logo-samandehi

ریگ ها در دست خلفا تسبیح می گویند

27- بخارى روایتى ثبت کرده است از اسحاق بن ابراهیم از عمرو بن حارث زبیدى از ابن سالم از زبیدى مى گوید: حمید بن عبد اللّه از عبد الرحمن بن ابى عوف از ابن عبد ربه از عاصم بن حمید نقل کرده که ابوذر مى گفت: «در یکى از بوستان هاى مدینه در پى پیامبر (ص) مى گشتم تا او را زیر درخت خرمائى نشسته یافتم. به من سلام کرد و پرسید: چرا آمدى؟ گفتم: به خدمت پیامبر (ص) آمدم. به او دستور داد بنشیند، و فرمود: مردى صالح نزدمان خواهد آمد. آنگاه ابو بکر سلام کرد. سپس فرمود: باید مردى صالح بیاید، بناگاه عمر سلام کرد. و فرمود: باید مردى صالح در رسد، به ناگاه عثمان بن عفان فرا رسید، سپس على آمد و سلام کرد و او جوابش را مثل آنها داد. همراه پیامبر (ص) ریگ هائى بود که در دستش تسبیح گفتند و آنگاه آنها را به ابو بکر داد تا در دست وى تسبیح گفتند سپس در دست عمر تسبیح گفتند و بعد در دست عثمان تسبیح گفتند.»«2»
رجال سندش:
الف- اسحاق بن ابراهیم حمصى- معروف به ابن زبریق:
نسائى مى گوید: «ثقه» و مورد اعتماد نیست. محمد بن عون مى گوید: شک ندارم که اسحاق بن زبریق دروغ مى گوید «3».
ب- عمرو بن حارث حمصى:
ذهبى مى گوید: عادل بودنش معلوم نیست «4».
ج- عبد اللّه بن سالم شامى حمصى:
ابو داود او را به خاطر گفته اش که «على کمک کرد به قتل ابو بکر و عمر» مذمت مى کرد «1». بنابر این وى «ناصبى» است و حرفش نشنیدنى، و به گمانم او، آفت این روایت باشد، و از روایت چنانکه پیدا است نشانه هاى دشمنى على (ع) مى بارد.
د- حمید بن عبد اللّه، یا حمید بن عبد الرحمن:
مجهولى است که کسى او را نمى شناسد.
ه- ابن عبد ربه:
اگر همان محمد مروزى باشد، چنانکه در «لسان المیزان» آمده «ضعیف» است «2». و اگر دیگرى باشد مجهول و ناشناس است، و خود بخارى که ذکرش کرده از او جز این نمى داند که «ابن عبد ربه» است و نه از او نام مى برد و نه جز این روایتى از وى مى آورد.
و- عاصم بن حمید حمصى شامى:
بزار مى گوید: او حدیثى نداشته تا ماهیت روایتش را بشناسیم. ابن قطان مى گوید: نمى دانیم که او «ثقه» است. «3»
ز- ابوذر غفارى:
نمى دانم این همان ابوذرى است که پیامبر (ص) در حقش مى فرماید: نه آسمان نیلگون سایه بر راستگوتر از ابوذر افکنده و نه زمین چون او به برگرفته است؟ یا آن که عثمان در باره اش مى گوید: پیر مردى دروغساز است. و او را سزاوارتر تبعید مى داند و مردن در تبعید؟ نمى دانم چه کسى در این باره قضاوت مى کند، کسى که تابع فرمایش پیامبر (ص) است یا آن که رفتار عثمان و گفتارش را مى پسندد و او را از هر خطا و گناهى پیراسته مى داند؟! به هر حال راویان بدى که نامشان پیش از نام ابوذر آمده براى رد و طرد این روایت کفایت مى نماید.
این سند که در لابلایش رجال «حمص» «1» لمیده اند سخن یاقوت حموى را بیاد مى آورد که «از شگفت ترین چیزها که در حال حمص دیده ام، فساد هواى آن است و خاکش که عقل را فاسد مى کنند چنانکه اهالیش ضرب المثل حماقتند.
و تندروترین افرادى که در صفین همراه معاویه و علیه على- رضى اللّه عنه- بودند، اهالى حمص بودند و اینها بیش از دیگران علیه حضرتش تحریک مى کردند و در جنگ علیه او کوشش مى نمودند. چون آن جنگ ها پایان یافت و آن زمان بگذشت، به شیعه افراطى بدل گشتند چندانکه در میانشان بسیار کسانند که پیروى مذهب نصیریه مى کنند و اصلشان شیعه امامیه ئى است که پیشینیان را بد مى گویند.
اینها متعهد گشته اند که از نخست تا به پایان در گمراهى بمانند و هیچوقت نبوده که بر صواب باشند.» «2»
همین روایت با لفظ و سندى دیگر
بیهقى از قول ابو الحسن على بن احمد بن عبدان از احمد بن عبید صفار از محمد بن یونس کدیمى از قریش بن انس از صالح بن ابى اخضر از زهرى از مردى به نام سوید بن یزید سلمى (یا ولید بن سوید) چنین ثبت کرده است که ابوذر مى گفت: از عثمان پس از چیزى که از او مشاهده کردم هرگز جز به نیکى یاد نخواهم کرد. من کسى بودم که وقتى پیامبر خدا (ص) تنها بود به دنبالش بودم.
روزى دیدم تنها نشسته است، فرصت تنهائیش را غنیمت شمرده آمده به کنارش نشستم. بعد ابو بکر آمده سلام کرد، آنگاه در سمت راست پیامبر خدا (ص) نشست، سپس عمر آمده سلام کرد و در سمت راست ابو بکر بنشست، سپس عثمان آمده سلام کرد و در سمت راست عمر نشست. در برابر پیامبر (ص) هفت ریگ بود- یا گفت: نه ریگ- آنها را بر گرفته بناگاه آن ریگ ها در دست وى تسبیح گفتند چنانکه آواى تسبیحشان که به همهمه زنبور عسل مى مانست شنیده شد. بعد آنها را فرو گذاشت و خاموش شدند. آنها را برگرفته در کف ابو بکر نهاد، تسبیح گفتند تا آواشان که به همهمه زنبور عسل مى مانست به گوش رسید. آنها را فرو
گذاشت خاموش گشتند. آنگاه آنها را برگرفته در کف عمر نهاد و تسبیح گفتند که آواشان را که به همهمه زنبور عسل مى مانست بشنیدم. آنها را بگذاشت خاموش شدند. بعد آنها را برگرفته در کف عثمان نهاد و تسبیح گفتند تا صدائى از آنها چون همهمه زنبور عسل بشنیدم. آنها را بگذاشت خاموش گشتند در این هنگام پیامبر (ص) فرمود: این خلافت پیامبر است.» «1»
در این سند علاوه بر افراد مجهول و ضعیف و کسى که عقلش دستخوش تشویش و اختلال گشته «2» و از وى- چنانکه در تهذیب التهذیب آمده «3»- در همین دوره اختلال عقلش روایت شده است کسى وجود دارد به نام محمد بن یونس کدیمى که شرح حالش را در جلد نهم بررسى کردیم و دیدیم دروغسازى جاعل است از خانواده اى مشهور به دروغ، کسى که از زبان پیامبر (ص) و از زبان علما دروغ مى ساخته است و شاید بیش از هزار حدیث از زبان راویان «ثقه» جعل کرده باشد.
بخوانید و به حیرت درآئید از خلافتى که با چنین یاوه هاى رسوائى تحکیم و برپا شده است. حیرت آورتر از آن کار حافظان حدیث آن جماعت است که این را در تألیفاتشان ثبت کرده و به آن استناد نموده اند بى آنکه کلمه اى از سستى سند و بطلانش به زبان آورند و در عین این که مى دانسته اند چه عیبناکى ها در آن است. «پروردگارت قطعا مى داند که چه در دل مى پرورند و چه اظهار مى دارند.»
از چیزهاى عجیبى که در این روایت جعلى یا مجعولاتى نظیر آن که در فضائل و مناقب حکام سه گانه یا چهار گانه ساخته اند، ترتیب دقیق و ثابتى است که در ذکر نام و تنظیم مقامشان رعایت شده است و مو نمى زند و اندک تغییرى نمى یابد. همواره و بدون استثنا نخست نام ابو بکر مى آید و بعد نام عمر و سوم نام عثمان و چهارم- اگر چهارمى داشته باشد- نام على (ع). پناه بر خدا! پندارى با هم تبانى داشته اند که چنین ترتیب دهند و در صف ترتیبى آنان هیچیک
بر دیگرى پیشى نگیرد و نه پس ماند. مثلا در روایت تسبیح گوئى ریگ ها چنین آمده است:
ابو بکر آمده سلام کرد، بعد عمر آمده سلام کرد، سپس عثمان آمده سلام کرد، آنگاه على آمده سلام کرد!
یا در روایت «بوستان» از قول انس چنین آمده:
ابو بکر آمد، بعد عمر آمد، سپس عثمان «1»
در روایت «چاه اریس» از قول ابو موسى چنین:
ابو بکر آمد، بعد عمر آمد، سپس عثمان «2»
در روایتى که مى گوید پیامبر (ص) بر بستر آرمیده بود و از او اجازه ورود خواستند، از قول عائشه چنین:
ابو بکر اجازه خواست، بعد عمر آمده اجازه خواست، سپس عثمان «3»
در روایت «ران و زانو» چنین:
ابو بکر اجازه خواست، بعد عمر آمده اجازه خواست، سپس عثمان «4»
در روایت جابر چنین:
اکنون مردى از اهل بهشت فرا خواهد رسید، و ابو بکر در رسید، بعد عمر در رسید، سپس عثمان «5»
در روایت «یکى از بوستان هاى مدینه» از قول بلال چنین:
ابو بکر آمده اجازه خواست، بعد عمر آمد، سپس عثمان. «6»
در حدیث «بشارت بهشت» از قول عبد اللّه بن عمر چنین:
ابو بکر آمده اجازه خواست، بعد عمر آمده اجازه خواست، سپس عثمان. «1»
در حدیث «نامزدى فاطمه زهرا» سلام اللّه علیها چنین:
ابو بکر آمد، بعد عمر، سپس على. «2»
در حدیث «بناى مسجد مدینه» از قول عائشه چنین:
ابو بکر سنگى آورده بگذاشت، بعد عمر سنگى آورده بنهاد، سپس عثمان سنگى آورده بنهاد. «3»
آیا این که بدین گونه از پى هم در مى آیند به حکم قدر است؟ یا در زمان پیامبر (ص) با هم قرار داشته اند که چنین وارد شوند و جز به این ترتیب در نیایند؟
یا یک قانون طبیعى است که تخلف نمى پذیرد و استثنا بر نمى دارد؟! یا اتفاقى است، ولى در تمام موارد به یک گونه صورت مى پذیرد؟! یا دلخواه جاعلان روایت است که مى خواهند ترتیب و مرتبه و درجات آنان چنین مى بوده باشد؟! ممکنست از آن میان فقط همین فرض- فرض اخیر- محقق و مسلم باشد

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 143

رفتن به بالا