمحمد صلی الله علیه و آله و سلم «2» رفیق رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و یرافقه عثمان؟

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 185

و لما ذا لم یرافق عیسی بن مریم أبو ذر الثابت فیه: أنّه أشبه الناس بعیسی بن مریم هدیاً، و برّا، و زهداً، و نسکاً، و صدقاً، و جدّا، و خلقا، و خُلقاً، «1» و یرافقه عبد الرحمن بن عوف؟

و لما ذا رافق رسول صلی الله علیه و آله و سلم عثمان بن عفّان و لا مشاکلة بینهما خلقاً، و خُلقاً، و أصلا، و محتداً، و سیرةً، و سریرة، و لم یتّخذ صلی الله علیه و آله و سلم جعفر بن أبی طالب رفیقاً له،

و قد جاء عنه قوله له: «یا حبیبی، أشبه الناس بخلقی و خلقی، و خلقت من الطینة التی خلقت منها»

، و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «أمّا أنت یا جعفر فأشبه خلقک خلقی، و أشبه خُلقک خُلقی، و أنت منّی و شجرتی» «2»؟

و لما ذا اختار رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لرفاقته عثمان و لم یرافق أبا بکر، و قد صحّ عنه صلی الله علیه و آله و سلم عند القوم: لو کنت متّخذاً خلیلًا لاتّخذت أبا بکر. و جاء عنه صلی الله علیه و آله و سلم- فی مکذوبة- أنّه کان یدعو و یقول: اللّهمّ إنّک جعلت أبا بکر رفیقی فی الغار، فاجعله رفیقی فی الجنّة «3».

و لما ذا لم یکن عثمان رفیق إبراهیم، و قد جاء فی مناقبه- المکذوبة- أنّه شبیه إبراهیم. کما مرّ فی (9/350).

و لما ذا لم یکن عمر رفیق موسی، و عثمان رفیق هارون، و علیّ بن أبی طالب رفیق رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أخذاً بما مرّ من مکذوبة أنس مرفوعاً: ما من نبیّ إلّا و له نظیر فی أُمّتی، فأبو بکر نظیر إبراهیم، و عمر نظیر موسی، و عثمان نظیر هارون، و علیّ بن أبی طالب نظیری «4»؟

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 186

نعم؛ عزب عن مفتعل الروایة ما

جاء عن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من قوله: «یا علیّ أنت أخی، و صاحبی، و رفیقی، فی الجنّة»

، و هذه الرفاقة و الصحبة و الأُخوّة تقتضیها البرهنة الصادقة، و تعاضدها المجانسة بین نبیّ العظمة و صنوه الطاهر فی کلّ خَلّة و مأثرة، و هی التی جمعتهما فی آیة التطهیر، و جعلتهما نفساً واحدة فی الذکر الحکیم، و قارنت بین ولایتیهما فی محکم القرآن، و کلّ تلکم الموضوعات نعرات الإحن، و نفثات الأضغان، اختلقت تجاه هذه المرفوعة فی فضل مولانا سیّد العترة أمیر المؤمنین علیه السلام.

و هلمّ معی نسائل أبا ذر المنتهی إلیه إسناد الروایة و عائشة المخاطبة بها، هل کانا علی ثقة و تصدیق بها، و أنّها صدرت من مصدر الوحی الإلهی الذی لا ینطق عن الهوی أم لا؟ و لئن سألتهما فعلی الخبیرین سقطت، و أبو ذر هو الذی ما أظلّت الخضراء، و لا أقلّت الغبراء أصدق منه، و إذا أنت قرأت حدیث ما جری بین عثمان و أبی ذر لوجدت سیّد غفار فی جانب جُنب عن هذه الروایة، و لمّا یحکم عقلک بأن یکون هو راویها و نداء أبی ذرّ فی الملأ الدینی و قد تنغّر»

 علی عثمان بعدُ یرنّ فی أُذن الدنیا، و قوارص لمزه و همزه إیّاه بعد تلوکه الأشداق فی أندیة الرجال، و کلمه المأثورة الخالدة فی صفحات التاریخ تضادّ ما عزی إلیه من الروایة، و کلّ خطابه و عتابه إیّاه یُعرب عن أنّ أبا ذر قطّ لم یُؤمن بما اختلق علیه، و لم یک یسمعه من الصادع الکریم، و کان یحدّث الناس غیر مکترث لبوادر عثمان ما کان سمعه

من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من قوله: «إذا کملت بنو أُمیّة ثلاثین رجلًا اتّخذوا بلاد اللَّه دولا، و عباد اللَّه خولا، و دین اللَّه دغلا».

کان یحدّث عثمان بذلک و عثمان یکذّبه «2»، و من کذّبه فقد کذّب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 187

و لم یکن أبو ذر شاذّا عن الصحابة فی رأیه السیّئ و نقمته علی عثمان، بل نبأ المتجمهرین علیه من المهاجرین و الأنصار، و الناقمین علیه من الحواضر الإسلامیة، و المجتمعین علی وأده، المحتجّین علیه بالکتاب العزیز، یعطینا خُبراً بأنّ الروایة لا تصحّ عندهم، و لا یصدّقها رجل صدق منهم.

و هل نسیتها أمّ المؤمنین المخاطَبة بها، أو تغاضت عنها یوم کانت تنادی فی ملأ من الصحابة: اقتلوا نعثلًا قتله اللَّه؟ و یوم قالت لمروان: وددت و اللَّه أنّک و صاحبک هذا الذی یعنیک أمره، فی رجل کلّ واحد منکما رحیً و أنّکما فی البحر. و یوم قالت: وددتُ و اللَّه أنّه فی غرارة من غرائری هذه و أنّی طوّقت حمله حتی ألقیه فی البحر، و یوم قالت لابن عباس: إنّ اللَّه قد آتاک عقلًا، و فهماً، و بیاناً، فإیّاک أن تردّ الناس عن هذه الطاغیة. و یوم أخرجت ثوب رسول اللَّه و هی تقول: هذا ثوب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لم یبلَ، و عثمان قد أبلی سنّته. و یوم قالت لمّا بلغها نعیه: أبعده اللَّه ذلک بما قدّمت یداه، و ما اللَّه بظلّام للعبید. و یوم قالت: بُعداً لنعثل و سحقاً «1».

أ یخبرک ضمیرک الحرّ بأنّ صاحبة تلکم المواقف الهائلة کانت تصدّق تلک الروایة، و تؤمن بها و تری نعثلًا رفیق رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی الجنّة؟ فاستعذ باللَّه من أن تکون من الجاهلین.